رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود

  1. ساعت گذشته
  2. اینم از این نصف فصل سیزدهم رو الان میزارم فصل سیزدهم خانه ای پر از عشق: خانه کوچک هانا و یزدان حالا پر از رنگ و زندگی شده بود . دیوار ها با نقاشی های کودکانه؛ آیلین تزیین شده بودند،خورشید های های زرد، گل های آبی و آدمک هایی که با لبخند های بزرگ فضای خانه را پر از شادی می کردند. هر گوشه خانه نشانی از عشق بود روی میز آشپز خانه لیوان های رنگی و شیرینی های خانگی هانا قرار داشت. در اتاق نشیمن قفسه ای پر از کتاب های داستانی و نقشه های معماری یزدان دیده می شد. پدر اتاق آیلین عروسک های کوچک و لباس های رنگا رنگ دنیایی پر از خیال ساخته بودند. شب ها خانواده سه نفره شأن کنار هم جمع می شدند.
  3. پارت صد و شصت و نهم رفتیم دم در اتاق و دیدم که یه دختر با موی بور بلند و یه پیراهن قرمز پست میز نشسته. پوریا رفت سمتش و سرش و بوسید و گفت: ـ چیکار می‌کنی المیرای من؟! دختره با ناراحتی نگاش کرد و گفت: ـ پس چرا اینقدر دیر اومدی عمو؟؟ من گفتم برام تولد نگیرن تا تو برسی! موهاشو گذاشتم پشت گوشش و گفت: ـ دیدی که بخاطر تو رسیدم عزیزم! چی کشیدی ببینم؟ ورقه نقاشیشو نشون داد و با ذوق گفت: ـ این منم ، اینم تویی عمو! پوریا گفت: ـ وای چقدر خوشگله! آفرین عزیزم... یهو با خجالت به من نگاه کرد و زیر گوشش پوریا یه چیزی گفت که من رفتم جلو و صورتش و نوازش کردم و گفتم: ـ چی پچ پو می‌کنی کوچولوی خوشگل؟! گفت: ـ نمی‌دونستم که عمو پوریا زنش هم میاره وگرنه تو نقاشیم میکشیدمش! منو پوریا جفتمون خندیدیم و پوریا گفت
  4. « کایان » وقتی به قلعه رسیدیم، آدریان و لورن، ویلیام را تا اتاقش همراهی کردند. می‌خواستم دنبال طبیب بفرستم که لورا زودتر از من حرکت کرد. همه‌مان در اتاق جمع شده بودیم که طبیب وارد شد و بی‌درنگ بالای سر ویلیام رفت. زخم‌ها عمیق بودند، اما نگاه ویلیام هنوز همان بود؛ محکم… لجباز. در همان لحظه، در باز شد. شاهدخت. برای یک ثانیه، نفس‌ها حبس شد. همه ایستادیم و احترام گذاشتیم. او چیزی نگفت؛ فقط به کار طبیب خیره بود و با تکان کوتاه سرش، اجازه داد بنشینیم. خواست برود. نمی‌دانم چرا، اما قبل از آن‌که فکر کنم، صداش زدم. وقتی برگشت، نگاهم را پایین انداختم و گفتم: « شاهدخت… امشب می‌خواهیم دور هم جمع شویم. برای پیروزی. اگر بمانید… باعث افتخار ماست. » چند ثانیه سکوت افتاد. آن‌قدر که صدای نفس ویلیام هم شنیده می‌شد. بعد— « می‌آیم. » سرم را بالا آوردم. قبول کرده بود. و همان‌جا فهمیدم… این جشن، فقط برای پیروزی نبود. برای چیزی بود که تازه داشت شکل می‌گرفت. « جشن شبانه. شاهدخت » تالار بزرگ قلعه با نور مشعل ها روشن شده بود. بوی نان تازه، گوشت بریان و شراب گرم در فضا پیچیده بود؛ بویی که فقط بعد از زنده ماندن از یک نبرد واقعی حس میشد. سربازان خسته اما خندان، روی صندلی ها نشسته بودند. زره ها کنار گذاشته شده بود، شمشیرها به دیوار تکیه داشت و برای اولین بار در شب، صدای خنده بلند از میان دیوارهای سنگی قلعه بالا می رفت. وقتی وارد شدم، صداها برای لحظه ای قطع شد. همان سکوت آشنای همیشگی. اما این بار... نمی خواستم بزارم طول بکشه. شلنم رو از روی شانه هام برداشتم و به یکی از ستون ها سپردم. این حرکت کوچک، برای آن ها معنای بزرگی داشت. گفتم: « امشب، شاهدخت نیستم. امشب... فقط یکی از شماها هستم که زنده مانده. » زمزمه ای از تعجب و لبخند در جمع پیچید. کایان اولین کسی بود که خندید. « پس می تونیم نفس بکشیم؟ » نگاهش کردم، ابرو بالا انداختم و گفتم : « فقط امشب. از فردا دوباره همان شاهدختم. » خنده واقعی، این بار بلندتر. میرا جامش را بالا اورد. « به دیواری که ایستاد. » سایلا آرام اضافه کرد: « و به کسانی که ایستادند. » لورن محکم گفت: « و به فرمانده هایی که عقب نکشیدند. » جام ها بالا رفت. فلز به فلز خورد. صدا... گرم بود.
  5. فریاد دشمنان کم کم در هم شکست. نظم شان پاشید و صف هایشان مثل موجی شکسته عقب نشست. آدریان با ضربه ای سنگین، پرچم فرمانده ی دشمن را پایین کشید و همان لحظه، تردید در چشمانشان افتاد. میرا با فرمان های دقیق، آخرین شکاف ها را بست. سایلا و کایان تیرانداز ها را عقب راندند و نایرا ضربه ی نهایی را وارد کرد. دشمن دیگر توان حمله نداشت. شیپور این بار با صدایی متفاوت نواخته شد؛ بلند، کشیده، پیروز. سپاه دشمن عقب نشینی کرد و سایه هایشان در مه گم شد. دیوار شمال شرقی... ایستاده بود. دست هایم را آرام روی لبه ی دیوار گذاشتم و برای اولین بار از اغاز نبرد، نفس راحتی کشیدم. به میدان نگاه کردم؛ پرچم سرزمینم هنوز بر فراز دیوار، استوار ایستاده بود. نگاهم را چرخاندم تا فرماندهان وفادارم را ببینم. همه بودند... جز یک نفر. دوباره دقیق نگاه کردم ؛ میان سربازان، عقب تر از ویلیام ایستاده بود. لورن، همان که برای برگرداندن ویلیام به قلعه فرستاده بودم. خیالم راحت شد، که سالمه. با صدایی رسا گفتم: « قلعه حفظ شد. کارتان عالی بود. » فریاد پیروزی سربازان، آسمان شب را شکافت. زخمی ها را به داخل قلعه منتقل کردند. من هم از دیوار پایین امدم و به سمت قلعه حرکت کردم. وقتی به داخل قلعه رسیدم، مسیر اتاقم را در پیش گرفتم. اما پیش از آن‌که به راهرو برسم، صداهایی از اتاق ویلیام به گوشم خورد. گفت‌وگوهای آرام، صدای فلز، و نفس‌هایی که هنوز بوی میدان می‌داد. ناخواسته قدم‌هام کُند شد. به سمت صدا رفتم و در را کمی باز کردم. همه آن‌جا بودند. فرماندهان… و طبیب که بالای تخت ایستاده بود و زخم‌های ویلیام را پانسمان می‌کرد. با ورودم، همه فوراً بلند شدند. نگاهم از ویلیام جدا نشد؛ از دست‌ و پهلوی خون‌آلودش، از چهره‌ی رنگ‌پریده اما ایستاده‌اش. بی‌آن‌که حرفی بزنم، سرم را به نشانه‌ی اجازه تکان دادم. دوباره نشستند. صداها برگشت، اما سنگین‌تر. خواستم بیرون برم. این‌جا… جای من نبود. درست همان لحظه— « شاهدخت. » ایستادم. برگشتم. کایان بود. نگاهش را بالا نیاورد؛ سرش را پایین انداخته بود، درست همان‌طور که خط قرمز میان فرمانده و شاهدخت نباید شکسته می‌شد. لبخند محوی، ناخواسته، گوشه‌ی لبم نشست.
