لبخندی از ته دل زد و مادرش را از پشت سرش در آغوش گرفت.
مادرش شوکه شد؛ برگشت به طرف کسی که او را بغل کردهاست.
مهنا را دید که با لبخند او را بغل کرده است و چشمانش هم بسته است.
پلکی زد و با لبخند تبسمش گفت:
- تویی مادر؟
با خوشحالی وصفناپذیر گفت:
- آره مامان، منم.
از بغل مادرش دل کند و با ابروهایش به قیمهای که در حال پختن بود، اشاره کرد:
- امشب مهمون کیه که زینب خانم در حال درست کردن اون غذای خوشمزهاس؟
مادرش با ذوق وصفناشدنی گفت:
- زنعمو حسنِت و پسرش شهاب.نمیدونم چرا عموت نمیاد!
با آوردن اسم شهاب، دلتنگش شد.
با غمی فراوان، نگاهش به قیمه بادمجانهایی افتاد که در حال قُل زدن بودند.
با یک باشه، به طرف اتاقش حرکت کرد و لباسهایش را از تنش خارج کرد.
بغض سد راه گلویش شده بود و این بدترین اتفاقی بود که برایش افتاده بود.
موهایی که بافت داده بودِشان را باز کرد و خودش را روی تختش پرت کرد و شروع به گریه شد:
- نمیتونم فراموشش کنم خداجون چطوری؟ پنج سالِ که دارم از این درد و غم میسوزم.
هق زد:
- میتونی کُمکم کنی؟ ماه محرم نزدیکِ، خواهش میکنم کاری کن من دیگه بهش فکر نکنم... .
***
- قیچی... .
قیچی را به دستش داد و نگاه دقیقش را به شهاب جدی، سوق داد.
دلش را بردهبود و او نمیتوانست طاقت بیاورد که او در مقابل شهاب قرار گرفته است.
عمل که تمام شد، شهاب از اتاق عمل خارج شد و مهنا بلاخره توانست نفس آسودهای از رفتنش بکشد و چشمانش را آهسته ببندد.
دستکشهایش را از دستانش خارج نمود و آنها را به سطل زباله انداخت و دستانش را زیر شیر آب قرار داد.
از اتاق عمل بیرون آمد و به سمت اتاقش حرکت کرد... .