-
تعداد ارسال ها
62 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
6
تمامی مطالب نوشته شده توسط Arameshx13
-
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_شصتم با دو قدم خودم رو رسوندم به در. هوای بیرون سرد بود و ساکت. نه صدایی، نه نوری؛ فقط تاریکی و مه نازکی که از لای درختها خزیده بود روی زمین. صدا زدم: - آرام؟! جوابی نبود. نور ضعیف چراغقوهی گوشیم افتاد روی رد پاهایی در خاک نرم. کوچک، سبک، بیتردید مال اون بودن. از روی ایوان پایین رفتم. رد پاها میرفتن سمت جنگل... جایی که درختها با تنههای لاغر و بلند، مثل سایههایی خمشده، به هم تکیه داده بودن. قلبم تند میزد. هیچچیز از این فضا عادی نبود. باز صدا زدم: - آرام! نرو اونطرف... صبر کن! صدای خشخشی از سمت چپم اومد. سریع چرخیدم سمتش، اما چیزی نبود. فقط مه، تاریکی، و درختهایی که انگار بیشتر از قبل نزدیک شده بودن. نور چراغقوه رو روی زمین چرخوندم. رد پاها... قطع شده بودن. ایستادم. سعی کردم صدایی بشنوم، اما فقط سکوت. از همونهایی که گویا عمداً چیزی رو پنهان میکنن. یه لحظه، انگار چیزی گوشم رو خاروند. صدایی خیلی ضعیف... زمزمهوار... نه از بیرون، از درون. - اگر بری، راهی برای برگشت نیست... حس کردم مغزم یخ کرد. دستهام میلرزید. نمیدونستم برگردم به کلبه، یا جلوتر برم. ولی وقتی چشمم افتاد به چیزی که کمی جلوتر روی زمین افتاده بود، تصمیم از دستم خارج شد. یه دفترچهی کوچیک... جلد سیاه و پارچهای... همون دفترچهای که همیشه توی کیف آرام بود. برداشتمش. سرد و نمدار بود. بازش کردم. فقط یک جمله توش نوشته شده بود. با خودکاری آبی، با دستخط خودش: «من بیدارم، ولی شاید دیگه هیچوقت برنگردم...» -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_پنجاه و نهم آرام فقط لبخند زد. از اون لبخندهایی که آدم رو آروم نمیکنن، بیشتر نگران میکنن. انگار خودش بهتر میدونست اون صدا چی بود... یا منتظرش بود. چشم از پنجره برداشتم. حس کردم هوا یهجوری شده. همون لحظه که برگشتم طرفش، دیدم نگاهش به نقطهای ثابته؛ جایی پشت سر من، انگار از پنجرهی تاریک چیزی دیده باشه. لبهاش بیصدا تکون خوردن. جملهای که نشنیدم، یا شاید نخواستم بشنوم. - چی گفتی؟ پلک زد، انگار تازه متوجه حضور من شده باشه. بعد با صدایی پایینتر از زمزمه گفت: - هیچی... فقط یههو یادم اومد... اون خوابم، توی جنگل بود. نشستم روبهروش. - چه خوابی بود؟ لحظهای مکث کرد. بعد انگشتهاش رو به هم قفل کرد، انگار از گفتنش میترسه. - یه کلبه بود، درست مثل این. ولی فقط من نبودم... یه صدا مدام تو گوشم زمزمه میکرد: "اگر بری، راهی برای برگشت نیست..." چشمهاش روی زمین ثابت موند. صدای قلبم بلندتر از قبل توی گوشم میکوبید. - و رفتی؟ سرش رو به آرومی تکون داد. - آره... و وقتی برگشتم... دیگه هیچچیز مثل قبل نبود. نه خونهمون، نه مادرم، نه حتی من. قبل از اینکه چیزی بپرسم، صدای خشخش دوباره اومد. این بار نزدیکتر. رفتم سمت در. دستهام روی قفل چوبی مردد بودن. نکنه حیوانی باشه؟ یا فقط خیال منه؟ پشت سرم، صدای آرام بلند شد: - من میرم ببینم چیه. - صبر کن! بذار با هم بریم. ولی وقتی برگشتم... در نیمهباز بود. آرام، رفته بود. -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_پنجاه و هشتم و اون شب، هنوز تموم نشده بود... هوا سردتر از چیزی بود که انتظار داشتم. شعلههای بخاریِ قدیمی زور میزدن گرما رو به دیوارهای کلبه بپاشن، اما سرمای اطراف انگار از درزهای چوبی بالا میخزید و میرسید به استخوانهام. آرام روبروم نشسته بود، پشتش به آتیش. نور لرزان شمعها، خطوط صورتش رو بازی میدادن. گاهی لبخند میزد، گاهی بیحرکت میموند، زلزده به گوشهای از اتاق، انگار چیزی اونجا بود که فقط اون میدید. - سردته؟ پرسید. سرم رو تکون دادم: - نه. فقط… فضا سنگینه. - خودت خواستی بیای. - میدونم. چند لحظه سکوت کرد. بعد با لحنِ زمزمهواری گفت: - یادت میاد اون شب، که گفتی نمیخوای هیچچیزی از این ماجرا نصفهبمونه؟ - آره. هنوزم همینو میخوام. - پس باید بدونی نصفهنیمه موندن، همیشه راحتتره. برگشتم طرفش. اون جمله، لحنش، چشمهاش... چیزی از آرامِ همیشه نبود. - من فقط میخوام بفهمم. بدونم با کی یا چی طرفیم. حالا اینکه تهش قراره منو له کنه یا نه، مهم نیست. - اگه چیزی باشه که قراره فقط تو رو له نکنه... همهمون رو ببلعه چی؟ دستم رفت سمت کتاب دوم. صفحاتش هنوز رمزآلود بودن. نقشهمانند، پر از نماد. چیزی که قبلاً تو بررسیهاش جا افتاده بود. جملهای نصفهنیمه، کنار نقطهای نشانهگذاریشده: "آنجا که صدا خاموش میشود، سایه، خودش را نشان میدهد." - این جمله رو ببین. یهجور نشونهست. یه موقعیت. شاید... شاید بخشی از نقشه باشه، یا رمز ورود به مکان بعدی. آرام انگار از قبل اون جمله رو میشناخت. نفسش آهوار خارج شد. - یهبار... وقتی خیلی کوچیک بودم، یه خواب دیدم.... حرفش تموم نشده بود که صدایی از بیرون اومد. خشخش... بلند شدم. رفتم سمت پنجره. هیچکس نبود. ولی درختها... انگار یه لحظه، همهشون تکون خورده بودن. - احتمالاً باد بود. آرام فقط لبخند زد. از اون لبخندهایی که آدم رو آروم نمیکنن، بیشتر نگران میکنن. -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_پنجاه و هفتم مه، هرچه جلوتر میرفتیم، غلیظتر میشد. شاخوبرگها بالای سرمان درهم تنیده بودند؛ مثل سقفی خمشده از استخوان و برگ. صدای پرندهها قطع شده بود. تنها صدایی که مانده بود، صدای پای خودمان بود و نفسهایی که انگار توی این هوای سنگین، سختتر بالا میاومدن. کلبه، پشت ردیفی از درختهای کاج قد بلند ظاهر شد. چوبهای پوسیده، پنجرهای تاریک، بویی از نم و خاک. آرام جلو رفت. انگار دقیق میدونست کجا باید قدم بذاره. درِ کلبه با صدای نالهی چوبی باز شد. - همینه؟ زمزمهام تو فضا گم شد. - آره... پاسخش، آهوار بود. بیهیجان، بیتردید. چشمم دنبال چیز خاصی بود، ولی همهچیز عادی بهنظر میرسید. یه میز، دو صندلی، بخاری قدیمی، پنجرهای که پردهش آویزون بود، و گوشهای از اتاق، صندوقچهای نیمهباز. آرام کیفش رو گذاشت روی میز و شروع کرد به بیرون آوردن وسایل. دفتر یادداشت، یه چراغقوه، و چند شمع. - تا هوا روشنه بهتره بررسی کنیم. رفتم سمت صندوقچه. خاک روش تازه بهنظر میرسید. بازش کردم. پر از تکهکاغذهای خطخورده، عکسهایی که سوخته بودن، و یک کتاب چرمی دیگر. شبیه همون کتاب اول. با نماد نیلوفر سیاه روی جلد. آرام کنارم زانو زد. دستش رو کشید روی جلد کتاب. مکث کرد. - شاید ادامهش باشه... یا شاید... فقط یه تله. تو نگاهش چیزی بود که تا اون لحظه ندیده بودم. اضطراب؟ نه. ترس؟ نه دقیقاً. شبیه به کسی بود که چیزی رو میدونه، اما نمیخواد بدونه. - امشب اینجا میمونیم؟ - مگه راهی هم هست؟ وقتی هوا تاریک بشه، این جنگل اونقدر وحشی میشه که بدون چراغ نمیشه توش راه رفت. نشستم روی زمین. کتاب رو باز کردم. صفحات اول پر بود از نمادها. کلمات پراکنده، جملههایی ناقص. اما یکیشون... یکیشون شبیه جملهای بود که قبلاً دیده بودم. از همون کتاب اول. - ایمان... یهچیزی هست. برگشتم سمتش. - تو همهی این نمادها، یهچیز مشترکه. این نقطهها... انگار یه نقشن. نه فقط رمز. موقعیت مکانی. قلبم تند زد. نقشهای مخفی میان کلمات. سکوت افتاد. فقط صدای خشخش آتیشِ تازه روشنشده میاومد. بعد... گوشی آرام زنگ خورد. - ببخش، یه لحظه. از اتاق رفت بیرون. صدای قدمهاش روی تختههای چوبی میپیچید. مکالمهش واضح نبود. ولی لحنش... چیزی بین نجوا و خشم بود. اسم من رو گفت. اسم من... توی اون سکوت، با لحنی غریب. وقتی برگشت، لبخند زد. - چی شد؟ - هیچی مهم نیست. فقط یه سوال بیربط بود. اما اون لحظه، نگاهش... یه لحظه فقط، به چشمهام زل زد. و من مطمئن شدم: اون چشمها، چشمهای آرام نبودن -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_پنجاه و ششم فصل 30: جنگلِ خاموش هوا داشت تاریک میشد، اما هنوز نور کمرنگی از روز باقی بود. مه رقیق و نازکی مثل پردهای روی جاده کشیده شده بود. جاده باریک و پر از سنگ و خاک مرطوب بود. صدای لاستیکها روی خاک، تنها صدایی بود که توی سکوت آنجا شنیده میشد. آرام کنارم نشسته بود، دلمهاش را خورده بودم و بستهی خالی روی داشبورد افتاده بود. قبلاً گفته بود بدون من پایین نمیرود. اما حالا، آن لبخند محو روی لبش نه مهربانی داشت نه راحتی. چشمهایش خیره بود، انگار چیزی جا گذاشته باشد آنجا، قسمتی از خودش را. نگاهم به جاده بود، ولی صدای آرام را حس میکردم که آرام، مثل همیشه نبود. - مطمئنی اینجاست؟ سرش را کمی تکان داد اما نگاهش به من نبود. انگار هنوز مطمئن نبود. - آره... از نشونههایی که تو کتاب بود، این جنگله. نماد گل محبوبهی شب دقیقاً روی این محدوده افتاده. صدای پرندهای از دور شنیدم؛ صدایی دور و ناخوشایند که انگار هشدار میداد. قلبم تند زد. نگران شدم. پرسیدم: - تا حالا اینجا اومدی؟ صدایش را پایین آورد: - یهبار... خیلی وقت پیش. وقتی بچه بودم.» - با خانواده بودی؟» لبخندی زد، اما نصفه بود. انگار چیزی مانع شده بود کامل باشد. - نه... با کسی دیگه. سکوت کردیم. سنگین و بغرنج. بعد آرام گفت: - ایمان... وقتی برگردیم از اینجا، هیچچیز مثل قبل نیست. زیرچشمی نگاهی به او انداختم. نگاهش به بیرون بود، ولی انگار من را حس میکرد. - از کی مطمئن شدی باید بیایم اینجا؟» - وقتی صداهارو شنیدم.» صداهارو؟ یعنی چی؟ چه صداهایی؟ ماشین را کنار جادهای فرعی نگه داشتم. باید پیاده میرفتیم. کولهام را برداشتم. آرام هم کولهاش را برداشت. صدای فلز به فلز از کیفش آمد. - چی آوردی؟ - چیزایی که ممکنه لازم باشه. لبخند زد، اما لبخندی که انگار نقاب بود. نگاهش به من بود، اما انگار غرق دنیایی دیگر بود. جنگل منتظر بود. و ما، با دلهایی پر از سوال، قدم به سکوت سردش گذاشتیم. -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_پنجاه و پنجم - تو از کجا مطمئنی؟ یعنی چی؟ چطور فهمیدی اون کلبه تو جنگل هست؟ چشمم رو دوختم بهش، منتظر بودم حرفی بزنه، اما آرام نفس عمیقی کشید و انگار دنبال کلمهها میگشت که چطور جواب بده. دستهاش رو به هم مالید، عقب یه قدم برداشت، مثل کسی که میخواد چیزی بگه ولی نمیتونه. - خب... یعنی... ببین، یه چیزایی هست که... نمیتونم کامل بگم. فقط یه حس عجیبی دارم، یه اطمینان درونی. نگاهش رو ازم گرفت و به زمین دوخت. - فکر نکن این چیزا سادهست. خودم هم مطمئن نیستم، اما باید یه راهی باشه که ادامه بدیم. چند لحظه سکوت کرد، بعد لبخندی زد که نصفه و نیمه بود. - قول میدم وقتی بیشتر بفهمم، اولین کسی که خبرش رو میدم تویی. فضای اتاق سنگین و پرتنش شده بود. نگاه کردم به آرام که سرش رو پایین انداخته بود و تو خودش غرق بود. حس کردم بین حرفهاش چیزهایی مونده که نمیخواد بگه. شاید حتی خودش هم نمیدونست واقعیت چیه. دلم میخواست بهش فشار بیارم، اما یه صدای دیگه میگفت صبر کن، شاید هنوز وقتش نیست. سکوتی تلخ و پر از حرفهای ناگفته بینمون شکل گرفته بود، حرفهایی که هیچکدوم جرات نکردیم بزنیم. -
بیوگرافی بده تاپیک سرگرمی | خودت رو معرفی کن
Arameshx13 پاسخی برای Silent ارسال کرد در موضوع : متفرقه