  6. با فرمان درست نیرو ها، تونستم فاصله ها را محکم نگه دارم و سپاه دشمن را عقب بزنم. میرا و سایلا با دقت نیروها را هدایت می کردند؛ هر کسی جای خودش را پیدا کرده بود. یک لحظه دشمن دوباره هجوم آورد و دیوار لرزید، اما ویلیام و کایان با تمام توان مقابله می کردند. چشمانم را تیز کردم و دستور دادم : « نیرو ها محکم بایستید! هیچ کس عقب نکشد! » همان لحظه، یک سایه بزرگ از سمت چپ حمله کرد، میدونستم اگر آن ها موفق بشن، خط ما فرو می ریزد. پس با تمام توان، صدایم را بلند کردم : « نایرا، میرا و سایلا به سمت چپ حرکت کنید! ویلیام را پوشش دهید! » ویلیام، حتی با زخم و خستگی، لبخند محوی زد و دوباره شمشیرش را بالا آورد. این لحظه، لحظه ای بود که نشان داد اعتماد، تنها با ایستادن و دفاع کردن ساخته میشه. ولی من دیگر نمی‌تونستم اجازه بدم او در میدان بمونه، پس به لورن دستور دادم تا او را به قلعه باز گرداند. لورن بی درنگ حرکت کرد، شمشیرش را با دقت در دست گرفت و به سمت ویلیام دوید. او با سرعت و مهارت، دشمنانی که تهدیدش می‌کردند را کنار زد و مسیر بازگشتی برای ویلیام باز کرد. ویلیام، حتی با زخم و خستگی، قدم به قدم عقب می‌رفت، اما نگاهش هنوز پر از اراده بود؛ نگاهش به من بود، و من فهمیدم که فهمیده باید به او اعتماد کنم… و او هم هنوز به فرمان من پایبند بود. در همان لحظه، صدای شیپور دوباره بلند شد؛ این بار، نوید پیروزی نبود، بلکه هشدار تازه‌ای بود. سایه‌های دشمن هنوز در اطراف قلعه پراکنده بودند و هر اشتباه کوچک می‌تونست هزینه‌ای سنگین داشته باشه. چشمم به ویلیام دوخته شده بود. وقتی به پشت دیوار رسید، نفسش بریده بود، اما ایستاده بود. لبخند محوی به او زدم و زمزمه کردم: « خوبه که زنده‌ای، فرمانده.» او سرش را کمی خم کرد و با لبخندی خسته ولی مصمم پاسخ داد: « اطاعت می‌شود… شاهدخت.» از بالای دیوار، میدان را زیر نظر گرفتم. دشمن هنوز می‌آمد، اما حالا ما متحد و منظم بودیم. این نبرد، فراتر از شمشیر و سپر بود؛ این نبرد، امتحان اعتماد و وفاداری بود. حالا که ویلیام به قلعه برگشته بود به آدریان دستور دادم تا با سپاهش به میدان بره تا در این جنگ پیروز بشیم. آدریان با شنیدن دستور، سرش را محکم تکان داد و با سپاهش به سمت میدان هجوم برد. نیروهایش با نظم و قدرت، فاصله‌ها را پر کردند و دشمن را تحت فشار گذاشتند. میرا، سایلا و نایرا نیز خطوط دفاعی را محکم نگه داشتند و نیروها را هدایت می‌کردند. ویلیام هنوز کنار دیوار شمال شرقی ایستاده بود، نفس نفس‌زنان، اما آماده بود تا دوباره وارد میدان بشه. نگاهش به من بود؛ نگاهش پر از وفاداری و اعتماد به فرماندهی‌ام. برای یک لحظه، همه ترس‌ها و دردهای او در کنار هم معنی پیدا کردند: اینجا فقط یک نبرد برای قلعه نبود، بلکه آزمونی بود برای اعتماد، وفاداری و ایستادگی فرمانده هانم. صدای فریاد و برخورد شمشیرها به فلز، همچنان گوش‌هام رو کر کرده بود، اما قلبم آرام‌تر شد؛ چون حالا میدان را نه با ترس، بلکه با هماهنگی و اتحاد اداره می‌ کردم. و این تنها شروع پیروزی ما بود…
  7. ویلیام جلوتر از بقیه ایستاده بود، اما شمشیر دشمن دوباره پهلویش را هدف گرفته بود. شمشیر به او خورد، ولی زمین نخورد. اما زانوهایش کمی خم شد و نفسش بریده شد. قلبم در سینه می جهید؛ می دونستم اگر او بیفتد، دیوار شمال شرقی سقوط می‌کنه و همه چیز از بین می رود. چشمانم را تیز کردم و فریاد زدم: « نیروها، عقب نکشید! خط را حفظ کنید! » اما نمی تونستم نگام رو از ویلیام بردارم. او دوباره شمشیرش را بالا آورد، حتی با دست لرزان و خون روی زره اش. هر ضربه ای که میزد، بیشتر از قبل نشان میداد که فرمانده ای است که حتی در لحظه مرگ، وفادار می ماند. دلشوره و خشمم همزمان بالا گرفت. دلم میخواست به میدان برم و به او کمک کنم، اما هر تصمیم عجولانه می تونست کل میدان را نابود کنه. پس ایستادم و دستور دادم: « میرا، نیروهای سمت چپ را تقویت کن. سایلا، قوس شمالی را محکم نگه دار. نایرا، آماده هرگونه پشتیبانی باش! » صدای فریاد ها و برخورد شمشیر ها به فلز ها گوش هام رو کر کرد، اما نگاه ویلیام همان بود: خستگی و درد در چشم هاش، اما همچنان آماده ی نبرد. در آن لحظه فهمیدم... اعتماد واقعی، یعنی ایستادن، حتی وقتی مرگ جلویت ایستاده است. ویلیام دوباره به سمت دشمن حمله کرد، شمشیرش لرزان اما مصمم. خون روی زره‌اش برق می‌زد و نفسش تند شده بود، اما عقب نمی‌کشید. لحظه‌ای با خودش می‌جنگید؛ هر ضربه‌ای که می‌زد، برای حفظ دیوار بود و برای اثبات وفاداری‌اش. چشمانم را تیز کردم و قلبم فشرده شد. « این بار… تو تنها نیستی، ویلیام.» در دل گفتم، اما نمی‌تونستم پایین برم. باید اعتمادش را می‌دیدم، اما از میدان دور نمی‌شدم. به کایان نگاه کردم و دستور دادم: « کایان با سپاهت به میدان جنگ برو! » به سرعت سرش را سمتم چرخاند « اطاعت شاهدخت » کایان با سرعت سپاهش را هدایت کرد و به سمت خط مقدم هجوم برد. به ویلیام نگاه کردم، هر لحظه ممکن بود زمین بخورد، اما ایستا ده بود، مثل صخره ای در میان طوفان.
