رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
کارگاه آموزش رمان نویسی(ظرفیت 15 نفر) ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

نام دلنوشته: ابتذال معنا

دلنویس: کهکشان 

ژانر: اجتماعی

دیباچه: 

گاهی دلم می‌خواهد نان را در قافیه‌ی غم بخورم؛ با دستانی که هنوز طعم پینه را از یاد نبرده‌اند. شهر پر است از آدم‌هایی که نگاه‌شان، نان را از دهانِ هم می‌قاپد و لبخندشان، صورتحسابی‌ست برای گرسنگی دیگران.من اما نان را از واژه قرض می‌گیرم از سکوت زنانی که شکم‌شان را به شعر بسته‌اند… از کودکی که «بابا» را نگفته، اما فحش را بلد است. عطر نان، وقتی از گرسنه می‌گریزد، بوی قضاوت می‌گیرد و من، در میان همین نان‌پاره‌های نابرابر، دلم برای انسان بودن تنگ می‌شود… نه سیر بودن.

در ازدحامِ آدم‌ها، تنهایی‌ام صدای بلندتری دارد. میان دست‌هایی که فقط می‌گذرند، دلم یک ایستادنِ ساده می‌خواهد. چقدر سخت است وقتی نگاه‌ها، عبور را بلدند و ماندن را نه… کاش می‌شد آدم‌ها، گاهی از کنار هم نگذَرند، حتی اگر دیرشان شده. من در پیاده‌روهای شلوغ، بیشتر گم می‌شوم تا در بیابان. لبخندهایی که از صورت‌ها بیرون می‌زنند اما به دل نمی‌رسند. آدم‌هایی که سایه‌شان گرم نیست، فقط تاریک است. و من، دلم برای نگاهی تنگ شده که بلد باشد بماند… نه فقط ببیند. در این شهر، تنها بودن درد نیست؛ قاعده است و درد، آن‌جاست که به این قاعده عادت کرده‌ای. 

این پوست، فقط جلدی‌ست که خط به خطش را سال‌ها گریه نوشته‌اند؛ نه پیش‌گفتارِ جانم. آدم‌ها، در رنگ کفش‌ و چروکِ مانتوها غرق می‌شوند؛ بی‌آنکه بفهمند شاید این پاشنه، هزار بغضِ راه‌نرفته را بردوش می‌کشد. موهایم را دیدی و دلت لرزید؛ اما لرزش دلم را نه. انگشتانم را شمردی، اما زخم‌های بی‌نام‌شان را نشمردی… قضاوت، چاقوی کندی‌ست که آهسته‌آهسته، شناسنامه‌ی درون را می‌خراشد. من، زیر این نقاب بی‌ادعا پرم از واژه‌های دفن‌شده در سطرهای نانوشته. ای کاش، نگاه‌ها کمی گوش داشتند… نه پوست، نه لباس، نه لهجه… هیچ‌کدام آینه‌ی جان نیستند. برای فهمیدن، باید چشم نداشت… دل داشت.

بعضی آدم‌ها، تنها وقتِ گم شدن، راهِ خانه‌ات را بلدند. نه از دلت رد می‌شوند، نه در یادَت می‌مانند؛ فقط از بودنت نردبان می‌سازند برای فرار از بی‌پناهی‌شان.
می‌آیند با چشم‌هایی که طلبکارند، نه عاشق
و تو، ساده‌ای… دلت را مثل نان تازه تعارف می‌کنی، بی‌اینکه بفهمی گرسنگی‌شان فقط تا رسیدن به درِ بعدی‌ست. تمامت را می‌ریزند در لیوانِ اضطرارشان، سر می‌کشند و می‌روند… بی‌آنکه حتی ته‌مانده‌ی احساست را مزه کرده باشند. تو می‌مانی، با دستی دراز، دلی تا شده و خاطره‌ای که مثل درِ نیمه‌باز می‌لرزد.
و بدتر از نبودن‌شان، این است که فقط وقتی هستند که کسی جز تو نبود.

ویرایش شده توسط Kahkeshan
  • هانیه پروین عنوان را به دلنوشته ابتذال معنا | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا تغییر داد

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...