آرامم متولد 13 دی 82 هستم مهندسی کامپیوتر میخونم : ) اصفهان زندگی میکنم -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_پنجاه و چهارم شب مثل لکهی مرطوبی روی دیوارها خزیده بود. سکوت خانه، فقط با صدای خشخش کاغذها شکسته میشد. صفحات کتاب رازآلود، جلویم باز بود. نگاه میکردم، مینوشتم، خط میکشیدم، و هرچه پیشتر میرفتم، کمتر میفهمیدم. انگار واژهها از معنا فرار میکردند. زیر لب زمزمه کردم: «گوشها... آنجا که چشمها از کار میافتند. راه در تاریکی نهفته است. نشانهها را بشنو...» انگار چیزی در دل کتاب نفس میکشید. بیصدا، بینور. فقط حس میشد. زنگ در، با صدای کوتاه و نافذش، من را از غرق شدن کشید بیرون. رفتم و در را باز کردم. آرام پشت در بود. چهرهاش کمی رنگپریده، موهایش آشفتهتر از همیشه، و لبخندش... نه غمگین، نه شاد. فقط سایهای از چیزی قدیمی. - در زدی؟ -آره، چند بار. نگران شدم. گوشیات خاموش بود. کنار کشیدم تا بیاید داخل. با خودش بوی بیرون آورده بود. بوی شب، بوی خاک، و بویی گنگ... شبیه چیزی که نمیتوانی اسمش را بگذاری، اما دلت میلرزد از بودنش. -شام خوردی؟» پرسید، همانطور که کتاش را روی مبل انداخت. - نه... یادم رفت. داشتم روی این کار میکردم. فنجانی چای برایش ریختم. خودش بیمقدمه یک ظرف کوچک از کیفش بیرون آورد. - واسهت دلمه آوردم. ظهر پختم... بدون تو از گلوم پایین نرفت. لبخندم واقعی شد. - هنوزم همون طعمه؟ - چشاتو ببند، بچش... خودت بگو. نشست روبهرویم. لقمهای برداشت و تعارفم کرد. اولین قاشق را که خوردم، بیاراده لبخند زدم. - تو واقعاً شعبهی پنهان مامانبزرگی. - تو واقعاً هنوز نمیتونی تعارف درست بکنی. خندیدیم. از آن خندههایی که انگار چند ثانیه میتونن همهچیز رو عقب بندازن؛ حتی سایههایی که پشت پلکها چنبره زدهاند چشمش افتاد به کتاب. نگاهش تغییر کرد. - داری روش کار میکنی؟ - آره. ولی بیشتر شبیه یه پازل لعنتیه که هر تیکهش بهجای اینکه کامل کنه، خرابتر میکنه. آرام خم شد، صفحهای را باز کرد. خطوط کمرنگ را با انگشت دنبال کرد. - این علامتها رو ببین... خیلی ابتداییان. ولی بهنظرم یه جور نقشهان. این قسمت... شبیه جنگله. - فکر میکنی واقعی باشه؟ - فکر نمیکنم. میدونم. چون... چون بچگی چند بار رفتم اونجا. یه جنگل خالی، با یه کلبهی متروکه. ته یه راه فراموششده. نگاهم تو نگاهش قفل شد. چشماش آشنا بود، ولی انگار چیزی از لابهلایشون سرک میکشید که قبلاً ندیده بودم. سرد. آرام. ناآشنا. -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_پنجاه و سوم ابرو بالا انداختم. – «فهمیدی چی توشه؟» سری به نفی تکون داد. – «چیزایی درآوردم... ولی بیربط و ناقصن. بعضی جملهها تکرار میشن. مثلاً: بشنو، تا دیده شوی... یا گوشهات راهروهای خاموشیان... ولی ساختارها ناقصه، کلمات نصفهن، یا جای بعضیاشون خالیه. انگار باید چیزی دیگه کنارشون باشه تا کامل شن.» پوزخند زدم. – «یه جعبهی دیوونهکنندهی لعنتی دیگه.» بعد جدی شدم: – «حس نمیکنی این کتاب فقط یه کلید نیست؟ یه دعوتنامهست. برای ورود به یه مسیر. اون نیلوفر سیاه، محبوبهی شب، چشمای درآوردهشده، برشهای دقیق... همهشون نقش دارن.» آرام مکث کرد. پلک زد، بیحرکت. – «یه آیین برای خاموشکردن صداها؟ یا شاید بیدارکردنشون؟» لحنش بیروح بود، ولی یه چیزی ته صداش لرز داشت. از اون لرزهایی که آدم سعی میکنه پنهونش کنه، اما از گوشهی جملهها بیرون میزنه. من آروم گفتم: – «شاید اصلاً این قتلها بخشی از یه مسیرن. یه آیینِ عبور. اینکه کی شایستهست دیده بشه... یا شنیده بشه.» آرام خم شد و کتاب رو بست. – «تا وقتی همهی تکهها رو نداشته باشیم، فقط داریم با سایهها دعوا میکنیم.» به عکس علی عالیپور برگشتم. – «فکر میکنی چرا اون؟ چی باعث شد وارد این دایره بشه؟» جواب نداد. فقط نگاهش رو ازم دزدید. -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_پنجاه و دوم اداره پلیس_اتاق ایمان فرهمند صدای ساعت دیواری هر ثانیه را مثل پتک میکوبید روی شقیقههام. پنجبار زنگ زد. خیره مانده بودم به عکس روی پرونده. چهرهای آشنا، نه از روی دیدن، از جنس همانها که زیاد میبینیشان اما نمیشناسی. لبخند ساختگی، تهریش حسابشده، نگاهی که حالا دیگر وجود نداشت. علی عالیپور. بیستوهشت ساله. دانشجوی پزشکی. مشاور کنکور. درِ اتاق که باز شد، آرام آمد. پوشهای در دست، موهای کمی آشفته و چشمهایی که انگار چند شب نخوابیده بود. نشست روبهرویم، بیکلمه. من هم چیزی نگفتم. فقط پرونده را بستم و نگاهم را به نگاه خستهاش دوختم. – «نتیجهی پزشکی قانونی اومده.» صدام از گلوم نمیاومد، خشدار و صاف. – «باور نمیکنی چی بهسرش آوردن... اول شکم. کامل شکافتنش. رودهها رو بیرون کشیدن، تمیز و منظم. مثل یکی که دنبال یه چیز خاصی میگشته اون تو.» آرام پلک نزد. خیره نگاهم کرد. – «بعد قفسهی سینه. دقیق باز شده، با برشهایی تمیز، بیخطا. انگار یه جراح نشسته باشه بالای جسد. قلب رو هم برداشتن. هیچجای اشتباهی نیست، حتی یه خراش اضافه.» نفسم رو بیرون دادم و صدام رو پایینتر آوردم: – «و صورتش... از گوش تا گوش، یه برش نازک با ابزار جراحی. نه با چاقو، نه با چیزی آماتور. دقیقاً از همون جنسِ قبلیا. انگار یه لبخند اجباری رو حک کرده باشن روی پوست مرده.» آرام زمزمه کرد: – «سکوت... داره عادت میشه.» پوزخند زدم. تلخ و بیجان. – «پشت گردنش تتو داشت. نیلوفر سیاه. با همون جوهری که قبلتر هم دیده بودیم، محبوبهی شب.» سرش رو پایین انداخت. دستی به شقیقهش کشید. – «چشمهاش؟» – «درآورده بودن. تمیز. درست مثل بقیه.» سکوتی که نشست، سنگین بود. از اون سکوتهایی که انگار هوا هم توش مرده. برای چند ثانیه هیچکدوم حرفی نزدیم. بعد، آرام دستی روی جلد کتاب کشید که حالا روی میز بینمون بود. صدای خشخش ناخنهاش روی جلد چرمی، بیشتر از زنگ ساعت دیواری، ذهنم رو خراش میداد. – «نشستی روش کار کنی، همون کتابه...» اشاره کرد به متنهای خطخورده و نمادهای نقشبسته بین صفحهها. – «یه رمزنگاری سنگینه. اما نه از اونایی که الگوریتم دارن. بیشتر شبیه یه کُد... یه چیزی که فقط کسی که باورش داره، میفهمهش.» -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_پنجاه و یکم فصل 29 : صداهایی که راه میبرند از سه هفته پیش، صداها شروع شدند. نه واضح، نه قابل فهم. نه مثل کسی که حرف میزند... مثل کسی که نمیخواهد شنیده شود، اما ناچار است در گوشها بخزد. اولش فقط شبها بود. موقع خواب، درست وقتی که پلکهایش سنگین میشدند. صدایی مثل ساییده شدن ناخن روی شیشه. یا نه، شبیه کشیده شدن زبان خشک روی پوست. دکتر گفت اضطرابه. گفت مغز گاهی، در مواجهه با فشار، توهم صوتی تولید میکنه. اما این توهم نبود. صدا... میدونست کِی حرف بزنه. میدونست