رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
کارگاه آموزش رمان نویسی(ظرفیت 15 نفر) ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

گل من، داستان تو چه غم‌انگیزانه دل می‌بَرَد...

اینکه شانه‌ای برای گریستن نداری،

یا مرهمی برای دل پاکت نیست،

همه‌ی این‌ها تقدیر بد تو نیست،

تو فقط از بهر دلت، کمی شانس نداشتی.

  • پاسخ 63
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

خسته‌ام...

حالم و دلم بی‌زبان‌تر از آن است که بیانش کند،

اما مگر نه اینکه درد خودش را میان سکوت پنهان می‌کند؟

مگر نه اینکه اشک‌ها، همیشه شانه‌ای برای فرو ریختن نمی‌خواهند؟

دل اگر بی‌زبان هم باشد، باز هم حرف‌هایش شنیده می‌شود...

در لرزش انگشتان، در آهی که بی‌صدا از لب‌ها عبور می‌کند.

 

دل‌هایی که دل نوشتند...

 

دل‌هایی که میان زخم‌هایشان قصه‌ها گفتند،

با انگشتانی لرزان، روی دیوارهای سکوت خط کشیدند،

دل‌هایی که به جای فریاد، واژه‌ها را با خون دل نوشتند،

نه برای خوانده شدن، نه برای تسکین،

بلکه برای آنکه فراموش نکنند،

روزی دردی بودند که هیچ دستی نوازششان نکرد،

و شبی اشکی بودند که هیچ شانه‌ای برای ریختن نیافتند.

 

دلبسته‌ی روی نگارم، نه که دانم در چه حال است

نه که دانم بی‌قرار است، یا که سرگردان خیال است

 

بوی زلفش در باد، خبر از آمدنش می‌دهد

اما من در پس کوچه‌های خاطرت گمم،

و او فقط یک رد باریک است،

شاید نقش موجی بر آب، شاید سایه‌ای در غبار...

 

صدایش را می‌شنوم، اما دور، بسی کم‌رنگ

چون آوای ناقوسی در مه، که در باد می‌لرزد

می‌آید؟

یا خیال من دوباره بازی‌ام داده است؟

 

چشمانم در ازدحام لحظه‌ها می‌گردد،

در جستجوی حضوری که شاید باشد،

در جستجوی سایه‌ای که شاید هیچ‌وقت در خاطراتم نبود

در حضورم، یا شاید در آغوشم بود...

 

بوی عطرش هنوز بر باد مانده،

چون رازی که در گوش شب نجوا شود،

چون لمس گرمی که بر پوست می‌لغزد،

اما در روشنی روز، رنگ می‌بازد...

 

دستم را دراز می‌کنم، شاید بگیرم،

شاید این‌بار خیال، تسلیم حقیقت شود،

اما سرانگشتانم جز هوای تهی نمی‌یابند،

و نامش در لب‌هایم بی‌صدا می‌ماند...

 

ماه می‌تابد، سایه‌ها بلندتر می‌شوند،

و من میان خواب و بیداری،

در گذر از پس‌کوچه‌های یادت،

باز هم گم می‌شوم...

بوی بهار می‌آید و من غمگین‌تر از هر لحظه

بوی آن شب، بویی که می‌نوازد بر روحم

یا که آن درد عمیقی که سرم را در آستانه دست‌هایش می‌فشارد

تا فریاد خفه‌ام را بیدار کند

شکوفه‌ها می‌آیند، ولی من هنوز در حسرت یک بوسه

در میان تاریکی‌هایی که در دل شب می‌سوزند

دست‌هایش، همچون فشاری بی‌رحمانه،

بر جراحت‌هایم می‌زنند تا دوباره مرا بشناسند

بوی بهار می‌آید، ولی من در این فصلِ بی‌رحم

در پیچ و تابِ خاطرات، تنها و سرد

چون درختی که برگ‌هایش در باد می‌ریزد

و ریشه‌هایش در خاکی که سردتر از هر چیزی است، مدفون می‌شود

این بهار نه برای من، بلکه برای دیگران می‌آید

چرا که من دیگر هیچ‌گاه در بوسه‌هایش جا نمی‌شوم

نه در دست‌هایش، نه در دلش

و این بهار، در کنار من، فقط یک خاطره تلخ است.

گویی این عشق شده زنجیر من
هر که را دل سپردم شد عذاب روح من
این طلسم است یا که کار سرنوشت
من نمی دانم جز آن قلم پشت این سرنوشت

این دلم تنگ آن چشمان مست است
و من تنگ خودم
شرابی می نوشم بلکه مستی چشمانش از یادم رود
اما... اما... نمی دانم دیگر حال خودم
 

حال این روزهایم را هیچ واژه‌ای توان توصیف ندارد.

من دگر جان ندارم، به که بسپارم خود را؟

در پس این زندگی تاریک، گشتم برای اندکی نور، ذره‌ای امید...

اما هرچه دویدم، سایه‌ها درازتر شدند،

و من، خسته‌تر از آن بودم که دوباره برخیزم.

 

من نجویدم، دلم داغان است، داغان...

حالم زار، روحم خسته، پاهایم سست.

چشمانم به اشک آذین شده، لبانم خشک،

و سکوت، هم‌دم شب‌های بی‌پایانم.

 

ولی هنوز، در گوشه‌ای از قلبم، جرقه‌ای روشن است...

