-
تعداد ارسال ها
53 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط nargess128
-
رمان تلازم | سیده نرگس مرادی خانقاه کابر نودهشتیا
nargess128 پاسخی برای nargess128 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
لبخندی از ته دل زد و مادرش را از پشت سرش در آغوش گرفت. مادرش شوکه شد؛ برگشت به طرف کسی که او را بغل کردهاست. مهنا را دید که با لبخند او را بغل کرده است و چشمانش هم بسته است. پلکی زد و با لبخند تبسمش گفت: - تویی مادر؟ با خوشحالی وصفناپذیر گفت: - آره مامان، منم. از بغل مادرش دل کند و با ابروهایش به قیمهای که در حال پختن بود، اشاره کرد: - امشب مهمون کیه که زینب خانم در حال درست کردن اون غذای خوشمزهاس؟ مادرش با ذوق وصفناشدنی گفت: - زنعمو حسنِت و پسرش شهاب.نمیدونم چرا عموت نمیاد! با آوردن اسم شهاب، دلتنگش شد. با غمی فراوان، نگاهش به قیمه بادمجانهایی افتاد که در حال قُل زدن بودند. با یک باشه، به طرف اتاقش حرکت کرد و لباسهایش را از تنش خارج کرد. بغض سد راه گلویش شده بود و این بدترین اتفاقی بود که برایش افتاده بود. موهایی که بافت داده بودِشان را باز کرد و خودش را روی تختش پرت کرد و شروع به گریه شد: - نمیتونم فراموشش کنم خداجون چطوری؟ پنج سالِ که دارم از این درد و غم میسوزم. هق زد: - میتونی کُمکم کنی؟ ماه محرم نزدیکِ، خواهش میکنم کاری کن من دیگه بهش فکر نکنم... . *** - قیچی... . قیچی را به دستش داد و نگاه دقیقش را به شهاب جدی، سوق داد. دلش را بردهبود و او نمیتوانست طاقت بیاورد که او در مقابل شهاب قرار گرفته است. عمل که تمام شد، شهاب از اتاق عمل خارج شد و مهنا بلاخره توانست نفس آسودهای از رفتنش بکشد و چشمانش را آهسته ببندد. دستکشهایش را از دستانش خارج نمود و آنها را به سطل زباله انداخت و دستانش را زیر شیر آب قرار داد. از اتاق عمل بیرون آمد و به سمت اتاقش حرکت کرد... .- 30 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان تلازم | سیده نرگس مرادی خانقاه کابر نودهشتیا
nargess128 پاسخی برای nargess128 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
(فصل اول) دستانش را زیر چانهاش گذاشته بود و داشت از پنجره کافه، خیابانها را نگاه میکرد که صدای کشیدن پایه صندلی را شنید. به کسی که این کار را انجام داده بود، خیره شد. شیما بود، دوست هم دانشگاهی و همکارش... . کسی که برای مهنا خواهر بود... . شیما با لبخند میگوید: - حقا که واقعاً یه دکتری مهنا. لبخند تبسمی برایش زد: - دلم میخواد زودتر ببینمش شیما. شیما کلافه شده بود؛ چرا که هروز حرف شهاب را پیش و رویش قرار میداد. - مهنا؟ میشه دیگه فراموشش کنی؟ کمی دربارهی کار و بیمارستان حرف بزنیم،اینطوری بهتره. مهنا اصلا حرفهای او را متوجه نشده بود: - شیما، من خیلی دوسش دارم؛ نمیتونم ازش بگذرم. اما بعد با گیجی گفت: - اِ! چی گفتی؟ شیما کلافه، دستی به صورتش کشید: - میگم، میشه درباره کار و بیمارستان سخن بگیم؟ مهنا سرش را پایین انداخت: - راست میگی؛ شیما جلسه پیوند قلب کی هست؟ نگاهی به ساعت شیشهای و مارک دارش انداخت: - بیست دقیقه دیگه. هولزده، سراسیمه کیفش را از روی میز برداشت و چادرش را هم روی سرش درست کرد: - بریم شیما که خیلی دیر شده... . شیما از عجلهای که به مهنا دست داده بود، بر او هم دست داد: - آره، بریم... . هردو از کافه خارج شدند و راهی بیمارستان شدند. وقتی که رسیدند، مهنا به اتاقش رفت و روپوش سفیدرنگ را بر تنش کرد و به سمت اتاق جلسه حرکت کرد. تقهای به در زد و وارد اتاق جلسه شد. روی صندلی کنار شیما جا باز کرد و نشست. صحبتهای آقای مسعودی به گوشش فرا رسید: - این هفته خانم افروزی و آقای افروزی پیوند قلب رو داشتهباشن، مینا دختریِ که ۵ سالشه و قراره فردا پیوند قلب داشتهباشه و آرزوشِ که زنده از اتاق عمل بیرون بیاد. مهنا و شهاب همزمان سرشان را بالا آورند و با تعجب به چشمان همدیگر خیره شدند. هر چند که تا الان یکبار با همدیگر عمل پیوند قلب داشتهاند. جلسه که به اتمام رسید، مهنا تنهایی راه خانه را در پیش گرفت. دَرِ خانه را با کلید باز کرد و وارد شد. مادرش درحال درست کردن قیمه بادمجان برای مهمانان شب بود که داشت برایشان مُهیا میکرد.- 30 پاسخ
-
- 3
-
-
رمان تلازم | سیده نرگس مرادی خانقاه کابر نودهشتیا
nargess128 پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در تایپ رمان
عنوان: تَلازُم نویسنده: سیده نرگس مرادی خانقاه ژانر: عاشقانه، اجتماعی، درام خلاصه: عشق، چه ساده بیرحمانه در قلبش میگنجد! عشقی که دختر قصهی ما به جانش افتاده است، مُهَنایی که گمان میکرد عشق چیزی بیهوده است؛ اما پنج سال است که درگیرش است. حالا خودش را با پسرعمویی که پانزده سال از او بزرگتر است، تصور میکند و اما گریه میکند برای رویایی که هیچوقت واقعی نیست. با روبهرو شدن به حوادثی که مانند گردباد به جانش میافتد... . تَلازُم: به معنی وابسته به هم بودن. مقدمه: به تنهاییات سرک میکشم سطری ناخوانده را با خیالت مینویسم راهی نمانده... تا به تصویرهای گمشدهات برگردم تنها بوی بهار است که دستهای مرا به کشف حس تو برمیگرداند چهقدر برایت دوست داشتن راه میروم و کوچه تمام نمیشود! ویراستار. @marzii79- 30 پاسخ
-
- 2
-