تمامی فعالیت ها
این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود
- ساعت گذشته
-
درخواست ناظر رمان برای رمان عقد اسمانی|زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
zri پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در آموزش نظارت
https://forum.98ia.net/topic/3813-رمان-عقد-آسمانی-زهره-کاربر-انجمن-نودهشتیا/ -
پارت 28 از جا بلند شدم و به سمت خروجی زیر زمین حرکت کردم؛ در حالی که هنوز داشتم به صحبت های عجیب پرستار فکر می کردم. به سمت باغ رفتم شاید عتیق انجا باشه! صدای دویدن از پشت سرم می شنیدم. چرخیدم؛ کسی نبود... بوی لاشه مانند عجیبی پشت سرم می امد. صدای خنده های ریز بچگانه..... خش خش پلاستیک.... ایستادم. ترسیده به عقب چرخیدم! چیزی نبود! صورتم به رو به رو چر خاندم که با صورت وحشت زده ای رو به رو شدم. دختر بچه ای که پوستش لاغر و پوسیده بود... کرم از صورتش بیرون می امد. چشم های قرمز رنگ و لبخند ترسناکی داشت. یا صدای زمختی که از بچه ها بعید بود گفت: دنبال کسی می گردی.... جلــــال؟ نفس تو سینه ام حبس شده بود، ترسیده قدمی به عقب برداشتم و فریاد کشیدم! بدنم می لرزید، شقیقه هام نبض میزد! به سمتم خم شد و گردنم رو گرفت، ناگهنان دخترک قد کشید و حسابی بلند و کشیده شد! صدای ترق و تروق شکستن استخوان هاش رو می شنیدم که ته دلم رو خالی می کرد! گردنم گرفت و از زمین بلندم کرد. دست و پا میزدم و تقلا می کردم، دست هاش به شدت سرد بود. بدنم رو به درختی تکیه داد. - خیلی دست و پا میزنی حشره بی مصرف...! گردنم محکم تر فشار داد، برای ذره ای هوا تقلا می کردم. دستم بردم به سمت اسلحه ام. چند بار پشت سر هم بهش شلیک کردم؛ اما ذره ای تغییر نکرد. محکم تر از قبل گلوم فشار داد؛ چشم هام تار می دید شش هام درد می کرد و استخوان های دنده هام به قفسه سینه ام فشار می اورد. دست هام شل شد و مشتم باز شد، اسلحه از دستم افتاد. با قدرتی که از خودم بعید میدونستم لگد محکمی به قفسه سینه اش زدم. مطعنم که این کار از اراده من خارج بود. انگار کسی بدنم کنترل می کرد. دستش شل شد و من افتادم. دستی به گردنش کشید و خشمگین تر از قبل به سمتم حمله ور شد. بدن ضعیف و بی جونم از ارتفاع چند متری پرتاب شده بود پایین، هوشیاریم کم و کمتر می شد. اما بلند شدم. انگار بدنم روح دیگه ای داشت. قدرتی که نمی خواست اینجا بمیرم! ناگاه دهانم باز شد. به سرعت کلماتی به زبانی ناشناخته می گفتم، با تسلط تمام. بدنم شروع به حرکت کرد و نمادی از خورشید روی خاک کشید. موجود وحشتناک جیغ زنان به عقب قدم برداشت. صدای زمزمه واری از پشت درخت می شنیدم. صدایی ضعیف و فرتوت. چیزی درحال جدا شدن از بدنم بود. مردی که لباس فرم نظامی پوشیده بود با پیشانی زخمی از درونم بیرون کشیده می شد و باز بر می گشت! درست شبیه تصویری مرتعش از یک عکس..... مرد با لباس نظامی فریاد می کشید و جملاتی بلند تکرار می کرد اما صدای پیرمرد باعث خونریزی بیشتر پیشانی مرد می شد. دستی به گردنبندم کشیدم داخل مشتم گرفتمش. خدایا.... کمکم کن.... یادداشت پرستار... از جیبم بیرونش اوردم اما چشم هام به شدت تار می دید، توانایی خواندن نوشته های یادداشت رو نداشتم. جسم بی جان و خسته ام رو عقب کشیدم و با تنها توانی که برام باقی مانده بود به سمت مخالف فرار کردم. صدای پای موجودی که دنبالم می دوید رو می شنیدم. ریه هام یاری نمی کردند. به سمت خروجی بیمارستان فرار کردم. چندباری پاهام به سنگلاخ های مسیر خورد و تلو تلو خوران به مرز زمین خوردن رسیدم؛ اما هرطور بود تعادلم رو حفظ کردم و به مسیر ادامه دادم. راه کش می امد خروجی بیمارستان هرلحظه دور و دورتر می شد. به بهداری گوشه حیاط خیره شدم. به سمتش راه کج کردم و وارد بهداری شدم. در محکم پشت سرم بستم. پرستار با تعجب بهم خیره شد. - ک... مک... کمکم.... ک.. ن.... نفس نفس میزدم و چشم هام تار می دید. پرستار با اخمی ترسناک به سمتم قدم برداشت....