کِی گوشش آمادهی شنیدنه. و بدتر از همه، هر شب نزدیکتر میشد. دیشب برای اولینبار صدا، کلمه ساخت. زمزمهای خشدار که از داخل جمجمه بالا آمد، نه از بیرون: «گوشهاتو باز کن... فرمان نزدیکه...» پتو را تا زیر چانهاش بالا کشید. خودش را جمع کرد. اما صدا نخندید. صدا فقط ماند. مثل قارچهایی که توی تاریکی رشد میکنند. صبح با سردرد بیدار شد. پوستش سرد بود، انگار کسی لمسش کرده، با دستهایی بینبض. آینه به او دروغ میگفت. چشمهایش دیگر خودش نبودند. تا عصر، چند بار احساس کرد کسی تعقیبش میکند. نه با چشم. با نفس. با صدایی که از پشت درختها، از پشت درهای بسته، زیر صندلی مترو، پشت پنجرهی بخارگرفتهی اتوبوس، دنبالش میآمد. و حالا، نشسته بود روی نیمکتی سرد، میان درختان پارک. هوا گرگومیش بود. هیچکس اطراف نبود. و او نمیدانست چرا آمده. اما چیزی درونش میگفت باید اینجا میبود. انگار که صدا... دعوتش کرده باشد. نسیمی سرد از پشت سر گذشت. موهای گردنش سیخ شد. و بعد، آن صدا، آن صدای نمور، پوسیده، که انگار از اعماق دیوارهای قدیمی آمده بود، در گوشش چکید: «تو انتخاب شدی.» نفسش بند آمد. خواست بچرخد، اما گردنش تکان نمیخورد. چشمهایش باز بود، اما چیزی نمیدید. فقط تاریکی پشت پلکهایش. و بعد، با آرامشی مرگبار، صدا زمزمه کرد: «حالا... بخواب.» زمین نلرزید. درختها تکان نخوردند. اما در درون او، چیزی سقوط کرد. چیزی شکست. و خاموش شد. و هوا پر شد از مه... نه از جنس آب... از جنس فراموشی. -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_پنجاهم آرام زانو زد. آروم، دقیق، مثل همیشه. ولی یه لحظه، فقط یه لحظه، توی چشمهاش چیزی لرزید. با دستکش به آرامی فک مرد رو گرفت. آروم عقب کشید. لبها… شکافته شده بودن. نه بریده— دریده شده بودن. برش از دو طرف دهان، تا نزدیک گوشها کشیده شده بود. یه خندهی پاره. یه لبخند اجباری، که انگار جمجمهی قربانی رو تا مرز انفجار کشیده باشن. و داخل دهان، تپنده، تیره، قلب بود. قلبش، از قفسهی سینه بیرون اومده، و حالا توی دهن فرو شده بود، مثل حقیقتی که بهزور بلعیده شده، تا آخرین حرف قبل از مرگ، یه طعم آهن باشه. آرام زمزمه کرد: – «فک رو با ابزار جراحی باز کردن. عضلهها از دو طرف بریده شده تا قلب جا بگیره. همزمان، شکم از ناف تا جناغ باز شده و رودهها بیرون کشیده و بهشکل… منظم پیچیده شدن. نه تصادفی. نه روانی. آیینی.» چشمهام روی جای خالی چشمها موند. یه بادی سرد از میان درختها گذشت. صدای خشخش برگ، مثل پچپچ زندهای توی گوشم پیچید. زیر لب زمزمه کردم: – «انگار داره مرحلهبهمرحله جلو میره. هر قتل، یه لایه عمیقتر. هر جنازه... یه صفحه از کتابشه.» آرام با لحن خشدار گفت: – «و ما هنوز بیرون ایستادیم. جلوی در. دستمون خالیه. ولی اون داره مینویسه.» و من به ستارهی سیاه وسط سینهی مرد خیره شدم. قلب توی دهان. چشمهای ناپیدا. و طناب گوشت پیچیده دور بدن. یه آیین، که انگار هنوز ناتمامه. -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_چهل و نهم نور سرد اداره، درست مثل ذهنم، خسته و سفید بود. صدای فنِ تهویه، گزارشهای نیمهکاره، بوی ماندهی قهوه تلخ… همهچی همونطوری بود که باید باشه—ولی نبود. یه چیزی انگار جابهجا شده بود. یه جابهجایی آروم، خطرناک، نامرئی. مثل یه نفس که هنوز تموم نشده، اما بوی مرگ میده. کتاب فرستاده شده بود مرکز رمزنگاری. هنوز هیچ نتیجهای نیومده. ولی عکسهایی که گرفتیم، از متنهای نصفه، نقوش، حاشیههای لرزان، داشتند با زبون خودشون حرف میزدن. من و آرام، پشت میز نشسته بودیم. چراغ رومیزی افتاده بود روی یکی از عکسها؛ متنی که با جوهر قهوهای تیره نوشته شده بود و حروفش شبیه یه زبان مرده بودن. آرام گفت: – «کلماتش ترکیبن، ایمان. بعضیاش ریشهی آرامی دارن، بعضیا شبیه زبان سُریانیه. ولی چیزی توی الگوها هست... بیشتر از ترجمهست. یه… منطق آیینی.» سرم رو کمی خم کردم. لبهام زمزمهوار شروع به خوندن یکی از جملهها کردن: – «روح باید از خاک عبور کند تا قابل فرمان باشد… آنکه جسم را نگه میدارد، راه را بسته…» لحظهای سکوت افتاد. بعد... آرام تکون خورد. انگار چیزی از پشت ضربه زده باشه. دستش رفت سمت گوشش. فشار داد. ابروهاش درهم رفت. و چشمهاش... یه لحظه تار شدن. نه از خستگی. از یه موجی نامرئی. خم شدم سمتش: – «آرام؟ چی شد؟» چشمهاش هنوز بسته بود. صداش آروم بود، ولی محکم: – «هیچی… چیزی نیست. یه لحظه گوشم زنگ زد. خوبم.» با دقت نگاهش کردم. خواستم بیشتر بپرسم، اما... صدای در، با ضربهی تند و سنگین باز شد. حمزه با صورتی برافروخته و صدایی بریده وارد شد: – «فرهمند! یه قتل جدید... همین الان گزارشش اومده. لوکیشن... همون پارکیه که جنازهی مهران عابدی پیدا شده بود. دقیقاً همونجا.» ناخودآگاه از جام بلند شدم. صدام ناخوش و عصبی پرید بیرون: – «چییی؟! مگه اون پارک پر از مأمورای ما نیست؟ چطور از بین اونهمه نگهبانی و گشت، اونجا جسد گذاشتن؟!» حمزه فقط نفسنفس میزد. انگار خودش هم باور نکرده بود. آرام از پشت سرم زمزمه کرد: – «یا قاتل از ما جلوتره… یا داره کاری میکنه که بفهمیم دیدهمون... شنیدهمون… سایهمونه.» من نشستم عقب، توی صندلی. چشمم هنوز روی عکسهای کتاب بود، ولی ذهنم رفته بود... پارکی با درختای خمیده، چراغهای نیمهخاموش، و حالا یه جسد تازه. لب زدم: – «پس اون... برگشته به نقطهی شروع.» آرام زیر لب گفت: – «یا شاید هیچوقت اونجا رو ترک نکرده بوده...» و باز، اون حس لعنتی برگشت. انگار چیزی که تا حالا از دور ما رو تماشا میکرد، حالا داره قدم برمیداره—آروم، ولی مستقیم، سمت ما. -
گاهی دلت برای چیزی تنگ میشه
که اسم نداره…
نه آدمه، نه خاطره، نه صدا…
فقط یه حسه،
یه جای خالی که نمیدونی کِی خالی شد.تو سکوت مینشینی،
دستات خالی،
چشات پر،
و دلت دنبال چیزی میگرده
که حتی یادتم نمیاد
کی گمش کردی… -
گاهی دلت برای چیزی تنگ میشه
که اسم نداره…
نه آدمه، نه خاطره، نه صدا…
فقط یه حسه،
