تمامی فعالیت ها
این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود
- ساعت گذشته
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و هفتاد و دوم این بار پوریا بدون اینکه چیزی بگه رو بهش گفت: ـ کلشو بهم بده! بعدش کل دستهگل های رز و از دستش گرفت و داد دستم و رو بهم گفت: ـ اینم برای این خانوم خوشگل! با ذوق نگاش کردم و گفتم: ـ مرسی، خیلی قشنگن! بعدش چندتا اسکناس به زنه داد و گفت: ـ بقیش مال خودت! چراغ سبز شد و ماشین حرکت کرد...گلها رو بو کردم و گفتم: ـ مرسی ازت پوریا! نگام کرد و گفت: ـ قابلتو نداشت! مرسی که امشب همراهیم کردی! ـ این محیط منو یاد دوران بچگیم انداخت! فقط برای خودم یکم دلم سوخت! پرسید: ـ چرا؟! همونجوری که با گلهای توی دستم رو میرفتم گفتم: ـ چون که اون موقع عمو پوریای نبود بیاد خوشحالم کنه و موقع تولدم سوپرایزم کنه! پوریا نگام کرد و گفت: ـ اگه اون موقع میشناختمت، همه چیز فرق میکرد! -
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ چهل و سه🩸 من روی صندلی راننده نشستم و بازرس هم پشت جا خوش کرد. بخاری رو روشن کردم که کلارا با چشمهای گِردشده پرسید: - چرا بخاری زدی؟ به بازرس اشاره کردم که آب از موها و چونهش چکه میکرد. کلارا به پشت سرش نگاهی انداخت و لبهاش رو جمع کرد تا نزنه زیر خنده! - وای! جفتتون موش آبکشیده شدین. پرونده چی شد؟ بازرس پرونده رو بالا گرفت و گفت: - منو نداشتین چیکار میکردین؟ شونهای بالا انداختم. - احتمالا میدزدیدیمش. کلارا هم تایید کرد: - منصفانهست. تمام بدنم به لرز افتاده بود و بیشتر از این نمیتونستم کنترلش کنم. موهای چسبیده به پیشونیم رو کنار زدم و گفتم: - کلارا تو با ماشین ویل برگرد. - چرا؟ دندونهام داشت به وضوح روی هم میلرزید. با بیصبری فریاد زدم: - کاری که میگمو انجام بده! چند ثانیه چشمهای دلخورش رو به صورتم دوخت. از آینه وسط به بازرس نگاه کردم و گفتم: - کُتتو بده بهش! بازرس کتش رو درآورد و به کلارا داد. اون هم بدون نگاه دیگهای به من، پیاده شد و همونطور که کت رو روی سرش نگهداشته بود، به طرف ماشین ویل دوید. با خیال راحت خودم رو روی صندلی رو رها کردم. دندونهام بههم میخورد و لرز تمام بدن خیسم رو در بر گرفته بود. ماشین ویل حرکت کرد اما من و بازرس ده دقیقهای اونجا بودیم. اونقدر که شیشههای ماشین از گرما بخار کرد و دیگه منظره بیرون رو نمیدیدیم. - عجیب نیست که داری میلرزی؟ نفسهام آروم شده بود و خواب داشت بهم غلبه میکرد که صدای بازرس، هوشیارم کرد. تکیهام رو برداشتم و بخاری رو کمتر کردم. بدون جواب به سوالش، گفتم: - پرونده رو بده ببینم.- 43 پاسخ
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
- امروز
-
رمان زنجیر های عشق و خون | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت ۷ رمان زنجیر های عشق و خون: --- چند روز گذشت. سانا هنوز در اتاق زندانی بود، اما هیچ نشانهای از تسلیم شدن در او دیده نمیشد. آرش وارد شد، پشت سرش محمد و مجتبی ایستاده بودند. آرش: خب دختر، هنوزم فکر میکنی میتونی از اینجا فرار کنی؟ سانا: فکر نمیکنم… مطمئنم. دیر یا زود راهشو پیدا میکنم. آرش لبخند سردی زد، صندلی را جلو کشید و نشست. آرش: میدونی فرق من با تو چیه؟ من صبر دارم. تو هر بار فرار کنی، من دوباره میگیرمت. این بازی برای من سرگرمیه. سانا با نگاه تیز جواب داد: سانا: برای من هم جنگه. و تو هیچوقت نمیتونی روح منو بشکنی. محمد با عصبانیت گفت: محمد: رئیس، بذار یه بار برای همیشه ساکتش کنیم. این دختر زیادی داره حرف میزنه. آرش دستش را بالا برد و آرام گفت: آرش: نه محمد… من میخوام ببینم تا کجا میتونه دوام بیاره. این سرسختی برام جالبه. سانا با صدای بلند فریاد زد: سانا: من هیچوقت با تو کنار نمیام. حتی اگه هزار بار منو زندونی کنی، باز میجنگم. آرش لحظهای سکوت کرد، بعد با صدای آرام و تهدیدآمیز گفت: آرش: خیلی خب… پس از امروز بازی عوض میشه. دیگه فقط زندون نیست. میخوام ببینم وقتی همهچیزت رو ازت بگیرم، باز هم همینطور محکم میایستی یا نه. سانا با خشم نگاهش کرد و گفت: سانا: هر چی ازم بگیری، باز چیزی هست که نمیتونی به دست بیاری… ارادهم. آرش خندید، خندهای کوتاه و سنگین: آرش: ببینیم… شاید این بار تو اولین کسی باشی که واقعا منو به چالش میکشه. --- -
رمان زنجیر های عشق و خون | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت ۶ رمان زنجیر های عشق و خون: چند روز گذشت. سانا هنوز در اتاق زندانی بود، اما هیچ نشانهای از تسلیم شدن در او دیده نمیشد. آرش وارد شد، پشت سرش محمد و مجتبی ایستاده بودند. آرش: خب دختر، هنوزم فکر میکنی میتونی از اینجا فرار کنی؟ سانا: فکر نمیکنم… مطمئنم. دیر یا زود راهشو پیدا میکنم. آرش لبخند سردی زد، صندلی را جلو کشید و نشست. آرش: میدونی فرق من با تو چیه؟ من صبر دارم. تو هر بار فرار کنی، من دوباره میگیرمت. این بازی برای من سرگرمیه. سانا با نگاه تیز جواب داد: سانا: برای من هم جنگه. و تو هیچوقت نمیتونی روح منو بشکنی. محمد با عصبانیت گفت: محمد: رئیس، بذار یه بار برای همیشه ساکتش کنیم. این دختر زیادی داره حرف میزنه. آرش دستش را بالا برد و آرام گفت: آرش: نه محمد… من میخوام ببینم تا کجا میتونه دوام بیاره. این سرسختی برام جالبه. سانا با صدای بلند فریاد زد: سانا: من هیچوقت با تو کنار نمیام. حتی اگه هزار بار منو زندونی کنی، باز میجنگم. آرش لحظهای سکوت کرد، بعد با صدای آرام و تهدیدآمیز گفت: آرش: خیلی خب… پس از امروز بازی عوض میشه. دیگه فقط زندون نیست. میخوام ببینم وقتی همهچیزت رو ازت بگیرم، باز هم همینطور محکم میایستی یا نه. سانا با خشم نگاهش کرد و گفت: سانا: هر چی ازم بگیری، باز چیزی هست که نمیتونی به دست بیاری… ارادهم. آرش خندید، خندهای کوتاه و سنگین: آرش: ببینیم… شاید این بار تو اولین کسی باشی که واقعا منو به چالش میکشه. -
رمان وارثان خاکستر جلد اول: آغاز خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
