رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
کارگاه آموزش رمان نویسی(ظرفیت 15 نفر) ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

نسترن آهی کشید، فنجان قهوه‌اش را روی لبه‌ی تراس گذاشت و زمزمه کرد:
- آره، پلیس هیچ کاری نکرد. گفتن مدرک کافی نداریم، شاهد نیست، دوربین خراب بوده... انگار اصلاً نمی‌خواستن کاری بکنن. یه جوری نگام می‌کردن که انگار من مقصرم.
پناه لب‌هایش را روی هم فشرد. قلبش فشرده شد. نسترن لبخند کجی زد، اما چشم‌هایش پر از خستگی بود.
- مهم نیست دیگه... الان تو حالت خوبه، این مهمه. بیا بریم بخوابیم، دیر وقته. همه خوابیدن. 
پناه لبخند کم‌رنگی زد.
- تو بخواب، منم الان میام.
نسترن دستی به بازویش کشید و گفت:
- فقط زیاد فکر نکن، باشه؟ شب بخیر.
پناه با سر تأیید کرد، اما همان‌طور روی صندلی باقی ماند. صدای بسته شدن آرام در تراس، او را در سکوتی سنگین تنها گذاشت.
به آسمان نگاه کرد، به ستاره‌هایی که مثل خاطره‌هایی دور و محو در دل شب می‌درخشیدند. ذهنش رها شد... رفت سمت پدرش. تصویر مردی خمیده در اتاقی کوچک در خانه سالمندان، با دستانی لرزان و چشمانی خسته. دلی که هنوز برای دخترش می‌تپید. بعد فکرش رفت سراغ پرهام. برادری که روزی خود را ستون خانواده می‌دانست، اما حالا... انگار دود شده بود و رفته بود. حتی یک تماس، یک پیام، یک نشونه از بودنش نداده بود. مگر می‌شود آدم خانواده‌اش را این‌طور فراموش کند آن‌ هم با یک خارج رفتن و بعد، مادرش... زنی که همیشه ساکت بود، اما توی چشمانش می‌شد درد سال‌ها را خواند. مادری که حالا در سایه‌ی خاموشی، منتظر معجزه بود.
پناه دستش را زیر چانه زد و در دل شب زمزمه کرد:
- باید یه کاری بکنم... نمی‌تونم همین‌طور بمونم.
ذهنش به سمت آینده رفت. به این‌که باید کار پیدا کند، باید خودش را جمع‌وجور کند. باید یک‌جورِی این آوار زندگی را با دستان خودش کنار بزند. پناه، با تمام خستگی، با چشم‌هایی باز، تا سحر در همان سکوت باقی ماند.

***

صبح، وقتی آفتاب از لابه‌لای پرده‌های حریر به اتاق می‌تابید، پناه بالاخره از جا بلند شد. چشمانش قرمز بود و خواب به‌چشم ندیده بود. بی‌صدا از اتاق بیرون رفت تا کسی بیدار نشود. توی آشپزخانه یک لیوان آب نوشید، دوباره به اتاق برگشت یک دست مانتو شلوار از کمد نسترن بیرون آورد و پوشید  دستی به موهای پریشانش کشید و بی‌صدا از در بیرون زد. هوا هنوز خنک بود. کوچه‌های محله آرام و خلوت بودند. پناه با قدم‌هایی تند و ذهنی شلوغ، خودش را به خیابان اصلی رساند. اولین جایی که رفت، همان کافی‌شاپی بود که همیشه از کنارش رد می‌شد. با تردید وارد شد. دختر جوانی پشت کانتر ایستاده بود. پناه آرام گفت:

- سلام، ببخشید… دنبال کار می‌گردم. اگه نیرویی لازم دارین…

دختر نگاهی از سر تا پا به او انداخت.
- نه، نیرو تکمیله

پناه لب گزید.
- شما مطمئنی؟! 

دختر سری تکان داد.
- گفتم که تکمیله! 