یه جای خالی که نمیدونی کِی خالی شد.تو سکوت مینشینی،
دستات خالی،
چشات پر،
و دلت دنبال چیزی میگرده
که حتی یادتم نمیاد
کی گمش کردی… -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_چهل و هشتم بوی نا و گرد کهنه، مثل پتویی خفهکننده دور صورت و گلوم پیچیده بود. با اینکه پنجرهی هال نیمهباز بود، هوا تکون نمیخورد؛ انگار نفس این خونه هم مدتی بود بند اومده. پیرزن رو صندلی چوبی نشسته بود. دستهاش مثل ریشههای خشکشدهی درخت، به هم قفل شده بودن. چشمهاش نه مات بود، نه هوشیار—یهجوری بین دو دنیا. همینقدر کافی بود بفهمم که اون زن، خیلی چیزها رو دیده؛ اما دیگه نمیدونه باید کدومها رو تعریف کنه. رامین اومد کنارم و آروم گفت: - تیم اومده. بچهها وسایل اسکن و نمونهبرداری آوردن. بریم زیرزمین؟ سری تکون دادم. رد نگاه پیرزن رفت سمت دیوار شمالی. انگار اونجا بود. انگار اونجا... همیشه یه در مخفی بوده، حتی اگه دیده نمیشده. از راهرو رد شدیم، چراغ قوهها توی تاریکی لرزیدن. پشت یخچال قدیمی، یه دریچهی چوبی بود. خاکگرفته، ولی باز. بوی خاک، کهنهتر شد. مرطوب، فاسد، و چیزی فراتر از «کهنه». پلههای زیرزمین، صدا نمیدادن، اما حس میکردی که دارن چیزی رو توی خودشون پنهون میکنن. نور چراغ افتاد روی قفسهای که کنارش خاک ریخته بود. و اونجا بود: کتاب. قدیمی، ضخیم، جلد چرمی، با نمادی روی جلد که با ناخن هم میشد فهمید برجستهست: یه دایره، و درونش ستارهای کج و درهم، چیزی شبیه پنتاگرام… ولی پیچیدهتر. رامین نفسش برید: - ایمان... اینا خط معمولی نیستن. شبیه خطوط عبری، ولی نیست. ترکیبی از چند زبانانگاره. - فوت کن روش. گرد و خاکشو بگیر. عکس بگیر، ولی دست نزن هنوز. سمت چپ، روی میز کوچک چوبی، یه سری برگهی پراکنده و دستنوشته بود. بعضیها با جوهر قرمز، بعضیها با مداد زغالی. یه جمله بارها تکرار شده بود: "آزادی از جسم، آغاز فرمانبرداری." و زیر یکی از برگهها، با دست خطی لرزان و کج، نوشته شده بود: "اون فقط انتخاب میکنه... ما فقط انجام میدیم." قلبم فشرده شد. همین موقع، یکی از مأمورها با صدایی نگران صدا زد: - سرکار! اینو نگاه کنین! رفتیم سمت گوشهی زیرزمین. زیر یه قالیچهی کهنهی گرد و تیره، علامت ستارهی پنجپر کشیده شده بود. با مادهای غلیظ، سیاه، چسبناک، که بوی دود و چیزی شبیه گوگرد میداد. - آزمایشگاه فوراً ازش نمونه بگیره. این ماده نباید طبیعی باشه. و بعد... توی شکاف دیوار، توی محفظهی کوچکی که انگار سالها پنهون مونده بود، شیشهای پیدا کردیم. کوچک بود، با درِ فلزیِ مهر و مومشده. و درونش... خاکستر. سیاه، نرم، شبیه گرد استخوانِ سوخته. یا شاید هم همان خاکسترِ معروفِ پرونده. یه لرز از ستون فقراتم رد شد. نگاهم روی دیوار چرخید. بعضی از آجرها خراشیده شده بودن. نه تصادفی—با الگو. یه چیزی زیر این خونه خوابیده بود. نه فقط یک قاتل. یه آیین. لب زدم، فقط برای خودم: - پشت این همه تاریکی... حتماً یه نور هم هست. فقط هنوز نمیدونم قراره من پیداش کنم یا باهاش بسوزم. -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_چهل و هفتم فصل ۲۸: سایهای از خودم نیستم او نمیخواست آنجا باشد. نه واقعاً. اما "خواستن" مدتها بود که از اختیارش بیرون کشیده شده بود؛ مثل قلبی که از قفسهی سینه بیرون میکشند: آرام، دقیق، بدون خونریزی. اما جراحتش تا ابد باقی میماند. تیغ در دستش میلرزید. نه از ترس. از چیزی عمیقتر. از آگاهی به اینکه هنوز زندهست، اما صاحب خودش نیست. مردی که مقابلش برهنه روی میز افتاده بود، با چشمانی از حدقه بیرونزده زل زده بود به سقف؛ ولی شاید نه به سقف، به او. به چیزی پشت سر او. انگار فهمیده بود قاتل واقعی کسی نیست که تیغ را نگه داشته... بلکه کسیست که نخها را از دل تاریکی میکشد. پوست مرد سفید بود، سرد، نمناک؛ بدنی نیمهجان که هنوز جان میلرزاند. تیغ روی استخوان سینه لغزید. مثل خطی که مرز جنون را از عقل جدا میکند. خطی که دیگر برگشتی در آن نبود. اتاق غرق سکوت بود، سکوتی که میلرزید. نه بهخاطر صدا، بلکه بهخاطر انتظارِ چیزی که قرار بود بیاید. روی سینهی مرد، با جوهری سیاهرنگ، نمناک و غلیظ، نقشی کشیده شد: ستارهای پنجپر. خطوطش ناموزون نبودند— اتفاقاً بینقص بودند. با وسواسی دردناک، انگار هر پرهی ستاره زخمیست بر پوست انسان و نذریست برای سایهای بینام. مرد هنوز زنده بود. نفسهایش کوتاه، شکسته، بیرمق. لبهایش نیمهباز، اما بیصدا. و چشمهایش، چشمهایی که چیزی میدیدند که گفتنی نبود. نه این دنیا، نه آن دنیا... او—کسی که تیغ را در دست داشت— سایهای بود از خودش. بدنی پوشیده با ردایی تیره، چهرهای پنهان، و ذهنی که گویی سالهاست در اتاقی بیپنجره زنجیر شده. صدایی توی سرش میچرخید. زمزمهای خفه، عمیق، که نه بیرون از او بود، نه درونش. "تو انتخاب شدی." او تکان نخورد. نه به تأیید، نه به انکار. مثل عروسکی که نخهایش را کسی دیگر تکان میدهد. قلب، بیرون کشیده شد. سنگین. گرم. نمناک. او آن را در کف دست گرفت. دستهایی که دیگر نداشتند چیزی از انسان. و بعد... خاکستر. از درون شیشهای کوچک. دانهدانه، با انگشتانی لرزان، روی پیشانی مرد پاشید. حرکتی کند، تشریفاتی، آیینی. مرد هنوز زنده بود. اما مرگ، همانجا بود. پشت هر نفس. همان لحظه، در دل سکوت، فقط یک فکر در ذهن او چرخید: "تا کی؟ تا کی باید گوش کنم، ببُرم، بکِشم؟ وقتی حتی اسم آنکه صدایم میزند را نمیدانم؟" اما جوابش فقط باد سردی بود که از درزهای دیوار گذشت؛ و صدایی آرام، از جایی دورتر از جنون، زمزمه کرد: "یکی دیگه تموم شد... حالا، وقت بعدیه." -
گاهی سکوتِ آدمها، از هزار فریاد بلندتره...
یهجور فروپاشی آرومه، بیهیچ اشکی، بیهیچ نالهای.
فقط یه نگاه خالی، یه لبخند نصفه، و دلی که توی خودش فرو میریزه،
اونقدر بیصدا که انگار هیچوقت نبوده... اما تهش، صدای شکستنش دنیا رو پر میکنه. -
گاهی سکوتِ آدمها، از هزار فریاد بلندتره...
یهجور فروپاشی آرومه، بیهیچ اشکی، بیهیچ نالهای.