-
پارت 27 با حرکت ناگهانی چرخیدم اما.... کسی پشت سرم نبود! کلافه اطراف برسی کردم. نه... هیچکس نیست! به مسیر ادامه دادم، راه زیادی طی نکرده بودم که صدای خنده دختر بچه ای از پشت سرم امد! میخکوب شدم! ایستادم... نه بهمن... اشتباه می کنی! دوباره صدای خنده و بعد صدای دویدن.... چشم هام محکم روی هم فشار دادم و نفس نصفه نیمه ای کشیدم. عرق سرد از پیشانی ام راه گرفته بود. صدای تپش های قلبم رو واضح می شنیدم! صدای دویدن... خنده..... لمس.... ضربه محکمی به کمرم خورد و چند قدمی به جلو تلو تلو خوران حرکت کردم! صدای خش دار و سردی درست پشت سرم... زمزمه کرد... : اونها دارن نگات می کنن....(خنده ارومی کرد) چشم هات باز کن.... مراقب قدم هات باش..... گردنبند سنگین شده بود، انگار که هزاران کیلو وزن داشت. سرگیجه ام شدید تر از قبل شده بود. صدای پشت سرم.... دنیا دور سرم می چرخید. احساس سبکی داشتم. از بلندی رها شدم...... با احساس خنکی روی صورتم چشم باز کردم. پرستاری با موهای حنایی رنگ و چشم های درخشان، چند قطره اب به صورتم پاشید. - اقا جلال.. صدای گرم و دلنشینی داشت، احساس ارامش می کردم. - حالتون خوبه؟ چند بار پلک زدم، باز هم تو بیمارستان لعنتی بودم! روی پله های زیر زمین افتاده بودم. تکانی به خودم دادم و بلند شدم؛ گوشه ای از دیوار نشستم، بوی عجیبی توی محیط پیچیده بود. به اطراف خیره شدم. - اقا جلال...! خبری از خون و اتاق اخر راهرو نبود! من این گوشه ورودی زیر زمین چکار می کردم؟ به پرستار خیره شدم، برچسب اسمی روی روپوشش بود.« دیانا راستی» - بله؟ چشم های مشکی رنگش رو به صورتم دوخت: حالتون بهتره؟! روی پله ها از حال رفته بودید! سری تکان دادم: اره.. بهترم.... ممنون! - خداروشکر، خیلی مراقب خودتون باشید! این بیمارستان خیلی به کمک های شما احتیاج داره! اگه مراقب نشونه ها نباشید ممکنه باز هم دیر کنی! لبخند ارومی زد و از کنارم بلند شد. دست های ظریف و کشیده اش رو داخل جیب روپوشش فرو کرد. - راستی... این یادداشت برای شماست.. تو مواقع ضروری ازش استفاده کنید! برگه ای تا خورده به سمتم گرفت. با گیجی برگه از دستش گرفتم. - منظورت چیه؟!.. این کاغذ... به چه کارم میاد !؟ شانه ای بالا داد: نمیدونم... این یادداشت از طرف سرپرستاره! بعد از گفتن این حرف صورتش به سمت مخالف چرخاند و با عجله از پله ها بالا رفت. چند لحظه مکث کردم، چند نفس عمیق کشیدم و به کاغذ نگاهی انداختم. صدای قدم هایی در امتداد راهرو به سمتم می امد. باید عجله کنم. قبل از بقیه باید عتیق رو پیدا کنم! شاید جواب سوال هام پیشش باشه! از جا بلند شدم و به سمت خروجی زیر زمین حرکت کردم؛ در حالی که هنوز....
-
پارت 26 ﴿إِنَّهُ يَرَاكُمْ هُوَ وَقَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لَا تَرَوْنَهُمْ﴾ «بیشک او (شیطان) و همقبیلهاش شما را از جایی میبینند که شما آنها را نمیبینید.» سوره اعراف_آیه 27 چشم باز کردم؛ بوی فلز و تخم مرغ گندیده می امد. دستام بسته بود! سرم رو بالا گرفتم؛ دو دستم با زنجیر بالای سرم بسته شده بودند. سرم می سوخت! به اطراف نگاهی انداختم، اتاق نم زده بود. دیوار های کهنه و رنگ و رو رفته ای داشت. لامپی که به سقف اویزان بود، سو سو میزد. در با صدای قیژ مانند باز شد؛ مرد قد بلندی به سمتم امد. - می بینم که مثل موش به تله افتادی! به سمتم امد و موهام چنگ زد؛ سرم رو محکم بالا اورد و به چشم هام خیره شد. دو حفره خالی و صورتی رنگ پریده. ترسیده به چهره اش خیره شدم. نفس سرد و تهوع اورش رو به صورتم فوت کرد. - داریم میایم سراغت بهمن..... اماده باش! میخکوب بهش خیره شدم؛ بهمن..؟ دست های سردش رو به صورتم کشید. - هوممم.....! انگشت کشیده و خاکستری رنگش رو روی خط فکم کشید! سردی انگشتش خون تو رگ هام منجمد می کرد. صدای تپش های قلبم و می شنیدم! گوش هام می سوخت. انگشت کریح و چندش اورش رو روی گردنم کشید. دستش به گردنبند خورد! سریع دستش رو پس کشید! انگشتش می سوخت. ترسیده بودم یا شوکه؟ نمیدونم در هر حال توانایی حرف زدن نداشتم! اخمی کرد و مشت محکمی به صورتم کوبید. درد بدی توی صورتم پیچید. چشم باز کردم! تصادف کرده بودیم! محمد ماشین رو کوبیده بود به درخت! هنوز جای مشتی که به صورتم زد می سوخت! دستی به گوشه لبم کشیدم که پاره شده بود. در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم. هوای سرد و مه الود بوی روغن سوخته می داد. سرگیجه داشتم، دستی روی کاپوت که حسابی غُر شده و آسیب دیده بود گذاشتم. داغ بود و ازش بخار بلند می شد. گلوم به شدت می سوخت؛ چند بار پشت سر هم سرفه کردم. به سمت محمد چرخیدم که سرش روی فرمون بود و بیهوش شده بود. لنگان به طرفش حرکت کردم. در ماشین رو باز کردم. محمد رو به عقب کشیدم؛ از پیشانی و بینیش خون جاری شده بود. نبضش رو گرفتم، ضعیف بود. کابوسی که دچارش شده بودم نباید بیش از این دامن گیر محمد بشه. تلفنش رو برداشتم و به ارژونس زنگ زدم. موقعیت رو گزارش دادم؛ وسایلم جمع کردم. من باید این راه تنها طی کنم دیگه ریسک نمی کنم! اگه کابوس هام هویتم پیدا کردند پس باید هوشیار باشم. کوله به دوش در امتداد خیابان به راه افتادم. نگران بودم و عذاب وجدان داشتم از اینکه محمد رو تنها گذاشتم اما مطمعنم امبولانس میرسه. هوا رفته رفته سرد و سرد تر می شد و طاقت من کمتر. سرگیجه عجیبی داشتم. خم شدم و زانو هام گرفتم، چند بار نفس عمیق کشیدم و پلک زدم. گوش هام زنگ میزد. دستی به گردنبندم کشیدم؛ گرمای مطلوبی داشت! برای لحظه ای احساس کردم کردم قلبم گرم شد. کوله رو محکم تر گرفتم و به راهم به سمت کرمانشاه ادامه دادم. تحت تعقیب بودم و خیابون اصلی برای من مثل یه تله بود. هنوز چند قدمی نرفته بودم که احساس کردم کسی از پشت سر بهم نزدیک میشه! چرخیدم؛ کسی نبود. من.... مطعنم یکی از پشت سر بهم خیره شده.... حسش.. می کنم! تپش قلبم سریع تر شده بود، بدنم از گردش سریع خون گُر گرفته بود. با حرکت ناگهانی چرخیدم....
