به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تمامی فعالیت ها
این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود
- ساعت گذشته
-
Denisnps عضو سایت گردید
-
Esmeraldosdta عضو سایت گردید
- امروز
-
پارت چهاردهم گوهر که در حال پاک کردن برنج برای ناهار بود با صدای درب خانه سینی را روی زمین میگذارد و "یاعلی" گویان از جا بلند میشود. وقتی درب را میگشاید با دیدن محمدعلی و گلاب متعجب میگوید: - چه زود برگشتین شما. محمدعلی بی حرف وارد خانه میشود و یک راست سراغ کرسی میرود. گوهر نیم نگاهی به گلاب میاندازد و به آشپزخانه میرود. اندکی بعد با یک سینی چای به اتاق باز میگردد. گلاب را به آشپزخانه میفرستد تا باقی برنج را پاک کند. محمدعلی با صدای گوهر نگاهش از لحاف کرسی قرمز رنگ جدا میشود و به گوهر نگاه میکند. - محمدعلی میگم چی شد پس؟ - هیچی، راه آب درست بود! گوهر متعجب میگوید: - وا خودت صبح گفتی خرابه که. - آره ولی الان دیگه درسته. گوهر استکان کمر باریک چای را جلوی شوهرش میگذارد. - درست بگو ببینم یعنی چی؟ به این زودی چجوری درست شد؟ تو که گفتی کل امروز کار میبره. محمدعلی دستانش را دور استکان حلقه میکند و میگوید: - یکی قبل من رفته درستش کرده. - خب کی؟ - شیرزاد! - کی؟! گوهر از حرف عجیب محمدعلی متحیر مانده بود. گلاب نیز در آشپزخانه در حین پاک کردن برنج دستش در هوا مانده بود. پس حدسش درست بود. آن مرد چهارشانه و قوی شیرزاد بود. گوهر نیز همچون محمدعلی در کار این پسر مانده بود. جوابی که به محمدعلی داده بود هر دوی آنها را شگفتزده کرده بود. صدایش هنوز در گوش محمدعلی میپیچید که میگفت: - من با صاحبش کاری ندارم، راه آب خراب این درختها رو اذیت میکنه... صادق گفته بود که دستهایش با زمین دوست است اما نگفته بود که دلش نیز با زمین عجین شده.
- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت سیزدهم - اصلا امکان نداره بابا جونم، من اون سال به اون آقا دکتره قول دادم مواظب شما باشم، وفای به عهد و خوش قولی رو هم از خودتون یاد گرفتم. محمدعلی هرگز حریف این یک وجب بچه نمیشد. گوهر هم که خود را زده بود به آن راه که من ندیدم گلاب زودتر از تو بیرون دوید. مادر و دختر خوب دست به یکی کرده بودند. در نهایت هر دو با هم به سمت باغ حرکت میکنند. محمدعلی اول از داخل باغ یک بیل و کلنگ برنیدارد و سپس به سمت پشت دیوارهای باغ راه میافتد. گلاب حتی حاضر نشده بود در باغ بماند و میخواست بیل را هم از دستش بگیرد که با چشم غره پدرانهی محمدعلی عقب کشیده بود. محمدعلی نزدیک پشت باغ میایستد و رو به گلاب میگوید: - تو هم صدای بیل و کلنگ میشنوی گلاب؟ گلاب سر تکان میدهد و میگوید: - آره انگار یکی داره بیل میزنه. صدا به سمت انتهای پرچین باغ بیشتر میشد. وقتی به انتهای دیوار میرسند، پشت دیوار کاهگلی منبع صدا را پیدا میکنند. مردی وسط راه آب ایستاده بود و بیل میزد و خاک ریخته در راه آب را بیرون میریخت! محمدعلی به گلاب میگوید همانجا بماند و خود جلو میرود تا ببیند آن مرد کیست که دارد راه آب باغ او را میسازد. وقتی جلو میرود از تعجب در جا خشکش میزند. مرد جوان که عمیقا مشغول کار خود بود با احساس حضور کسی بالای سرش دست از کار میکشد. با دیدن محمدعلی بیل را سریع زمین میگذارد، خاک را از سر و شانهاش میتکاند و سلام میکند. - سلام آقا محمدعلی. محمدعلی بیل دستش را در زمین فرو میکند و به آن تکیه میدهد. - علیک سلام جوون، داری چیکار میکنی؟ مرد جوان نگاهی به بیل و کلنگش میکند و میگوید: - داشتم از این اطراف رد میشدم دیدم بارون هفته پیش زمین رو شسته برده. از دور چشمم به باغ افتاد گفتم حتما راه آبش این دور و ور هاست. ممکنه این زمینی که بارون شسته راه آبش رو بند آورده باشه. اومدم دیدم بیشتر راه بستهاس. گفتم بذار درستش کنم. گلاب از پشت نظارهگر آنها بود و روی آن مرد را نمیدید اما از صدایش به نظر میرسید جوانی کم سن و سال باشد. محمدعلی سر تکان میدهد و میگوید: - خب میرفتی پی صاحب باغ به خودش میگفتی. مرد خم میشود و بیلش را برمیدارد و میگوید: - دیدم من که تا ظهر بیکارم، این ور ها هم حق آبه هاشون بعد از ظهر هاست، کسی تا اون موقع نمیاد. گفتم درستش کنم. محمدعلی سری تکان میدهد و سکوت میکند. پسر در دلش مانده بود سوال کند خود او برای چه به آنجا آمده. پس از مکث کوتاهی محمدعلی سر بلند میکند و با دسته چوبی بیل به باغ اشاره میکند. - میدونی این باغ مال کیه؟ پسر دستی بر موهایش میکشد. - راستش نه! - اگه مال کسی بود که باهاش مشکل داشتی چی؟ پسر جوان گویی از حرف محمدعلی شوکه میشود که با مکثی کوتاه پاسخ میدهد. - راستش فرقی نداره، من با صاحبش کاری ندارم. سپس با دست به درختهایی که از دیوار بالا زده بودند اشاره میکند و ادامه میدهد: - راه آب خراب این درختها رو اذیت میکنه. محمدعلی دم عمیقی از هوا میگیرد و دست به کمر به درختهایی که تک و توک میوه بر شاخههایشان مانده بود نگاه میکند. - این باغ مال منه! اگه واقعا محض رضای خدا داشتی کمک میکردی که هیچی، اگه نه که باید بگم این چیزا رو تصمیم من اثری نمیذاره! گلاب با شنیدن این حرف پدرش در ذهنش چراغی روشن میشود. نکند آن مرد جوان پسر عمو صادق باشد؟ پسر با شنیدن آن حرف محمدعلی از راه آب بیرون میآید و میگوید: - نه به خدا آقا محمدعلی، من اهل اینجور کارها نیستم باور کنید. محمدعلی بیلش را خاک بیرون میکشد. - خیلی خب، پس بیل و کلنگت رو جمع کن و برو. خودم اومدم درستش میکنم. پسر نگاهی به راه آب و بیل و کلنگ ولو شدهاش میاندازد و میگوید: - چیز زیادی نمونده، بذارید تمومش کنم. محمدعلی با بیل جلو میرود و با جدیت میگوید: - گفتم که خودم درستش میکنم، جمع کن برو. پسر دوباره داخل راه آب باز میگردد. بیل و کلنگش را برمیدارد اما از راه آب بیرون نمیآید. محمدعلی که تردیدش را میبیند صدا بلند میکند: - چی شد پس، بدو. پسر با مکث نگاهش را بالا میآورد و به محمدعلی نگاه میکند. - متاسفم ولی من باید تمومش کنم! محمدعلی شوکه نگاهش میکند. پسر بیلش را برداشته و مشغول ادامهی کارش میشود. محمدعلی اندکی بالای سرش میایستد و سپس به سمت گلاب بازمیگردد. گلاب به محض آمدن پدرش زبان باز میکند. - اون کیه بابا؟ محمدعلی اما پاسخی به او نمیدهد و به راهش ادامه میدهد. گلاب نگاهی دیگر به مرد جوانی که بیل میزد میاندازد و به دنبال پدرش راه میافتد. محمدعلی بیل و کلنگ را در باغ میگذارد و به خانه بازمیگردد.
- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت دوازدهم اما هزار حیف که او نمیتوانست دستش را بگیرد. گوهر خاتون و گلاب نزدیک باغ بودند. گوهر سر به زیر راه میرفت و در فکر بود. صدای گلاب او را فکر بیرون میکشاند: - اون پسره از باغ ما اومد بیرون؟ گوهر خاتون سر بلند کرده و به دنبال پسری که گلاب گفته بود چشم میچرخاند. مرد جوانی جلوی باغ سوار بر اسب میشود و در امتداد جاده میتازد. به نظر میرسید از باغ بیرون آمده باشد. آن اطراف که چیز دیگری نبود. به سمت باغ قدم تند میکند. گلاب نیز به دنبالش تندتر راه میرود. جلوی درب نیمه باز باغ بقچه را از سر پایین میآورد و وارد میشود. همان جلوی درب اول نگاهش را در باغ میچرخاند. همه چیز مثل همیشه بود. نه خانی آمده و نه خانی رفته. تنها محمدعلی همان محمدعلی سابق نبود. گوشه باغ کنار آتش ایستاده و با چوبی بلند تکه چوب های داخل آتش را تکان میداد. گوهر به سمت کلبه رفته و بقچهی غذا را روی ایوان میگذارد. گلاب نیز بقچهای که همراه داشت را کنار بقچهی مادر روی ایوان میگذارد. گوهر همانطور که نگاهش پیش شوهرش بود به کلبه اشاره میکند و میگوید: - گلاب برو اون کاسه بشقابها رو از داخل بیار. گلاب " چشم" را زمزمه کرده و گوشه دامنش را بالا میگیرد و از پلهها بالا میرود. گوهر نیز به سمت محمدعلی میرود. از فکر مشغول محمدعلی معلوم بود که آن مرد جوان همان شیرزاد پسر صادق بوده است. محمدعلی دیشب گفته بود که جواب رد را به صادق داده پس او نباید امروز به اینجا میآمد. گلاب بشقابهای ملامین را به ایوان میآورد و کنار بقچهها میگذارد. خودش نیز همانجا مینشیند و به مادر و پدرش نگاه میکند. حرف زیادی بینشان رد و بدل نمیشود اما مادر با لبخند بازمیگردد و نزدیک کلبه صدا بلند میکند: - آوردی بشقابها رو؟ گلاب آرام سر تکان میدهد و "بله" میگوید. کم کم کارگرها جمع میشوند و به کمک هم حصیر و سفرهی هر روز را پهن میکنند. گوهر نیز مثل هر روز برای هر نفر در بشقابهای گلدار ملامین غذا میکشد و گلاب ظرف هر کس را مقابلش میگذارد. گوهر همیشه پهن کردن سفرههای بلند و طویل را دوست داشت. اصلا به عشق همین سفرهی بزرگی که همه دورش جمع میشدند هر روز با وجود کمر درد و پادردش خود غذا میپخت. سن زیادی نداشت اما کار در بیجار آن هم از نوجوانی توان کمرش و پاهای را گرفته بود. تا جایی که به یاد داشت زمانی که همراه خانوادهاش به بیجار میرفت از گلاب کوچکتر بود. گلاب شانس آورده بود تک دختر و تک فرزند بود و پدرش اجازه نمیداد تنها دخترش با چکمههای گلی چادر بر کمر ببندد و تا زانو در بیجار فرو برود. ذهنش از گلاب به سمت آن مرد جوان به قول محمدعلی مستعد میرود. اگر فردا هم میآمد چه؟ محمدعلی مرد دلرحمی بود. شب، سر سفرهی شام محمدعلی میگوید: - فردا نوبت آب باغ پرتقاله، فردا میرم اونجا. گوهر لقمهی در دهانش را قورت میدهد و میپرسد: - مگه دو ساعت بعد از ظهر حق آبه نداری؟ از صبح دیگه چرا؟ محمدعلی یک حبه سیر ترشی از پیاله برمیدارد و میگوید: - علی مراد گفت دفعه قبل آب خوب نبوده، هم کم و باریک میومده هم گل آلود بوده. احتمالا یه جایی از مسیر گیر داره. کار خودمه باید برم درستش کنم اونا بلد نیستن. گوهر بر ران پایش میکوبد و میگوید: - آخه تو با این کمر مگه میتونی بیل بزنی؟ محمدعلی با خنده پاسخ میدهد؛ - پیرتر از من دارن بیل میزنن خانوم، بعدش هم مگه من چند سالمه؟ در انتهای حرفش هم چشمکی حوالهی گلاب میکند که از اول در سکوت به حرفهای آنها گوش میداد. گلاب نیز لبخندی تقدیم پدرش میکند. پدرش از آن سال که سیل آمد و همه چیز را خراب کرد دچار آسیب شده بود. - تنها نرو، یکی رو با خودت ببر. گوهر هنوز نگران بود. میدانست فردا غروب که به خانه بازگردد تا یک هفته در بستر خواهد افتاد. محمدعلی برای آسودگی خیال همسرش "چشم" بلند بالایی میگوید. گلاب دوست داشت فردا را همراه پدرش باشد. یعنی باید میرفت تا مواظبش باشد. پدرش را میشناخت اگر از الان میگفت موافقت نمیکرد. باید صبح دنبالش راه میوفتاد. روز بعد محمدعلی که پس از صبحانه به سمت در حرکت میکند گلاب نیز از جا میپرد. شال بافتش را از اتاق برمیدارد و روی شانههایش میاندازد و به دنبال پدرش راه میافتد. محمدعلی با صدای پای پشت سرش از حرکت میایستد. با دیدن گلاب ابرو در هم میکشد و میگوید: - تو کجا دختر؟ گلاب از پدرش جلو میزند و میگوید: - دارم میرم باغ پرتقال، شما کجا میری آقا محمدعلی؟ محمدعلی چپ چپ نگاهش میکند و میگوید: - بیا برو خونه ببینم دختر. گلاب شال را بیشتر دور خود میپیچد.
- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت یازدهم اندکی بعد هر دو دور آتش نشسته بودند. همانجایی که دیروز صادق نشسته بود امروز پسرش حاضر شده بود. محمدعلی از فلاکس همراهش دو فنجان چای میریزد و به همراه یک ظرف پرتقال روی یک کنده چوبی میگذارد. گوهر و گلاب هنوز نیامده بودند. صبحها گوهر شوهرش را با یک فلاکس چای راهی میکرد و خود مشغول پختن ناهار و شام و آماده کردن یک میان وعده میشد. سپس قابلمه بزرگ ناهار و میان وعده را بقچه پیچ میکرد و همراه گلاب هر کدام یک بقچه را روی سر میگذاشتند و به سمت باغ حرکت میکردند. شیرزاد به پرتقالها نگاه میکند و میگوید: - پدرم راست میگفت. مثل جواهر میمونن. محمدعلی رد نگاه شیرزاد را دنبال میکند. با دیدن مرتقالها روز قبل برایش یادآوری میشود. - پدرت به من لطف داره. شیرزاد به سمت محمدعلی می چرخد و میگوید: - آقا محمدعلی، ازتون خواهش میکنم به من یه فرصت بدید تا خودم رو بهتون ثابت کنم. محمدعلی به چشمان مصمم پسر جوان نگاه میکند و میگوید: - ثابت کردن نمیخواد، پسر صادق برای من ثابت شدهاس. شیرزاد بلافاصله میگوید: - پس چرا قبولم نمیکنید؟ محمدعلی تنها در سکوت به درختهای روبهرویش نگاه میکند. باید چگونه برای این پسر توضیح میداد؟ شیرزاد که سکوت او را میبیند ادامه میدهد: - من با خودم عهد کردم کشاورزی بزرگ صادق اشکوری رو زنده کنم. وقتی به بابا گفتم بهم گفت: فکر میکنی کشاورزی الکیه؟ وقتی خودن رو بهش ثابت کردم بهم گفت میبرمت پیش یکی که ازت یه کشاورز حرفهای بسازه. میدونید وقتی باغتون رو دیدم تازه فهمیدم بابا چی میگفت. آقا محمدعلی ازتون خوا... محمدعلی به میان حرفش میپرد و میگوید: - من دیروز جوابم رو به پدرت گفتم. - دیروز صادق مقابلتون نشسته بود، امروز شیرزاد. محمدعلی از گوشه چشم نگاهش میکند. چه میگفت این یک وجب بچه؟ محمدعلی دست بر زانو میگذارد و "یاعلی" گویان بلند میشود. - من گفتنیها رو به پدرت گفتم. نظرمم عوض نمیشه. سپس به در اشاره میکند و ادامه میدهد: - اگه حرف دیگهای نداری خداحافظ. - آقا محمدعلی... - به پدرت سلام برسون. شیرزاد نفسش را فوت میکند و سر تکان میدهد. - چشم، ولی من دوباره میام! پس از آن با قدمهایی بلند به سمت درب باغ حرکت میکند. محمدعلی تا زمان خروج از باغ تماشایش میکند. جوان مستعدی بود. از تمام رفتار و سکناتش معلوم بود برای موفقیت زاده شده.
- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست ناظر رمان برای رمان عقد اسمانی|زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
zri پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در آموزش نظارت
https://forum.98ia.net/topic/3813-رمان-عقد-آسمانی-زهره-کاربر-انجمن-نودهشتیا/ -
پارت 28 از جا بلند شدم و به سمت خروجی زیر زمین حرکت کردم؛ در حالی که هنوز داشتم به صحبت های عجیب پرستار فکر می کردم. به سمت باغ رفتم شاید عتیق انجا باشه! صدای دویدن از پشت سرم می شنیدم. چرخیدم؛ کسی نبود... بوی لاشه مانند عجیبی پشت سرم می امد. صدای خنده های ریز بچگانه..... خش خش پلاستیک.... ایستادم. ترسیده به عقب چرخیدم! چیزی نبود! صورتم به رو به رو چر خاندم که با صورت وحشت زده ای رو به رو شدم. دختر بچه ای که پوستش لاغر و پوسیده بود... کرم از صورتش بیرون می امد. چشم های قرمز رنگ و لبخند ترسناکی داشت. یا صدای زمختی که از بچه ها بعید بود گفت: دنبال کسی می گردی.... جلــــال؟ نفس تو سینه ام حبس شده بود، ترسیده قدمی به عقب برداشتم و فریاد کشیدم! بدنم می لرزید، شقیقه هام نبض میزد! به سمتم خم شد و گردنم رو گرفت، ناگهنان دخترک قد کشید و حسابی بلند و کشیده شد! صدای ترق و تروق شکستن استخوان هاش رو می شنیدم که ته دلم رو خالی می کرد! گردنم گرفت و از زمین بلندم کرد. دست و پا میزدم و تقلا می کردم، دست هاش به شدت سرد بود. بدنم رو به درختی تکیه داد. - خیلی دست و پا میزنی حشره بی مصرف...! گردنم محکم تر فشار داد، برای ذره ای هوا تقلا می کردم. دستم بردم به سمت اسلحه ام. چند بار پشت سر هم بهش شلیک کردم؛ اما ذره ای تغییر نکرد. محکم تر از قبل گلوم فشار داد؛ چشم هام تار می دید شش هام درد می کرد و استخوان های دنده هام به قفسه سینه ام فشار می اورد. دست هام شل شد و مشتم باز شد، اسلحه از دستم افتاد. با قدرتی که از خودم بعید میدونستم لگد محکمی به قفسه سینه اش زدم. مطعنم که این کار از اراده من خارج بود. انگار کسی بدنم کنترل می کرد. دستش شل شد و من افتادم. دستی به گردنش کشید و خشمگین تر از قبل به سمتم حمله ور شد. بدن ضعیف و بی جونم از ارتفاع چند متری پرتاب شده بود پایین، هوشیاریم کم و کمتر می شد. اما بلند شدم. انگار بدنم روح دیگه ای داشت. قدرتی که نمی خواست اینجا بمیرم! ناگاه دهانم باز شد. به سرعت کلماتی به زبانی ناشناخته می گفتم، با تسلط تمام. بدنم شروع به حرکت کرد و نمادی از خورشید روی خاک کشید. موجود وحشتناک جیغ زنان به عقب قدم برداشت. صدای زمزمه واری از پشت درخت می شنیدم. صدایی ضعیف و فرتوت. چیزی درحال جدا شدن از بدنم بود. مردی که لباس فرم نظامی پوشیده بود با پیشانی زخمی از درونم بیرون کشیده می شد و باز بر می گشت! درست شبیه تصویری مرتعش از یک عکس..... مرد با لباس نظامی فریاد می کشید و جملاتی بلند تکرار می کرد اما صدای پیرمرد باعث خونریزی بیشتر پیشانی مرد می شد. دستی به گردنبندم کشیدم داخل مشتم گرفتمش. خدایا.... کمکم کن.... یادداشت پرستار... از جیبم بیرونش اوردم اما چشم هام به شدت تار می دید، توانایی خواندن نوشته های یادداشت رو نداشتم. جسم بی جان و خسته ام رو عقب کشیدم و با تنها توانی که برام باقی مانده بود به سمت مخالف فرار کردم. صدای پای موجودی که دنبالم می دوید رو می شنیدم. ریه هام یاری نمی کردند. به سمت خروجی بیمارستان فرار کردم. چندباری پاهام به سنگلاخ های مسیر خورد و تلو تلو خوران به مرز زمین خوردن رسیدم؛ اما هرطور بود تعادلم رو حفظ کردم و به مسیر ادامه دادم. راه کش می امد خروجی بیمارستان هرلحظه دور و دورتر می شد. به بهداری گوشه حیاط خیره شدم. به سمتش راه کج کردم و وارد بهداری شدم. در محکم پشت سرم بستم. پرستار با تعجب بهم خیره شد. - ک... مک... کمکم.... ک.. ن.... نفس نفس میزدم و چشم هام تار می دید. پرستار با اخمی ترسناک به سمتم قدم برداشت....
