پارت ۴: شب روشن
آریسا پاسخ داد: چرا جواب آنها را ندادی؟ سکوت در مقابل فریاد نوید از ضعف تو میدهد.
فرخزاد دستی روی موهای خود کشید و با صدایی که بغض در گلویش لانه کرده بود جواب داد: در مقابل نعره شیران صدای آهو شنیده نمیشود...... .
آریسا گفت: «شاید پدرم چیزی درون تو کشف کرده که هر کسی توان دیدن آن را ندارد، تو در زمان حیات پدرم چندین بار با مشاوره های گوناگون مشکلات کشور را حل کرده ای، نمیتوانم بر اعتمادی که پدرم بر تو داشته چشم ببندم، درضمن خبر رسیده پسر عموی جاه طلب و فرصت طلبم (رخشاد) چند روز اینده به پاسارگاد میرسد و در کمین تاج و تخت پدرم است این بهترین فرصت است که میراث پدرم را از دست او حفظ کنم تا خود برتخت بنشینم.»
فرخزاد به نشانه تایید سرش را آرام تکان داد و آرام چیزی را زیر لب زمزمه کرد.
آریسا دستش را روی شانه او گذاشت و آرام از کنارش عبور کرد و گفت: فردا اولین روز توست،میخواهم ببینم اولین فرمان صادر شده از سوی تو چقدر میتواند توجه شورا را جلب کند.
فرخزاد همچو پروانه ای کنار شمعش ایستاده بود و زیر لب های خشکیده اش با نا امیدی و ترس زمزمه کرد: «در میانهی بیراهی، نه پیش میروم، نه پس؛ همچون کشتی در دریا بیبادبان.»
فردای آن روز اعضای شورا در اتاقی داخل کاخ دور میز نشسته و منتظر ورود فرخ زاد بودند.
سپهدار کنار پسر جوانش نشسته و در گوش او زمزمه هایی میکند.
کاهن اعظم چشمهایش را بسته بود و همانطور که شکم بزرگش راپشت میز پنهان کرده بود به آرامی مشغول دعا خواندن بود.
خزانهدار کل
(بَرزینداد) با انگشتان چاق و پرحلقهاش سکهای زرین را میان دو انگشت میچرخاند، بیآنکه به کسی نگاه کند. لبخند کجی بر لب داشت، گویی فکرش مشغول حسابیست که تنها خودش از آن باخبر است.
(نیک روان)، نمایندهی مردم، به جلو خم شده بود و با کنجکاوی نگاهش میان چهرهها میچرخید؛ گاه نگاهی تند به سپهدار میانداخت و گاه با بیصبری به درِ تالار خیره میشد.
(داد فرخش) رئیس دیوان دادگستری سرش مدام به اطراف میچرخاند گویی حوصله اش سر رفته، و گاه با لبخند به مشاور اعظم که دوستی دیرینه ای میان آنها بود نگاه میکرد.
آریسا همانطور که به گوشه ای از میز خیره شده بود جام نوشیدنی اش سر کشید.
ناگهان سربازی درِ اتاق را گشود و گفت:
«هماکنون، جناب فَرّخزاد، نگهبان تاج و تختِ سرزمینِ پارس و وارثِ موقتِ امپراطوری پارس، در آستانهی ورود است.»