فقط یه نگاه خالی، یه لبخند نصفه، و دلی که توی خودش فرو میریزه،
اونقدر بیصدا که انگار هیچوقت نبوده... اما تهش، صدای شکستنش دنیا رو پر میکنه. -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_چهل و ششم نفس عمیقی کشیدم. ـ میتونم برم زیرزمین؟ ـ با من بیا. پلهها سُر هستن. دنبالش راه افتادم. راهرو تاریک و باریک بود. به دری کوچیک رسیدیم. در که باز شد، یه بوی خاص بالا زد؛ ترکیبی از رطوبت، کاغذ کهنه و چیزی شبیه خاکستر. پلهها تنگ و سنگی بودن، دیوارا نمزده. وارد که شدم، حس کردم فضا سنگینتر شد. کتابا، دفترچهها، کاغذای پر از حاشیهنویسی، چند کمد زنگزده، یه میز چوبی که خطخطی شده بود. انگار خاطرات پوسیده هنوزم اونجا پخش بودن. پیرزن با انگشت یه کمد قدیمی رو نشون داد. ـ همیشه میرفت سمت اون. یه بار ازش پرسیدم چرا اونجاست، گفت اونجا... جاییه که هنوز صداها خاموش نشدهن. دستکشهامو از جیبم درآوردم. با احتیاط شروع کردم به بررسی. کشوها پر بودن از یادداشتهایی که خطهاش بیشتر شبیه رویا بود تا نوشتن. درِ کمد بزرگو باز کردم. همون لحظه دیدمش. یه کتاب. جلد چرمی، قدیمی، خشکشده از زمان. وسط کمد، انگار با دقت گذاشته شده بود. برداشتمش. جلدش ترک خورده بود. پارچهای قرمز وسط صفحات گیر کرده بود. بازش کردم. صفحهی اول: یه دایرهی جوهری، پر از نماد. خطوط مارپیچ، نقاشیهای شبیه طلسم، نوشتههایی با زبونی که نمیشناختم. یه جور زبان فراموششده. چند صفحه رو ورق زدم. تصاویر چهرههایی بیچشم، مسیرهایی از صدا، خطوطی که انگار نقشهی ذهن بودن، نه زمین. و یه جمله که هی تکرار میشد: «صدا، اگر در سکوت دفن شود، بیدارش فقط سکوت است.» گوشیمو سریع درآوردم. شمارهی رامینو گرفتم. ـ یه تیم بفرست این آدرس. فوری. یه کتاب پیدا کردم که نباید همینجوری افتاده باشه ته این زیرزمین. وقتی قطع کردم، نگاهم هنوز به خطوط کتاب بود. احساس میکردم چیزی بیدار شده. یا شاید، فقط من بودم که داشتم بیدار میشدم. -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_چهل و پنجم فصل ۲۷: صندوقچهی صداها صدای تقتق عصاش هنوز نیومده بود که درو باز کرد. قدش کمی خمیده بود، شالش شل و ول روی شونههاش افتاده بود، و چشمهاش... یه جور نگاه خسته، پر از چیزی که انگار سالها نگفته. خودمو معرفی کردم، کارت شناساییمو نشون دادم. ـ ایمان فرهمندم، از بخش تحقیق و بررسی. صدای آرومی داشت. فقط گفت: ـ بیا تو. خونه بوی موندگی و چای کهنه میداد. ساعت دیواری تقتق میزد و فضا، یه حس سنگینی داشت. نشستم روبهروش، کیفمو باز کردم و عکس پسرشو گذاشتم جلوش. ـ این... سهراب، درسته؟ ـ آره. پسرم بود. عکس دومو درآوردم. عکس مهران. گذاشتم جلوش. ـ ایشونو میشناسید؟ اسمش مهرانه. انگشتای لرزونش با دقت عکسو گرفت. یه لحظه نگاهش کرد و بعد گفت: ـ آره. میشناسمش. زیاد میاومد اینجا. خرید میکرد، کمکم میکرد... بعد از مرگ مهدی هم، چند باری اومد. ـ بعد از مرگ پسرتون هم میاومد؟ ـ آره... ولی فرق کرده بود. ساکت بود، مستقیم میرفت زیرزمین. ساعتها میموند. میگفت میره اونجا، چون بوی مهدی میده. بوی روزایی که با هم بودن. ساکت شدم. ـ یعنی قبل از مرگ سهراب هم میرفتن اونجا؟ ـ همیشه. انگار پناهگاهشون بود. از وقتی بچه بود، مهدی اون زیر یه دنیای دیگه داشت. مهران که پیدا شد، اونم شد مهمون همیشگیش. ـ فقط دوست معمولی بودن؟ چشماش رفت تو مه. ـ اولش آره. ولی بعد... حس کردم بیشتر از اون بود. با نگاهشون، سکوتاشون... من مادرشم. میفهمیدم. ـ خانم قباد... میتونم یه چیزی بپرسم؟ ـ بپرس. ـ پسرتون چرا خودکشی کرد؟ چیزی بوده؟ بیماری؟ ناراحتی؟ افسردگی؟ ـ نه... نه... سهراب پر از زندگی بود. سرزنده، شوخ، کمکحال. اون شب هم عادی بود. حتی خندید. گفت میره پایین، یه کم مطالعه کنه. صبح که رفتم... دیگه کار از کار گذشته بود. اشک تو چشماش جمع شد. ـ هیچوقت نفهمیدم چرا. هیچ نامهای. هیچ علامتی. هیچی. ـ شاید... چیزی دیده یا فهمیده که نمیخواسته کسی بدونه. سرش رو انداخت پایین. گفت: ـ گاهی حس میکنم اون زیر، چیزی هست... که نباید باشه. -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_چهل و چهارم برگه را روی میز گذاشتم، ولی ذهنم هنوز توی همان مصرعها گیر کرده بود. کتابی میان ریشهی خونبار... کلید دروازهی پنجم... خزههای نمزده... احساس کردم این شعر دارد حرف میزند. اما نه با منِ حالا. با منِ آینده. با منی که باید خیلی چیزها را از دست بدهد تا بفهمد دنبال چه چیزی میگردد. پوشهی گزارش هنوز باز بود، ولی چشمهایم از روی متن جدا شده بودند. خاری ریز، جایی بین فکر و تردیدم گیر کرده بود. چرا شعر؟ چرا کسی باید رمز مهمترین بخش پرونده را توی قالب شعر بنویسد؟ و چرا این شعر لعنتی اینقدر با تصاویری که از صحنههای قتل توی ذهنم مانده، هماهنگ است؟ نقشهایی روی بدنها... آن ترهای سوزان روی جلد دفترچه... همهشان داشتند زمزمه میکردند، منتها به زبانی که هنوز بلد نبودم. درست وقتی که خواستم بلند شوم، گوشیام زنگ خورد. اسم آرام روی صفحه روشن شد. جواب دادم: _«الو؟» صدای خوابآلود و گرفتهاش از آن طرف خط آمد؛ همان لحن همیشگی که بین خستگی و دلگرمی، چیزی از جنس «من هنوز هستم» داشت: _«سلام ایمان... بیداری؟ مزاحم نشدم؟» _«نه، بیدارم. خوابیدی؟ حالت بهتره؟ دیروز اصلاً خوب نبودی.» مکثی کرد. صدای نفسش آمد. _«آره... بهترم. استراحت کردم. یه سری کابوس دیدم، ولی... گذشت. الان بهترم. تو خوبی؟ چه خبر؟» نگاه خیرهام هنوز روی کلمات شعر بود. دلم میخواست بگویم. بگویم که چیزی هست. چیزی بزرگ، درست وسط این تاریکی. ولی نگفتم. _«نه... فعلاً خبری نیست. اگه وقت کردی امروز، بیا اداره. با هم صحبت کنیم.» سکوت کوتاهی کرد. _«باشه... میام.» تماس قطع شد. نفس عمیقی کشیدم و بالاخره از پشت میز بلند شدم. شانههایم سنگین بودند، مثل اینکه چیزی پشتشان نشسته باشد و آرام توی گوشم بگوید: «در دل خاک... زیر واژهی بیصدا...» از اتاق زدم بیرون و راهروهای اداره را طی کردم تا بروم سراغ رامین. میخواستم آدرس مادر سهراب قباد را از او بگیرم؛ همان مردی که در عکس، کنار مهران ایستاده بود. حتی اگر همهی این ماجرا سراب بود، باید تا تهش میرفتم. گاهی فقط یک جمله از یک مادر پیر، میتواند سالها سکوت را بشکند. -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_ چهل و سوم فصل ۲۶ – پچپچ زیر واژهی بیصدا سکوتی سنگین روی اتاقم افتاده بود. چراغ مطالعه هنوز روشن بود، ولی نوری که پخش میکرد، فقط وانمود میکرد اینجا هنوز کسی بیدار است. نشسته بودم پشت میز، اما بیشتر خم شده بودم؛ انگار خودم را پنهان کرده باشم بین دستهایم. سرم را در کف دستهایم گرفته بودم و صدا توی سرم میپیچید. صدای رامین. _ «اسمش سهراب قباد بوده. پرونده نشون میده هشت سال پیش خودکشی کرده.» همین یک جمله کافی بود تا موج بزند توی مغزم. هشت سال؟ آن وقت چطور عکسش توی قاب کنار مهران افتاده؟ یعنی این مرد زنده است؟ یعنی مرگش صحنهسازی بوده؟ یا فقط بخشی از بازی؟ رامین توی تماس تلفنی گفته بود: _ «مرگش مشکوک بود. جسدش پیدا شد، اما نه اثری از وصیت، نه نشونهای از انگیزه. پرونده بسته شد، چون کسی پیگیر نبود. نه زن داشت، نه بچه. فقط یه مادر پیر که هنوز زندهست. توی یه محلهی فرسودهی جنوبی زندگی میکنه. زن فقیر و گوشهگیر...» لبهایم بیصدا تکان خوردند. توی ذهنم تکرار کردم: «فقط یک مادر... فقط یک مادر...» پروندهی مردی که نه گذشتهای داشت، نه آیندهای. کسی که مرگش، مثل زندگیاش، بیصدا تمام شده بود. یا شاید... ما فقط فکر میکردیم تمام شده. دستهایم را از روی سرم برداشتم. نفس عمیقی کشیدم اما گلویم هنوز سنگین بود. صدای درِ اتاق باعث شد نگاهم برگردد. سه ضربهی کوتاه، بعد در باز شد. یکی از پرستها بود؛ با چهرهای خنثی و کمی خوابآلود، برگهای توی دستش. جلو آمد و آن را روی میز گذاشت. _ «گزارش اولیهی رمزگشایی دفترچهست، سرگرد.» چشمم به پوشه افتاد. پوست کاغذ نازک و خاکستری بود، انگار حتی جنس گزارش هم با بقیه فرق داشت. سری تکان دادم. _ «مرسی. برو استراحت کن.» در دوباره بسته شد. ماندم با خودم، با صداهای توی سرم، و حالا با گزارشی که شاید جوابهایی درونش بود... یا فقط سؤالهای بیشتر. انگار کسی داشت آرام توی گوشم زمزمه میکرد: «یه مرد مرده نمیتونه عکس جدید بگیره، مگر اینکه... اصلاً هیچوقت نمرده باشه.» پوشه را آرام باز کردم. صفحهی اول پرینتشده بود، اما فونت و شکل چاپش عجیب بود. انگار کسی عمداً خواسته باشد حالوهوای کهنه و رمزآلود بهش بدهد. بالای صفحه با فونت درشت نوشته شده بود: «ترجمهی اولیه – صفحهی اول دفترچه» و زیرش، فقط یک متن. یک شعر. بدون امضا. بدون تاریخ. چشمم دنبال معنا بود، اما چیزی که دیدم، بیشتر شبیه صدا بود. صدایی که روی کاغذ حک شده بود. شروع کردم به خواندن، با صدایی آهسته: در آن سوی پلکِ بیرویا سایهای میرقصد، خاموش و تنها نه نور، نه شب، نه خفتنِ خاک بلکه زمانِ گمشده در شکافِ باد کتابی میانِ ریشهی خونبار پنهان است زیر واژهی بیصدا آنکس که نخستین را در شب بوسید کلیدِ دروازهی پنجم را دارد و آنگاه که پنجمین نام فراموش شود، راه، از لای خزههای نمزده، خواهد گشود ماتم برده بود. نه فقط از خود شعر، که از حالوهوای عجیبی که داشت. چیزی توی این کلمات... بیقرارم کرد. این فقط یک متن رمزنگاریشده نبود. یک نقشه بود. یا شاید یک راهنما، برای چیزی که هنوز نمیفهمیدم. -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_چهل و دوم چند خیابون دیگه پیچیدم. گاهی حتی خودم نمیدونستم چرا دارم توی این شب سرد ماشین میزنم. ساعت رو نگاه کردم. پنج صبح بود. این شب هیچ جایی برای پایان نداشت. سرم سنگین شده بود. باید میرفتم پارک. همون پارکی که مهران توش گم شده بود. پارکی که تمام روزها و شبهای اخیر تو ذهنم میچرخید. رسیدم به پارک. ماشین رو توی پارکینگ کنار ورودی پارک کردم. مثل همیشه، فضای پارک ساکت بود. خیابونهای اطرافش خالی از رفتوآمد. یه سکوت عمیق، سنگین و تهدیدآمیز توی فضا پراکنده بود. چندتا ماشین پلیس دور و بر پارک نشسته بودن، مامورهایی که معلوم بود مخفیانه و به صورت موقتی اینجا مستقر شدن. نگاه کردم، یکی از مامورها از گوشهی چشم به من نگاه کرد، اما من به اون توجهی نکردم. فقط ادامه دادم و گامهای مطمئنتر از قبل به سمت داخل پارک برداشتم. حس کردم همون حس بد که چند وقت پیش توی ذهنم بود، اینجا هم وجود داره. مثل یه سایه که نمیتونه از کسی پنهان بشه. زمزمه کردم با خودم: «همهچیز تحت نظره...» دلم یه چیزی میگفت که اینجا یه چیزی وجود داره که نمیخوای بفهمیش. نمیخواستم بهش فکر کنم، ولی نمیشد. فقط به خودم گفتم: «مهم نیست، باید برم.» هیچچیز نمیتونست جلوی این تصمیم رو بگیره. همینطور که ادامه میدادم، قدمهام به درختهای پارک نزدیکتر شد. صدای گامهام توی سکوت عجیب پارک خیلی زیاد به گوش میرسید. به خودم گفتم: «اگر چیزی اینجا باشه، باید پیداش کنم.» یک لحظه به ساعت نگاه کردم. هنوز پنج صبح بود. دقیقاً لحظهای که حس کردم باید با آرام تماس بگیرم، گوشی رو از جیبم درآوردم. دست لرزونم شمارهی آرام رو گرفتم، اما قبل از اینکه زنگ بزنم، چشمانم روی ساعت ثابت موند. حس کردم یه چیزی بهم میگه که باید صبر کنم. آرام باید استراحت کنه. هنوز خوابیده، هنوز نیاز به استراحت داره. دست از زنگ زدن کشیدم، ولی همچنان گوشی رو توی دستم نگه داشتم. دکمههای گوشی رو زدم. عکس آروم، همون عکسی که روزی روزگاری توی قلبم جا داشت، پسزمینهی گوشیم بود. خیره به عکسش نگاه کردم، چشمای آروم و لبخند ملایمش... این تصویر یه جور تسکین بهم میداد، یه احساس امنیت توی دنیای به شدت تاریک و پیچیدهای که توش گرفتار شده بودم. چند دقیقهای همونطور نگاه کردم، بیتوجه به همهچیز اطرافم. یه تسکین عمیق به وجودم چسبیده بود. احساس کردم باید مراقب باشم، نه فقط از خودم، بلکه از هر چیزی که ممکنه در این مسیر، نزدیک بشه. اما با اینکه این فکرها توی ذهنم میچرخید، هنوز نمیتونستم از اون درد و نگرانی که