راوی خاکستر پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
راه های ارتباطی آیدی من در تلگرام @The_voice_of_ashes آیدی من در روبیکا @The_voice_of_ashes ممنون میشم نظراتتون رو ارسال کنید🙏- 11 پاسخ
-
- وارثان خاکستر
- رمان_جدید
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت 29 در محکم پشت سرم بستم. پرستار با تعجب بهم خیره شد. - ک... مک... کمکم.... ک.. ن.... نفس نفس میزدم و چشم هام تار می دید. پرستار با اخمی ترسناک به سمتم قدم برداشت. وسیله تیزی مانند چاقوی جراحی در دست داشت؛ زانوهام از ترس سست شدند و روی زمین افتادم. نفس هام به شماره افتاده بود. چاقو را بلند کرد و دستش را با چاقو برید. قطرات خون پرستار کف اتاق می ریخت، دست خونین اش را محکم به در کوبید. اتاق ساکت شد، پلک هام سنگین شده بودند، رفته رفته تصاویر گنگ تر و تار تر شدند..... با احساس گرمای دلچسبی چشم باز کردم. بوی سوپ و نان تازه در محیط پیچیده بود. چند بار پلک زدم، نور محیط ازار دهنده بود! نفس عمیقی کشیدم، بدنم حسابی کوفته بود. - بالاخره بیدار شدی!؟... باید بیشتر مراقب خودت باشی خیلی ضعیف شدی! به زن جوانی که با موهای خرمایی رنگ و چشمان قهوه ای روشن کنار تختم نشسته بود خیره شدم. در اتاقک بهداری روی تخت دراز کشیده بودم و بدنم باند پیچی شده بود. سردرد عجیبی داشتم. - هنوزم که خوابم! پرستار جوان مکثی کرد: خواب؟ روی تخت نیم خیز شدم. لعنت هنوز هم داشتم خواب می دیدم؛ همیشه بعد از بیهوشی بیدار می شدم. پرستار سِرُم دستم را چک کرد. - فکر نمی کردیم انقدر زود پیدات کنه! ذهنت سریع الوده شد.... جلال مقاومت بیشتری داشت! متعجب به پرستار چشم دوختم. - باید منتظر پشتیبانی بمونی.... تا وقتی که بیمارستان به خواب بره... این شب تموم نمیشه! حس عجیبی داشتم حرف های پرستار مو به تنم سیخ می کرد اما گردنبند نشانه هشدار نداشت! - اون موجود..؟ سوالی به پرستار خیره شدم. تره ای از موهای خرمایی رنگش رو پشت گوشش هدایت کرد. - فقط یه نوچه ضعیفه!... چیز های بدتری از اون منتظرتن! فرصت خوبی بنظر می رسید در عمق گیجی شاید جوابی برای سوالاتم پیدا شده بود! کاسه ی سوپ را مقابلم گذاشت. - کامل بخور روحت زیادی اسیب دیده! به محتویات کاسه خیره شدم. مایعی شفاف و براق با تکه هایی معلق که نورانی دیده می شدند. - این... میان حرفم پرید: نترس... بلایی سرت نمیارم. قاشق رو داخل کاسه چرخاندم. - چه اتفاقی داره برای من رخ میده؟! به بیرون خیره شد؛ چند قدمی طی کرد و بعد به سمت وسایلش رفت. - زیاد وقت نداریم بجنب سوپت رو بخور تا ابد نمی تونم بیرون نگهشون دارم. چند قاشق از سوپ چشیدم. مزه عجیبی داشت... خوشمزه بود اما... در عین حال... غریب بود... طعمی مطلوب و غریب... یادداشتی که پرستار قبلی بهم داده بود رو باز کردم. به زبان عجیبی نماد ها و نوشته هایی درونش بود. کاغذ را درون جیبم گذاشتم. اتفاقات امشب به قدر کافی عجیب بود. با هر قاشقی که از سوپ می خوردم حس بهتری پیدا می کردم؛ انگار... تکه های از دست رفته حافظه ام کنار هم جا خوش می کرد. صبح، دعا خواندن، موجودی که سعی داشت وارد اتاق بشه.... من از زیر زمین فرار کرده بودم.. اما... چرا باز درون زیر زمین درست روی پله ها چشم باز کردم؟.. سوالات بی جواب زیادی داشتم. می شد از پنجره دید که هنوز شب ادامه داره. - تو کی هستی و جلال رو از کجا می شناسی؟ پرستار مکثی کرد و چند ثانیه ای به چهره کنجکاو من خیره شد.....
-
رمان زنجیر های عشق و خون | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت ۵ رمان زنجیر های عشق و خون: صبح روز بعد، آرش وارد اتاق شد. نور کمجان خورشید از پنجرهی کوچک به داخل میتابید. سانا روی تخت نشسته بود، نگاهش پر از خشم و بیاعتمادی. آرش: خوب خوابیدی؟ یا تمام شب به فکر فرار بودی؟ سانا: من حتی تو خواب هم دنبال راه فرارم. هیچوقت کنار نمیام. آرش نزدیکتر آمد، صندلی فلزی را کشید و روبهروی سانا نشست. آرش: میدونی چرا هنوز زندهای؟ چون من تصمیم گرفتم. این یعنی همهچیز دست منه. سانا با صدای محکم جواب داد: سانا: اشتباه میکنی. من زندهام چون هنوز امید دارم. چیزی که تو هیچوقت نمیفهمی. آرش خندید، خندهای کوتاه و سنگین: آرش: امید؟ هه… امید همون چیزیه که آدمها رو میکشه. دیر یا زود میفهمی اینجا فقط قانون من حکم میکنه. سانا با نگاه تیز گفت: سانا: قانون تو؟ تو فقط یه مرد ترسویی که پشت اسم "رئیس" قایم شده. محمد که پشت در ایستاده بود، با نگرانی وارد شد: محمد: داداش، این دختر زیادی زبوندرازی میکنه. بذار من ساکتش کنم. آرش دستش را بالا برد و آرام گفت: آرش: نه محمد… بذار حرف بزنه. هر کلمهای که میزنه، بیشتر نشون میده چهقدر سرسخته. من میخوام ببینم تا کجا میتونه دوام بیاره. سانا با صدای بلند فریاد زد: سانا: تا آخرش! حتی اگه هزار بار منو زندونی کنی، من نمیشکنم. آرش لحظهای سکوت کرد، نگاهش را به چشمان سانا دوخت، بعد با صدای آرام و تهدیدآمیز گفت: آرش: خیلی خب… پس بازی شروع شد. ببینیم کی اول کم میاره، تو یا من. -
سحر قاسمیان شروع به دنبال کردن رمان زنجیر های عشق و خون | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
رمان زنجیر های عشق و خون | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت۴ رمان زنجیر های عشق و خون: شب، سکوت سنگینی روی عمارت افتاده بود. تنها صدای جیرجیر درها و قدمهای نگهبانها شنیده میشد. سانا با دقت گوش داد، وقتی مطمئن شد نگهبان از جلوی اتاق دور شده، با سنجاقی که از موهایش بیرون کشیده بود قفل زنگزدهی در را باز کرد. سانا (زیر لب): باید از این جهنم برم بیرون… او آرام از اتاق بیرون خزید، از راهرو تاریک گذشت و به سمت پنجرهی بزرگ طبقهی پایین رفت. درست وقتی میخواست خودش را پایین بیندازد، صدای خشن محمد پشت سرش پیچید: محمد: کجا خانوم؟ فکر کردی فرار کردن اینجا آسونه؟ سانا با سرعت به سمت حیاط دوید، اما مجتبی از روبهرو ظاهر شد و راه را بست. سانا با تمام توانش به او حمله کرد، لگدی به شکمش زد و خودش را به سمت در خروجی رساند. در همان لحظه، صدای آرام اما سنگین آرش از تاریکی شنیده شد: آرش: هه… فکر کردی میتونی از من فرار کنی؟ سانا نفسنفس میزد، نگاهش پر از خشم بود: سانا: من هیچوقت تسلیم تو نمیشم. حتی اگه هزار بار منو بگیری، باز فرار میکنم. آرش جلو آمد، چشمانش برق خطرناک داشت: آرش: همینو دوست دارم… این لجبازی و سرسختی. ولی یادت باشه، هر بار که فرار کنی، دوباره گیر میافتی. اینجا قلمرو منه، نه تو. سانا با صدای بلند فریاد زد: سانا: یه روزی همین قلمرو رو روی سرت خراب میکنم! آرش خندید، خندهای که بیشتر از شادی، بوی تهدید میداد: آرش: ببینیم تا کی دوام میاری، دختر. محمد و مجتبی دوباره او را گرفتند و به اتاق برگرداندند. این بار آرش دستور داد قفل را محکمتر کنند و نگهبانها دو برابر شوند. -