  8. شمشیرم هنوز بالا بود که ضربه‌ای سنگین به پهلوم نشست. نفس از سینه‌ام پرید، اما اجازه ندادم قدمی عقب برم. درد مثل آتش زیر زره‌ام پیچید، ولی فریاد نکشیدم. اگر فرمانده فریاد می‌زد، خط مقدم می‌شکست. دندان‌هایم را روی هم فشردم و دوباره حمله کردم. خون گرم روی دستم لغزید؛ نمی‌دانستم مال من است یا دشمن. فرقی هم نداشت. از بالای دیوار، فریادی آمد: « نردبان‌ها! » نگاهم تیز شد. دشمن نقشه‌اش را عوض کرده بود. اگر نردبان‌ها بالا می‌آمدند، دیوار فقط سنگ نبود… آخرین مرز بود. شمشیرم را بالا گرفتم و با صدایی که حتی خودم را شگفت‌زده کرد، فریاد زدم: « نذارید به دیوار برسند! » و آن‌جا بود که فهمیدم… این جنگ، دیگر فقط برای قلعه نیست. برای اعتماد است. برای همان یک نگاه سرد از بالای دیوار. « شاهدخت » بالای دیوارِ ضلع شمال شرقی ایستاده بودم و به پایین نگاه می‌کردم. برای لحظه‌ای حس کردم ویلیام نگاهم می‌کند. چشم‌هایم را روی هم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. می‌دونستم تنبیه سختی براش در نظر گرفته‌ام، اما او باید ثابت می‌کرد هنوز می‌تونم بهش اعتماد کنم. دوباره به میدان نگاه کردم. جنگ بالا گرفته بود، اما تا این‌جا نتیجه خوب بود؛ بیشترشان عقب رفته بودند. تا این‌که دیدم. ضربه‌ای به پهلوی ویلیام نشست. خون در رگ‌هایم جوشید. دستام آن‌قدر محکم مشت شد که بند انگشتام سفید شد. برای اولین بار، وسوسه شدم خودم وارد میدان شوم. اما شاهدختی که احساساتش را رها کند، پیش از جنگ شکست خورده است.
  9. «ویلیام» با سپاهم از قلعه خارج شدم. صدای شیپور سوم هنوز در گوشم می‌پیچید که شمشیرم را محکم‌تر در دست گرفتم. باد سرد شب به صورتم می‌خورد و بوی آهن و اضطراب در هوا پیچیده بود. خط مقدم همیشه جای آدم‌های مطمئن بود… یا آن‌هایی که چیزی برای از دست دادن نداشتند. نگاهم را به دیوارهای شمال‌شرقی دوختم؛ سایه‌های دشمن پشت مهِ تاریک شب حرکت می‌کردند. کم‌کم صداهایشان واضح‌تر می‌شد؛ زره‌هایی که به هم می‌خورد، زمزمه‌هایی که به فریاد نزدیک می‌شد. سربازها پشت سرم صف کشیده بودند. هیچ‌کس حرف نمی‌زد، اما می‌دانستم نگاهشان به پشتم است. اگر می‌لغزیدم، همه می‌لغزیدند. نفس عمیقی کشیدم و فریاد زدم: «سپرها بالا! فاصله رو حفظ کنید!» صدای فلز روی فلز، مثل ضربان قلبم تند شد. لحظه‌ای، بی‌اختیار تصویر شاهدخت در ذهنم نقش بست؛ آن نگاه سرد، آن جمله‌ی بی‌رحمانه: «ثابت کن هنوز ارزش اعتماد را داری.» اعتماد… کلمه‌ای که در این قلعه، به قیمت جان تمام می‌شد. اولین تیرها از دل تاریکی پرتاب شدند. فریاد «سپر!» در هوا پیچید و ثانیه‌ای بعد، برخورد تیر با فلز سپرها گوش‌ها را کر کرد. یکی از سربازها لغزید، اما دستش را گرفتم و کشیدمش بالا؛ حق نداشتم حتی یک نفر را از دست بدهم. دشمن ناگهان هجوم آورد. فاصله‌ها شکست، شمشیرها بیرون کشیده شد و میدان نبرد به جهنم تبدیل شد. ضربه زدم، جاخالی دادم، دوباره ضربه زدم. زمان معنا نداشت؛ فقط صدا، خون و نفس‌های بریده. در میان آشوب، برای لحظه‌ای سرم را بالا گرفتم. روی دیوار، میان شعله‌های مشعل‌ها، سایه‌ای ایستاده بود. حتی از آن فاصله هم می‌شد حضورش را حس کرد. شاهدخت. نمی‌دانستم نگاهم را می‌بیند یا نه، اما همان یک لحظه کافی بود تا بفهمم عقب‌نشینی وجود ندارد. شمشیرم را بالا بردم و فریاد زدم: «عقب نمی‌کشیم! این دیوار سقوط نمی‌کنه!» با تمام توانم حمله کردم.