-
پارت شانزدهم جیمز نزدیک ما میشد منم دیگه لبخند نزدم و یکم اخم کردم جیمز اومد و گفت ـ میبینم که گرم گفتوگو شدید. گفتم ـ چطور؟ گفت ـ انگار همه چی داره خوب پیش میره خانم دیکنز. گفتم ـ اره میبینی که داره خوب پیش میره اما برای تو انگار این طور نیست. اینو یکم با صدای بلند گفتم مردم ساکت شدند و به ما خیره شدند. گفت ـ هنوزم میتونی ازم با نه گفتنت فرار کنی؟ گفتم ـ من از هیچی فرار نکردم فقط انتخاب متفاوتی کردم که انتخابم درست بود. پدرم گفت ـ مرکل بس کن گفتم ـ نه خانم ریکو و خانم مینار گفتن ـ مرکل این به نفع همونه گفتم ـ نه، اصلا برام مهم نیست که اون چی میخواد، ادم باید از روی عقل تصمیم بگیره نه از روی زور یا قلب منم از روی عقل تصمیم گرفتم، اون تهدید میکنه که من باهاش ازدواج کنم اما پس مارین چی میشه، همه ما قلب داریم، ولی اون قلبش از سنگه. همه با چهره های پر از اضطراب به ما نگاه میکردند و جیمز با نگاهی ترسناک به من و مارین نگاه میکرد من ادامه دادم ـ همه شما برام مهمید و اگه مکزیک دوباره وارد جنگ شه شاید هممون بمیریم. نگاهی با جیمز کردم که انگار ناراحت بود گفتم ـ جیمز خواهش میکنم بس کن میتونی.... میتونی با یکی دیگه ازدواج کنی از روی عشق و علاقه که اونم تو رو دوست داشته باشه، نظرت برام مهمه ولی من مارین رو دوست دارم. و بعد دست مارین رو گرفتم و از سالن خارج شدیم.
-
پارت پانزدهم چند ماه گذشت و من و مارین هر روز همدیگر و میدیدیم و چند روز پیش از من خواستگاری کرده بود. چند روز قبل جیمز از من خواستگاری کرده بود و من هم گفتم نه چون ادم مغروری بود و به پدرم گفته بود اگه با من ازدواجش نکنه وارد جنگ سخت با سندیگو میشه. امروز ما به مناسبت رسیدن پاییز جشن داشتیم توی سالن جشن و چند دقیقه دیگه میرسیدیم به سالن. وقتی که وارد سالن شدیم، مردم باهم میخندیدند و شاد بودند. همه کسانی که داخل سالن بودند را میشناختم خانم مینار همسر آقای ریفل، اقای مادین، خانم ریکو و.... اما در میان این شلوغی چشم من فقط و فقط به یک نفر دوخته شد اون جیمز بود در گوشه سالن بود و روی صندلی یکی از میز ها نشسته بود و قهوه مینوشید. نمیدانستم امشب چجوری میگذرد. سرم را چرخاندم تا ببینم پدرم کجا رفته اما در گوشه دیگر سالن مارین را دیدم که با لبخند به من نزدیک میشود. وقتی رو به رویه هم ایستادیم ارام گفت ـ سلام لبخند بزرگی زدم و گفتم ـ سلام مارین یک شاخه رز سیاه به من داد و من گفتم ـ یعنی... حرفم رو قطع کرد و گفت ـ یعنی عشقی که پایانش معلوم نیست، اینو قبلا گفته بودی گفتم ـ خوب انقدر واسم رز سیاه نگیر گفت ـ یعنی دوست نداری؟ گفتم ـ نه اتفاقا خیلی دوست دارم همینطور داشتیم حرف میزدیم که جیمز از روی صندلی بلند شد و به سمت ما حرکت کرد.
- امروز
-
ZintkropDaf شروع به دنبال کردن رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ چهل و دو🩸 دستم رو به دیوار پشت سرش کوبیدم. شمرده شمرده گفتم: - با من مثل حیوون دستآموزت رفتار نکن! چشمهاش خندید. پرونده رو بالا گرفت و گفت: - داره خیس میشه، مثل من و تو. موهام به هم چسبیده بود و پیرهن سفیدم به بدنم. بهش گفتم: - خیلی تحملت کردم... دستم رو توی جیب شلوارش بردم. اخمهاش رو توی هم فرو برد اما مقاومتی نکرد. - تو شرم و خجالت حالیت نمیشه، نه؟ درست دیده بودم! یه چیزی توی جیبش بود. وقتی بیرونش کشیدم، جا خوردم. - کارت دعوت عروسی؟! بازرس با لودگی محض گفت: - میتونیم با هم بریم. کارت رو توی صورتش پرت کردم که لیز خورد و روی زمین افتاد. - راه بیوفت! - نباید توی محل کارم هم زباله بریزی! تو واقعا با رعایت قانون مشکل داری. چشمم رو دنبال ماشینم چرخوندم، جلوتر پارک شده بود. حرکت قطرات آب رو توی بدن و پشت کمرم احساس میکردم. زیر لب زمرمه کردم: - از خیس شدن متنفرم! دو قدم برنداشته بودم که بارون قطع شد، البته فقط برای من. از گوشه چشم نگاهش کردم و پرسیدم: - داری چه غلطی میکنی؟ بازرس کُتش رو روی سرمون نگهداشته بود. شونهای بالا انداخت و بدون نگاه بهم گفت: - همینو بگو! اگه این یه راه میانبر برای خلاص شدن از شر اون کت چهارخونه بیریخت بود، من مشکلی نداشتم. چشم ازش گرفتم و هردو قدمهامون رو سریعتر برداشتیم تا به ماشین برسیم.- 42 پاسخ
-
- 1
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ چهل و یک🩸 - میدونی چیه؟ اصلا نباید خانم زیبایی مثل شما رو درگیر این کارای خستهکننده کنیم. اگه من یه روز شاه بشم، حتما این قانون رو تصویب میکنم. بوی گندیده دهنش داشت خفهم میکرد! ظاهر مشتاقم رو حفظ کردم و گفتم: - خوشحالم که مردایی مثل شما وجود دارن. حالا دیگه حسابی شُل شده بود. همون لحظه، بازرس چیزی از زن گرفت و سریع اون رو توی جیب شلوارش چپوند. بعد هم از زن فاصله گرفت و به سمت آسانسور رفت. زمزمه کردم: - گیرت انداختم! - نشنیدم عزیزم؟ چی گفتی؟ به طرف مردی که توی یک وجبی من ایستاده بود برگشتم. از سر راهم کنارش زدم و با لحنی متفاوت از لحن صحبتم تا اون لحظه، بهش گفتم: - عین اختاپوس به زنها نچسب و گمشو! مرد رو پشت سر گذاشتم و بعد، زنی که بازرس باهاش گپ زده بود، درست از کنارم رد شد. بوی مادمازل شنل میداد و وقتی دقیقتر بهش نگاه کردم، چشم تو چشم شدیم. قدمهام رو تند کردم، باید زودتر از بازرس از اینجا بیرون میزدم. از ساختمون بیرون اومدم و کنار در شیشهای کمین کردم. به محض اینکه بازرس بیرون اومد، بازوش رو کشیدم. - جایی تشریف میبردی؟ با حیرت به پشت سرش نگاه کرد. متوجه نشده بود که تمام این مدت، تعقیبش کردم. پرونده رو بالا گرفت و گفت: - آره، داشتم اینو برات میآوردم. به خاطر پایین اومدن از پلهها هنوز نفسنفس میزدم. بازرس رو به نقطه کوری از محوطه کشیدم که مطمئن بودم هیچ دوربینی نداره. اعتراض کرد: - معلوم هست چت شده؟ این جیمزباند بازیا چیه؟ کوبوندمش به دیوار که صدای آخش بلند شد. - چی از اون زن گرفتی؟ چه نقشهای تو سرته بازرس؟ یک طرف لبش بالا رفت. اصلا از این وضعیت ناراضی به نظر نمیرسید. نمنم بارون شدت گرفته بود و موها و لباسهای جفتمون خیس بود. با لحن مرموزی گفت: - چی میخوای بشنوی گربه وحشی؟ میخوای بدونی من بهش گفتم باهام چیکار کردی یا نه؟- 42 پاسخ
-
- 1
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
Yasaman0 عضو سایت گردید
-
Mahy شروع به دنبال کردن ستایش گودرزی کرد
-
داستان عهدی برای همیشه | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
اینم از این نصف فصل سیزدهم رو الان میزارم فصل سیزدهم خانه ای پر از عشق: خانه کوچک هانا و یزدان حالا پر از رنگ و زندگی شده بود . دیوار ها با نقاشی های کودکانه؛ آیلین تزیین شده بودند،خورشید های های زرد، گل های آبی و آدمک هایی که با لبخند های بزرگ فضای خانه را پر از شادی می کردند. هر گوشه خانه نشانی از عشق بود روی میز آشپز خانه لیوان های رنگی و شیرینی های خانگی هانا قرار داشت. در اتاق نشیمن قفسه ای پر از کتاب های داستانی و نقشه های معماری یزدان دیده می شد. پدر اتاق آیلین عروسک های کوچک و لباس های رنگا رنگ دنیایی پر از خیال ساخته بودند. شب ها خانواده سه نفره شأن کنار هم جمع می شدند. -
سحر قاسمیان شروع به دنبال کردن QAZAL کرد
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و شصت و نهم رفتیم دم در اتاق و دیدم که یه دختر با موی بور بلند و یه پیراهن قرمز پست میز نشسته. پوریا رفت سمتش و سرش و بوسید و گفت: ـ چیکار میکنی المیرای من؟! دختره با ناراحتی نگاش کرد و گفت: ـ پس چرا اینقدر دیر اومدی عمو؟؟ من گفتم برام تولد نگیرن تا تو برسی! موهاشو گذاشتم پشت گوشش و گفت: ـ دیدی که بخاطر تو رسیدم عزیزم! چی کشیدی ببینم؟ ورقه نقاشیشو نشون داد و با ذوق گفت: ـ این منم ، اینم تویی عمو! پوریا گفت: ـ وای چقدر خوشگله! آفرین عزیزم... یهو با خجالت به من نگاه کرد و زیر گوشش پوریا یه چیزی گفت که من رفتم جلو و صورتش و نوازش کردم و گفتم: ـ چی پچ پو میکنی کوچولوی خوشگل؟! گفت: ـ نمیدونستم که عمو پوریا زنش هم میاره وگرنه تو نقاشیم میکشیدمش! منو پوریا جفتمون خندیدیم و پوریا گفت -
« کایان » وقتی به قلعه رسیدیم، آدریان و لورن، ویلیام را تا اتاقش همراهی کردند. میخواستم دنبال طبیب بفرستم که لورا زودتر از من حرکت کرد. همهمان در اتاق جمع شده بودیم که طبیب وارد شد و بیدرنگ بالای سر ویلیام رفت. زخمها عمیق بودند، اما نگاه ویلیام هنوز همان بود؛ محکم… لجباز. در همان لحظه، در باز شد. شاهدخت. برای یک ثانیه، نفسها حبس شد. همه ایستادیم و احترام گذاشتیم. او چیزی نگفت؛ فقط به کار طبیب خیره بود و با تکان کوتاه سرش، اجازه داد بنشینیم. خواست برود. نمیدانم چرا، اما قبل از آنکه فکر کنم، صداش زدم. وقتی برگشت، نگاهم را پایین انداختم و گفتم: « شاهدخت… امشب میخواهیم دور هم جمع شویم. برای پیروزی. اگر بمانید… باعث افتخار ماست. » چند ثانیه سکوت افتاد. آنقدر که صدای نفس ویلیام هم شنیده میشد. بعد— « میآیم. » سرم را بالا آوردم. قبول کرده بود. و همانجا فهمیدم… این جشن، فقط برای پیروزی نبود. برای چیزی بود که تازه داشت شکل میگرفت. « جشن شبانه. شاهدخت » تالار بزرگ قلعه با نور مشعل ها روشن شده بود. بوی نان تازه، گوشت بریان و شراب گرم در فضا پیچیده بود؛ بویی که فقط بعد از زنده ماندن از یک نبرد واقعی حس میشد. سربازان خسته اما خندان، روی صندلی ها نشسته بودند. زره ها کنار گذاشته شده بود، شمشیرها به دیوار تکیه داشت و برای اولین بار در شب، صدای خنده بلند از میان دیوارهای سنگی قلعه بالا می رفت. وقتی وارد شدم، صداها برای لحظه ای قطع شد. همان سکوت آشنای همیشگی. اما این بار... نمی خواستم بزارم طول بکشه. شلنم رو از روی شانه هام برداشتم و به یکی از ستون ها سپردم. این حرکت کوچک، برای آن ها معنای بزرگی داشت. گفتم: « امشب، شاهدخت نیستم. امشب... فقط یکی از شماها هستم که زنده مانده. » زمزمه ای از تعجب و لبخند در جمع پیچید. کایان اولین کسی بود که خندید. « پس می تونیم نفس بکشیم؟ » نگاهش کردم، ابرو بالا انداختم و گفتم : « فقط امشب. از فردا دوباره همان شاهدختم. » خنده واقعی، این بار بلندتر. میرا جامش را بالا اورد. « به دیواری که ایستاد. » سایلا آرام اضافه کرد: « و به کسانی که ایستادند. » لورن محکم گفت: « و به فرمانده هایی که عقب نکشیدند. » جام ها بالا رفت. فلز به فلز خورد. صدا... گرم بود.