رمان زنجیر های عشق و خون | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت ۳روان زنجیر های عشق و خون: ماشین سیاه آرش در سکوت شب وارد عمارت شد. محمد و مجتبی سانا را کشانکشان پایین آوردند. سانا با صدای بلند فریاد زد: سانا: ولم کنید! فکر میکنید با زندونی کردن من همهچی درست میشه؟ کور خوندید! محمد با خندهای تمسخرآمیز گفت: محمد: آروم باش دختر، اینجا کسی صداتو نمیشنوه. آرش با قدمهای محکم وارد شد، نگاه سردش را به سانا دوخت: آرش: بیاریدش بالا. اتاق سمت راست، همونجا زندونشه. سانا با تمام توانش دستش را کشید و به آرش خیره شد: سانا: من هیچوقت با تو کنار نمیام. حتی اگه هزار بار زندونیم کنی، من نمیشکنم. آرش لبخند سردی زد، سیگارش را روشن کرد و گفت: آرش: میدونی… خیلیها همینو گفتن. ولی آخرش همهشون شکستن. تو هم میشکنی، دیر یا زود. سانا با صدایی محکم جواب داد: سانا: نه، من مثل بقیه نیستم. تو هیچوقت نمیتونی منو مجبور کنی. مجتبی در حالی که در اتاق را قفل میکرد، زیر لب گفت: مجتبی: رئیس، این دختر یه چیزیش فرق داره… خیلی سرسخته. آرش با خونسردی جواب داد: آرش: سرسختی؟ هه… من عاشق سرسختیام. بذار ببینیم تا کی دوام میاره. سانا روی تخت زنگزدهی اتاق نشست، نگاهش پر از خشم و نفرت بود. سانا: من از همینجا راهی پیدا میکنم. شما فکر میکنید زندون ساختید، ولی اینجا برای من فقط یه فرصت جدیده. آرش که پشت در ایستاده بود، با صدای آرام گفت: آرش: فرصت؟ دختر، اینجا فقط یه چیز وجود داره… اطاعت. سانا با صدای بلند خندید: سانا: اطاعت؟ هه… تو هیچوقت نمیفهمی من کیام. -
رمان وارثان خاکستر جلد اول: آغاز خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
راوی خاکستر پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هشتم فصل سوم : وعده سایه ها هارپاک بشکهی چوبیِ پُر از آب رودخانه را با هر دو دست محکم گرفته بود و در مسیر خاکیِ خانه پیش میرفت. بوی گرم و آشنای تابستان در هوا پخش بود؛ نسیمی نرم از میان شاخهها عبور میکرد و برگها را چون موجی آرام به حرکت درمیآورد. لحظهای ایستاد، نفس عمیقی کشید و خواست این آرامش را در سینهاش به بند بکشد… بیآنکه بداند همین لحظههای ساده، شاید آخرین نفسهای یک زندگی بیدغدغهاند. به حصار چوبی خانه رسید، در را هُل داد و بشکه را با صدای خفهای زمین گذاشت. با همان لحن همیشگی صدا زد: — من برگشتم. مادرش از چهارچوب در بیرون آمد؛ لبخندش مثل تکهای آفتاب روی صورتش نشسته بود. — خوش اومدی پسرم! خسته نباشی. برو پدرت رو هم صدا کن تا ناهار بخوریم. هارپاک سری تکان داد و به سمت مزرعه رفت. خانهی کوچکشان درست در نقطهای بود که مرز اورایان و مراگور مثل نخ نامرئی از میانش عبور میکرد؛ جایی که نور و تاریکی گاهی چنان درهم میپیچیدند که نمیدانستی کدام از دل دیگری بیرون آمده. وقتی از کنار درخت بلوط گذشت، همان فکر قدیمی دوباره از کمین ذهنش بیرون خزید؛ اینجا… همینجا بود که آن زن و مرد او را سالها قبل پیدا کرده بودند— کودکی رهاشده میان علفها، بینام، بیصدا، بیهیچ سرگذشتی. خودش چیزی به یاد نمیآورد؛ نه چهرهای، نه لحظهای. تنها نشانی که داشت، مارپیچ آبی و بنفش روی سینهاش بود؛ طرحی کهن و بیتوضیح، انگار از افسانهای فراموششده بر پوستش نقش بسته باشد. آتوسا، معلم و پناهگاهش، همیشه با لحنی محکم میگفت: «این نشونه، برکت اهورامزداست.» اما زمزمههای پیرزنهای روستا چیز دیگری بود— زمزمههایی که مثل تیغی سرد در ذهنش گیر میکرد: «این بچه… با خودش چیزی از سایهها آورده.» هارپاک نفسش را بیرون داد و تلاش کرد آن صداها را از سرش دور کند. نگاهش را بالا آورد؛ پدرش زیر سایهی همان بلوط نشسته بود و چشم به مزرعهی در حال رشد دوخته بود… گویی سالهاست که تنها همین منظره او را آرام میکند. — منظره قشنگیه، پدر؟ پیرمرد لحظهای مکث کرد. آفتاب عصرگاهی روی گونههای چینخوردهاش میلغزید و سایهی درخت بلوط طرحی لرزان روی چهرهاش میکشید. نگاهش را از مزرعه برداشت و آهسته گفت: — قشنگتر از این نمیشه… مخصوصاً وقتی حاصل رنج دستهای خود آدم باشه. هارپاک لبخندی زد؛ لبخندی آرام و کوتاه، مثل موجی کوچک روی آب. — مادر صدامون کرده برای ناهار. پدر دست لرزانش را جلو آورد. مفاصلش مثل چوب خشک صدا داده بود. هارپاک جلو رفت، بازویش را گرفت و کمک کرد بلند شود. پیرمرد با قدمهای آهسته در کنارش راه افتاد و زیر لب گفت: — روزگار عجیبیه… انگار همین دیروز بود که تو رو از زیر همین درخت برداشتیم. حالا مرد شدی… وقتشه به فکر زندگی خودت باشی. سپس با لحنی شوخی که همیشه پشتش نگرانی پنهانی خوابیده بود، اضافه کرد: — ها؟ دختری تو روستا نظرت رو گرفته یا هنوز نه؟ هارپاک نفس کوتاهی خندید. — نه… چیزی قطعی نیست. اما فکرش جای دیگری پرسه میزد— آینده برایش همیشه مثل همان خطوط مبهمِ مرز مراگور بود: پیدا، ناپیدا، لغزان. وقتی وارد خانه شدند، مادر سفره را پهن کرده بود. بوی نان تازهی تنور و شامیِ داغ، خانهی کوچکشان را پر کرده بود؛ بویی که برای هارپاک همیشه به معنی امنیت بود. — بیاید، غذا سرد میشه! سهتایی دور سفره نشستند. پیرمرد لقمهی اول را که خورد، برق رضایت در چشمهایش نشست. — آخ شیرینه… این شامیکباب رو از کجا یاد گرفتی؟ هرچی میخوریم سیر نمیشیم! مادر با خندههای کوتاه و شیرین گفت: — از دهن نیفته، فقط بخور و خدا برکت بده. بعد به هارپاک نگاه کرد: — پسرم، امروز میری شهر؟ — شاید… چندتا وسیله لازم داریم. پدر اخمی ریز کرد؛ اخمی از جنس نگرانی، نه تندی. — این روزا راهزنها خیلی پررو شدن. اگه رفتی، چشماتو باز نگه دار. — باشه پدر، حواسم هست. مادر هم آرام اضافه کرد: — اگه میوه گیرت اومد، چندتا بیار هارپاک با لبخندی سر تکان داد. پس از ناهار، کمک کرد سفره را جمع کنند. وقتی بیرون رفت تا آمادهی حرکت شود، آفتاب آرامآرام پشت درختان میلغزید و رنگش از زرد گرم به نارنجیِ محزون میرفت. راهها در این فصل همیشه زود تاریک میشدند، و تاریکی، در این نقطه از سرزمین، هرگز خبر خوبی نداشت- 11 پاسخ