  10. امروز
  11. « شاهدخت » این بار دیگر تنها نبودم، اما در دل میدونستم که هر تصمیم و هر حرکت می تونه سرنوشت همه رو تغییر بده. همه طبق دستور به اتاق جلسه رفتند. شنل تیره ام را روی شانه هایم انداختم و به دنباله شان حرکت کردم. به تک تک آن ها نگاهی گذرا انداختم؛ که نه تشویق بود، نه تهدید... فقط حکم بود. روی صندلی بالای میز نشستم. آدریان نقشه را روی میز کوبید و گفت : « دشمن در ضلع شمال شرقیه. سریع تر از پیش بینی. » اخمی میان ابروهایم نشست و با دقت گوش دادم. کایان با دندان های بهم فشرده ادامه داد: « اگر همین حالا حرکت نکنیم، تا طلوع خورشید، دیوار دوم سقوط میکند. » فریاد می‌خواست از سینه‌ام بیرون بزند. اما شاهدختی که فریاد می‌زد، پیش از جنگ شکست خورده بود. سرم را بالا آوردم. قلبم زیر شنل تیره‌ام تند می‌زد، اما همه نگاه‌ها روی من بود… نگاهم روی ویلیام مکث کرد هیچ کس نفس نمی کشید. با صدایی آرام ولی محکم و بی رحم گفتم : « فرمانده ی خط مقدم میشی. » یک قدم جلو آمد. « اطاعت می شود. شاهدخت. » لبخند محوی بر لبانم شکل گرفت اما زود پاکش کردم و گفتم : « پس ثابت کن هنوز ارزش اعتماد را داری. » همان لحظه، صدای شیپور جنگ بار سوم در اتاق پیچید و دیوارها گویی لرزیدند.
  12. خب دوستان این داستان تموم شد امیدوارم خوشتون بیاد
  13. صبح‌های جمعه، خانواده‌ی کوچکشان به پارک می‌رفتند. پویا دوچرخه‌سواری می‌کرد، نازنین کتاب می‌خواند و هلیا بازی می‌کرد. - شب‌ها کنار پنجره می‌نشستند و باران را تماشا می‌کردند. - گاهی سفرهای کوتاه به شهرهای شمالی یا کویر می‌رفتند و هر بار خاطره‌ای تازه می‌ساختند. این لحظه‌های ساده، برایشان از هر موفقیت بزرگی ارزشمندتر بود. --- سال‌ها گذشت، اما عشق پویا و نازنین نه‌تنها کم نشد، بلکه عمیق‌تر شد. آن‌ها یاد گرفتند که عشق یعنی: - حمایت از رویاهای یکدیگر - ایستادگی در برابر سختی‌ها - ساختن خانواده‌ای پر از عشق و امید وقتی به گذشته نگاه می‌کردند، می‌دیدند که همه چیز از یک نگاه ساده در کتابخانه شروع شد؛ نگاهی که زندگی‌شان را برای همیشه تغییر داد.
  14. در همان زمان، نازنین اولین مجموعه شعرش را منتشر کرد. کتابش با استقبال زیادی روبه‌رو شد و حتی در چند جشنواره ادبی تحسین شد. پویا در مراسم رونمایی کتاب، با غرور در کنار همسرش ایستاده بود و زیر لب گفت: «می‌دونستم روزی همه دنیا می‌فهمن چه قلب بزرگی داری.» --- چند سال بعد، زندگی‌شان رنگ تازه‌ای گرفت؛ آن‌ها صاحب یک دختر شدند. اسمش را هلیا گذاشتند. - پویا هر شب برای هلیا قصه می‌گفت، قصه‌هایی که خودش می‌ساخت. - نازنین برایش شعرهای کودکانه می‌خواند. - خانه‌ی کوچکشان پر از صدای خنده‌ی کودکانه شد. هلیا برای آن‌ها نماد عشقشان بود؛ گویی همه‌ی سختی‌ها و تلاش‌ها ارزشش را داشت تا به این لحظه برسند. ---
  15. لحظه‌های سختی که تجربه می‌کرد: - ساعت‌های طولانی پشت میز، در حالی که کلمات حاضر نبودند روی کاغذ بیایند. - بازنویسی‌های بی‌پایان؛ هر بار که فکر می‌کرد متن کامل شده، دوباره ایرادی تازه پیدا می‌کرد. - فشار ذهنی برای رساندن داستان به اوج، بدون از دست دادن صداقت و احساس. - نگاه‌های اطرافیان که گاهی پر از تردید بود: "آیا واقعاً می‌توانی کتابت را تمام کنی؟" - تنهاییِ نویسنده؛ جایی که فقط خودش و صفحه‌ی سفید باقی می‌ماندند. اما همین سختی‌ها، نازنین را به نویسنده‌ای مقاوم‌تر تبدیل کردند. او یاد گرفت که الهام همیشه ناگهانی نمی‌آید، بلکه باید با صبر و پشتکار ساخته شود. هر جمله‌ای که از دل تاریکی بیرون کشید، چراغی شد برای ادامه‌ی مسیر.
  16. گاهی دوران کار کردن برای پویا مثل عبور از مسیری پرسنگلاخ بود. صبح‌های زود با خستگی بیدار می‌شد، در حالی که هنوز خواب در چشمانش سنگینی می‌کرد. مسیر طولانی تا محل کار، فشار کاری زیاد، و توقعات بی‌پایان مدیران، همه مثل بار سنگینی روی شانه‌هایش می‌نشست. لحظات سختی که تجربه می‌کرد: - ساعت‌های طولانی پشت میز، بدون فرصتی برای نفس تازه کردن. - پروژه‌هایی که باید در زمان کوتاه تحویل می‌داد، و اضطرابِ نرسیدن به موعد مقرر. - احساس تنهایی در میان جمع، وقتی کسی سختی‌هایش را نمی‌دید. - تردیدهای درونی: آیا این تلاش‌ها ارزشش را دارد؟ آیا آینده‌ای روشن در انتظار است؟ اما همین لحظات سخت، پویا را ساختند. او یاد گرفت چگونه در فشار، آرام بماند؛ چگونه از شکست‌ها درس بگیرد؛ و چگونه امید را حتی در تاریک‌ترین روزها زنده نگه دارد. آنها در کنار هم خوشبخت بودند و زندگی شأن پر از امید و شادی بود. نوشتن کتاب برای نازنین مثل راه رفتن در مسیری طولانی و پرپیچ‌وخم بود. هر صفحه‌ای که می‌نوشت، با خودش جنگی تازه داشت؛ جنگی میان خستگی و اشتیاق، میان تردید و امید.
  17. پویا رویای ساختن یک پل بزرگ داشت؛ پلی که نامش در تاریخ بماند. - نازنین رویای انتشار مجموعه‌ای از شعرهای عاشقانه داشت؛ شعرهایی که الهام گرفته از زندگی مشترکشان بود. هر شب کنار هم می‌نشستند و درباره‌ی آینده حرف می‌زدند. گاهی نقشه‌های پویا روی میز پهن بود، گاهی دفترچه‌ی شعر نازنین. آن‌ها یاد گرفتند که عشق یعنی حمایت از رویاهای یکدیگر. --- - صبح‌ها پویا برای نازنین چای درست می‌کرد. - نازنین برای پویا یادداشت‌های کوچک عاشقانه می‌گذاشت. - گاهی با هم فیلم‌های قدیمی می‌دیدند و تا نیمه‌شب می‌خندیدند. - گاهی فقط سکوت می‌کردند و به باران پشت پنجره گوش می‌دادند. این لحظه‌های کوچک، ستون‌های عشقشان بودند. پویا بعد از سال‌ها تلاش، توانست در یک شرکت بزرگ مهندسی پروژه‌ای مهم را بر عهده بگیرد؛ طراحی پلی مدرن که قرار بود دو بخش شهر را به هم وصل کند. این پروژه برای او مثل تحقق یک رویا بود. شب‌ها تا دیروقت روی نقشه‌ها کار می‌کرد، اما هر بار که خسته می‌شد، نازنین با یک فنجان چای و لبخندش انرژی دوباره به او می‌بخشید.