-
فریاد دشمنان کم کم در هم شکست. نظم شان پاشید و صف هایشان مثل موجی شکسته عقب نشست. آدریان با ضربه ای سنگین، پرچم فرمانده ی دشمن را پایین کشید و همان لحظه، تردید در چشمانشان افتاد. میرا با فرمان های دقیق، آخرین شکاف ها را بست. سایلا و کایان تیرانداز ها را عقب راندند و نایرا ضربه ی نهایی را وارد کرد. دشمن دیگر توان حمله نداشت. شیپور این بار با صدایی متفاوت نواخته شد؛ بلند، کشیده، پیروز. سپاه دشمن عقب نشینی کرد و سایه هایشان در مه گم شد. دیوار شمال شرقی... ایستاده بود. دست هایم را آرام روی لبه ی دیوار گذاشتم و برای اولین بار از اغاز نبرد، نفس راحتی کشیدم. به میدان نگاه کردم؛ پرچم سرزمینم هنوز بر فراز دیوار، استوار ایستاده بود. نگاهم را چرخاندم تا فرماندهان وفادارم را ببینم. همه بودند... جز یک نفر. دوباره دقیق نگاه کردم ؛ میان سربازان، عقب تر از ویلیام ایستاده بود. لورن، همان که برای برگرداندن ویلیام به قلعه فرستاده بودم. خیالم راحت شد، که سالمه. با صدایی رسا گفتم: « قلعه حفظ شد. کارتان عالی بود. » فریاد پیروزی سربازان، آسمان شب را شکافت. زخمی ها را به داخل قلعه منتقل کردند. من هم از دیوار پایین امدم و به سمت قلعه حرکت کردم. وقتی به داخل قلعه رسیدم، مسیر اتاقم را در پیش گرفتم. اما پیش از آنکه به راهرو برسم، صداهایی از اتاق ویلیام به گوشم خورد. گفتوگوهای آرام، صدای فلز، و نفسهایی که هنوز بوی میدان میداد. ناخواسته قدمهام کُند شد. به سمت صدا رفتم و در را کمی باز کردم. همه آنجا بودند. فرماندهان… و طبیب که بالای تخت ایستاده بود و زخمهای ویلیام را پانسمان میکرد. با ورودم، همه فوراً بلند شدند. نگاهم از ویلیام جدا نشد؛ از دست و پهلوی خونآلودش، از چهرهی رنگپریده اما ایستادهاش. بیآنکه حرفی بزنم، سرم را به نشانهی اجازه تکان دادم. دوباره نشستند. صداها برگشت، اما سنگینتر. خواستم بیرون برم. اینجا… جای من نبود. درست همان لحظه— « شاهدخت. » ایستادم. برگشتم. کایان بود. نگاهش را بالا نیاورد؛ سرش را پایین انداخته بود، درست همانطور که خط قرمز میان فرمانده و شاهدخت نباید شکسته میشد. لبخند محوی، ناخواسته، گوشهی لبم نشست.
-
با فرمان درست نیرو ها، تونستم فاصله ها را محکم نگه دارم و سپاه دشمن را عقب بزنم. میرا و سایلا با دقت نیروها را هدایت می کردند؛ هر کسی جای خودش را پیدا کرده بود. یک لحظه دشمن دوباره هجوم آورد و دیوار لرزید، اما ویلیام و کایان با تمام توان مقابله می کردند. چشمانم را تیز کردم و دستور دادم : « نیرو ها محکم بایستید! هیچ کس عقب نکشد! » همان لحظه، یک سایه بزرگ از سمت چپ حمله کرد، میدونستم اگر آن ها موفق بشن، خط ما فرو می ریزد. پس با تمام توان، صدایم را بلند کردم : « نایرا، میرا و سایلا به سمت چپ حرکت کنید! ویلیام را پوشش دهید! » ویلیام، حتی با زخم و خستگی، لبخند محوی زد و دوباره شمشیرش را بالا آورد. این لحظه، لحظه ای بود که نشان داد اعتماد، تنها با ایستادن و دفاع کردن ساخته میشه. ولی من دیگر نمیتونستم اجازه بدم او در میدان بمونه، پس به لورن دستور دادم تا او را به قلعه باز گرداند. لورن بی درنگ حرکت کرد، شمشیرش را با دقت در دست گرفت و به سمت ویلیام دوید. او با سرعت و مهارت، دشمنانی که تهدیدش میکردند را کنار زد و مسیر بازگشتی برای ویلیام باز کرد. ویلیام، حتی با زخم و خستگی، قدم به قدم عقب میرفت، اما نگاهش هنوز پر از اراده بود؛ نگاهش به من بود، و من فهمیدم که فهمیده باید به او اعتماد کنم… و او هم هنوز به فرمان من پایبند بود. در همان لحظه، صدای شیپور دوباره بلند شد؛ این بار، نوید پیروزی نبود، بلکه هشدار تازهای بود. سایههای دشمن هنوز در اطراف قلعه پراکنده بودند و هر اشتباه کوچک میتونست هزینهای سنگین داشته باشه. چشمم به ویلیام دوخته شده بود. وقتی به پشت دیوار رسید، نفسش بریده بود، اما ایستاده بود. لبخند محوی به او زدم و زمزمه کردم: « خوبه که زندهای، فرمانده.» او سرش را کمی خم کرد و با لبخندی خسته ولی مصمم پاسخ داد: « اطاعت میشود… شاهدخت.» از بالای دیوار، میدان را زیر نظر گرفتم. دشمن هنوز میآمد، اما حالا ما متحد و منظم بودیم. این نبرد، فراتر از شمشیر و سپر بود؛ این نبرد، امتحان اعتماد و وفاداری بود. حالا که ویلیام به قلعه برگشته بود به آدریان دستور دادم تا با سپاهش به میدان بره تا در این جنگ پیروز بشیم. آدریان با شنیدن دستور، سرش را محکم تکان داد و با سپاهش به سمت میدان هجوم برد. نیروهایش با نظم و قدرت، فاصلهها را پر کردند و دشمن را تحت فشار گذاشتند. میرا، سایلا و نایرا نیز خطوط دفاعی را محکم نگه داشتند و نیروها را هدایت میکردند. ویلیام هنوز کنار دیوار شمال شرقی ایستاده بود، نفس نفسزنان، اما آماده بود تا دوباره وارد میدان بشه. نگاهش به من بود؛ نگاهش پر از وفاداری و اعتماد به فرماندهیام. برای یک لحظه، همه ترسها و دردهای او در کنار هم معنی پیدا کردند: اینجا فقط یک نبرد برای قلعه نبود، بلکه آزمونی بود برای اعتماد، وفاداری و ایستادگی فرمانده هانم. صدای فریاد و برخورد شمشیرها به فلز، همچنان گوشهام رو کر کرده بود، اما قلبم آرامتر شد؛ چون حالا میدان را نه با ترس، بلکه با هماهنگی و اتحاد اداره می کردم. و این تنها شروع پیروزی ما بود…
-