توی سینهام احساس میکردم، فرار کنم. همینطور که دوباره به عکس نگاه میکردم، گوشی زنگ خورد. صدای رامین، خسته و گرفته از اون طرف خط بود. صداش هنوز کمخوابی و فشار شبهای بیخوابیش رو تحمل میکرد. — «ایمان... چهرهی مرد شناسایی شد.» صدای رامین مثل یه ضربه توی مغزم نشست. ذهنم یه لحظه بیوقفه متوقف شد. اون لحظهای که همیشه منتظرش بودم، اون لحظهای که به دنبال آن بودم، بالاخره رسید. — «چهرهاش با تطبیق عکسهای فیلمهای دوربین پارک شبیه مردی بود که یک هفته پیش از فروشگاهی نزدیک پارک دیده شده.» این اطلاعات، این تطابق، مثل روشن شدن چراغ توی ذهنم بود. حالا داشت همهچیز روشن میشد، با وجود اینکه هنوز پر از سوالات و نشانههای مبهم بود. سکوت کردم، فقط اجازه دادم کلماتش توی ذهنم پیچیده بشه. این اطلاعات مثل تیکههای پازل بود. انگار یه چیزی توی من تغییر کرده بود. «الان کجایی؟» «تو پارک..» جوابم بدون فکر بود. این فرصت رو نمیخواستم از دست بدم. ذهنم پر بود از تمام اطلاعاتی که داشت به هم میپیچید. باید میرفتم. باید خیلی زودتر از اینها جوابها رو پیدا میکردم. «تا نیم ساعت دیگه من اونجام.» گوشی رو قطع کردم و به سمت ماشین پرواز کردم. سرعت ماشین بیشتر از همیشه بود، جوری که انگار هیچ چیزی نمیتونست جلوی من رو بگیره. برای هیچ شک و تردیدی دیگه زمان باقی نبود. باید میرفتم، باید تا زمانی که هنوز فرصت دارم، پیش میرفتم. -
رمان آیین سکوت | آرام (Velvet Silence) | کاربر انجمن نودهشتیا
Arameshx13 پاسخی برای Arameshx13 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_چهل و یکم فصل ۲۵: نجوا در تاریکی نور مهتاب از شیشهی مات پنجره به آرامی در اتاق پخش شده بود. صدای وزش باد، همراه با خشخش درختهایی که پشت پنجره سایههایی بر دیوار میانداختند، فضایی پر از بیقراری و اضطراب ساخته بود. همهجا ساکت بود، حتی لامپهای قدیمی سقفی که معمولاً با وزش باد لرزیده و نور میپراکندند، این بار خاموش بودند. ساعت از دو نیمهشب گذشته بود. حس نمیکنم از کی خوابم برده بود. سرم روی میز افتاده بود، میان پروندههای باز و لیوان قهوهای که نیمهخالی مانده بود. نور مهتاب روی عکس مهران تابیده بود، همان عکسی که مرد ناشناس پشت سرش ایستاده بود. حسی سنگین و ناخوشایند در سینهام نشست. انگار حتی در خواب هم ذهنم بیدار بود. خوابم پر بود از تصاویری که واضح نبودند، ولی پر از حس بودند. حسهایی سنگین، چسبناک و کلافهکننده. خوابم پُر از تصاویری بود که بیدعوت میآمدند و نمیرفتند: ستارهی پنجپر، نیلوفر سیاه، صدای پچپچ... جملهای زمزمهوار که از دل تاریکی میآمد: «تو انتخاب شدی.» با تند شدن ضربان قلبم بیدار شدم. چشمهایم را باز کردم و تاریکی اطرافم لحظهای کش آمد، سپس به حالت عادی برگشت. چند ثانیه نفسکشیدنم به سختی انجام میشد. حس کابوس هنوز در گلویم بود. عرق سردی پشت گردنم نشست. نگاهم به عکس مهران افتاد. همان مرد غریبه پشت سرش، با لبخندی نیمهتمام. بلند شدم. باید از این کابوس واقعی بیدار میشدم. سالن شیشهای بخش رمزگشایی همیشه سکوت خاصی داشت. نه سکوتی که دل آدم را به لرزه میاندازد... نه. سکوتی که در آن، انگار همهچیز در انتظار بود. در انتظار که حقیقتی قدیمی از لای خاک و کاغذ و جوهر، سر در بیاورد. پشت شیشههای دوجداره، اتاقک کوچکی با تجهیزات دقیق و چراغهای ریز چشمکزن قرار داشت. هوا بوی الکل و کاغذ سوخته میداد. نورهای مهتابی همهچیز را سردتر از آنچه که بود نشان میداد. وارد شدم. چشمم به دکتر صفری، متخصص اصلی تیم رمزگشایی افتاد. پشت میز خم شده بود روی مانیتور بزرگی. عینکش پایین افتاده بود و لبهایش جمع شده بودند، انگار با خودش در حال بحث بود. تا منو دید، سریع صاف نشست. مکثی کوتاه کرد و گفت: «صبح که دفترچه رو دادین، بلافاصله بردیمش زیر طیفنگار. کار سختیه... ولی چیزهایی دراومده.» به سمتش رفتم و دستهایم را در جیب پالتوم فرو بردم. نگاهم به صفحه مانیتور افتاد که روی تصویری محوشده از یک صفحهی خالی فریز شده بود. «جوهرش فعاله؟ چیزی خوندین؟» صفری دستی به پیشانیاش کشید و آرام گفت: «نه هنوز... نوشتهها با جوهری خاص نوشته شدن. بهظاهر بیرنگه، ولی با یه سری شرایط محیطی خاص، کمکم ظاهر میشن.» «چه شرایطی؟» دکتر صفری، همزمان که با موس عکس را جابهجا میکرد، گفت: «جوهر با آنزیمی فعال میشود که فقط در محیطی با ترشحات انسانی خاص بقا پیدا میکند. مشخصتر بگویم... در خانهی کسی با گروه خونی B. انگار این آنزیم فقط در آنجا آزاد میشود.» نفسهام آهستهتر شد. «یعنی فقط آن خانه است که میتواند راز این دفترچه را باز کند؟» صفری سری تکان داد. «ظاهراً بله. اما ما توانستیم در شرایط مشابه آزمایشگاهی، یک واکنش اولیه بگیریم. کمرنگ است، ولی فعلاً کافی است برای استخراج دادهها.» «پس میتوانید کلش را بخوانید؟» مکث کرد. نگاهی به صفحه انداخت. «با احتیاط. چون جوهر خیلی حساس است. اگر زیاد نور بدهیم، میسوزد. اگر کم بدهیم، ظاهر نمیشود. باید طیفها را با دقت کامل تنظیم کنیم. فعلاً فقط چند واژهی پخش و ناپیوسته داریم.» نزدیکتر شدم. نگاهش کردم. «من یک چیز واضح میخواهم. نه حدس، نه فرضیه. یک نسخهی خوانا. با رعایت کامل پروتکلها. میتوانید؟» صفری جدی شد. چشمانش ریز شدند. «میتوانیم. اما باید تا صبح صبر کنید. ما باید صفحه به صفحه کار کنیم. هر خط ممکن است مثل گاز سمی واکنش نشان دهد. یک اشتباه... و کل اطلاعات میسوزد.» چیزی نگفتم. فقط سرم را تکان دادم و عقب رفتم. از پشت شیشه، دفترچهی لعنتی را نگاه کردم. خاموش، سرد، ولی پر از فریادهایی که کسی نمیشنید. «تا صبح...» زمزمه کردم، توی دل خودم. «تا صبح، هرچی باشه، اون دفترچه باید حرف بزنه.» همهچیز یه جور حالت آشفته به خودش گرفته بود. ماشین رو روشن کردم و حرکت کردم، بدون هدف. خیابونها شبانه و بیصدا بودن، مثل دنیایی که در سکوت فرو رفته. شیشهها رو پایین کشیدم، باد خنک از بیرون به صورتم میخورد و ذهنم بیوقفه میدوید. هیچ جایی برای تسکین پیدا نمیکردم.