  18. پارت شش *** (دارا) در تالار باشکوه شورا، ایستاده بودم. به عنوان پادشاه. نگاه‌های متفکر و بعضاً نگران اعضای شورا، سرداران و مشاورانم را حس می‌کردم. همه منتظر بودند تا ببینند قرار است چه فرمانی صادر شود. هوا سنگین بود، اما نه از ترس، که از هیجان تصمیمی که گرفته بودم. با صدایی رسا و قاطع گفتم: “بزرگان و یاران وفادار من، امروز اینجا جمع شده‌ایم تا از مسائلی فراتر از قلمرو و لشکر سخن بگوییم. موضوعی که به قلب و آینده این پادشاهی مربوط می‌شود: ازدواج من.” انتظار سکوت را داشتم، اما نه این سکوت مرگبار. سپس نام او را بر زبان آوردم: لیا. همانطور که پیش‌بینی می‌کردم، موجی از حیرت در تالار پیچید. لیا، دختری از مردم عادی، که عشقش قلب مرا تسخیر کرده بود. این انتخاب، برای بسیاری، غیرمنتظره و شاید غیرقابل قبول بود. و البته، صدای مادرم، مثل همیشه، اولین اعتراضی بود که شنیدم: “دارا! این چه حرفی است؟ آیا با انتخاب خود، اعتبار این خاندان و سنت‌های ما را زیر سوال نمی‌بری؟ لیا؟ او شایسته این جایگاه نیست!” لحن تند و قاطع او، حتی در آن جمع، مرا تکان نداد. سعی کردم خونسردی‌ام را حفظ کنم. امیر، سردار همیشه همراهم، با نگاهی زیرکانه به من اشاره کرد که برخی از اعضای شورا، رنگشان پریده است. لبخندی کوچک بر لبانم نشست، اما سریع آن را کنترل کردم. باید جدی می‌بودم. مادرم، با لحنی تهدیدآمیز، نزدیک شد و در گوشم نجوا کرد: “اگر از این تصمیم برنگردی، بدان که دیگر روی حمایت من حساب نباید بکنی. آوا، دختر دایی‌ات، انتخاب شایسته‌تری است. او از خونی والا و خانواده‌ای قدرتمند است و این ازدواج، جایگاه تو را محکم خواهد کرد.” او سپس با صدایی بلندتر، دستور خروج اعضای شورا را صادر کرد و گفت که باقی حرف های من با او “مسئله شخصی” است. بعد از خروج آن‌ها، با وقار از جا برخاستم. نگاه مستقیم و قاطع من، نشان از عزمی راسخ داشت. گفتم _ “من اینجا نیامده‌ام تا اجازه بگیرم، بلکه آمده‌ام تا اعلام کنم. تصمیم من برای ازدواج با لیا، قطعی است. این انتخاب قلب من است، نه تحمیلی از سوی سنت‌ها یا فشارهای بیرونی.” به او یادآوری کردم: “پادشاهی که دلش خوش نباشد، هرگز نمی‌تواند مردمانش را خوشبخت کند. من راه و رسم خود را انتخاب کرده‌ام.” سپس قاطعانه گفتم: “من از تهدیدهای شما واهمه‌ای ندارم. پشتیبانان من، امیر و مردمان این سرزمین هستند. من به تنهایی هم از انتخابی که کرده‌ام، دفاع خواهم کرد. مثل اینکه فراموش کرده اید که ما که بودیم و چطور به قدرت رسیدیم؟ من و شما یا حتی اوا هم خون اشرافی ندارد. اصلا چیزی به اسم خون اشرافی وجود ندارد هرکه بیشتر تلاش کند به قدرت میرسد و هرکه به قدرت رسد پادشاهی میکند.” نگاهم را به چشمان مادرم دوختم و با جدیت تمام گفتم: “و بدانید، اگر کوچکترین تلاشی برای آزار لیا صورت گیرد، با تمام قدرت این پادشاهی، با شما برخورد خواهم کرد. من از نقشه‌های پنهانی شما آگاهم و اجازه نخواهم داد عشق من قربانی جاه‌طلبی‌های شما شود.” بدون اینکه منتظر پاسخی از او باشم، تالار را ترک کردم. میدانستم که این تازه آغاز یک مبارزه بزرگ است، اما با قلبی استوار و عشقی که چراغ راهم بود، آماده بودم تا برای آنچه درست می‌دارم، بجنگم.
