siera
کاربر نودهشتیا-
تعداد ارسال ها
25 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
siera آخرین بار در روز مرداد 30 2025 برنده شده
siera یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
آخرین بازدید کنندگان نمایه
290 بازدید کننده نمایه
دستاورد های siera
-
پارت بیست و چهارم__صدای نور _____ کاملا وجود یه نفر و حس میکردم..یکی که از زیرزمین آستان بیدار شده بود و افتاد دنبالمون..انقدر ساکت بودیم که صدای نفس کشیدنمون هم به زور شنیده میشد! کایان و آراد داشتن با اشاره به هم راهی که سمت راست ما بود و نشون میدادن..راهی تونل مانند که خیلی باریک بود و باید سینه خیز ازش رد میشدیم! با اشاره دست کایان با کم ترین صدا راه افتادیم! آراد دستم و گرفت و به خودش اشاره زد که اول میره؛بعد من و کایان؛ آروم وارد تونل شد؛ چون نمیدونستیم که به کجا میرسه نمیتونستیم صبر کنیم و باید پشت هم میرفتیم؛ چند لحظه صبر کردم و بعد آروم وارد تونل شدم! خیلی تاریک بود و عملا هیچی نمیدیدم و فقط طبق غریزهام میرفتم جلو؛ یکم که جلو رفتم متوجه نوری شدم..کایان و حس کردم که پشت سرم بود؛ دیگه داشتم تو اون فضای کوچیک نفس کم میآوردم که بالاخره رسیدم به آخر تونل؛ نور از بیرون میتابید به داخل؛ آخر راه بنبست بود و تنها راه خروج بالای سرمون بود؛ آراد نبود؛ حتما رفت بیرون؛ آروم صداش کردم: _ آراد؟ کایان رسید بهم و بخاطر فضای خیلی کمی که داشتیم با فاصله نزدیک بهم ایستاد؛ آراد جواب نداد؛ دوباره صداش کردم: _ آراد؟ اونجایی؟ به کایان نگاه کردم و گفتم: _ چرا جواب نمیده؟! زودتر رفته و راهی جز این نیست؛ نکنه اتفاقی براش افتاده! _ باید بچرخیم و جامون و عوض کنیم؛ من میرم بالا ببینم چخبره! _ نه خطرناکه! نمیدونیم چی اون بیرونه! _ آراد حتما اون بیرونه؛ نمیتونم همینطوری ولش کنم؛ از طرفی نمیتونیم تا ابد این پایین باشیم؛ باید بریم بالا! قلبم خیلی تند میزد و نگرانی بابت آراد نمیذاشت درست نفس بکشم! _ حق با توئه! نمیتونم بزارم اتفاقی براش بیفته! _ خیلی خب؛ حالا بیا همزمان بچرخیم تا من بتونم برم بالا.. سرم و تکون دادم و چرخیدم..ارتفاع خروجی خیلی نبود؛ اما برای من یکم بلند بود؛ کایان با یه پرش دستش و به لبه خروجی رسوند و خودشو کشید بالا؛ از تونل خارج شد و سریع دستش و سمتم دراز کرد؛ دستش و گرفتم و همزمان که کایان منو میکشید؛ خودمو بالا کشیدم؛ ایستادم و نگاهی به اطراف انداختم؛ خبری از آراد نبود و این بیشتر به نگرانیم دامن زد؛ جایی که ایستاده بودیم خیلی برام آشنا بود! گفتم: _ حالا باید چیکار کنیم؟! اگه اتفاقی براش بیفته نمیتونم خودموببخشم! دستم و به صورتم کشیدم و روی زمین نشستم؛ کایان نشست کنارم؛ دستم و گرفت و گفت: _نگران نباش؛ پیداش میکنیم! مطمئنم حالش خوبه! "کایان برای کم کردن نگرانی ساهرا گفت اما خودش مطمئن نبود؛ فقط امیدوار بود بلایی سر اون پسر نیومده باشه!" _ بلند شو ساهرا! باید بریم دنبالش! چشمام و بستم و با تمام وجودم آرزو کردم که بلایی سر آراد نیومده باشه! گردنبندم و تو مشتم گرفتم؛ از ته دلم خواستم که آراد پیدا بشه! از جام بلند شدم و تا خواستم قدم اول و بردارم مسیر جلوم روشن شد؛ به کایان نگاه کردم؛ انگار فقط خودم میدیدمش! گردنبند ساورا داشت راه و نشونم میداد؛دوباره! کایان و صدا زدم: _ حس میکنم از این سمت باید بریم! نمیتونستم بگم دارم راه و میبینم! فقط دستش و گرفتم و نور و دنبال کردم؛ دلشوره عجیبی داشتم؛ انگار قرار بود چیزی بشه! نور نقرهای روی زمین کشیده میشد؛ هر چی جلوتر میرفتیم قلبم تندتر میزد! _ فکر نکنم این مسیرِ درست باشه! کایان گفت؛ به مسیر ادامه دادم و گفتم: _ حسش میکنم؛ میدونم اینطرفه تا اومد چیزی بگه آراد و دیدم؛ زیر تنه درختی نشسته بود و چشماش و بسته بود! _ کایان! اونجاست! هر دو دویدیم و وقتی رسیدم بهش کنارش نشستم و صداش زدم؛ اما بیدار نشد؛ نگران شونهاش و تکون دادم و دوباره صداش زدم؛ به کایان نگاه کردم؛ اونم داشت تلاش میکرد اما بی فایده بود؛ نمیخواستم بهش فکر کنم؛ نمیخواستم باور کنم؛ نفسم وقتی رفت که سرش کج شد سمت شونهاش! هق هق میکردم و اشکم سرازیر شده بود؛ کایان دستشوگذاشت روی گردنش؛ داشت نبض میگرفت؛ چند ثانیه بعد گفت: _ نبض داره ولی خیلی ضعیفه؛ باید از اینجا ببریمش! امیدوار سرم و تکون دادم و دوباره گفت: _ کمکم کن بلندش کنم کایان آراد و بلند کرد و آروم حرکت کردیم؛ حالا باید از کدوم سمت میرفتیم؟! از کایان پرسیدم: _ تو اینجا رو میشناسی؟ _ نه اصلا آشنا نیست برام! سرم و تکون دادم و گفتم: _ پس چرا من حس میکنم قبلا اینجا بودم؟! خیلی آشناست برام! کاش گردنبند دوباره راه و نشونم میداد.دستم دور گردنبند مشت کردم و تا اومدم ازش بخوام راه و نشونم بده؛ نوای خیلی غمگینی به گوشم رسید؛ انقدر غمگین که سنگینیش روی قلبم نشست؛ چرا انقدر غمگین بود؟ انگار کایان هم متوجه این صدا شده بود؛ صدایی بین اون نوا پخش شد! صدایی که مو به تنت سیخ میکرد. " ساهرا! " آروم و کشیده اسمم و صدا میزد! "تو اشتباه کردی" اشتباه کردم؟ کجا؟! بلند گفتم: _ تو کی هستی؟! "اون پیدات میکنه" کی قراره این صداها دست از سر من بردارن! به کایان نگاه کردم؛گفتم: _ شنیدی؟ سرش و تکون داد و گفت: _ فکر میکنم همونیِ که از آستان اومده بیرون! موافق بودم؛ ما ناخواسته نیروی تاریکی و آزاد کرده بودیم؛ حالا اون دنبال ماست و هیچ ایده ای ندارم که چطور باید از اینجا خارج شد! چشمام و بستم؛ من وارث روشناییم؛ پیدا کردن راه خروج نباید کار سختی باشه! از ته دلم به خروج از این جنگل فکر کردم و امیدوار بودم جواب بده! به خط نقرهای فکر کردم؛ به نور سفیدی که راهنمای ماست! آروم چشمام و باز کردم و تمام وجودم چشم شده بود برای دیدن نور! باورم نمیشد! جواب داد! خوشحال برگشتم و به کایان گفتم: _ مسیر و پیدا کردم؛ باید از این طرف بریم! نگاه کایان خیره خط شد! _ تونستی! سرم و تکون دادم و بدون حرفی مسیر و دنبال کردم؛ دقایق طولانی رفتیم جلو اما انگار قرار نبود انتهایی باشه! کایان با اینکه خسته شده بود اما آروم مسیرو دنبال میکرد؛ ایستادم و نزدیکش شدم. _ کایان؟ باید یکم استراحت کنی؛ اینجوری از پا درمیای! سرش رو تکون داد و گفت: _ نمیتونم؛ وقت نداریم _ معلوم نیست چقدر از مسیر مونده! برای ادامه باید چند دقیقه استراحت کنی! چند لحظه مکث کرد و سرش و تکون داد و آراد گذاشت پایین کنار یه درخت و خودش کنارش نشست؛ رفتم کنارشون نشستم؛ وضعیت آراد تغییری نکرده بود؛ هر چی فکرمیکردم تهش به یه چیز میرسیدم! کسی که دنبال ما بود اینکار رو باهاش کرد! وضعیتش هیچ تغییری نکرده بود و این تنها یه دلیل داشت؛ طلسم! نه میتونستم بزارم بلایی سرش بیاد و نه میدونستم که آخر این مسیر کجاست! کایان چشماش و بسته بود و سرش و به تنه درخت تکیه داده بود؛ گردنبندم و تو مشتم گرفتم؛ باید چیکار میکردم؟! "اون نزدیک شده" سرم به ضرب بالا اومد؛ دوباره همون صدا! سریع بلند شدم و ایستادم. _ یا کامل بگو یا دیگه برنگرد! من دیگه طاقت دنبال معما رفتن و ندارم! چند ثانیه سکوت بود؛ فکر کردم رفته و میخواستم برگردم سر جام که یهو نور شدیدی چشمام و زد! _ سلام ساهرا! چشمام و باز کردم ؛ نمیتونستم درست ببینم؛ دیدم تار بود. _ کی هستی؟چی میخوای؟ "من صدای نورم" صدای نور؟ بعید نیست؛ انقدر این مدت چیزای عجیب دیدم که حتی اگه خدا بیاد روبروم وایسته تعجب نمیکردم! _ چی میخوای؟ "شما موجود خیلی خطرناکی و آزاد کردین؛ حتی خطرناک تر از تاریکی که کایان و گرفت؛ اما قسمت خطرناکش رها شدنش نیست؛ اون دنبال توئه ساهرا!" دنبال من؟ چرا؟! فکرم و بلند گفتم: _ چرا دنبال منه؟ "چون تو وارثی" _ چی میخواد از من؟ "خودتو" _من..من متوجه نشدم؟! "اون تمام تو رو میخواد، وقتی میگم تمام تو؛ این شامل قدرتت هم میشه" _ چرا؟ "برای از بین بردن روشنایی؛ اون نیاز به جسم قدرتمندی داره و تو این و زمانی که وارد اون زیرزمین شدی نشونش دادی؛ اون سالها خواب بود و شما بیدارش کردین؛ باید از این جنگل برین بیرون!" _ نمیتونم؛ اون به آراد آسیب زده و این سرعت ما رو خیلی کم کرده! "از گردنبند بپرس!" یعنی چی؟ تا خواستم بپرسم منظورش چیه محو شد! چرخیدم سمتشون و رفتم نزدیک؛ منظورش از اون حرف چی بود؟! باید چی و از گردنبند میپرسیدم! کنار کایان نشستم و چشمام و بستم؛ خیلی خسته بودم و نیاز به استراحت داشتم؛ فقط میخواستم چند دقیقه چشمام و رو هم بزارم اما نمیدونم کی خوابم برد! غافل از اینکه دردسر بزرگی منتظرمون بود! @melodi
- 25 پاسخ
-
- 2
-
-
-
پارت بیست و سوم__گردنبند _____ صدای قدمهامون توی دالون سنگی پیچیده بود. هنوز هوای اون زیر، بوی خاک مرطوب و چیزی شبیه دود قدیمی میداد. سکوهایی که از کنارشون رد شدیم، انگار خاطرهی چیزی رو تو خودشون نگه داشته بودن… چیزهایی که شاید بهتر بود هیچوقت دوباره دیده نشن. کایان جلوتر از ما راه میرفت، ولی یهدفعه ایستاد. سرش رو بالا گرفت، نفسش سنگین بود، بعد آروم به اطراف نگاه کرد. برگشت، یه نیمنگاه گذرا بهم انداخت و گفت: ـ نمیدونم چی رو بیدار کردیم… ولی حس خوبی ندارم. چیزی توی لحنش بود که منو به سکوت کشوند. حتی آراد هم حرفی نزد. انگار ما هم حس کرده بودیم... همون چیزی که گردنبند نشونم داده بود، همون نوزاد، اون لحظهی تاریک و روشن... ساورا... دستمو بردم سمت گردنبند زیر لباسم. هنوز گرم بود. انگار اون تصویر فقط یه گذشته نبود، یه هشدار بود، یه کلید. پشت سرمون، دالون تاریک تو خودش فرو میرفت، انگار اگه یه لحظه بیشتر اونجا میموندیم، چیزی از درونش بیدار میشد که قرار نبود ما رو رها کنه. کایان دوباره راه افتاد و من و آراد دنبالش رفتیم. اینبار، با هر قدم، صدای تپش قلبم بلندتر میشد. این ماجرا تموم نشده بود... نه برای من، نه برای کایان، نه حتی برای چیزی که اون پایین خوابیده بود. تا رسیدیم به پلکان خروج، نور ضعیف از بالا میتابید رو سنگها. نه اونقدری که تاریکی عقب بره، نه اونقدری که خیالت راحت بشه. کایان یه لحظه وایساد کنار پلهها. نگاهش هنوز سنگین بود. دستاشو مشت کرده بود کنار بدنش، ولی صدای نفسش نشون میداد هنوز ذهنش درگیر اون لحظهست. منم نمیتونستم اون نوزاد رو از ذهنم بندازم بیرون... خودم بودم. خودم توی دستهای ساورا. چرا؟ چرا من؟ و چرا گفت نباید بگم به هیچکس؟ حتی به آراد و کایان... احساس میکردم گردنبند هنوز نبض داره. داغ بود. نه مثل آتیش، یه داغی عجیب، مثل صدای خفیف یه قلب دیگه تو سینهم. آراد پشتم اومد و گفت: ـ حرکت کنیم. از اینجا خوشم نمیاد. کایان چیزی نگفت، فقط شروع کرد رفتن. ما هم دنبالش راه افتادیم. صدای قدمهامون روی پلههای سنگی، ریتمی داشت که انگار زیرزمینی اون پایین داره تکرارش میکنه... مثل پژواک یه چیزی که نمیخواست بذاره فراموشش کنیم. تا رسیدیم بالا، نور کامل شد. ولی هوا... فرق داشت. انگار اون چیزی که توی زیرزمین بیدار شده بود، ردش رو تا سطح هم آورده بود. آراد به اطراف نگاه کرد. کایان یه نفس عمیق کشید و گفت: ـ باید آماده باشیم. از حالا به بعد، هر قدممون حسابشدهست. منم چیزی نگفتم. فقط دستم رو گذاشتم روی گردنبند و تو دلم گفتم: «ساورا... کلید... من؟» ولی هنوزم یه چیزی تو حرفهای اون پیرمرد ذهنم رو رها نمیکرد: «کلیدو پیدا کردی، ولی دروازه... کنارت بود.» نگاهی به کایان انداختم که داشت جلوتر میرفت، ساکت، سنگین، با یه سایهی تازه تو نگاهش. و نمیدونست… که من حالا چی میدونم. تا پامونو گذاشتیم بیرون از آستان، یه صدای تیز و نازک از پشت سرمون پیچید. برقنگاهمون سمت دالونی بود که ازش اومده بودیم. ولی چیزی دیده نمیشد. فقط اون سکوتِ قبل از طوفان. آراد سریع عقب رفت، وایساد کنارم، انگار میخواست مطمئن شه من پشت سرش باشم. کایان هم ایستاد. بدنش تو حالت آمادهباش بود. نفسش تو سینهم حبس شد. یه لرزش کوچیک... از زیر پا. بعد دوباره اون صدا. انگار چیزی داشت توی دیوارها میدوید. نه حیوان بود، نه انسان. یهجور سایهی بیصدا که فقط از لای نور ناپدید میشد. کایان گفت: ـ سریعتر باید از اینجا دور شیم. اون چیزی که بیدار شده، تنها نبود. یه لحظه همهچی ساکت شد… تا اینکه نور گردنبندم یه لحظه پخش شد—بیصدا و تند. دستمو بردم روش. آراد برگشت، با اخم گفت: ـ ساهرا... اون چی بود؟ ـ هیچی… ـ صدام آروم بود ولی دلم نه! دروغ گفتم. چون توی اون لحظهی نور، یه تصویر دیگه دیدم: چشمهایی، خالی... لبخندی که هیچی پشتش نبود… و صدایی که گفت: «دروازه باز شد. حالا دیگه عقب نمیری.» یه قطره عرق از کنار شقیقهم چکید. کایان یه لحظه نگاهم کرد. انگار شک کرد. ولی چیزی نگفت. صدای دومی از زیر زمین اومد. اینبار بلندتر. و بعد، سقف آستان از دور ترک برداشت. نه زیاد، اما کافی برای اینکه بفهمیم: اون چیزی که بیدار کردیم، دنبالمونه. کایان گفت: ـ بدو. نه "بریم"، نه "حرکت کنیم"، نه هیچ چیز دیگه. فقط یه کلمه، با صدایی که جای فکر کردن نذاشت. ما دویدیم. و برای اولین بار، حس کردم اونچیزی که باهامونه... از خودمون جلوتره. پاهام داشتن خاکو میدریدن. صدای دویدنمون توی جنگل با تپش قلبم قاطی شده بود. نفسهام به خسخس افتاده بودن، ولی نمیتونستیم وایسیم. پشت سرمون چیزی بود. شاید هم کسی. ولی هنوز نمیدیدیمش. شاخهای از کنار صورتم رد شد و خط انداخت رو گونهم. سوزش نیش زد تو پوستم، ولی اهمیت ندادم. فقط میدَویدم. کایان جلوتر بود، آراد پشت سرمون، حواسش جمعِ اطراف. یه لحظه پام گیر کرد، اما خودمو نگه داشتم. نفس بریده، زیرلب گفتم: ـ لعنتی... داریم دور میشیم یا بیشتر داریم کشیده میشیم تو این جنگل؟ گردنبند توی گردنم میسوخت. نه اونجوری که درد بیاره، اونجوری که بفهمی زندهست. بیداره. حواسش هست. بعد... وسط اون همه صدا، یه صدای دیگه اومد. زمزمه. آروم، کشیده، طوری که مطمئن نباشی از بیرونه یا از توی سرت: «کلید... حالا دستشه... راه خودش میاد، وقتی وقتش باشه...» نزدیک بود پامو بذارم رو ریشهی درخت. بهزور رد شدم. گردنبند تپید. نه یه بار. پشت هم، مثل نبض کسی که دویده. ـ ساهرا! مراقب باش! صدای آراد بود. ـ حواسم هست! ـــ داد زدم. ولی ته ذهنم، یه چیز دیگه داشت شکل میگرفت. اون صدا... وقتی گفت «راه خودش میاد» چرا تصویر کایان اومد تو ذهنم؟ نه نه نه، ساکت شو. الآن وقت این فکرها نیست. دوباره دویدم. سریعتر. محکمتر. گردنبندو تو مشتم فشردم. حالا وقت گفتن هیچی نیست. شاخهها از هر طرف میزدن توی صورتم. نفسم بریده بود. صدا پشت سرمون هنوز قطع نشده بود... صدای چیزی که مطمئن نبودیم واقعاً وجود داره یا فقط داریم دیوونه میشیم. ولی یه چیزی دنبالمون بود. اینو حس میکردیم. کایان داد زد: ـ سمت چپ! از اونور رد شیم راحتتره! چرخیدم پشت یه درخت بلند، اما یه لحظه، یهچیز برق زد. نور کوتاه، مثل فعال شدن یه طلسم. قبل از اینکه چیزی بفهمم، زمین زیر پام لرزید. ـ وایسا! کایان ـــ صدای آراد بود. ولی دیگه دیر شده بود. یه شاخهی قطور، مثل بازوی یه هیولا، با صدایی تیز از زمین زد بیرون. افتاد درست بین من و بقیه. ـ ساهرا! صدای کایان بود. صدای محکم ولی ترسیدهش. گرد و خاک بلند شد. برگها ریختن. چشمهام تار شدن از خاک و نور. صدای آراد رو شنیدم که فریاد زد: ـ از اونور بیا! پیدات میکنیم! دویدم سمت شاخه، خواستم بپرم، ولی ناگهان سطحش مثل شیشه شد. برق زد. جلوم بسته بود. مثل یه سد جادویی. ـ نمیتونم! بستهست! دستهامو گذاشتم رو سطح شفافش. صدای قلبم تو گوشم بود. آراد داشت چیزی میگفت، ولی نمیشنیدم. ـ ساهرا…صبر کن! ما دور میزنیم! بعد صداها دور شدن. محو توی برگها و باد. تنها شدم. یه لحظه فقط سکوت بود. حتی صدای پرندهها هم قطع شده بود. نفسهام آروم نمیشدن. سرمو برگردوندم و به راه تاریکی که پشت سرم بود نگاه کردم. اونجا که انگار چیزی داشت آرومآروم نزدیک میشد. گردنبند، بازم تپید. زمزمه برگشت. آروم. دقیق. پر از هشدار. «بعضی در ها فقط وقتی باز میشن که تنها باشی!» توی گلوم خشکی زهرمانندی پیچید. نگاه کردم به دوردست. نمیدونستم باید کجا برم. شاخهی بزرگ و کلفت مثل دیواری ناگهانی جلوی راهم سبز شد. پام کاملاً توی تلهاش گیر کرده بود؛ شاخهها دور پام حلقه زده بودند و هر چی زور زدم، بیشتر محکمتر میشدن. ـ نه… نه الان… نفسم تند شد، قلبم داشت میکوبید. دستهام رو روی شاخهها گذاشتم و با تمام قدرت سعی کردم انرژیام رو متمرکز کنم. نور سردی از دستام بیرون زد و شاخهها کمی لرزیدند. اما هنوز کافی نبود. ـ آراد! کمک! صدایم لرزان بود. قدمهایی نزدیک میشدند و صدای کایان به گوش رسید: ـ ساهرا صبر کن، من میتونم کمک کنم. کایان از دور دستاش رو باز کرد و انرژی تاریک و درخشان ازش خارج شد که شاخهها رو هدف گرفت. شاخهها یکییکی ترک خوردند و شکستند. ـ الان آزاد میشی، فقط یه کم تحمل کن! دستام رو از شاخهها جدا کردم و با کمک کایان و آراد بالاخره تونستم پاهایم رو آزاد کنم. نفسم هنوز تند بود اما یه حس قدرت تازه توی وجودم زنده شده بود. ـ حالا باید سریع حرکت کنیم، خطر هنوز تموم نشده! پاشدم، نفس عمیقی کشیدم و انرژی گرم و تند توی رگهام جریان گرفت. شاخهها هنوز شکسته و پراکنده جلوی پام بود، اما دیگه جایی برای توقف نداشتیم. آراد و کایان کنارش من بودند، هر دو چشمهاشون پر از تمرکز و هشدار بود. جنگل دور و برمون تاریک بود، اما صدای برگهای خشک زیر پاها و صدای نفسکشیدن ما، تنها نشونههای زنده بودن اینجا بودند. — باید بدونیم چی دنبالمونه، — گفتم و نگاهم رو از میان شاخهها به اطراف دوختم. — هر ثانیهمون مهمه. کایان سرش رو تکون داد و گفت: — اون چیزی که در آستان دیدیم، فقط شروع بود. چیزای زیادی پشت پردهست که منتظر ماست. آراد نفس عمیقی کشید و گفت: — من جلوتر میرم، شما دنبالم بیاین. راه باریکی پیدا کردم. با هم شروع کردیم دویدن توی راه باریک و پیچ در پیچ جنگل، ضربان قلبم بالا رفته بود، اما نمیتونستم عقب بکشم. — نگه ندارین، — صدای خودم رو شنیدم که مطمئن بودم توی این تاریکی جواب میده. سایهها حرکت میکردند، صدای خشخش برگها به گوش میرسید و انگار جنگل خودش داشت نفس میکشید. با هر قدمی که توی جنگل تنگ و تاریک برمیداشتیم، صدای نفسهای تند و تپش قلبها بیشتر توی گوشم میپیچید. برگها زیر پاهامون خشخش میکردند و سایهها از لابهلای درختها مثل چشمهای ناآشنا به ما خیره بودند. دستم و بالا بردم و انرژی سفید و نرم تو دستام جمع شد، آماده بودم هر لحظه واکنش نشان بدم. ناگهان صدایی خفه و عمیق از میان درختان به گوش رسید؛ مثل نالهی باد یا صدای موجودی بزرگ که در تاریکی حرکت میکند. کایان آروم گفت: — باید مخفی بشیم. سریع! با اشارهای راهرو باریکی را پیدا کردیم و خودمون و به پشت درختهای قطور پناه دادیم. نفسهایمان آرومتر شد، اما قلبامون همچنان میتپید. یک لحظه در سکوت مطلق، من و کایان و آراد فقط به صدای جنگل گوش دادیم، منتظر حرکت بعدی. تو این لحظه فهمیدم که چیزی بیشتر از تاریکی، ما رو دنبال میکنه... و این تازه اول راه بود. @melodi
