-
تعداد ارسال ها
62 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
6
تمامی مطالب نوشته شده توسط Arameshx13
-
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت_چهلم خانهی مهران... دوباره. آرام از ماشین پیاده شد و رفت داخل. من تو حیاط موندم. هوا خفه بود. باد، خشخش برگهای مردهی کف حیاط رو میچرخوند. همهچیز سکوت بود. اما یه چیزی تو هوا بود. یه بو. یه بوی غریب... ترکیبی از زیبایی و ترس. بوی مرگ... اما مرگی که به طرز عجیبی لذتبخش بود. بویی که مثل یه خواب عمیق، ولی پر از دام و تاریکی، تو ریههام نشست. قدمهام منو کشوندن سمت باغچهی پشتی. آرام و زیبا رسیدن. ازشون پرسیدم: – «این بوی عجیبه... از چیه؟» زیبا، انگار که زخمی تو دلش باز شده باشه، گفت: – «بوی گلای مورد علاقهی مهرانه... همیشه مینشست روبروشون. ساعتها. میگفت نگاه کردن بهشون یه آرامش خاص میده.» – «میشه ببینمشون؟» زیبا سر تکون داد. بردتمون به یه باغچهی کوچک. تا چشام به گلها افتاد، قلبم ایستاد. گلهای شب... همون گلهایی که قاتل، جوهر تتوی قربانیها رو باهاش درست کرده بود. عطرشون قوی بود. شیرین، اما تهش یه زهر تلخ پنهون شده بود. چیزی تو باغچه چشمم رو گرفت. یه نقطه، جایی که گلها تنک شده بودن. زمین اونجا دست خورده بود. انگار کسی خاکو زیر و رو کرده. دلشورهی تیزی توی معدهم چنگ انداخت. رفتم جلو. بدون اینکه فکر کنم، زانو زدم و خاکو کنار زدم. و اونجا بود. یه صندوقچهی کوچک، خاکگرفته. پاکش کردم. ستارهی پنج پر روی درش حک شده بود. قلبم تند میزد. بغضی بیصدا گلو مو گرفته بود. یه امید کوچیک، مثل جرقه، تو دل تاریکم روشن شد. بالاخره... یه نشونه. یه راه، یه ردپا. صندوقچه رو باز کردم. یه عکس... مهران، کنار یه مرد غریبه. مردی که صورتش تو سایهها گم شده بود. انگار که عمداً محو شده باشه. پشت عکس، یه جمله، با خطی قدیمی. خطی که حتی نمیتونستم درست بخونم. گردنبند کوچیکی هم بود. همون شکلی که اون شب تو پارک پیدا کرده بودیم. و یه دفترچهی چرمی. روی جلدش نقش نیلوفر سیاه حک شده بود. دستام لرزید. دفترچه رو باز کردم... تمام صفحات سفید بودن. هیچ چیز. هیچ چیزی روش نوشته نشده بود. انگار یه دهنهی سیاه بود که هر چی راز و سرنخ بود، قورت داده بود. ایمان: – «لعنتی...» همین لحظه، زیبا رسید. با وحشت گفت: – «چیکار دارین میکنین؟» آرام چیزی نگفت. رفت سراغ جانماز مهران. جانماز رو باز کرد. روی لبهش، نقش نیلوفر سیاه گلدوزی شده بود. روی مهرش، ستارهی پنج پر. و کنارش، جملهای نامفهوم، به زبانی که هیچ شباهتی به زبونهای معمول نداشت. سرم سنگین شد. نگام به اون جمله قفل شد. دلشورهای توی وجودم پیچید که نمیشد براش اسمی گذاشت. مثل خوره افتاد به جانم. اما در دل همون ترس، یه نور کوچیک جوونه زد. بالاخره. یه نشونه. یه رد. یه راه. حالا دیگه وقتش بود. الان دیگه به جایی رسیده بودم که باید تنها پیش برم. هر چی دنبالش میگشتم، حالا داشت خودشو نشون میداد. لامپها یکی یکی روشن میشدن. و قاتل... دیگه فاصلهای نداشت -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت_سی و نهم راوی – آرام: پیست اسکیت، همچنان سرد و بیروح بود. صدای خراش اسکیتها، مثل نیشتری در ذهنم مینشست. هر لحظه، بیشتر در خودم فرو میرفتم. سکوت، پژواکی از چیزی در دل ایمان بود. چشمم به او افتاد؛ قدمهایش سردرگم، چهرهاش پر از تناقض. مثل کسی که در دریایی تاریک دستوپا میزند، بدون رمق فریاد. از آغاز این پرونده، سوالهایی بیپاسخ ذهنش را محاصره کرده بود. و من... ناخواسته به دردش حساس شده بودم. زخمش، مستقیم به قلب من هم چنگ میانداخت. زیر لب زمزمه کردم: «چرا هیچ ردی نیست؟ چرا هر چی جلوتر میریم، بیشتر گم میشیم؟» این سوالها مثل مهی سنگین دورم پیچیده بودند. صدای خراش قدمهای ایمان، مدام توی سرم تکرار میشد. بدنش بیرمق، نگاهش بیفروغ، امید از وجودش رنگ باخته بود. و من نمیخواستم اینطور نابود شود. خواستم چیزی بگویم، باری از دوشش بردارم. اما کلمات، پیش از شکلگیری، میمردند. چطور میشد فقط با چند کلمه، این همه تاریکی را کنار زد؟ ناامیدی ایمان، مثل بیماری، در من هم نفوذ کرده بود. احساس میکردم با هم در اتاقی تاریک میدویم، دنبال دری که شاید وجود نداشته باشد. سرم تیر کشید. نه فقط از خستگی. نه فقط از بیخوابی. از این ترس که شاید ایمان حتی از خودش هم گم شده باشد. قدمهایش، حرکاتش، نگاهش... همه، فریادهای بیصدایی بودند. خواستم جلو بروم، دستش را بگیرم، بیرونش بکشم. اما درست همان لحظه، صدایی گنگ در گوشم پیچید. صدایی دور، مبهم... مثل نجوا از دل تاریکی. سرم سوخت. دردی کوتاه، اما عمیق. دستم ناخودآگاه سمت شقیقهام رفت. دنیا دور سرم چرخید. و بعد... همهچیز فرو ریخت. فقط تاریکی ماند و وزوزی خفه در گوشم. راوی – ایمان: قدمهایم سنگین شده بود. هر گامی که روی یخ میگذاشتم، انگار بیشتر در سرمایش دفن میشدم. در همان حال خراب، صدای پسر بچهای را شنیدم: – «عهه خانوم چی شد؟» برگشتم. و زمان... کند شد. آرام روی یخ افتاده بود. بیحرکت. مثل شمعی خاموششده در میانهی طوفان. بیاختیار دویدم سمتش. ضربان قلبم توی گوشم میکوبید. دنیا ناگهان به سکوتی مطلق فرو رفته بود. کنارش زانو زدم. دست لرزانم روی صورتش نشست. پوستش سرد شده بود. انگار زندگی از وجودش گریخته بود. پسرک با دستپاچگی بطری آبی داد. آب را روی صورتش پاشیدم. ثانیهها کش آمدند. هر پلک زدن، یک ابدیت. هیچ حرکتی... نه پلکی، نه نفسی. فقط سرمای مرگبار. فریاد زدم: – «آرام...!» و در همان لحظه، مژههایش لرزید. آهسته. مثل نسیمی که سطح یخزدهی دریاچهای را تکان دهد. چشمانش باز شد. اما آن چشمان آرام نبود. سیاهی عمیقی در نگاهش موج میزد؛ خلأیی بیپایان، گودالی تاریک. خیرهام شده بود، اما نگاهش از من رد میشد. انگار از دنیایی دیگر تماشایم میکرد. ثانیههایی لعنتی، طولانی، مرگبار. زمزمه کردم: – «آرام؟» هیچ پاسخی نیامد. فقط همان نگاه... خالی، بیروح، دور. دستم لرزید. احساس کردم اگر یک لحظه دیگر اینگونه نگاهم کند، خودم هم محو خواهم شد. ناگهان، لرزشی در چشمانش افتاد. مثل کسی که از خوابی هولناک بیدار میشود. نگاهش جان گرفت. رنگ گرفت. آشنای مهربانش برگشت. نفسهایش نامنظم بود، اما برگشته بود. با صدایی شکسته گفت: – «چی شد...؟» آه بلندی کشیدم. انگار همهی خفقان دنیا از سینهام بیرون ریخته باشد. لبخندی محو زدم و آرام گفتم: – «حالت بد شد... خیلی بد. ترسیدم.» با انگشت، پیشانیاش را مالید. چشمانش را بست. – «یهو سرم درد گرفت... نفهمیدم چی شد...» خیرهاش شدم. سردرگمی هنوز در نگاهش بود، اما آن وحشت اولیه رفته بود. بلند شدم. دستش را گرفتم. باید میبردمش دکتر. باید مطمئن میشدم. بیمارستان... بیمارستان، بوی الکل و ناامیدی میداد. دکتر چند داروی ساده و ویتامین تجویز کرد و گفت که چیزی نیست، فقط خستگیه. اما من میدونستم چیزی بیشتر از خستگیه. چیزی عمیقتر، تاریکتر. زیر پوست آرام، چیزی داشت میجنبید. چیزی که هنوز نمیتونستم دقیق لمسش کنم. اما باید میزدم به دلش. باید پشت این پردهی مهآلودو میدیدم. بعد از بیمارستان، راه افتادیم سمت اداره. تو راه، آرام گفت: – «ایمان... دفترچهی یادداشتم رو توی خونهی مهران جا گذاشتم.» کمی اخم کردم. – «مطمئنی چیز خاصی از پرونده توش ننوشته بودی؟» آرام سری تکان داد. – «نه... فقط نکات کوچیک. چند روزه ذهنم پر شده. دفترچه رو گرفته بودم که چیزا یادم نره.» نگاهش خسته بود، مثل کسی که دیگه مرز بین خواب و بیداری رو گم کرده. زیر لب گفتم: – «باید بیشتر استراحت کنی.» فرمان رو چرخوندم. راه افتادیم سمت خونهی مهران. -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت_سی و هشتم خانهی مهران... خانه مثل همیشه سنگین بود. انگار وارد جهنمی بیصدا شده بودم. دیوارها، وسایل، خاطرهها... همه، لایهای از غبار مرده روی خودشان کشیده بودند. آرام کنارم ایستاده بود؛ سکوتش سختتر از سنگ. زیبا، با دستان قفلشده و چهرهای پر از اضطراب، به دیوار تکیه داده بود. حسی غریب فضا را پر کرده بود. مهران، با تمام سالهایی که اینجا زندگی کرده بود، حالا ردّی از زندگی در خانهاش نمانده بود. آرام بیصدا به سراغ کمد رفت. وسایل را یکییکی بیرون کشید. من فقط نگاه میکردم. هر چیزی، بوی یک راز کهنه میداد. یک دروغ بزرگ که خودش را خوب پنهان کرده بود. زیبا جلو آمد. صدایش بیجان بود: – «همهی وسایلش باید جمع بشه.» قلبم تیر کشید. همهچیز اینجا فریاد میزد که چیزی پنهان است؛ چیزی که نمیخواهند کسی بفهمد. پسرهای مهران آنجا بودند. سرد، خاموش، با نگاهی خالی و بیمعنا. همهچیز مثل یک صحنهی تکراری و بیاحساس میگذشت. وقتی وسایل را جمع کردیم، چیزی درونم تهی شد. هیچچیز واقعی نبود. فقط مشتی خاطرهی مرده. اما در اعماق دلم میدانستم... بازی تازه آغاز شده. پیست اسکیت... پیست، پر از صدای خراش اسکیتها بود؛ هر صدا، مثل سوزنی در مغزم فرو میرفت. فقط قدم میزدم. فقط نگاه میکردم. نه روزنهای بود، نه امیدی. فقط سرمای مداوم، تیرگی، اضطراب. آرام کنارم حرکت میکرد، شبیه سایهای محو. هیچچیز نمیتوانست این سکوت را بشکند. و شاید، همین سکوت بیش از هرچیزی داشت خفهام میکرد. چند شاگرد با نگاه مردد، از دور ما را میپاییدند. جلو رفتم. بیمقدمه پرسیدم: – «شایان اینجا کار میکرد، درسته؟» یکی با صدایی لرزان گفت: – «بله... همیشه اینجا بود.» باز پرسیدم: – «چیزی غیرعادی ازش ندیدین؟ تماس مشکوک؟ رفتوآمد عجیب؟» چند لحظه سکوت. بعد یکی گفت: – «نه... همیشه آروم بود. بیحاشیه. لبخند میزد. هیچوقت عصبی نمیشد.» حرفهایشان مثل پتویی سنگین روی شانههایم افتاد. شایانی که رد پایی نداشت، چرا باید کشته میشد؟ چشمانم را بستم. در تاریکی ذهنم، صدای آرام پیچید: – «نگران نباش... سرنخها خودشونو نشون میدن. فقط صبور باش.» جرقهای کوتاه از امید جایی در دلم روشن شد. اما ترس، هنوز توی رگهایم سنگینی میکرد. شاید حق با آرام بود. شاید فقط باید ادامه میدادم. -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت_سی و هفتم صبح، با نوری مردد و بیرمق، از لای شیشهی بخارگرفتهی ماشین، بر خیابان افتاده بود. آسفالت خیس هنوز بوی باران دیشب را میداد. ماشینم در سکوت، در خیابانهای نیمهبیدار میلغزید. من، پشت فرمان، غرق در فکرهایی که بیشتر گرداب بودند تا مسیر. آرام کنارم نشسته بود. دستانش در جیب پالتو، گم شده. سعی کرد حرفی بزند، شاید جملهای آرام، از همانها که بار دنیا را از دوشم برمیداشت. – «ایمان... بعضی وقتها، وقتی جوابها رو پیدا نمیکنیم، معنیش این نیست که شکست خوردیم. بعضی معماها زمان میخوان. فقط باید... ادامه بدیم.» نگاهش نکردم. نگاهم به جادهی خیس قفل شده بود. لبخند نصفهای زدم، بیجان. مثل کسی که یادش رفته لبخند واقعی چه شکلیست. – «میدونی چیه آرام؟ بعضی وقتا حس میکنم دارم با دست خالی، دیوار سیمانی رو مشت میزنم. میدونم آخرش فقط دستهام له میشن... ولی ادامه میدم. چون اگه وایسم، میترسم زیر آوار این همه سکوت و خون دفن شم.» نگاهم به آینه افتاد؛ خیابان خالی، درختهای خیس، چراغ راهنمایی که هنوز چشمک میزد... مثل شهری که خودش هم نمیداند کجا میرود. آرام گفت: – «تو تنها نیستی، ایمان. ما همهمون اینجاییم. من اینجام.» به سمتش برگشتم. یک لحظه، فقط یک لحظه، دلم خواست باور کنم. دلم خواست فکر کنم یکی هست... که میشود به او تکیه کرد. اما ته دلم، صدایی بود. نجوایی که میگفت: «آخرش تو میمونی و خودت.» آرام گفتم: – «آرام... حس میکنم این شهر، این خیابونها، این پرونده، داره منو میجوه. آرومآروم. هرچی جلوتر میرم، بیشتر غرق میشم. انگار توی یه اتاق تاریک میدوم و درها رو یکییکی باز میکنم، اما پشت همهشون یه دیوار سرده. خالی.» آرام نفس عمیقی کشید. دستش را از جیب درآورد و آرام روی فرمان، کنار دستم گذاشت. نه برای گرفتن دستم. فقط یک حضور. یک «من اینجام» بیصدا. همان حرکت کوچک، مثل برق از قلبم گذشت. – «تو خوبی، آرام. ولی این مسیر… این جنگ… این زخما… اینا فقط مال منه. مثل لباسی که دوختنش برام، قفلش کردن به تنم.» آرام آرام لب زد: – «لباسی که قهرمانها میپوشن، هیچوقت اندازهشون نیست. یا زیادی تنگه، یا زیادی سنگین.» لبخندی تلخ، بیرمق، بر لبهایم نشست. ماشین در خیابان خیس پیچید و تابلو محلهی قدیمی، مثل یک روح، ظاهر شد. همانجا که همهچیز شروع شده بود. ماشین را آرام کنار جدول نگه داشتم. موتور خاموش شد. سکوتی سنگین بینمان نشست. حتی صدای نفسهایمان هم انگار محو شده بود. به آرام نگاه کردم. چشمانش، با مهربانی لجوجی، به من خیره مانده بود. مثل شمعی که در طوفان هنوز خاموش نشده. زیر لب گفتم: – «بریم. شاید این بار... یکی از این درا باز شه.» دستم سمت در رفت. بوی خاک خیس و خاطرهی خون، کشیده شد توی ریههام. باید میرفتم. حتی اگر پشت آن در، باز هم فقط یک دیوار باشد. -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت_سی و ششم راوی:ایمان فرهنمد روی صندلی لعنتیام فرو رفته بودم. نه نشسته بودم، نه ایستاده؛ جایی میان بودن و نبودن. هوای اتاق سنگینتر از همیشه، روی شانههایم فشار میآورد. هر نفس را با زحمت از گلو بیرون میکشیدم. تختهی سفید روبهرو، پر از عکس، خطوط و لکههایی بیمعنا بود. هر خط، هر نخ، هر عکسِ مقتولها، تلهای بیرحم شده بود. نگاهم از یکی به دیگری میپرید: مهران… بابک… ترانه… شایان… و هر نگاه، بیشتر در باتلاق ندانستن فرو میرفتم. رامین کنار تخته ایستاده بود. خودکار را بین انگشتانش میچرخاند و خیره به خطوط بود. حمزه روی لبهی میز لم داده، دستانش در جیب شلوار، نگاهش بین سقف و من در نوسان. هر سه خسته، گیج، و بیقرار. درست مثل خودم. رامین گفت: – «ببین ایمان، قبول دارم. همهی فرضیههامون داره خراب میشه. ولی یه چیزی هست که ولمون نمیکنه. یه چیز لعنتی تو این وسط هست…» حمزه پوزخند تلخی زد: – «آره… اسمش قاتله. که از همهمون زرنگتره.» رامین خواست چیزی بگوید، شوخی کند، شاید فضای سنگین را بشکند. اما نگاه خالیام را که دید، سکوت کرد. میفهمیدم. تلاششان را حس میکردم. میخواستند نجاتم دهند. ولی زورشان نمیرسید. نه تقصیر آنها بود، نه من. همه چیز، تاریکتر از آن شده بود که فکر میکردیم. نگاهم به گوشهی تخته افتاد. جایی که آرام با ماژیک قرمز، علامتی کوچک کشیده بود. ستارهای ناقص. پیش خودم گفتم: «انگار دارن با جنازهها، روی نقشهی تهران ستاره میکشن...» آرام کنار پنجره نشسته بود. دستانش درهم قفل شده. چشمانش زیر نور سرد اتاق، خستهتر از همیشه میدرخشید. و با تمام آن خستگی، هنوز برایم آشنا و امن بود. آرام گفت: – «ایمان... دقت کردی؟ اگه محل قتلها رو روی نقشه وصل کنیم... یه پنتاگرام ناقص درمیاد.» رامین با هیجان پرید وسط حرفش: – «پس قتل بعدی جاییه که ستاره کامل میشه!» حمزه، مثل همیشه اهل عمل، گفت: – «خونهباغی که شایان توش پیدا شد…» لحظهای در سکوت فرو رفتم. دستم بیاختیار به سمت تخته رفت. نوک انگشتانم لبهی کاغذها را لمس کرد. حسی آشنا، لعنتی، زیر پوستم پیچید: «قاتل داره برامون نقشه میکشه. قدمبهقدم... مارو با خودش میبره.» رامین گفت: – «یه چیز دیگه هم هست، رئیس. مهران تنها قربانیایه که تو آزمایشهاش اون پودر سیاه پیدا شد. اون حلقهی لعنتی هم... فقط مال اون بود. شاید خودش بخشی از این بازی بوده. یه مهرهی سوخته.» حمزه با تردید گفت: – «یعنی مهران قاتل بوده؟ بعد خودش قربانی شده؟» سکوت کردم. وقتی بالاخره حرف زدم، صدایم آهسته و سنگین بود: – «یا شاید… خودش هم نمیدونسته داره کیو خدمت میکنه.» آرام گفت، با صدایی لرزان اما نرم: – «ایمان... یه چیز عجیبه. پودر توی ریهی مهران، شبیه ترکیبیه که تو آیینهای قدیمی برای پاکسازی روح استفاده میکردن. شاید… شاید مهران یه جور قربانی آیینی بوده.» به او نگاه کردم. یک لحظه، فقط یک لحظه، نگاه خسته و در عین حال مصمم آرام، اندکی گرما در خونم جاری کرد. در این باتلاق، تنها کسی که هنوز میتوانستم بیچشمداشت به او تکیه کنم... آرام بود. رامین حس کرد فضا سنگین شده، با لبخندی کج گفت: – «رئیس... بریم یه قهوه بخوریم؟ شاید خون دوباره تو رگهامون راه بیفته.» بعد خندید. خندهای زورکی، بیجان. حمزه هم اضافه کرد: – «یا یه دور بزنیم پارک... هوای آزاد، روحیه میده.» نگاهشان کردم. خسته، درمانده، اما هنوز وفادار. با خودم گفتم: «لعنت به این شک لعنتی... لعنت به اینکه حتی باید به نزدیکترینام شک کنم.» اما لبخند زدم. لبخندی برای دل آنها، نه دل خودم. دست کشیدم روی خطوط قرمز روی نقشه. هر خط، یک زخم. هر عکس، فریادی خفهشده. قاتل داشت بازی میکرد. و ما؟ فقط در تاریکی دستوپا میزدیم. نگاه آخرم به آرام افتاد. نشسته بود، بیصدا، خیره به تخته. اما چیزی در صورتش بود... چیزی که فقط من میدیدم. خستگیای عمیق. جنگی خاموش. سرم را پایین انداختم. به خودم قول دادم: «تا ته این راه میرم. هر کی روبهروم باشه... حتی اگر سایهی خودم باشه.» -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت_سی و پنجم فصل ۲۴: آغاز سایهها راوی ناشناس شبها، وقتی همه خوابن، شهر یهجور دیگه نفس میکشه. آرومتر. خطرناکتر. پر از صدایی که انگار فقط من میشنومش. گاهی حس میکنم یه سایه دنبالم میاد. سایهای که وزن داره، بوی خون میده. اما وقتی برمیگردم... فقط خودمم. یا شاید، چیزی که یهوقتی "خودم" بود. یه نجوا از ته تاریکی، اسممو صدا میزنه. نه بلند، نه واضح... مثل کسی که صبر کرده تا وقتش برسه. بعضی شبها، تو انعکاس پنجره، یه لبخند میزنم... ولی نمیدونم مال کیه. از صورتی که نباید اونجا باشه. میدونم... نوبت من هنوز نرسیده. اما وقتی برسه، وقتی اون زمزمه توی گوشم بپیچه... من آمادهام. همیشه آماده بودم. این راز، مال منه. و هیچکس... هیچوقت... نباید بفهمه. -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_سی و چهارم چشمهایم را بستم. همهی عضلاتم منقبض شدند. حسی سنگین در قفسهی سینهام پیچید. نه خشم، نه ترس. عجز محض. آن حس لعنتی که از بین صد در، یکی را باز میکنی و پشتش... فقط یک دیوار لعنتی دیگر است. حمزه سریع با بیسیم گفت: – «به مرکز، اینجا مقتول داریم. نیاز به پشتیبانی فوری. هماهنگی برای ورود پزشکی قانونی.» چند دقیقه بعد، صدای آژیرها از دور بلند شد. نورهای قرمز و آبی مثل ارواح در لابهلای شاخهها میچرخیدند. و بعد... بین همهمهی نیروها، صدایی آشنا. آرام، با روپوش سفید و دستکش، همراه تیم پزشکی وارد شد. چشمانش که به من افتاد، مکث کرد. نزدیک آمد. – «ایمان؟ خوبی؟» لبخند زدم—ولی نه در چشمهایم. – «نه... ولی باید باشم.» رفت سمت جسد. نشست کنارش. دقیق، آرام، حرفهای. – «جراحات مثل قبلیهاست. بریدگیها تمیز، بدون نشانهی درگیری. چشمها خارج شدن... مثل بقیه.» نفسش را با احتیاط بیرون داد. من اضافه کردم: – «اما اینبار یه تفاوت هست.» نگاهم کرد. – «قلب خارج شده... ولی مفقود نیست. پیداش کردیم.» آرام لحظهای مکث کرد. – «کجا؟» با سر اشاره کردم به گلخانه. – «وسط اونجا. توی دست یه مانکن. لباس پلیس تنشه.» ابرویش بالا رفت. رنگ صورتش پرید. بیکلام بلند شد. با هم رفتیم سمت گلخانه. نور مهتاب و چراغقوهها، شبح مانکن را مثل سایهای خندان وسط گلخانه انداخته بودند. آرام نزدیک شد. چراغش را روی دست پلاستیکی انداخت. چشمانش گرد شد. یک قدم عقب رفت. زیر لب گفت: – «واقعاً... قلبه.» سکوت بینمان ترک برنداشت. فقط صدای قلبم بود که محکم در گوشم میکوبید. آرام زمزمه کرد: – «داره صحنه میسازه، ایمان... داره نمایش میذاره. نه فقط قتل، نه فقط مجازات—یه اجرای عمومی.» لبم را گزیدم. – «میخواد ما ببینیم. داره حرف میزنه. با صحنهها، با چینش، با وسواس. اینجا یه تئاتره. یه جهنم طراحیشده.» آرام به مانکن خیره ماند. – «لباس پلیس... یعنی داره مستقیم تو رو صدا میزنه. نه فقط بهعنوان کارآگاه—بهعنوان مخاطبش.» چیزی در گلویم چنگ انداخت. انگار مانکن دهان داشت... و هر لحظه ممکن بود چیزی بگوید. زیر لب گفتم: – «همهی اینا فقط برای منه؟» آرام آرام گفت: – «نه فقط برای تو... برای همهی ما. برای جامعه. داره مجازات رو با زبان نمادها فریاد میزنه.» نگاهم چرخید سمت جملهی روی دیوار باغ. «روزی همهی ما برمیگردیم... به جایی که ازش بریدیم.» زمزمه کردم: – «یا شاید... اون هیچوقت جدا نشده بوده.» آرام پاسخی نداد. فقط کنارم ایستاد، با چراغی که هنوز روی قلب مانکن میلرزید. نور میلرزید. مثل ما. و در ذهنم فقط یک فکر میچرخید: این قاتل داره داستان خودش رو مینویسه... و ما فقط داریم دنبال املایش میگردیم. آرام قدمی نزدیکتر آمد. با صدایی آرام، ولی محکم گفت: – «تو تنها نیستی، ایمان.» به چهرهاش نگاه کردم. نور مهتاب بر صورتش پاشیده بود. خسته، ولی محکم. و آن لحظه، در آن شب لعنتی، کنار یک جسد، وسط بوی نیلوفر سیاه و خاک خیس... برای اولینبار، نوری دیدم. نه نوری که راه نشان دهد— از آن نورهایی که فقط نمیگذارند کامل گم شوی. -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_سی و سوم فصل ۲۳: لبخند سیاه گلها دروازهی آهنی با صدای خفهی غژغژ باز شد. چشمانداز پیش رو، بیشتر به خواب میمانست تا واقعیت. بادی سبک و مرطوب در شاخوبرگ درختان میپیچید و فضای باغ بوی ترس میداد. بویی خاص… بوی گل، خاک، و مرگ. همهجا را نیلوفرهای سیاه پوشانده بودند؛ بعضی پژمرده، بعضی شکوفا، مثل لبخندهایی که چیزی پشتشان پنهان بود. من، حمزه، رامین و تیممان با احتیاط پیش رفتیم. هیچ صدایی نمیآمد. حتی پرندهای جرأت پر زدن نداشت. نور چراغقوه روی دیوار باغ افتاد؛ آنجا، جملهای با جوهری سیاه نوشته شده بود— خطی لرزان، ولی عمیق: «روزی همهی ما برمیگردیم… به جایی که ازش بریدیم.» قلبم یک لحظه ایستاد. حسی زهرآلود از ته ستون فقراتم بالا خزید. این جمله… آشنا بود. نه از طرف قاتل. از جایی دیگر. از کسی دیگر. جلوتر رفتم. وسط باغ، گلخانهای بزرگ قرار داشت. در نیمهبازش با زوزهی باد میلرزید. – «با دقت برید جلو. اینجا ممکنه پر از تله باشه.» صدای خودم، خشک و مطمئن، در فضا پیچید. نور چراغقوه روی زمین مرطوب گلخانه افتاد؛ خاک خیس، ردپاهایی مبهم، و بوی چیزی ساکن. نه پوسیده، نه تازه... بویی گیرکرده. وسط گلخانه، چیزی ظاهر شد. ایستاده. صاف. ساکن... مانکن انسانی. لباس فرم پلیس تنش بود—یونیفورم کامل. و در دستهای پلاستیکیاش، قلبی واقعی، سرخ و تازه، آرام نشسته بود. حمزه نفسش را حبس کرد. رامین زیر لب گفت: – «لعنتی…» نزدیک شدم. قلب هنوز رگهای خون داشت. زیر پای مانکن، لکهی کوچکی از خون، تازه. کنار دیوار، کارت شناسایی افتاده بود. برداشتم. عکس یک پسر جوان. نام: شایان محتشم. سن: ۲۸ وضعیت تأهل: مجرد. زمزمه کردم: – «مقتول پنجم.» صدا در گلخانه پیچید. سنگین... مثل چیزی که نفس را بند میآورد. و آن جملهی لعنتی روی دیوار بیرونی… «روزی همهی ما برمیگردیم… به جایی که ازش بریدیم.» برمیگردیم… به گذشته؟ به خودمان؟ یا شاید... به کسی که روزی پشت سر گذاشته بودیم؟ انگار هوای باغ سنگینتر شد. چیزی در گلویم جمع شد. ** صدا از ته باغ پیچید: – «اینجا یه جسد پیدا شده!» خشک و بیحرکت ایستادم. مانکن هم انگار منجمد شده بود. با شتاب دویدم سمت صدا. نور چراغقوهها همهجا را شخم میزد. آنجا، کنار دیواری ترکخورده، جسد افتاده بود. همان لباس. همان صورت. شایان محتشم. نه… مانکن وسط گلخانه نبود. فقط نمایش بود. اینجا، او واقعاً مرده بود. -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_سی و دوم از اتاق سرهنگ که بیرون زدم، نفس عمیقی کشیدم. نه از سبکشدن... از خفگی بیشتر. هوایی که وارد ریههام میشد، سنگینتر از قبل بود. مثل هوای اتاقی که سالها پنجرههاش باز نشده. تو ذهنم، فقط یه چیز دور خودش میچرخید: جوهر سیاه. همون پودر لعنتی. رسیدم به اتاق خودم. لحظهای مکث کردم. کف دستم رو گذاشتم روی در. اونور این در، یه دنیای بیرحم انتظارم رو میکشید. بازش کردم. رفتم تو. حمزه هنوز اونجا بود. انگار منتظر برگشتنم. – «بالا چیزی شد؟» سری تکون دادم. – «فشار زیاده. از همهجا. ولی ما هنوز ایستادیم.» حمزه کنار میز نشست. چند لحظه تو سکوت نگاهم کرد. بعد آروم گفت: – «راجع به اون پودر سیاه... یادته آرام یه بار یه خلاصه ازش برات آورده بود؟ یه چیزایی خونده بودم که با اون تحقیقات همخوانی داره.» نگاهم تیزتر شد. یه حس قدیمی دوباره تو ذهنم بیدار شد. – «اگه درست یادم باشه، اون پودر یه جور غبار آیینیه. ساختهشده از گیاهان و خاکسترهای مقدس. تو آیینهای باستانی شرق آسیا، قبیلههای آفریقایی، و حتی بعضی فرقههای خاورمیانه، استفادهش برای یه هدف بود: حفاظت از روح در برابر تاریکی.» حمزه ادامه داد: – «آره. یه نوع زره معنوی. باور داشتن که وقتی این پودر رو روی بدن میکشن یا استنشاقش میکنن، خودشون رو از تسخیر یا نفرین حفظ میکنن. انگار دور روحشون دیوار بکشن.» نبضم تندتر شد. – «یعنی قاتل ممکنه فکر کنه داره از چیزی فرار میکنه؟ نه اینکه فقط حمله کنه؟» حمزه شونه بالا انداخت. – «شاید قربانیها رو آلودگی میبینه. لکههایی روی یه دنیای فاسد. شاید داره پاکسازی میکنه... برای نجات خودش. هم جسمی، هم روحی.» نفسم سنگین شد. احساس کردم داریم دنبال یه قربانی نمیگردیم... داریم دنبال یه جنگجو میگردیم. جنگجویی که خودش قاضییه. خودش قانوننویس. فقط خودش تصمیم میگیره که کی باید بمیره و کی حق زندگی داره. نگاهم کشیده شد سمت تختهی سفید. سه عکس. مهران. بابک. ترانه. زیر هر عکس، یه علامت کوچیک. ولی کنار عکس ترانه، یه جمله با خودکار مشکی نوشته بودم، محکمتر از همیشه، مثل خط چاقو روی چوب: «تعقیب توسط مهران؟ تصادفی یا طراحیشده؟» کلمات، مثل زخمی تازه، روی کاغذ خونریزی میکردن. زمزمه کردم: – «ما با کسی طرفیم که تکهتکه قضاوت میکنه. مثل یه داور تاریک. ولی نه بر اساس قانون ما... بر اساس قانون خودش.» حمزه به صفحهی لپتاپش خیره شد، بعد گفت: – «ایمان... یه چیز دیگه. ردیابی گوشی یلدا تموم شد.» سرم با سرعت چرخید سمتش. – «خب؟ کجاست؟» – «تو یه محدودهی شمال تهرانه. یه باغ خصوصی. سندش قبلاً به اسم یه پیرزن بوده که دو سال پیش فوت کرده. الان بیوارثه. ملک متروکهست.» چشمهام باریک شدن. نبضی نامرئی زیر پوستم شروع به کوبیدن کرد. زمزمه کردم: – «یه ملک بیصاحب... جایی که رد گوشی بهش میرسه... جایی که شاید خودش منتظرمونه. مجوز ورود بگیر، سریع. شاید اونجا... یه درِ نور باشه وسط این سیاهی.» حمزه بیکلمه بلند شد و از اتاق رفت بیرون. من موندم و نفسهام. سنگین. بریده. رفتم سمت پنجره. آسمون خاکستری، فشرده، مثل پتویی که دنیا رو خفه کرده باشه. باد سردی از درز پنجره نیمهباز خزید تو. بدنم لرزید. نه فقط از سرما... از حسی که داشت از دور نزدیک میشد. همهچیز داشت شکل میگرفت. ولی یه صدا ته ذهنم زمزمه میکرد: شاید دیگه خیلی دیر شده باشه. شاید ما بیاختیار وارد جایی شدیم... که هیچ خروجی نداره. -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_سی و یکم فصل ۲۲: هزارتوی بسته روی صندلیم نشسته بودم. نه... دراز کشیده بودم. نه... گیر کرده بودم بین دو جهان: یکی پر از خون و نماد و جملات لاتین، یکی پر از کاغذ و دستور و داد و بیداد مافوقها. تابلوی لعنتی روبهروم بود. همون تختهی سفید پر از عکس و پونز و نخهایی که قرار بود ما رو به حقیقت برسونن... ولی حالا فقط شبیه یه تلهی بصری شده بود، یه هزارتوی بیرحم که هر لحظه بیشتر منو تو خودش غرق میکرد. هر خط، هر نخ، هر تصویر... بیشتر خفهم میکرد تا اینکه راه نجاتی نشونم بده. یه پوشهی تازه روی میزم بود. گزارش کامل پرونده، از اولین قطرهی خون مهران تا فیلم لعنتی قتل یلدا. زیر لب زمزمه کردم: «وقتشه اینو ببرم بالا. باید بدونن که هنوز داریم میجنگیم، حتی اگه همهچی تاریک باشه.» در همون لحظه، در اتاق باز شد. حمزه اومد تو. چهرهش گرفته بود، چشمهاش سنگینتر از همیشه. – «ایمان... گزارش گلخونه رسید.» بدون حرف، پوشه رو جلوم گذاشت. بازش کردم. – «هیچ اثر انگشتی پیدا نشد. حتی از گلفروشا. ولی...» همین یه "ولی" کافی بود تا نگاهم بره توی چشمهاش. یه چیز عجیبی اون ته پنهون بود. چیزی شبیه ترس. – «یه ترکیب عجیب توی جوهر پیدا شده. شبیه همون پودر سیاهیه که توی ریهی مهران دیدیم. یادته؟» فقط سرم رو کمی تکون دادم. سکوت. – «آزمایشگاه میگه این پودر، یه نوع خاکستر آلیه. ترکیبشده با دونههای سمی یه رزین نایاب. قبلاً توی مراسمهای خرافی استفاده میشده. مخصوصاً توی باورهای کهن شرق آسیا و خاورمیانه. یه جور مادهی محافظ روح. برای دور موندن از نیروهای تاریک.» یه خرافهی کهن... توی یه پروندهی مدرن. با قربانیهایی اینستاگرامی. لبهامو تر کردم. آروم گفتم: – «پناه بردن به خاکستر... برای نبرد با سایه.» سرم پایین بود. داشتم پوشهی خودم رو میبستم که یه برگه ازش افتاد. یه یادداشت با خط خودم: «قاتل داره با ما بازی نمیکنه... داره قانونگذاری میکنه.» یه لحظه دستم لرزید، اما سریع جمعش کردم. باید محکم میموندم. حتی وقتی درونم داشت فرو میریخت. بلند شدم. پوشه رو زدم زیر بغلم و به سمت دفتر سرهنگ راه افتادم. هر قدم، سنگینتر از قدم قبلی. انگار داشتم وزن یه تابوت نامرئی رو با خودم میکشیدم. در زدم، وارد شدم. سرهنگ سرش پایین بود، ولی وقتی صدای درو شنید گفت: – «بشین، ایمان.» نشستم. پوشه رو گذاشتم جلوش. – «این تا اینجای گزارشه. هم قتلها، هم مظنون صفر. با قاتلی طرفیم که فقط جسم قربانیها رو نمیزنه... بلکه باورهاشونو نشونه رفته. اون یه زخم روانی عمیق داره. یه مأموریت. یه اعتقاد. و ما... هنوز توی هزارتوی بیخروجیش گیر کردیم.» سرهنگ نفس عمیقی کشید. قلم رو گذاشت روی میز. چشمهاش لرزید؛ هم خشم، هم خستگی، هم ترس. – «ایمان... بالا فشار آورده. از دفتر امنیت اومدن. میخوان بدونن چرا هنوز، بعد اینهمه مدت، حتی یه مظنون هم نداریم.» کمی مکث کرد. صداش پایینتر اومد: – «تو هنوز حتی نمیدونی انگیزهی قتل چیه.» یه چیزی تو وجودم آتیش گرفت. اما خودمو کنترل کردم. آروم و شمرده گفتم: – «داریم توی یه اتاق دنبال در میگردیم، قربان... اتاقی که دیواراش مدام جابهجا میشن. ما فقط با یه قاتل طرف نیستیم... با یه طرز فکر طرفیم. با یه مکتب. این فقط قتل نیست. این یه فلسفهست. یه خطکش تازه برای قضاوت.» سرهنگ نگاهم کرد. عمیق، بیکلمه. نگاهش میگفت حرفمو فهمیده، ولی نمیتونه قبولش کنه. با صدای خشداری پرسید: – «تا کی میخوای اینو بکشی، ایمان؟» لبخند زدم. تلخ. از اون لبخندایی که فقط برای اینه که زمین نخوری. – «تا وقتی اون قاتل... خودش بیاد نشونم بده که نوبت منم رسیده.» بلند شدم. پوشهی لعنتی هنوز روی میزش بود. وزنی که برداشته بودم، سنگینتر از هزار برگ کاغذ بود. از اتاق زدم بیرون. یه لحظه، همونجا پشت در، ایستادم. یه نگاه نامرئی رو حس کردم. درست چسبیده به گردنم. نه صدا، نه حرکت. فقط سنگینیِ بیرحم یه حضور. زیر لب، فقط برای خودم گفتم: – «ما دیگه بازرس نیستیم... ما مهرهایم.» و همونطور که توی راهرو قدم میزدم، یه جمله توی ذهنم چرخ میخورد، ضربانوار، مثل نبض: «اگه اون جوهر، برای محافظت از شیطانه... پس قاتل، خودش شیطانه؟ یا داره از شیطان فرار میکنه؟» -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_سی ام در باز شد. آرام آنجا بود. کنار مادرم. بوی برنج دمکشیده، قیمه، چای تازه. سعی کردم لبخند بزنم، اما بیشتر شبیه اخم از آب درآمد. – «سلام.» – «سلام عزیز دلم. بیا بشین، غذا آمادهست.» کنار سفره نشستم. مادرم نگاهم کرد—نگاهی طولانی، پر از سؤال. اما هیچ نگفت. آرام هم فقط نگاهم کرد. چشم تو چشم. انگار مثل همیشه، فهمید. او هم هیچ سؤالی نپرسید. فقط بودنش کافی بود. غذا خوردم. بیمزهترین قیمهی عمرم. نه از بابت دستپخت مامان—بهخاطر ذهنی که پر بود از خون، گل... و ستارهی پنجپر. بعد از غذا، رفتم توی اتاق قدیمیام. هنوز بوی روزهای قبل از پلیس شدنم را میداد. روی تخت دراز کشیدم. فقط برای چند دقیقه. گوشی زنگ خورد. رامین بود. – «خبرنگارو گرفتن. گفته فیلم و همهی جزئیات از دایرکت یلدای مقتول براش فرستاده شده. از همون پیچ، همون اکانت.» نشستم. خواب از سرم پرید. – «گوشی یلدا رو ردیابی کنین. آخرین جایی که آنتن داده، همونجا میتونه دروازهی بعدیمون باشه.» – «رو چشم.» لباس پوشیدم. رفتم توی هال. آرام کنار پنجره ایستاده بود. – «داری میری؟» – «میرم اداره. ولی اگه بخوای... میرسونمت خونهت. بعد اون دزدی، بهتره تنها نباشی.» چشماش برق زد. – «آره، ممنونم.» توی ماشین، سکوتی ضخیم بینمان نشست. آرام به پنجره زل زده بود. خطوط صورتش توی نور لرزان خیابان، محو و خسته به نظر میرسید. بالاخره زیر لب گفت: – «ایمان... من مطمئنم این قتلها بهخاطر خیانته.» نگاهش کردم. – «چرا اینقدر مطمئنی؟» شانههایش را کمی بالا انداخت، اما صداش لرزش نامحسوسی داشت: – «نمیدونم... حسش میکنم. انگار قاتل... داره خشم یه زخمی رو میکشه. کسی که خیانت رو مثل خنجری توی قلبش حس کرده. حالا داره تلافی میکنه. یه جور عدالت خاموش.» مکث کرد. نگاهش هنوز به بیرون دوخته شده بود، اما در انعکاس شیشه، برق عجیبی در چشمهایش دیده میشد. زمزمه کرد: – «راستش... یه جایی ته دلم... میفهممش. شاید چون... یه بخشی از هر آدمی آرزوی همچین انتقامی رو داره. مخصوصاً وقتی خیانت خورده باشه.» سکوت کردم. لحظهای طولانی، فقط صدای نفسهایمان بود و صدای خفهی موتور. آرام لبخند تلخی زد: – «نگران نشو. عاشقش نشدم. فقط... فکر میکنم خیلیها همین حس رو دارن. براش اسم گذاشتن. یکی میگه The Adjudicator، یکی دیگه "قاصم"، بعضیام "قصاصگر سیاه". و نکتهی ترسناک اینه... بیشترشون باهاش همدلی میکنن. انگار خوششون میاد یکی پیدا شده، که بدون ترس، خائنها رو بندازه وسط نور.» فکرم درگیر شد. اما فقط گفتم: – «من اینجوری نمیبینمش. هنوز هیچ مدرکی نداریم که ترانه یا یلدا خیانت کرده باشن. فقط بابک و مهران... شاید یه الگوی دیگهای پشتشه.» آرام اینبار چیزی نگفت. دستش را روی پیشانیاش گذاشت و در سکوت به جادهی تاریک خیره شد. ادامه دادم: – «راستی... یه چیز جدید کشف شده. تماسهای شب حادثه از خط مهران انجام شده. شاید اون، تعقیبکنندهی ترانه بوده.» آرام سریع برگشت سمتم. – «چی؟ یعنی مهران با ترانه در ارتباط بوده؟» – «هنوز معلوم نیست. ولی تماسها زمانبندی مشکوکی دارن. همزمان با شب قرار بابک و ترانه.» آرام نفس عمیقی کشید و به صندلی تکیه داد. زمزمه کرد—انگار بیشتر با خودش حرف میزد تا با من: – «اگه همهچی فقط دربارهی خیانت نباشه چی؟... اگه یه چیز قدیمیتر... یه زخمی کهنهتر پشتش باشه...» آن لحظه، حس کردم چیزی توی هوا ترک برداشت. سکوت بینمان، سنگینتر از صدای شهر، روی سینههایمان فشار آورد. -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_ بیست و نهم و اما… آنسوی تاریکی. نور، کم بود. فضا بسته و خفه. دیوارهایی که انگار صد سال بود دستی لمسشان نکرده. یک میز چوبی قدیمی وسط اتاق بود. نوری کدر، مستقیم از بالا روی سر مردی میتابید که ماسکی سیاه بر صورت داشت. ماسکی بیهیچ نشانی؛ نه چشمی دیده میشد، نه دهانی. فقط دستانش... آرام، دقیق، وسواسگونه، مشغول ورق زدن عکسها بودند. تصاویر قربانیها. همهشان، درست در لحظهی مرگ، به دوربین نگاه کرده بودند. چشمها گشاد، پر از ترس، چهرهها یخزده، دو ثانیه پیش از خاموشی. مرد – آن سایه – یکییکی عکسها را کنار گذاشت. زیر لب چیزی زمزمه میکرد. نه دعا بود، نه تهدید. آیین بود. از جا بلند شد. رفت سمت زمین. با گچ سیاه، ستارهای پنجپر کشید؛ دقیق، کامل، مثل هر بار. گلبرگی خشکشده از نیلوفر را برداشت. آرام در مرکز ستاره گذاشت. لبهایش حرکت میکردند، اما هیچ صدایی از آن بیرون نمیآمد. فقط وقتی ایستاد، در دل تاریکی، همهچیز مکث کرد. متوقف شد. جز چشمی که هنوز، داشت تماشا میکرد... فصل ۲۱: بین تاریکی و روشنایی به دیوار تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم. خودم را جمع کردم. قاتل دارد نگاهم میکند... آیا دارد من را انتخاب میکند؟ دستم لرزید، اما تماس گرفتم. – «حمزه، یه اکیپ فوری بفرست برای بررسی گلخونه. اثر انگشت، رد پا، هرچی که بشه... میخوام از هر زاویهای بررسی بشه.» – «باشه، راه افتادن.» گوشی را در جیبم گذاشتم و برخلاف همیشه، همانجا ماندم. منتظر. پشتم به در بود. روبهروی آن جعبهی لعنتی. «شاید یک گل کافی نباشه، ایمان فرهمند.» این جمله با من بازی نمیکرد، نه... مثل خنجری بود که در ذهنم فرو رفته، و هر بار عمیقتر میشد. بیست دقیقه بعد، اکیپ رسید. به چشمهایشان نگاه نکردم. فقط گفتم: – «کل فضا رو اسکن کنید. مخصوصاً اون جعبه رو.» سوار ماشین شدم. تمام بدنم سنگین شده بود. ذهنم آشفته، خسته، در هم. گوشی زنگ خورد. آرام بود. – «الو؟ ایمان... فیلم قتل یلدا پخش شده. همه دارن میبیننش، وایرال شده. چرا بهم نگفتی؟ چرا چیزی ازش نگفتی؟ و اصلاً این جزئیات چطور اومده بیرون؟ اینا که فقط پلیس میدونست!» صدای لرزانش با صدای ماشین قاطی شد. سکوت کردم. مغزم سوت کشید. همهچیز داشت از کنترل خارج میشد. دستم رفت سمت صفحهی تماس. قطعش کردم. بلافاصله شمارهی رامین را گرفتم. – «رامین! هنوز اون لعنتی که فیلمو پخش کرده رو پیدا نکردین؟!» رامین سعی کرد خونسرد بماند: – «اتفاقاً الان ردشو زدیم. تیم در راهه برای دستگیری.» – «عالی. بازجویی که شروع شد، مو به مو، خط به خط گزارشو برام بفرست. خودت میدونی چی برام مهمه.» تماس را قطع کردم. پیشانیام را روی فرمان گذاشتم. فقط یک لحظه... نفس کشیدم. یا شاید فقط وانمود به نفس کشیدن بود. مسیرم را عوض کردم. نیاز داشتم... نفسی دور از این دنیا. رفتم سمت خانه. نه خانهی خودم... خانهی مادرم. همانجایی که همیشه، وقتی ذهنم به ته دره میرسید، یک صندلی چوبی توی آشپزخانهاش نجاتم میداد. -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_ بیست و هشتم فصل ۲۰: ردِ جوهر ماشین، آرام در ترافیک نیمهسنگین صبح میخزید. آفتاب تازه داشت خودش را از لای دود و خوابِ سنگین شهر بیرون میکشید، اما چشمهای من هنوز بیدار نشده بودند. پلکهام میسوخت، لبهام خشک بود و صدای زنگی مبهم، مثل یک تهماندهی خوابِ سنگین، گوشهی ذهنم ول نمیکرد. از دیشب... از آن فیلم لعنتی... هنوز هیچچیز نخورده بودم. نه آب، نه خواب، حتی یک جرعه سکوت. نوتیف گوشی بالا پرید. پیامی از اداره: «آدرس دو گلخانهای که محبوبهی شب داشتن: یکی در شمالغرب، هنوز فعاله. یکی در جنوبشرق، تعطیل و متروکه.» فرمان را چرخاندم سمت اولی. گلخانهی سپیدار. در که باز شد، بوی گل و خاکِ مرطوب خورد توی صورتم. بویی که انگار داشت ریههامو از دود و اضطرابِ تهنشینشده پاک میکرد. مردی میانسال، با روپوش سبز، به سمتم آمد. – «سلام آقا. دنبال چی میگردین؟» نگاهم روی کارت سینهاش لغزید: مسئول گلخانه – کاظمنیا – «محبوبهی شب دارین؟» اخمهایش رفت در هم. – «خیلی نایابه. ما فقط گاهی از یکی دو مزرعه، گلبرگ خشکشدهشو میگیریم. برای مشتریهای خاص.» – «لیست خریدهای سه ماه گذشته رو میخوام. و دوربینهاتون.» یک ساعت بعد، لیست توی دستم بود. بین اسامی، دو نام چشمم را گرفت: علیرضا نوری و امیر اسکندری زنگ زدم به رامین. – «اسم این دوتا رو بزن تو سیستم. مشخصات، آدرس، هر چی بود دربیار.» فیلم دوربینها کمکی نمیکرد. مردی با ماسک، لباس معمولی، بدون هیچ نشانهای. حتی شماره پلاک هم ثبت نشده بود. آمد، تحویل گرفت، و رفت. ساده. تمیز. ناپیدا. به کاظمنیا گفتم ممکنه دوباره سر بزنم. رسیدم به گلخانهی دوم. آدرس درست بود، اما در، زنگزده و قفلشکسته. ساختمان متروکه بود. شیشهها شکسته، سقف نیمهریخته. داشتم برمیگشتم که گفتم: «صبر کن ایمان... یه نگاهی بنداز.» رفتم داخل. بوی نم، خاک و پوسیدگی، مثل لایهای کهنه، هوا را پر کرده بود. در گوشهای از راهرو شیشهای، چیزی نظرم را جلب کرد. نزدیکتر شدم. جعبهای چوبی، پر از گرد و غبار. خالی. جز یک جمله که با جوهر سیاه روی آن نوشته شده بود: "شاید یه گل کافی نباشه، ایمان فرهمند." دستهام لرزید. نفس توی سینهم حبس شد. این فقط یک سرنخ نبود. این... دعوتنامه بود. دعوتنامهای از قاتل. برای من. برای بازی. احساس کردم سایهای دارد از دور، خیلی دور، دنبالم میآید. نه تند، نه کند. مثل تاریکی. چیزی که صدا ندارد، ولی همهجا هست. یک لحظه، دنیا لرزید. سرم گیج رفت. فشاری نامرئی، درست از پشت، فرود آمد. به دیوار تکیه دادم. نفس عمیقی کشیدم. و در ذهنم پیچید: «داره منو نگاه میکنه... داره منو انتخاب میکنه؟» برای اولینبار، حس کردم شاید تمام این مدت... من فقط یک کارآگاه نبودهام. شاید... یکی از انتخابها بودم. -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_ بیست و هفتم فصل ۱۹: تاریکی بین خطوط تمام مسیر برگشت به اداره، ذهنم توی فیلم گیر کرده بود. نه به خاطر قلبی که قاتل توی دستش گرفته بود. نه اون ستارهی پنجپر. حتی نه جملهای که روی بدن یلدا تتو شده بود. اون لحظهی لعنتی... که قاتل به دوربین زل زد، بدون اینکه چهرهش معلوم باشه. انگار داشت به من نگاه میکرد. به ایمان فرهمند. و بیصدا گفت: «نوبت تو هم میرسه.» رسیدم اداره. سکوتی سرد بین اتاقها پیچیده بود. دیگه همه فهمیده بودن این پرونده، یه پروندهی معمولی نیست. رامین، با لپتاپ باز، اومد کنارمون: – «فیلم رو فریمبهفریم بررسی کردیم. هیچ سرنخ مشخصی از چهره، صدا یا مکان نداریم. تنها چیز قابلتوجه، فرم حرکت قاتله. نظامی نیست. بیشتر شبیه یه آیینگر رفتار میکنه.» – «آیینگر؟» – «آره. حتی اون وردی که زیر لب زمزمه میکرد... شاید یه زبان باستانی باشه. یا یه رمزه.» نگاهمو چرخوندم سمت تخته. عکس یلدا کنار مهران، بابک و ترانه. حالا براش یه خط جدا کشیده بودم. زیرش نوشتم: نقابدار حمزه با پروندهی مقتول وارد شد. – «خبر دادن به خانوادهش کابوس بود. شوهرش، آرمان فدایی، اولش انکار کرد که همسرش یلدا بوده. گفت نمیدونه یلدا با این اسم شناخته میشده. ولی بعد قبول کرد. حتی گفت توافق کرده بودن که رابطهشون رو علنی نکنن، چون برای کار یلدا ضرر داشت.» – «یعنی... خودش از پنهانکاری حمایت کرده؟» حمزه فقط شونه بالا انداخت. لحظهای سکوت کردیم. همون لحظهای که باور میکنی قاتل داره یه پیام میفرسته. یه روش... یه فلسفه. رامین پرسید: – «ایمان، فکر میکنی چی میخواد بگه؟» بلند شدم. چشمهامو بستم. – «اون داره نشون میده که ما همهمون دروغ میگیم. پشت پرده، پشت گوشی، پشت اسم. و اون فقط به کسایی ضربه میزنه که فکر میکنن میتونن حقیقت رو پنهون کنن. این دیگه فقط یه قتل نیست. این یه... آزمونه.» رامین با تردید گفت: – «الان همه دارن دنبال اسم براش میگردن. رسانهها، مردم، توی توییتر فارسی پر شده از عکس ستارهی پنجپر و نیلوفر سیاه. یکی نوشته بود: «اگه خیانت کردی، قاصم بهت نگاه میکنه.»» یه لرز از ستون فقراتم رد شد. قاصم... هنوز کسی اونطور صداش نکرده. ولی مردم، ناخودآگاه، دارن براش اسم میسازن. ساعت نزدیک هفت صبح بود. آفتاب هنوز کامل بالا نیومده بود، ولی اون تهِ آسمون، یه رنگ خاکستری خسته پهن شده بود. مثل حال دلم. وارد پزشکی قانونی شدم. دکتر رشیدی هنوز اونجا بود؛ خسته، ولی هوشیار. بدون سلام و مقدمه رفتم سر اصل مطلب: – «گزارش کامل رو میخوام. تا لحظهی آخر.» برگهها رو روی میز گذاشت: – «همهچی مثل قبله، ایمان. بریدگیها تمیز. نقطهی ورود ابزار دقیق. چشمها با مهارت برداشته شدن. قلب خارج شده، بدون خونریزی اضافه...» نگاش کردم. میدونستم "ولی" داره. و داشت. – «اما یه فرق هست. تتویی که روی بدن مقتول بوده، جوهرش معمولی نیست.» ابرو بالا انداختم. – «یعنی چی؟» – «جوهرش از عصارهی یه گیاه خاص تهیه شده. نه صنعتی، نه چیزی که تو بازار راحت گیر بیاد. این ترکیب احتمالاً با یه گیاه سمی نادر ساخته شده... چیزی تو مایههای محبوبهشب یا یه ترکیب