-
- وارثان خاکستر
- رمان_جدید
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان زنجیر های عشق و خون | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت ۲ رمان زنجیر های عشق و خون: --- محمد دست سانا را محکم گرفت و کشید سمت ماشین. سانا با صدای بلند فریاد زد: سانا: ولم کنید! شما فکر میکنید همهچیز دست شماست؟ یه روزی همهتون رو میگیرن! آرش با خونسردی سیگارش را روشن کرد، پک عمیقی زد و با نگاه سردی گفت: آرش: دختر، خیلی زبوندرازی میکنی. میدونی چند نفر مثل تو رو تا حالا سر جاشون نشوندم؟ سانا با چشمانی پر از خشم جواب داد: سانا: من مثل بقیه نیستم. شما فکر میکنید میتونید همه رو بترسونید؟ من نمیترسم. محمد که هنوز گونهاش درد میکرد، با عصبانیت گفت: محمد: داداش بذار من حسابشو برسم، این زیادی داره حرف میزنه. آرش دستش را بالا برد و جلوی محمد را گرفت: آرش: نه، نه… عجله نکن. این یکی فرق داره. ببین چه دل و جرأتی داره. شاید به درد ما بخوره. مجتبی که کنار ایستاده بود با تردید پرسید: مجتبی: رئیس، یعنی میخواید نگهش داریم؟ خطرناک نیست؟ آرش لبخند مرموزی زد و گفت: آرش: خطرناک؟ هه… من خطر رو دوست دارم. بذار ببینیم این دختر چه کارهست. سانا با صدای محکم گفت: سانا: من هیچوقت برای شما کار نمیکنم. آرش جلو آمد، فاصلهاش را کم کرد و با صدای آرام اما تهدیدآمیز گفت: آرش: هنوز نفهمیدی… اینجا انتخابی وجود نداره. یا با ما میای، یا سرنوشتت همینجا تموم میشه. محمد و مجتبی به هم نگاه کردند، سکوت سنگینی فضا را گرفت. -
ستایش گودرزی شروع به دنبال کردن .-. کرد
-
ستایش گودرزی شروع به دنبال کردن Mahy کرد
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و هفتاد و یکم و بعدش من میموندم قلبی که شکسته بود و انتظاری که تهش بینتیجه موند! اما وقتی امشب چشمهای المیرا رو دیدم، از اینکه امیدش، ناامید نشده بود واقعا خوشحال بودم و توی دلم به پوریا افتخار کردم که اینقدر به این بچها اهمیت میداد و حال اونا و خوشحال کردنشون، براش مهم بود! تا نیمههای شب نشستیم تا المیرا بغل پوریا خوابش برد و بعدش با خانوم یحیی زاده خداحافظی کردیم و از اونجا اومدیم بیرون...چقدر کاری که انجام داد به دلم نشسته بود و بیشتر دوسش داشتم...با چشمایی پر از برق بهش نگاه میکردم...پوریا همونجوری که ماشین و روشن میکرد رو به من گفت: ـ چرا اینجوری نگام میکنی دختر؟! خندیدم و گفتم: ـ با اینکه بعضی اوقات خیلی رو مخی، ولی کار امشبت خیلی قشنگ بود! خندید و گفت: ـ الان ازم تعریف کردی یا تخریبم کردی؟! منم خندیدم و گفتم: ـ واقعا بهت افتخار کردم پوریا! میدونی بچهایی که تو پرورشگاهن، انتظار براشون خیلی کلمه عجیبیه! برای همینه که رو قول آدما حساسن...تو امشب کاری کردی که اون دختر از صمیم قلبش خوشحال بشه، شاید اگه نمیرفتی، بازم ناامید میشد و حتی امشب خوابش نمیبرد! پوریا با لبخند رو بهم گفت: ـ پس خوشبحالم! تو ازم تعریف کردی، بنظرم افتخار از این بالاتر نمیتونه برام باشه! زیر چشمی نگاش کردم و گفتم: ـ زبون باز! پشت چراغ راهنما وایستادیم! همین لحظه یه خانومی که کل میفروخت، اومد سمت ماشین پوریا و چند دور زد به شیشه، پوریا شیشه رو داد پایین و زنه گفت: ـ آقای خوشتیپ، برای خانوم خوشگلت گل نمیخری؟! -
رمان زنجیر های عشق و خون | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت ۱ رمان زنجیر های عشق و خون محمد: آرش آرش تو کجایی آخه دیر شد باید اون محموله رو سر وقت تحویل بدیم عجله کن باید بریم نمیدونم تو چرا آنقدر بی خیال شدی خودت می دونی این محموله چقدر مهمه. دیگه نمیدونم باید از دست تو چیکار کنم. آرش : بسه دیگه، سرم رفت چقدر قر می زنی نگران نباش هنوز تا تحویل چند ساعت مونده. به بچه ها بگو جنس هارو بار بزنن اشتباهی نکنید. محمد: باشه داداش الان ترتیبش رو میدم نگران نباش. آرش رئیس مافیای شهر بود مردی بی رحم سخت گیرو جدی. هیچ اشتباهی را قبول نمی کرد آنها درست سر ساعت به محل قرار رفتند و معامله به خوبی پیش رفت. آرش : محمد برو ببین همه چی درسته اگ درست بود جنس هارو تحویل بدین. محمد: داداش همه چیز درسته،مجتبی امیر اون جنس هارو بیارید.اینا رو هم ببرید. می خواستند حرکت کنند که صدای افتادن بشکه ها اومد همه سر جاشون موندن. آرش : محمد مجتبی برید ببینید چه خبره کی اونجاست. محمد: مجتبی من از این ور میرم تو هم از اون ور برو مجتبی: بله قربان الان میرم. آنها سانا رو که در حال فیلم گرفتن از معامله اشون بود دستگیر کردند و پیش آرش بردند. سانا : ولم کنید،ولم کنید،کثافتا،ولم کنید جرعت دارید ولم کنید تا نشونتون بدم. محمد: ولش کنید ببینم میخاد چیکار کنه. تا سانا رو ول کردن به سمت محمد خیز برداشت و به مشت نثار صورتش کرد. آرش که این صحنه رو دید پقی زد زیر خنده و با صدای آرومی به محمد گفت آرش : محمد داداش درد داشت. هردو از کار آرش تعجب کردند آرش : ضرب دستت عالی دمت گرم دختر صورتشو داغون کردی سانا همینجور داشت بهش نگاه می کرد که آرش پقی زد زیر خنده. سانا: به چی می خندی. آرش : به قیافه تو عین خنگا شدی سانا: بیشعور به قیافه خودت بخند خودتو تو آینه دیدی. محمد از این حرف سانا زد زیر خنده اما وقتی چشمش به چهره عصبانی آرش افتاد ساکت شد. آرش : تو اسمت چیه چرا داشتی از ما فیلم می گرفتی برای کی کار می کنی. سانا: به تو چه مگه میخای واسم شناسنامه بگیری. آرش : نه از جسارتت خوشم میاد دل و جرعت داری که اینجوری حرف میزنی. آرش : محمد بیاریدش با خودمون می بریمش.- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان زنجیر های عشق و خون | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در تایپ رمان