  19. ساندویچ چهل🩸 از ماشین پیاده شدم و به طرف ساختمون پا تند کردم. نم‌نم بارون شروع به باریدن کرده بود. صدای کشیده شدن لاستیک‌های ماشینم رو از پشت‌سر شنیدم و غر زدم: - واسه همین نمی‌ذارم رانندگی کنی. برخلاف تصورم، ساختمون شورای محلی اصلا جای ساکتی نبود. وقتی از در شیشه‌ای رد شدم، لابی و میز پذیرش رو دیدم. پرچم بریتانیا به همراه گلدون‌های کوچیک روی میز بودن و زنی که اون پشت ایستاده بود، موهای روشنی داشت که پشت سرش جمع کرده بود. بازرس با زن خوش و بش کرد و بعد، به طرف آسانسور رفت. من از راه‌پله استفاده کردم. طبقه سوم که آسانسور ایستاد، من هم پشت دیوار منتظر بودم. بازرس از راهرو رد شد و در این حین، برای همکارهاش هم دست تکون داد. - احوالت چطوره باب؟ - اوه رزی! چه رنگ‌موی قشنگی! - کلکسیونت کامل شد بیلی؟ و از این قبیل سوالات مسخره که انگار جواب دادن بهشون، آدم‌ها رو خوشحال می‌کرد. وارد اتاقی شد که کنارش نوشته بود: بخش بازرسی. - خوشحالم که می‌بینمت پسر، الکس گفت امروزو مرخصی گرفتی. بازرس به همکارش چیزی گفت که نشنیدم. بعد کشوی میزش رو باز کرد، کمی طول کشید تا پرونده رو پیدا کنه. کشو رو قفل کرد و کلیدش رو توی جیبش گذاشت. سریع از در فاصله گرفتم. همه چیز تحت‌کنترل به نظر می‌رسید تا اینکه یه زن جوون سد راه بازرس شد. صداشون رو نمی‌شنیدم و نمی‌تونستم بهشون نزدیک‌تر بشم. - خانم؟ با شما هستم، با کی کار دارین؟ به مردی با موهای جوگندمی که این سوال رو ازم پرسیده بود، نگاه کردم. لبخند زدم و گفتم: - برای پیگیری مجوز اینجا بودم، خوشبختانه کارم تموم شد و دارم میرم. مرد که انگار بدش نمی‌اومد توی ساعت کاریش با من لاس بزنه، لبخند زد تا دندون‌های لمینیت شدش رو به رخ بکشه. یک چشمم به بازرس بود که چیزی گفت و زن مقابلش از خنده ریسه رفت. چی اینقدر خنده‌دار بود؟
  20. ساندویچ سی و نه🩸 ویلیام موهای فرفریش رو خاروند و گفت: -‌ چطور می‌تونی اینقدر خونسرد اینو بگی؟ میشه به منم یاد بدی؟ کلارا با لبخندی که ساختگی بودنش توی ذوق می‌زد گفت: - ویل، عزیزم، برو! - شما با من مشکلی دارین؟ نمی‌فهمم چرا هروقت من حرف می‌زنم صورتاتون عصبانی می... هی! من هنوز اینجام! شیشه رو بالا کشیدم و ویل مجبور شد سرش رو از توی ماشین بيرون بکشه. با مشت‌های گِره کرده، به سمت ماشین خودش برگشت. کلارا خندید و گفت: - باید یکم جدی بگیریش. شونه‌ای بالا انداختم. ماشین پشت سرم دستش رو روی بوق گذاشته بود و برنمی‌داشت. کلارا گفت: - جای بدی نگه‌داشتی، راه‌بندون شده! سرم رو به نشونه تفهیم تکون دادم. همچنان به ماشین ویل چشم دوخته بودم. یه ماشین دیگه هم به نشون اعتراض، شروع به بوق زدن کرد. کلارا مدام پشت رو نگاه می‌کرد. با فیافه مضطربش گفت: - نارسی باید حرکت کنی! داری عصبانیشون می‌کنی. در ماشین ویل باز شد و بازرس ازش پیاده شد. نگاهی به ماشین ما انداخت، دکمه کتش رو بست و به طرف ساختمون رفت. سوییچ رو به طرف کلارا انداختم و گفتم: - ماشینو جابه‌جا کن! - تو کجا میری؟ نیشخندی زدم و گفتم: - واقعا فکر کردی به یه بچه‌آدم اعتماد می‌کنم؟
  21. پارت پنج لیا با چشمانی که هنوز برق اشک در آن‌ها بود، به دارا نگاه کرد و گفت: «هنوزم باورم نمیشه. فکر می‌کنم این هم یه رویای دیگه است.» دارا با لبخندی که از چشم‌هایش هم معلوم بود، گفت: «کجا بودی این همه وقت، عشق من؟» لیا کمی دلخور شد و گفت: «جایی نرفته بودم، فقط… فقط فکر می‌کردم تو الان با این جایگاهی که داری، دیگه منو نمی‌خوای.» دارا با قاطعیت و کمی دلخوری گفت: «این چه حرفیه می‌زنی؟ آدم عشقش رو با هیچ چیز عوض نمی‌کنه. من تمام این مدت به دنبال تو بودم .حالا که پیدات کردم عمرا از دستت بدم من به خواسته‌هام می‌رسم، لیا. هیچ‌کس نمی‌تونه جلوی من رو بگیره. دیگه دوری تموم شده. می‌برمت پیش خودم.» لیا لبخندی زد و گفت: «دارا جانم، ممنونم ازت. ولی خانواده‌ات چی؟ مادرت هنوز هم از من متنفره؟» این بار دارا لبخندی زد که سرشار از اطمینان و آرامش بود و گفت: «نگران نباش. هیچ‌کس نمی‌تونه رو حرف من حرف بزنه. من به خواسته‌هام می‌رسم.» دارا دست برد و تره ای از موهای خرمایی و موج دار لیا را که روی شانه اش افتاده بود به عقب فرستاد. در همین حین، امیر دوباره به سمتشان آمد. عینکش، حتی در تاریکی شب، توجه همه را جلب می‌کرد، اما او انگار که اصلا متوجه نگاه‌ها نبود. با همان لحن خسته‌ی شوخی گفت: «تموم نشد؟ خسته شدم از این همه عاشق‌بازی!» دارا رو به لیا کرد و گفت: «دیگه وقتشه. باید بریم. تا دم در خونتون باهات میام.» لیا با قدردانی به او نگاه کرد و قلبش از عشق دارا لبریز شد. *** امیر: (با لحن بامزه) «آره دیگه، ما دو تا دوست قدیمی، داریم نامزدتو می‌بریم خونه! چه داستانی بشه این!» دارا: (به شوخی) «برو بابا امیر! تو فقط دنبال یه بهانه‌ای که ما رو کنار هم ببینی و برای خودت داستان بسازی!» لیا: (با خنده) «راست میگی، امیر همیشه همینطوریه!» امیر: «من؟ من که فقط دارم صحنه رو برای یه پدر عاشق که قراره از عشقش برای بچه هاش بگه ، آماده می‌کنم!» دارا: «خیلی خب امیر! بعدا حسابت رو می‌رسم!» لیا: «اینقدر دعوا نکنید دیگه! بذارید منم یه کم از این هوای خوب لذت ببرم.» امیر و دارا، لیا را تا دم در خانه‌شان همراهی کردند. در طول مسیر، آنقدر با هم شوخی کردند و خندیدند که انگار تمام سال‌های دوری را در چند دقیقه جبران کردند. بعد از اینکه دارا مطمئن شد لیا سالم به خانه‌شان رسیده است، با لبخندی که روی لبانش ماند، به در خانه‌ی آن‌ها خیره شد. امیر با یک ضربه‌ی کوچک به شانه‌اش، او را از فکر بیرون آورد و با لحنی که سرشار از شیطنت بود، گفت: «ای ای… پدر عاشقی! بسوزه پدر عشق!» هر دو با صدای بلند خندیدند و در حالی که شب، آن‌ها را در آغوش گرفته بود، به سمت قصر حرکت کردند.
