رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

هلال

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    2
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.

دستاورد های هلال

Newbie

Newbie (1/14)

  • Conversation Starter
  • Week One Done
  • One Month Later

نشان‌های اخیر

0

اعتبار در سایت

  1. نویسنده‌ی محترم رمان «نفرین خونین»
    با توجه به عدم پارت‌گذاری در روزهای گذشته، در صورتی که تا پایان این هفته پارت جدیدی منتشر نشود، رمان شما به بخش رمان‌های متروکه منتقل خواهد شد.

  2. نویسنده‌ی محترم رمان «نفرین خونین»
    با توجه به عدم پارت‌گذاری در روزهای گذشته، در صورتی که تا پایان این هفته پارت جدیدی منتشر نشود، رمان شما به بخش رمان‌های متروکه منتقل خواهد شد.

  3. با سلام خدمت شما دوست عزیز.
    به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
    این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
    قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید»

    برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
     آموزش زدن تاپیک رمان«کلیک کنید»

  4. با سلام خدمت شما دوست عزیز.
    به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
    این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
    قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید»

    برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
     آموزش زدن تاپیک رمان«کلیک کنید»

  5. نام رمان: نفرین خونین نام نویسنده: هلال با یه حس خفگی از خواب پریدم. نفس‌نفس می‌زدم. عرق سردی از کنار شقیقه‌هام می‌چکید. بازم همون کابوس لعنتی... همون خونه‌ی تاریک، همون صدای زمزمه... یه زن توی سایه‌ها ایستاده بود، صورتش پیدا نبود. فقط صدای زنگ‌دارش توی گوشم پیچیده بود: «هلال...» اسم رو آروم تکرار می‌کرد، مثل یه سوگند قدیمی. ساعت شش صبح بود. پتو رو کنار زدم و از تخت پایین اومدم. آب گرم دوش همیشه یه جورایی بهم آرامش می‌ده، ولی امروز فرق داشت... آب از صورتم می‌چکید، ولی ذهنم هنوز گیر اون نگاه بود. اون اسم... بعد از خشک کردن موهام، یه پیراهن سفید پوشیدم و هودی مشکی انداختم روش. شلوار بگ روشن و کتونی سفید. موهای مشکیمو دم‌اسبی بستم، چتری‌ها رو ریختم تو صورتم. یه نگاه به آینه، یه نگاه به خودم... هیچ‌چیز توی ظاهر من نشون نمی‌داد که کابوس‌هام قراره واقعی بشن. من آرتمیس‌ام. ۲۴ سالمه. صاحب یه هتلم. همون‌جا هم زندگی می‌کنم. دو ساله این هتل رو راه انداختم. بعد از اون اتفاقات... بعد از اون چیزی که توی شهر خودم گذشت، مجبور شدم بیام اینجا. فکر می‌کردم تموم شده. ولی بعضی نفرین‌ها فقط منتظر می‌مونن... ناظر: @sarahp
×
×
  • اضافه کردن...