نام رمان: زنجیر های عشق و خون نویسنده: سحر قاسمیان ژانر: مافیایی، اجباری، عاشقانه خلاصه: آرش، رئیس بیرحم و قدرتمند یک سازمان مافیایی، درگیر معاملهای بزرگ و سرنوشتساز است. سانا، دختری جسور و کنجکاو، مخفیانه تلاش میکند از این معامله فیلم بگیرد تا حقیقت پشت پرده را آشکار کند. اما نقشهاش لو میرود و توسط افراد آرش دستگیر میشود. سانا به اسارت برده میشود و در دنیای تاریک و پرخطر مافیا گرفتار میگردد. در ابتدا، رابطهی او با آرش سرشار از تنش، اجبار و نفرت است؛ اما در میان تهدیدها و اجبارها، جرقههایی از احساسات پیچیده میان آنها شکل میگیرد. آرش که در ظاهر مردی سنگدل و بیرحم است، به تدریج در برابر شجاعت و روحیهی سانا نرم میشود. در نهایت، آرش برای تثبیت قدرت و کنترل کامل بر سانا، او را مجبور به ازدواج با خود میکند. این ازدواج اجباری، نقطهی اوج داستان است؛ جایی که عشق و اجبار، آزادی و اسارت، در هم میآمیزند و سرنوشت هر دو را به شکلی غیرمنتظره تغییر میدهد.- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان عهدی برای همیشه | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
یزدان قصه ای برای آیلین می خواند. هانا با خنده به واکنش های دخترشان نگاه می کرد.وآیلین با چشم های پر از خواب آرام در آغوش مادرش به خواب می رفت. گاهی برق ها خاموش می شد.و خانه در تاریکی فرو می رفت اما صدای خنده هایشان آنقدر بلند بود. که هیچ سکوتی نمی توانست آن را خاموش کنید هانا با نگاه به یزدان می گفت:« این خونه شاید زیاد بزرگ نباشه،اما پر از عشق و خاطره است» یزدان دستش را روی دست هانا گذاشت و پاسخ داد:« خونه رو دیوار ها نمی سازن عشق ماست.که دیوار هارو زنده می کنه. » آن شب ها خانه شأن نه فقط یک مکان بلکه پناهگاهی بود که عشق در آن نفس می کشید. -
S.Tagizadeh شروع به دنبال کردن ستایش گودرزی کرد
-
GimpsnerMab شروع به دنبال کردن رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
پارت هفت *** (دارا) هوا در اتاق کارم سنگین بود؛ نه از گرمای تابستان، بلکه از فشاری که روی دوشم بود. مشغول بررسی چند سند حیاتی بودم که ناگهان صدای باز شدن در آمد. مادرم بود، با آن وقار همیشگیاش، و در کنارش آوا، دختر داییام، که لبخندی تصنعی بر لب داشت و از چهرهاش شرارت میبارید. هردو کمی به جلو امدند و سر خود را به معنای تعظیم فرود اوردند .حضور آوا، خصوصاً به همراه مادرم، مثل یک تلنگر بود. سعی کردم تمرکزم را حفظ کنم و به کارم ادامه دهم، اما ناخودآگاه اخمهایم در هم رفت. ملکه مادر که انگار متوجه حالت چهرهام شده بود، با لحنی که سعی میکرد آرام باشد اما خشم پنهانی در آن موج میزد، گفت: «دارا جان، مگر قرار نبود امروز کمی وقت برای دیدن آوا بگذاری؟ او از صبح منتظرت بود.» بدون اینکه نگاهم را از کاغذها بردارم، جواب دادم: «کارم دارم، مادر. همانطور که میبینید.» ملکه مادر قدمی به جلو برداشت و صدایش کمی بلندتر شد: _«این چه طرز جواب دادن است؟ این دختر، دختر دایی توست! باید حرمت او را بدانی.» نفسم را با صدا بیرون دادم و بالاخره سرم را بلند کردم. نگاهم مستقیم به چشمان مادرم افتاد و گفتم: «من احترامم را بلدم، مادر. اما من اینجا مشغلهی مهمی دارم و واقعاً فرصت این دیدارها را ندارم، مخصوصاً این دیدار.» کنایه در صدایم پیدا بود. آوا که تا آن لحظه ساکت ایستاده بود، جلو آمد و با لحنی که سعی میکرد شیرین باشد، گفت: «دارا جان، من فقط خواستم یک سر بزنم. قرار نیست مزاحمت شوم. فقط چند دقیقهای…» حرفش را قطع کردم و با لحنی قاطعتر و عصبی گفتم: «نه آوا. چند دقیقه هم وقت ندارم. من از این وضعیت خسته شدهام. وقتی میگویم کار دارم، یعنی کار دارم.» ملکه مادر که دیگر صبرش لبریز شده بود، با صدایی که میلرزید، فریاد زد: «تا کی میخواهی اینطور لج کنی؟ من تو را به پای این دختر مینشانم، دارا! باور کن اگر با زبان خوش قبولش نکنی، مجبور میشوم کاری کنم که چاره ای جز قبول کردنش نداشته باشی و خودم تو را به او بچسبانم! یادت نرود من چه قدرتی دارم!» این تهدید دیگر برایم غیرقابل تحمل بود. از جا بلند شدم و با تمام وجودم فریاد زدم: «بیروووون!!» روبه روی مادرم ایستادم و با اخم و حالتی عصبی انگشتم را تهدید وار در هوا گرداندم با صدایی بلند گفتم: "قدرت؟کدام قدرت؟قدرتی که خودم بهتون دادم رو به رخ خودم میکشید؟فراموش کرده اید؟ اگر من نبودم نه شما قدرتی داشتید نه اوا از خانواده ای قدرتمند بود ." قدمی به عقب برداشتم با قیافه ای جدی خیلی ریلکس دست هایم را در جیب های شلوارم فرو بردم و به میز چوبی بزرگم تکیه زدم و رو به مادرم گفتم:"الان هم انقدر با قدرتتون من رو تهدید نکنید اگه بخوام توی یک دقیقه تموم قدرت و ثروتتون رو ازتون میگیرم .من به خواسته هام میرسم ،خودتون که منو میشناسید." صدای نفسنفس زدن مادرم و سکوت سنگین آوا در فضا پیچید. درست در اوج این کشمکش، صدای تقهی آرامی به در آمد. امیر بود. با احتیاط در را باز کرد و با دیدن حالت چهرهی مادرم و من که هر دو برافروخته بودیم، مکثی کرد. لبخندی زد، اما لبخندی بود که احترام در آن موج میزد. به سمت مادرم رفت و با صدایی که کاملاً مؤدبانه بود، گفت: «ملکه مادر، عذر میخواهم مزاحم شدم. صحبت هایتان خصوصی بود؟» مادر که هنوز از دست من عصبانی بود، با همان قیافهی درهم نگاهی به امیر انداخت و گفت: «نه، ما داشتیم صحبت میکردیم.» لحنش نشان میداد که نمیخواهد بیش از این درگیر شود. امیر با درک موقعیت، نگاهی به من و سپس به آوا که ساکت کنار مادر ایستاده بود، انداخت و گفت: «بسیار خب. اگر کاری داشتید، من در خدمت هستم.»