-
پارت 27 با حرکت ناگهانی چرخیدم اما.... کسی پشت سرم نبود! کلافه اطراف برسی کردم. نه... هیچکس نیست! به مسیر ادامه دادم، راه زیادی طی نکرده بودم که صدای خنده دختر بچه ای از پشت سرم امد! میخکوب شدم! ایستادم... نه بهمن... اشتباه می کنی! دوباره صدای خنده و بعد صدای دویدن.... چشم هام محکم روی هم فشار دادم و نفس نصفه نیمه ای کشیدم. عرق سرد از پیشانی ام راه گرفته بود. صدای تپش های قلبم رو واضح می شنیدم! صدای دویدن... خنده..... لمس.... ضربه محکمی به کمرم خورد و چند قدمی به جلو تلو تلو خوران حرکت کردم! صدای خش دار و سردی درست پشت سرم... زمزمه کرد... : اونها دارن نگات می کنن....(خنده ارومی کرد) چشم هات باز کن.... مراقب قدم هات باش..... گردنبند سنگین شده بود، انگار که هزاران کیلو وزن داشت. سرگیجه ام شدید تر از قبل شده بود. صدای پشت سرم.... دنیا دور سرم می چرخید. احساس سبکی داشتم. از بلندی رها شدم...... با احساس خنکی روی صورتم چشم باز کردم. پرستاری با موهای حنایی رنگ و چشم های درخشان، چند قطره اب به صورتم پاشید. - اقا جلال.. صدای گرم و دلنشینی داشت، احساس ارامش می کردم. - حالتون خوبه؟ چند بار پلک زدم، باز هم تو بیمارستان لعنتی بودم! روی پله های زیر زمین افتاده بودم. تکانی به خودم دادم و بلند شدم؛ گوشه ای از دیوار نشستم، بوی عجیبی توی محیط پیچیده بود. به اطراف خیره شدم. - اقا جلال...! خبری از خون و اتاق اخر راهرو نبود! من این گوشه ورودی زیر زمین چکار می کردم؟ به پرستار خیره شدم، برچسب اسمی روی روپوشش بود.« دیانا راستی» - بله؟ چشم های مشکی رنگش رو به صورتم دوخت: حالتون بهتره؟! روی پله ها از حال رفته بودید! سری تکان دادم: اره.. بهترم.... ممنون! - خداروشکر، خیلی مراقب خودتون باشید! این بیمارستان خیلی به کمک های شما احتیاج داره! اگه مراقب نشونه ها نباشید ممکنه باز هم دیر کنی! لبخند ارومی زد و از کنارم بلند شد. دست های ظریف و کشیده اش رو داخل جیب روپوشش فرو کرد. - راستی... این یادداشت برای شماست.. تو مواقع ضروری ازش استفاده کنید! برگه ای تا خورده به سمتم گرفت. با گیجی برگه از دستش گرفتم. - منظورت چیه؟!.. این کاغذ... به چه کارم میاد !؟ شانه ای بالا داد: نمیدونم... این یادداشت از طرف سرپرستاره! بعد از گفتن این حرف صورتش به سمت مخالف چرخاند و با عجله از پله ها بالا رفت. چند لحظه مکث کردم، چند نفس عمیق کشیدم و به کاغذ نگاهی انداختم. صدای قدم هایی در امتداد راهرو به سمتم می امد. باید عجله کنم. قبل از بقیه باید عتیق رو پیدا کنم! شاید جواب سوال هام پیشش باشه! از جا بلند شدم و به سمت خروجی زیر زمین حرکت کردم؛ در حالی که هنوز....
-
پارت 26 ﴿إِنَّهُ يَرَاكُمْ هُوَ وَقَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لَا تَرَوْنَهُمْ﴾ «بیشک او (شیطان) و همقبیلهاش شما را از جایی میبینند که شما آنها را نمیبینید.» سوره اعراف_آیه 27 چشم باز کردم؛ بوی فلز و تخم مرغ گندیده می امد. دستام بسته بود! سرم رو بالا گرفتم؛ دو دستم با زنجیر بالای سرم بسته شده بودند. سرم می سوخت! به اطراف نگاهی انداختم، اتاق نم زده بود. دیوار های کهنه و رنگ و رو رفته ای داشت. لامپی که به سقف اویزان بود، سو سو میزد. در با صدای قیژ مانند باز شد؛ مرد قد بلندی به سمتم امد. - می بینم که مثل موش به تله افتادی! به سمتم امد و موهام چنگ زد؛ سرم رو محکم بالا اورد و به چشم هام خیره شد. دو حفره خالی و صورتی رنگ پریده. ترسیده به چهره اش خیره شدم. نفس سرد و تهوع اورش رو به صورتم فوت کرد. - داریم میایم سراغت بهمن..... اماده باش! میخکوب بهش خیره شدم؛ بهمن..؟ دست های سردش رو به صورتم کشید. - هوممم.....! انگشت کشیده و خاکستری رنگش رو روی خط فکم کشید! سردی انگشتش خون تو رگ هام منجمد می کرد. صدای تپش های قلبم و می شنیدم! گوش هام می سوخت. انگشت کریح و چندش اورش رو روی گردنم کشید. دستش به گردنبند خورد! سریع دستش رو پس کشید! انگشتش می سوخت. ترسیده بودم یا شوکه؟ نمیدونم در هر حال توانایی حرف زدن نداشتم! اخمی کرد و مشت محکمی به صورتم کوبید. درد بدی توی صورتم پیچید. چشم باز کردم! تصادف کرده بودیم! محمد ماشین رو کوبیده بود به درخت! هنوز جای مشتی که به صورتم زد می سوخت! دستی به گوشه لبم کشیدم که پاره شده بود. در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم. هوای سرد و مه الود بوی روغن سوخته می داد. سرگیجه داشتم، دستی روی کاپوت که حسابی غُر شده و آسیب دیده بود گذاشتم. داغ بود و ازش بخار بلند می شد. گلوم به شدت می سوخت؛ چند بار پشت سر هم سرفه کردم. به سمت محمد چرخیدم که سرش روی فرمون بود و بیهوش شده بود. لنگان به طرفش حرکت کردم. در ماشین رو باز کردم. محمد رو به عقب کشیدم؛ از پیشانی و بینیش خون جاری شده بود. نبضش رو گرفتم، ضعیف بود. کابوسی که دچارش شده بودم نباید بیش از این دامن گیر محمد بشه. تلفنش رو برداشتم و به ارژونس زنگ زدم. موقعیت رو گزارش دادم؛ وسایلم جمع کردم. من باید این راه تنها طی کنم دیگه ریسک نمی کنم! اگه کابوس هام هویتم پیدا کردند پس باید هوشیار باشم. کوله به دوش در امتداد خیابان به راه افتادم. نگران بودم و عذاب وجدان داشتم از اینکه محمد رو تنها گذاشتم اما مطمعنم امبولانس میرسه. هوا رفته رفته سرد و سرد تر می شد و طاقت من کمتر. سرگیجه عجیبی داشتم. خم شدم و زانو هام گرفتم، چند بار نفس عمیق کشیدم و پلک زدم. گوش هام زنگ میزد. دستی به گردنبندم کشیدم؛ گرمای مطلوبی داشت! برای لحظه ای احساس کردم کردم قلبم گرم شد. کوله رو محکم تر گرفتم و به راهم به سمت کرمانشاه ادامه دادم. تحت تعقیب بودم و خیابون اصلی برای من مثل یه تله بود. هنوز چند قدمی نرفته بودم که احساس کردم کسی از پشت سر بهم نزدیک میشه! چرخیدم؛ کسی نبود. من.... مطعنم یکی از پشت سر بهم خیره شده.... حسش.. می کنم! تپش قلبم سریع تر شده بود، بدنم از گردش سریع خون گُر گرفته بود. با حرکت ناگهانی چرخیدم....