- 25 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت بیستو دوم – حلقهی دروازه _________ نور مه گرفته بود همهچی رو. پیرمرد با صدای گرفته گفت: _حلقه، فقط برای بیدارشدنِ «راهگشا» باز میشه. و تو، دختر ساورا... آمادهای؟ نفسم تو سینهم گیر کرد. ولی سر تکون دادم. کایان دستش رو از زمین بلند کرد. هنوز نفسنفس میزد، اما چشمهاش براق بود، مثل کسی که تازه داره خودشو میفهمه. آراد یه نگاه بهم انداخت. کوتاه، اما پُر از اون حسِ "من هستم، نترس." قدم اول رو گذاشتم توی مه. انگار مه کنار رفت. زیر پام سنگهای قدیمی دایرهوار چیده شده بود، و بینشون با نقرهای سوخته خطوطی کشیده شده بود. یه نماد مرکزی، درست مثل نشونهای که بارها تو خواب دیده بودم: مارپیچِ دو نیمه، یکی روشن، یکی تاریک. پیرمرد گفت: _حلقه، حافظهی تمام دروازههاست. اگر پایداری، دردت بیدار میشه. اگر آمادهای، راهت روشن میشه. اما... یه بار ورود، یعنی یه بار رو در رو شدن با خودت. نه عقبگردی هست، نه فرار. قدم گذاشتم وسط حلقه. یه نبض از زیر پام لرزید، مثل تپش قلب زمین. صداهای نامفهوم اطرافم شروع شدن. اول آهسته... بعد شدیدتر. "تو انتخاب نشدی. ساختی خودتو." "اما اگه راه اشتباه بوده باشه چی؟" "اگه روشنایی فقط یه نقابه، نه حقیقت؟" بغضم گرفت. اما ایستادم. گفتم: _من... من فقط دنبال حقیقت میگردم. حتی اگه بسوزونهم. نور نقرهای از مرکز مارپیچ بالا زد، حلقه چرخید... سریعتر، شدیدتر. بعد یهدفعه... همهچی ایستاد. و من خودم رو دیدم... اما نه همینی که هستم. دختری با ردای بلند، چشمهاش نقرهای کامل، روی پیشونیش علامت نور و تاریکی یکی شده بودن. گفت: _حلقه تو رو شناخت. تو... راهگشای نهاییای! اما اگه کایان سقوط کنه، اگه مهر شکسته بشه... فقط تویی که میتونی راهو ببندی؛ با قلبت؛ با خونت! پشتم مور مور شد. قلبم تیر کشید. یعنی؛ باید یه روز؛ جلوی کایان وایسم؟! دوباره؟! _تو انتخاب نمیکنی که چه کسی بمونه. تو انتخاب میکنی که "چه چیزی بمونه." تعادل؛ یا سقوط. و درست همون لحظه، از دل مه، یه نور سیاهـآبی اومد سمت حلقه. آراد داد زد: _ساهرا! وقتشه برگردی! اما نمیتونستم. قدم برداشتم به سمت نور. چون... حسش کردم. یه حافظه اونجاست. یه چیزی از زمان قبل از من، قبل از ما. و حلقه باز شد! به عمق چیزی که هنوز حتی اسم نداره! نور نقرهای پیچید دور بدنم، و بعد، هیچچیز نبود. نه صدا. نه رنگ. فقط حسِ افتادن... تا وقتی که چشمهام باز شد. توی یه فضای سنگی بودم. دیوارها با نشونههای باستانی پر شده بودن، و وسطش... ساورا بود، با موهای بلند سفید و چشمای طلاییـنقرهای. لباسش ردای بلند خاکستری بود که با نور کم فضا میدرخشید. کنارش شمشیری بود که به زمین فرو رفته بود، و چیزی روی تیغهاش میلرزید؛ مثل یه طلسم نیمهجان. برگشت سمتم. نور نقرهای توی چشمهاش لرزید. صدایی که شنیدم، همون صدای آشنا بود... «بالاخره اومدی، ساهرا.» لبم لرزید. تو... فقط نگاهم کرد. «وقتش شده یه چیزهایی رو ببینی. نه بهخاطر گذشته، بلکه بهخاطر چیزی که قراره بیاد.» صدام درنمیومد. فقط نگاهش میکردم. ادامه داد: _ساهرا، اسم تو فراتر از یه تصادفه! من... ساورا هستم. نه اونطور که بقیه فکر میکنن، نه الهه، نه اسطوره. فقط زنی که یه بار مجبور شد بین عشقش و دنیا یکی رو انتخاب کنه! نزدیکتر شد. چشمهاش پر از یه غم عجیب بود. _تو میدونی تاریکی چیه، درسته؟ حسش کردی. دیدیش. حتی باهاش جنگیدی... اما نمیدونی وقتی اون تاریکی یه نفر باشه که عاشقشی، چه حسی داره...! قلبم ریخت. نفسم برید. زمزمه کرد: _اون... کسی بود که قرار بود کنار من بایسته. اما سقوط کرد. قلبش آلوده شد، نه از انتخاب، از درد! از فقدان! و من مجبور شدم... دروازه رو ببندم. روی خودش. یه تصویر ناگهانی، توی ذهنم منفجر شد: مردی با ردای تیره، چشمهایی که بین نقرهای و سیاه نوسان میکرد... و ساورا که شمشیرش رو بین خودش و اون فرود آورد. صدای فریاد مرد پیچید: "تو نمیفهمی! من برای نجاتت سقوط کردم!" و ساورا گفت: "تو برای نجات من، همه رو به آتش کشیدی!" دوباره برگشت به حال. گفت: _حلقه، این حافظه رو بهت داده، چون تو قراره دوباره این تصمیمو بگیری. بین کسی که برات مهمه... و چیزی که نجاتش برای همه لازمه. گفتم: _کایان؟! لبخند تلخی زد: _همیشه یه کایان هست... و یه ساهرا. فضا شروع کرد به لرزیدن. گفت: _حالا که دیدی، وقتشه برگردی. ولی یادت نره... اون لحظه، میرسه. و هیچکس بهجات نمیتونه انتخاب کنه. با یه تپش شدید، از حلقه بیرون افتادم. نفسنفس میزدم. کایان نگاهم میکرد، انگار حس کرده... و آراد؟ فقط یه جمله گفت: _چی دیدی؟ جواب ندادم. فقط یه نگاه به حلقه انداختم... و تو ذهنم، صدای ساورا تکرار شد: "تو قراره یکی از ما باشی... اما شاید آخرین نفر!" دوباره! نور حلقه انگار داشت میچرخید، دورمون میپیچید. صدای ساورا نرم و آهسته توی گوشم پخش شد: «نه فقط تو، ساهرا... باید اونم ببینه. حقیقت رو...» یه لحظه همهچی تار شد. انگار زمان مکث کرد. بعد... تاریکی کنار رفت. دیدم که کایان وسط یه فضای سنگی ایستاده. لباسش مثل همیشه نبود. سادهتر، شبیه ردای شاگردهای قدیم. هنوز همون کایان بود، ولی انگار جوونتر. یه نوری پشت سرش بود. نور نارنجیِ سوسوزن. یه دروازه؟ نه... یه آتش؟ یه صدای مردونه، محکم و سنگین گفت: «تو انتخاب شدی. چون دروازهای که هیچکس نتونست مهرش کنه، با تو بیدار میشه.» کایان برگشت سمت صدا. چهرهش پر از ترس بود. _من... نمیخوام این قدرتو. من فقط یه محافظم! صدای مرد تکرار کرد: «ولی خونت، تصمیم گرفته. تو وارث اونهایی هستی که میتونستن دروازهی سوم رو نگه دارن... و حالا این تویی که باید تصمیم بگیری: مهرش کنی یا بازش کنی.» همهچی دوباره محو شد! و صدای ساورا! «کایان نمیدونه. هیچوقت یادش نیومد. چون حافظهش مهر شد، وقتی پذیرفت محافظ بمونه. ولی حالا... دیگه وقتشه که بدونه.» کایان، کنارم، آروم زمزمه کرد: _من... اون صدا... اون مکان... دستش لرزید. _من اونجام؟ یعنی... من هم بخشی از اینم؟ نگاهش کردم. چشمهاش تار بودن، اما برق میزدن. اون لحظه، من فهمیدم—کایان فقط یه همراه نبود. اون خودش یکی از کلیدهامون بود. یکی از دروازهها. و شاید... اگه قدرتش کامل بیدار شه، یه چیزی توی این دنیا، به لرزه درمیاد. *** مه داشت میلرزید. نه از سرما... از چیزی عمیقتر. تاریکی پشت سرمون سنگینتر شده بود، دوباره صدای ساورا پیچید: «اگه قراره این دنیا نجات پیدا کنه، اون باید بدونه از کجا اومده.» دستم ناخودآگاه رفت توی دست کایان. اون لحظه، هیچکدوممون آماده نبودیم. نور حلقه ناگهان ریخت پایین، مثل سیل، و بردمون به جایی عمیقتر از هر خاطرهای. اونجا، دیگه مه نبود. آتیش بود. شعلهها نمیسوختن، فقط میرقصیدن. وسطش، یه مرد وایستاده بود. شنل بلند مشکی، موهای جوگندمی، و چشمانی نقرهای... درست مثل کایان. کایان لرزید. _من... من اینو میشناسم... مرد چرخید. نگاهش روی کایان افتاد. «تو هنوز زندهای؟ پس قراره بهت برسه...» کایان یک قدم عقب رفت. _تو... کیای؟ مرد لبخند زد. «من کسیام که دروازه رو ساخت. و تو، پسرم، قراره تمومش کنی.» نفس کایان برید. _نه... تو... پدرم... مرده! مرد جلو اومد. چهرهش حالا شبیه آینهای از کایان شده بود، فقط پیرتر، زخمیتر، و غمانگیزتر! «نه، کایان. من نرفتم. من... توی همین دروازه گیر افتادم. چون قرار نبود کسی اونو باز کنه. اما حالا... با بیدار شدن تو، داره اتفاق میافته.» زمین زیر پامون شروع کرد به ترک خوردن. نور نقرهای مثل ریشههایی که توی خاک بدوند، پخش شد. ساورا بلند گفت: «حالا یا باهاش روبهرو میشی، یا همهچیو از دست میدیم!» کایان جلو رفت. صدای قدمهاش سنگین بود. _تو همهچی رو میدونستی... حتی منو مهر کردی، مگه نه؟! پدرش سر خم کرد. «چون آماده نبودی. ولی حالا دیگه زمانشه...» و با اون جمله، چیزی مثل شعلهی نقرهای از دستش بیرون زد، خورد به سینهی کایان، و اون لحظه... چشمای کایان، برای چند ثانیه کامل نقرهای شد. انگار تمام حافظهی مهرشده توی اون لحظه ریخت تو وجودش. و من... فقط نگاه میکردم. چون این دیگه فقط کایان نبود. این... دروازهی بیدارشده بود! وقتی نور نقرهای از چشمای کایان رفت، اون افتاد روی زانوهاش. ساورا ظاهر شد؛ نزدیکش نشد. فقط برگشت سمت من. چشماش... اون لحظه دیگه مثل مه نبود. مثل آینه بود. و من خودمو دیدم؛ خسته، گیج، ولی هنوز ایستاده. اون گفت: «الان وقتشه.» یک نور سفید از بین انگشتاش بلند شد، مثل یه تکه از رویا. شکل گرفت. کشیده شد. و تبدیل شد به یک نشان. مثل یه گردنبند ظریف با سنگی که با نوری آبی میدرخشید؛ ولی نه آبی معمولی، یه رنگ زنده، مثل جریان آب زلال توی شب. من نفسم بند اومد. _این چیه؟ ساورا نزدیک شد. گردنبند رو بالا گرفت. «بخشی از من. بخشی از اون چیزی که منو ساخته... و چیزی که از من باقی مونده. اسمش رو کسی نمیدونه. ولی تو باید نگهش داری.» دستم رو گرفت. گردنبند رو گذاشت کف دستم. «تا زمانی که زمانش برسه، باید مراقبش باشی. هیچکس نباید بفهمه که دست توئه. مخصوصاً کایان.» چشمام گرد شد. _چرا؟! مگه... لبخند غمگینی زد. «چون این، کلید دروازهی آخره. و اگه زودتر از وقتش استفاده بشه... همهچیز از بین میره.» دستم دور گردنبند محکم شد. احساس گرمایی ازش پیچید تو بدنم. نه سوزناک، نه ترسناک... مثل وقتی کسی دستتو محکم بگیره و بگه: «تو میتونی.» اون لحظه، انگار قلبم یادش اومد دوباره بزنه. ساورا آروم گفت: «ساهرا... تو انتخاب شدی، نه فقط چون روشنی توی وجودته... بلکه چون تو تنها کسی هستی که میتونه اون روشنایی رو حفظ کنه، حتی وقتی همهچی تاریک میشه.» صدای کایان اومد، ناآروم: _ساهرا... چی گرفتی؟ برگشتم سمتش. لبخند زدم. _یه هدیه... ولی مال الان نیست. و اون فقط نگاهم کرد... بدون سوال بیشتر! هنوز توی فضای زیرزمینی بودیم. صدای قدمهامون روی سنگای نمکشیده، توی سکوت میپیچید. کایان جلو میرفت، ولی هی برمیگشت عقب... انگار هنوز به اون چیزی که ساورا گفت فکر میکرد. من دستمو دور گردنبند محکمتر کردم. گرم بود. نه، داشت داغ میشد... مثل اینکه زندهست! ایستادم. یه لحظه چشمهام بسته شد. یه صدای خیلی آروم، از همون تو: «ساهرا...» نفس تو سینهم حبس شد. برگشتم سمت بقیه! چیزی نشنیدن! صدا توی ذهنم بود؛ منو صدا زد. از توی گردنبند. نور نقرهای خیلی کمرنگی از وسطش بیرون زد. انگار یه لایهی دیگه از حافظهش داشت باز میشد. بعد... صدا واضحتر شد. «تو میخوای بدونی چرا اینجا بودی، ساهرا؟ چرا دروازهها بهت واکنش نشون میدن؟... پس گوش کن...» یه موج انرژی از گردنبند پخش شد، مثل یه حلقهی نور که کل فضا رو گرفت. صخرههای دور ما انگار عقب رفتن. شکل یه دایرهی کامل گرفتن. بعد... یه تصویر باز شد. نه مثل خواب. نه مثل خیال. واضح. زنده. یه دختر با ردای نقرهای، که داشت جلوی چیزی عظیم میایستاد. شبیه خود ساورا بود... ولی جوونتر. و اون موجود... یه دروازهی گمشده بود. یه دروازهی تاریکی. ساورا دست برد بالا، چیزی از وجود خودش رو جدا کرد و انداخت توی نور... «اگه قراره روزی امیدی برای نور بمونه، باید بخشی از من... تبدیل بشه به آیندهای که هنوز اتفاق نیفتاده.» من خشکم زده بود. اون نور، بعد از جدا شدن از ساورا، رفت تو قلب یه نوزاد. یه بچهی نورانی، که چشمهاش... دقیقاً مثل چشمهای من بودن. گردنبند توی دستم لرزید. حافظه تموم شد. صدای ساورا، دیگه نه توی خیال، نه توی حافظه... مستقیم تو گوشم پیچید: «تو آخرین مهر منی، ساهرا. روشنایی من، توی تو پنهان شده. برای همینه که دروازهها بهت واکنش نشون میدن. چون تو... ادامهی منی.» همهچی یهو برگشت. نفسنفس میزدم. انگار یهدفعه از خوابی عمیق بیدار شده باشم. بقیه هنوز کنارم بودن... ولی توی یه حالت گیج و مات. کایان یه قدم عقب رفته بود. _چی شد؟ یه لحظه انگار... موج انرژی پیچید تو فضا. بهش نگاه کردم. _من... نمیدونم. فقط یه لحظه همهچی محو شد. درست نگفتم. کامل نگفتم. چون نمیتونستم. نه هنوز. نه وقتی هنوز خودم نمیفهمیدم چی دیده بودم؛ فقط دستمو دور گردنبند محکمتر کردم. اون حالا مثل قبل خنک بود. آروم، بیصدا... @melodi
- 25 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت بیستویکم — طلسم کایان _________ با اینکه خوابم سنگین نبود، ولی بدنم هنوز خسته بود. چشمهام که باز شد، یه لحظه سقف اتاق رو نگاه کردم. اون تاریکی دیشب، اون چیزهایی که دیدم... همش هنوز ته ذهنم بود. حس عجیبی داشتم. یه جور خستگی که فقط از جسمم نبود... انگار مغزم، قلبم، روحم... همهشون کشیده بودن کنار، فقط من مونده بودم وسط یه چیزی که نمیدونستم چیه. از تخت بلند شدم، یواش پامو گذاشتم رو زمین. صداش تو سکوت خونه پیچید. هوا هنوز خنک بود. لباس راحتی تنم بود، ولی نمیخواستم عوضش کنم. فقط باید میرفتم پایین، فقط یه چیزی گرم بخورم، شاید حرف بزنم. نمیدونستم چی باید بگم، اما... مامان همیشه یه جوری گوش میکنه که انگار همهچی قراره درست بشه. رسیدم آشپزخونه. بوی چای پیچیده بود. مامان پشت پیشخون وایستاده بود، لیوان چایاش رو نگه داشته بود، و همون لحظه که منو دید، یه کم ابروهاش بالا رفت، یه لبخند نصفهنیمه زد، اونطوری که هم نگران باشه هم بخواد بگه "خوبه که بیداری". آروم گفت: _صبح بخیر عزیزم. خوبی؟ با صدای گرفته گفتم: _صبح بخیر... آره، یعنی... نمیدونم! یه لحظه سکوت شد. بعد نشست، روبروم. یه دستش روی لیوانش بود، اون یکی دستش رو آورد جلو، گذاشت رو دست من. آروم پرسید: _دیروز چی شد ساهرا؟ چیزی هست که باید بدونم؟ نفسم حبس شد، انگار هوا سنگین شده بود! گفتم: یه چیزایی... نه اونقدری که بشه راحت گفت..خیلی اتفاقا افتاد که خودمم هنوز نتونستم باور کنم که راسته یا خواب دیدم! ما ساورا رو دیدیم؛ فرستادمون پیش دلارام؛ اون منتظرمون بود بهمون گفت باید بریم به مهرگاه؛ اونجا قدرتم کامل شد! در آخر رفتیم به آستان و تمام اتفاقات اونجا افتاد! تاریکی کایان تسخیرش کرد! بعد از یه نبرد سخت و طولانی شکستش دادیم! قدرتهایی تو من بیدار شد که نمیتونم خوب درکش کنم! مامان بدون اینکه چیزی بگه، فقط دستمو فشار داد. اون نگاهش... یه جور دلگرمی بود که واقعاً لازم داشتم. بعد از چند ثانیه گفت: _اگه چیزی توی تو بیدار شده، بدون که ما کنارتیم. تو قویای. خیلی بیشتر از چیزی که خودت فکر میکنی! چشمهام داشت میسوخت. اما اشکی نریخت. فقط یه لبخند زدم. در همون لحظه، صدای نورا و نیران اومد از پلهها: _صبحبهخیررر! چایی داریم؟ خندیدم. همون خندهای که شاید برای چند لحظه تونست دلمو گرم کنه. بابا هم اومد. نشست کنارمون. و همون صبحونهی ساده... چای، نون، پنیر، گردو... یه لحظه انگار همه چی همون چیزیه که باید باشه. آروم. گرم. پر از صداهای خونه. ...گوشیم ویبره رفت. یه پیام از آراد بود: _سلام، حالت خوبه؟ دیشب خیلی نگران شدم. نوشتم: _سلام... مرسی که پرسیدی. راستش هنوز یه کم گیجم، ولی بهترم. فرستادم. بعد یه نفس آروم کشیدم. یه جور سبک شدن کوچیک، ولی واقعی. ****** داشتم فکر میکردم که شاید امروز واقعاً روز آرومی باشه... ولی خب... این داستانا آروم نمیمونن. همیشه یه چیزی هست که بخواد بیدار شه. صدای زنگ در، عجیب بود. نه مثل همیشه... سه تا ضربهی آروم، بعد یه مکث، بعد دوباره دوتا سریع. بلند شدم، رفتم سمت در. مامان داشت با بابا حرف میزد. نیران سرشو کرده بود تو یخچال. نورا داشت با لقمه میدوید سمت مبل. در رو باز کردم. هیچکس نبود. فقط یه پاکت مشکی افتاده بود جلو در. خم شدم، برداشتمش. پشتش فقط یه جمله بود، با جوهری که انگار به کاغذ نچسبیده بود درست: "آستان دیگه امن نیست!" نفسم بند اومد. یه لحظه حس کردم یهچیزی پشت سرمه... برگشتم. هیچی نبود. فقط کوچهی خلوت، صدای گنجشکها، نسیمی که اومد و اون پاکت توی دستم لرزید. رفتم تو؛ به آراد پیام دادم: _یه چیز عجیبی پیدا کردم! فکر کنم باید بیای. فرستادم. مامان از تو آشپزخونه صدا زد: _ساهرا؟ چیزی شده؟ جواب ندادم. فقط نشستم، زل زدم به اون جمله. آستان دیگه امن نیست! پاکت هنوز تو دستم بود که آراد جواب داد: _دارم میام. بیست دقیقه دیگهم اونجام. به هیچی دست نزن. لبم گزیدم. دیر گفتی... من نهتنها پاکتو برداشته بودم، بلکه الان داشتم برگهی توش رو نگاه میکردم. یه عکس بود. تار، ولی آشنا. یه جایی رو نشون میداد که تو مهرگاه ندیده بودم—یه تالار دیگه؟ یه بخش مخفی؟ پشت عکس با همون جوهر لرزون نوشته شده بود: "کایان نمیدونه ولی اون هم بخشی از نقشهست. یه نیمهی گمشده. پیداش کن قبل از اونا." "اونا"...؟ دلم هری ریخت. این یه بازی ساده نبود. یکی داشت از تو همه چی رو زیرنظر میگرفت. حتی کایان رو. و اینکه نوشته بود "نیمهی گمشده" یعنی هنوز یه بخش از کل این معما پنهونه. چیزی که شاید حتی خود کایان ازش خبر نداره... در زدن. آراد بود. اومد تو، چشمش خورد به پاکت و عکس و گفت: _خب... فقط بگو اینبار چی پیدا کردی. همهچی رو نشونش دادم. دقیق که نگاه کرد، گفت: _اینجا... این عکس، ساهرا! این یکی از بخشای قدیمیهی آستانهست، ولی بسته شده بود، کایان به هیچوجه نمیخواست کسی اونجا بره. میگفت خطرناکه. حالا فهمیدم چرا... ابروهام رفت بالا: _چرا؟ آراد مکث کرد. نفسشو داد بیرون. _چون یه زمانی کایان اونجا زندانی بوده... نه توسط دشمن، نه... توسط خودشون. نگهش داشته بودن. چون چیزی توش بیدار شده بود که نمیتونستن کنترلش کنن. ساکت شدم. حالا همهچی یهجور دیگه بهنظر میرسید. _یعنی الان اون تالار... چیزی داره که ممکنه دوباره بیدار شه؟ آراد سرش رو آروم تکون داد: _آره... و فقط یه نفر میتونه جلوشو بگیره. کسی که یهبار دیده اون تاریکی تا کجا میتونه بره. _کایان... *** از خونه زدم بیرون با آراد. هوا هنوز بوی صبح میداد ولی همهچی انگار یه لایه عجیب روش بود... مثل وقتی میدونی یه چیزی قراره شروع شه و قلبت از قبل باخبره. آراد فقط گفت: _باید بریم دنبالش. اگه دیر بجنبیم، ممکنه اونایی که این پیام رو فرستادن، زودتر از ما برسن. گفتم: _و اگه این یه تله باشه چی؟ نگاهم کرد: _اگه باشه، باید بدونیم چهجوری کار میکنن. به محل قرار که رسیدیم، کایان از دور داشت میاومد. اونطوری راه میرفت که انگار هر قدم، یاد یه چیزیه که نباید یاد بیاره. وقتی بهمون رسید، فقط گفت: _عکس رو دیدم... اونجا نباید بریم. آراد گفت: _ولی داریم میریم. کایان اخم کرد. اون برق همیشهگی چشمهاش یه چیزی توش داشت که قبلاً ندیده بودم. یه جور ترس... نه از دشمن، از خودش. کایان آروم گفت: _اونجا یه در هست... یه در که هیچوقت نباید باز میشد. آراد اخم کرد: _تو قبلاً اونجا زندانی بودی، نه؟ کایان چشم بست. بعد آروم سرش رو تکون داد. _آره... چون یه بار، یه چیزی تو من از کنترل خارج شد. نه از خشم، نه از تاریکی بیرونی. از یه چیزی که... گذاشته بودن تو وجودم، از وقتی بچه بودم. یه جور طلسم. یه مهر. من فقط نگهدارش بودم. قلبم تند تپید: _و اگه اون مهر حالا داره ضعیف میشه چی؟ کایان گفت: _پس شاید وقتش رسیده بدونم کی و چرا اینو تو من گذاشته! از مسیرهای خاکی بین درختها گذشتیم. بوتهها، سنگها، همه انگار خاطره بودن برای کایان. جلو یه دیوار سنگی ایستاد. دستشو گذاشت روش. سنگا لرزیدن. آراد گفت: _تو هنوز رمز باز شدنشو یادت میاد؟ کایان گفت: _یادمه... چون بخشی از من هنوز همونجاست. با زمزمهای که انگار زبون معمولی نبود، در باز شد. هوا عوض شد. بوی مرطوبی پیچید. تاریکی سرد و زندهای که انگار نفس میکشید. یه راهرو باریک و بلند، پر از علامتهایی که نور بنفش روشون بود. رفتم جلو. کایان نفس عمیق کشید و گفت: _اگه چیزی اونتو هنوز بیدار باشه... اینبار نمیذارم تسخیرم کنه. نگاهش کردم. _و اگه شد چی؟ لبخند تلخی زد. _اونوقت باید آماده باشی منو متوقف کنی، ساهرا! *** پایین رفتیم. هر قدم، یه صدای خفیف توی دیوارهای خیس و مرطوب پخش میکرد. سقف کوتاه بود، انگار سنگها عمداً سنگینتر شده بودن، مثل اینکه نمیخواستن بگذریم. مه غلیظ از کف زمین بلند میشد، میپیچید دور ساقهامون، بعد آروم بالا میرفت. بوی خاک خیس، جلبک، و یه چیزی فراموششده، مثل عطری که هیچوقت نباید باز میموند، فضا رو پر کرده بود. کایان جلو میرفت. بیصدا. یه لحظه ایستاد. دستش رو به دیوار کشید. رد انگشتش روی خزهها موند. آراد گفت: _اینجا بیشتر شبیه قبرستونه تا یه زندان. کایان زمزمه کرد: _چون چیزهایی اینجا مُردن... ولی نه کامل! به یه راهرو رسیدیم که انگار از دل کوه کنده شده بود. کنارش نقشهای عجیبی حک شده بود، ترکیبی از خطوط و چشمهایی که انگار نگاهمون میکردن. زیر پام خردهسنگا خورد میشدن، ولی هیچکدوم صدا نداشتن... حتی صدای قدمهامون انگار تو مه گم میشد. کایان جلوتر رفت، ناگهان مکث کرد. _اینجا یه جعبه بود... یه ظرف مخصوص... نمیدونم هنوز هست یا نه! آراد چراغ کوچیکی درآورد. نورش که روی دیوار تابید، یه بخشِ فرو رفته معلوم شد. یه لایه نازک از یخ، دقیقاً وسط نم و خزه. با احتیاط نزدیک شدم. انگشتهامو آروم گذاشتم روی یخ. سرد... ولی نه مثل یخ معمولی. این یکی نفس میکشید. کایان گفت: _اگه اون هنوز اونجاست... پس هنوز وقتش نرسیده که همهچیز تموم شه. آراد زیر لب گفت: _یا تازه داره شروع میشه. ضربان قلبم تند شد. یخ ترک برداشت. از بین ترکها، یه نور ضعیف مایل به سبز در اومد. آرومتر از نور شمع... ولی عمیقتر. دستم لرزید. یه ظرف کوچیک اونتو بود. شبیه کاسه، با خطوطی که حرکت میکردن... زنده بودن. حسش کردم. ظرفو بیرون کشیدم. کایان نفسش برید. _اینو میشناسم... این ظرف، واسه مهر کردن اون چیزیه که تو من بود. ولی حالا داره باز میشه... ظرف لرزید. آراد یه قدم عقب رفت. نور سبز لحظهای بالا گرفت. تو همون لحظه، یه صدای پچپچگونه تو گوشم پیچید: «ساهرا... تا کی میخوای فکر کنی انتخاب دست توئه؟» سردم شد. نه از ترس. از اون صدای زندهای که تو فکر نبود... توی خودش بود. یه چیز قدیمی. یه چیز خطرناک. نگاه کردم به کایان. اونم شنیده بود. چشمهاش دوباره اون برق خاص رو گرفتن. _برگردونش... سریع. قبل از اینکه اون بیدار شه! اما دیگه دیر شده بود. ظرف تو دستم میلرزید. اون نور سبز، یه لحظه شدید شد، بعد خاموش! سکوت…! اما یه لحظه بعد، صدای تقتق تو سرم پیچید، مثل شکستن یه چیزی تو ذهنم. دستهام سرد شد. کایان یهدفعه عقب رفت، چنگ زد به دیوار، نفسش برید. _کایان؟! اون نه جواب داد، نه نگاهم کرد. فقط نالهکرد، بعد بیصدا روی زمین افتاد. آراد خواست بره سمتش، ولی یه موج از هوا مثل دیوار زد عقبش. منم به دیوار چسبیدم. نور سبز دوباره فوران کرد، این بار از خود کایان. چشمهاش باز بودن… ولی سفید! نه کامل. انگار تصویر یه منظرهی دیگه توش افتاده بود. یه جای دیگه… یه زمان دیگه. و بعد، انگار کشیده شدم توش. ** دیدم. نه خواب بود، نه رویا. یه جور تصویر زنده، وسط ذهنم. کایان... نوجوانتر بود. شاید سیزده یا چهارده. تنها، توی جایی که آشنا بود—ولی نابود شده بود. دیوارها سوخته، زمین ترکخورده، انگار از انفجار در رفته. یه صدا میاومد: _تو باید انتخاب میکردی، ولی نکردی... حالا ما انتخاب میکنیم. کایانِ توی تصویر جیغ نمیکشید، ولی تکون میخورد. یه مرد روبروش ایستاده بود. صورتش نصفه تو تاریکی بود. لباسش شبیه لباس نگهبانهای آستان... ولی قدیمیتر، فرسودهتر. صداش زمزمهگونه بود، ولی مستقیم توی قلبم نشست: _قدرتِ تاریکی رو ما دادیم بهت، ولی حالا داری شک میکنی؟ دیر شده، کایان. مهر خوردی. تو دیگه فقط "یکی از ما" نیستی... تو "دروازهای!" ** تصویر برید. افتادم روی زمین. ظرف هنوز تو دستم بود. ولی دیگه نمیدرخشید. خاموش بود. سرد. بیجان. کایان نفسنفس میزد. چشمهاش هنوز خالی بودن. ولی حالا میلرزید، زمزمه میکرد: _من دروازهام... برای چی؟ برای کی؟ آراد با صدایی لرزون گفت: _ساهرا... اون حافظه مهر نشده بود فقط برای اینکه خطرناک بود... اون مهر شده بود چون "کسی" نمیخواست بدونیم کایان چی هست! نگاه کردم به اون ظرف. حس کردم هنوز یه تکه از حقیقت توشه. ولی حتی اگه بخوای دروغ نشنوی، گاهی باید بدونی که حقیقت... ممکنه اون چیزی نباشه که طاقت شنیدنش و داشته باشی! کایان هنوز رو زمین بود. نفسهاش سنگین، عرق سرد روی پیشونیش. من و آراد چند ثانیه فقط نگاهش کردیم. بعد یهدفعه، اون صدا، همون که توی حافظه شنیدیم، دوباره پیچید تو فضا. اما این بار... نه تو ذهنمون، نه توی ظرف. واقعی بود. توی همون فضای نمناک و مهگرفتهی زیرزمینی: _دروازه همیشه یکیه. ولی اونکه کلیدو داره، هر بار فرق داره... صدا از پشت مه اومد. مه کنار رفت، و یه پیرمرد قدبلند با ردای تیره از تاریکی بیرون اومد. صورتش پر از خط و چین، ولی چشمهاش؟ روشن... آشنا. خیلی آشنا. آراد گفت: _تو... تو باید سالها پیش مُرده باشی! پیرمرد لبخند زد: _مردن، وقتی حافظهها قفلن، فقط یه پناهگاهه نه پایان. رو کرد به کایان، که حالا با زحمت نشسته بود. _دروازه فقط یه لقب نیست، بچه. تو واسطهای بین دو دنیا. بین روشناییِ زادهی ساورا و تاریکیای که پیش از همهچیز بود. ما فکر کردیم میتونیم ازش محافظت کنیم... ولی تو، تو باهاش متولد شدی. کایان به سختی گفت: _پس... اون قدرتی که گاهی خودم نیستم؟ اون صدا... اون سایهها... اونا مال من نیستن؟ پیرمرد نزدیکتر شد. _اونا بخشی از چیزیان که از زمانهای قدیم توی خونت قفل شده. نسلبهنسل منتقل شده. تا روزی که یه نفر، بدون اینکه انتخاب کنه، «دروازه» بشه. من گفتم: _و اگه کسی بخواد این دروازه رو باز کنه چی؟ اگه... اون چیزِ تاریک بخواد کامل بیرون بیاد؟ پیرمرد جدیتر شد. _اون وقت... همهچیز از نو شروع میشه. و فقط کسی که هم خونِ ساورا باشه و هم وارث نشونه، میتونه جلوی رستاخیز رو بگیره. سکوت. قلبم کوبید. آراد آروم گفت: _ساهرا... اون فقط دروازهست؛ ولی تو... کلیدی! یه قطره از سقف افتاد. مه غلیظتر شد. کایان نگاهم کرد. _یعنی فقط تویی که میتونی تصمیم بگیری... من باید بمونم، یا مهرم شکسته بشه؟ لبم خشک شد. ولی ته دلم یه چیز روشن شد. شاید از همهمون خطرناکتر، همون رازی بود که تازه داشت خودش رو نشون میداد... @melodi
- 25 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت بیستم__بازگشت به امن ترین نقطه دنیا ______ یه انفجار از نور و صدا که دیوارو لرزوند و هوا رو شکافت.نه صدای نفس، نه حتی وزش باد. همهچی از حرکت ایستاد،مثل یه سکانس اسلوموشن که دنیا خودش رو عقب کشید تا فقط «اون لحظه» رو ببینه. کایان هنوز سرِ جاش بود؛ لبهاش کمی باز، نفسش عمیق،و اون نور لعنتی هنوز دور تنش میدرخشید، انگار باهاش یکی شده بود. بعد...تاریکی! نه، اون دیگه تاریکی نبود! یه سایهی شکسته بود، افتاده کنار دیوار! پوستش ترک خورده! صداش خاموش! انگار واقعیت نابودش کرده بود. کایان یه قدم برداشت. محکم! قاطع! زیر لب چیزی گفت. صداش مثل ضربهی آخر پتک روی میخ بود! و بالاخره؛ تاریکی،،شکست! نه مثل کسی که شکست خورده باشه، مثل کسی که عقب میره تا دوباره فکر کنه. تاریکی دیگه شکل نداشت. پودر شده بود تو هوا، پخش شده بود بین ذرات سایه، و با هر وزش نسیم، از آستان میرفت بیرون. نور داشت کمکم محو میشد. نه خاموش، یهجوری که انگار کارش تموم شده بود. یه رد سرد و درخشان روی زمین موند. یه دایرهی روشن که کایان وسطش افتاده بود، و اونطرفتر، اون خط آخر از تاریکی داشت برای همیشه محو میشد. قدم برداشتم آروم، ولی محکم. نور از کنارم عبور کرد، ولی نسوختم چیزی ازم نگرفت، فقط شناختم. انگار نور فهمیده بود که من با این آستان، با این مسیر، یکیم! کایان آروم بلند شد، تکیه داد به دستاش، نفسنفسزنان. چشماش گیج بودن، ولی یه برق عجیبی توشون بود. _ اون... رفت؟ صداش گرفته بود، ولی توش یه امید پنهونی میلرزید. سری تکون دادم. _ آره. دیگه برگشتی نیست! اما خوب میدونستم... تاریکی تموم نمیشه، فقط جا به جا میشه. فقط شکلش عوض میشه. و اون چیزی که اینجا شکست خورد، شاید فقط یکی از صورتهاش بود. __________ همهچی آروم شده بود. نه فقط اطراف، که حتی تو دلم هم یه جور عجیبی… ساکت بود. نه ترس، نه هیجان. یه جوری شبیه لحظهای که بارون بند میاد، و فقط صدای چکچکِ قطرهها میمونه. کایان هنوز نشسته بود، تکیه داده به دیوار ترکخوردهی آستان. نفساش برگشته بودن سر جاش، ولی نگاهش… هنوز سنگین بود. نشستم کنارش. بدون حرف. یه لحظه فقط به خطوط نور روی زمین نگاه کردم که حالا محو شده بودن. کایان اول حرف زد. آروم! _ نمیدونستم… اینجوری تموم میشه! خندیدم. خیلی کوتاه. _ تموم شد؟ مطمئنی؟ لبخند کایان تلخ بود. _ نه؛ فقط امیدوارم یه شروعِ بهتر باشه! چند ثانیه فقط به روبهرو نگاه کردیم. به همون تالاری که حالا دیگه هیچ صدایی ازش نمیاومد. آروم گفتم: _ میترسم… دوباره بیاد؛ قویتر؛ تاریکتر! کایان برگشت سمتم. _ اگه بیاد…تنها نیستی! و من… فقط نگاهش کردم. یه نگاه پر از هزار تا چیز ناگفته. قدردانی، ترس، خستگی، ولی یه ذره امید. همونقدر که نور داشت، همونقدر زنده! _ تا من یه لحظه چشمم رو بستم، شما دوتا فلسفه بافیتونم شروع شد؟ سریع برگشتم و با دیدن آراد، لبخندم پررنگتر شد. آراد به دیوار تکیه داده بود، یه تکه از لباسش پاره شده بود، دستش هم بهشکل خستهای روی پهلوش بود. ولی صورتش؟ همون حالت همیشگی. یه ترکیب از طعنه، خونسردی، و یه ذره نگرانی قایمشده. کایان لبخند زد، نرم و بیصدا. _خوبی؟ آراد یک تای ابروش رو بالا داد. _ از یه رویارویی با موجود تاریکیِ فراواقعی، بهتر از این نمیشه بیرون اومد! بعد یه نگاه انداخت به من؛ _ تو خوبی؟ سرم رو آهسته تکون دادم. فقط خستم… خیلی خسته! آراد جلو اومد و نشست کنارمون. سهتایی. توی اون تالار نیمهروشن، جایی که انگار زمان یه لحظه وایساده بود تا نفس بکشن. _پس این تموم شد؟! آراد اینو پرسید. بدون اینکه مستقیم به کسی نگاه کنه. کایان جواب نداد، ولی من گفتم: _فکر کنم یه دروازه بسته شد… اما همهی داستان این نبود! آراد لبخند کمرنگی زد. _ یعنی هنوز جای هیجان هست. عالیه! کسی چیزی نگفت. فقط سکوتی بینمون بود که عجیب، امن به نظر میرسید. یه جور خستگیِ شیرین، بعد از یه دویدن طولانی. سرم رو تکیه دادم به دیوار. _امشب، یه چیزی عوض شد. توی من. انگار یه صدایی… توی سرم، ساکت شد! کایان آروم گفت: _شاید هم صدای خودت، بالاخره شنیده شد! آراد با لحن شوخطبعش اضافه کرد: _یا شاید این دفعه، نور انقدر سروصدا کرد که صدای بقیه خفه شد! همهمون خندیدیم. نه از ته دل، ولی واقعی. وقتی از ورودی آستان زدیم بیرون، نور آفتاب تو چشمهام زد. نوری که انگار یهدفعه یادمون انداخت چقدر همهچی واقعی بود، نه رویا، نه خواب، نه خیال. نفس کشیدم. هوا... بوی خاک داشت. یه بوی خنکِ معمولی. و همین «معمولی» بودنش، بعد اونهمه اتفاق، معجزه بود. هممون ساکت بودیم. آراد یه خراش بزرگ روی بازوش داشت و راه رفتنش یهجورایی میلنگید. کایان... از همه بیصداتر بود. یه خط خونی روی پیشونیش خشک شده بود و انگار از شدت خستگی، پلکاش سنگین بودن. منم دستم هنوز میسوخت، زخمی که از تماس با اون طلسم لعنتی مونده بود. بدون حرف، فقط نگاهمون کردیم. همزمان یه چیزی بینمون رد و بدل شد که نیازی به گفتنش نبود. کایان رفت سمت ماشینش. در رو باز کرد و فقط گفت: – سوار شین. بریم خونه. نه کسی گفت باشه، نه حتی یه "اوکی". فقط راه افتادیم و نشستیم. آراد جلو نشست، یه کم با سختی. من عقب نشستم و سرم رو تکیه دادم به شیشهی خنک. کایان پشت فرمون بود، ولی معلوم بود تمرکز نداره. انگار با خودش حرف میزد. شایدم با خاطراتش. ماشین آروم راه افتاد. جاده خلوت بود. و سکوت بینمون سنگین. نه از اون سکوتای بد… از اون سکوتایی که توش همهچی هست. درد، خستگی، آسودگی، و حتی یه ذره دلنگرونی. چند دقیقه بعد، صدای آراد شکست سکوتو. – هی، مطمئنی میتونی رانندگی کنی؟ قیافت میگه الآن میخوای بخوابی رو فرمون. کایان لبخند نصفهنیمهای زد. – تا برسیم، بیدارم. نگران نباش. آراد اخماش تو هم بود، ولی چیزی نگفت. من فقط چشمامو بستم. نه برای خوابیدن... فقط برای اینکه یه لحظه با همهچی خداحافظی کنم. با اون در، با اون تاریکی، با اون لحظهای که فکر کردم ممکنه دیگه هیچوقت به خونه نرسم. نزدیکای خونهی آراد که شدیم، ماشین نگه داشت. آراد پیاده شد و درو بست، قبل از اینکه بره یه لحظه خم شد طرف پنجرهی من. – امشب... راحت بخواب. فهمیدی؟ سرمو تکون دادم. و اون فقط یه لبخند زد و رفت. کایان دوباره راه افتاد. اینبار فقط من و اون توی ماشین بودیم. نیمرخش خسته بود، ولی انگار چیزی توی چشمهاش سبکتر شده بود. – تو چی؟ خودت خوبی؟ نگام نکرد. فقط آروم گفت: – هنوز نه. ولی... دارم میرم سمتش! چیزی نگفتم. نه اینکه حرفی نداشته باشم، فقط بعضی وقتا سکوت، بهتره! چند دقیقه بعد جلوی خونهمون نگه داشت. چراغ خاموش بود. همه خواب بودن. فقط یه نور کوچیک از پنجرهی آشپزخونه، انگار داشت منتظر من میموند. پیاده شدم. قبل اینکه درو ببندم، برگشتم سمت کایان. – ممنون... اون فقط سری تکون داد. نه لبخند، نه خداحافظی. ولی توی همون سکوتش، پر از چیزهایی بود که نمیشد گفت. در رو بستم. و ماشین، آروم دور شد. برگشتم سمت خونه. یه لحظه وایسادم. قلبم هنوز درد میکرد، بدنم هنوز خسته بود، ولی یه چیزی توی دلم روشن بود. نه زیاد... فقط یه کوچولو. در حد یه چراغ کوچیک که نشون میداد: برگشتم. در خونه که باز شد، هوای گرم و آشنا خورد به صورتم. مامان از تو آشپزخونه صدا زد: ـ ساهرااا؟ عزیزم؟ تویی؟ و من... برای اولین بار، بعد از اونهمه درد و سوال و ترس، فقط گفتم: ـ آره مامان… من برگشتم! مامان تا چشمش بهم افتاد، همهچی رو فهمید. حتی نگفت کجا بودی یا چرا اینشکلی شدی. فقط بغلم کرد... محکم. اونقدر که استخونهام یادشون بیاد هنوز زندهم. نورا و نیرانم با چشمهای نگران اومدن پایین. مامان با همون لحن پرمهرش همهمونو هدایت کرد سمت آشپزخونه: ـ بیاین اول یه چیزی بخورین! آشپزخونه گرم بود. بوی چای و نون تازه همهجا پیچیده بود. یهجور حس خونه. همون چیزی که اونورِ آستان، تو دل تاریکی، دلم براش پر کشیده بود. یه گوشه نشستم، یه لیوان چای گرفتم تو دستم. مامان داشت بیصدا ظرفا رو میشست، نورا داشت برا نیران تو یه لیوان دیگه شیر میریخت. همهچی عادی بود... ولی فقط من میدونستم که دیگه «منِ قبل» نیستم. صدای چای قلقل میکرد. صدای مامان، نورا و نیران تو خونه میپیچید. من؟ فقط نگاشون میکردم... و یه چیزی ته دلم آروم زمزمه میکرد: "این صداها رو حفظ کن، ساهرا… شاید فردا، دنیا دوباره بیصدا بشه." همینطور که داشتم چایی میخوردگ، درِ خونه با یه صدای آروم باز شد. بابا بود. خسته، ولی با همون لبخند همیشگی. همون لبخندی که انگار باهاش شبرو میشه روشن کرد. تا منو دید، یه لحظه مکث کرد. نگاش دقیق شد، مثل همیشه که از تو چشمهام حالِ دلم رو میخوند. ـ برگشتی…! صداش نرم بود، ولی پر از معنا. رفتم طرفش. نه خیلی سریع، چون هنوز پاهام تیر میکشیدن… ولی رفتم. بغلم کرد. نه مثل مامان که پر اضطراب بود، نه مثل صبا که با نگرونی، منو هی بررسی کرد… بغلم کرد، مثل کوه. مثل یه پناهگاه ساکت بعد از طوفان. ـ دیگه تموم شد؟ دستامو دور کمرش حلقه کردم و فقط سر تکون دادم. نه اینکه واقعاً تموم شده باشه، ولی… برای امشب، آره. مامان از تو آشپزخونه صدا زد: ـ اومدی عزیزم؟ چایی میریزم برات. بابا نفس عمیقی کشید، منو رها کرد و رفت سمت مامان. یه لبخند بینشون رد و بدل شد که… نمیدونم چرا، آرومم کرد. نورا و نیران توی سالن ولو شده بودن، و من؟ رفتم یه گوشهی دنجتر کنار بخاری، همونجایی که همیشه مینشستم و برای خودم خیال میبافتم. چای توی دستم هنوز گرم بود. ولی چیزی که گرمترم میکرد، صدای آروم خانوادهم بود. بابا که گفت: ـ بچهها، امشب همهتون اینجایین دیگه؟ نمیخوام فردا بیدار شم ببینم نصفتون ناپدید شدین! همه خندیدن. منم. خندهم شاید از ته دل نبود، ولی واقعی بود. چون فهمیدم، بعد از اونهمه سر و صدا و تاریکی… آرومترین جای دنیا، یه خونهی سادهست. با چندتا آدمی که بیسؤال، بیقضاوت، فقط دلت رو میفهمن. و اون شب… من فقط دخترِ خانواده بودم. نه حاملِ نور. نه وارثِ هیچچی. فقط… ساهرا! از کنار بخاری بلند شدم. فنجون چایم هنوز نیمهپر بود، ولی دیگه طاقتم نمیکشید. همهچی یهجور خاصی آروم بود… یه آرامشِ عجیب، مثل وقتی که قبل از شروع بارون، هوا سنگین میشه ولی دلنشین. نورا و نیران روی مبل ولو شده بودن. تلویزیون روشن بود ولی صداش کم. نیران پلکاش نیمهباز بود، ولی خب... اگه دست بهش میزدی احتمالاً همونجا میمرد از خستگی. نورا یه پتوی نازک انداخته بود روی خودش و چشماش بسته بود، موهاش ریخته بود روی صورتش. یه لحظه وایسادم وسط سالن و نگاشون کردم... چقدر زندهن. چقدر معمولی، چقدر واقعی. و من... دلم میخواست هیچوقت چیزی از این خونه دور نشه. از اونطرف، بابا توی آشپزخونه صدای قندون رو انداخت روی میز و گفت: ـ ساهرا، دیر وقته. برو استراحت کن دخترم. لبخند زدم، همونطور خسته، ولی با دلگرمی. ـ چشم بابا... آروم رفتم سمت اتاقم. درو بستم. چراغ خواب روشن بود و اون نورِ کمرنگش افتاده بود روی کتابی که صبح بازش کرده بودم. لباس بیرون رو عوض کردم، پتومو کشیدم روی خودم. همهچی یهجوری امن بود، انگار هیچکس نمیتونست به این اتاق، به این لحظه، دست بزنه. چشمهامو بستم و به نفسهام گوش دادم. به صدای آروم خونه... به صدای ضعیف باد پشت پنجره... و قبل از اینکه کاملاً خوابم ببره، فقط یه فکر از ذهنم گذشت: «این آرامشه… شاید موقتی باشه، ولی واقعیه. تا وقتی هست… تا وقتی دارمش، نگهش میدارم.» @melodi
- 25 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت نوزدهم_____همه چیز یا هیچ چیز نگاهم و دوختم به کایان، که حالا هیچ شباهتی به خودش نداشت. چشماش خالی بود، مثل دو تا حفرهی بیانتها. پوستش، رنگپریده، ترکخورده، و اون حلقهی سیاه زیر پاش… داشت پهن میشد، انگار میخواست کل این اتاقو ببلعه؛ یهدفعه، کایان سرشو بلند کرد؛وحمله،شروع شد. کایان با یه سرعت غیرقابل تصور، پرید سمت آراد. یه مشت زد، پر قدرت. آراد جاخالی داد، ولی ضربه دوم خورد به پهلوش! من جیغ زدم: ـ آراد! و دویدم سمتش؛ ولی کایان چرخید سمت من، و با پنجههای سیاه که حالا مثل تیغ بودن، زد سمت صورتم. دستمو آوردم بالا. تیغه کشید رو ساعدم. پوستم پاره شد. سوزش وحشتناک، خون! پشت سرم سوخت! پاهام سست شد، ولی ایستادم. ـ تو کایانی! چیزی نیستی که تو رو ساخت! ولی اون دیگه گوش نمیداد. یا نمیتونست. با یه نعره بلند پرید روم. افتادیم زمین. نفسم بند اومد. چشماش نزدیک بودن. خیلی نزدیک. و اونجا بود که… دیدم. ته اون سیاهی لعنتی، یه ذره از خودش هنوز بود. یه نقطهی آشنا. و همون یه ذره، کافی بود. زیر لب گفتم: ـ کایان… منو یادت میاد؟ بدنش لرزید. اون بالا، دستش بالا رفت… ولی یه لحظه مکث کرد. آراد، با چهرهای خونآلود، از پشت دوید و کوبید با زانو به کمرش. کایان پرت شد عقب. من با نفسنفس بلند شدم. آراد با صدای گرفته گفت: ـ باید یه جوری از بیرون مهارش کنیم قبل از اینکه دیر بشه! کایان دوباره بلند شد. حالا پوستش ترکهای سیاه داشت. از شونههاش دود بلند میشد. یه غرش کرد. زمین ترک خورد. دستمو مشت کردم. دیگه وقت رحم نبود. دیگه وقت تردید نبود. با آراد چشم تو چشم شدیم. همزمان، با فریاد، پریدیم سمت کایان. کایان غرش کرد. زمین زیر پاش ترک برداشت، انگار تاریکی از عمقش جوش میزد. چشماش برق نمیزد… میسوزوندن. من و آراد، با هم پریدیم سمتش. اون با مشت، من با قدرت تازهام! دود از پوستش بلند شد. ولی صداش درنیومد. کوبید تو شکم آراد. آراد پرت شد اونور، خورد به دیوار. رفتم زیر دستش، یه ضربه با زانو زدم به پاش. تعادلش بهم خورد. قبل از اینکه بلند شه، با تمام قوا کوبیدم مشتم رو روی شقیقهش! تاریکی توی رگهاش موج زد. یه انفجار کوچیک. من پرت شدم عقب. نفسنفس میزدم. گوشهام سوت میکشیدن. آراد از روی زمین بلند شد، صورتش خونآلود. ـ دیگه فقط کایان نیست… یه چیزی دیگهست. انگار آستان بیدارش کرده! کایان خم شد، دستشو رو زمین کوبید. یه موج از تاریکی پخش شد، مثل صدای قلبی که از شدت درد، فریاد میزد. از بین موج تاریکی، کایان بیرون اومد. دستهاش حالا تیغه بودن. بدنش میلرزید، ولی نه از ضعف—از قدرت. ـ منو نمیفهمین...! صداش همزمان از دهن و تاریکی میاومد. ـ شما نمیفهمین چه چیزی تو این بدن زندونه! آراد بازم خواست حمله کنه. ـ مهم نیست… ما اجازه نمیدیم ازش برای نابودی استفاده کنی! ولی کایان… کایان خندید. یه خندهی شکسته، پر از درد! ـ نابودی؟ یه قدم اومد جلو. ـ این تازه شروعشه! با یه حرکت، مثل سایه پخش شد، و بعد پشت سر من ظاهر شد. تیغهش رفت بالا… اما همون موقع، من چرخیدم، با دو دست کوبیدم به سینهش. جدا شدیم، هر دو خسته، زخمی، ولی وایساده. باید میبردیم. باید برشمیگردوندیم… یا تمومش میکردیم! کایان دوباره حمله کرد. صدای قدمهاش، مثل زوزهی گرگی گرسنه، توی فضا پیچید. من ایستادم. زخم رو بازوم میسوخت ولی عقب نرفتم. ـ نمیذارم ازش عبور کنی... حتی اگه خودت نباشی! دستمو آوردم بالا. انرژی دورم پیچید. یه نور آبی نقرهای، که از کف دستم تا آرنجم بالا میرفت. همون لحظه که کایان پرید سمتم،زدم. نه فقط یه مشت، نه فقط یه ضربه! قدرتی که آستان تو وجودم بیدار کرده بود. کایان خورد زمین. دورش تاریکی تکون خورد، ناله کرد. ولی بازم بلند شد… با صورتی که حالا نصفش سایه شده بود. ـ بازم؟ صداش مثل غرشش از اعماق زمین میاومد. ـ میخوای با نور جلوی چیزی وایسی که توی دل تاریکی به دنیا اومده؟ پرید جلو، سریعتر از قبل. من بهسختی جاخالی دادم، ولی یه تیکه از لباسمو با تیغهش برید. از جاش جرقهی سیاه پرید. آراد از پشت سعی کرد دستهاشو بگیره، ولی کایان با یه حرکت، یه موج سیاه مثل شلاق از بدنش پروند که پرتش کرد عقب! چرخیدم. نباید عقب میکشیدم. ـ کایان! تو هنوز تویی! اگه واقعاً نیستی... پس چرا داری اینقدر مقاومت میکنی؟! لحظهای وایساد. چشمهاش لرزیدن. اون یه ثانیهی لعنتی… همون فرصت من بود. دویدم سمتش، با هر قدم، زمین زیر پام نور انداخت. آخرین قدم، جهیدم بالا، با دو دست، تمام انرژی توی سینهم جمع شد… کوبیدم توی قلب تاریکی. وسط سینهی کایان. انفجار! یه دایرهی نور و تاریکی تو هم پیچید. مثل انفجار دو قطب متضاد. من پرت شدم عقب،شونهام خورد به ستون، دندونهام روی هم قفل شدن. کایان هنوز وایساده بود. ولی حالا، یه زخم وسط سینهش برق میزد. ازش نور بیرون میزد، و تاریکی دورش… ناله میکرد. میسوخت. دست برد سمت زخمش. دستش لرزید. یه قدم عقب رفت. بعد یکی دیگه. ـ ساهرا...! صداش؛ برای اولین بار،دوباره صدای خودش بود. ولی اون نور هنوز ناپایدار بود؛تاریکی نعره زد؛ و ما میدونستیم… این تازه اولین شکستشه؛اگه ول کنیم… دوباره برمیگرده. کایان همونطور که عقب میرفت، سایههای پشتش با خشم دورش پیچیدن. زخمی که وسط سینهش بود، هنوز داشت میسوخت. ازش نور میزد بیرون، ولی تاریکی، مثل یه مار زخمی که هنوز نفس میکشید، سعی میکرد خودش رو بکشه طرفش... آروم، خزنده، تا آخرین گوشهی وجودش! من بلند شدم، نفسنفسزنان. سرم گیج میرفت، ولی اون لحظه، یه چیزی توی وجودم ترکید. یه صدای آشنا! ـ ساهرا… اگه هنوز باورش داری، نشونش بده! آراد بود. بازم با صدای گرفتهش. هنوز بازم پشتمون بود. زخمی، ولی محکم! نگام رفت سمت کایان. اون پسر لجبازی که همیشه یه چیز پشت چشمهاش بود، یه جنگ بیصدا… حالا داشت شکست میخورد. و اگه من تسلیم میشدم، دیگه برنمیگشت. چشمهامو بستم. همهی خاطرات، همهی لحظههایی که باور کرده بودم قدرت، فقط شکست دادن نبود؛ جمع شدن توی دستهام. انگشتام لرزیدن. از بین انگشتام نوری زد بیرون. اول کمرنگ، ولی لحظهبهلحظه بیشتر. آبیِ عمیق با رگههای نقرهای. نور از دستهام بالا رفت، دو طرف شونههام پیچید، رسید به قلبم، و بعد از اونجا، منفجر شد. یه موج نور ازم زد بیرون. مثل یه نبض بزرگ. زمین زیر پام ترک برداشت. هوا داغ شد. حتی سایهها یه لحظه عقب کشیدن. کایان جیغ نزد. فقط یهلحظه چشمهاشو بست، و نور زد تو صورتش. سایهها دورش لرزیدن. انگار داشت بین بودن و نبودن انتخاب میکرد! یه قدم رفت جلو—نه با قدرت، با تردید. من یه قدم برداشتم. دستمو آوردم جلو. ـ تو مال تاریکی نیستی، حتی اگه یه بار بهش دست زدی! نور اطرافم پیچید، و درست وقتی دستم نزدیکش شد، یه انفجار دیگه اتفاق افتاد. اینبار نه از من… از خودش. نور از توی زخم سینهش زد بیرون. اونقدر قوی، که سایهها جیغ کشیدن و عقب رفتن. مثل یه چیز زنده که داشت فرار میکرد. کایان زانو زد. نفسش بریده بود. ولی اون لحظه… اون خودش بود؛ کامل! تاریکی ازش جدا شده بود! ـ ساهرا… صداتو شنیدم! ـ و من دیگه ساکت نمیمونم! اشک تو چشمهام جمع شده بود، ولی نه از ضعف… از قدرت. از اینکه هنوز میتونستیم نجاتش بدیم. اما همون لحظه… یه صدای ترک دیوار اومد. آستان… داشت میشکست. نه از قدرت ما—از تاریکی! و ما… هنوز کارمون تموم نشده بود. صدای ترک خوردن دیوارای آستان، مث ضربههای طبلِ آخرالزمان بود. نور دورمون هنوز پخش بود، اما داشت کمرمقتر میشد. نه از ضعف، از چیزی که داشت نزدیک میشد. کایان بلند شد. هنوز صورتش خاکی بود، زخم رو سینهش داشت بخار میداد. اما چشماش—اون چشمای خالی، حالا برق میزد. نه از تاریکی، از تصمیم. من یه لحظه فکر کردم تمومه. اما... یه موج، سرد، سنگین، مثل چیزی که داره از ته چاه میخزه بالا، از لای شکاف دیوارا بلند شد. آراد زمزمه کرد: ـ اون تسلیم نشده… اون فقط عقب کشیده تا بتونه ببینه کی شکستپذیرهتره! کایان گفت: ـ و حالا برگشته! یه تودهی سیاه، انگار از دل خود زمین اومد بیرون. نه بخار، نه سایه. یه شکل. یه تن. با چشمایی که مثل سیاهیِ مطلق میسوختن. اون تاریکی قبلی، یه موج بود. این یکی، خودِ طوفان بود. به محض اینکه دیدمش، قلبم از کار افتاد. یه لحظه واقعاً… فکر کردم قراره تموم شه. کایان خودش رو انداخت جلو. دستش هنوز میلرزید، ولی نگاهش محکم بود. ـ تا من وایسادم، حق نداری از اینجا جلوتر بیای! تاریکی یه قدم برداشت. زمین زیر پاش فرو ریخت. من آروم گفتم: ـ کایان… این یکی دیگه اون نیست! و اون لب زد: ـ میدونم. ولی بخشی از منه. و اگه قراره بمیره، باید با من بمیره! تاریکی حمله کرد. یه ضربه، تیز، سریع، مستقیم به قلب. کایان جا خالی داد، ولی ضربه دوم رسید به شونهش. نقاب تاریکی دورش پیچید. دوباره داشت میبلعیدش. من پریدم جلو. یه مشت با تمام قدرت، نور توی مشتهام چرخید، با صدای انفجار خورد وسط صورت اون موجود. جیغ کشید. عقب رفت. اما فقط یه لحظه. برگشت. اینبار طرف من اومد. کایان فریاد زد: ـ نه! به اون دست نزن! ولی دیر شده بود. ضربه خورد. پرتم کرد عقب. محکم خوردم به دیوار. همهچی دور سرم تار شد. فقط صدای کایان موند... که دیگه ترس تو صداش نبود. فقط خشم بود. فقط آتیش. نور آبی از کف دستش زد بیرون. مثل یه شمشیر. مثل خشمِ یک نفر که دیگه چیزی واسه از دست دادن نداره. ـ میخوای منو؟ پس بیا! ولی آماده باش… که این بار، من خودِ تاریکیام! کایان، با نور آبی دور دستاش، رفت جلو. قدمهاش آروم، اما هر گامش زمین رو ترک میداد. اون موجود تاریک، منتظر نبود—حمله کرد. یه جهش، سریع و سنگین، با چنگهایی از جنس شب. برخوردشون مث انفجار دو کهکشان بود. نور آبی و سیاهی خالص، وسط آستان پیچیدن. نیروهاشون، مثل مارهای آتش و دود، توی هوا پیچ خوردن. من هنوز کنار دیوار افتاده بودم، بدنم تیر میکشید. ولی چشمهام؛ از کایان جدا نمیشد. آراد با دست شکسته، خودش رو کشید جلو؛ صداش گرفت ولی هنوز محکم گفت: ـ تمومش کن کایان؛ قبل از اینکه اون تموممون کنه! کایان مشت زد؛ موجود جیغ کشید، چرخ خورد، از پشت با یه ضربه افتاد زمین. اما... برخاست. سریعتر. قویتر. چشماش حالا دو نقطهی گداخته بودن، و صداش… شبیه زمزمهی هزار تا موجود دیگه شد. ـ تو خود منی، کایان… هر چی بیشتر بجنگی، بیشتر شبیه من میشی! کایان یه لحظه وایساد. نفسش سنگین بود. لبخند تاریکی روی لب اون موجود نشست. اما بعد... کایان گفت: ـ اره؛ من تاریکی رو دارم. ولی تو فقط تاریکیای. و من… خودمم! و خیز برداشت. یه جهش به دلِ سیاهی. یه رعد کوبید وسط آستان. مشت اول—تو شکم اون موجود. مشت دوم—به قلب تاریکی. مشت سوم—با نور، با تمامِ نیرویی که داشت! نور آبی داشت میدرخشید… نه فقط از دستش—از کل بدنش. یه انفجار. یه موج. موجود جیغ زد. این بار، با درد. واقعی. تاریکی از تنش جدا شد، پس زد عقب، افتاد زمین، نالید. کایان ایستاد، نفسنفس میزد. بدنش زخمی. خون از پیشونیش میچکید. ولی هنوز ایستاده بود. موجود گفت: ـ نمیتونی تمومم کنی... چون اگه من نباشم، تو هم نیستی! کایان زل زد تو چشماش. و آهسته گفت: ـ شاید… اما من انتخاب میکنم کی باشم. نه تو! یه نور سفید از آسمون ریخت؛ نه گرم؛ نه ملایم؛سرد، خالص؛ مثل حقیقت! نور پیچید دور کایان. دور اون موجود؛ و صدای برخوردشون... آخرین صدایی بود که اون شب تو آستان پیچید! @melodi
- 25 پاسخ
-
- 2
-
-
-
پارت هجدهم__آستان تاریکی _______ زمین شکست. نه آروم، نه هشداردهنده؛یهجوری شکافت که انگار یه چیز کهن، یه موجودِ در زنجیر، داشت زبونه میکشید بیرون. کایان فریاد زد. نه مثل یه آدم. یه صدای پارهپاره، ترکخورده؛ دستهاشو برد بالا، ولی کنترل نداشت. نیرویی از درونش میجوشید، وحشی، بیرحم… و از چشماش، رگههایی از نور سرخ پخش شد. آراد با یه ناله به خودش اومد، هنوز گیج، هنوز پر از خون، ولی با اونکه هیچ قدرتی نداشت، سینهاش رو سپر کرد و مستقیم رفت سمت کایان. ـ کایان! … نذار خودتو ازت بگیرن! کایان اما نشنید. نه انگار نخواست…انگار نمیتونست! یه موج سرخ از بدنش بیرون زد؛ منو پرت کرد عقب، کوبوندم به دیوار؛ نفس تو سینم شکست، چشمام سیاهی رفت. آراد هم خورد زمین؛ یه لحظه خواست بلند شه… ولی زانوهاش خم شد؛ دستشو برد بالا، نه برای حمله… برای رسیدن… برای کمک… اما تاریکی دور کایان نمیذاشت نزدیک بشه. من داد زدم: ـ کایان! تو اون نیستی… اون یه تکهس، یه خراش، نه تمام تو! اما دیر شده بود. یه ریشهی سیاه از شکاف بیرون زد، تپنده، سمی، پر از زندگیِ آلوده. پیچید دور پای من و آراد؛ اونم فریاد زد؛ نه از درد، از خشم. ـ من که چیزی ندارم… اما اگه قراره بین تو و اون چیزی که داره میبلعت، یه نفر وایسه... اون منم! من چشمامو بستم؛ گردنبندم سوخت؛ نور ازش پاشید بیرون، ریشههایی که دور پام بودن سوختن؛ دستمو بلند کردم. ـ الان وقتشه… یا نجاتمون بده، یا منو بگیر بهجاش! یه نور سفید، سرد، از زمین ترکخورده پاشید بالا و همهچی یخ زد...درست لحظه ای که فکر کردم همه چی آروم شد؛ یه ترک کوچیک توی اون سکون افتاد! صدایی مثل شکستن شیشه؛ نور سفید شکست، تکهتکه شد و ریخت پایین و همزمان، سایهای از دل شکاف بیرون زد؛وحشیتر از قبل؛ مثل موجی که تو خودش همهچی رو میبلعه؛ کایان، حالا دیگه نبود. یعنی اون کایانِ ما نبود. بدنش همون بود؛ولی نگاهش نه؛ حرکتش نه؛ حتی ایستادنش، یه جور حضور تهدیدآمیز داشت! نه اینکه فریاد بزنه، نه! سکوتش وحشتناکتر بود. چشماش برق نمیزد و اون حلقهی سیاه دور پاش، حالا تا زانوش بالا اومده بود. مثل یه زنجیر زنده. من هنوز نیمخیز بودم، گردنم تیر میکشید، ولی چشم ازش برنداشتم. زیر لب گفتم: ـ کایان... هنوز میشنوی منو؟ آراد، بهزور، از زمین بلند شد. خون از کنار لبش میاومد، ولی بازم رفت جلو. ـ این تویی که باید انتخاب کنی. تو، نه اون! کایان، هیچچیزی نگفت. فقط سرشو یهذره کج کرد... و بعد، یه موج تاریکی ازش جدا شد. یهچیز خالص، خطرناک، مثل یه نیروی بینام؛ اون موج سمت ما اومد؛ من جیغ نزدم، فقط خواستم بلند شم... ولی قبل اینکه حرکتی کنم، یه دیوار نامرئی کوبیدم عقب؛ آراد اما فرار نکرد؛ حتی وقتی اون موج رسید بهش؛ بازم ایستاد! و همون موقع، یه صدا پیچید توی فضا. نه صدای کایان. نه صدای ما. یه صدای خیلی قدیمیتر... شاید خودِ آستان. ـ اگر بخوای نگهش داری… باید بسوزی! کایان یه لحظه لرزید. نه از ترس. از یادآوری. یهچیز تو وجودش داشت میجنگید. دستاش مشت شد، نفسش بریدهبریده. زانو زد. اون نیروی سیاه هنوز دورش میچرخید... ولی دیگه بیهدف نبود؛ داشت فرم میگرفت؛ یه فرم آشنا؛ نه مثل یه هیولا...مثل خودِ کایان! یه نسخهی تاریکتر. یه انعکاس! و اینجا... اینجا تازه بازی شروع شده بود! نسخهی تاریک، ایستاده بود روبروش. نه شبح، نه خیال. یه جسم. یه حضور. با همون چشمها، همون صورت... ولی لبخندش؟ اون لبخند سرد، انگار با درد ساخته شده بود. کایان نگاهش کرد. نفس نمیکشید، ولی انگار داشت خفه میشد. انگار قلبش با هر ضربه، یه تیکه از نورِ باقیموندهشو بیرون میریخت. اون نسخهی تاریک قدم جلو گذاشت. قدمهاش صدا نداشت، ولی زمین زیرش ترک میخورد. بهش گفت: ـ «تو فقط یه نیمه بودی... من تمومم.» کایان خواست حرف بزنه... ولی صداش قطع شد. دهنش باز بود، اما تاریکی از گلوش بالا میاومد. من داشتم دیوونه میشدم. دستم به آراد نمیرسید، نمیتونستم کاری کنم. آراد روی زانوهاش افتاده بود. چشماش باز بود، ولی انگار جایی دور، خیلی دورو نگاه میکرد. تاریکی، سرشو آورد جلو. خیلی نزدیک به کایان. گفت: ـ اگه میخوای برنده شی... باید منو بپذیری. نه قفل کنی، نه فراموش! و بعد ببینی… کی واقعا باقی میمونه! کایان، لرزید!یه لرزش واقعی، مثل شکستن چیزی توی استخونهاش و همون لحظه...نور، دوباره اومد. اما نه مثل قبل. نه از بیرون. از خودش. نه سفید، نه زرد. یه نور آبی مایل به سیاه. و صدای خودِ کایان: ـ پس بیا. تمومش کن! نسخهی تاریکش خندید. لبخندی که دندون نشون نمیداد، ولی درد داشت. و پرید سمتش... سایه، درست لحظهای که پرید سمت کایان، مثل یه موج دودی پیچید دور بدنش. نه اینکه بهش ضربه بزنه—داشت میرفت توی وجودش. من جیغ زدم: ـ کایان! ولی صدام انگار توی دیوارهای آستان دفن شد. کایان تقلا نکرد. نه اینکه نتونه… انگار نمیخواست! نور آبیتیرهای که ازش بیرون زده بود، کمکم داشت محو میشد؛ مثل یه شعلهی بیاکسیژن؛ زمین زیر پاش ترک برداشت؛ ترکها برق میزدن، مثل رگهای یه هیولا که داره از خواب بیدار میشه؛ یهدفعه کایان افتاد رو زانو. و اون موقع بود که همهچی... شروع شد! آراد، با یه نالهی خفه سعی کرد بلند شه. خون از گوشش راه افتاده بود، ولی حتی یه لحظه هم از کایان چشم برنداشت. من رفتم سمتش، خواستم نگهش دارم، ولی همون لحظه یه موج سیاه از سمت کایان پخش شد—یه موج واقعی. نه فقط باد، نه فقط انرژی؛ بلکه درد! تاریکی، داشت زنده میشد. یه فشار شدید توی قفسه سینهم پیچید. پرت شدم عقب، خوردم به دیوار. کایان… کایان هنوز زانو زده بود. دستاش میلرزیدن، دندوناشو به هم فشار داده بود. چشماش بسته بودن، اما از گوشههاش اشک نمیاومد... خون میاومد! نسخهی تاریکش حالا کامل توش بود. و داشت تقلا میکرد که کنترل رو بگیره. یه صدای بم و چندلایه، از دهن خود کایان پیچید: ـ دست بردار... این تن مال منه! ولی اون صدا… دیگه فقط کایان نبود! آراد بازم تلاش کرد بلند شه؛ خون از دستش چکه میکرد، ولی بازم زمزمه کرد: ـ ساهرا؛ اگه این بار؛ اون ببره؛ دیگه؛ کایان برنمیگرده! من خواستم جواب بدم، ولی صدام درنمیاومد. کایان حالا کامل بلند شده بود. ولی... صاف نمیایستاد. بدنش پیچ میخورد، انگار داشت با خودش میجنگید. و همون لحظه... چشماش باز شد. یه چشم آبی! یه چشم... سیاه! سیاهیای که ته نداشت. کایان ایستاده بود؛ نیمتنهش خمیده، انگار هر لحظه ممکنه تیکهتیکه بشه. یه لحظه دستش رو گرفت سمت سرش، انگار بخواد فریاد بزنه… ولی چیزی نگفت. یه موج عجیب دورش شکل گرفت. انگار هوا هم داشت ازش فاصله میگرفت. خطهای سیاه روی بازوش، روی گردنش، کمکم داشتن پخش میشدن؛ رگهای تاریکی! زنده؛ سمی؛ پر از خشم؛ و بعد... بووم! یه انفجار بیصدا، ولی وحشی. نه نور، نه صدا. فقط نیروی خالص. کل آستان لرزید. دیوارها ترک برداشتن، سقف یه لحظه مثل نفس کشیدن بالا و پایین شد. از هر طرف، سایهها ریختن سمت کایان. نه به شکل تهدید—به شکل فرمانبردار. مثل اینکه اون، حالا مرکز تاریکی شده بود. آراد که کنارم روی زمین افتاده بود، با صدای گرفته گفت: ـ اون... داره تبدیل میشه! من از روی زمین کشیدم خودمو بالا. استخونهام میسوختن، ولی بیتفاوت بودم. نگاهم به کایان بود—که حالا دیگه حتی راه رفتنش هم مثل همیشه نبود. یهو یه صدا از ته اتاق پیچید. یه صدای نرم؛ ولی عمیق! ـ بالاخره بیدار شدی... وارث واقعی! کایان سرشو بالا گرفت. و برای اولین بار... لبخند زد! نه اون لبخند سردی که قبلاً میزد. یه لبخند تاریک. پر از اطمینان. پر از خطر. نورها توی آستان شروع کردن به محو شدن. همهچی داشت خاموش میشد—نه چون شب بود. چون دیگه نوری نبود که بتونه دوام بیاره. من زمزمه کردم: ـ کایان... تو هنوز خودتی؟ و اون، بیهیچ تردیدی، آروم گفت: ـ نه… من؛ دیگه همون کایان قبلی؛ نیستم! سقف آستان شروع کرده بود به ریختن؛ گرد و خاک، مثل مهی سنگین، نشسته بود روی همهچی. آراد کف زمین بود؛ سعی داشت بلند شه ولی تنش میلرزید! کایان یه قدم اومد جلو. صداش... عوض شده بود. نه کامل، ولی شبیه کسی که دو تا صدا باهم از گلوش رد میشن. ـ شما نمیفهمین... این، انتخاب نبود. من همیشه این بودم، فقط… تا حالا کامل نبودم! من نفس کشیدم، تند و عمیق. قلبم داشت از توی قفسهی سینم میزد بیرون؛ همهی وجودم داد میزد فرار کن، ولی نمیتونستم. نه بهخاطر ترس... بهخاطر خودش! گفتم: ـ تو هنوز خودتی؛ حتی اگه صد تا تاریکی تو وجودته، بازم میتونی انتخاب کنی! اون خندید. نه مسخره، نه دیوونهوار. یه خندهی ساکت. خطرناک. ـ انتخاب؟ اینجا انتخابی نیست. فقط پذیرفتنه! دستش رو بلند کرد. یه موج تاریکی ازش پاشید بیرون—خم شد سمت من. همهچی تو یه لحظه کند شد. انگار زمان، نفسش رو حبس کرده بود. ولی درست قبل اینکه اون موج بهم بخوره... یه صدا. یه نجوای تیز توی ذهنم: ـ صدامو دنبال کن... راهی هست! من چرخیدم، بهدنبال صدا. اما چیزی نبود—فقط یه در قدیمی، اونطرف آستان. نیمی باز، نیمی تاریک! آراد ناله کرد: ـ ساهرا... اون درو— ببندش. نذار کامل باز شه! من دویدم، ولی اون موج...رسید! یه لحظه. فقط یه لحظه، آتیش کشیدم. نه از بیرون، از تو؛ مثل اینکه یه تاریکی عمیق، راهشو به قلبم پیدا کرده باشه. ولی قبل اینکه غرق شم، دستی گرفت منو—آراد. با دندونرویهمفشرده گفت: ـ باید نجاتش بدیم؛ قبل اینکه خودشو کامل از دست بده! نگاه کردم به کایان، که حالا شبیه خودش نبود. چشماش درخشان بودن—نه سفید، نه مشکی. خالی. پوستش رنگ باخته بود، و اون حلقهی سیاه زیر پاش حالا داشت بزرگ میشد، مثل دریچهای رو به هیچی. زمزمه کردم: ـ اگه نجاتش ندیم… همهچی تموم میشه! و آراد گفت: ـ پس فقط یه راه میمونه؛ بریم توی تاریکی! @melodi
- 25 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت هفدهم__بازگشت به آستان ساورا ____________ خیلی زود رسیدیم به آستان؛ روبروی ورودی ایستادیم؛ هممون فقط یه لحظه بهم نگاه کردیم، بعد همزمان راه افتادیم سمت ورودی آستان! کایان رفت جلو؛ من پشت سرش رفتم. یه لحظه حس کردم پاهام سنگین شده، ولی زود رد شد. آراد هم اومد، بیصدا! نور، از ترک باریک توی دیوار سنگی، میاومد تو. صدا میپیچید توی دیوارا. صدای پاهامون، صدای سکوت. همین که از راهروی باریک رد شدیم، یه چیزی توی فضا عوض شد. نه که واضح باشه، ولی حس کردم. کایان ایستاد. چیزی نگفت، فقط نفسش آروم شد. یه لحظه سکوت بود، بعد من گفتم: ـ «تو حسش میکنی... نه؟» آروم گفت: ـ «داره بیدار میشه.» همون موقع... فضا یهجوری لرزید. نه واقعی، ولی مثل وقتایی که دلت خالی میشه. یه صدای خیلی آروم، از یه گوشه پیچید. نه زمزمه، نه ناله. فقط یه صدا. انگار تاریکیِ کیان داشت خودشو نشون میداد. من نگاهم رفت سمت کایان و درست همون موقع یه سایه؛ خیلی آروم؛ مثل دود؛ شروع کرد شکل گرفتن! کایان همونجا ایستاده بود، بیحرکت! من یه قدم نزدیکتر شدم. آراد گفت: ـ خودشه! کیان بدون اینکه برگرده، گفت: ـ میدونم! صدا دوباره پیچید؛ این بار واضحتر؛ یه زمزمهی آشنا؛ولی نه از بیرون؛ از توی ذهنمون! «تو برگشتی… دوباره…» من سرم رو برگردوندم سمت کایان، ولی اون تغییری نکرده بود. فقط چشماش یهجوری شدن. نه ترس، نه خشم. یه چیزی بینشون. یه چیزی که انگار... از قبل میشناختش. گفتم: ـ باهاش حرف میزنی؟ آروم گفت: ـ داره حرف میزنه... ولی نه با من! سایه حالا جلوتر اومده بود. بهزور دیده میشد، ولی حسش... سنگین بود. نه ترسناک. نه تهدیدآمیز. فقط… یه جور حضور، که نمیذاشت نفس راحت بکشی. کایان گفت: ـ تو هنوز اینجایی... تموم نشدی، آره؟ سایه بیصدا حرکت کرد. درست روبروش. و صدا دوباره اومد، همونجوری که فقط تو ذهنم پیچید: «تو هم تموم نشدی… هنوز نه.» همینکه صدا گفت «تو هم تموم نشدی…»، یه موج خفیف از بین دیوارا رد شد. یه جور کشش. انگار آستان، خودش نفس کشید. کایان یه قدم جلو رفت. من ناخودآگاه خواستم نگهش دارم، ولی قبل اینکه دستمو بلند کنم، وایساد. گفت: ـ «بیا... نشون بده چی میخوای.» سایه انگار منتظر بود! یه حرکت کوچیک کافی بود. یه تکون نرم، که از دل تاریکی اومد و رفت سمت کایان. من کشیدم عقب. آراد دستمو گرفت، آروم، بدون نگاه. یه چیزی بینشون بود، یه نیروی قدیمی که ما ازش فقط یه موج حس میکردیم. کایان یه لحظه چشماشو بست. و وقتی باز کرد… اون نگاهش فرق کرده بود. عمیقتر، سنگینتر. ولی هنوز خودش بود. سایه حالا کاملاً جلوش بود. نه با شکل واضح، فقط با حضور. مثل یه بخار سیاه که توی هوا پیچوتاب میخورد. یهدفعه، کایان دستشو بالا آورد. نه برای حمله، نه برای دفاع. انگار داشت دعوتش میکرد. دعوتش به... یکی شدن؟ آراد آروم گفت: ـ میخواد اونو بپذیره… ولی نه به عنوان یه دشمن! من گفتم: ـ یعنی چی؟ ـ یعنی... قراره خودش رو، با خودش روبرو کنه. نور اون لحظه یهذره بیشتر شد. نه خیلی، فقط اندازهی یه نفس. و همون موقع... سایه از جا کنده شد. یه هجوم ناگهانی، درست به سمت کایان! جیغ نزدم؛ فقط ایستادم؛ کایان تکون نخورد؛ حتی پلک نزد؛ سایه خورد بهش، پیچید دورش و توی یه لحظه، انگار همهچی محو شد! من چشمامو بستم. یه ثانیه، یا شاید کمتر؛ وقتی باز کردم؛ کایان وسط اتاق وایساده بود، سایه دیگه دیده نمیشد؛ یههو نفس کایان گرفت؛ بدنش لرزید، نه از سرما، نه از ترس؛ از یه جور درد... یه چیزی که از درونش داشت میجوشید؛ درست همون لحظه، صداش بلند شد؛ یه فریاد، عمیق، از تهِ وجود. صداش آستان رو لرزوند. پرتوهای نور یکییکی شعلهور شدن! کایان دو زانو افتاد زمین، دستش روی سینهش بود. انگار یه چیزی داشت از توی استخوناش میکَند بیرون. از پشتش، موجهای تاریکی مثل دود، ولی سنگینتر، میزد بیرون. من یه قدم رفتم جلو، ـ کایان! نه! جلوشو بگیر! ولی دیر بود. یه انفجار موج تاریکی از بدنش آزاد شد. یه هالهی گرد، شبیه طوفان؛ پرتاب شدم عقب، خوردم به دیوار، نفس تو گلوم خشک شد؛ آراد هم همزمان پرت شد. افتاد روی یه ستون نیمهفرسوده. دستم میسوخت. کف دستم یه زخم کمعمق افتاده بود؛ ولی انگار خون نمیاومد. فقط میسوخت. مثل اینکه خود تاریکی، ردش رو انداخته باشه. کایان بلند شد. اما دیگه صاف نمیایستاد. شونههاش سنگین بود. یه نگاه به من انداخت. فقط یک لحظه! ولی اون یه لحظه؛ ترسناکترین نگاه عمرم بود. نه چون منو نمیشناخت، چون انگار خودش رو هم نمیشناخت. یه صدای خشدار، از بین دندوناش در اومد: ـ نمیتونم نگهش دارم… داره ازم رد میشه! آراد خودش رو کشید سمت من، با بازوی زخمی. زیر لب گفت: ـ باید بکشیمش بیرون... قبل اینکه اون؛ کنترل رو کامل بگیره! و آستان... آستان حالا داشت فرو میریخت. نه با سنگ، با صداها. صداهایی که انگار از دل قرنها میان. ناله، فریاد، زمزمه. همهچی داشت تاریکتر میشد. من سعی کردم بلند شم، ولی زانوهام سست بودن. فقط تونستم نگاه کنم. به کایان... که وسط طوفان، داشت کمکم تبدیل میشد به چیزی که ما دیگه نمیفهمیدیمش! کایان یه قدم دیگه برداشت... یا بهتر بگم، تاریکی کشیدش. پاهاش روی زمین نمیاومدن، بلکه کشیده میشدن. ردی از خاکسترِ سیاه پشت سرش جا میموند، بوی سوختن، توی هوا بود. آراد بهزور بلند شد، بازوش از چندجا کبود و پاره شده بود. ولی بازم ایستاد. رفت جلو! من گفتم: ـ آراد نه! نزدیک نرو! ـ «نمیخوام ازش دور باشم.» تاریکی لرزید. نه از ترس… از خشم؟ از زنده بودن؟ یه پالس تیز از انرژی از سمت کایان شلیک شد. یه ضربهی بیصدا... آراد با تمام قدرتش وایساد. ولی یه زانوش خم شد. از لای دندوناش غرید: ـ کایان... صدای منو بشنو! تو هنوز تویی! کایان یه لحظه خشکش زد. دستش—اون دستی که تاریکی ازش میزد بیرون—شروع کرد به لرزیدن. و با لرزشش، انگار اتاق تکون خورد. من دویدم جلو، بدون فکر، فقط با دل. دستم رفت بالا، سمت صورتش. ـ اگه هنوز خودتی؛ نشون بده. بجنگ! یه لحظه، چشمهاش… فقط یه لحظه، اون رنگ قدیمی برگشت. خاکستری عمیق. زخمی. ولی آشنا. کایان بهزور عقب رفت، دستهاشو دو طرف سرش گرفت. ـ نمیذاره... نمیذاره بیرون برم! آراد گفت: ـ پس بذار ما بکشیمت بیرون! نمیتونستم نگاه کنم و کاری نکنم؛ چشمام و بستم و تلاش کردم قدرت درونم و بیارم روی سطح؛ همون لحظه، یه دایرهی نوری اطرافمون شکل گرفت. از زیر پامون، توی زمین. نه نور گرم؛ نور سرد؛ مثل آتیشِ سفید. ـ من نمیذارم تموم شی! کایان فریاد زد. نه از درد... از مقاومت! و اون انرژی سیاه؛ توی یه لحظهی کوتاه؛ مثل شعلهای که آخرین تقلاشو میکنه… جهید؛ برخورد کردو دوباره یه انفجار! من پرت شدم! آراد کوبیده شد به دیوار! و وسط اون نور و دود و خاکستر… کایان... دیگه سر پا نبود. وسط اتاق افتاده بود، بیحرکت. نفسم رفت! بلند شدم. زانوهام لرزون، قلبم یخزده! ـ کایان...؟! خدای من! نفس نمیکشید! آراد اومد. خم شد. دستشو گذاشت رو شونهش. چند ثانیه هیچچی نگفتیم. و بعد... خیلی کمرنگ، نفسش برگشت؛ نفس کشید؛ آروم... ولی صداش مثل کشیده شدن میخ روی سنگ بود. نه اون نفسِ معمولی. یه جور برگشتن... انگار چیزی تازه توی وجودش بیدار شده. آراد گفت: ـ کایان؛ میشنوی؟! هیچی. دوباره گفت: ـ اگه هنوز خودتی... یه کاری بکن! اون موقع بود که کایان، بیهشدار، نشست؛ با یه حرکت؛چشماش باز بودن؛ خاکستری… با خطهایی از سیاهیِ جوهرگونه، که توی عنبیه میرقصیدن. لبهاش آروم باز شد. یه صدای دولایه، یکی مال خودش، یکی... یه چیز دیگه: ـ اون خیلی ضعیفه! من عقب رفتم، مستقیم پشت آراد وایسادم. کایان سرشو خم کرد. یه لبخند کشیده، خیلی آروم، خیلی... نگرانکننده. ـ خیلی وقته که منتظر بودم! آراد دوباره گفت: ـ کایان! خواهش میکنم! میدونم هنوز اونجایی! کایان، خندید. ـ دیر رسیدین… خیلی دیر. ولی هنوز میتونین فرار کنین! یهدفعه همهچی تاریکتر شد؛ نه از سقف یا نور؛ از دل فضا؛ آستان یه صدای عمیق از خودش درآورد. یه لرزش سنگین، زیر پاهامون. من حس کردم دیگه نمیتونم نفس بکشم. انگار هوا داشت سنگ میشد. کایان، با همون لبخند، بلند شد؛ تمام قامتش… بلندتر به نظر میرسید. مثل اینکه اون تاریکی، فقط توی چشمهاش نبود. کایان دستشو بالا آورد. هیچچی لمس نکرد. ولی آراد عقب پرت شد. محکم. بهقدری که دیوار پشت سرش شکست. چشم بستم… دستم رفت روی گردنبندم! ـ تو خودتی... تو باید برگردی... من نمیذارم اینطوری بمونی! کایان لرزید. فقط یه ثانیه. اون صدا، اون صدای دوم، مثل اینکه جا باز کرد… و صدای خود کایان، خسته، بریده، اومد بیرون: ـ برو… قبل از اینکه دیگه نشه نگهش داشت! گفتم: ـ نه! یا همهمون، یا هیچکدوم! نور گردنبندم بیشتر شد. برای اولین بار... نور، از سمت من بود. و آستان... شروع کرد واکنش نشون دادن. زمین زیر پام ترک برداشت. نور کشیده شد به سمت کایان. یه جور تقابل. نور، در برابر تاریکی. من، در برابر اون چیزی که میخواست کایانو تموم کنه. و هنوز… هیچچی معلوم نبود که کی قراره برنده بشه. نور از گردنبندم پیچید دور انگشتهام. گرم بود، ولی نه مثل آتیش... یه جور گرمای زنده. انگار یکی نفس میکشید توی نور. کایان یه قدم دیگه اومد جلو؛ قدم که نه، یه کشیده شدن آروم... مثل سایهای که راه میره. چشماش توی نور برق زدن. من داد زدم: ـ «برگرد کایان! تو میتونی! اگه بخوای، میتونی! یه لحظه... فقط یه لحظه، لرزید. دستش افتاد کنار بدنش؛ نور بیشتر پیچید دورم. داشت راهشو پیدا میکرد، داشت بهش میرسید... اما همون موقع، تاریکی خیز برداشت؛ نه با صدا، نه با شکل؛ با یه فشار سنگین که اومد سمت من. نفسم بند اومد. گردنم سوخت. گردنبندم داغ شد. ولی از هم نپاشید. یه نیروی تلخ، مثل صدای جیغ زیر گوشم چرخید. آراد هنوز بیهوش کنار دیوار افتاده بود. من تنها بودم. با تاریکی... و کایان! کایان یهدفعه مشت زد تو سینه خودش. محکم. طوری که صداش پیچید تو فضا. ـ خفه شو! من بهت اجازه ندادم! تاریکی یه لحظه کنار کشید. من افتادم رو زمین، دستهام روی زمین لرزید. کایان ناله کرد. زانوهاش خم شد. انگار یه چیزی داشت از درون تکهتکهش میکرد. صداش دو تکه شده بود. نصفش خودش، نصفش...تاریکی! ـ میخوای منو کامل کنی… ولی من ناقص میمونم! میفهمی؟ ناقص… تا تهش! از توی سینهش، یه نور خفه پخش شد. نه مثل مال من. یه چیز خاکستری، دردناک... مثل زخم. من خودمو کشیدم جلو، با دستهام، زانوخیز... باید میرسیدم. باید نگهش میداشتم. اگه کامل تاریکی رو میپذیرفت، دیگه کایانی نبود که برگرده... صدام شکست: ـ تو اونی هستی که ما رو آوردی اینجا... پس برگرد! چشمهاش افتاد روی من. یه قطره اشک، از گوشه چشمش چکید. کایان گفت: ـ اگه بمونی؛ میسوزی! من گفتم: ـ بذار بسوزم! یهدفعه نور من و تاریکی اون با هم برخورد کردن. یه انفجار بیصدا. دیوارههای آستان لرزیدن. نور پخش شد، تاریکی پیچید... و ما،هر سهتا، وسط این طوفان گیر افتادیم و اونجا بود که یه صدا اومد. آروم، ولی نه زمینی. نه از من بود، نه از کایان... بلکه از دل خود آستان. "اونی که سایه رو بیدار کرد، باید بهاشو بده!" و همون موقع... کف زمین، زیر پای کایان، شروع کرد ترک خوردن. نه فقط زمین، زمان هم داشت میشکست. @melodi
- 25 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت شانزدهم_ وقتی که خودم شدم! سنگنوشته رو با کف دستم پاک کردم. گرد و خاکش پخش شد تو هوا و نوشتهها آرومآروم معلوم شدن. یه خط، خیلی ساده ولی عجیب: "راه اینجاست، اما نه برای چشمها… با دلت پیداش کن." چند لحظه فقط نگاش کردیم. آراد گفت: _ خب؛ یعنی چی دقیقا؟! کایان خیلی آروم جواب داد: _ یعنی نزدیک شدن به چیزی که با چشم نمیبینیم! یه لحظه حس کردم انگار یه چیزی ته قلبم کشیده میشه. یه کشش آروم، مثل وقتی یه آهنگ قدیمی میشنوی که نمیدونی از کجاست، ولی دلتو میلرزونه. نشستم رو بهروی سنگنوشته. چشمامو بستم. یه نفس عمیق… بعد یه سکوت کامل. توی ذهنم، یه تصویر روشن شد. یه نقطهی نور… اول خیلی کوچیک، ولی بعدش شروع کرد بزرگ شدن. انگار راهی از توی خودم باز میشد… یه راهی که به عمق مهرگاه میرسید. یه لحظه چشمامو باز کردم و زمزمه کردم: _ این فقط یه نوشته نبود؛ یه دره؛ یه جور راه پنهان! هیچی نگفتن. نفسهاشون هم حتی انگار سبکتر شده بود. نور کمرنگی که از سقف نیمهریخته میتابید، درست افتاده بود روی اون نوشته. قدمهام رو آرومتر برداشتم. با هر قدمی که نزدیکتر میشدم، انگار فضا سنگینتر میشد. نه از جنس ترس... از جنس خاطره. دستم رو که دراز کردم، نوشتهها یه لحظه مثل نفس کشیدن روشن شدن. نه پرنور، نه جادویی مثل قصهها. فقط... واقعی. زنده. کایان با صدای خیلی آروم گفت: _ مهرگاه داره باهات حرف میزنه! انگار اون لحظه، تالار نفس کشید. از دیوار روبهرویی، درست پشت سنگنوشته، یه بخش از دیوار که انگار سالها با بقیهی فضا یکی شده بود، آروم شروع کرد به کنار رفتن. نه با صدا، نه با نور، فقط محو شد؛ مثل اینکه هیچوقت اونجا نبوده. آراد با تعجب گفت: _ یه راه مخفی! پشت دیوار، یه پلهی باریک سنگی معلوم شد. تاریک؛ پیچخورده؛ بدون هیچ نشونهای از اینکه به کجا میره! برگشتم سمتشون؛ کایان نگاهم کرد؛ چیزی نگفت، فقط همونطور نگاهم کرد. آراد گفت: _ برو؛ ما هم پشتتیم! سرم رو تکون دادم. چیزی نگفتم. یه نفس عمیق کشیدم و راه افتادم. هوا اون تو یه جور عجیبی بود! یه بوی خاصی هم داشت؛ شبیه خاکِ خیس یا کتاب قدیمی؛ نمیدونم دقیقاً چی بود ولی حس بدی نمیداد. کایان آروم گفت: _ اینجا؛ با جاهایی که تا حالا دیدیم فرق داره. آراد جلوتر رفت و با نوک انگشتش دیوار رو لمس کرد. _ انگار داره نگاهمون میکنه. یه چیزی ته دلم تکون خورد. نه از ترس... یه جور حس آماده بودن. مثل وقتی که میدونی قراره یه چیز مهم رو بفهمی. راهرو کمکم بازتر شد و رسیدیم به یه سالن گرد. سقفش بلند بود و تاریکی تا اون بالا ادامه داشت. وسط سالن، یه ستون کوتاه دایره ای بود؛ از جنس سنگ؛ روش همون نماد بود! رفتم جلو؛ دستمو آوردم بالا، ولی قبل از اینکه لمسش کنم، یه موج ریز از ستون پخش شد. انگار هوا لرزید. کایان؛ اومد کنارم. _ اینجا خیلی خاصه! آراد زیر لب گفت: _ ساهرا؛ منتظر تو بوده! سرمو به آرومی تکون دادم. یه صدا، مثل صدای فکر خودم، تو ذهنم پیچید: "کلید، درون توئه" دستم که نزدیک ستون شد، نماد شروع کرد به کمکم نور دادن. نه پر نور، فقط یه نور ملایم طلایی. یه لحظه چشمام تار شد. انگار یه چیزی داره باهام ارتباط میگیره. و یه جمله: "اگر گذشته رو بشناسی، راه آینده رو پیدا میکنی." یکدفعه صدای تق بلندی اومد. از پایین ستون، یه بخش کوچیک باز شد. نه مثل در. بیشتر شبیه کشویی که از دل سنگ بیرون بیاد. تو دلش یه جعبه چوبی بود. کوچیک و قهوهای. با یه قفل ظریف طلایی. آراد آروم گفت: _ باید بازش کنی. نگاش کردم. _ ولی قفله. کایان به ستون نگاه کرد. _ شاید... قفلش هم مثل راه، فقط با حضور تو باز شه. یهجور عجیبی آروم بودم. دستم رو بردم جلو، گذاشتم روی قفل. یه صدای "تیک" اومد و قفل خودش باز شد. در جعبه رو باز کردم... و یه شیء کوچیک اون تو بود. گرد، مثل سکه؛ ولی ازش یه نور نقرهای میزد بیرون. برداشتمش؛ و تو همون لحظه،صدای ساورا تو ذهنم پیچید. واضح، آروم، ولی محکم: "مهرگاه تو رو شناخت. حالا نوبت توئه که خودت رو بشناسی!" یه لحظه همهچی آروم شد؛ دستم هنوز دور سکه بود که یه نور نرم ازش بلند شد و پخش شد توی فضا. نور پیچید به ستون وسط سالن، بعد به دیوارا، بعد... مثل اینکه داشت چیزی بیدار میشد. کایان و آراد کنارم بودن، ولی هیچکدوم چیزی نمیگفتن. فقط نگاه میکردن. نور برگشت و پیچید دور خودم. انگار داشت دنبال چیزی میگشت. یه لحظه حس کردم یه چیزی توی قلبم قلقلکم داد؛ بعد؛ دیدم! یه تصویر؛ یه زن؛ موهاش نقرهای، نگاهش درست مثل نگاه خودم؛ یه مکان، یه دختر کوچیک، که داشت میدوید بین درختا؛ یه شب، یه نوری که از بین آسمون شکافت و فرو ریخت... به یه نوزاد. یه حس سنگین اومد سراغم. ولی نمیترسوندم. صدای ساورا دوباره اومد، اینبار مستقیم توی سرم: _ تو از نسل نگهبانها نیستی، تو خودِ نگهبانی. تو آخرین وارث منی. نه برای ادامه دادن... برای بیدار کردن چیزی که مدتها خواب بوده. چیزی توی سینهم فشرده شد. یه لحظه چشمام بستم. وقتی بازشون کردم، همهچی واضحتر بود. حتی تاریکیِ اطراف، حتی سکوت اون فضا. برگشتم سمت کایان و آراد. نگاشون کردم. _ من فهمیدم؛ کیام! لبخند خیلی کوچیکی زدم. _ من فقط یه واسطه نیستم؛ من خودِ مهرم؛ اون نقطهای که قراره همهچی رو دوباره متعادل کنه. ساورا... منم! نور دورم کمکم آروم گرفت، ولی حس قدرتش هنوز بود؛ قدرت زیادی که درونم حس میکردم؛ از حالا به بعد، باید بیدار میموندم. برای خودم؛ برای همه! _________ از دید کایان از وقتی اون ستون واکنش نشون داد و سکه بیرون اومد، دیگه حرفی نزدم. حسی که اون لحظه بهم دست داد... هنوز تو تنم بود. یه چیزی مثل لرزش، نه از ترس... یه جور فهمیدن. ولی حالا که معمای ساهرا حل شد؛ باید با آراد حرف میزدم. کنار ماشین ایستاده بود. نگاهم کرد، مثل همیشه با اون چهرهی آروم و صبورش. رفتم سمتش. _ باید حرف بزنیم! آراد لبخند نزد، جدی نگاهم کرد. _ حتما! _ اون پرونده؛ تو سازمانتون؛ منو زیر نظر داشتین، نه؟ چند ثانیه نگام کرد _ ما دنبال چیزایی بودیم که به خطوط نقرهای و وارثا ربط داشته باشه. تو یه نشونهی پررنگ بودی! ساکت موندم. آراد ادامه داد: _ منم تازهکار بودم اون موقع. ولی تو فرق داشتی با بقیه پروندهها. نمیدونم چرا... یه چیزی تو گذشتهات بود که حس کردم باید دقیقتر نگاه کنم. _ و ساهرا؟ _ هیچکس نمیدونست اون کیه. حتی خودت هم نمیدونستی. ولی وقتی اسم مادربزرگش تو یکی از اسناد قدیمی اومد، فهمیدم که بیربط نیست. یهجورایی ته دلم... میدونستم اون یکی از اوناست. ولی نمیخواستم قبول کنم. شاید چون دلم نمیخواست دوباره کسی مثل تو، وارد این بازی بشه. آه کشیدم. _ تو دقیقا کی هستی آراد؟ آراد لبشو کمی جمع کرد. _ یه مأمور تحقیق تو بخشی که فقط چند نفر ازش خبر دارن. ما کارمون بررسی پروندههاییه که به چیزای غیرعادی مربوطه. چیزایی که هیچکس باورش نمیشه، اما واقعیه. تو یه زمانی پروندهی من بودی، کایان. ولی حالا... همتیممی! برای چند لحظه فقط سکوت بود. بعد خودم گفتم: _ پس؛ از اول ما رو زیر نظر داشتی؟ _ آره؛ اولش شک داشتم! تا وقتی که بریم به آستان ساورا! اونجا وقتی نیمه تاریک تو رو دیدم فهمیدم تو هم قربانی این داستانی! نگاش کردم؛ دیگه اون آدم مرموز و ساکت همیشگی نبود برام؛ انگار یهدفعه همه چی روشن شد... اونم مثل ما تو این داستان گیر کرده بود. از اول کنارمون بوده، فقط بدون اینکه نشون بده. ____________ ادامه از دید ساهرا از مهرگاه اومدیم بیرون؛ چند قدم که دور شدیم؛ مهرگاه آروم محو شد؛ دوباره یه زمین خالی بود. همونجایی که اولش هیچی نبود؛ الان ولی واسه من، پر از معنی شده بود؛ کایان و آراد کنارم بودن. کسی چیزی نمیگفت. انگار هممون میدونستیم، یه چیزی تموم شد. یه چیزی که خیلی وقت بود شروع شده بود، بیاینکه بفهمم. نشستم روی خاک خشک زمین، دستامو گذاشتم پشت سرم و به آسمون نگاه کردم. یه کم ابری بود. یه کم گرم. همونجوری که روزای تغییر همیشهن. صدای آراد اومد: _ حسش چطوره؟ لبخند زدم، بدون اینکه نگاش کنم. _ شبیه اینکه یه مدت زیادی خوابت ببره، بعد بیدار شی و یادت بیاد همهچی از اول تو مغزت بوده، فقط حواست نبوده. کایان گفت: _ پس... حالا چی؟ یه سنگ کوچیک از رو زمین برداشتم، پرتش کردم اونور: _ حالا؟ حالا باید تعادل رو برگردونم... همونی که اونهمه حرفش بود. ولی اینبار با چشم باز. آراد یه نفس عمیق کشید. اونم نشست کنارم! _ پس وقتشه برگردیم. یه عالمه کار داریم. سکوت افتاد بینمون، ولی سنگین نبود. راحت بود. شبیه اون لحظهای که آدم حس میکنه هرچقدر هم سخت باشه، میتونه ادامه بده. بلند شدم، خاک لباسمو تکوندم. _ خب بچهها... بزن بریم. قراره یه دنیا رو نجات بدیم، نه؟ و با لبخند کوچیکی راه افتادم. برای اولین بار... نه بهخاطر ترس، نه بهخاطر سردرگمی... فقط چون خودمو شناخته بودم. ________ توی ماشین نشسته بودیم؛ سرمو تکیه داده بودم به شیشه؛ صدای کایان سکوت و شکست: _ هنوزم سخته باور کردنش؛ که مهرگاه انتخابت کرد. که... اینهمه چیز به تو وصله! لبخند کوچیکی زدم: _ آره، سخته! آراد از آینه نگاهی بهم انداخت. یه لبخند ریز زد، همونجوری که همیشه تهاش یه چیز نگفته داره: _ الان، باید بفهمیم اولین کاری که باید بکنی چیه! چشمهامو بستم. تصویر، آستان بیهوا پرید تو ذهنم؛ یه صدای آروم تو ذهنم گفت: «وقتشه بری اونجا... همونجایی که همهچی شروع شد؛ آستان ساورا!» چشم باز کردم. گفتم: _ باید برگردیم آستان! کایان یکم گردنشو چرخوند و گفت: _ چطور فهمیدی؟ _ فقط حسش کردم! کایان سر تکون داد و فرمون رو چرخوند و ماشین، توی جادهی باریک، آروم جلو رفت. شاید آخر دنیا نبود، ولی شروعِ یه چیز تازه حتماً بود. @melodi
- 25 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت پانزدهم– مهرگاه از خونهی دلارام که زدیم بیرون، هوا یهجوری بود؛ نه گرم بود، نه سرد. ولی ته دل من؛ شلوغ بود. مغزم پر از تصویر و صدا شده بود. حرفای دلارام، اون نگاه آخرش! همون موقع کایان گفت: – بریم؟ من سرمو آروم تکون دادم. آراد راه افتاد جلو. کایان اومد کنارم، یه نگاهی بهم انداخت ولی چیزی نگفت. از اون نگاهاش بود که یعنی اگه خواستی حرف بزنی، من اینجام. تا پایین کوچه چیزی نگفتیم. ماشین کایان یه کم جلوتر پارک بود. من نشستم عقب. آراد جلو نشست. کایانم پشت فرمون؛ چند دقیقه سکوت بود. فقط صدای موتور ماشین و تقتق لاستیکها روی چالهها. سرمو تکیه دادم به شیشه. بیرونو نگاه کردم. خونهها یکییکی رد میشدن؛ وقتی رسیدیم، چند لحظه تو ماشین موندم. نفسم سنگین شده بود. انگار دلم نمیخواست برم تو، ولی باید میرفتم. در ماشینو باز کردم. قبل اینکه پیاده شم، برگشتم سمت آراد و کایان. گفتم: – ممنون که همراهم بودین. اگه نبودین... آراد سریع پرید وسط حرفم: – اگه نبودیم، اونقدری قوی بودی که تنها بری. ولی خب، خوشحالیم که بودیم! یه لبخند نصفهنیمه زدم.درو بستم؛ راه افتادم سمت خونه؛ قدمام آروم بودن، ولی ذهنم نه! کلید انداختم و در و باز کردم. _ ساهرا؟ تویی؟ _ سلام مامان؛ من برگشتم. _ سلام دخترم؛ حالت خوبه؟ _ نمیدونم! خیلی خستهام! _ میخوای تعریف کنی چی شده؟ تونستی چیزی پیدا کنی؟ _ آره؛ خیلی همه چیز عجیب بود! هنوزم نمیتونم باور کنم این اتفاقا داره برای من میوفته! انگار خوابه! کایان نتونست وارد آستان بشه! من و آراد رفتیم و اونجا یه پورتال باز شد! از پورتال رد شدم و یه نسخه تاریک از کایان و دیدم! خدای من! باورم نمیشه من تاریکی وجود کایان و دیدم و با خودش برگشتم خونه! مامان با صدای آروم ولی جدی گفت: _ نسخه تاریک کیان؟! خیلی عجیبه! بعدش چی شد؟ _ فکر میکنم ورود من و کایان همزمان باعث بیدار شدنش شده باشه! اما این قسمت عجیبش نیست! من ساورا رو دیدم مامان! چشماش گشاد شد؛ بعد از چند لحظه مکث گفت: _ ساورا؟ منظورت، اولین محافظه؟! _ آره؛ درست لحظه ای که نا امید شدم ظاهر شد! _ خب؟ چی گفت؟! _ گفت برم پیش دلارام؛ اون میدونه و بهت میگه! _ خدای من! _ با آراد و کایان رفتیم پیشش و اون گفت باید بریم "مهرگاه" _ مهرگاه؟! خدای من؛ اما؛ اونجا از بین رفته! _ کایان هم همینو گفت اما انگار بخش مهمش که طبق گفته دلارام قلب اون مکانه سالم مونده! _ واقعا عجیبه؛ فکر میکردم سالها پیش از بین رفته! اگه هنوز هست پس کجاست؟! _ پنهانه! _ پنهان؟! _ آره؛ و فقط کسی که روشنایی و تاریکی و بشناسه میتونه اونو ببینه! _ مامان؟! ساهرا تویی؟! نورا بود؛ بالای پله ها ایستاده بود. _ سلام نورا! _ سلام؛ کی برگشتی؟ کجا بودی؟ _ یکی دو روز کار داشتم؛ تو حالت خوبه؟ _ آره؛ فقط صدا شنیدم اومدم ببینم کیه! _ ببخشید بیدارت کردیم؛ برو بخواب؛ منم خسته ام دیگه میرم بخوابم! مامان بعدا حرف میزنیم؛ معلومه خیلی خستهای بهتره بری بخوابی! مامان به خاطر اطلاعات یهویی که بهش دادم هنوزم تو شوک بود؛ شب بخیری گفتم و از روی صندلی بلند شدم؛ رفتم سمت اتاقم؛ در اتاق و باز کردم و وارد شدم؛ بعد از عوض کردم لباسم؛ روی تخت دراز کشیدم! حتی اگه سالها بگذره هم نمیتونم اتفاقاتی که افتاده رو هضم کنم! الان چی میشه؟! اگه نتونستم تا سه روز دیگه تمامش کنم؟! افکارم انقدر زیاد بود که نمیذاشت چشم رو هم بزارم! مگه میتونستم با این فکرا بخوابم! دستم و بردم سمت گردنم و گردنبند و تو مشتم گرفتم؛ انگار آرومم میکرد؛ حس امنیت میداد! چشمام و بستم و سعی میکردم بخوابم اما؛ همینکه چشمامو میبستم کایان و میدیدم؛ عجیب تند شدن ضربان قلبم بود! میدونستم بخاطر چی بود و نمیخواستم قبولش کنم؛ اما نمیتونستم افکارمو کنترل کنم! خطر امروز از بیخ گوشم گذشت اما صورت جمع شده از درد کایان از جلوی چشمام کنار نمیرفت! درسته! کل روز تو فکرم بود اما بهش توجه نمیکردم! به ساعت نگاه کردم نزدیک نیمه شب بود! بدنم درد داشت و چشمام از خستگی میسوخت! انقدر به چیزای مختلف فکر کردم که نفهمیدم کی چشمام گرم شد و خوابیدم! صبح با سروصدای نورا و نیران بیدار شدم؛ نور آفتاب از پرده عبور میکرد و میخورد به صورتم! کاش همه چی خواب بود؛ باورم نمیشه اون بیرون چی منتظرمه! با صدای نیران که صدام میزد از افکار پریشونم بیرون کشیده شدم! _ ساهرا؟؟ بیدار شدی؟ _ بیدارم نیران! الان میام! _ زودباش صبحونه حاضره؛ مامان گفته بهت بگم زودتر بیای پایین؛ آها راستی دوتا از دوستات اومدن پایین منتظرتن! خواستم جواب تیکه اول حرفشو بدم که با تیکه دومش ساکت شدم! دوستام؟! سریع از جام بلند شدم دست و صورتمو تو سرویس اتاقم شستم و یکم خودمو مرتب کردم و رفتم بیرون! از پله ها رفتم پایین و به محض اینکه به پایین پله ها رسیدم از حرکت ایستادم! آراد و کایان روی مبل دونفره تو حال نشسته بودن! تمام فکرای دیشبم راجب کایان یادم اومد و حس کردم قرمز شدم! _ ساهرا مامان جان؟ چرا اونجا ایستادی عزیزم! آراد و کایان اومدن انگار قراره برین جایی؟! _ اومدم مامان؛ سلام! _ سلام! _ سلام ساهرا! اول آراد بعد کایان جواب دادن؛ رفتم سمت میز؛ نیم نگاهی بهشون انداختم و گفتم: _ چرا اونجا نشسته این؛ بیاین یه چیزی بخورین! نگفته بودین قراره انقدر زود بیاین؟! پیش خودم گفتم: اصلا نگفته بودین قراره بیاین! کایان گفت: _ میدونی که وقتمون کمه! _ میدونم! نشستم سر میز اما نتونستم چیزی بخورم! یعنی از گلوم پایین نمیرفت! فقط یکم چایی خوردم و بلند شدم. _ کجا؟! تو که چیزی نخوردی؟ _ سیرم مامان! _ حواست هست چند روزه درست و حسابی غذا نمیخوری؟ اینجوری هیچ انرژی ای نمیمونه برات! _ مواظبم! نگاه های خیره نورا و نیران داشت کلافهام میکرد؛ رو به پسرا گفتم: _ الان حاضر میشم میام! هردو سر تکون دادن و چیزی نگفتن؛ برگشتم اتاقم و سریع آماده شدم و رفتم بیرون! _ بریم؟ کایان و آراد بلند شدن و بعد از تشکر کردن از مامان و زیر نگاه های خیره اون دوتا از در خارج شدیم! داشتیم میرفتیم سمت ماشین کایان که با صدای مامان ایستادم: _ ساهرا؟ چرخیدم سمتش و سوالی نگاهش کردم! _ هرچی بشه تو از پسش برمیای! مواظب خودت باش! لبخند کوتاهی زدم؛ سرم و تکون دادم و گفتم: _ ممنونم مامان! بعد از اینکه سوار ماشین شدیم رو به آراد گفتم: _ قضیه این یهویی اومدنتون چی بود؟ _ کایان زنگ زد و اصرار داشت که بیایم! ابروهام و انداختم بالا! _ چیزی شده؟! این بار کایان جواب داد: _ فقط حس خوبی نداشتم! حس خوبی نداشت؟! چیزی نگفتم اما عجیب بود! نمیخواستم کش بدم پس گفتم: _ مهرگاه چقدر از اینجا فاصله داره؟ کایان گفت: _ اطراف کرجه! کرج؟! یعنی سه؛ چهار ساعت! نگاش کردم. _ یعنی سه چهار ساعت تو راهیم؟! آراد بدون اینکه برگرده گفت: _ اگه ترافیک نباشه، شاید کمتر! کیفمو گذاشتم کنارم و زیر لب گفتم: _ انگار قراره یه سفر درست و حسابی داشته باشیم. راه طولانی بود، نه خوابم میبرد، نه حوصله حرف زدن داشتم. فقط زل زده بودم به منظرههایی که پشت پنجره رد میشدن و ذهنم هی صحنهی اون پورتال و اون نسخهی تاریک کایان رو بالا پایین میکرد. آراد بیشتر راه رو ساکت بود. فقط یهبار پرسید گرسنهام یا نه که گفتم نه. کایان هم تقریباً حواسش به جاده بود. انگار اونم تو فکر بود. چند ساعت بعد، وقتی از جادهای خلوت و خاکی پیچیدیم تو، کایان گفت: _ رسیدیم... اینجاست! سرم رو از پنجره بیرون بردم. پیاده شدم و بیهوا گفتم: _ اینجا... واقعاً اینجاست؟ چیزی جز یه زمین خالی به چشم نمیخورد! کایان فقط سرشو تکون داد. آراد در ماشین رو بست و گفت: _ بریم؛ وقتشه! پیاده شدیم و قدم زدیم توی یه زمین خالی؛ دور تا دورمون فقط علف خشک بود و چندتا تپهی کمارتفاع. نه ساختمونی، نه نشونهای... هیچ چیز. ایستادم وسط اون فضای ساکت و گفتم: _ اینجا که هیچی نیست. کایان آروم گفت: _ یادت رفته دلارام چی گفت؟ فقط با حضور تو نشون داده میشه... مهرگاه منتظر توئه! یه لحظه همهچی ساکت شد. باد آرومی زد و انگار یه چیزی تو هوا لرزید. حس کردم زمین زیر پام یه لحظه ضرب گرفت، خیلی کم، ولی واقعی. نفس عمیقی کشیدم و یه قدم جلو گذاشتم. همون لحظه، یه موج نرم از نور نقرهای از زیر پام شروع کرد پخش شدن. زمین مثل بخار شروع کرد به تغییر. جلوی چشمام، تو همون جایی که قبلش هیچی نبود، یه سازهی سنگی و قدیمی کمکم شکل گرفت… ستونها، دیوارا، یه دروازهی نیمهباز با طرحهایی که برقی ضعیف داشتن. دهنم نیمهباز مونده بود. آراد با چشمای گرد شده گفت: _ این… خودش داره نشونمون میده! کایان لبخند خیلی آرومی زد. _ آره. ساهرا اومده؛ حالا مهرگاه بیدار میشه! از دروازه رد شدیم. سکوتش عمیقتر از بیرون بود. مهرگاه از داخل انگار یه دنیای دیگه بود؛ دیوارای بلند با خطوطی که انگار میدرخشیدن ولی نه اونقدری که نور بدن! قدمهامون روی سنگفرش قدیمی صدا میداد. آراد دور و برشو نگاه میکرد، کایان با دقت رد طرحها رو دنبال میکرد، منم فقط داشتم سعی میکردم نفسمو یکنواخت نگه دارم، چون قلبم تندتر از همیشه میزد. یه تالار بزرگ تو عمق ساختمون بود. درش باز بود، ولی تاریک. همونطور که نزدیک میشدیم، یه بوی نم و خاک خنک پیچید توی فضا. رفتم جلوتر، دستمو کشیدم روی دیوار. سرد بود. ولی یه لحظه زیر انگشتم یه چیزی لرزید. ایستادم. _ وایسا... اینجا یه چیزی هست. کایان اومد کنارم، آراد پشت سرمون. دیوار انگار یه بخش مخفی داشت. یه طرح دایرهای که وسطش یه شیار باریک بود… درست اندازهی انگشت. نگاهشون کردم. _ باید امتحانش کنم؟ آراد فقط یه تای ابروش رفت بالا. یعنی: "تو که تا اینجا اومدی، دیگه چرا نه؟" نفس عمیقی کشیدم و انگشتمو گذاشتم توی شیار. لحظهای بعد، کل دیوار مثل موج لرزید… و بخشی از اون بهآرومی عقب رفت. یه فضای کوچیک مثل اتاق، با یه سنگنوشتهی خاکگرفته وسطش که نور از سقف ترکخورده میتابید روش! کایان زمزمه کرد: _ اولین سرنخ! @melodi
- 25 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت چهاردهم – «صدایی که شنیده نمیشه» هیچکدومشون نمیدونستن دقیقا کجان! هوا یهجوری سنگین بود که انگار رو دوش آدم وزن انداخته بودن. خاک زیر پاهاشون خیس بود، نمنم، ولی بارونی نمیاومد. آسمون ابری و گرفته. نه صدای پرندهای، نه بادی، نه حتی یه نسیم. نه دری بود، نه دروازهای! یه جور بُعد بود، یه مرز ناپیدا که انگار ردش کردن و اومدن تو! محیط دورشون شبیه یه بیابون خاکگرفته بود، با تکههای سنگ سیاه و یه سکوت ناجور. آراد آروم گفت: _ حس میکنم یه چیزی؛ منتظره! کایان هیچی نگفت. فقط ایستاد. انگار نفسش بند اومده بود. یه حال بدی تو صورتش بود، یه چیزی که معلوم نبود ترسه یا درد. آراد نگاهش کرد. یهقدم رفت جلو: _کایان؟ همون لحظه، یهچیزی تو خاک زیر پاشون لرزید. نه شدید، خیلی آروم. ولی حسش میکردی. از اون لرزشایی که از پوست رد میشن و تو قلب میلرزونن. کایان گفت: _اون اینجاست؛ اما نه فقط اون! و درحالیکه هنوز نفسش سنگین بود، ادامه داد: _یه بخش از من اینجاست. یه چیزی که سالها قایمش کردم! آراد هم حس کرد یه چیزی درست نیست. و درست اونطرف، ساهرا اونجا ایستاده بود. اما نه مثل همیشه. شبیه یه سایه از خودش، یه چیزی که انگار از نظر دنیا پنهونه. انگار بین دو لایه از واقعیت گیر افتاده بود. یه پرده نازک بین اون و بقیه کشیده شده بود. یهو پچپچ شروع شد؛ اول آروم؛ بعد تیز! یه صدا که از دور نمیاومد، از نزدیک هم نه—از درون بود. اما پر از زهر. پر از یه تاریکی چسبناک که به مغز میخزید. _تو نمیتونی نجاتش بدی. چون اون نمیخواد نجات پیدا کنه! ساهرا پلک زد؛ خودشو جمع کرد؛ اما تاریکی جلو اومد. چشمهاش بینور، پوستش خاکستری، حرفهاش تلخ. گفت: _میدونی کیام؟ من همون زخماییام که اون هیچوقت نگاه نکرد؛ من حسهاییام که خفهشون کرد. و حالا اینجام؛ آزاد؛ چون تو نزدیک شدی! ساهرا عقب نرفت؛با اینکه قلبش تند میزد؛ ولی ایستاد. دستش لرزید، اما خودش و جمع و جور کرد! نفس کشید؛ تصویر مادرش اومد؛ نورا؛ نیران! صدای خندهشون؛ بوی خونه! گفت: _منم زخمیام؛ ولی من انتخاب کردم که با دردم بجنگم، نه قایمش کنم. تو صدای اون بخش خاموشی؛ ولی من صدای چیزیام که هنوز میخواد نور باشه. نور از کف دستش بالا اومد؛ کم، ولی خالص! تاریکی انگار دود شد، ولی باز دوباره شکل گرفت. فقط این بار... یهذره ضعیفتر! اونطرف؛ آراد یهو حس کرد زمین زیر پاش عوض شد! یه موج گذشت؛ یه لحظه دید؛ فقط یه لحظه! انگار سایهی یه دختر بین ستونها ایستاده بود! آشنا؛ اما محو! آراد آروم گفت: _ساهرا؛ اگه اونجایی؛ ادامه بده. کایان خم شده بود؛ دستاشو مشت کرده، نفسش سنگین شد. یه اشک آروم از گوشه چشمش افتاد. انگار یه درد کهنه داشت باز میشد. گفت: _میبینمش؛ اون تاریکی رو؛ میخوام ازش بگذرم. ولی اون نمیذاره! چون بخشی از منه! آراد دست گذاشت رو شونهش؛ محکم! گفت: _اگه اون داره میجنگه، تو هم بجنگ باهاش. از درون! اونطرف، ساهرا یه قدم دیگه جلو رفت. نور تو دستش بیشتر شد؛تاریکی عقب رفت. زیر لب گفت: _این فقط شروعشه! ساهرا آروم گفت: _ من نمیترسم! تاریکی با سرعت اومد سمتش؛ ساهرا چشماش و بست و چنگ انداخت به گردنبندش! میدونست راهی نداره! اما هنوزم امیدوار بود که بشه؛ مغزش بهش هشدار میداد که تسلیم بشه اما اون توی قلبش امید داشت! زیر لب گفت: _ اگه انتخابت من بودم؛ اگه میدونستی که از پسش بر میام؛ پس کمکم کن! بهم قدرت بده برای رو به رو شدن! ثانیه ای نگذشت که نور شدیدی حس کرد؛ انقدر شدید که از پشت پلکای بستهاش همه جا سفید شد! با شنیدن صدایی آروم و دلنواز؛ شکه چشماش و باز کرد! "چشمات و باز کن وارث روشنایی" اونطرف آراد و کایان دنبال نشونه ای از ساهرا بودن که یهو فضای جلوشون مثل مه از بین رفت و اونا تونستن ساهرا رو ببینن! ایستاده بود و روبروش زنی بود با ردای نقرهای؛ موهاش مشکی و چشماش کهربایی! ساهرا هنوزم شوکه به اون زن نگاه میکرد! برای بار دوم! اون زن همون بود؛ همونی که توی آینه اتاقش دیده بود! "وقت اینه که تعادل برقرار بشه" ساهرا بعد از کمی مکث گفت: _ تو کی هستی؟! چرا نمیگی چطور باید تعادل برقرار بشه؟! "من ساورا هستم؛ اولین کسی که با قدرت سرنوشت تعادل رو در جهان برقرار کرد" آراد و کایان ساکت ایستاده بودن؛ ساهرا خشکش زد! "ساورا؟!" زن داخل آینه اتاقش"ساورا"بود! جدش که قدرتش و به ساهرا داد! "از مهلت ۷ روزه؛ حالا تنها ۳ روز مونده!" ۳ روز؟! ولی اون یادش بود وقتی که وارد آستان شدن ۴ روز وقت داشتن! یعنی یک روز گذشت؟! _ پس بهم بگو! باید چیکارکنم؟! "دلارام میدونه!" بازم معما! ساهرا با خودش فکر کرد یعنی یه نفر نبود که درست و حسابی بهش جواب بده؟! "اونجا آخرشه! جواب همه چیز اونجاست!" همینطور که آروم محو میشد زمزمه کرد! آراد و کایان چند قدم به ساهرا نزدیک شدن؛ آراد گفت: _ ساهرا؛ باید برگردیم پورتال داره بسته میشه! _ باید برم پیش دلارام! و اون باید جواب تمام سوالای منو بده! نگاه کایان و ساهرا گره خورد! _ این تویی؟؟ کایان گیج نگاهش کرد! _ اینجا چی دیدی ساهرا! _ تو رو دیدم! سردتر؛ بی رحم! _ چه اتفاقی افتاد؟! _ باید بیرون حرف بزنیم؛ اگه همین الان نریم گیر میوفتیم! آراد گفت؛ کایان نگاهشو از ساهرا برداشت و گفت: _ پس بیاین سریع از اینجا بریم! از پورتال خارج شدن؛ ساهرا یهو یادش اومد که کایان بخاطر دردی که بهش وارد شد از آستان بیرون رفت! _ کایان؟ کایان برگشت و نگاهش کرد: _ چیزی شده؟! حالت خوبه؟! _ درد نداری؟! کایان چند ثانیه سکوت کرد و انگار تازه متوجه شد که درد شدیدش از بین رفته! _ هیچی حس نمیکنم! _ ساورا! کایان آروم گفت: _اون اینکارو کرده! درد و از بین برده! ولی تموم نشده؛ فقط فعلاً عقب کشیده! ساهرا سری تکون داد. _منم همین حسو دارم؛ اون تاریکی تموم نشده، فقط یه گوشهای قایم شده! آراد جلو اومد، نگاهی به هردوشون انداخت. _پس وقتشه که بریم پیش دلارام؛ ساورا که اسمشو آورد، یعنی یه چیزی میدونه! کایان تایید کرد؛ ساهرا آروم گفت: _فکر کنم تنها کسیه که واقعاً میدونه باید چیکار کنیم؛ وقتی رفتم پیشش حس کردم؛ یهجوری بود که انگار از قبل همهچی رو میدونه! آراد دستی به موهاش کشید و گفت: _پس معطل نکنیم؛ بریم تا هنوز همهچی آرومه! ساهرا نگاهی به راهروی آستان انداخت؛ دلش روشنتر از قبل شده بود. همینکه قرار بود برن سمت کسی که میفهمید؛ کسی که میتونست راهو نشون بده، یه امید کوچیک ته دلش روشن شد؛ سهتایی به سمت ورودی حرکت کردن؛ قدمهاشون آروم بود، ولی هدفشون روشنتر از همیشه! توی راه هیچکدوم حرفی نمیزدن؛ یه جور سکوت که انگار لازم بود؛ مسیر خیلی طولانی نبود؛ رسیدن ردیف درختهای سرو؛ دو طرف راه ایستاده بودن. قد بلند، با تنههای صاف و برگهایی که تو باد آروم میلرزیدن. ته مسیر، خونهی قدیمی بود. همون خونهای که ساهرا یه بار رفته بود! ساهرا با یه نفس کوتاه ایستاد. یه لحظه حس کرد زمان عقب رفته؛ همهچی همون بود. در چوبی، دیوارهای نیمهفروریخته، پنجرههایی که پشتشون فقط سکوت بود! آراد گفت: _تو قبلاً اینجا بودی، نه؟ ساهرا سر تکون داد. _آره… اینجا بودم؛ وقتی آدرس و تو دفتر مادربزرگم پیدا کردم سریع اومدم اینجا؛ ولی چیز عجیبی که بود این بود که دلارام منتظرم بود! کایان در حالی که نگاهش بین درختها میچرخید گفت: _شاید الان هم منتظر ماست! همین که جلو رفتن، باد آرومتر شد. انگار باغچه نفسشو نگهداشته بود. همزمان با قدمهاشون، صدای تقتق آرومی از سمت خونه اومد. در، یهذره باز شد؛ نوری از توی خونه پاشید بیرون؛ نه خیلی روشن، نه ترسناک! فقط یه نور گرم؛ مثل شمعی که تو شب روشن بمونه برای راه. صدایی اومد، آروم و آشنا: _بیاین تو! ساهرا جلوتر رفت. بعدش آراد و کایان؛ فضای خونه شبیه قبل بود؛ همون دیوارای کاهگلی، بوی خاک و چوب، یه سکوت آرومی که حتی نفس کشیدن رو سبک میکرد. ولی اینبار، جدیتر بود. شبیه شروع یه مرحلهی جدید. دلارام با لبخند گفت: _خوشحالم که بالاخره همدیگه رو میبینیم. بهخصوص تو، کایان. کایان با مکثی کوتاه سر تکون داد. جدی بود، ولی نگاهش نرم شد: _مدت زیادی گذشته… ولی هنوز یادت نرفته؟ دلارام لبخند محوی زد: _آدم هیچوقت بعضی چیزها رو فراموش نمیکنه. مخصوصاً وقتی کسی رو از مرز مرگ برگردونه! آراد با تعجب بهشون نگاه کرد. _شما همدیگه رو از قبل میشناسین؟ کایان کوتاه گفت: _اون یکی از کسایی بود که کمک کرد زنده بمونم. اون موقع که... هیچکس دیگه نبود! دلارام با لحن آرومتری ادامه داد: _و حالا دوباره برگشتی. ولی اینبار نه فقط برای زنده موندن. بلکه برای روشن شدن. برای رسیدن به چیزی که باید بهش میرسیدی! بعد نگاهش رو آورد سمت آراد. _و تو... تو هم با اون تاریکی روبهرو شدی. بیشتر از اون چیزی که حتی خودت بدونی! آراد پلک زد ولی چیزی نگفت. نگاهش روی میز چوبی بود، بعد روی کتابی که اونجا بود. دلارام گفت: _ولی هنوز زمان حرف زدن دربارهی شما نیست؛ الان وقتشه که ساهرا بدونه کیه؛ چرا اون نشونه رو گرفته؛ چرا هنوز تاریکی تموم نشده. ساهرا یک قدم جلو رفت. جدی، مصمم. _بگو. هر چی هست، میخوام بدونم! _حواست باشه به حرفهام، چون مسیر از این نقطه به بعد، آیندهت رو شکل میده. دلارام لحظهای سکوت کرد؛ انگار تو ذهنش دنبال جملههای دقیقی میگشت. بعد با همون لحن آرام ولی قاطع ادامه داد: _اول باید بدونین چرا ساورا خواست بیاین سراغ من! کایان با دقت نگاهش کرد. دلارام چشم تو چشمش گفت: _تو بخشی از یه طرحی بودی… یه بخش پنهان که حتی خودتم مدتها فراموشش کردی! آراد پرسید: _چه طرحی؟ مربوط به آستانهست؟ _بیشتر از اون. آستان فقط دروازهست. طرح، خیلی وقت پیش شروع شده. وقتی اولین تعادل در هم شکست… و ساورا خودش رو از جریان بیرون کشید. ساهرا کمی خم شد. _ساورا گفت تعادل باید دوباره برقرار بشه؛ ولی نگفت چطور! _و حالا وقتشه که بدونی. دلارام قدمی جلو برداشت. بین درختای سرو، نور نرمی میتابید و چهرهاش رو روشنتر میکرد. _ساهرا… قدرت تو فقط یه هدیه نیست؛ انتخاب شدهای؛ ولی نه فقط برای روشن بودن؛ برای پیوند دادن تاریکی و نور؛ نه جنگیدن باهاش! چشمهای ساهرا گشاد شد: _من قرار نیست تاریکی رو شکست بدم؟! _نه! چون تاریکی، بخشی از این جهانه. همونطور که نور هست. _ولی… اون به من حمله کرد. خواست منو ببلعه! _چون زخمیه؛ زخمی از گذشتههایی که دفن شدن؛ تو نباید اونو نابود کنی؛ باید بشنویش؛ باید درکش کنی. آراد زیر لب گفت: _ ترسناکه ولی منطقیه. دلارام برگشت سمت اون: _و تو، آراد؛ تو قراره همراهش باشی. نه فقط برای محافظت؛ برای اینکه یه روز خودت هم باید انتخاب کنی بین دو راه. آراد نفسش رو حبس کرد. دلارام ادامه داد: _اما کایان… تو خاصترین حلقهی این زنجیری؛ چون تاریکی از تو شروع شد. کایان لبهاش رو محکم روی هم فشار داد. _من؛ نمیخواستم. هیچکدومش رو! _میدونم؛ این انتخاب تو نبوده. هنوزم میتونی راهت رو تغییر بدی. لحظهای سکوت شد. بعد دلارام با صدایی نرم ولی جدی گفت: _از اینجا به بعد، شما سه نفر باید تصمیم بگیرین. چون مسیری که میرید، فقط برای روشن کردن گذشته نیست… برای ساختن آیندهست. تعادل فقط وقتیه که همهی تکهها کنار هم باشن. ساهرا نفس عمیقی کشید. نگاهش به آراد و بعد کایان افتاد. _پس… قدم بعدی چیه؟ دلارام لبخند زد. _قدم بعدی، رفتن به جاییه که همهچیز ازش شروع شد. جایی که ساورا برای اولین بار تعادل رو برقرار کرد. «مهرگاه». کایان اخم کرد: _اونجا نابود شده! _نه، فقط پنهانه. و فقط کسی میتونه پیداش کنه که هم نور رو بشناسه، هم تاریکی رو. نگاه دلارام دوباره برگشت سمت ساهرا. _و اون فقط تویی، ساهرا! کایان با صدایی گرفته، ولی مطمئن گفت: _فکر میکردم مهرگاه نابود شده… از بین رفته. چشمهاش به زمین خیره بود، انگار چیزی از گذشته رو میدید. دلارام سر تکون داد: _بیشترش ویران شده، درسته… ولی قلبش، اون هستهی اصلی، هنوز سالمه. جایی که تاریکی نتونست بهش نفوذ کنه. آراد آهی کشید و گفت: _گفتی فقط ساهرا میتونه پیداش کنه. یعنی ما نمیتونیم همراهش باشیم؟ دلارام نگاهی به ساهرا انداخت و بعد به اون دو نفر. _باید همراهش باشین. ولی این ساهراست که مسیر رو میشناسه، حتی اگه ندونه. اون با مهرگاه ارتباط داره؛ از زمانی خیلی دورتر از چیزی که تصور میکنین! ساهرا با تردید گفت: _یعنی از طرف مادرم؟ یا از ساورا؟ دلارام آروم گفت: _از هر دو؛ ولی حالا وقتشه که حقیقتها یکییکی کنار هم قرار بگیرن! @melodi
