مراسم معرفی خیلی طول نکشید. خانوم صالحی معاون مدرسه منو با محدود معلمهای دیگه آشنا کرد و بعدش یکم در مورد روش تدریس و قوانین و چیزهای دیگه صحبت کردیم، بعدشم قرار شد از روز بعد تدریس و شروع کنم.
داشتم بال درمیاوردم. دیگه کلا قضیهی اتفاقات تو خونه رو فراموش کرده بودم. با خوشحالی تو مسیر برگشت برای خونه خرید کردم و تو یخچال کوچیک آشپزخونه چیدم. حالا که حال و هوام عوض شده بود دیگه فضای آشپزخونه هم برام ترسناک نبود. حتی نردبونی که یه گوشه گذاشته بودن و به پشت بوم میرسید.
دروغ که کنترل نمیندازه همینجوری ببند!
سریع از آشپزخونه رفتم بیرون. گوشتی که سرخ کرده بودم و با خودم بردم تو هال و جلوی تلویزیون نشستم. تا بعد از ظهر فیلم دیدم و با موبایلم ور رفتم. دیگه وقتی چمدونم و خالی کردم و لباسا و وسایلم و چیدم شب شده بود.
فوری رفتم تو هال و در و قفل کردم. نفسم به زور درمیومد. موندم چرا اونقدر ترسو شده بودم، همش حس میکردم چند نفر قراره به خونه حمله کنن!
بازم تلویزیون و روشن کردم و صداشم بردم بالا تا کمتر بترسم، پتو رو کشیدم رو خودم و به امید اینکه فردا قراره روز خیلی خوب و هیجان انگیزی باشه خوابیدم.
*
خداروشکر شب و راحت خوابیدم. صبحم سرحال یه دوش سرسری گرفتم و رفتم تو اتاق تا لباسمو بپوشم. حوله رو محکم پیچیده بودم دورم و یکی یکی لباسامو میپوشیدم.
حالا انقدر بخور تا قد یه بشکه شی! تو اون یکی دو سال حسابی پرخوری کرده بودم، پهلو و شکمم داشت بهم دهن کجی میکرد و فحش میداد.
خب کمتر بخور، تو آدم بشو نیستی!
با غرغر داشتم لباسمو میپوشیدم که از دستم افتاد، با حرص خم شدم تا برش دارم که با حس یه درد شدید و ناگهانی بالای قفسهی سـ*ـینهام دادم دراومد!
با صورت درهم صاف ایستادم و دستمو گذاشتم رو قسمتی که درد داشت. انگار یکی با مشت کوبیده بود بهم. اصلا یادم نمیومد چرا اونجوری شده. با بدبختی تیشرتمو پوشیدم و رفتم تو هال و آینم و برداشتم. تیشرتمو یکم کشیدم پایین و با دیدن یه کبودی پررنگ پایینتر از گردنم آینه از دستم افتاد!
با وحشت دوباره آینه رو برداشتم و به کبودی نگاه کردم. یه هالهی پررنگ و گرد رو پوست سبزهام خودنمایی میکرد! اونقدر ناجور بود که بیشتر از چند ثانیه نتونستم نگاهش کنم. مونده بودم تو خواب با چی کشتی گرفتم که اون بلا رو سر خودم آوردم!
ظاهرش به کنار چون کسی جز خودم نمیدید؛ اما دردش خیلی اذیتم میکرد. حتی حس میکردم با هر بار نفس کشیدن دردشو حس میکنم. وقتیم رسیدم مدرسه و کارمو شروع کردم اصلا نمیذاشت تمرکز کنم.
از همون روز اول داشتم گند میزدم، فقط امیدوار بودم هنوز نیومده اخراج نشم! موقع تدریس اصلا نمیتونستم به دردم فکر نکنم و وقتی تایم کلاس تموم شد یه نفس راحت کشیدم و بعد از خداحافظی با بچهها از کلاس رفتم بیرون.
- مینا جون!
با صدای ترانه، یکی از معلمای جوون مدرسه سرمو برگردوندم. یه لبخند کوچیک بهش زدم و وقتی رسید بهم دست دادیم.
- کلاست تموم شد؟
- آره.
- خوش به حالت، من که باید یه ساعت دیگه برگردم خونه.
- ریاضی درس میدی، درسته؟ اهل همین روستایی؟
- آره، یه ساله ریاضی درس میدم، همینجا به دنیا اومدم؛ اما درسمو دانشگاه تهران خوندم!
حس کردم تو لحن ترانه یه ذره غرور و خودنماییه، انگار فارق التحصیل دانشگاه هاروارده!
به زور لبخند زدم؛ اما فقط باعث شد قفسهی سـ*ـینهام تیر بکشه! ای بمیری با اون طرز خوابیدنت!
- چیشد؟
- هیچی، از صبح یکم معدم درد میگیره!
- پس زودتر برو استراحت کن، فردا میبینمت.
بعد از خداحافظی از ترانه برگشتم خونه. اون دو روز قد دو هفته گذشته بود. شاید واسهی اینکه قبلاً هیچوقت تنها زندگی نکرده بودم و عادت کردن بهش واسم سخت بود. عادت کرده بودم صبحانه و ناهار و شامم آماده باشه و همیشه دورم شلوغ باشه واسه همینم نازک نارنجی شده بودم.
آره، همینه! بیخودی داشتم همه چیو بزرگ میکردم، مطمئنم یه مدت که میگذشت به همه چی عادت میکردم.
به سختی لبخند زدم و سعی کردم با نگاه کردن به گل و باغچهی حیاط مشغول شم، بعدشم یه سرکی به خونهی پشت باغ کشیدم و وقتی صدای بازی و جیغ بچه از توش شنیدم خیالم راحت شد.