-
پارت شانزدهم جیمز نزدیک ما میشد منم دیگه لبخند نزدم و یکم اخم کردم جیمز اومد و گفت ـ میبینم که گرم گفتوگو شدید. گفتم ـ چطور؟ گفت ـ انگار همه چی داره خوب پیش میره خانم دیکنز. گفتم ـ اره میبینی که داره خوب پیش میره اما برای تو انگار این طور نیست. اینو یکم با صدای بلند گفتم مردم ساکت شدند و به ما خیره شدند. گفت ـ هنوزم میتونی ازم با نه گفتنت فرار کنی؟ گفتم ـ من از هیچی فرار نکردم فقط انتخاب متفاوتی کردم که انتخابم درست بود. پدرم گفت ـ مرکل بس کن گفتم ـ نه خانم ریکو و خانم مینار گفتن ـ مرکل این به نفع همونه گفتم ـ نه، اصلا برام مهم نیست که اون چی میخواد، ادم باید از روی عقل تصمیم بگیره نه از روی زور یا قلب منم از روی عقل تصمیم گرفتم، اون تهدید میکنه که من باهاش ازدواج کنم اما پس مارین چی میشه، همه ما قلب داریم، ولی اون قلبش از سنگه. همه با چهره های پر از اضطراب به ما نگاه میکردند و جیمز با نگاهی ترسناک به من و مارین نگاه میکرد من ادامه دادم ـ همه شما برام مهمید و اگه مکزیک دوباره وارد جنگ شه شاید هممون بمیریم. نگاهی با جیمز کردم که انگار ناراحت بود گفتم ـ جیمز خواهش میکنم بس کن میتونی.... میتونی با یکی دیگه ازدواج کنی از روی عشق و علاقه که اونم تو رو دوست داشته باشه، نظرت برام مهمه ولی من مارین رو دوست دارم. و بعد دست مارین رو گرفتم و از سالن خارج شدیم.
-
پارت پانزدهم چند ماه گذشت و من و مارین هر روز همدیگر و میدیدیم و چند روز پیش از من خواستگاری کرده بود. چند روز قبل جیمز از من خواستگاری کرده بود و من هم گفتم نه چون ادم مغروری بود و به پدرم گفته بود اگه با من ازدواجش نکنه وارد جنگ سخت با سندیگو میشه. امروز ما به مناسبت رسیدن پاییز جشن داشتیم توی سالن جشن و چند دقیقه دیگه میرسیدیم به سالن. وقتی که وارد سالن شدیم، مردم باهم میخندیدند و شاد بودند. همه کسانی که داخل سالن بودند را میشناختم خانم مینار همسر آقای ریفل، اقای مادین، خانم ریکو و.... اما در میان این شلوغی چشم من فقط و فقط به یک نفر دوخته شد اون جیمز بود در گوشه سالن بود و روی صندلی یکی از میز ها نشسته بود و قهوه مینوشید. نمیدانستم امشب چجوری میگذرد. سرم را چرخاندم تا ببینم پدرم کجا رفته اما در گوشه دیگر سالن مارین را دیدم که با لبخند به من نزدیک میشود. وقتی رو به رویه هم ایستادیم ارام گفت ـ سلام لبخند بزرگی زدم و گفتم ـ سلام مارین یک شاخه رز سیاه به من داد و من گفتم ـ یعنی... حرفم رو قطع کرد و گفت ـ یعنی عشقی که پایانش معلوم نیست، اینو قبلا گفته بودی گفتم ـ خوب انقدر واسم رز سیاه نگیر گفت ـ یعنی دوست نداری؟ گفتم ـ نه اتفاقا خیلی دوست دارم همینطور داشتیم حرف میزدیم که جیمز از روی صندلی بلند شد و به سمت ما حرکت کرد.
-
ZintkropDaf شروع به دنبال کردن رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ چهل و دو🩸 دستم رو به دیوار پشت سرش کوبیدم. شمرده شمرده گفتم: - با من مثل حیوون دستآموزت رفتار نکن! چشمهاش خندید. پرونده رو بالا گرفت و گفت: - داره خیس میشه، مثل من و تو. موهام به هم چسبیده بود و پیرهن سفیدم به بدنم. بهش گفتم: - خیلی تحملت کردم... دستم رو توی جیب شلوارش بردم. اخمهاش رو توی هم فرو برد اما مقاومتی نکرد. - تو شرم و خجالت حالیت نمیشه، نه؟ درست دیده بودم! یه چیزی توی جیبش بود. وقتی بیرونش کشیدم، جا خوردم. - کارت دعوت عروسی؟! بازرس با لودگی محض گفت: - میتونیم با هم بریم. کارت رو توی صورتش پرت کردم که لیز خورد و روی زمین افتاد. - راه بیوفت! - نباید توی محل کارم هم زباله بریزی! تو واقعا با رعایت قانون مشکل داری. چشمم رو دنبال ماشینم چرخوندم، جلوتر پارک شده بود. حرکت قطرات آب رو توی بدن و پشت کمرم احساس میکردم. زیر لب زمرمه کردم: - از خیس شدن متنفرم! دو قدم برنداشته بودم که بارون قطع شد، البته فقط برای من. از گوشه چشم نگاهش کردم و پرسیدم: - داری چه غلطی میکنی؟ بازرس کُتش رو روی سرمون نگهداشته بود. شونهای بالا انداخت و بدون نگاه بهم گفت: - همینو بگو! اگه این یه راه میانبر برای خلاص شدن از شر اون کت چهارخونه بیریخت بود، من مشکلی نداشتم. چشم ازش گرفتم و هردو قدمهامون رو سریعتر برداشتیم تا به ماشین برسیم.- 42 پاسخ
-
- 1
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ چهل و یک🩸 - میدونی چیه؟ اصلا نباید خانم زیبایی مثل شما رو درگیر این کارای خستهکننده کنیم. اگه من یه روز شاه بشم، حتما این قانون رو تصویب میکنم. بوی گندیده دهنش داشت خفهم میکرد! ظاهر مشتاقم رو حفظ کردم و گفتم: - خوشحالم که مردایی مثل شما وجود دارن. حالا دیگه حسابی شُل شده بود. همون لحظه، بازرس چیزی از زن گرفت و سریع اون رو توی جیب شلوارش چپوند. بعد هم از زن فاصله گرفت و به سمت آسانسور رفت. زمزمه کردم: - گیرت انداختم! - نشنیدم عزیزم؟ چی گفتی؟ به طرف مردی که توی یک وجبی من ایستاده بود برگشتم. از سر راهم کنارش زدم و با لحنی متفاوت از لحن صحبتم تا اون لحظه، بهش گفتم: - عین اختاپوس به زنها نچسب و گمشو! مرد رو پشت سر گذاشتم و بعد، زنی که بازرس باهاش گپ زده بود، درست از کنارم رد شد. بوی مادمازل شنل میداد و وقتی دقیقتر بهش نگاه کردم، چشم تو چشم شدیم. قدمهام رو تند کردم، باید زودتر از بازرس از اینجا بیرون میزدم. از ساختمون بیرون اومدم و کنار در شیشهای کمین کردم. به محض اینکه بازرس بیرون اومد، بازوش رو کشیدم. - جایی تشریف میبردی؟ با حیرت به پشت سرش نگاه کرد. متوجه نشده بود که تمام این مدت، تعقیبش کردم. پرونده رو بالا گرفت و گفت: - آره، داشتم اینو برات میآوردم. به خاطر پایین اومدن از پلهها هنوز نفسنفس میزدم. بازرس رو به نقطه کوری از محوطه کشیدم که مطمئن بودم هیچ دوربینی نداره. اعتراض کرد: - معلوم هست چت شده؟ این جیمزباند بازیا چیه؟ کوبوندمش به دیوار که صدای آخش بلند شد. - چی از اون زن گرفتی؟ چه نقشهای تو سرته بازرس؟ یک طرف لبش بالا رفت. اصلا از این وضعیت ناراضی به نظر نمیرسید. نمنم بارون شدت گرفته بود و موها و لباسهای جفتمون خیس بود. با لحن مرموزی گفت: - چی میخوای بشنوی گربه وحشی؟ میخوای بدونی من بهش گفتم باهام چیکار کردی یا نه؟- 42 پاسخ
-
- 1
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
Yasaman0 عضو سایت گردید