-
پارت هفدهم صدای جیمز می امد که انگار دارد با پدرم بحث میکند من هم بی انکه توجهی کنم به راه خود ادامه دادم. نمیدانستم حال قرار است کجا بروم برای همین به دریای المادو رفتیم تا راه حلی بیابیم. نسیم خنگ باد صورتمان را نوازش میکرد رو به مارین گفتم ـ حالا چیکار کنیم؟ مارین رو به دریا کرد و گفت ـ نمیدونم فقط واسه چیزی که میخوایم باید بجنگیم. ما هم دیگرو میخواستیم. یک قطره اشک از چشمم چکید و روی ماسه ها افتاد مارین رو بغل کردم و گفتم ـ مارین اگه دیگه دنیا اجازه نده پیش هم باشیم اگه از دستت بدم.... میترسم ی روزی همه چیز از دستمون بره، تو، پدرم، این روزا مارین گفت ـ من هم یکم میترسم، اما اگه ی روزی همه اینا از دستمون بره بهت قول میدم هیچ وقت دستتو ول نکنم این کاری که قدرت عشق میکنه. ـ مادربزرگ حالا میخواین کجا برین شب بود و دریا هم سرد چیکار می خواستید بکنید؟ نگاهم رفت سمت پنجره اهی پر از درد کشیدم و گفتم ـ این راهی که دنیا پیش رومون گذاشته بود و کاری نمیتونستیم بکنیم. جین میز ناهارو چیده بود ناهار خوراک صدف بود. روی صندلی نشستم و دستم رو بالا اوردم و گفتم ـ خدایا مچکرم که هنوز نفس میکشیم با این وجود که تو فقط نفس کشیدن را فقط از من نگرفتی. نگاهم به غذا افتاد با اینکه خیلی صدف دوست داشتم اما اشتهای زیادی نداشتم الیزابت گفت ـ مادربزرگ بعدش چی شد؟ گفتم ـ بعضی وقتا مسیر هایی که طی میکنی پایان خوبی ندارن و اخرش به دره میرسن و تو هم چشم بسته میری توش بی انکه بفهمی رو به رویت دره است،وقتی وارده دره میشی دیگه مجبوری همون مسیر رو طی کنی و من هم همین کارو کردم، و این آخرین شبی بود که من یکم احساس امنیت میکردم و فقط کمی احساس خطر میکردم، خیل خوب ادامش بمونه برای غروب. و بعد شروع کردیم به غذا خوردن.
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و هفتادم ـ نه عزیزم! بعدش به من اشاره کرد و گفت: ـ ایشون یکی از دوستای من هستن! المیرا دوباره با ناراحتی پرسید: ـ یعنی زنت نمیشه! اینبار من خندیدم و سعی کردم بحث و عوض کنم و باکس عروسک و از دست پوریا گرفتم و گفتم: ـ ببینم نمیخوای کادویی که پوریا برات گرفته رو باز کنی؟؟! با ذوق باکس و ازم گرفت و گفت: ـ چرا میخوام! بعدش تند تند شروع به پاره کردن جعبه کرد و عروسک باربی رو از داخلش درآورد و رو به ما گفت: ـ چقدر خوشگله! محکم رفت بغل پوریا و آروم بهش گفت: ـ مرسی که به قولت عمل کردی و اومدی! پوریا موهاشو نوازش کرد و گفت: ـ قربونت برم من؛ پس الان وقتشه که بگیم خانوم یحیی زاده کیکتو بیاره و کنار دوستات، شمع تولدتو فوت کنی! با خوشحالی دستاشو بهم زد و گفت: ـ باشه! خانوم یحیی زاده رفت و بعد چند دقیقه با کیک تولدی که روش شمع تولد و فشفشه تزیین شده بود، برگشت. کیک و مقابل المیرا قرار داد و از دوستای دیگهاش هم خواست تا به این جمع بپیوندن. با اینکه از دستش عصبانی بودم اما اینکارش باعث شد که دوباره دلخوریم نسبت بهش یادم بره! از اونجایی که خودم تو پرورشگاه بزرگ شده بودم، کاملا معنای انتظار و درک میکردم. همیشه دلم میخواست وقتی یکی بهم قول میده سر قولش بمونه تا ناامید نشم...بارها پیش اومده بود که خانوادهها میخواستن سرپرستیمو قبول کنن، منم با کلی امیدواری چمدونم و جمع میکردم و کنار دیوار سفید از صبح تا شب منتظر مینشستم اما نمیومدن! -
درخواست ناظر برای رمان عقد آسمانی | زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
اِللا لطیفــی پاسخی برای zri ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
سلام نویسنده عزیز، تو گروه مربوطه اد شدید.🫠💙- 2 پاسخ
-
- 3
-
-
-
eio شروع به دنبال کردن رمان طرح ناتمام | بهاره رهدار(یامور) کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
eio عضو سایت گردید
-
درخواست ناظر برای رمان عقد آسمانی | زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای zri ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
@اِللا لطیفــی عزیزم- 2 پاسخ
-
- 3
-
-
- دیروز
-
Esmeraldosafz عضو سایت گردید
-
Denisnps عضو سایت گردید
-
Esmeraldosdta عضو سایت گردید
-
پارت چهاردهم گوهر که در حال پاک کردن برنج برای ناهار بود با صدای درب خانه سینی را روی زمین میگذارد و "یاعلی" گویان از جا بلند میشود. وقتی درب را میگشاید با دیدن محمدعلی و گلاب متعجب میگوید: - چه زود برگشتین شما. محمدعلی بی حرف وارد خانه میشود و یک راست سراغ کرسی میرود. گوهر نیم نگاهی به گلاب میاندازد و به آشپزخانه میرود. اندکی بعد با یک سینی چای به اتاق باز میگردد. گلاب را به آشپزخانه میفرستد تا باقی برنج را پاک کند. محمدعلی با صدای گوهر نگاهش از لحاف کرسی قرمز رنگ جدا میشود و به گوهر نگاه میکند. - محمدعلی میگم چی شد پس؟ - هیچی، راه آب درست بود! گوهر متعجب میگوید: - وا خودت صبح گفتی خرابه که. - آره ولی الان دیگه درسته. گوهر استکان کمر باریک چای را جلوی شوهرش میگذارد. - درست بگو ببینم یعنی چی؟ به این زودی چجوری درست شد؟ تو که گفتی کل امروز کار میبره. محمدعلی دستانش را دور استکان حلقه میکند و میگوید: - یکی قبل من رفته درستش کرده. - خب کی؟ - شیرزاد! - کی؟! گوهر از حرف عجیب محمدعلی متحیر مانده بود. گلاب نیز در آشپزخانه در حین پاک کردن برنج دستش در هوا مانده بود. پس حدسش درست بود. آن مرد چهارشانه و قوی شیرزاد بود. گوهر نیز همچون محمدعلی در کار این پسر مانده بود. جوابی که به محمدعلی داده بود هر دوی آنها را شگفتزده کرده بود. صدایش هنوز در گوش محمدعلی میپیچید که میگفت: - من با صاحبش کاری ندارم، راه آب خراب این درختها رو اذیت میکنه... صادق گفته بود که دستهایش با زمین دوست است اما نگفته بود که دلش نیز با زمین عجین شده.
