پارت ۳
صدای مشتای سنگینم که روی کیسهی بوکس فرود میاومد، توی سالن میپیچید، نفسهام تند شده بود، عرق از پیشونیم میچکید، ولی اون حس لعنتی هنوز توی وجودم بود.
انگار یه چیزی توی سینم میپیچید، یه چیزی که هیچجوری بیرون نمیاومد.
با حرص یه مشت محکمتر زدم، کیسه تکون خورد و صدای مهیبی توی سالن پیچید، چند نفر برگشتن و نگاهم کردن، ولی برام مهم نبود، توی سرم، هنوز اون کابوس لعنتی میچرخید.
دریا...همیشه دریا.
توی خوابام، همیشه یه جای تاریک وسط آب بودم. دستام برای پیدا کردن یه چیزی توی خلا تکون میخورد، نفسام تنگ میشد، صداهایی میاومد که مفهوم نبودن، ولی عجیب به نظر آشنا میرسیدن، و بعد... یه جفت چشم.
یه جفت چشم سبز تیره که توی اون تاریکی برق میزد، انگار نورِ خودِ دریا رو توی خودش داشت.
هر بار که بیدار میشدم، اون چشمها توی ذهنم حک شده بودن.
دستامو روی زانوهام گذاشتم، نفسهام نامنظم شده بود. انگار مغزم میخواست منو مجبور کنه چیزی رو به یاد بیارم که هیچوقت به یاد نداشتم.
صدای مربی حواسمو جمع کرد:
-هی، آرکا! معلومه چت شده؟ مثل دیوونهها حمله میکنی به کیسه!
یه دست روی صورتم کشیدم، بلند شدم و یه نفس عمیق کشیدم.
-چیزی نیست... فقط یه کم خستم.
مربی یه ابرویی بالا انداخت ولی چیزی نگفت. سری تکون داد و رفت سراغ بقیه. منم حوله رو برداشتم، عرقمو پاک کردم و رفتم سمت رختکن.
باید یه فکری برای این خوابای لعنتی میکردم. یه راهی برای خلاص شدن ازشون.
ولی نمیدونستم که این تازه شروعشه...
از باشگاه که زدم بیرون، هوای خنک شب یه کم از گرمای بدنمو گرفت، دستامو فرو کردم توی جیب هودیام و راه افتادم توی خیابونای خلوت شهر، چراغای زرد کمرمق کوچهها یه حس عجیبی داشتن، انگار توی دنیایی بودم که واقعی نبود، یه جایی بین خواب و بیداری.
قدمهامو تندتر کردم، شاید یه هوای تازه بتونه فکرم رو مرتب کنه.
ولی اون تصویر، اون حس لعنتی، ولم نمیکرد.
دریا...
از کی تا حالا اینقدر توی سرم جا خوش کرده بود؟ من که هیچوقت طرف دریا نمیرفتم. ازش خوشم نمیاومد. شاید چون هیچوقت برام خاطرهای ازش نبود، یا شاید چون همیشه یه حس عجیب بهم میداد، یه حس... ناشناخته.
رفتم سمت یه کافهی خلوت سر خیابون، همونجایی که همیشه بعد از تمرین میرفتم. یه صندلی کنار پنجره انتخاب کردم، جایی که میتونستم بیرونو ببینم. سفارش یه قهوه دادم و سرمو تکیه دادم به شیشهی سرد.
چشمامو بستم.
برای یه لحظه، حس کردم دارم فرو میرم...
صدای موجا، نسیم نمکی روی پوستم، اون چشمهای سبز که توی تاریکی میدرخشید...
یه نفس عمیق کشیدم و چشمامو باز کردم. دستمو محکم مشت کردم. باید یه راهی پیدا میکردم که از این کابوس خلاص بشم.
شاید اگه دلیلشو پیدا کنم...
شاید اگه بفهمم چرا این خوابا ولم نمیکنن...
ولی چطور؟