پناه با لبخندی زورکی تشکر کرد و بیرون زد. قدم‌زدن‌ها ادامه پیدا کرد. مغازه‌ها، بوتیک، حتی یک داروخانه… جواب همه یکی بود: «نه عزیزم، نیرو نمی‌خوایم.» ظهر شده بود. آفتاب تندتر می‌تابید و پاهای پناه از خستگی می‌لرزید. کنار یک پارک کوچک نشست. چشم‌هایش پر از اشک شد، اما اشک‌ها را فرو داد. نمی‌خواست باز هم بشکند. توی دلش گفت:
«نباید ناامید شم. بالاخره یه جایی هست… باید باشه.»

یکباره فکرش به سمت پرهام کشید، او می‌توانست کمی به او پول قرض بدهد تا یک خانه اجاره کند و پدر، مادرش را آنجا ببرد و...  .  با این فکر گوشی را از کیف سیاه کوچکش بیرون کشید. گوشی را محکم‌تر در دست گرفت. دستش می‌لرزید. چند لحظه مردد ماند، بعد شماره‌ی پرهام را گرفت. یک بوق… دو بوق… بی‌پاسخ. دوباره و دوباره… بار پنجم بود که تماس گرفت و این بار بالاخره گوشی وصل شد. صدای پرهام، خشک و پر از خشم توی گوشش پیچید:
- وقتی می‌بینی جواب نمی‌دم یعنی کار دارم! چه آدم نفهمی هستی تو پناه! اه… بدم میاد از اینطور آدم‌ها!
پناه نفسش را حبس کرد. بغض سنگینی در گلویش پیچید، ولی خودش را جمع کرد، سعی کرد صدایش نلرزد:
- من زنگ زدم چون… چون به کمکت...  . 
هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که صدای پرهام با پوزخندی تلخ و بی‌رحم صدایش را در گلو خفه کرد. 
- اگه منظورت پوله، متأسفم چون ندارم. اصلاً نمی‌خوام بدونم مشکلت چیه. لطفاً برای چند وقتی مزاحمم نشو، می‌خوام با دوستام برم مسافرت. حوصله‌ی دردسر ندارم، خدافظ.
بوق ممتدی که بعد از قطع شدن تماس در گوشش پیچید، شبیه شلیک یک گلوله بود. پناه با ناباوری به گوشی خیره ماند. انگار کلمات هنوز در هوا معلق بودند. دلش می‌خواست چیزی بگوید، اعتراض کند، بپرسد «چطور می‌تونی اینقدر بی‌خیال باشی؟»، اما دیگر دیر شده بود.
انگار دنیا برای لحظه‌ای از حرکت ایستاد. اشک‌ها بی‌اجازه از چشم‌هایش سرازیر شدند. گوشی را توی کیفش انداخت و سرش را میان دستانش گرفت. شانه‌هایش از شدت گریه می‌لرزید. پارک خلوت بود. چند کبوتر، بی‌خیال روی نیمکت روبه‌رویی نشسته بودند. هیچ‌کس نبود که ببیند یک دختر، درست وسط روز روشن، دارد زیر آفتاب گریه می‌کند. دلش می‌خواست فریاد بزند. بگوید: «تو اون‌ور دنیا خوشی، و من اینجام... له شدم.» ولی صدا نداشت. فریادش در گلویش خفه شده بود.
دلش برای خودش سوخت. برای دختری که نه پناهی داشت، نه حتی یک آغوش ساده برای تکیه دادن. زمین زیر پایش سنگین شده بود، انگار همه‌چیز می‌خواست وادارش کند که زمین بخورد، ولی در همان لحظه احساس کرد دستی روی شانه‌اش زد و آرام گفت: 
- هی دختر، من هستم‌ها! 
پناه گریه‌اش شدت گرفت و زیر لب آرام گفت: 
- خدایا منو ببخش که وقتی تو بودی،  پیش بنده‌ات دست دراز کردم... منو ببخش