- 15 پاسخ
-
- 2
-
-
پارت سیزدهم - اصلا امکان نداره بابا جونم، من اون سال به اون آقا دکتره قول دادم مواظب شما باشم، وفای به عهد و خوش قولی رو هم از خودتون یاد گرفتم. محمدعلی هرگز حریف این یک وجب بچه نمیشد. گوهر هم که خود را زده بود به آن راه که من ندیدم گلاب زودتر از تو بیرون دوید. مادر و دختر خوب دست به یکی کرده بودند. در نهایت هر دو با هم به سمت باغ حرکت میکنند. محمدعلی اول از داخل باغ یک بیل و کلنگ برنیدارد و سپس به سمت پشت دیوارهای باغ راه میافتد. گلاب حتی حاضر نشده بود در باغ بماند و میخواست بیل را هم از دستش بگیرد که با چشم غره پدرانهی محمدعلی عقب کشیده بود. محمدعلی نزدیک پشت باغ میایستد و رو به گلاب میگوید: - تو هم صدای بیل و کلنگ میشنوی گلاب؟ گلاب سر تکان میدهد و میگوید: - آره انگار یکی داره بیل میزنه. صدا به سمت انتهای پرچین باغ بیشتر میشد. وقتی به انتهای دیوار میرسند، پشت دیوار کاهگلی منبع صدا را پیدا میکنند. مردی وسط راه آب ایستاده بود و بیل میزد و خاک ریخته در راه آب را بیرون میریخت! محمدعلی به گلاب میگوید همانجا بماند و خود جلو میرود تا ببیند آن مرد کیست که دارد راه آب باغ او را میسازد. وقتی جلو میرود از تعجب در جا خشکش میزند. مرد جوان که عمیقا مشغول کار خود بود با احساس حضور کسی بالای سرش دست از کار میکشد. با دیدن محمدعلی بیل را سریع زمین میگذارد، خاک را از سر و شانهاش میتکاند و سلام میکند. - سلام آقا محمدعلی. محمدعلی بیل دستش را در زمین فرو میکند و به آن تکیه میدهد. - علیک سلام جوون، داری چیکار میکنی؟ مرد جوان نگاهی به بیل و کلنگش میکند و میگوید: - داشتم از این اطراف رد میشدم دیدم بارون هفته پیش زمین رو شسته برده. از دور چشمم به باغ افتاد گفتم حتما راه آبش این دور و ور هاست. ممکنه این زمینی که بارون شسته راه آبش رو بند آورده باشه. اومدم دیدم بیشتر راه بستهاس. گفتم بذار درستش کنم. گلاب از پشت نظارهگر آنها بود و روی آن مرد را نمیدید اما از صدایش به نظر میرسید جوانی کم سن و سال باشد. محمدعلی سر تکان میدهد و میگوید: - خب میرفتی پی صاحب باغ به خودش میگفتی. مرد خم میشود و بیلش را برمیدارد و میگوید: - دیدم من که تا ظهر بیکارم، این ور ها هم حق آبه هاشون بعد از ظهر هاست، کسی تا اون موقع نمیاد. گفتم درستش کنم. محمدعلی سری تکان میدهد و سکوت میکند. پسر در دلش مانده بود سوال کند خود او برای چه به آنجا آمده. پس از مکث کوتاهی محمدعلی سر بلند میکند و با دسته چوبی بیل به باغ اشاره میکند. - میدونی این باغ مال کیه؟ پسر دستی بر موهایش میکشد. - راستش نه! - اگه مال کسی بود که باهاش مشکل داشتی چی؟ پسر جوان گویی از حرف محمدعلی شوکه میشود که با مکثی کوتاه پاسخ میدهد. - راستش فرقی نداره، من با صاحبش کاری ندارم. سپس با دست به درختهایی که از دیوار بالا زده بودند اشاره میکند و ادامه میدهد: - راه آب خراب این درختها رو اذیت میکنه. محمدعلی دم عمیقی از هوا میگیرد و دست به کمر به درختهایی که تک و توک میوه بر شاخههایشان مانده بود نگاه میکند. - این باغ مال منه! اگه واقعا محض رضای خدا داشتی کمک میکردی که هیچی، اگه نه که باید بگم این چیزا رو تصمیم من اثری نمیذاره! گلاب با شنیدن این حرف پدرش در ذهنش چراغی روشن میشود. نکند آن مرد جوان پسر عمو صادق باشد؟ پسر با شنیدن آن حرف محمدعلی از راه آب بیرون میآید و میگوید: - نه به خدا آقا محمدعلی، من اهل اینجور کارها نیستم باور کنید. محمدعلی بیلش را خاک بیرون میکشد. - خیلی خب، پس بیل و کلنگت رو جمع کن و برو. خودم اومدم درستش میکنم. پسر نگاهی به راه آب و بیل و کلنگ ولو شدهاش میاندازد و میگوید: - چیز زیادی نمونده، بذارید تمومش کنم. محمدعلی با بیل جلو میرود و با جدیت میگوید: - گفتم که خودم درستش میکنم، جمع کن برو. پسر دوباره داخل راه آب باز میگردد. بیل و کلنگش را برمیدارد اما از راه آب بیرون نمیآید. محمدعلی که تردیدش را میبیند صدا بلند میکند: - چی شد پس، بدو. پسر با مکث نگاهش را بالا میآورد و به محمدعلی نگاه میکند. - متاسفم ولی من باید تمومش کنم! محمدعلی شوکه نگاهش میکند. پسر بیلش را برداشته و مشغول ادامهی کارش میشود. محمدعلی اندکی بالای سرش میایستد و سپس به سمت گلاب بازمیگردد. گلاب به محض آمدن پدرش زبان باز میکند. - اون کیه بابا؟ محمدعلی اما پاسخی به او نمیدهد و به راهش ادامه میدهد. گلاب نگاهی دیگر به مرد جوانی که بیل میزد میاندازد و به دنبال پدرش راه میافتد. محمدعلی بیل و کلنگ را در باغ میگذارد و به خانه بازمیگردد.
