رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Paradise

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    642
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    13

تمامی مطالب نوشته شده توسط Paradise

  1. #پارت_اول صدای زنگ مدرسه با جیغ و داد بچه‌ها یکی شده و هر کدوم کوله به دست به سمت در هجوم می‌برند. من و رویا هم بین جمعیت در حال له شدن بودیم که رویا دستم رو کشید و از حیاط مدرسه خارج شدیم. نفس راحتی کشیدم و مقنعه کج شده‌ام رو صاف کردم ‌و کوله رو روی دوشم انداختم. رویا در حال راه رفتن روی لبه جوی آب بود و یک ریز حرف میزد: -شیدا میگم اصلا کاش بهش نگفته بودم. از وقتی فهمیده دوسش دارم کلا عوض شده.. دست‌هام رو از جیبم در آوردم و کیف رو محکم‌تر روی شونه‌ام جابه‌جا کردم و گفتم: - این رفتارش از همون اول همینطوری نچسب و تفلون بود تو خر بودی نفهمیدی. رویا با کمی دلخوری نگاهم کرد که ادامه دادم: - خب خواهر من، من که از همون اول گفته بودم این فقط می‌خواد دو سه روزی دوست و رفیق باشین و بره تو قبول نکردی؛ از همون اول فاز عاشقی برداشتی. الان هم طوری نشده یکم خودت رو جمع و جور کن و به روی خودت نیار که چیزی گفته شده رفتارت رو هم سر سنگین کن ببین چی میشه. رویا آروم و بی صدا کنارم به راه رفتنش ادامه داد و منم به ر‌ویایی فکر می‌کردم که عاشق شده بود و حسش یه طرفه بود. ای کاش رویا به راحتی دل نمی‌داد و خودش رو گرفتار نمی‌کرد، یه‌ جورایی هم دلم براش می‌سوخت که اینجور دلداده بود. به خودم فکر کردم که چرا من نمیتونم کسی رو اینطور دوست داشته باشم. نه اینکه احساسی نداشته باشم یا کسی رو دوست نداشته باشم اما احساس رویا رو هم درک نمی‌کردم. همیشه از خدا می‌خواستم که رویا احساسش دو طرفه باشه اما خب... به خونه رسیدیم و با رویا خداحافظی کردم و در رو با کلید باز کردم و با دیدن مش رحیم که داشت گل‌ها رو آبیاری می‌کرد روح و روانم تازه شد. سلام بلندی بهش کردم که با لبخند جوابم رو داد. در سالن رو باز کردم و مامان در حال کتاب خوندن بود و اکرم خانوم هم داشت میز جلوی مامان رو مرتب می‌کرد. سلامی دادم و وارد اتاقم شدم‌؛ لباس‌هام رو عوض کردم و موبایلم رو چک کردم. پیام‌ها رو جواب دادم و بعدش به سمت آشپزخونه رفتم تا ناهارم رو بخورم. رو به اکرم خانوم گفتم: - عزیزم ناهار چی داریم؟ اکرم خانوم همینطور که داشت می‌کشید گفت: - قیمه بادمجون. آخ جونی گفتم و سر میز نشستم. اکرم خانوم هم غذا رو جلوم گذاشت؛ تشکری کردم و مشغول شدم. بعد از ناهار مامان صدام زد. پیشش رفتم و کنارش نشستم. مامان کتابش رو کناری گذاشت و نگاهی به من انداخت و با لبخند گفت: - امروز مدرسه چطور بود؟
  2. مامانم به من سپرد که برم مغازه خرید و شیر و سیر بخرم و برگردم اما توی مسیر برگشتن به خونه یه عروسک فیل خوشگل چشمم رو گرفت. تصمیم گرفتم بخرمش واسه همین کمی دیر یه خونه رسیدم که مامان حسابی بهم گیر داد. کلمات: جوجه تیغی، ابر، توت، سنگ، فرفره
  3. مقام جدید مبارکا