ویلیام جلوتر از بقیه ایستاده بود، اما شمشیر دشمن دوباره پهلویش را هدف گرفته بود. شمشیر به او خورد، ولی زمین نخورد. اما زانوهایش کمی خم شد و نفسش بریده شد. قلبم در سینه می جهید؛ می دونستم اگر او بیفتد، دیوار شمال شرقی سقوط میکنه و همه چیز از بین می رود. چشمانم را تیز کردم و فریاد زدم: « نیروها، عقب نکشید! خط را حفظ کنید! » اما نمی تونستم نگام رو از ویلیام بردارم. او دوباره شمشیرش را بالا آورد، حتی با دست لرزان و خون روی زره اش. هر ضربه ای که میزد، بیشتر از قبل نشان میداد که فرمانده ای است که حتی در لحظه مرگ، وفادار می ماند. دلشوره و خشمم همزمان بالا گرفت. دلم میخواست به میدان برم و به او کمک کنم، اما هر تصمیم عجولانه می تونست کل میدان را نابود کنه. پس ایستادم و دستور دادم: « میرا، نیروهای سمت چپ را تقویت کن. سایلا، قوس شمالی را محکم نگه دار. نایرا، آماده هرگونه پشتیبانی باش! » صدای فریاد ها و برخورد شمشیر ها به فلز ها گوش هام رو کر کرد، اما نگاه ویلیام همان بود: خستگی و درد در چشم هاش، اما همچنان آماده ی نبرد. در آن لحظه فهمیدم... اعتماد واقعی، یعنی ایستادن، حتی وقتی مرگ جلویت ایستاده است. ویلیام دوباره به سمت دشمن حمله کرد، شمشیرش لرزان اما مصمم. خون روی زرهاش برق میزد و نفسش تند شده بود، اما عقب نمیکشید. لحظهای با خودش میجنگید؛ هر ضربهای که میزد، برای حفظ دیوار بود و برای اثبات وفاداریاش. چشمانم را تیز کردم و قلبم فشرده شد. « این بار… تو تنها نیستی، ویلیام.» در دل گفتم، اما نمیتونستم پایین برم. باید اعتمادش را میدیدم، اما از میدان دور نمیشدم. به کایان نگاه کردم و دستور دادم: « کایان با سپاهت به میدان جنگ برو! » به سرعت سرش را سمتم چرخاند « اطاعت شاهدخت » کایان با سرعت سپاهش را هدایت کرد و به سمت خط مقدم هجوم برد. به ویلیام نگاه کردم، هر لحظه ممکن بود زمین بخورد، اما ایستا ده بود، مثل صخره ای در میان طوفان.
-
شمشیرم هنوز بالا بود که ضربهای سنگین به پهلوم نشست. نفس از سینهام پرید، اما اجازه ندادم قدمی عقب برم. درد مثل آتش زیر زرهام پیچید، ولی فریاد نکشیدم. اگر فرمانده فریاد میزد، خط مقدم میشکست. دندانهایم را روی هم فشردم و دوباره حمله کردم. خون گرم روی دستم لغزید؛ نمیدانستم مال من است یا دشمن. فرقی هم نداشت. از بالای دیوار، فریادی آمد: « نردبانها! » نگاهم تیز شد. دشمن نقشهاش را عوض کرده بود. اگر نردبانها بالا میآمدند، دیوار فقط سنگ نبود… آخرین مرز بود. شمشیرم را بالا گرفتم و با صدایی که حتی خودم را شگفتزده کرد، فریاد زدم: « نذارید به دیوار برسند! » و آنجا بود که فهمیدم… این جنگ، دیگر فقط برای قلعه نیست. برای اعتماد است. برای همان یک نگاه سرد از بالای دیوار. « شاهدخت » بالای دیوارِ ضلع شمال شرقی ایستاده بودم و به پایین نگاه میکردم. برای لحظهای حس کردم ویلیام نگاهم میکند. چشمهایم را روی هم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. میدونستم تنبیه سختی براش در نظر گرفتهام، اما او باید ثابت میکرد هنوز میتونم بهش اعتماد کنم. دوباره به میدان نگاه کردم. جنگ بالا گرفته بود، اما تا اینجا نتیجه خوب بود؛ بیشترشان عقب رفته بودند. تا اینکه دیدم. ضربهای به پهلوی ویلیام نشست. خون در رگهایم جوشید. دستام آنقدر محکم مشت شد که بند انگشتام سفید شد. برای اولین بار، وسوسه شدم خودم وارد میدان شوم. اما شاهدختی که احساساتش را رها کند، پیش از جنگ شکست خورده است.
-
«ویلیام» با سپاهم از قلعه خارج شدم. صدای شیپور سوم هنوز در گوشم میپیچید که شمشیرم را محکمتر در دست گرفتم. باد سرد شب به صورتم میخورد و بوی آهن و اضطراب در هوا پیچیده بود. خط مقدم همیشه جای آدمهای مطمئن بود… یا آنهایی که چیزی برای از دست دادن نداشتند. نگاهم را به دیوارهای شمالشرقی دوختم؛ سایههای دشمن پشت مهِ تاریک شب حرکت میکردند. کمکم صداهایشان واضحتر میشد؛ زرههایی که به هم میخورد، زمزمههایی که به فریاد نزدیک میشد. سربازها پشت سرم صف کشیده بودند. هیچکس حرف نمیزد، اما میدانستم نگاهشان به پشتم است. اگر میلغزیدم، همه میلغزیدند. نفس عمیقی کشیدم و فریاد زدم: «سپرها بالا! فاصله رو حفظ کنید!» صدای فلز روی فلز، مثل ضربان قلبم تند شد. لحظهای، بیاختیار تصویر شاهدخت در ذهنم نقش بست؛ آن نگاه سرد، آن جملهی بیرحمانه: «ثابت کن هنوز ارزش اعتماد را داری.» اعتماد… کلمهای که در این قلعه، به قیمت جان تمام میشد. اولین تیرها از دل تاریکی پرتاب شدند. فریاد «سپر!» در هوا پیچید و ثانیهای بعد، برخورد تیر با فلز سپرها گوشها را کر کرد. یکی از سربازها لغزید، اما دستش را گرفتم و کشیدمش بالا؛ حق نداشتم حتی یک نفر را از دست بدهم. دشمن ناگهان هجوم آورد. فاصلهها شکست، شمشیرها بیرون کشیده شد و میدان نبرد به جهنم تبدیل شد. ضربه زدم، جاخالی دادم، دوباره ضربه زدم. زمان معنا نداشت؛ فقط صدا، خون و نفسهای بریده. در میان آشوب، برای لحظهای سرم را بالا گرفتم. روی دیوار، میان شعلههای مشعلها، سایهای ایستاده بود. حتی از آن فاصله هم میشد حضورش را حس کرد. شاهدخت. نمیدانستم نگاهم را میبیند یا نه، اما همان یک لحظه کافی بود تا بفهمم عقبنشینی وجود ندارد. شمشیرم را بالا بردم و فریاد زدم: «عقب نمیکشیم! این دیوار سقوط نمیکنه!» با تمام توانم حمله کردم.