- 15 پاسخ
-
- 2
-
-
پارت دوازدهم اما هزار حیف که او نمیتوانست دستش را بگیرد. گوهر خاتون و گلاب نزدیک باغ بودند. گوهر سر به زیر راه میرفت و در فکر بود. صدای گلاب او را فکر بیرون میکشاند: - اون پسره از باغ ما اومد بیرون؟ گوهر خاتون سر بلند کرده و به دنبال پسری که گلاب گفته بود چشم میچرخاند. مرد جوانی جلوی باغ سوار بر اسب میشود و در امتداد جاده میتازد. به نظر میرسید از باغ بیرون آمده باشد. آن اطراف که چیز دیگری نبود. به سمت باغ قدم تند میکند. گلاب نیز به دنبالش تندتر راه میرود. جلوی درب نیمه باز باغ بقچه را از سر پایین میآورد و وارد میشود. همان جلوی درب اول نگاهش را در باغ میچرخاند. همه چیز مثل همیشه بود. نه خانی آمده و نه خانی رفته. تنها محمدعلی همان محمدعلی سابق نبود. گوشه باغ کنار آتش ایستاده و با چوبی بلند تکه چوب های داخل آتش را تکان میداد. گوهر به سمت کلبه رفته و بقچهی غذا را روی ایوان میگذارد. گلاب نیز بقچهای که همراه داشت را کنار بقچهی مادر روی ایوان میگذارد. گوهر همانطور که نگاهش پیش شوهرش بود به کلبه اشاره میکند و میگوید: - گلاب برو اون کاسه بشقابها رو از داخل بیار. گلاب " چشم" را زمزمه کرده و گوشه دامنش را بالا میگیرد و از پلهها بالا میرود. گوهر نیز به سمت محمدعلی میرود. از فکر مشغول محمدعلی معلوم بود که آن مرد جوان همان شیرزاد پسر صادق بوده است. محمدعلی دیشب گفته بود که جواب رد را به صادق داده پس او نباید امروز به اینجا میآمد. گلاب بشقابهای ملامین را به ایوان میآورد و کنار بقچهها میگذارد. خودش نیز همانجا مینشیند و به مادر و پدرش نگاه میکند. حرف زیادی بینشان رد و بدل نمیشود اما مادر با لبخند بازمیگردد و نزدیک کلبه صدا بلند میکند: - آوردی بشقابها رو؟ گلاب آرام سر تکان میدهد و "بله" میگوید. کم کم کارگرها جمع میشوند و به کمک هم حصیر و سفرهی هر روز را پهن میکنند. گوهر نیز مثل هر روز برای هر نفر در بشقابهای گلدار ملامین غذا میکشد و گلاب ظرف هر کس را مقابلش میگذارد. گوهر همیشه پهن کردن سفرههای بلند و طویل را دوست داشت. اصلا به عشق همین سفرهی بزرگی که همه دورش جمع میشدند هر روز با وجود کمر درد و پادردش خود غذا میپخت. سن زیادی نداشت اما کار در بیجار آن هم از نوجوانی توان کمرش و پاهای را گرفته بود. تا جایی که به یاد داشت زمانی که همراه خانوادهاش به بیجار میرفت از گلاب کوچکتر بود. گلاب شانس آورده بود تک دختر و تک فرزند بود و پدرش اجازه نمیداد تنها دخترش با چکمههای گلی چادر بر کمر ببندد و تا زانو در بیجار فرو برود. ذهنش از گلاب به سمت آن مرد جوان به قول محمدعلی مستعد میرود. اگر فردا هم میآمد چه؟ محمدعلی مرد دلرحمی بود. شب، سر سفرهی شام محمدعلی میگوید: - فردا نوبت آب باغ پرتقاله، فردا میرم اونجا. گوهر لقمهی در دهانش را قورت میدهد و میپرسد: - مگه دو ساعت بعد از ظهر حق آبه نداری؟ از صبح دیگه چرا؟ محمدعلی یک حبه سیر ترشی از پیاله برمیدارد و میگوید: - علی مراد گفت دفعه قبل آب خوب نبوده، هم کم و باریک میومده هم گل آلود بوده. احتمالا یه جایی از مسیر گیر داره. کار خودمه باید برم درستش کنم اونا بلد نیستن. گوهر بر ران پایش میکوبد و میگوید: - آخه تو با این کمر مگه میتونی بیل بزنی؟ محمدعلی با خنده پاسخ میدهد؛ - پیرتر از من دارن بیل میزنن خانوم، بعدش هم مگه من چند سالمه؟ در انتهای حرفش هم چشمکی حوالهی گلاب میکند که از اول در سکوت به حرفهای آنها گوش میداد. گلاب نیز لبخندی تقدیم پدرش میکند. پدرش از آن سال که سیل آمد و همه چیز را خراب کرد دچار آسیب شده بود. - تنها نرو، یکی رو با خودت ببر. گوهر هنوز نگران بود. میدانست فردا غروب که به خانه بازگردد تا یک هفته در بستر خواهد افتاد. محمدعلی برای آسودگی خیال همسرش "چشم" بلند بالایی میگوید. گلاب دوست داشت فردا را همراه پدرش باشد. یعنی باید میرفت تا مواظبش باشد. پدرش را میشناخت اگر از الان میگفت موافقت نمیکرد. باید صبح دنبالش راه میوفتاد. روز بعد محمدعلی که پس از صبحانه به سمت در حرکت میکند گلاب نیز از جا میپرد. شال بافتش را از اتاق برمیدارد و روی شانههایش میاندازد و به دنبال پدرش راه میافتد. محمدعلی با صدای پای پشت سرش از حرکت میایستد. با دیدن گلاب ابرو در هم میکشد و میگوید: - تو کجا دختر؟ گلاب از پدرش جلو میزند و میگوید: - دارم میرم باغ پرتقال، شما کجا میری آقا محمدعلی؟ محمدعلی چپ چپ نگاهش میکند و میگوید: - بیا برو خونه ببینم دختر. گلاب شال را بیشتر دور خود میپیچد.
- 15 پاسخ
-
- 2
-
-
پارت یازدهم اندکی بعد هر دو دور آتش نشسته بودند. همانجایی که دیروز صادق نشسته بود امروز پسرش حاضر شده بود. محمدعلی از فلاکس همراهش دو فنجان چای میریزد و به همراه یک ظرف پرتقال روی یک کنده چوبی میگذارد. گوهر و گلاب هنوز نیامده بودند. صبحها گوهر شوهرش را با یک فلاکس چای راهی میکرد و خود مشغول پختن ناهار و شام و آماده کردن یک میان وعده میشد. سپس قابلمه بزرگ ناهار و میان وعده را بقچه پیچ میکرد و همراه گلاب هر کدام یک بقچه را روی سر میگذاشتند و به سمت باغ حرکت میکردند. شیرزاد به پرتقالها نگاه میکند و میگوید: - پدرم راست میگفت. مثل جواهر میمونن. محمدعلی رد نگاه شیرزاد را دنبال میکند. با دیدن مرتقالها روز قبل برایش یادآوری میشود. - پدرت به من لطف داره. شیرزاد به سمت محمدعلی می چرخد و میگوید: - آقا محمدعلی، ازتون خواهش میکنم به من یه فرصت بدید تا خودم رو بهتون ثابت کنم. محمدعلی به چشمان مصمم پسر جوان نگاه میکند و میگوید: - ثابت کردن نمیخواد، پسر صادق برای من ثابت شدهاس. شیرزاد بلافاصله میگوید: - پس چرا قبولم نمیکنید؟ محمدعلی تنها در سکوت به درختهای روبهرویش نگاه میکند. باید چگونه برای این پسر توضیح میداد؟ شیرزاد که سکوت او را میبیند ادامه میدهد: - من با خودم عهد کردم کشاورزی بزرگ صادق اشکوری رو زنده کنم. وقتی به بابا گفتم بهم گفت: فکر میکنی کشاورزی الکیه؟ وقتی خودن رو بهش ثابت کردم بهم گفت میبرمت پیش یکی که ازت یه کشاورز حرفهای بسازه. میدونید وقتی باغتون رو دیدم تازه فهمیدم بابا چی میگفت. آقا محمدعلی ازتون خوا... محمدعلی به میان حرفش میپرد و میگوید: - من دیروز جوابم رو به پدرت گفتم. - دیروز صادق مقابلتون نشسته بود، امروز شیرزاد. محمدعلی از گوشه چشم نگاهش میکند. چه میگفت این یک وجب بچه؟ محمدعلی دست بر زانو میگذارد و "یاعلی" گویان بلند میشود. - من گفتنیها رو به پدرت گفتم. نظرمم عوض نمیشه. سپس به در اشاره میکند و ادامه میدهد: - اگه حرف دیگهای نداری خداحافظ. - آقا محمدعلی... - به پدرت سلام برسون. شیرزاد نفسش را فوت میکند و سر تکان میدهد. - چشم، ولی من دوباره میام! پس از آن با قدمهایی بلند به سمت درب باغ حرکت میکند. محمدعلی تا زمان خروج از باغ تماشایش میکند. جوان مستعدی بود. از تمام رفتار و سکناتش معلوم بود برای موفقیت زاده شده.
- 15 پاسخ
-
- 2
-