- 25 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت سیزدهم: صدایی از درون از دید کایان نفسهام سنگین بود. انگار یکی فشار میداد روی سینهم. ایستاده بودم جلوی ورودی آستان ساورا، اما حس میکردم یه دنیا با اونایی که تو بودن فاصله دارم. نه فقط به خاطر اینکه نمیتونستم وارد شم... بهخاطر اون چیزی که ته قلبم میپیچید، اون تاریکی لعنتی که ولکُن نبود. صدای ساهرا توی گوشم میپیچید: «کایان!! برو! خواهش میکنم!» چشمام و بستم... لبم لرزید... خودمم نمیفهمیدم چرا اینقدر درد داشت. رفتم، ولی یه تیکه از خودم رو جا گذاشتم اون تو. همین که پام از ورودی دور شد، حس کردم یه چیزی تو فضا آروم شد... یه نفس راحت، انگار دنیا دوباره چرخید. ولی من؟ من انگار قفل شدم. نشستم کنار یکی از سنگای بلند، کتفم هنوز تیر میکشید از فشار رد شدن از اون در. دستمو گذاشتم روش. یه لرزش ریز از نوک انگشتام تا گردنم دوید. _ میدونی کجایی، کایان؟ صداش واضح نبود. بیشتر شبیه یه زمزمه بود. اما آشنا... خیلی آشنا. چشمام و باز کردم. دور و برم خالی بود، ولی حسش میکردم. یهجور تاریکی قدیمی، مثل سایهای که همیشه دنبالم میاد... اما این بار، صدا داشت. حرف میزد. _ تو نمیتونی از تاریکی فرار کنی... چون خودت بخشی ازشی! اخمام رفت تو هم. قلبم تند میزد. حسش کرده بودم... از مدتها قبل... از وقتی فهمیدم کیام، از وقتی اون علامت رو دیدم. ولی انکارش کرده بودم. ساهرا... اون تنها کسی بود که باعث میشد باور کنم شاید هنوز بشه از این سرنوشت فرار کرد. اما الان، اینجا، جلوی آستان ساورا... با این درِ بسته، این سایه، این صدای آشنا... شک کردم. اگه واقعا نمیتونم فرار کنم چی؟ اگه تاریکی، سرنوشتمه چی؟ لبهامو محکم بهم فشار دادم. بلند شدم. _ من هنوز میتونم انتخاب کنم! صدای خودم لرزید... ولی گفتم. گفتم که خودم بشنوم. پشتم به آستان بود. ولی دلم پیش اون علامتها، پیش نورِ توی چشمای ساهرا، پیش اون چیزی که ممکن بود نجاتمون بده، گیر کرده بود. و همون موقع، حس کردم یه چیزی... یه کسی... داره از درون بیدار میشه. نه صدا، نه زمزمه، نه خاطره... یه نیروی خاموش که سالها زیر لایههای روحم خفه شده بود... حالا داشت بلند میشد. و من نمیدونستم، وقتی بیدار شه... من هنوز همون کایانِ قبل میمونم یا نه! ________ از دید ساهرا رفتم جلو، دستمو گرفتم جلوی نور؛ نور از بین انگشتام رد شد و روی صورتم افتاد. تو همون لحظه، یه تصویر تو ذهنم جرقه زد. اولش مبهم بود... فقط یه سایه. یه صدای زمزمهوار. بعد، آروم آروم واضحتر شد... یه چشم. آشنا و در عین حال غریبه. تپش قلبم بالا رفت. حس کردم یه چیزی تو ذهنم داره بیدار میشه. نه فقط یه خاطره... یه هشدار؟ برگشتم سمت آراد، ولی صدام درنیومد. اون تصویر... هنوز کامل نشده بود، ولی میدونستم، از تهِ وجودم میدونستم... اون کایان نبود. یا شاید... دیگه کایان نبود. نورِ دایره، حالا دیگه مستقیم روی گردنبندم افتاده بود. حس میکردم نبضش با قلبم همصدا شده، انگار که داره چیزی رو صدا میزنه. یا شاید چیزی داره از اونور بیدار میشه. صدای آراد مثل نخی بود که منو از ذهنم بیرون کشید: — ساهرا... داری میلرزی! نگاهش پر از نگرانی بود. انگشتهامو محکم دور گردنبند مشت کردم و گفتم: — یه چیزی اونجاست. نمیتونم بگم چیه، فقط حس میکنم... یه جور آشنا بودن عجیبه. یه تکه از گذشته. شاید گذشتهی من... یا اون. آراد به علامت نگاه کرد. نور درونش داشت بزرگ تر میشد؛ مثل یه پورتال و انگار داشت شکل میگرفت، مثل موجی توی سطح آب. و بعد؛ یه تصویر؛ خیلی محو، مثل سایهی آدمی که هنوز کامل شکل نگرفته. بلندقد، ایستاده وسط تاریکی، با چشمانی که برق نمیزد، اما نگاه میکرد. آراد آهسته گفت: — این؛ شبیه خودشه. گفتم: — ولی نیست. قدم برداشتم جلوتر. دیگه ترس نبود، فقط یه حس عجیب. غم. دلتنگی. و یه چیزی شبیه خشم خاموش. صدا از درون پورتال اومد. اینبار واضحتر. آروم، کشیده، مثل کسی که داره اسممو از ته یه خواب قدیمی صدا میزنه: — ساهــــرا... نفسم بند اومد. برگشتم عقب، ولی آراد کنارم ایستاده بود. محکم. صدا دوباره تکرار شد. اینبار، توی صداش یه حس آشناتر بود. آشناتر، ولی زخمیتر. مثل کایان... ولی شکستهتر. لبهام بیصدا باز شد. — اون... داره منو صدا میزنه. ولی چرا؟ آراد با صدایی که کمی خش داشت گفت: — شاید هنوز یه بخش از خودش... اونور گیر کرده. و بعد، مثل پردهای که باد تکونش بده، تصویر توی نور لرزید. سایه برای لحظهای ناپدید شد. فقط تاریکی موند. و یه صدای زمزمه: «اگر دیر برسی، چیزی ازش نمیمونه...» دوباره به گردنبندم چنگ زدم؛ نشستم روی زمین و تکیه دادم به دیوار؛خسته شدم؛ تا کی باید تحمل میکردم؛ چرا هیچکس نبود که واضح بهم بگه کجا برم؛ چیکار کنم که این ماجرا تمام بشه! دیر برسم؟! به چی؟! اصلا به کی؟! چشمام و بستم و سرم و به دیوار تکیه دادم؛ با تمام وجودم میخواستم که همه اینا خواب باشه؛ نه! حتی نمیخوام خوابش و هم ببینم! داد زدم: _ یکی بهم بگه باید چیکار کنم؟! آراد توی سکوت بهم نگاه میکرد! _بگو آراد! باید چیکارکنم! _متاسفم ساهرا! میدونم سخته؛ ولی کلید این مشکل دست توئه! _ اون کلید کوفتی کجاست! فقط بهم بگین کجاست؛ تا کی میخواین تیکه تیکه بهم بگین! خطاب به آراد گفتم: _اگه چیزی نمیدونی چرا اومدی دنبالم! فقط ببرم جایی که تمام این معماها حل بشه! نمیدونی؟! پس برو! _ ساهرا! – چرا هیچوقت درباره خودت چیزی نمیگی؟ اصلاً تو کی هستی؟ یههو پیدات میشه، میگی دنیا در خطره و من باید نجاتش بدم. تا کی باید بدون هیچ جواب درست و حسابی دنبالتون بدوم؟ _ساهرا! خواهش میکنم آروم باش! پورتال داره روت اثر میزاره؛ این اصلا خوب نیست! _ بسه! هیچی نگو! جوابی نداری؟! پس نباش! ترجیح میدم تنها برم جلو؛ تا با یکی که حتی نمیتونه خودشو توضیح بده! آراد چشماش و بست؛ یه نفس عمیق کشید و دستش و کشید رو صورتش؛ معلوم بود کلافه شده ولی من دیگه قرار نبود کوتاه بیام! از جام بلند شدم. هنوز دلم میلرزید، هنوز صدای اون زمزمه توی گوشم بود، ولی یه جور لجبازی تلخ قاطی قلبم شده بود. دیگه خسته بودم از اینکه تیکه تیکه بهم بگم؛ هی بگن «صبر کن»، «زوده»، «خودت میفهمی». نه! من دیگه نمیخواستم صبر کنم. به سمت نوری که توی دایره میچرخید قدم برداشتم. سنگینی عجیبی داشت، ولی عقب نرفتم. گردنبند هنوز توی مشتم بود و حس میکردم با هر تپش، داره یه چیزی رو بیشتر صدا میزنه. شاید هم بیدار میکنه. پامو که نزدیکتر گذاشتم، یه موج سبک از زیر پام رد شد. مثل وقتی یه قطره آب میافته روی سطحِ ساکت، و همهچی برای لحظهای از تعادل خارج میشه. صدایی که اومد، نه اون صدای زمزمهی تاریک بود، نه صدای کایان. یه صدای زنونه؛ واضح، اما دور. «انتخاب با توئه... همیشه بوده!» ایستادم. نگاه کردم به درون اون نور؛ هیچی معلوم نبود جز یه جور حرکت مداوم، مثل مه، مثل خاطره. زیر لب گفتم: _ انتخاب؟ من اصلاً نمیدونم قراره بین چی و کی انتخاب کنم! همین که گفتم، یه حس عمیق تو دلم نشست. انگار یه چیزی داره شروع میشه... یا شاید داره تموم میشه. آراد از پشت سر با صدای آروم گفت: _ اگه بری، ممکنه دیگه برنگردی. سرمو برنگردوندم، فقط گفتم: _ اگه نرم؛ ممکنه دیگه نتونم نجاتش بدم. صداش لحظهای قطع شد. بعد گفت: _ و اگه اون دیگه خودش نباشه چی؟ چشمامو بستم. تصویر اون سایه توی ذهنم زنده شد. صدای شکستهی کایان. اون اسم کشیده شده. اون تاریکی... _ اگه خودش نباشه، حداقل باید بدونم چرا! همینو گفتم، و قدم گذاشتم توی نور. نه با اطمینان، نه با شجاعت. فقط با دلِ پُر، با دلی که هنوز دنبال جواب بود، دنبال کایانی که شاید اونور، یه گوشهی تاریک، هنوز داشت برای بیدار شدن تلاش میکرد. نور دورم پیچید. آخرین چیزی که از بیرون دیدم، نگاه آراد بود. ساکت. سنگین. و شاید... یه ذره ترس! ولی من، دیگه راه برگشتی نداشتم. وارد پورتال شدم؛ همه جا تاریک بود و سکوت که یه صدای خفه و سرد گفت: — سلام، ساهرا! دور خودم چرخیدم و به اطراف نگاه دقیقی انداختم یواش گفتم: — تو کی هستی؟ صدا جواب داد: — من بخشی از کایانم. اون تاریکیای که خودش نمیخواد قبولش کنه. نفسم گرفت: — چرا منو کشوندی اینجا؟ _ اوه عزیزم! فقط میخواستم از نزدیک ببینمت! این چه حس بدیه که دارم! یه جور اضطراب شدید انگار که قراره اتفاقی بیوفته! _ چیکار کردی؟! خندید! باورم نمیشه کسی که روبرومه کایانه! باید زودتر میفهمیدم که همه اینا تله بود! از لحظه ای که کایان از پورتال رفت؛ همه چی دروغ بود؛ حالا من گیر افتادم تو مکانی که هیچ ایده ندارم چجوری باید ازش خارج بشم! _ نور همیشه برنده اس! _ عزیزم! نوری وجود نداره! درباره کدوم نور حرف میزنی؟! نکنه؛ نکنه منظورت خودتی! بلند خندید! از اون مدل خنده ها که ته دلتو خالی میکنه! _ اگه خودم باشم؟! خندش جمع شد و خیره شد بهم! تمام وجودم میگفتن فرار کنم! اما نمیتونستم! _ تو؟! چطوری؟! با اون گردبندی که انداختی گردنت؟ نکنه فکر کردی میتونه کاری کنه؟! _ چطوره امتحان کنیم؟ خدایا فکر کنم دیوونه شدم! چرا نمیتونم جلوی دهنم و بگیرم! الان قراره چیکار کنم دقیقا! چند ثانیه بهم خیره شد؛ بعد بلند خندید! _ جالب شد! ______ از دید کایان نفسهام سنگین بود. همونجوری که بار اول بود. ولی این بار فرق داشت. اینبار میدونستم چی انتظارم رو میکشه. میدونستم ممکنه اذیتم کنه؛ حتی لهم کنه! ولی بازم داشتم قدم برمیداشتم. با خودم گفتم فقط چند قدمه؛ فقط تا اونجا که بتونم ببینمش؛ فقط تا مطمئن شم حالش خوبه؛ ولی ته دلم میدونستم، اگه برم، دیگه برگشتی نیست! نزدیک ورودی که شدم، یه لحظه پام سست شد. یه صدای آروم تو سرم گفت: «نرو؛ دوباره میسوزه؛ دوباره فشار میاره» ولی یه صدای دیگه، قویتر، گفت: «ساهرا اون توئه.» و همون کافی بود. نفس گرفتم. سینهم تیر کشید. انگار نفس کشیدن هم تو این نزدیکی، کار سختیه! قدم گذاشتم جلو. اولش چیزی نشد؛ ولی همین که پام رد شد از خط ورودی، انگار یه موج سیاه پیچید دورم! سنگین شد؛ همهچی! مثل اینکه هوا غلیظتر شده باشه؛ انگار یه چیزی داره فشار میاره از همهطرف! دندونهامو بهم فشار دادم. نگاهم رفت رو کف زمین. باید خودمو بکشم تو. باید برم. به هر قیمتی. قدم دوم رو گذاشتم! زانوهام لرزید. شونههام سوخت. اون درد لعنتی برگشت؛ همونجور که انتظار داشتم. ولی اینبار، کنار درد، یه چیزی دیگه هم بود. یه حس عجیب؛ یه جور آشنا بودن. انگار بدنم داشت یادش میاومد که قبلاً اینجا بوده! که شاید؛ شاید یه تیکهم به اینجا تعلق داره! لبم رو گاز گرفتم. _ فقط برس بهش؛ فقط برس! صدای قلبم تو گوشم میکوبید؛ نفسم به زور درمیاومد؛ ولی داشتم جلو میرفتم. چون ساهرا اون توئه! نمیدونم چجوری خودمو رسوندم؛ درد اَمونمو بریده بود؛نفسهام بریدهبریده، اما زنده بودم! هنوز سرپا بودم! چشم چرخوندم. _ ساهرا؟ صدام خشدار بود؛ صداش نبود؛ هیچی نبود! یه دفعه صدای قدم اومد. سریع برگشتم. آراد بود. تند اومد سمتم، اخماش تو هم، نفسنفسزنان. _ کایان؟! چطور تونستی بیای تو؟ _ نمیدونم؛ فقط حس کردم باید بیام! آراد یه لحظه نگام کرد؛ بعد چشم چرخوند اطراف؛ یه چیزی تو صورتش بود، یه جور اضطراب که از اون آراد جدی و ساکت بعید بود. _ ساهرا کجاست؟! _ وقتی تو رفتی بیرون ما اومدیم و رسیدیم به اینجا؛ بعد یه پورتال باز شد! _ پورتال؟! آرادبا مکث گفت: روی این دیوار! مخصوص آستان نیست؛ یه چیز قدیمیه! رفت سمت دیوار و من اونجا یه پورتال که نصفش باز شده بود دیدم! _ خب؟! نمیخوای بگی که رفت داخل؟! آراد جلوتر رفت، دستشو کشید به یکی از ستونهای نیمهنورانی آستان. زیر لب با مکث گفت: _ نتونستم جلوشو بگیرم! رفتم سمتش! _ منظورت چیه که نتونستی؟! میدونی الان اونو توی چه خطری انداختی؟! دستمو گذاشتم روی دیوار و خم شدم؛ مقاومتم مقابل درد داشت تمام میشد؛ ولی نمیتونستم برگردم؛ نه حالا که میدونم توی چه خطریه! _ باید بریم دنبالش! _ ممکنه نتونی ازش عبور کنی! لبهامو محکم بهم فشار دادم. _ مهم نیست؛ نمیذارم تنها بمونه اونجا! آراد گفت: _ خیلی خب... ولی از اینجا به بعد، هر قدمی که برمیداریم ممکنه راهِ برگشتی نداشته باشه! سری تکون دادم. _ مهم نیست... فقط باید برسیم بهش! یه قدم رفتم جلو؛ دستمو کشیدم روی دیوار؛ درست همونجایی که رد محو پورتال هنوز بود. یه نور کمرنگ پیچید دور انگشتام! زیر لب گفتم: _ هنوز بازه... ولی نه برای مدت زیاد! به نور نگاه کردم؛ نمیدونم چرا، ولی حس کردم یه چیزی اونور منتظرمه؛ یه چیزی که شاید هیچوقت برای دیدنش آماده نباشم! ولی ساهرا اونجاست... همین کافیه. آراد نفس عمیقی کشید. _ آمادهای؟ _ نه. لبخند خیلی کمرنگی زدم. _ ولی باید بریم! دوتامون جلو رفتیم. نور پورتال یه لحظه چشممو زد. بعد یه صدای کشیده، مثل مکیده شدن هوا و؛ همهچی تار شد.چیزی حس نمیکردم. حتی خودمو! نه زمین بود، نه آسمون؛ فقط یه خلأ کشدار که انگار زمان توش گیر کرده بود! بعد یهو همهچی شکست. مثل یه آینه که خورد میشه و تیکههاش پرت میشن هر طرف؛ زمین زیر پام ظاهر شد. افتادم روش. خاکی، مرطوب، بوی عجیب و سنگین. صدای آراد رو شنیدم که از کنارم بلند شد: _ اینجا دیگه آستان نیست... بلند شدم. دور و برم پر از درختای تیره و خمیده بود. آسمون رنگ خاصی نداشت، خاکستریِ چرک. یه چیزی توی هوا سنگینی میکرد. یه حس، مثل حس اینکه یه چیزی اشتباهه؛ خیلی اشتباه! آراد دستشو بالا آورد. یه نور کوچیک از نوک انگشتاش بیرون زد، بعد خاموش شد. _ نمیتونم ساهرا رو پیدا کنم... انگار این فضا خودش رو پنهون کرده. اخمام رفت تو هم. _ نمیتونه دور شده باشه... پورتال که فقط چند لحظه باز بوده! آراد گفت: _ یا اون نبوده که حرکت کرده... بلکه فضا دورش حرکت کرده. یه لحظه خشکم زد. _ یعنی ممکنه اون گیر افتاده باشه؟ آراد چیزی نگفت. فقط نگاهش رو به تاریکی جنگل دوخت. من اما، ته دلم، انگار یه صدای کوچیک میگفت: «زود بجنب، وقت نداری...» @melodi
- 25 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت دوازدهم – قدم اول از دید ساهرا صبح هنوز درست بالا نیومده بود. خونه ساکت بود، از اون ساکتیهایی که همش منتظری یه چیزی بشکفونهش. منم، با موهای شلخته و چشمهایی که هنوز کامل باز نشده بودن، نشسته بودم وسط فرش و داشتم به جلد دفتر مادربزرگ خیره میشدم. بوی نون تازه از کوچه میومد، ولی به مغزم نمیرسید. گردنبند نقرهای توی مشتم بود، سرد و آشنا. آراد تکیه داده بود به پشتی کنار پنجره، و کایان؟ یه گوشه نشسته بود، بیصدا، با اون نگاه سنگینِ همیشگیش. مامان برامون صبحونه گذاشته بود، ولی کسی میل نداشت. یعنی واقعاً چهجوری میتونه چیزی بخوره وقتی قراره بره دنبال تعادل دنیا؟! آراد آروم گفت: — وقتشه! کایان دفتر رو ازم گرفت. چند لحظهای صفحههارو ورق زد. نگاش ثابت موند روی یه صفحه. یه نقشهگونهی دستکشیده که بیشتر شبیه خطخطی یه دیوونه بود، ولی من میدونستم... اونجاییه که علامت رو دیده بودیم. ساکت گفتم: — اونجا... همونجاییه که قبلاً من و آراد رفتیم، درسته؟ آراد تایید کرد. — آره. ولی حالا باید اسمش رو بدونی! چون از این به بعد، اونجا بخشی از توئه. کایان گفت: — بهش میگن آستان ساورا جایی که دنیا گاهی خودش رو برعکس میکنه... یه لحظه حس کردم پشتم مور مور شد. آستان ساورا؟!... زیر لب گفتم: — چرا انقدر آشناس؟! بلند شدم، گردنبند رو انداختم گردنم، و دفتر رو گرفتم زیر بغلم. مامان فقط یه جمله گفت: — تا عصر برگردین. یا حداقل یه خبر بدین. آراد گفت: — اگه عصر برگشتیم، یعنی شروع شده. و بعد، با کایان و آراد، از در زدیم بیرون. من وسطشون بودم. یه جورایی حس میکردم قراره وسط دو تا دنیای خیلی فرق داشته باشم. یکیشون روشنه، یکیشون... معلوم نیست. رسیدیم به ورودی، حس خیلی عجیبی داشتم! همش اسم ساورا تو سرم میچرخید! هر چی بیشتر بهش فکر میکردم عجیب تر میشد! صدایی اومد؛ انگار یکی داشت زمزمه میکرد: "حالا نوبت توئه!" ایستادیم جلوی ورودی؛ همونجایی که اون علامت و دیدیم! خاکش خشک بود، ولی یه رد باریک نقرهای وسط زمین میدرخشید، مثل جای پای یه رویا... یا یه هشدار! کایان یه قدم جلوتر رفت. — از اینجا به بعد تمرینه. باید یاد بگیری، تا دیر نشده. من فقط سرم و تکون دادم! یه لحظه نگام کرد. چشمهاش یه لحظه رنگ عوض کرد. جدیتر. تاریکتر. — تعادل یعنی کنترل... و کنترل یعنی قدرت... ولی همیشه کسی هست که بخواد تعادل رو به هم بزنه، فقط برای اینکه بتونه قدرت رو ببلعه! صداش یخ داشت. ته دلم یهو خالی شد! آراد گفت: _ باید بریم! همین که یک قدم به داخل گذاشتیم باد شدیدی وزید و کسی با صدای بلند و پشت سر هم تکرار میکرد: "اون وارث تاریکیه! نمیتونه اینجا باشه!" گوشام از این صدا سوت میکشید! ناخودآگاه برگشتم و به کایان نگاه کردم؛ دستش روی قفسه سینش بود و معلوم بود که داره درد میکشه! _کایان! به آراد نگاه کردم و میخواستم بگم که کایان و ببره بیرون ولی، بیهوش شده بود! _ کایان باید بری بیرون! نمیتونی اینجا باشی! سرش و آورد بالا و بهم نگاه کرد چشماش از دردی که می کشید کاسه خون شده بود! _نمیتونم برم! تنهات نمیزارم! _نمیتونی بیای داخل نیروی اینجا داره بهت آسیب میزنه! خواهش میکنم فقط برو! صدام بی اختیار میلرزید! _ آخ! جیغ کشیدم.. _ کایان!! برو! خواهش میکنم! اشکام سرازیر شد! _ نمیتونم بزارم بلایی سرت بیاد به خاطر من! این راه منه! باید خودم این راه و برم! به سختی از جاش بلند شد: _ متاسفم! هق زدم! همین که از ورودی خارج شد همه چیز آروم شد! انگار که از اول هم نبود! رفتم سمت آراد؛ گوشم هنوز سوت میکشید! صداش زدم: _ آراد! تکونش دادم: _ آراد؛ صدامو میشنوی؟! آراد!! دستم رو گذاشتم رو شونهش. قلبم تو سینهم تند تند میکوبید. ـ آراد؟! دستش سرد بود. حتی برای چند ثانیه نفس نکشیدم. چشمام پر از اشک شده بود! دوباره تکونش دادم. گوشم هنوز یهجوری بود، انگار صداها از توی یه چاه میاومدن. ـ آراد! صدامو میشنوی؟ بیدار شو لعنتی! پلکاش یه کم لرزیدن. نفس حبسشدهم یهدفعه آزاد شد. دستش رو آوردم توی دستم، فشار دادم. ـ خوبی؟! یه چیزی بگو! نترسون منو! لبهاش حرکت کوچیکی کردن. یه چیزی گفت، خیلی آروم: ـ صداها؛ رفتن؟ سرمو با گریه تکون دادم، اشکام بیصدا رو صورتم میلغزیدن: ـ آره، رفتن. تموم شد! یهکم چشماش باز شدن، نگاه گیجی به اطراف انداخت؛ بعد با صدایی خشدار گفت: ـ کایان؛ کایان رفت!؟ نگاش کردم. ـ آره؛ صداها و اون فشار بخاطر حضور اون بود؛نمیتونستم بزارم اتفاقی براش بیفته. آراد آهی کشید، نفسش هنوز سنگین بود، ولی کمکم داشت به خودش میاومد. نشست، دستشو گذاشت رو پیشونیش: ـ اون پسر یه چیزی داره، یه چیزی که؛ عجیبه! خطرناک، ولی نه فقط برای بقیه، برای خودش! چیزی نگفتم. نگاهم افتاد به ورودی «آستان ساورا»... اون اسم عجیب و غریبی که حالا بیشتر از همیشه واقعی بهنظر میرسید. اینجا فقط یه دروازهی معمولی نبود! _میتونی حرکت کنی؟! سرش و تکون داد و از جاش بلند شد؛نگاهی به اطراف انداختم؛ این بار حس عجیبی داشتم که از لحظه ورود باهام بود؛مثل یه جور خلأ! رفتم سمت دیوار و علامتی که روش بود؛ دستم رو کشیدم روی یکی از اون علامتها... زبر بود، سرد، اما با یه حس آشنا. مثل لمس کردن یه خاطرهی کهنه. نفسم تو سینهم حبس شد. چشمامو بستم. یه تصویر تو ذهنم جرقه زد... مادربزرگ! همونطور که نشسته بود گوشه اتاق و داشت چیزی رو با همون خطها توی دفترش مینوشت. زمزمههاش... صدای آروم و کشدارش... مثل دعا، مثل رمز. ـ آراد... بیا اینجا. آراد کنارم اومد، هنوز یهکم بیحال بود، ولی نگاهاش بیدارتر شده بودن. اشاره کردم به علامتا: ـ اینا همونان، نه؟ همون چیزایی که اون روز دیدیم. ولی یه چیزشون فرق کرده... ببین! نور گردنبند توی گردنم یه لحظه لرزید. یه خط نقرهای از یکی از علامتا مثل رگ، کشیده شد به سمت پایین... و یهو فرو رفت تو زمین. برق خفیفی زد و بعد ناپدید شد. ـ اینجا یه چیزی پنهونه، آراد. یه مسیر؟ یه در؟ نمیدونم... اونم دست کشید رو همون علامت. زمزمه کرد: ـ انگار داره بیدار میشه... نفس عمیقی کشیدم. هیجان داشتم، ولی ته دلم یه نگرانی ریشه کرده بود؛ مخصوصاً بعد از اتفاقی که با کایان افتاد. حس میکردم این آستان فقط یه دروازه نیست. یه جور قفل هم هست. و حالا که داریم بازش میکنیم... شاید داریم چیزی رو آزاد میکنیم که هیچوقت نباید رها میشد. به علامتا نگاه کردم. نور گردنبندم آروم میزد رو دیوار؛ نگاه آراد هنوزم روی دیوارا بود، ولی حس میکردم ذهنش یهجا دیگهست؛ یهجایی تو گذشته، یا شاید حتی جلوتر از ما؛ آیندهای که خودمون هنوز ندیدیم. رفتم جلوتر؛ قدمهام آروم بود، ولی تو دلم غوغا بود. آستان ساورا انگار نفس میکشید. یهجور آرامش خالی... نه خوب، نه بد... فقط خالی. ـ ببین... اینجا یه چیزی داره صدام میزنه؛ زیر لب گفتم. خودمم نمیدونستم منظورم چیه، ولی ته دلم یه صدایی هی تکرار میکرد: برگرد؛ نگاه کن؛ بیدارش کن! آراد کنارم ایستاد. بدون اینکه حرفی بزنه، دستشو آورد جلو و گذاشت روی یکی از علامتا. گردنبندم یهدفعه داغ شد. نه اذیتکننده، ولی اونقدر که حسش کنم. و درست همون موقع، یکی از دیوارا شروع کرد آروم لرزیدن؛ انگار یه لایه نازک از غبار داشت از روش کنار میرفت. یه دایرهی کوچیک، دقیقاً وسط علامتا، شروع کرد نور دادن! ـ اینجا؛ ساهرا نگاه کن! ـ وایسا؛ نرو جلو؛ بذار اول ببینم چی داره اتفاق میافته! رفتم جلو، دستمو گرفتم جلوی نور؛ و یهو اون تصویر تو ذهنم برگشت. کایان؛ ولی نه همونی که من میشناختم. یه نسخهی تاریکتر؛ تنها؛ با چشمهایی که انگار خیلی وقت بود نخندیده بودن! ـ آراد! ـ هوم؟ ـ حس نمیکنی؛ یه بخشی از این آستان؛ به کایان مربوطه؟ انگار یه جور درِ مخصوص برای اونه! آراد ابروهاشو تو هم کشید. ـ بعید نیست. اونم جزئی از این تعادله، نه؟ ولی اینکه نتونست وارد شه، عجیب بود! ـ شاید چون خودش هنوز نفهمیده چقدر مهمه... یه لحظه ساکت شدیم. من هنوزم به اون تصویر تو ذهنم فکر میکردم. به صدای نفسهای سنگینش، به نگاه خستهش... به اینکه چقدر تنهایی باهاش مونده بود. برگشتم به آراد نگاه کردم. ـ باید پیداش کنیم. قبل از اینکه... دیر بشه! اون فقط با یه نگاه تأیید کرد. و من حس کردم... آستان ساورا، فقط یه شروع بود. نگاهمو انداختم به اون دایرهی نور. یهچیزی پشت اون دیوارا بود. نه فقط برای من... برای اون؛ برای کایان! @melodi