  • سادات.۸۲ عنوان را به رمان ابتلا | کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا تغییر داد

هوا گرم‌تر شده بود، ولی پناه هنوز از نیمکت بلند نشده بود. چشم‌هایش را با گوشه‌ی روسری‌اش خشک کرد و بلند شد. دلش نمی‌خواست برگردد خانه، نه با آن چشم‌ها، نه با آن دل شکسته. قدم‌هایش او را بی‌هدف به خیابان کشاند؛ میان خیابان‌هایی که آفتاب بی‌رحمانه بر سنگفرش‌شان می‌تابید، ایستاد. نگاهش روی تابلوهای کدر مغازه‌ها لغزید تا به یکی رسید. عطاری قدیمی بود، با دری چوبی و رنگ‌ورورفته که گوشه‌هایش ترک خورده بود. پشت شیشه‌های مه‌گرفته‌اش، سایه‌ی بطری‌ها و گیاهان خشک پیداست. از همان فاصله بوی تند نعنا و گل‌گاوزبان با نسیم درهم پیچیده و به صورتش خورد. پناه جلو رفت و دستش را روی دسته‌ی در گذاشت. سرد بود. فشاری داد و در با صدای «جیر» آهسته‌ای باز شد. زنگ کوچک بالای در، ناله‌ای آرام کرد؛ آن‌قدر آرام که انگار خودش هم نمی‌خواست مزاحم شود. عطر ادویه و گیاه خشک، بینی پناه را نوازش داد. نور زرد کمرنگی از پنجره‌ی کوچک بالای سقف، روی دستان پیرزنی نشسته بود که با احتیاط چیزی را در پاکتی کاغذی می‌ریخت. صورتش خط‌خطی بود، اما چشمانش تیز. روسری گل‌دارش با رنگ شیشه‌های عطاری هماهنگ بود. پناه لب‌های خشکش را تر کرد. صدایش، نازک و کم‌جان بود:
- سلام… دنبال کار می‌گردم. اگه نیرویی بخواین… هر کاری باشه، انجام می‌دم.
دست‌هایش را محکم در هم گره کرده بود. منتظر بود مثل باقی جاها، طرد شود. منتظر بود بگویند «نه عزیزم، برو».
زن سرش را بالا آورد. چند ثانیه نگاهش کرد، بی‌عجله. نه با بی‌حوصلگی، لبخند کمرنگی زد و سپس پرسید:
- بلدی رازیانه رو از گل‌گاوزبان تشخیص بدی؟
پناه لحظه‌ای سکوت کرد. بعد لبخند کم‌رنگی زد، شکسته و خجول:
- نه... ولی اگه یادم بدین، قول می‌دم زود یاد بگیرم.
زن ریز خندید،  با دست اشاره زد تا پناه جلو برود.  پناه آرام به جلو قدم گذاشت و با استرس به چشمان زن خیره شد. 
زن: چرا اینقدر استرس تو چشماته؟! 
- آخه از صبح که دنبال کار اومدم همه دست رد به سینه‌ام زدن،  می‌ترسم...  
- مادر، نیرو نیاز ندارم خودم تنهایی از پس کارام برمیام اما راستش رو بخوای از تنهایی خسته شدم حالا تو بیای اینجا از کار بیکار میشم اما حداقل یه هم زبون پیدا می‌کنم دو کلوم بگم باهاش. 
پناه ناباورانه به او خیره شد. یعنی چه؟! 
- حاج‌خانم متوجه منظورتون نشدم؟ 
- منظوری ندارم مادر، میگم به نیرو نه اما به هم‌زبون نیاز دارم هم تو از فردا بیا کار کن به یه روزیی برس منم از افسرده‌گی بیرون شم! 
پناه نمی‌دانست خوشحال باشد یا تعجب کند از این پیرزن عجیب. 
- جدی می‌گین؟
زن سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد.
پناه قدم برداشت. 
- وای خیلی ممنونم... خیلی لطف کردید

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...