آلکالوئیدی شبیه اون.» سکوت کردم. این دیگه یه تتوی ساده نبود. رشیدی ادامه داد: – «یعنی کسی که این تتو رو زده، هم به گیاههای سمی و نایاب دسترسی داره، هم به فرمولهای سنتی ترکیب رنگ... و هم به جسد تازه.» سری تکون دادم. – «اسم گلخونههایی که احتمال میدی اون گیاهها رو دارن، بفرست. شاید ردش رو بشه گرفت.» – «دارم. میفرستم برات. ولی این سرنخ خیلی حساسه، چون کسی که از این جوهر استفاده کرده... باید هم به گل دسترسی داشته باشه، هم مهارت تتو زدن روی جسد مرده رو. این کار، کار یه آماتور نیست، ایمان.» نفسمو آهسته بیرون دادم. یه قدم کوچیک، ولی یه در باز شده بود -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_بیست و ششم ساعت نزدیک شش صبح شده بود. برگشتم خونهی آرام. در بسته بود، چراغ راهپلهها هنوز روشن بود. همهچی امن به نظر میرسید. دزد شناسایی شده بود—یه سابقهدار خردهپا. ولی یه چیزی ته دلم میگفت... اون فقط یکی از قطعهها بود. نه بازیکن اصلی. گوشیم لرزید. تماس از اداره. – «الو؟» صدای حمزه بود. بریده، سریع، هیجانزده: – «ایمان... فاجعهست. فیلم قتل یلدا... توی کل فضای مجازی پخش شده. با کیفیت اصلی. توییتر، اینستا، حتی یوتیوب. همه دارن تماشا میکنن. همه دارن درموردش حرف میزنن. و یه هشتگ وایرال شده: #قصاصگر_سیاه» تکیه دادم به دیوار سرد راهرو. صدام درنمیاومد. همهچی از دستم خارج شده بود. و برای اولین بار... قاتل، دیگه فقط قاتل نبود. اون شده بود پیامرسان. و شاید... قاضی. -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_بیست و پنجم فصل ۱۸: آغاز قضاوت بارونِ نرم، مثل نفسهای خفهی زمین، آروم روی شیشهی ماشین میچکید. جلوی درِ کارگاه متروکه ایستادم. نوار زرد صحنه جرم دور ساختمان کشیده شده بود. چراغهای قرمز و آبی، مثل کابوسهای شبهای کودکی، چشمهامو اذیت میکرد. دستم روی فرمون مونده بود، اما بدنم هنوز سنگین بود. آرام هنوز توی بیمارستانه... و من باید وارد یه صحنهی قتل دیگه بشم. با اولین قدم، بوی زنگزدهی فلز و خون خشکشده پخش شد. پلهها زیر پام میلرزیدن. چندتا از بچههای صحنه جرم ساکت یه طرف ایستاده بودن. توی اون سکوت، صدایی بلند شد: - فرهمند! برگشتم. سرهنگ تیموری، اخمو و خسته، کنار در ایستاده بود. - بالاخره رسیدی؟ تو مسئول پروندهای. غیبت جایز نیست. نفس عمیقی کشیدم. لحنم خشک، ولی صادق بود: - امشب به خونهی دکتر آرام رفیعی حمله شده. درگیر شدن. از پلهها پرت شده پایین... الان توی بیمارستانه. زندهست، ولی... مکثی کرد. چشمهاش برای یه لحظه نرم شد، بعد دوباره جمع کرد: - باشه... حالا که اینجایی، برو ببین چی داریم. این یکی فرق داره، ایمان. وسط سالن کارگاه، نور موضعی افتاده بود روی جسد زنی. پوست سفید. لبهای نیمهباز. چشمهایی که حالا بسته بودن، ولی معلوم بود چی دیدن. لباس مشکی. آرایش ساده. کنارش، یه دوربین GoPro خاموش افتاده بود. دکتر رشیدی، جانشین آرام، کنار جسد ایستاده بود: - قلبش رفته. مثل قبلیها. ولی دو تفاوت داره، ایمان. خم شدم، نگاه کردم. - اول، تتو. روی شکمش. یه جملهی بلند، به زبونی ناشناخته. شاید باستانی... یا رمزگذاریشده. باید رمزنگاری بشه. نگاهم خشک شد روی پوست سرد زن. تتو... سیاه، دقیق، بینقص. - و دوم؟ - تازهست. از زمان زدنش حدود دو ساعت میگذره. یعنی قاتل بعدِ قتل مونده. با صبر، با وسواس، تتو زده. گلوم خشک شد. صدای زنگی توی گوشم پیچید. دوربین رو به تیم IT دادم. لپتاپ آوردن، ویدیو رو باز کردن. تصویر تار بود. نفسها. صدای قدم. بعد، مردی با ردا و کلاه مشکی. صورت پنهان. روی زمین، یه ستارهی پنجپر با گچ کشیده شده. قلب توی دستشه. لبهاش تکون میخوره. یه ورد. یه زمزمه. قفسهی سینهی مقتول باز بود. چشماش، هنوز باز. مرده بود، ولی انگار هنوز میدونست. اون لحظه فهمیدم... این یه قتل شخصی نبود. یه اجرا بود. یه پیام. یه هشدار. برای ما. برای همه. فقط گفتم: - تا صبح، کالبدشکافی. کامل. تتو فوری برای رمزنگاری. رشیدی ساکت سری تکون داد. بعدتر، تو اداره، روی صندلی نشسته بودم. پرونده باز بود. جلوم یه اسم: یلدا نیکآیین سه میلیون فالوئر. اینفلوئنسر محبوب. پر از حرفهای انگیزشی، اما پستهاش خاکستری بودن. دوپهلو. مرموز. انگار از چیزی حرف میزد که خودش هم نمیخواست کامل فاشش کنه. راحله گفت: - ایمان... یلدا متأهل بوده. یه پسر داره. ولی همهجا میگفته مجرده. به صندلی تکیه دادم. گفتم: - این قاتل دنبال زندگیهای ساده نیست. دنبال نقابه. دنبال آدماییه که یه چیز دیگهن، ولی وانمود میکنن... مثل خیانت. یه لحظه چشمم افتاد به رامین، کنار میز، با لپتاپش. - رامین، اون خطی که باهاش به محمود خزاعی زنگ میزدن چی شد؟ ردیابیش به کجا رسید؟ رامین نگاهی سریع به صفحه انداخت، بعد گفت: - خط ثبت شده به نام مهران عابدی.» سر جام خشک شدم. چند لحظه فقط صدای وز وز چراغهای مهتابی تو گوشم بود. رامین ادامه داد: - مهران عابدی، مقتول اول. خط به اسم خودش ثبت شده. ولی نکته اینجاست... هیچ ردی از انتقال وجه دیجیتال یا بانکی پیدا نکردیم. همهی پرداختها به محمود خزاعی نقدی بوده. توی پاکت.» اخمام بیشتر درهم رفت. - پول نقد از کجا آورده؟ از حساباش برداشت کرده؟ رامین سری تکون داد. - نه. حسابهای شخصیشو چک کردیم. تو تاریخهای مربوط، هیچ تراکنش یا برداشتی نبوده. انگار پول از یه جای دیگه، جدا از حسابهای معمولی اومده. نفس عمیقی کشیدم. - رد تماسها چی؟ لوکیشن مبدأ؟ رامین گفت: - همهی تماسها از یه منطقهی خارج شهر زده شده. یه دشت باز، بدون پوشش ساختمونی. یه جور بیابون متروکه. احساس کردم یه موج سرد از ستون فقراتم بالا رفت. مهران... خودش کسی رو استخدام کرده بود. برای تعقیب ترانه مهرپرور. ترانهای که حالا خودش، چند ماه بعد، تو لیست قربانیها بود. فقط... یه اسم دیگه تو زنجیرهای تاریک. تو ذهنم، ایمان زمزمه کرد: «پس قصه از خیلی قبلتر شروع شده بود. مهران یه نفر رو دنبال ترانه فرستاده بود... برای چی؟ شک؟ تهدید؟ ترس؟ و حالا، هر دوشون، مهران و ترانه، کنار هم، بیجان افتاده بودن. نه به عنوان خانواده. نه به عنوان دشمن. بلکه به عنوان گناهکارهای پروندهای که دیگه فقط یه قتل ساده نبود.» زیر لب گفتم، نمیدونم کسی شنید یا نه: - اینجا، هیچکس بیگناه نیست. هیچکس. احساس کردم یه چیزی تو سینهم شکست. نه فقط از فشار پرونده. از این حقیقت که شاید قاتل... داره قصهی خودمون رو برامون تعریف میکنه. قصهی گناه و مجازات. قصهی نقابها. نفس عمیقی کشیدم. دستهامو روی شقیقههام گذاشتم و با فشار آرومی ماساژ دادم. سرم از حجم اطلاعات سنگین داشت سوت میکشید؛ انگار مغزم به مرز انفجار رسیده بود. نگاهمو بلند کردم، خیره تو چشمای حمزه: - حمزه، برو به خانوادهی یلدا اطلاع بده. آروم، دقیق... همهچی باید قانونی و انسانی انجام بشه. چرخیدم سمت رامین، که هنوز جلوی مانیتور خم شده بود: - رامین، اون فیلم... ثانیهبهثانیهشو بجو. صدا، سایه، حتی فاصلهی قدمها. هیچ جزئیاتی نباید از زیر دستمون در بره. هر دو سری تکون دادن و رفتن. منم، بدون فکر، از پشت میز بلند شدم. حس سنگینی روی شونههام افتاده بود. داشتم میرفتم سمت خونهی آرام... نه فقط برای بازبینی یه صحنهی احتمالی. برای روبهرو شدن با ترسی که تو تاریکی لونه کرده بود. باید مطمئن میشدم اون دزد لعنتی... فقط یه دزد بود. یا شاید، یکی دیگه از مهرههای خفهی این بازی تاریک... بازی نقابها. بازی قصاص. -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_بیست و چهارم بیمارستان. سکوت لعنتی سالن انتظار. صدای گامهای آهستهی پرستارها. بوی ضدعفونی. روی صندلی نشسته بودم. ساکت. نه پیام، نه پرونده، نه گزارش. فقط یه حس لعنتی: ترس. پرستاری اومد. - بیهوشیش موقتیه. ضربه به سر بوده، اما جدی نیست. تا فردا هوشیاریش برمیگرده. سرمو پایین انداختم. چشمامو بستم. فقط یه نفس. گوشیم لرزید. اسم سرهنگ. جواب دادم. - کجایی فرهمند؟ قتل جدید اتفاق افتاده. جنوب شرق. یه کارگاه متروکه. صدام صاف نبود، ولی حرفم صاف بود. - یه سری مشکلات شخصی برام پیش اومده. نمیتونم بیام. - این یه دستوره، فرهمند. - باشه. پس بذار برم تو گزارش بنویسم: کارآگاه ایمان فرهمند، یه بار، فقط یه بار... انتخاب کرد 'آدم' بمونه. و تماسو قطع کردم. ساعت نزدیکای سه بود. سوار ماشین شدم. از پارکینگ بیمارستان زدم بیرون. داشتم میرفتم سمت صحنهی قتل جدید. ولی نه با ذهن تیز یه کارآگاه. با دل پاره، ذهن آشفته، و نگران زنی که حالا بیشتر از پروندهها برام معنا داشت. بارون همچنان میبارید. و فقط یه سوال تو سرم میچرخید: اگه اون مرد فقط یه دزد نبود چی؟ -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_بیست و سوم فصل 17: پلههایی بهسوی هراس ماشین رو همونجا که شب قبل پارک کرده بودم رها کردم. کلید رو توی جیبم انداختم، ولی نمیدونم چرا. قرار نبود چیزی باز کنم. قرار بود فقط... برسم. بارون تندتر میبارید. قطرهها یکی یکی به صورتم میخوردن، ولی هیچ کدومش برام مهم نبود. ورودی آپارتمان تاریک بود. همونطور که یادم بود، دکمهی آسانسور خاموش بود. خراب. مثل همیشه. پلهها رو یکییکی بالا میرفتم. قلبم داشت به طرز احمقانهای تند میزد. نه بهخاطر سرعت دویدن، بلکه بهخاطر این که نمیدونستم پشت اون در چه خبره. رسیدم به طبقه سوم. بوی نم و صدای آب بارون که از نورگیر میچکید پایین، فضارو پر کرده بود. لامپ راهپله نیمسوخته بود. دستم به سمت زنگ رفت. نزدم. فقط دستگیره رو امتحان کردم. در نیمهباز بود. یخ زدم. چیزی توی ذهنم فریاد زد: نه... آروم در رو باز کردم. صدای زوزهی باد از پنجرهی باز توی سالن پیچید. همهچیز ساکت بود. حتی اون حجم سکوت، شبیه تهدید بود. قدمها آرومتر شدن. گوشی توی دستم بود، ولی شمارهای نمیگرفتم. فقط بالا میرفتم. آپارتمان ساکت بود. پلهها نمکشیده. رسیدم به پاگرد طبقهی بالا... و همونجا بود که نفسم بند اومد. چند پله جلوتر، نور کمِ مهتابی راهپله افتاده بود رو تن آرام. افتاده بود پایین، درست کنار دیوار، با مردی سیاهپوش که صورتش خونآلود بود. هر دو بیحرکت افتاده بودن. معلوم بود باهم درگیر شدن. پیچیده بودن به هم، انگار لحظهی آخر خواسته بودن بکشن پایین. موهای آرام خیس بودن، چسبیده به صورتش. پیراهن خونآلود، تن مرد. و آرام... بیحرکت. نفسم بند اومد. - آرام! صدای خودم رو نمیشنیدم. چند پله رو پرش کردم. نشستم کنارش، انگشتهامو بردم زیر گردنش. نبض. ضعیف، ولی بود. دستمو گذاشتم روی صورتش. سرد نبود. فقط بیهوش بود. لبهام بیصدا چیزی گفتن. دعا؟ فحش؟ التماس؟ نمیدونم. و برای لحظهای کوتاه، صدای خندهش توی گوشم پیچید. همون خندهی بیهوا، وقتی برای اولین بار گفت: «تو انقدر جدی حرف میزنی که حتی اگه بگی بریم بمیریم، من لبخند میزنم.» حس کردم اگه اون لحظه چشم باز نکنه، یه تکه از من برای همیشه خاموش میشه. گوشی رو درآوردم. انگشتام میلرزید. زنگ زدم ۱۱۵. بعد ۱۱۰. صدام میلرزید، ولی با دنده لج درونم خودمو نگه داشتم. آدرس دادم. گفتم: - یه زن... افتاده. زندهست. یه مرد کنارش. دزد یا مهاجم. بیاین. سریع. تا برسن، خودمو چسبوندم به دیوار، کنارش. زیر لب گفتم: - تو خوب میشی... تو فقط خوابی، آرام. همیشه قوی بودی. همیشه قویتر از من بودی. فقط بیدار شو. صدای آمبولانس از دور میاومد. پلیس هم چند دقیقه بعد رسید. من کنار آرام موندم. هیچجا نمیرفتم. -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_بیست و دوم پروندهی ترانه هنوز باز بود. نور زرد چراغ رومیزی افتاده بود روی صورت بیروحش توی عکس. جای زخم روی گردنش... چشمهای خالیش... انگار قبل از مرگ چیزی دیده بود که هنوز داشت فریاد میزدش. منم نگاه میکردم. ساعتها بود. بیحرکت. منتظر یه سرنخ لعنتی که بالاخره این کابوسو تموم کنه. یه لرزش. گوشی رو از روی میز برداشتم. اسمش روی صفحه بود: آرام. ابروهام ناخودآگاه گره خورد. این وقت شب؟ تپش قلبم بالا رفت. یه جور بیدلیل، یه پیشآگاهی سنگین... جواب دادم. - آرام؟ و بعد... جیغ. نه یه جیغ معمولی. یه صدای پاره شدن. جیغی که از ته ریه بیرون میکشید. جیغی که گوشت رو میبُرید. دلم ریخت. قلبم داشت از قفسهی سینه میکوبید بیرون. «آرام! چی شده؟! حرف بزن لعنتی!» هیچی. فقط همون جیغ. و بعد... سکوت. تماس قطع شد. یه ثانیه فقط نگاه کردم به صفحهی خاموش گوشی. مغزم خالی بود. معدهم پیچ خورد. در اتاق با لگد باز شد. رامین با صورت رنگپریده و چشمهای هراسون دوید تو. - ایمان... یه قتل دیگه اتفاق افتاده. همین چند لحظه پیش. لبم خشک شده بود. صدام درنمیاومد. فشار دستم روی گوشی بیشتر شد. چشمهام رفت سمت عکس ترانه. اون زخم لعنتی روی گردنش. همهچی به هم ریخت. جیغ آرام توی گوشم پیچید. صدای رامین، ضربان قلبم، تصویر ترانه... یه جمله توی سرم فریاد زد: «نه... نکنه نوبت اون شده باشه؟!» -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_بیست و یکم بازجویی با خزاعی – سایههای بیچهره اتاق بازجویی سرد بود. محمود خزاعی روبهروم نشسته بود. ساکت، با چشمهایی خسته و دستهایی بیحرکت. لیوان آب رو گذاشتم جلوش. نشستم. - اسمت؟» - محمود خزاعی. - حالا دقیقتر بگو.کی بهت گفت بری کافه و اون دوتا رو زیر نظر بگیری؟ مکث کرد. لبهای ترکخوردهاش، سخت از هم باز شدند. آروم گفت: یه مرد بود. همیشه از دور قرار میذاشت.حتی یه بارم صورتشو کامل ندیدم.همیشه ماسک یا کلاه داشت.هیچوقت نزدیک نمیشد.صداشم... غیرعادی بود. بم.انگار از یه دستگاه استفاده میکرد که صداشو تغییر بده. اخم کردم. - و باهات تماس میگرفت؟ - فقط پیام و تماس. هیچوقت اسم نمیبرد.مستقیم حرف نمیزد. ولی...همهچیز رو میدونست. حتی زمانی که من هنوز کاری نکرده بودم، انگار از قبل میدیده. رفتم جلوتر. - چقدر پول گرفتی؟ لبخند تلخی زد. - زیاد. خیلی زیاد. بیشتر از کل درآمدم تو پنج سال.فقط برای اینکه از یه زن عکس بگیرم.» ساکت شد. بعد ادامه داد: - همهچیز از قبل آماده بود. مکان، زمان، دستور. برنامهریزیشده. دقیق. حسابشده. چشمهاش تو چشمهام قفل شد. اون آدم... یه عابر اتفاقی نبود. میدونست داره چی کار میکنه. چند لحظه نگاش کردم. صداقت، ته صداش موج میزد. از جام بلند شدم. در رو باز کردم. رامین و حمزه پشت در بودن. - بچهها... قضیه جدیتر از چیزی که فکر میکردیم. اون مرد نمیخواست حتی یه لحظه دیده بشه. صداشو هم با یه چیزی دستکاری میکرد. و مهمتر از همه: پول داره. زیاد. مکث کردم. رو به حمزه گفتم: - از محمود بپرس دقیقاً با چه شمارهای تماس میگرفت. بده دست تیم سایبری. میخوام ردیابی کامل انجام بشه: صاحب خط، لوکیشن تماس، سابقهی فعالیت. هر چی هست بکِش بیرون. حمزه سری تکون داد. چشماش جدی شد. رامین گفت: - ولی چرا کسی باید اینهمه پول خرج کنه فقط برای تعقیب یه زن؟ زیر لب گفتم: - چون چیزی داره که ارزش پنهان کردن داره. و اون چیز، شاید یه خیانت ساده نباشه.» سکوت کوتاهی بینمون افتاد. از همون سکوتها... که معمولاً درست قبل از طوفان رخ میده. -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_بیستم فصل ۱۶: ردپای خاکستری ساعت از ده شب گذشته بود. نور مهتابی سفید، از لابهلای پنجرههای کوچک اتاقم، روی نقشهی پونزخوردهای که به دیوار چسبیده بود، میتابید. آرام توی گوشهای نشسته بود. ژاکتش رو دور خودش پیچیده بود، ولی چشمهاش هنوز بیدار و دقیق بودند. من پشت میز نشسته بودم، غرق در عکسها... دنبال چیزی که هنوز نمیدانستم چیست. در اتاق باز شد. سیاوش سرش رو وارد کرد. - ایمان؟ یه خبر مهم داریم. با اشارهای خواستم که وارد بشه. در رو بست و قدم زد تو. - اون مردی که تو تصویر دوربین کافه بود، همون که سه میز عقبتر از ترانه و بابک نشسته بود، شناسایی شد. اسمش محمود خزاعیه. چند پروندهی دزدی جزئی داشته. آرام سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد. فقط گفتم: - دستگیرش کردید؟ - آره. بیدردسر. الان تو بازداشت هست. منتظریم که برای بازجویی شما بیاید. سیاوش برگهای از زیر بغلش بیرون آورد و گذاشت روی میز. - یه چیز دیگه هم هست... اون گلخونهای که رفتید، دو نفر رو بهعنوان خریدار نیلوفر سیاه شناسایی کرده. رامین پیگیری کرده. اشاره کرد به برگه: - اولی: شروین کاظمی، صاحب یه آتلیه عکاسی حوالی میدان قبا. دومی: مهیار سروش... ولی هیچگونه ثبت رسمی نداره، نه شماره ملی، نه شماره موبایل فعال. انگار یه اسم ساختگیه. چند لحظه سکوت کردم، به اسمها زل زدم. لبهام رو رویهم فشردم. - آدرس اون آتلیه رو بده. میرم سر بزنم. ممکنه چیزی پیدا نشه، ولی نمیگذارم هیچ احتمالی بیپاسخ بمونه. سیاوش سرش رو تکون داد. - و اون یکی؟ مهیار سروش؟ نگاهم رفت سمت تختهی اتاق، جایی که تصویر ثابتشدهی مردِ کافه هنوز روشن بود. - اون یکی... مثل یه سایهست. توی دوربین گلخونه، حتی یه فریم قابل استفاده ازش نداریم. نه صدا، نه چهره. فقط حضور محو... انگار حرفهای کار کرده.» لحظهای سکوت کردم. انگار بوی نیلوفر سیاه دوباره توی مشامم پیچید. یه حضور بیصدا، که از دور به ما نگاه میکرد. - اون یه ردپای خاکستریه. نه دیده میشه، نه اجازه میده دنبالش بری. آرام با صدای آرام گفت: - با همین هم میتونیم نقشه بکشیم. فقط باید بدونی از کجا شروع کنی. چشمانم همچنان به تصویر خیره بود. - و ما شروع کردیم... فقط باید زودتر بهش برسیم. -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_نوزدهم بازجویی – روشنایی سرد آرش بهنیا، با همون کت ساده و دستهای قفلشده، روبهروم نشست. چشمها خشک. تنفس، سنگین. - دفعهی قبل گفتی از بارداری همسرت خبر داشتی. ولی پزشکی قانونی تأیید کرده فقط چند روزه بوده. تو چطور فهمیدی، دکتر؟ آرش مکث کرد. صدایش کنترلشده و سرد بود: - چون این بارداری، برنامهریزیشده بود. با لقاح مصنوعی. ابرو بالا انداختم. - برنامهریزیشده؟ - بله. ترانه نمیتونست طبیعی باردار شه. دوقلوهامونم با IVF به دنیا اومدن. همهی مدارکش هست. - چرا همون اول نگفتی؟ - وسط عزا بودم. حوصلهی بازجویی نداشتم. - مدارک رو امشب بیار. تا اون موقع، فرضیهی مشارکتت منتفیه. ولی صداقت... واجبه.» آرش سری تکون داد. ولی توی بازدم بلندش، یه خستگی سنگین بود... جوری که با هیچ مدرکی شسته نمیشد. گلخانه – بهار، بوی مرگ میداد بعدازظهر، با رامین رفتیم سمت لواسان. جاده باریک و خیس بود. درختها، مثل شاهدهای خاموش، کنار مسیر صف کشیده بودن. تابلوی گلخانه رنگپریده و کج بود: "بهار جاودان" اما بیشتر شبیه زمستانی مرده بود. داخل، بوی خاک نمخورده و بخار گرم، هوای گلخانه رو سنگین کرده بود. مردی میانسال با شلوار خاکی جلو اومد. - گل نیلوفر سیاه...؟ - بله. ثبت سفارش داشتین؟ - خیلی کمیابه. خودمون پرورش نمیدیم. از خارج وارد میکنیم. پارسال فقط دو مورد سفارش داشتیم. دفتر رو آورد. دستخطی کج و پُر از خطخوردگی. دو نام. دو شماره. سریع یادداشت کردم. به رامین پیام دادم: "این دو اسم. فوری چک کن." رفتم سمت دوربینها. تصاویر مهآلود. ریلهای آبیاری. و دو نفر، که وارد سالن شدن: ماسک، عینک دودی، کلاه. نه چهره، نه رد. فقط یه حضور مبهم. - انگار خوب بلدن چطور رد پاک کنن. بیرون اومدیم. بوی گلهای خیس، مثل بوی مرگ، تو ریههام چرخ میخورد. و توی ذهنم فقط یه جمله تکرار میشد: "اونا جلوتر از ما حرکت میکنن..." -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_هجدهم فصل ۱۵: سایهای پشت شیشه صبح، با بوی خاک بارانخورده بیدار شدم. هوا گرگومیش بود؛ همون لحظهی معلق بین خواب و بیداریِ شهر. خیابونها خلوت بودن... مثل صفحهای سفید قبل از نوشتن. من و آرام، جلوی کافه نور ایستاده بودیم؛ ساختمونی آجری با پنجرههای مات و چراغهایی که انگار از زمان عقب مونده بودن. در که باز شد، بوی قهوهی کهنه و چوب نمخورده، صورتمون رو پر کرد. مرد جوونی با یونیفرم رنگرفته، بیحال مشغول تمیز کردن میزها بود. کارت پلیس رو نشون دادم. با احترام سر تکون داد و ما رو پشت پیشخوان برد. آرام لپتاپ رو باز کرد. تصاویر دوربینهای مداربسته بالا اومد. روزها یکییکی عقب رفت، تا رسید به شبی که دنبالاش بودیم. تصویرها فریم به فریم جلو رفتن... ترانه و بابک، پشت میز کنار پنجره نشسته بودن. یه پوشه بینشون رد و بدل شد. ورق زدن. حرف زدن. بیصدا. نه تماس مشکوک، نه نگاه لرزان. همهچیز، بیش از حد معمولی. تا اینکه... - صبر کن... اینجا. آرام تصویر رو فریز کرد. مردی سه میز عقبتر نشسته بود؛ کاپشن تیره، کلاه بافتنی پایین کشیده. صورتش نیمهپنهان. ولی انعکاسش، توی لیوان روی میز افتاده بود: فقط یه چشم، یه گوشهی گونه. - چیز زیادی نیست. آرام زمزمه کرد. - اما کافیه. گفتم. رو به پیشخدمت کردم: - آشناست؟ - نه قربان. ولی یادمه... اون شب قبض نگرفت. حتی یه کلمه حرف نزد. اومد، نشست، رفت. آرام زیر لب گفت: - ردِ بیصدا... همیشه خطرناکترین رده. خیره شدم به انعکاس توی شیشهی بخارگرفته: یه سایه. یه نیمهچهره. یه حضور ناتمام. -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_هفدهم بوی نعناع داغ و پیاز کاراملی، خونه رو پر کرده بود. ولی ذهن من، جای دیگهای پرسه میزد. آرام پرسید: - ایمان، به نظرت اون جملهی روی حلقه فقط یه فلسفهست یا یه راهنما؟ چند ثانیه مکث کردم. - آزادی از جسم، آغاز فرمانبرداری... یعنی ترک جسم برای رسیدن به اطاعت. ولی اطاعت چی؟ یا کی؟ آرام کنارم نشست. انگشتش رو روی نقشه کشید: - نگاه کن ایمان، فاصلهی قتلها... ترتیبشون... شبیه یه الگوه. - یه ستاره. مثل ستارهی حکشده روی بدن ترانه. یه لحظه برق تو ذهنم پرید. این قتلها فقط قتل نبودن. یه نقشه بودن. یه زبان. - فردا باید بریم کافه نور. بفهمیم اون قرار مرموز چی بوده. آرام سریع گفت: - آشنا دارم اونجا. اگه دوربین چیزی ضبط کرده باشه، راحتتر دستمون میافته. سر تکون دادم: - بزن بریم رسمی. وقت زیادی نداریم. آرام لبخند زد. غذا رو آورد: کشک بادمجون داغ، نون سنگک، دو لیوان دوغ خنک. نشستم پشت میز، ولی حتی مزهی غذا رو نمیفهمیدم. فقط اون جمله تو ذهنم تکرار میشد: "آزادی از جسم، آغاز فرمانبرداری." بعد از شام، لپتاپ روشن بود. نور آبی صفحه تو تاریکی میدرخشید. آرام تایپ کرد: "Black Lotus symbol occult meaning" نتیجه: نیلوفر سیاه = رستاخیز، تطهیر از راه درد، عبور از مرگ. بعد جستجو دربارهی ستارهی پنجپر: پنتاگرام. محافظت یا تسلیم. وقتی وارونه باشه: نشونهی تسلیم به نیروهای تاریک. سومین سرچ: "Liberation from body is the start of obedience" نتیجه: آیینی به اسم "آخریا" باوری که میگفت: «فقط با ترک جسم میتوان به حقیقت مطلق رسید.» آخرین جستجو: "Black dust lungs ritual protective powder" نتیجه: قاتل آیینی مکزیکی. پودر خاکستر مخصوص برای تطهیر ریهی قربانی. بینمون سکوت افتاد. آرام آروم گفت: - شاید دنبال عدالت نیستن. شاید دنبال رستاخیزن. زیر لب گفتم: - ایمان تاریک. تسلیم از طریق مرگ. چند دقیقهی بعد، همزمان که به نقشه نگاه میکردم، پرسیدم: - آرام... تو تهران چندتا گلخونه نیلوفر سیاه دارن؟ چشماش برق زد. سریع تایپ کرد. بعد از چند دقیقه برگشت: - هیچ جا نیلوفر سیاه پرورش نمیدن... فقط یه گلخونهی خاص تو لواسان. سفارشی. لبخند تلخی زدم: - پس باید بریم اونجا. آرام آهسته سر تکون داد. نگاهمون روی نقشه افتاد؛ روی مسیرهایی که حالا فقط راه نبودن...بلکه امضای یه قاتل بودن. -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_شانزدهم فصل ۱۴: نقشهای برای فهمیدن بارون، مثل ساز کوبهای آروم، روی سقف ماشین میکوبید. دستم بیحرکت روی فرمون مونده بود و خیابونها بیهدف زیر چرخهای پژو سر میخوردن. ذهنم پر شده بود از تصویرها: نیلوفر سیاه، ستارهی پنجپر، اجساد بیچشم و بیقلب، فرضیهی مجازات خیانت، و اون حلقهی لعنتی با نوشتهی مرموز: «آزادی از جسم، آغاز فرمانبرداری.» همون لحظه، گوشی زنگ خورد. آرام بود. - سلام ایمان، خوبی؟ - زندهام فعلاً. تو خوبی؟ - یهکم خستهم... ذهنم سنگینه. راستی، امروز آرش اومد اداره. - خب؟ - وقتی بهش گفتن ترانه باردار بوده، گفت خودش در جریان بوده. - چی؟! ناخودآگاه فرمون رو چرخوندم. ماشین نزدیک بود بزنه به جدول. - آرام، ترانه فقط چند روز باردار بود. این غیرممکنه. کسی جز پزشکی قانونی نمیتونست بدونه. - میدونم. واسه همین زنگ زدم. اینو نباید دستکم بگیری. - دارم میام اداره. - نه ایمان... بیا خونهی من. یه شام، یه حرف. شاید ذهنمون روشنتر بشه. مکث کردم. - ...باشه. نیم ساعت دیگه اونجام. تا وارد خونهاش شدم، بوی دارچین و قهوه توی فضا پیچیده بود. یه فنجون قهوهی تلخ و یه بشقاب کیک روی میز منتظرم بود. - خوش اومدی، جناب کارآگاه. - قهوه تلخه؟ - مثل واقعیت. خندیدم. نشستم. قهوه رو مزه کردم. هنوز گرمای فنجون رو حس میکردم که آرام از اتاق کناری، تختهی بزرگی بیرون کشید. روش نقشهی تهران چسبیده بود. کنارش عکسهای قربانیها، نشونهها، گلهای نیلوفر، ستارههای پنجپر و پونزهای رنگی. - سوپرایز. با هم کاملش میکنیم. با هم شروع کردیم. آرام عکس اول رو برداشت: - مهران عابدی. قربانی اول. تنها کسی که حلقه داشت، اونم زیر پوستش. - با اون جملهی لعنتی: آزادی از جسم، آغاز فرمانبرداری. - شاید اولین عضو حلقه بوده. - یا کسی که قرار بوده نقطهی شروع باشه. پونز بعدی: - بابک مهریان. قتل دوم. گردنبند با علامت ستارهی پنجپر، پنهون شده توی تنهی درخت. - دو قربانی مرد. هر دو خیانتکار. ولی... تمیز. بدون رد ساده. بعد عکس سوم: - ترانه مهرپرور. گل نیلوفر واقعی روی سینه، ستارهی حکشده روی شکم، و حاملگی. مکث کردم: - فقط یه چیز مبهمه... ترانه واقعاً خیانت کرده بود؟ آرام دفترچهی یادداشتش رو باز کرد: - قرار با ب.م. یعنی بابک مهریان. و همزمان بابک، قرار با ت.م. - پس شاید فردا بریم سراغ کافه نور. از آشپزخونه صدا زد: - ایمان، دقت کردی این سبک قتلها شبیه جک قصابه؟ خندیدم: - جک د ریپر؟ اون یارو تو کارتون کابوس کریسمس؟ - نه! جک واقعی. قرن نوزدهم لندن. قاتل زنجیرهای. جراحطور میکشت. - خب، یا یه جک وطنی داریم، یا یه تقلیدکار مریض. - یا کسی که داره با خون پیام میفرسته. ساکت شدم. فقط خیره موندم به نقشه و پونزها. انگار بین اون تصویرها، یه نفر بود... که میخواست پیداش کنیم. فقط یه سوال موند: "ما دنبال قاتلیم یا اون دنبال ماست؟"