رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. _MAHSA_

    _MAHSA_

    کاربر حرفه ای


    • امتیاز

      12

    • تعداد ارسال ها

      245


  2. saba

    saba

    کاربر فعال


    • امتیاز

      4

    • تعداد ارسال ها

      226


  3. آرنیکا

    آرنیکا

    کاربر نودهشتیا


    • امتیاز

      4

    • تعداد ارسال ها

      14


  4. Nasim.M

    Nasim.M

    مدیریت کل


    • امتیاز

      2

    • تعداد ارسال ها

      1,064


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 11/21/2024 در پست ها

  1. نام رمان: عشق در حد جنون ژانر رمان: عاشقانه خلاصه: دخترکی کم سن به نام سپیده که در گذر زمان طی اتفاقاتی تقدیر او را به مردی گره میزند که سال‌هاست سپیده جانش برایش میرود و....!!
    1 امتیاز
  2. آریو قبل از این آقا علوی از ماشین پیاده بشه پرسید: - شما که درباره اون قسمت نیامدنم به خونه جدی نبودید که... بودید؟ طاهر به در نیمه باز تکیه زد و به آریو که با گوشه ابروش ور می‌رفت نگاه کرد ماهی طعمه رو گرفته بود. - این دیگه به خودت بستگی داره، فعلا هم درها رو قفل کن و به چیزی دست نزن تا ببینم این پدرسوخته کجاست. آریو با شوک توی سکوت ایجاد شده فرو رفت؛جدا شدنش از رویا و میعاد و برگشتنش به پرورشگاه اصلا آسون نبود! نه از نظر دولتی و نه از نظر روحی... حتیٰ این که هنوز به پرورشگاه می‌رفت با این که دیگه والدین داشت هم درست نبود و از نظر قانونی ایراد داشت. سرش رو به شیشه ماشین تکیه داد و با خودش فکر کرد باید با این موضوع چطوری کنار می‌آمد؟ انگار وضعیتش هیچ راه چاره‌ای نداشت. فسخ سرپرستی ممکن بود از طرف بچه هم صورت بگیره؟ آریو تا به اینجا هیچ وقت با والدینش مشکلی نداشت! همه چیز خوب بود تا همین چندماه پیش... با دیدن خانواده‌ای که در تیر رأس نگاه آریو برای یه پیک نیک خانوادگی جمع شده بودن و درحالی که روی چمن‌ها لم داده بودن داشتن غذا می‌خوردن نگاهش رو برگردوند. چشم‌هاش رو به در کتابخونهٔ کوچک اون طرف خیابون دوخت و با تعجب ابروهاش رو بالا انداخت جلوی در بلوک سیمانی قرار داده بودن و روی اون علامت پلمپ شهرداری بود! کتابخونه پلمپ شده بود؟! آریو کمی توی‌ جاش جابه جا شد و صدای مشماهای صندلی رو درآورد. حالا که فکر می‌کرد یکی از کتاب‌هاش دست آریو جا مونده بود! بارها موقع ورود به کتابخونه تابلویی با مضنون این که ساختمان وقف بانو لیالی تابنده است مواجه شده بود؛ اما متوجه نمی‌شد چرا باید یه ساختمون وقف شده رو پلمپ می‌کردن؟ به ساختمون دو طبقه نگاه کرد حتی پنجره‌ها رو هم نبسته بودن! با صدای کوبیده شدن شیشه به سمت در راننده برگشت و قفل ماشین رو برای آقای علوی و رایان که کنارش ایستاده بود باز کرد. به محض این که آقای علوی پشت فرمون جا گرفت رایان غر زد: من گشنمه! آریو از آیینه ماشین به رایان نگاه کرد موهای همیشه آشفته‌اش خاکی بود و چشم‌های سیاه و ریزش حالت خنده و تمسخر داشت این یعنی حال رایان مثل همیشه بود! طاهر هنوز درست متوجه نشده بود دعوای بین رایان و پسر ناظمشون سر چی بوده؟ حدس هایی میزد شاید پدرشون نبود؛ ولی تجربه زیادی داشت بلاخره هر چی که گذشته یه دعوای بچه‌گونه بوده. طاهر- تا همین دو دقیقه پیش داشتی فوتبال بازی می‌کردی گرسنه‌گی رو حس نکرده بودی چی شد الان یهویی؟ رایان پیش دستی کرد و گفت: - خوب تا اون موقع داشتم کار مهمی انجام می‌دادم الان بیکارم تو چرا پکری بچه؟ نگو که الان باید از توی میمون هم معذرت خواهی کنم که... طاهر با بهت و ضرب رایان رو صدا کرد: - این چه لقب‌هایی که به هم می‌دید؟ یعنی چی؟ رایان خان حواست باشه چوب خط هات داره هی پر میشه ها! رایان پرو تر از قبل شونه‌ای بالا انداخت و گفت: - آقا چرا دعوا می‌کنید خودم تو مدرسه شنیدم همه ما اول میمون بودیم بعد چیز... تکمیل... آره تکمیل پیدا کردیم آدم شدیم. طاهر در حالی که داشت کمربندش رو می‌بست جواب داد: - شما اول برو معنی تکامل رو پیدا کن نمی‌خواد بقیه رو میمون کنی... رایان خودش رو از بین صندلی ها به جلوی ماشین کشید و درحالی که به نیمرخ عبوس آریو سیخونک میزد گفت: - هی برای من فاز ع.. عصبی برندار بگو چته نکنه می‌خواستی وایسم دوباره نگاهش کنم گفتی معذرت خواهی کن، کردم دیگه! طاهر با کف دست رایان رو به عقب هدایت کرد و غر زد: - د بچه مگه تو تنت موش داری یه لحظه اروم بگیر بشین خطرناکه یه ترمز بزنم توی شیشه ماشینی! آریو که حوصله وراجی بیشتر رایان رو نداشت از آینه به تخم چشم‌های رایان خیره شد و لب زد: میگم برات و بعد بلند گفت: انقدر گیر نده دیگه امتحانم رو خوب ندادم هی یه بند حالا حرف بزن. طاهر ابروی به نقش بازی کردن آریو انداخت بچه ها واقعاً گاهی خیلی عجیب می‌شدن. طاهر- رایان خان من با شما بعداً کار دارم.
    1 امتیاز
  3. #فصل_یک_قارچ_جنگلی #پارت_4 آقای علوی که با آرامش بحث رو به هدف شنیدن همین یه جمله دنبال می‌کرد اسم آریو رو با ضرب صدا کرد و گفت: - مؤدب باش! الان هم پاشو می‌ریم دنبالش. آریو لب‌هاش رو محکم روی هم فشار داد و سرشکسته با کشتی هایی که غرق شده بودن "ببخشید " ریزی زمزمه کرد و به دنبال آقای علوی راه افتاد و به سمت حیاط روانه شد. شهاب واقعا اخلاقش روی اعصاب بود و آدم رو به مرز جنون می‌کشوند معلوم نبود زنش از دستش چی می‌کشه. آقای علوی در حالی قفل ماشین رو باز کرد پرسید: - گفتی کدوم پارک رفته؟ آریو نفس عمیقی کشید و به صندلی تکیه داد آریو- رفته پارک بالای مدرسه... طاهر هومی گفت و ادامه داد: سر راه یه سری وسیله هم باید برای امشب بگیریم رایان رو هم سر راه برمی‌داریم. طاهر بعد از چک کردن دوباره ساعت دیجیتالی ماشین با سر تشکری از عباس که درهای خونه رو باز کرده بود، کرد. فرمون ماشین جدیدش تازه به دستش افتاده بود فکر نمی‌کرد تفاوت بین فرمون سمند و پژو انقدر زیاد باشه. آریو قبل از این که به بریدگی برسن آروم پیشنهاد داد: - می‌تونید از اون کوچه باغ برید دقیقا از خیابون مدرسه درمیاد. طاهر درحالی که داشت راهنما می‌زد پرسید: - کدوم کوچه باغ؟ آریو درحالی که جاخورده بود تلاش کرد تا منظورش رو قبل از این که آقای علوی بپیچه به اون برسونه! - همون کوچه باغ اون طرف اون‌هاش!! و با دست اشاره ای به کوچه همیشه خلوت که دقیقاً در سمت چپ چهار راه جای گرفته بود، کرد. طاهر درحالی که با شک به کوچهٔ بن‌بستی که آریو نشونش می‌داد نگاه می‌کرد سرش رو به تأسف تکون داد خیال می‌کرد آریو درحال در رفتن از قضیه یا سربه سر گذاشتنش باشه‌. طاهر- بچه الان وقت شوخی و در رفتن نیست تو..‌ واقعا با پدر و مادرت بحثت شده؟! حرف آقای علوی باعث شد آریو دور شدن ماشین از راه کوتاه تر رو از یاد ببره و بغ کرده به صندلی تکیه بده. طاهر لبخندی به درستی حدسش زد و گفت: به خاطر اون عضوهای جدیده؟ آریو- من نمی‌خوام دیگه اونجا بمونم. آقای علوی با آرامش پرسید: رفتار عجیبی دیدی که این رو میگی؟ آریو ساکت شد دقیقاً مشکل همین جا بود! میعاد و رویا خیلی خوب بودن! در اصل زیادی خوب بودن مگه اون‌ها به خاطر بچه دار نشدن آریو رو به حضانت نگرفته بودن؟ حالا که خدا بهشون دو قلو داده بود دیگه چه نیازی به آریو داشتن آره آریو به خاطر عضوهای جدید به طرز غیر منطقی بهم ریخته بود... - نه آقای علوی... ولی وقتی اون‌ها چیزی نمیگن دلیل نمیشه من خودم نفهمم اگر بتونم دوباره برگردم... اه نمی‌دونم. آریو به چهره آقای علوی خیره شد بینی عقابی آقای علوی توی چهره نیم رخش خودنمایی بیشتری داشت؛ اما از روبه رو زیاد جلب توجه نمی‌کرد - پس یه نفر با خواهر و برادرش کنار نمیاد. آریو با شنیدن لفظ خواهر و برادر گیج شد و نگاهش رو به مغازه‌هایی که با سرعت نسبی از کنارشون می‌گذشتن منحرف کرد جالب شد... - یعنی بابا انقدر ذوق داشت که به شما هم زنگ زد و به این سرعت خبرها رو رسوند؟ طاهر موهای آریو رو بهم ریخت و با خنده گفت: یادت باشه بابات اول رفیق من بوده بعد بابای تو بعدش هم معلومه که ذوق داره! ولی ظاهراً ما یه اشتباه بزرگ کردیم. آریو موهاش رو صاف کرد و با تعجب پرسید: - چه اشتباهی؟ طاهر درحالی که دنده عوض می‌کرد گفت: - گاهی با خودم میگم شاید اصلا نباید می‌ذاشتیم تو دوباره وارد محیط خونه بشی سنت هم خیلی زیاد نبود توی چهارسالگی خیلی راحت می‌تونستی خونه رو فراموش کنی یه مدرسه جدا یه شهر جدید اون وقت راحت با پدر و مادرت کنار می‌آمدی... کار ما درست نبود و روی زندگی تو هم تاثیر زیادی گذاشت. آریو که زنگ خطری توی ذهنش به صدا درآمده بود اونا که نمی‌خواستن بیرونش کنن؟ ناخودآگاه گوشه ابروش رو به بازی گرفت و گفت: - شما که نمی‌خواید چنین کاری رو بکنید؟ نه؟ اصلا این چه ربطی به موضوع الان داره؟ طاهر با آرامش ماشین رو نزدیک پارک خاموش کرد و دستش رو روی فرمون گذاشت. - ربطش همینه بچه! تا تقی به توقی خورده خیال برگشتن به سرت زده فکر می‌کنی همه چیز بچه بازیه؟ وقتی تو وارد یه خانواده میشی دیگه مهم نیست که از کجا آمدی اون دیگه خانواده تو شده پدر و مادری که این همه سال زحمت کشیدن و بزرگت کردن و تو چی؟ با یه ذره سختی کلا دست از خانواده‌ات می‌خوای بکشی! هجوم تمام این حرف ها و انگشت اتهامی که به سمت آریو گرفته شده بود بدجوری خلقش رو تنگ می‌کرد الان نه تنها حس اضافه بودن داشت بلکه حس این که بی‌لیاقت هم هست بهشون اضافه شده بود - آقای علوی من... طاهر حرف آریو رو قطع کرد و با لحن جدی تری ادامه داد: - هیس! فعلا من حرف می‌زنم، آریو می‌دونم فکر می‌کنی حالا که میعاد و رویا بچه دار شدن قرار تو دیگه فراموش بشی درحالی که اون دوتا تمام این چند ماه علاوه بر استرس بارداری سخت مادرت با نق نق های جناب عالی هم ساختن پس بیشتر از این پدر و مادرت رو اذیت نکن و سعی کن به جای این که بار اضافه باشی بهشون کمک کنی! آریو درحالی که سرش رو پایین انداخته بود و با لب و لوچه آویزون باشه‌ای زمزمه کرد و به بازی انگشت‌هاش خیره شد. شاید واقعا برگشتنش فکر خوبی نبود یه جورایی آقای علوی راست می‌گفت؛ ولی هنوز هم آریو از عضوهای جدید متنفر بود. طاهر دستش رو روی شونه آریو گذاشت و اینبار برعکس قبل مهربون تر ادامه داد: - ببین آریو زندگی قراره پر از موقعیت های سخت باشه منم می‌دونم چقدر برات سخت بوده ایرادی نداره که احساسات عجیبی داشته باشی حس معذب بودن بهت داده! ولی قرار نیست سر هر موقعیت سخت دست به فرار کردن بزنیم مگه نه؟ آریو درحالی که همچنان نگاهش روی انگشت‌هاش بود و گرمای دست آقای علوی رو روی شونه‌‌اش حس می‌کرد سرش رو تکون داد و هومی زمزمه کرد. طاهر لبخندی زد خوب انگار این مورد هم با موفقیت انجام شده بود. #ما_اسطوره_نیستیم
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...