  22. #پارت16 آقاجون یه داد کشید که همۀ خودمونو جمع کردیم. سردار هم یه دست لباس به آرتین داد و برگشتیم سر مجلس خواستگاری. آقاجون گفت: ـ «نمی‌دونم امشب مادرت با چه امیدی می‌خواد عروست کنه!» منم با لبای برچیده جواب دادم: ـ «عه آقاجون! خو پام گیر کرد به فرش!» مامان هم با حرص توپید: ـ «آقاجون، یه ذره به خواهرش نکشیده، همش مثل بچه‌ی پنج‌ـ‌شش‌ساله دنبال بازیگوشیه!» ساناز که از تعریف مامان خر کیف شده بود پشت چشمی برام نازک کرد، منم از حرص داشتم پوست لبم رو می‌جویدمش. ـ سوگند:«حالا این مارمولکو تعریف می‌کنین؟! اصن نخواستیم شوهر کنیم آقا، مگه زوریه؟!» آرتین که دید این بحثا به نفعش نیست، سریع مجلس رو به دست گرفت و گفت: ـ «ای بابا، چرا بحث می‌کنید؟ من خوبم، برید سر اصل مطلب لطفاً.» جووون، چه لفظ‌قلم حرف زد! خلاصه، اینا حرف زدن و من و آقا داماد هم وسط قاق بودیم. برای مهریه، هزار تا مهرم کردن و یه انگشتر ظریف که روش یه نگین داشت، دستم کردن. قرار شد تا آخر هفته خرید وسایل‌مونو بکنیم و جمعه شبم عقد و عروسی باشه. یه وقت عجله نکردن؟! خدایا، محوم کن! سر یه هفته هم شوهر پیدا کردن واسم، هم خواستگاری اومدن، هم دامادو سوزوندم، هم قراره عروسی کنم! خدا بعدی رو بخیر کنه! با صدای نوشین کنار گوشم از فکر بیرون اومدم. ـ «تو فکری؟!» چشم‌هامو تو حدفه چرخوندم و جواب دادم: ـ «دنبال گه خورم می‌گشتم، پیداش کردم!» با حرص گفت: ـ «جدیداً خیلی بی‌ادب شدیااا!» منم گفتم: ـ «جون بابا، حرص نخور، پوستت چروک میشه، ارسین نمی‌گیرتت‌ها!» نوشین گفت: ـ «تو نگران نباش، می‌گیره! پاشو بیا بریم شام بخوریم.» ـ سوگند:«گشنه‌ها خواستگاری اومدین، دیگه شامتون واسه چی بود؟!» نوشین: ـ «یعنی این مهمون‌نوازیت از پهنا تو حلقم!» سری از روی تأسف تکون داد و رفت سر میز. انگار خیلی گشنه بودن، چون همشون سر میز بودن و فقط من هنوز اینجا مونده بودم. با صدای قار و قور شکمم، دستمو گذاشتم روش و گفتم: ـ «گشنته مامانی؟ صبر کن، الان میرم پرت می‌کنم.» با دو رفتم سر میز، بدون توجه به چشم‌غُره‌ی گشادخان که می‌گفت پیشش بشینم، بین نوشین و ساناز نشستم و با خیال راحت شروع کردم به خوردن. از همون بچگی غذا خوردنم درست‌حسابی نبود، مثِ وحشیا غذا می‌خوردم. الانم آرتین با تعجب نگام می‌کرد، ولی نگاه بقیه عادی بود، چون اخلاقامو خوب می‌شناختن. همون‌طور که قاشقم پر بود تا بذارم دهنم، سرمو به معنی «چیه؟» براش تکون دادم که اخمی کرد و به ادامه‌ی لنبوندنش رسید. *** از صبح چهارتایی (من و گشادخان و ساناز و نوشین) تو خیابون ها ول می‌چرخیم که مثلاً خرید کنیم. نوشین گفت: ـ «توروخدا یه چیزی پسند کنین بریم بابا! بخدا پا نموند برام.» ساناز هم مثل نوشین ادامه داد: ـ «راست میگه دیگه، همه چی رو خریدیم، مونده لباسای شما دوتا که انگار تصمیم ندارین بخرین!» بخاطر حرص خوردنش با سرخوظی جوابش رو دادم: ـ «خواهر گلم، حرف اضافه موقوف! یادته عروسی خودت، تو و اون شوهر سیرابیت کل تهران منو گردوندین؟! … تلافیش در اومد دیه، بریم بخریم.» یا امام‌زاده ساسان! این چرا این‌طوری شد؟! با عصبانیت یه نگاه غضبناک کرد و یهو حمله کرد سمتم. منم زدم رو دنده و گازشو گرفتم! تو پاساژ به اون بزرگی من می‌دویدم، سانازم دنبالم، پشت سر اونم آرتین و نوشین می‌دویدن بلکه بتونن مارو نگه دارن. دقیقاً روبه‌روم قوطی‌های کنسروی بود که به شکل هرم چیده شده بودن. متأسفانه ترمزم برید و… بوووم! خوردم به کنسروها مخم جابه‌جا شد حاجی! درست بالای سرم چهارنفر با خشم فراوون نگام می‌کردن؛ آرتین، ساناز، نوشین و یه پسر جوون که فک کنم صاحب مغازه بود. کمکم کردن بلند شم و آرتین هم خسارتی که به مغازه زده بودم رو پرداخت کرد. نوشین گفت: ـ «بچه‌ها شرمنده، ارسین داره میاد دنبالم، باید برم.» ساناز گفت: ـ «منم تا خونه ببرین، سانای داره گریه می‌کنه، خشایار رو کلافه کرده.» زِکی اینارو باش! مثلاً اومدن با ما خرید کنن که کارای بد بد نکنیم! حالا خوبه ما بچه‌های سر به زیری هستیم، وگرنه که هیچی دیگه! ـ ارتین:«ممنون، زحمت کشیدین. به شوهرای قوزمیتتون سلام برسونین!» رفتن و نذاشتن حتی یه دلِ سیر فحششون بدم! ایــــیش!
  23. اینم از ادامه این داستان یک شب، وقتی پویا خسته و بی‌رمق به خانه آمد، نازنین برایش چای داغ آماده کرده بود و گفت: «می‌دونم خسته‌ای… ولی باور کن همه‌ی این سختی‌ها یه روز خاطره میشه.» پویا با نگاه پر از عشق به او گفت: «تا وقتی تو کنارمی، هیچ سختی‌ای نمی‌تونه منو شکست بده.» -- برای اولین سالگرد ازدواجشان، تصمیم گرفتند به شمال ایران سفر کنند. جاده‌ی پر پیچ‌وخم، بوی درختان و صدای باران روی شیشه‌ی ماشین، همه چیز را عاشقانه‌تر کرده بود. وقتی به ساحل رسیدند، نازنین پاهایش را در شن‌های خیس فرو کرد و گفت: «پویا، این لحظه رو هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم.» پویا دستش را گرفت و پاسخ داد: «هر لحظه‌ای که با تو باشه، برای من جاودانه‌ست.» آن سفر، نقطه‌ی عطفی شد؛ جایی که فهمیدند عشقشان نه‌تنها در روزهای سخت، بلکه در لحظه‌های ساده و آرام هم معنا پیدا می‌کند.