-
Mahy شروع به دنبال کردن ستایش گودرزی کرد
-
داستان عهدی برای همیشه | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
اینم از این نصف فصل سیزدهم رو الان میزارم فصل سیزدهم خانه ای پر از عشق: خانه کوچک هانا و یزدان حالا پر از رنگ و زندگی شده بود . دیوار ها با نقاشی های کودکانه؛ آیلین تزیین شده بودند،خورشید های های زرد، گل های آبی و آدمک هایی که با لبخند های بزرگ فضای خانه را پر از شادی می کردند. هر گوشه خانه نشانی از عشق بود روی میز آشپز خانه لیوان های رنگی و شیرینی های خانگی هانا قرار داشت. در اتاق نشیمن قفسه ای پر از کتاب های داستانی و نقشه های معماری یزدان دیده می شد. پدر اتاق آیلین عروسک های کوچک و لباس های رنگا رنگ دنیایی پر از خیال ساخته بودند. شب ها خانواده سه نفره شأن کنار هم جمع می شدند. -
سحر قاسمیان شروع به دنبال کردن QAZAL کرد
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و شصت و نهم رفتیم دم در اتاق و دیدم که یه دختر با موی بور بلند و یه پیراهن قرمز پست میز نشسته. پوریا رفت سمتش و سرش و بوسید و گفت: ـ چیکار میکنی المیرای من؟! دختره با ناراحتی نگاش کرد و گفت: ـ پس چرا اینقدر دیر اومدی عمو؟؟ من گفتم برام تولد نگیرن تا تو برسی! موهاشو گذاشتم پشت گوشش و گفت: ـ دیدی که بخاطر تو رسیدم عزیزم! چی کشیدی ببینم؟ ورقه نقاشیشو نشون داد و با ذوق گفت: ـ این منم ، اینم تویی عمو! پوریا گفت: ـ وای چقدر خوشگله! آفرین عزیزم... یهو با خجالت به من نگاه کرد و زیر گوشش پوریا یه چیزی گفت که من رفتم جلو و صورتش و نوازش کردم و گفتم: ـ چی پچ پو میکنی کوچولوی خوشگل؟! گفت: ـ نمیدونستم که عمو پوریا زنش هم میاره وگرنه تو نقاشیم میکشیدمش! منو پوریا جفتمون خندیدیم و پوریا گفت -
« کایان » وقتی به قلعه رسیدیم، آدریان و لورن، ویلیام را تا اتاقش همراهی کردند. میخواستم دنبال طبیب بفرستم که لورا زودتر از من حرکت کرد. همهمان در اتاق جمع شده بودیم که طبیب وارد شد و بیدرنگ بالای سر ویلیام رفت. زخمها عمیق بودند، اما نگاه ویلیام هنوز همان بود؛ محکم… لجباز. در همان لحظه، در باز شد. شاهدخت. برای یک ثانیه، نفسها حبس شد. همه ایستادیم و احترام گذاشتیم. او چیزی نگفت؛ فقط به کار طبیب خیره بود و با تکان کوتاه سرش، اجازه داد بنشینیم. خواست برود. نمیدانم چرا، اما قبل از آنکه فکر کنم، صداش زدم. وقتی برگشت، نگاهم را پایین انداختم و گفتم: « شاهدخت… امشب میخواهیم دور هم جمع شویم. برای پیروزی. اگر بمانید… باعث افتخار ماست. » چند ثانیه سکوت افتاد. آنقدر که صدای نفس ویلیام هم شنیده میشد. بعد— « میآیم. » سرم را بالا آوردم. قبول کرده بود. و همانجا فهمیدم… این جشن، فقط برای پیروزی نبود. برای چیزی بود که تازه داشت شکل میگرفت. « جشن شبانه. شاهدخت » تالار بزرگ قلعه با نور مشعل ها روشن شده بود. بوی نان تازه، گوشت بریان و شراب گرم در فضا پیچیده بود؛ بویی که فقط بعد از زنده ماندن از یک نبرد واقعی حس میشد. سربازان خسته اما خندان، روی صندلی ها نشسته بودند. زره ها کنار گذاشته شده بود، شمشیرها به دیوار تکیه داشت و برای اولین بار در شب، صدای خنده بلند از میان دیوارهای سنگی قلعه بالا می رفت. وقتی وارد شدم، صداها برای لحظه ای قطع شد. همان سکوت آشنای همیشگی. اما این بار... نمی خواستم بزارم طول بکشه. شلنم رو از روی شانه هام برداشتم و به یکی از ستون ها سپردم. این حرکت کوچک، برای آن ها معنای بزرگی داشت. گفتم: « امشب، شاهدخت نیستم. امشب... فقط یکی از شماها هستم که زنده مانده. » زمزمه ای از تعجب و لبخند در جمع پیچید. کایان اولین کسی بود که خندید. « پس می تونیم نفس بکشیم؟ » نگاهش کردم، ابرو بالا انداختم و گفتم : « فقط امشب. از فردا دوباره همان شاهدختم. » خنده واقعی، این بار بلندتر. میرا جامش را بالا اورد. « به دیواری که ایستاد. » سایلا آرام اضافه کرد: « و به کسانی که ایستادند. » لورن محکم گفت: « و به فرمانده هایی که عقب نکشیدند. » جام ها بالا رفت. فلز به فلز خورد. صدا... گرم بود.
-
فریاد دشمنان کم کم در هم شکست. نظم شان پاشید و صف هایشان مثل موجی شکسته عقب نشست. آدریان با ضربه ای سنگین، پرچم فرمانده ی دشمن را پایین کشید و همان لحظه، تردید در چشمانشان افتاد. میرا با فرمان های دقیق، آخرین شکاف ها را بست. سایلا و کایان تیرانداز ها را عقب راندند و نایرا ضربه ی نهایی را وارد کرد. دشمن دیگر توان حمله نداشت. شیپور این بار با صدایی متفاوت نواخته شد؛ بلند، کشیده، پیروز. سپاه دشمن عقب نشینی کرد و سایه هایشان در مه گم شد. دیوار شمال شرقی... ایستاده بود. دست هایم را آرام روی لبه ی دیوار گذاشتم و برای اولین بار از اغاز نبرد، نفس راحتی کشیدم. به میدان نگاه کردم؛ پرچم سرزمینم هنوز بر فراز دیوار، استوار ایستاده بود. نگاهم را چرخاندم تا فرماندهان وفادارم را ببینم. همه بودند... جز یک نفر. دوباره دقیق نگاه کردم ؛ میان سربازان، عقب تر از ویلیام ایستاده بود. لورن، همان که برای برگرداندن ویلیام به قلعه فرستاده بودم. خیالم راحت شد، که سالمه. با صدایی رسا گفتم: « قلعه حفظ شد. کارتان عالی بود. » فریاد پیروزی سربازان، آسمان شب را شکافت. زخمی ها را به داخل قلعه منتقل کردند. من هم از دیوار پایین امدم و به سمت قلعه حرکت کردم. وقتی به داخل قلعه رسیدم، مسیر اتاقم را در پیش گرفتم. اما پیش از آنکه به راهرو برسم، صداهایی از اتاق ویلیام به گوشم خورد. گفتوگوهای آرام، صدای فلز، و نفسهایی که هنوز بوی میدان میداد. ناخواسته قدمهام کُند شد. به سمت صدا رفتم و در را کمی باز کردم. همه آنجا بودند. فرماندهان… و طبیب که بالای تخت ایستاده بود و زخمهای ویلیام را پانسمان میکرد. با ورودم، همه فوراً بلند شدند. نگاهم از ویلیام جدا نشد؛ از دست و پهلوی خونآلودش، از چهرهی رنگپریده اما ایستادهاش. بیآنکه حرفی بزنم، سرم را به نشانهی اجازه تکان دادم. دوباره نشستند. صداها برگشت، اما سنگینتر. خواستم بیرون برم. اینجا… جای من نبود. درست همان لحظه— « شاهدخت. » ایستادم. برگشتم. کایان بود. نگاهش را بالا نیاورد؛ سرش را پایین انداخته بود، درست همانطور که خط قرمز میان فرمانده و شاهدخت نباید شکسته میشد. لبخند محوی، ناخواسته، گوشهی لبم نشست.