- 25 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت یازدهم_قبل از طلوع از دید کایان هیچی نمیفهمیدم. چند لحظه قبل، ساهرا هنوز داشت به حرفای آراد فکر میکرد. نگاهش سنگین شده بود، معلوم بود یه چیزی ذهنشو درگیر کرده. یهو رنگ صورتش پرید. یه لحظه با بهت به یه نقطهی نامعلوم زل زد، بعد لبش یه چیزی زمزمه کرد که نشنیدیم... و بعد همونجا جلوی چشممون از حال رفت. من و آراد سریع رفتیم سمتش. آراد زودتر رسید، صداش میزد و تکونش میداد، ولی واکنشی نشون نمیداد. چشماش بسته بود، دستاش سرد شده بود.بین من و آراد یه نگاه رد شد... نمیدونستیم چی کار کنیم. آراد با نگرانی گفت: _ باید ببریمش داخل! سری تکون دادم. اما خونهی خودش بود... نمیشد همینطوری درو باز کنیم و بریم تو! آراد یه لحظه مکث کرد، بعد گفت: _باید از در اصلی بریم! رفتیم سمت در اصلی. ساهرا هنوز تو بغل آراد بود. چند بار به در کوبیدم. صدای در زدن توی حیاط پیچید. یه لحظه هیچی نبود. بعد صدای قدمها اومد. در که باز شد، یه زن با موهای پریشون، و چشمای نگران ایستاده بود اونطرف؛ حدس اینکه مادرشه سخت نبود! تا نگاهش افتاد به ساهرا تو بغل آراد، یه قدم جلو اومد: _ساهرا؟! چی شده؟! آراد نفسنفسزنان گفت: _ داشتیم حرف میزدیم که یهو از حال رفت! زن یه لحظه فقط به صورت دخترش خیره موند. بعد چشمش افتاد به من. یهجوری نگاهم کرد... انگار یه چیزی رو تو صورت من به یاد آورد. اخماش رفت تو هم. نه از خشم، بیشتر شبیه به ترس. یه چیزی بین شناختن و تردید. چند لحظه سکوت کرد. بعد بدون اینکه حرفی بزنه، درو کامل باز کرد و کنار رفت: _بیارینش تو! ساهرا رو روی مبل گذاشتیم. مادرش سریع یه پتو آورد و انداخت روش. دستشو کشید روی پیشونی دخترش، یه چیزی زیر لب گفت... نمیدونم دعا بود یا فقط اسمش رو صدا میزد. آراد کنارش نشسته بود، نگران و ساکت. من اما عقبتر ایستاده بودم، نزدیک پنجره. نمیخواستم مزاحم باشم... اما نگاه مادرش روی من بود. سنگین، تیز، پر از سوال. بالاخره سکوتو شکست. بدون اینکه چشم ازم برداره گفت: _تو کی هستی؟! صدامو صاف کردم. نمیدونستم چقدر باید بگم. بازم همون دوگانگی آشنا؛پنهونکاری یا اعتماد! آراد سرشو بلند کرد، با لحنی آرومتر از همیشه گفت: _کایان... یه مدت پیش با من کار میکرد. اون موقعی که.. زن دستشو بلند کرد. واضح بود اون اسمها براش چیزایی رو زنده میکرد. نگاهشو از من گرفت، برگشت سمت ساهرا. آه کشید. زمزمه کرد: _فکر نمیکردم اینقدر زود برسه! نفس تو سینم حبس شد. چی زود برسه؟ یعنی میدونست؟ واقعاً میدونست؟ یه قدم اومدم جلو. آراد با تعجب نگام کرد. گفتم: _شما... شما چیزی میدونین؟! مادرش چند لحظه فقط به صورت دخترش خیره موند. بعد انگار یه بار سنگین روی شونههاش افتاد، نشست روی صندلی روبهرو و نگاهشو به من دوخت. دیگه خبری از اون حالت تند نبود، بیشتر یه خستگی عمیق تو چشماش بود. _فقط بگین...چرا دختر من از حال رفت؟ لبم رو فشار دادم بههم. نمیتونستم بگم "چون یه صدای نامرئی شنید"؛ چون من خودم چیزی نشنیده بودم. سرمو پایین انداختم. _نمیدونم... اما چیزی بود که فقط خودش حس کرد. ما چیزی نشنیدیم. فقط دیدیم چهرهاش پرید... و بعد بیهوش شد! آروم گفت: _صدا؟... یه لحظه چشماش تار شد، معلوم بود چیزی یادش افتاده. شاید هم از چیزی ترسید. آراد بلند گفت: _خانم... اگه چیزی هست که باید بدونیم، لطفاً بگین. ساهرا نباید توی این وضعیت بمونه. ما نمیدونیم با چی طرفیم! زن مکث کرد. بعد، بلند شد، رفت سمت کمدی که کنار اتاق بود، درش رو باز کرد و یه جعبهی چوبی بیرون آورد. جعبه رو گذاشت روی میز جلوی مبل. یه لحظه دستاش لرزید... نفس عمیقی کشید و نشست. آراد یه نگاه سریع بهم انداخت، منم چند قدم نزدیکتر شدم، ولی هنوز فاصله داشتم. حس میکردم نباید زیادی دخالت کنم. زن در جعبه رو آروم باز کرد. صدای لولاش قدیمی بود... یه جوری که انگار خودش هم یه چیز کهنه رو به یاد میآورد. توی جعبه، یهسری کاغذ زردرنگ، یه تکه پارچهی پیچیدهشده، و یه گردنبند فلزی بود. گردنبند نقرهای، با یه سنگ کبود تیره وسطش. همون لحظه که دستشو برد سمتش، یه موج عجیب از هوا رد شد. نه سرد بود نه گرم... یه جور احساس فشار. آراد کمی جابهجا شد. منم ناخودآگاه عقب رفتم. زن گردنبندو برداشت. انگار که سنگینی دنیا رو توی دستش گرفته باشه. صداش خیلی آرومتر از قبل شده بود، شبیه زمزمه: _این؛ مال نسل مادریشه. نسل اونایی که دیدن. شنیدن. محافظ بودن… نگاهش افتاد روی صورت ساهرا، که هنوز بیهوش رو مبل افتاده بود. _مامانم همیشه میگفت یه روزی یکی از ما باید دوباره مسیر رو باز کنه. ولی من هیچوقت فکر نمیکردم دخترم باشه! حرفشو قطع نکردم. حتی نفس کشیدن هم سخت شده بود. صداش آرومتر شد، اما معلوم بود که داره خودش رو جمعوجور میکنه تا نلرزه: _وقتی کوچیک بود، یه شب نصفهشب بیدار شد. میگفت صدای دریا شنیده، میگفت یه نور آبی از پنجره دیده... میگفت یه زن تو خواب باهاش حرف زده. من... میخواستم باور نکنم. خودمو زدم به ندیدن. به نشنیدن... ولی انگار... زمانش رسیده. آراد، که تا اون لحظه فقط ساکت نگاه میکرد، پرسید: _شما... اون زن رو میشناسین؟ زن سرش رو آروم تکون داد. _نه کامل. ولی مادرم یه بار ازش گفته بود... زن نقرهپوش، با چشمهایی مثل کهربا... گفت اگه اون بیاد، یعنی دروازه داره نزدیک میشه. یعنی وارث... بیدار شده! صدای قلبم تو گوشم میپیچید. از لحنش، از اون گردنبند، از سکوت عجیب اتاق... یه چیزی، یه راز خیلی قدیمی داشت از دل تاریکی بیرون میاومد. آراد آروم گفت: _یعنی... ساهرا آخرین نگهبانه؟ زن لبشو گاز گرفت. بعد سرشو تکون داد. _هنوز کامل نمیدونه. هنوز نمیتونه تحملش کنه. ولی بله. دختر من، آخرین نگهبانه! دستم مشت شد؛ نفسهام کوتاهتر شده بود. چون حالا مطمئن بودم؛این فقط یه مأموریت ساده نبود. این، سرنوشت بود! مادرش نگاهشو از گردنبند برداشت و کشید سمت صورت ساهرا؛ یه لحظه چشماشو بست؛ معلوم بود که دلش آشوبه، ولی نمیخواست نشون بده. من خودم هنوز درگیر جملهی «آخرین نگهبانه» بودم. باورش سخت بود… ساهرا، همون دختری که چند روز پیش فقط یه اسم بود برای یه مأموریت، حالا تبدیل شده بود به مرکز چیزی خیلی بزرگتر از ما. از من، از آراد… حتی شاید از خودش. یه حرکت آروم باعث شد نگاه همهمون برگرده سمت مبل. پلکهای ساهرا کمی لرزیدن. انگار از خوابی سنگین داشت بیرون میاومد. دستاش هنوز سفت بودن، اما صورتش کمکم از اون حالت بیحسی دراومد. مادرش سریع بلند شد، کنار مبل نشست و با صدایی پر از اضطراب گفت: _ساهرا؟ مامان جان، خوبی؟! چشماشو به زور باز کرد. انگار نور اذیتش میکرد. چند ثانیه طول کشید تا چشمهاش روی مادرش فوکوس کنه. بعد به من، بعد به آراد نگاه کرد… و دوباره برگشت سر جای اول. زمزمه کرد: _اون زن... اون صدای لعنتی... دوباره برگشت! آراد یه قدم جلو اومد. مادرش نگاهی کوتاه بهم انداخت، بعد دست ساهرا رو گرفت. _چی دیدی عزیزم؟ اما ساهرا فقط سرشو آروم تکون داد. انگار هنوزم کامل این دنیا نبود. بعد چشمش افتاد به گردنبند روی میز. نگاهش روش خشک شد. بیاختیار دستشو دراز کرد. هنوز کسی چیزی نگفته بود که گردنبندو لمس کرد! و همون لحظه، برق نقرهای کمرنگی از وسط سنگ کبود رد شد. نه خیلی واضح، ولی ما سهتا دیدیمش. چشمای ساهرا بازتر شدن. انگار یه چیزی از یادش اومده باشه. زمزمه کرد: _من... اینو قبلاً دیدم! مادرش نفسشو حبس کرد. صداش میلرزید: _کِی؟ ساهرا با صدایی آرومتر گفت: _توی خوابم... یه بار... وقتی بچه بودم. زن نقرهپوش... همینو انداخت گردنم. گفت یه روز برمیگردم و همهچی رو یادت میدم! سکوت مثل یه دیوار سنگین بینمون افتاد؛ این دیگه فقط یه نشونه نبود. این یعنی مسیر داره شروع میشه. از همینجا! مادرش لحظهای سکوت کرد، بعد با مکث گفت: _پس اون واقعاً برگشته! ساهرا سرشو آروم به سمتش چرخوند. هنوز گیج بود، اما لحن مادرش یه جوری بود که نمیشد ساده ازش رد شد. _تو… میدونستی؟ اون زن کیه؟ مادرش لبشو به دندون گرفت. یه لحظه نگاهش رفت سمت پنجره، انگار داشت تصمیم میگرفت چقدر بگه. بعد با همون لحن نرم همیشگیش، ولی یهذره آرومتر گفت: _وقتی همسن تو بودم… شاید یهکم بزرگتر… یهبار اون زن رو دیدم. مثل تو، تو خواب. ولی یهچیزایی گفت که تا امروز فراموشش نکردم. اون موقع نفهمیدم منظورش چیه، فقط گفت که یه روزی ممکنه یکی از بچههام انتخاب بشه! ساهرا پرید، انگار یهدفعه هوشیاری برگشته بود. _چرا نگفتی؟ هیچوقت هیچی نگفتی! مادرش با بغضی که ته گلویش بود، جواب داد: _چون همیشه فکر میکردم خواب بوده. یه خیال! ساهرا مکث کرد، بعد با صدای پایین پرسید: _من دقیقاً چیم؟ نگهبان یعنی چی؟ این بار من و آراد هیچ دخالتی نکردیم. حس کردم آراد هم مثل من فقط داره گوش میده. مادرش آه کشید، و یه نگاه گذرا بهمون انداخت، بعد دوباره به ساهرا گفت: _نگهبان... یه جور پل بین نور و تاریکیه. اونی که بتونه بینشون تعادل برقرار کنه. نه فقط قدرت، بلکه حس… فهم… و یه چیزی که تو داری و خودت نمیدونی. اگه تو نگهبان باشی، باید راهو یاد بگیری. باید بدونی چی رو حفظ کنی و چی رو اجازه بدی تموم شه. و مهمتر از همه… باید بدونی کی میتونه کنارت بمونه! ساهرا توی صداش یه لرزش افتاد: _و اگه نتونم؟! مادرش سرشو انداخت پایین. _اگه نتونی، اون خط نقرهای قطع میشه. بین دنیاها شکاف میافته… و خیلیا از بین میرن. این فقط دربارهی تو نیست عزیزم… این دربارهی تعادله! ساهرا ساکت شد. چشمهاش پر از سؤال بود. ولی این بار نپرسید. فقط سرشو به پشتی مبل تکیه داد. گردنبند هنوز توی دستش بود. نور نقرهایش، هر از چند گاهی، مثل یه نفس کشیدن کمرنگ و پررنگ میشد. آراد قدمی جلو اومد، آروم گفت: _فردا وقتشه. بریم اونجا… جایی که علامت بود! ساهرا بیهیچ مقاومتی گفت: _باشه! و من… برای اولین بار، حس کردم این قصه تازه داره شروع میشه. @melodi
- 25 پاسخ
-
- 2
-
-
-
پارت دهم_تعادل ناتمام آره... یه جورایی. این جواب آراد بود. اما توی صداش یه چیزی بود. یه مکث. یه فکری که انگار کامل نمیخواست بهم بگه. چشمم بین اون دوتا رفت و برگشت. حس کردم هوا یههو سنگین شد. مثل لحظهای قبل از بارون. همون حال غریبی که نمیدونی از کجا قراره بزنه بیرون. لب زدم: _آشنا؟... یا چیزی بیشتر؟ آراد نگاهشو از کایان گرفت. انگار نمیخواست مستقیم نگاهم کنه. کایان ولی صاف توی چشمای من زل زده بود. لحنش آروم بود، ولی چیزی پشت اون آرامش خوابیده بود: _سالها پیش... یه عملیات بود. یه پروندهی مخفی. برای بقیه شاید فقط یه ماموریت ساده بود، ولی برای من، یه نقطهی پایان... و شروع. یه چیزی توی حرفش لرز داشت. نه از ترس، نه از غم. از سکوت زیاد. چشمهام باریک شد: _عملیات؟ کایان نفسشو آهسته بیرون داد. سرشو یه ذره خم کرد. صداش صافتر از قبل بود: _اون عملیات مربوط به خانوادهی من بود... یه درگیری خیلی قدیمی. هیچوقت بهطور رسمی جایی ثبت نشد. ولی آراد... اون یکی از معدود آدمایی بود که شاهدش بودن. همون شب، وقتی همهچی به هم ریخت، وقتی فکر کردن من کشته شدم، اون اونجا بود. زیر لب گفتم: _و حالا برگشتی... چون من توی اون دفتر لعنتی یه علامت پیدا کردم؟ آراد گفت: _نه فقط به خاطر اون. چون اون علامت، تنها شروعشه. چون همهچی دوباره داره تکرار میشه؛ و تو... تو مرکزشی، ساهرا. قلبم یه لحظه محکمتر زد و هزار تا سؤال تو ذهنم چرخ میخورد... چی شد که یه مأموریت ساده، به یه نقطهی پایان واسه کایان تبدیل شد؟ چرا همه فکر کردن مرده؟ اصلاً چه نیرویی توش بود که هنوزم بعد اینهمه سال، ازش حساب میبرن؟ و مهمتر از همه... چرا من؟ لبهام خشک شده بود. یه لحظه دلم خواست همهچی رو بکوبم کنار و برگردم به چند هفتهی پیش... اما دیگه راه برگشتی نبود. یهجورایی حس میکردم هر قدمی که برمیدارم، انگار دارم توی یه مسیری جلو میرم که از قبل برام نوشته شده… بدون اینکه خودم بدونم کی، کجا، یا چرا. آروم گفتم: _من نمیخوام حدس بزنم. نمیخوام با تیکهپارهی حرفا مسیرمو پیدا کنم. نگاهش کردم، محکمتر: _تو گفتی من نگهبانم؛ گفتی تنها کسیام که میتونه تمومش کنه؛ خب؟! چشمهای کایان برای یه لحظه روهم رفت. مثل کسی که تصمیمشو بالاخره میگیره. آروم گفت: _ تعادل داره از بین میره، ساهرا. و تنها چیزی که بین دنیای ما و چیزی که پشت اون تاریکیه وایساده… تویی. یه چیزی توی دلم تکون خورد. سنگین و داغ. پرسیدم: _من فقط یه آدم عادیم... بودم. حالا فقط بهخاطر یه علامت، باید نجاتدهندهی دنیا باشم؟ مگه بقیهتون چیکارهاین؟ کایان لبخند زد. تلخ. _ما؟ ما فقط نگهدارای موقت بودیم. ولی تو... از اول برای این انتخاب شده بودی. قدرتت از ما نیست. از جنسی دیگهست. سرم پایین افتاد. یه لحظه فقط خواستم فرار کنم. از همش. ولی... نمیتونستم. نگاه کردم توی چشمهای کایان و با صدایی که حتی خودمم باورم نمیشد اینقدر آرومه، گفتم: _خب... اگه قراره چیزی تموم شه، پس بهتره بدونم از کجا باید شروع کنم. کایان بهآرومی سر تکون داد. _از حقیقت. از جایی که داستان تو، خیلی قبلتر از تولدت شروع شده. همینطور که حرف میزد، صدای موتور یه ماشین از ته خیابون پیچید. نور چراغ جلوش از دور، مثل یه اخطار آروم، افتاد رو دیوار خونهها. ناخودآگاه یه قدم رفتم عقبتر، حس کردم دیگه زیادی جلب توجه میکنیم. آراد سرشو آروم آورد نزدیکتر: _ایستادن وسط خیابون با این حجم از حرفای مهم، خیلی هوشمندانه نیست. نگاهم دوید به ساختمون خونهمون. چراغ اتاق نشیمن روشن بود. یه سایه هم پشت پرده تکون خورد. مامان هنوز بیدار بود... آروم گفتم: _نمیتونیم بریم تو. مامان بیداره... اگه ببینه با دو نفر غریبه برگشتم، کل داستانو ازم میکشه. کایان سری تکون داد. معلوم بود که فهمیده. یه لحظه سکوت بینمون افتاد. آراد نگاهی به ساعتش انداخت. کایان، بیاینکه نگاهمو ول کنه، گفت: _پس یه جا لازم داریم که خلوت باشه! همون موقع یادم افتاد… پشت خونهمون، حیاط کوچیکی داشتیم که یه راه باریک از کنار خونه بهش میرسید. همیشه پنهون و خلوت. گفتم: _بیاین از اون طرف… یه حیاط کوچیک پشت خونهست، از کنار دیوار رد میشیم، کسی نمیبینهمون. پیامی برای مادرم فرستادم که دیر برمیگردم تا نگران نشه و بدون اینکه بیشتر توضیح بدم، راه افتادم سمت مسیر کناری. صدای قدمهامون روی سنگریزههای کنار دیوار میپیچید. تاریکی آروم حیاط مثل پناهگاه بود. بوی خاک مرطوب و برگهای خشک شده پیچیده بود تو هوا. کایان وایساد کنار درخت انار کوچیکی که گوشهی حیاط بود. نگاهی به بالا انداخت، انگار داشت با خودش مرور میکرد که از کجا باید شروع کنه. آراد یه قدم عقبتر ایستاده بود، تکیه داده به دیوار. من اما درست روبهروش بودم؛ منتظر! کایان سرشو آروم تکون داد، یه نفس عمیق کشید، و گفت: _باشه… از همون شب لعنتی شروع میکنیم! کایان برای چند لحظه ساکت موند. نگاهش به جایی پشت سر من بود، انگار داشت با خودش سبکسنگین میکرد بگه یا نه. آراد اما، ساکت بود. چشمهاش فقط بین من و کایان میچرخید. بالاخره کایان آروم گفت: _اون شب... مثل یه خط کشیده شد وسط زندگیم. قبلش، خونواده بود، خونه، یه عالمه چیز ساده. بعدش فقط خاکستر موند و یه صدای ثابت توی سرم. یه لحظه نگاهم کرد. جدی. بعد ادامه داد: _یه مأموریت بود؛ یه گزارش مخفی. گفتن موضوع امنیتیه، اما برای من، از همهچی شخصیتر بود. چون اون عملیات، درست رفت سمت خونوادهی من. همهچی به خاطر یه رازی شروع شد، یه چیزی که فقط تو نسل ما پیدا میشد… یه قدرت خاص، یه نشونه، که نباید فاش میشد. احساس کردم سرمای شب، سنگینتر شده. لب زدم: _و کسی فهمید…؟ سرش رو خیلی آروم تکون داد: _آره. یه نشت اطلاعاتی بود. نمیدونم از کجا، اما وقتی فهمیدن، دیگه فقط دنبال پاککردن اثرات بودن. من اون شب زنده موندم. نه چون قوی بودم، چون شانس آوردم. یه انفجار همهچی رو سوزوند. از مادرم… خبری نشد. فقط یه ردّ قدرت موند، که انگار همهچی رو بلعیده بود. صدام مثل یه زمزمه بود: _تو اون شب، تنها بودی؟ آراد اون لحظه خودش وارد حرف شد. صداش خنثی بود، ولی کمی غم داشت: _من اونجا بودم. ولی نه بهعنوان کسی که طرفش رو انتخاب کرده بود. مأموریت من نظارت بود، نه دخالت. وقتی اوضاع بهم ریخت… خیلی چیزا از دست رفت. نگاهش به کایان خالی از حرف بود. کایان ولی چیز خاصی نگفت. فقط یه لحظه پلکاشو بست و گفت: _از اون شب به بعد، من دیگه تو هیچ پروندهای ثبت نشدم. برای همه، مُرده بودم. اما زنده موندم، با چیزی که اونا دنبالش بودن. چیزی که حالا… انگار برگشته. دلم گرفت. نه فقط از حرفهاش، از اینکه چطور یه تیکه از گذشتهی تاریکی که حتی خبر نداشتم وجود داره، داره یکییکی روبهروم ظاهر میشه. کایان بالاخره بخشی از اون گذشتهی تاریکی که همیشه حس میکردم باهاش میچرخـه رو گفته بود. اما هنوز یه نفر بود که نمیفهمیدم کجای این داستان وایساده. نگاهمو از کایان گرفتم و رو به آراد برگشتم. توی نور کم، سایهی صورتش نصفه افتاده بود. ولی اون اخمِ همیشگی، همونجا بود. زیر لب گفتم: _تو از کجا کایانو میشناسی؟ اصلاً چرا وقتی اسمش اومد اونجوری شدی؟ چرا هیچوقت نگفتی همچین چیزی میدونی؟ آراد سرشو یهذره پایین انداخت. با نوک کفشش خاک رو زمین رو کنار زد. بعد گفت: _چون فکر میکردم دیگه نیازی نیست برگرده. چشمام تنگ شد. قدمی جلو رفتم. _برگرده؟ یعنی از قبل میدونستی که زندهست؟ کایان با صدایی آروم گفت: _اون شب... آراد اونجا بود. همون موقعی که همهچی تموم شد. آراد اخماشو بیشتر تو هم کرد. نفسشو بیرون داد و بالاخره حرف زد: _من توی اون عملیات فرستاده شده بودم. نه برای کمک... برای نظارت. برای کنترل شرایط. ولی چیزی که اونجا دیدم، از کنترل خارج شده بود. آتیش، فریاد، صدای شلیک... و اون لحظهای که همه گفتن تموم شد. گفتن کایان مرده. صداش یهذره لرزید. نه اونجوری که بترسه، بیشتر از چیزی که تو خودش حبس کرده بود. ادامه داد: _هیچوقت جنازهای پیدا نشد. فقط سکوت، فقط گرد و خاک. منم سکوت کردم. چون اگه چیزی میگفتم، اونایی که کایانو میخواستن، دوباره میافتادن دنبالش. دستامو تو هم قفل کردم. انگار از شدت فشار داشت کف دستم عرق میکرد. آروم گفتم: _و حالا؟ چرا برگشتی؟ چرا کمک میکنی؟ آراد نگاهی بهم انداخت. اون نگاهِ جدی که همیشه یهجور حس امنیت میداد، ولی حالا یه غمی پشتش خوابیده بود. _چون اینبار پای تو وسطه، ساهرا! حرف آراد ذهنمو مشغول کرد. متوجه نمیشدم چرا باید انقدر برای بقیه مهم باشم. چرا باید من، بین اینهمه آدم، نگهبان چیزی باشم که حتی معنیاش رو درست نمیدونستم. همینکه خواستم بپرسم، صدای بلندی از سمت خونه اومد و حواسم پرت شد! سرم چرخید سمت صدا، اما چشمهام سنگین شده بودن. انگار اون صدا از جایی دورتر از خونه اومده بود، جایی که به زمان حال تعلق نداشت. حس کردم دارم توی یه تونل نور کشیده میشم، و بعد؛ همهجا تاریک شد.اول فقط صدای نفس کشیدن شنیدم. نرم، اما سنگین. بعد بوی گلهای یاس، خاک خیسخورده و چیزی شبیه دود... و صدای مادرم. ولی نه مثل همیشه. این بار صداش عمیقتر بود. مثل کسی که داره خواب میبینه و همزمان میدونه بیدار نیست. «ساهرا… دو وارث برخاستهاند. یکی از نور، یکی از سایه. اما تعادل، تنها با شناخت تاریکی در درون روشنایی ممکنه! تو نگهبان سرنوشتی، اما تا زمانی که از سرگذشت وارثان خبر نداشته باشی، دروازهها رو اشتباه باز میکنی. یکی میشکنه، یکی میسازه. اما اونکه در تاریکی گم شده… هنوز میتونه راه رو انتخاب کنه!» خواستم صداش رو دنبال کنم، ولی انگار همهچی داشت دور میشد. صدای تقتق بارون روی پنجره نزدیکتر شد، چشمهام باز شدن، و خودم رو روی مبل توی حال پیدا کردم! آراد روبهروم ایستاده بود، و کایان کنار پنجره، با نگاهی که نمیدونستم دقیقاً دنبال چیه؟! @melodi
- 25 پاسخ
-
- 1
-