    1. ماهی

      ماهی

      مرسی عزیزم

  4. Paradise

    یه جمله اضافه کن

    آقاجون با حالت تاسف باری نگاهم کرد و در حالی کک ها رو نوازش میکرد بهم گفت: - دختر جون اصلا چرا وقتی راجع به چیزی اطلاع نداری شروع به کار کردن میکنی؟
  5. نام رمان: توکان پدر خوانده نویسنده: مرضیه ژانر: جنایی، پلیسی، عاشقانه خلاصه: به دنبال جواب معماهایی می‌گشتم که سر از گذشته در آوردم. گذشته‌ای که اثری از آن به جز چند قطعه عکس و چند خط نوشته نبود و جواب همه معماها از یک عکس شروع شد، عکسی که شبیه من بود اما من نبودم؛ آن لباس سفید با گل‌هایی قرمز و روسری سفید زیادی خوشگلش کرده بود. عکسی که اگر قدیمی نبود و تاریخ نداشت قطعا شک می‌کردم خودم هستم. اما آن دختر که بود که شبیه من بود و من نبود؟ مقدمه: در‌تاریکی مطلق فرو رفته‌ام! دلم یک روزنه امید می‌خواهد که با نورش تاریکی زندگی را از وجودم بشوید و مرا از این حس خفگی نجات دهد و بالاخره روزی خواهد رسید که من نیز‌بتوانم طعم گس زندگی‌ را کنار زده و شیرینی ان را تجربه کنم.
  6. پارت ۳ توی مسیر من و آرتین حسابی ساکت بودیم و هر دو فکرمون مشغول بود. آرتین رو نمی‌دونم چرا ولی من حسابی ذهنم درگیر شغلم بود و حس عجیبی که موقع بدنیا اومدن نوزادها داشتم؛ حسی که گاهی دلم می‌خواست بچه خودم رو در آغوش بگیرم. به خونه که رسیدیم آرتین گفت: - می‌خوای برسونمت؟ کمی خم شدم تا از شیشه ارتین رو ببینم: - نه نمی‌خواد خودم میرم. ریحانه منتظرته. آرتین آروم گفت: - مامان پیششه. مادر و پدرش هم دارن میرن پیشش. منتظر می‌مونم برسونمت توی مسیر هم باهات حرف بزنم. سری تکون دادم و به داخل رفتم. سریع لباس هام رو عوض کردم و وسایلم رو برداشتم و بیرون رفتم. امشب شیفت شب بودم و علاوه بر بیمارهای خودم مریض‌های بیمارستان هم بودن. توی ماشین که نشستم آرتین گفت: - وسایلت رو برداشتی؟ با تکون دادن سر جواب مثبت دادم که آرتین راه افتاد. توی مسیر سکوت کردم تا آرتین به حرف بیاد آخرش هم گفت: - دلوین بنظرت ریحانه برای بارداری‌اش مشکلی داره؟ همین‌طور که به چهره نگرانش چشم دوختم گفتم: - نه چطور؟ آرتین دنده رو عوض کرد و گفت: - نمیدونم. نگرانش شدم، آخه یه چند وقتیه که زود خسته میشه و بی‌حاله. نمیدونم شاید هم من اشتباه می‌کنم. رو بهش گفتم: - خب سن بارداری هرچی بالاتر میره آدم زودتر خسته میشه. ولی خب بازم اگه خودش مایل باشه توی این دو سه روز میام پیشش ببینم وضعیتش نرماله یا نه. آرتین تشکری کرد و من رو بيمارستان پیاده کرد و رفت. من هم به محض وارد شدن سریع شیفت رو تحویل گرفتم و وارد بخش مخصوص شدم.
  7. تازه دیدمت

    مقام جدید مبارک

  8. Paradise

    مشاعره با اسم پسر🩵

    رادمان
  9. Paradise

    مشاعره با اسم پسر🩵

    یاسر
  10. Paradise

    مشاعره با اسم پسر🩵

    مصطفی
  11. Paradise

    مشاعره با اسم پسر🩵

    نعیم
  12. Paradise

    مشاعره با اسم پسر🩵

    بهمن
  13. Paradise

    مشاعره با اسم پسر🩵

    داراب
  14. Paradise

    مشاعره با اسم پسر🩵

    حامد
  15. Paradise

    مشاعره با اسم پسر🩵

    مسیح
  16. Paradise

    هپ با ضریب ۵

    ۱۰۷
  17. Paradise

    مشاعره با اسم دختر🩷

    افسانه
  18. Paradise

    مشاعره با اسم پسر🩵

    توفیق
  19. Paradise

    هپ با ضریب ۵

    هپ
  20. سلام!

    به نودهشتیا خوش اومدین

  21. Paradise

    مشاعره با اسم دختر🩷

    نگین
  22. Paradise

    مشاعره با اسم پسر🩵

    بیژن
  23. Paradise

    مشاعره با اسم پسر🩵

    یاسر
  24. Paradise

    مشاعره با اسم دختر🩷

    ویدا
  25. Paradise

    هپ با ضریب ۵

    ۱۰۳
×
×
  • اضافه کردن...