-
« شاهدخت » این بار دیگر تنها نبودم، اما در دل میدونستم که هر تصمیم و هر حرکت می تونه سرنوشت همه رو تغییر بده. همه طبق دستور به اتاق جلسه رفتند. شنل تیره ام را روی شانه هایم انداختم و به دنباله شان حرکت کردم. به تک تک آن ها نگاهی گذرا انداختم؛ که نه تشویق بود، نه تهدید... فقط حکم بود. روی صندلی بالای میز نشستم. آدریان نقشه را روی میز کوبید و گفت : « دشمن در ضلع شمال شرقیه. سریع تر از پیش بینی. » اخمی میان ابروهایم نشست و با دقت گوش دادم. کایان با دندان های بهم فشرده ادامه داد: « اگر همین حالا حرکت نکنیم، تا طلوع خورشید، دیوار دوم سقوط میکند. » فریاد میخواست از سینهام بیرون بزند. اما شاهدختی که فریاد میزد، پیش از جنگ شکست خورده بود. سرم را بالا آوردم. قلبم زیر شنل تیرهام تند میزد، اما همه نگاهها روی من بود… نگاهم روی ویلیام مکث کرد هیچ کس نفس نمی کشید. با صدایی آرام ولی محکم و بی رحم گفتم : « فرمانده ی خط مقدم میشی. » یک قدم جلو آمد. « اطاعت می شود. شاهدخت. » لبخند محوی بر لبانم شکل گرفت اما زود پاکش کردم و گفتم : « پس ثابت کن هنوز ارزش اعتماد را داری. » همان لحظه، صدای شیپور جنگ بار سوم در اتاق پیچید و دیوارها گویی لرزیدند.
-
داستان چالش های زندگی | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
خب دوستان این داستان تموم شد امیدوارم خوشتون بیاد -
داستان چالش های زندگی | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
صبحهای جمعه، خانوادهی کوچکشان به پارک میرفتند. پویا دوچرخهسواری میکرد، نازنین کتاب میخواند و هلیا بازی میکرد. - شبها کنار پنجره مینشستند و باران را تماشا میکردند. - گاهی سفرهای کوتاه به شهرهای شمالی یا کویر میرفتند و هر بار خاطرهای تازه میساختند. این لحظههای ساده، برایشان از هر موفقیت بزرگی ارزشمندتر بود. --- سالها گذشت، اما عشق پویا و نازنین نهتنها کم نشد، بلکه عمیقتر شد. آنها یاد گرفتند که عشق یعنی: - حمایت از رویاهای یکدیگر - ایستادگی در برابر سختیها - ساختن خانوادهای پر از عشق و امید وقتی به گذشته نگاه میکردند، میدیدند که همه چیز از یک نگاه ساده در کتابخانه شروع شد؛ نگاهی که زندگیشان را برای همیشه تغییر داد. -
داستان چالش های زندگی | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
در همان زمان، نازنین اولین مجموعه شعرش را منتشر کرد. کتابش با استقبال زیادی روبهرو شد و حتی در چند جشنواره ادبی تحسین شد. پویا در مراسم رونمایی کتاب، با غرور در کنار همسرش ایستاده بود و زیر لب گفت: «میدونستم روزی همه دنیا میفهمن چه قلب بزرگی داری.» --- چند سال بعد، زندگیشان رنگ تازهای گرفت؛ آنها صاحب یک دختر شدند. اسمش را هلیا گذاشتند. - پویا هر شب برای هلیا قصه میگفت، قصههایی که خودش میساخت. - نازنین برایش شعرهای کودکانه میخواند. - خانهی کوچکشان پر از صدای خندهی کودکانه شد. هلیا برای آنها نماد عشقشان بود؛ گویی همهی سختیها و تلاشها ارزشش را داشت تا به این لحظه برسند. --- -
داستان چالش های زندگی | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
لحظههای سختی که تجربه میکرد: - ساعتهای طولانی پشت میز، در حالی که کلمات حاضر نبودند روی کاغذ بیایند. - بازنویسیهای بیپایان؛ هر بار که فکر میکرد متن کامل شده، دوباره ایرادی تازه پیدا میکرد. - فشار ذهنی برای رساندن داستان به اوج، بدون از دست دادن صداقت و احساس. - نگاههای اطرافیان که گاهی پر از تردید بود: "آیا واقعاً میتوانی کتابت را تمام کنی؟" - تنهاییِ نویسنده؛ جایی که فقط خودش و صفحهی سفید باقی میماندند. اما همین سختیها، نازنین را به نویسندهای مقاومتر تبدیل کردند. او یاد گرفت که الهام همیشه ناگهانی نمیآید، بلکه باید با صبر و پشتکار ساخته شود. هر جملهای که از دل تاریکی بیرون کشید، چراغی شد برای ادامهی مسیر. -
داستان چالش های زندگی | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
گاهی دوران کار کردن برای پویا مثل عبور از مسیری پرسنگلاخ بود. صبحهای زود با خستگی بیدار میشد، در حالی که هنوز خواب در چشمانش سنگینی میکرد. مسیر طولانی تا محل کار، فشار کاری زیاد، و توقعات بیپایان مدیران، همه مثل بار سنگینی روی شانههایش مینشست. لحظات سختی که تجربه میکرد: - ساعتهای طولانی پشت میز، بدون فرصتی برای نفس تازه کردن. - پروژههایی که باید در زمان کوتاه تحویل میداد، و اضطرابِ نرسیدن به موعد مقرر. - احساس تنهایی در میان جمع، وقتی کسی سختیهایش را نمیدید. - تردیدهای درونی: آیا این تلاشها ارزشش را دارد؟ آیا آیندهای روشن در انتظار است؟ اما همین لحظات سخت، پویا را ساختند. او یاد گرفت چگونه در فشار، آرام بماند؛ چگونه از شکستها درس بگیرد؛ و چگونه امید را حتی در تاریکترین روزها زنده نگه دارد. آنها در کنار هم خوشبخت بودند و زندگی شأن پر از امید و شادی بود. نوشتن کتاب برای نازنین مثل راه رفتن در مسیری طولانی و پرپیچوخم بود. هر صفحهای که مینوشت، با خودش جنگی تازه داشت؛ جنگی میان خستگی و اشتیاق، میان تردید و امید. -