  24. فصل دوازدهم روز های نخست مادری: خانه کوچکشان حالا پر بود از صدای گریه های کوتاه و خنده های بی دلیل آیلین شده بود. هانا با وجود خستگی های شبانه هرکه دخترش را در آغوش می گرفت،احساس می کرد جهان تازه ای شکل گرفته است . شب ها وقتی آیلین بی قرارمی شد؛ هانا با صدای آرام برایش لالایی می خواند؛ گاهی اشک خستگی در چشمانش حلقه می زد اما لبخند کوچکی که روی لب های دخترش می نشست؛ همه ی سختی ها را از یادش می برد. یزدان هم در این روز ها بیش از همیشه همراه او بود. او پوشک عوض می کرد، شیر گرم آماده می کرد وحتی نیمه شب ها وقتی؛ هانا خواب آلود بود. دخترشان را در آغوش می گرفت و آرام در خانه قدم می زد؛ تا بخوابد هانا با دیدن این صحنه ها عشقش به یزدان دو چندان می شد. هر گوشه خانه پر از نشانه های تازه بود: تخت کوچک آیلین کنار اتاقشان، لباس های رنگا رنگ نوزادی روی بند، و دفتر چه ای که هانا هر روز در آن خاطرات مادر شدنش را می نوشت. او می دانست این روز ها هر چند سخت زیبا ترین روز های زندگی اش هستند. در دل شب وقتی سکوت همه جا را فرا می گرفت و تنها صدای نفس های آرام آیلین شنیده؛ می شد. هانا و یزدان کنار هم می نشستند، و با نگاه به دخترشان زمزمه می کردند؛ « این همون عهدیه، که برای همیشه بستیم؛».
  25. خب اینم از ادامه متاسفانه بخاطر یه اشتباه مجبور شدم از اول بزارم فصل یازدهم تولد فرزند: ماه ها با انتظار و هیجان گذشت هانا هر روز با لمس،ضربان کوچک در وجودش؛ عشق تازه ای را تجربه می کرد. یزدان با دقت و مهربانی؛ مراقبش بود از خریدن لباس های کوچک نوزاد،گرفته تا خواندن کتاب های تربیتی هرشب کنار تخت می نشست؛ و آرام برای کودک درون هانا قصه می گفت؛ انگار می خواست از همان ابتدا عشق را در گوش هایش زمزمه کند؛ سر انجام روز موعود رسید. بیمارستان؛ پر از امید،و اضطراب بود. هانا با دست های لرزان؛ اما قلبی پر از شجاعت وارد؛ اتاق شد. یزدان پشت در با هر ثانیه انتظار نفسش؛ سنگین تر می شد. و ناگهان صدای گریه ای کوچک فضا را پر کرد، صدایی که مثل موسیقی قلبشان را لرزاند؛ پرستار نوزاد را در آغوش هانا گذاشت؛ دختر کوچکی با چشم های بسته و صورتی،سرخ که انگار تمام عشق دنیا در وجودش جمع شده بود. هانا با اشک و لبخند زمزمه کرد :« سلام کوچولوی من … خوش اومدی به دنیای ما. ». یزدان وارد شد؛ نگاهش پر از شوق و ناباوری،بود وقتی دست های کوچک دخترش را گرفت؛ احساس کرد. زندگی اش معنای تازه ای یافته آن ها نامش را آیلین گذاشتند؛ به معنای هاله ی ماه. چون تولدش مثل نوری آرام شب هایشان را روشن کرده بود. از آن روز خانه شأن پر شد از صدای خنده های کودکانه بوی شیر تازه و لالایی های شبانه؛ عشقشان دیگر فقط میان دو نفر نبود؛ حالا سه قلب در یک ریتم می تپیدند.
  26. فصل دهم انتظار شیرین هانا: هانا روی صندلی کنار پنجره نشسته بود. دست‌هایش را آرام روی شکمش گذاشته و به صدای باران گوش می‌داد. هر قطره باران برایش مثل ضربان قلب کوچکی بود که درونش می‌تپید. ماه‌های بارداری برای او پر از تغییر بود؛ گاهی خستگی و بی‌خوابی، گاهی اشتیاق و لبخند. اما چیزی که همیشه همراهش بود، امید به دیدن چهره‌ی کوچکی بود که هنوز نامی نداشت. هر شب دفترچه‌ای برمی‌داشت و برای فرزندش نامه می‌نوشت: «کوچولوی من، شاید هنوز ندانی اما تو همین حالا زندگی مرا پر از معنا کرده‌ای.» گاهی در آینه به خودش نگاه می‌کرد و با تعجب می‌گفت: «این منم؟» و بعد با لبخند ادامه می‌داد: «بله، این منم؛ مادری که در حال ساخته شدن است.» روزها با خیال‌بافی می‌گذشت؛ تصور اولین گریه، اولین خنده، اولین قدم. هانا می‌دانست که مسیر آسانی پیش رو ندارد، اما باور داشت که عشق، همه‌ی سختی‌ها را سبک می‌کند. و در آن عصر بارانی، وقتی دستش را روی شکمش گذاشت، ضربه‌ی کوچکی حس کرد. قلبش لرزید. اشک در چشمانش جمع شد. او زمزمه کرد: «خوش آمدی به زندگی من، کوچولوی من.»
  27. فصل نهم خبر خوش: چند ماه از آغاز زندگی مشترکشان، گذشته بود روزها پر از کار و درس و شب ها پر از آرامش و گفت و گو هانا کم کم تغییراتی در وجودش احساس؛ می کرد. خستگی های بی دلیل، لبخند های پنهان و شوقی که نمی توانست توضیح دهد یک عصر وقتی یزدان؛ از دفتر کارش برگشت هانا با لبخندی متفاوت به استقبالش آمد؛ نگاهش در از راز بود. یزدان با کنجکاوی پرسید؛ «هانا، چیزی شده؟» هانا دست هایش را در هم گره زد؛ نفس عمیقی کشید و آرام گفت :« یزدان…قراره،مادربشم؛» لحظه ای سکوت همه چیز را در بر گرفت؛ یزدان ابتدا فقط نگاهش کرد، انگار می خواست مطمئن شود درست شنیده است. سپس چشمانش برق زد؛ لبخندی بزرگ بر لبانش نشست و بی اختیار هانا را در آغوش گرفت و با صدایی که هیجان در آن موج؛ می زد گفت:« خدای من…این زیبا ترین؛ خیریه که توی عمرم، شنیدم. » اشک شوق در چشمان هانا حلقه زد؛ آنها درآغوش هم، آینده ای را تصور کردند. آینده ای که دیگر فقط برای دو نفر نبود؛ بلکه قرار بود صدای خنده های کوچکی، آن را پر کند. آن شب خانه شأن پر از نوروامید؛ شد. یزدان بار ها گفت:« از امروز همه چیز تغییر می کنه؛ اما مطمئن باش من در کنار تو و کوچولوی؛ تو دلت هستم. ». هانا با آرامش سرش را روی شانه یزدان؛ گذاشت و زمزمه کرد:« این همون؛ عهدیه که برای همیشه،بسته بودیم. »
  1. نمایش فعالیت های بیشتر
×
×
  • اضافه کردن...