-
با فرمان درست نیرو ها، تونستم فاصله ها را محکم نگه دارم و سپاه دشمن را عقب بزنم. میرا و سایلا با دقت نیروها را هدایت می کردند؛ هر کسی جای خودش را پیدا کرده بود. یک لحظه دشمن دوباره هجوم آورد و دیوار لرزید، اما ویلیام و کایان با تمام توان مقابله می کردند. چشمانم را تیز کردم و دستور دادم : « نیرو ها محکم بایستید! هیچ کس عقب نکشد! » همان لحظه، یک سایه بزرگ از سمت چپ حمله کرد، میدونستم اگر آن ها موفق بشن، خط ما فرو می ریزد. پس با تمام توان، صدایم را بلند کردم : « نایرا، میرا و سایلا به سمت چپ حرکت کنید! ویلیام را پوشش دهید! » ویلیام، حتی با زخم و خستگی، لبخند محوی زد و دوباره شمشیرش را بالا آورد. این لحظه، لحظه ای بود که نشان داد اعتماد، تنها با ایستادن و دفاع کردن ساخته میشه. ولی من دیگر نمیتونستم اجازه بدم او در میدان بمونه، پس به لورن دستور دادم تا او را به قلعه باز گرداند. لورن بی درنگ حرکت کرد، شمشیرش را با دقت در دست گرفت و به سمت ویلیام دوید. او با سرعت و مهارت، دشمنانی که تهدیدش میکردند را کنار زد و مسیر بازگشتی برای ویلیام باز کرد. ویلیام، حتی با زخم و خستگی، قدم به قدم عقب میرفت، اما نگاهش هنوز پر از اراده بود؛ نگاهش به من بود، و من فهمیدم که فهمیده باید به او اعتماد کنم… و او هم هنوز به فرمان من پایبند بود. در همان لحظه، صدای شیپور دوباره بلند شد؛ این بار، نوید پیروزی نبود، بلکه هشدار تازهای بود. سایههای دشمن هنوز در اطراف قلعه پراکنده بودند و هر اشتباه کوچک میتونست هزینهای سنگین داشته باشه. چشمم به ویلیام دوخته شده بود. وقتی به پشت دیوار رسید، نفسش بریده بود، اما ایستاده بود. لبخند محوی به او زدم و زمزمه کردم: « خوبه که زندهای، فرمانده.» او سرش را کمی خم کرد و با لبخندی خسته ولی مصمم پاسخ داد: « اطاعت میشود… شاهدخت.» از بالای دیوار، میدان را زیر نظر گرفتم. دشمن هنوز میآمد، اما حالا ما متحد و منظم بودیم. این نبرد، فراتر از شمشیر و سپر بود؛ این نبرد، امتحان اعتماد و وفاداری بود. حالا که ویلیام به قلعه برگشته بود به آدریان دستور دادم تا با سپاهش به میدان بره تا در این جنگ پیروز بشیم. آدریان با شنیدن دستور، سرش را محکم تکان داد و با سپاهش به سمت میدان هجوم برد. نیروهایش با نظم و قدرت، فاصلهها را پر کردند و دشمن را تحت فشار گذاشتند. میرا، سایلا و نایرا نیز خطوط دفاعی را محکم نگه داشتند و نیروها را هدایت میکردند. ویلیام هنوز کنار دیوار شمال شرقی ایستاده بود، نفس نفسزنان، اما آماده بود تا دوباره وارد میدان بشه. نگاهش به من بود؛ نگاهش پر از وفاداری و اعتماد به فرماندهیام. برای یک لحظه، همه ترسها و دردهای او در کنار هم معنی پیدا کردند: اینجا فقط یک نبرد برای قلعه نبود، بلکه آزمونی بود برای اعتماد، وفاداری و ایستادگی فرمانده هانم. صدای فریاد و برخورد شمشیرها به فلز، همچنان گوشهام رو کر کرده بود، اما قلبم آرامتر شد؛ چون حالا میدان را نه با ترس، بلکه با هماهنگی و اتحاد اداره می کردم. و این تنها شروع پیروزی ما بود…
-
ویلیام جلوتر از بقیه ایستاده بود، اما شمشیر دشمن دوباره پهلویش را هدف گرفته بود. شمشیر به او خورد، ولی زمین نخورد. اما زانوهایش کمی خم شد و نفسش بریده شد. قلبم در سینه می جهید؛ می دونستم اگر او بیفتد، دیوار شمال شرقی سقوط میکنه و همه چیز از بین می رود. چشمانم را تیز کردم و فریاد زدم: « نیروها، عقب نکشید! خط را حفظ کنید! » اما نمی تونستم نگام رو از ویلیام بردارم. او دوباره شمشیرش را بالا آورد، حتی با دست لرزان و خون روی زره اش. هر ضربه ای که میزد، بیشتر از قبل نشان میداد که فرمانده ای است که حتی در لحظه مرگ، وفادار می ماند. دلشوره و خشمم همزمان بالا گرفت. دلم میخواست به میدان برم و به او کمک کنم، اما هر تصمیم عجولانه می تونست کل میدان را نابود کنه. پس ایستادم و دستور دادم: « میرا، نیروهای سمت چپ را تقویت کن. سایلا، قوس شمالی را محکم نگه دار. نایرا، آماده هرگونه پشتیبانی باش! » صدای فریاد ها و برخورد شمشیر ها به فلز ها گوش هام رو کر کرد، اما نگاه ویلیام همان بود: خستگی و درد در چشم هاش، اما همچنان آماده ی نبرد. در آن لحظه فهمیدم... اعتماد واقعی، یعنی ایستادن، حتی وقتی مرگ جلویت ایستاده است. ویلیام دوباره به سمت دشمن حمله کرد، شمشیرش لرزان اما مصمم. خون روی زرهاش برق میزد و نفسش تند شده بود، اما عقب نمیکشید. لحظهای با خودش میجنگید؛ هر ضربهای که میزد، برای حفظ دیوار بود و برای اثبات وفاداریاش. چشمانم را تیز کردم و قلبم فشرده شد. « این بار… تو تنها نیستی، ویلیام.» در دل گفتم، اما نمیتونستم پایین برم. باید اعتمادش را میدیدم، اما از میدان دور نمیشدم. به کایان نگاه کردم و دستور دادم: « کایان با سپاهت به میدان جنگ برو! » به سرعت سرش را سمتم چرخاند « اطاعت شاهدخت » کایان با سرعت سپاهش را هدایت کرد و به سمت خط مقدم هجوم برد. به ویلیام نگاه کردم، هر لحظه ممکن بود زمین بخورد، اما ایستا ده بود، مثل صخره ای در میان طوفان.