داستان چالش های زندگی | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پویا رویای ساختن یک پل بزرگ داشت؛ پلی که نامش در تاریخ بماند. - نازنین رویای انتشار مجموعهای از شعرهای عاشقانه داشت؛ شعرهایی که الهام گرفته از زندگی مشترکشان بود. هر شب کنار هم مینشستند و دربارهی آینده حرف میزدند. گاهی نقشههای پویا روی میز پهن بود، گاهی دفترچهی شعر نازنین. آنها یاد گرفتند که عشق یعنی حمایت از رویاهای یکدیگر. --- - صبحها پویا برای نازنین چای درست میکرد. - نازنین برای پویا یادداشتهای کوچک عاشقانه میگذاشت. - گاهی با هم فیلمهای قدیمی میدیدند و تا نیمهشب میخندیدند. - گاهی فقط سکوت میکردند و به باران پشت پنجره گوش میدادند. این لحظههای کوچک، ستونهای عشقشان بودند. پویا بعد از سالها تلاش، توانست در یک شرکت بزرگ مهندسی پروژهای مهم را بر عهده بگیرد؛ طراحی پلی مدرن که قرار بود دو بخش شهر را به هم وصل کند. این پروژه برای او مثل تحقق یک رویا بود. شبها تا دیروقت روی نقشهها کار میکرد، اما هر بار که خسته میشد، نازنین با یک فنجان چای و لبخندش انرژی دوباره به او میبخشید. -
پارت شش *** (دارا) در تالار باشکوه شورا، ایستاده بودم. به عنوان پادشاه. نگاههای متفکر و بعضاً نگران اعضای شورا، سرداران و مشاورانم را حس میکردم. همه منتظر بودند تا ببینند قرار است چه فرمانی صادر شود. هوا سنگین بود، اما نه از ترس، که از هیجان تصمیمی که گرفته بودم. با صدایی رسا و قاطع گفتم: “بزرگان و یاران وفادار من، امروز اینجا جمع شدهایم تا از مسائلی فراتر از قلمرو و لشکر سخن بگوییم. موضوعی که به قلب و آینده این پادشاهی مربوط میشود: ازدواج من.” انتظار سکوت را داشتم، اما نه این سکوت مرگبار. سپس نام او را بر زبان آوردم: لیا. همانطور که پیشبینی میکردم، موجی از حیرت در تالار پیچید. لیا، دختری از مردم عادی، که عشقش قلب مرا تسخیر کرده بود. این انتخاب، برای بسیاری، غیرمنتظره و شاید غیرقابل قبول بود. و البته، صدای مادرم، مثل همیشه، اولین اعتراضی بود که شنیدم: “دارا! این چه حرفی است؟ آیا با انتخاب خود، اعتبار این خاندان و سنتهای ما را زیر سوال نمیبری؟ لیا؟ او شایسته این جایگاه نیست!” لحن تند و قاطع او، حتی در آن جمع، مرا تکان نداد. سعی کردم خونسردیام را حفظ کنم. امیر، سردار همیشه همراهم، با نگاهی زیرکانه به من اشاره کرد که برخی از اعضای شورا، رنگشان پریده است. لبخندی کوچک بر لبانم نشست، اما سریع آن را کنترل کردم. باید جدی میبودم. مادرم، با لحنی تهدیدآمیز، نزدیک شد و در گوشم نجوا کرد: “اگر از این تصمیم برنگردی، بدان که دیگر روی حمایت من حساب نباید بکنی. آوا، دختر داییات، انتخاب شایستهتری است. او از خونی والا و خانوادهای قدرتمند است و این ازدواج، جایگاه تو را محکم خواهد کرد.” او سپس با صدایی بلندتر، دستور خروج اعضای شورا را صادر کرد و گفت که باقی حرف های من با او “مسئله شخصی” است. بعد از خروج آنها، با وقار از جا برخاستم. نگاه مستقیم و قاطع من، نشان از عزمی راسخ داشت. گفتم _ “من اینجا نیامدهام تا اجازه بگیرم، بلکه آمدهام تا اعلام کنم. تصمیم من برای ازدواج با لیا، قطعی است. این انتخاب قلب من است، نه تحمیلی از سوی سنتها یا فشارهای بیرونی.” به او یادآوری کردم: “پادشاهی که دلش خوش نباشد، هرگز نمیتواند مردمانش را خوشبخت کند. من راه و رسم خود را انتخاب کردهام.” سپس قاطعانه گفتم: “من از تهدیدهای شما واهمهای ندارم. پشتیبانان من، امیر و مردمان این سرزمین هستند. من به تنهایی هم از انتخابی که کردهام، دفاع خواهم کرد. مثل اینکه فراموش کرده اید که ما که بودیم و چطور به قدرت رسیدیم؟ من و شما یا حتی اوا هم خون اشرافی ندارد. اصلا چیزی به اسم خون اشرافی وجود ندارد هرکه بیشتر تلاش کند به قدرت میرسد و هرکه به قدرت رسد پادشاهی میکند.” نگاهم را به چشمان مادرم دوختم و با جدیت تمام گفتم: “و بدانید، اگر کوچکترین تلاشی برای آزار لیا صورت گیرد، با تمام قدرت این پادشاهی، با شما برخورد خواهم کرد. من از نقشههای پنهانی شما آگاهم و اجازه نخواهم داد عشق من قربانی جاهطلبیهای شما شود.” بدون اینکه منتظر پاسخی از او باشم، تالار را ترک کردم. میدانستم که این تازه آغاز یک مبارزه بزرگ است، اما با قلبی استوار و عشقی که چراغ راهم بود، آماده بودم تا برای آنچه درست میدارم، بجنگم.