ضعیف، ولی زنده، کم‌سو، ولی پابرجا.

شاید همان باور است، همان که نمی‌گذارد فرو بریزم،

همان که مرا به فردا می‌رساند،

به فردایی که شاید، روشن‌تر باشد...

 

سرم از گریه‌های شبانه‌ام درد می‌کند،

چشمانم کم‌سو‌تر از قبل است…

نمی‌دانم ضعیف شده‌اند،

یا دیگر نوری برای دیدن ندارند.

 

دلم می‌سوزد…

برای خودم،

برای رویاهایی که به سکوت سپرده شدند،

برای دنیایی که در آن، تنهایی همدمی همیشگی شد.

 

می‌خواستم فریاد بزنم،

اما صدا در گلویم گم شد،

می‌خواستم رها شوم،

اما زنجیرهایی که دیده نمی‌شدند،

مرا محکم‌تر از قبل در آغوش کشیدند…

 

و من ماندم، با یک شب دیگر،

با اشک‌هایی که بی‌پایان‌اند،

و قلبی که هنوز، بی‌صدا می‌تپد…

 

تنهام…

در روزهایی که برای شنیدن، گوشی نبود،

برای درک شدن، نگاهی نبود.

 

هدفون در گوشم، صدایی پشت سر هم تکرار می‌شود،

اما من؟

حتی نمی‌دانم چه می‌گوید…

ذهنم سفید شده، پوچ،

چشم‌هایم خیره به نقطه‌ای که حتی وجود ندارد.

 

درد، ریشه دوانده در جانم،

نه برای ناله، نه برای فریاد،

فقط برای اینکه تمام شوم…

 

گاهی سکوت، پر سر و صداترین چیز دنیاست…

می‌پیچد در گوشم، در ذهنم، در قلبم،

و مثل موجی که بی‌وقفه به ساحل می‌کوبد،

تمامم را در خودش حل می‌کند.

 

می‌خواستم چیزی بگویم، اما کلمات…

مثل شنِ خشک از بین انگشتانم سر خوردند.

دستم را دراز کردم به سوی چیزی، کسی، هرچیزی،

اما فقط هوا بود، فقط هیچ…

 

چشم‌هایم را بستم،

شاید این بار، وقتی بازشان کردم،

یک روز روشن،

یک دلیل برای ادامه دادن منتظرم باشد…

 

دلم خوش بود…

محرم دلم لق نمی‌زند،

محکم است، استوار، تکیه‌گاه…

پس آسوده سر گذاشتم،

نفس راحتی کشیدم،

و گنجینه‌ام کردم.

 

اما…

دیوار ترک برداشت،

آهسته، بی‌صدا، از درون پوسید،

و ناگهان، فرو ریخت.

 

حالا من مانده‌ام،

با آوار خاطراتی که تکیه‌گاهم بود،

و دستی که باید از نو بسازد…

 

بارون می‌باره، ولی انگار فقط زمینو آروم می‌کنه، نه منو…
چرا؟ چرا این حال لعنتی دست از سرم برنمی‌داره؟
چرا همه چی سخته؟ چرا دردها تمومی ندارن؟
چرا دنیا این‌قدر بی‌رحمه؟ چرا زندگی این‌قدر خشنه؟

می‌گن خدا دوستم داره،
اما چرا باهام این‌قدر محکم بازی می‌کنه؟
نمی‌بینه که دردم میاد؟
مثل اون بچه‌ای که زمین خورده،
زخم رو پاش می‌سوزه، دلش می‌خواد یکی بغلش کنه،
یکی بوسش کنه، بگه "من هستم، خوب می‌شی"…
اما من چی؟
من کی بغل بگیرم، کی بگه "خوب می‌شی"؟

«نسخه دوم»

بارون می‌باره، اما انگار رو دلم نمی‌شینه…

انگار نمی‌خواد خاک دردهای منو بشوره،

نمی‌خواد آرومم کنه، فقط می‌ریزه، بی‌تفاوت، بی‌رحم.

 

چرا این دنیا مهربون نیست؟

چرا دردها رو دونه‌دونه جمع می‌کنه و می‌کوبه تو صورتم؟

چرا زندگی مثل یه مبارزه‌ست که حتی وقتی زمین خوردم،

بازم کسی بهم فرصت نفس کشیدن نمی‌ده؟

 

می‌گن خدا حواسش به منه،

پس چرا ولم نمی‌کنه یه لحظه راحت باشم؟

چرا منو تو بازی‌ای انداخته که هر طرفش یه درده؟

منم همون بچه‌ایم که زمین خورده،

با دستای زخمی،

با زانوی خونی،

که فقط یه آغوش می‌خواد،

یه صدا که بگه: "آروم باش، خوب می‌شی..."

 

سکوت کرده‌ام، اما درونم غوغاست.
چشمانم به سقف خیره مانده،
انگار منتظرم کسی از میان دیوارها صدایم بزند،
بگوید "بلند شو، هنوز تمام نشده."

اما هیچ صدایی نیست،
فقط منم و این حجم از سنگینی که روحم را در خود بلعیده،
دردی که مثل سایه، همه جا همراهم است.

زمان جلو می‌رود، بی‌وقفه، بی‌تفاوت،
و من؟
در همان نقطه‌ای که بودم، مانده‌ام،
با دستی که نمی‌دانم برای گرفتن است یا رها کردن.

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
  • اضافه کردن...