-
شمشیرم هنوز بالا بود که ضربهای سنگین به پهلوم نشست. نفس از سینهام پرید، اما اجازه ندادم قدمی عقب برم. درد مثل آتش زیر زرهام پیچید، ولی فریاد نکشیدم. اگر فرمانده فریاد میزد، خط مقدم میشکست. دندانهایم را روی هم فشردم و دوباره حمله کردم. خون گرم روی دستم لغزید؛ نمیدانستم مال من است یا دشمن. فرقی هم نداشت. از بالای دیوار، فریادی آمد: « نردبانها! » نگاهم تیز شد. دشمن نقشهاش را عوض کرده بود. اگر نردبانها بالا میآمدند، دیوار فقط سنگ نبود… آخرین مرز بود. شمشیرم را بالا گرفتم و با صدایی که حتی خودم را شگفتزده کرد، فریاد زدم: « نذارید به دیوار برسند! » و آنجا بود که فهمیدم… این جنگ، دیگر فقط برای قلعه نیست. برای اعتماد است. برای همان یک نگاه سرد از بالای دیوار. « شاهدخت » بالای دیوارِ ضلع شمال شرقی ایستاده بودم و به پایین نگاه میکردم. برای لحظهای حس کردم ویلیام نگاهم میکند. چشمهایم را روی هم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. میدونستم تنبیه سختی براش در نظر گرفتهام، اما او باید ثابت میکرد هنوز میتونم بهش اعتماد کنم. دوباره به میدان نگاه کردم. جنگ بالا گرفته بود، اما تا اینجا نتیجه خوب بود؛ بیشترشان عقب رفته بودند. تا اینکه دیدم. ضربهای به پهلوی ویلیام نشست. خون در رگهایم جوشید. دستام آنقدر محکم مشت شد که بند انگشتام سفید شد. برای اولین بار، وسوسه شدم خودم وارد میدان شوم. اما شاهدختی که احساساتش را رها کند، پیش از جنگ شکست خورده است.
-
«ویلیام» با سپاهم از قلعه خارج شدم. صدای شیپور سوم هنوز در گوشم میپیچید که شمشیرم را محکمتر در دست گرفتم. باد سرد شب به صورتم میخورد و بوی آهن و اضطراب در هوا پیچیده بود. خط مقدم همیشه جای آدمهای مطمئن بود… یا آنهایی که چیزی برای از دست دادن نداشتند. نگاهم را به دیوارهای شمالشرقی دوختم؛ سایههای دشمن پشت مهِ تاریک شب حرکت میکردند. کمکم صداهایشان واضحتر میشد؛ زرههایی که به هم میخورد، زمزمههایی که به فریاد نزدیک میشد. سربازها پشت سرم صف کشیده بودند. هیچکس حرف نمیزد، اما میدانستم نگاهشان به پشتم است. اگر میلغزیدم، همه میلغزیدند. نفس عمیقی کشیدم و فریاد زدم: «سپرها بالا! فاصله رو حفظ کنید!» صدای فلز روی فلز، مثل ضربان قلبم تند شد. لحظهای، بیاختیار تصویر شاهدخت در ذهنم نقش بست؛ آن نگاه سرد، آن جملهی بیرحمانه: «ثابت کن هنوز ارزش اعتماد را داری.» اعتماد… کلمهای که در این قلعه، به قیمت جان تمام میشد. اولین تیرها از دل تاریکی پرتاب شدند. فریاد «سپر!» در هوا پیچید و ثانیهای بعد، برخورد تیر با فلز سپرها گوشها را کر کرد. یکی از سربازها لغزید، اما دستش را گرفتم و کشیدمش بالا؛ حق نداشتم حتی یک نفر را از دست بدهم. دشمن ناگهان هجوم آورد. فاصلهها شکست، شمشیرها بیرون کشیده شد و میدان نبرد به جهنم تبدیل شد. ضربه زدم، جاخالی دادم، دوباره ضربه زدم. زمان معنا نداشت؛ فقط صدا، خون و نفسهای بریده. در میان آشوب، برای لحظهای سرم را بالا گرفتم. روی دیوار، میان شعلههای مشعلها، سایهای ایستاده بود. حتی از آن فاصله هم میشد حضورش را حس کرد. شاهدخت. نمیدانستم نگاهم را میبیند یا نه، اما همان یک لحظه کافی بود تا بفهمم عقبنشینی وجود ندارد. شمشیرم را بالا بردم و فریاد زدم: «عقب نمیکشیم! این دیوار سقوط نمیکنه!» با تمام توانم حمله کردم.
-
« شاهدخت » این بار دیگر تنها نبودم، اما در دل میدونستم که هر تصمیم و هر حرکت می تونه سرنوشت همه رو تغییر بده. همه طبق دستور به اتاق جلسه رفتند. شنل تیره ام را روی شانه هایم انداختم و به دنباله شان حرکت کردم. به تک تک آن ها نگاهی گذرا انداختم؛ که نه تشویق بود، نه تهدید... فقط حکم بود. روی صندلی بالای میز نشستم. آدریان نقشه را روی میز کوبید و گفت : « دشمن در ضلع شمال شرقیه. سریع تر از پیش بینی. » اخمی میان ابروهایم نشست و با دقت گوش دادم. کایان با دندان های بهم فشرده ادامه داد: « اگر همین حالا حرکت نکنیم، تا طلوع خورشید، دیوار دوم سقوط میکند. » فریاد میخواست از سینهام بیرون بزند. اما شاهدختی که فریاد میزد، پیش از جنگ شکست خورده بود. سرم را بالا آوردم. قلبم زیر شنل تیرهام تند میزد، اما همه نگاهها روی من بود… نگاهم روی ویلیام مکث کرد هیچ کس نفس نمی کشید. با صدایی آرام ولی محکم و بی رحم گفتم : « فرمانده ی خط مقدم میشی. » یک قدم جلو آمد. « اطاعت می شود. شاهدخت. » لبخند محوی بر لبانم شکل گرفت اما زود پاکش کردم و گفتم : « پس ثابت کن هنوز ارزش اعتماد را داری. » همان لحظه، صدای شیپور جنگ بار سوم در اتاق پیچید و دیوارها گویی لرزیدند.
-
داستان چالش های زندگی | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
خب دوستان این داستان تموم شد امیدوارم خوشتون بیاد -
داستان چالش های زندگی | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
صبحهای جمعه، خانوادهی کوچکشان به پارک میرفتند. پویا دوچرخهسواری میکرد، نازنین کتاب میخواند و هلیا بازی میکرد. - شبها کنار پنجره مینشستند و باران را تماشا میکردند. - گاهی سفرهای کوتاه به شهرهای شمالی یا کویر میرفتند و هر بار خاطرهای تازه میساختند. این لحظههای ساده، برایشان از هر موفقیت بزرگی ارزشمندتر بود. --- سالها گذشت، اما عشق پویا و نازنین نهتنها کم نشد، بلکه عمیقتر شد. آنها یاد گرفتند که عشق یعنی: - حمایت از رویاهای یکدیگر - ایستادگی در برابر سختیها - ساختن خانوادهای پر از عشق و امید وقتی به گذشته نگاه میکردند، میدیدند که همه چیز از یک نگاه ساده در کتابخانه شروع شد؛ نگاهی که زندگیشان را برای همیشه تغییر داد. -
داستان چالش های زندگی | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
در همان زمان، نازنین اولین مجموعه شعرش را منتشر کرد. کتابش با استقبال زیادی روبهرو شد و حتی در چند جشنواره ادبی تحسین شد. پویا در مراسم رونمایی کتاب، با غرور در کنار همسرش ایستاده بود و زیر لب گفت: «میدونستم روزی همه دنیا میفهمن چه قلب بزرگی داری.» --- چند سال بعد، زندگیشان رنگ تازهای گرفت؛ آنها صاحب یک دختر شدند. اسمش را هلیا گذاشتند. - پویا هر شب برای هلیا قصه میگفت، قصههایی که خودش میساخت. - نازنین برایش شعرهای کودکانه میخواند. - خانهی کوچکشان پر از صدای خندهی کودکانه شد. هلیا برای آنها نماد عشقشان بود؛ گویی همهی سختیها و تلاشها ارزشش را داشت تا به این لحظه برسند. ---