Alen 1,007 ارسال شده در 14 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 خرداد، 2025 گل من، داستان تو چه غمانگیزانه دل میبَرَد... اینکه شانهای برای گریستن نداری، یا مرهمی برای دل پاکت نیست، همهی اینها تقدیر بد تو نیست، تو فقط از بهر دلت، کمی شانس نداشتی. moonecho 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 14 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 خرداد، 2025 خستهام... حالم و دلم بیزبانتر از آن است که بیانش کند، اما مگر نه اینکه درد خودش را میان سکوت پنهان میکند؟ مگر نه اینکه اشکها، همیشه شانهای برای فرو ریختن نمیخواهند؟ دل اگر بیزبان هم باشد، باز هم حرفهایش شنیده میشود... در لرزش انگشتان، در آهی که بیصدا از لبها عبور میکند. moonecho 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 14 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 خرداد، 2025 دلهایی که دل نوشتند... دلهایی که میان زخمهایشان قصهها گفتند، با انگشتانی لرزان، روی دیوارهای سکوت خط کشیدند، دلهایی که به جای فریاد، واژهها را با خون دل نوشتند، نه برای خوانده شدن، نه برای تسکین، بلکه برای آنکه فراموش نکنند، روزی دردی بودند که هیچ دستی نوازششان نکرد، و شبی اشکی بودند که هیچ شانهای برای ریختن نیافتند. moonecho 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 18 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 خرداد، 2025 دلبستهی روی نگارم، نه که دانم در چه حال است نه که دانم بیقرار است، یا که سرگردان خیال است بوی زلفش در باد، خبر از آمدنش میدهد اما من در پس کوچههای خاطرت گمم، و او فقط یک رد باریک است، شاید نقش موجی بر آب، شاید سایهای در غبار... صدایش را میشنوم، اما دور، بسی کمرنگ چون آوای ناقوسی در مه، که در باد میلرزد میآید؟ یا خیال من دوباره بازیام داده است؟ چشمانم در ازدحام لحظهها میگردد، در جستجوی حضوری که شاید باشد، در جستجوی سایهای که شاید هیچوقت در خاطراتم نبود در حضورم، یا شاید در آغوشم بود... بوی عطرش هنوز بر باد مانده، چون رازی که در گوش شب نجوا شود، چون لمس گرمی که بر پوست میلغزد، اما در روشنی روز، رنگ میبازد... دستم را دراز میکنم، شاید بگیرم، شاید اینبار خیال، تسلیم حقیقت شود، اما سرانگشتانم جز هوای تهی نمییابند، و نامش در لبهایم بیصدا میماند... ماه میتابد، سایهها بلندتر میشوند، و من میان خواب و بیداری، در گذر از پسکوچههای یادت، باز هم گم میشوم... moonecho 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 18 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 خرداد، 2025 بوی بهار میآید و من غمگینتر از هر لحظه بوی آن شب، بویی که مینوازد بر روحم یا که آن درد عمیقی که سرم را در آستانه دستهایش میفشارد تا فریاد خفهام را بیدار کند شکوفهها میآیند، ولی من هنوز در حسرت یک بوسه در میان تاریکیهایی که در دل شب میسوزند دستهایش، همچون فشاری بیرحمانه، بر جراحتهایم میزنند تا دوباره مرا بشناسند بوی بهار میآید، ولی من در این فصلِ بیرحم در پیچ و تابِ خاطرات، تنها و سرد چون درختی که برگهایش در باد میریزد و ریشههایش در خاکی که سردتر از هر چیزی است، مدفون میشود این بهار نه برای من، بلکه برای دیگران میآید چرا که من دیگر هیچگاه در بوسههایش جا نمیشوم نه در دستهایش، نه در دلش و این بهار، در کنار من، فقط یک خاطره تلخ است. moonecho 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 19 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 خرداد، 2025 گویی این عشق شده زنجیر من هر که را دل سپردم شد عذاب روح من این طلسم است یا که کار سرنوشت من نمی دانم جز آن قلم پشت این سرنوشت این دلم تنگ آن چشمان مست است و من تنگ خودم شرابی می نوشم بلکه مستی چشمانش از یادم رود اما... اما... نمی دانم دیگر حال خودم moonecho 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 22 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 خرداد، 2025 حال این روزهایم را هیچ واژهای توان توصیف ندارد. من دگر جان ندارم، به که بسپارم خود را؟ در پس این زندگی تاریک، گشتم برای اندکی نور، ذرهای امید... اما هرچه دویدم، سایهها درازتر شدند، و من، خستهتر از آن بودم که دوباره برخیزم. من نجویدم، دلم داغان است، داغان... حالم زار، روحم خسته، پاهایم سست. چشمانم به اشک آذین شده، لبانم خشک، و سکوت، همدم شبهای بیپایانم. ولی هنوز، در گوشهای از قلبم، جرقهای روشن است... ضعیف، ولی زنده، کمسو، ولی پابرجا. شاید همان باور است، همان که نمیگذارد فرو بریزم، همان که مرا به فردا میرساند، به فردایی که شاید، روشنتر باشد... moonecho 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 22 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 خرداد، 2025 سرم از گریههای شبانهام درد میکند، چشمانم کمسوتر از قبل است… نمیدانم ضعیف شدهاند، یا دیگر نوری برای دیدن ندارند. دلم میسوزد… برای خودم، برای رویاهایی که به سکوت سپرده شدند، برای دنیایی که در آن، تنهایی همدمی همیشگی شد. میخواستم فریاد بزنم، اما صدا در گلویم گم شد، میخواستم رها شوم، اما زنجیرهایی که دیده نمیشدند، مرا محکمتر از قبل در آغوش کشیدند… و من ماندم، با یک شب دیگر، با اشکهایی که بیپایاناند، و قلبی که هنوز، بیصدا میتپد… moonecho 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 22 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 خرداد، 2025 تنهام… در روزهایی که برای شنیدن، گوشی نبود، برای درک شدن، نگاهی نبود. هدفون در گوشم، صدایی پشت سر هم تکرار میشود، اما من؟ حتی نمیدانم چه میگوید… ذهنم سفید شده، پوچ، چشمهایم خیره به نقطهای که حتی وجود ندارد. درد، ریشه دوانده در جانم، نه برای ناله، نه برای فریاد، فقط برای اینکه تمام شوم… moonecho 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 22 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 خرداد، 2025 گاهی سکوت، پر سر و صداترین چیز دنیاست… میپیچد در گوشم، در ذهنم، در قلبم، و مثل موجی که بیوقفه به ساحل میکوبد، تمامم را در خودش حل میکند. میخواستم چیزی بگویم، اما کلمات… مثل شنِ خشک از بین انگشتانم سر خوردند. دستم را دراز کردم به سوی چیزی، کسی، هرچیزی، اما فقط هوا بود، فقط هیچ… چشمهایم را بستم، شاید این بار، وقتی بازشان کردم، یک روز روشن، یک دلیل برای ادامه دادن منتظرم باشد… moonecho 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 22 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 خرداد، 2025 دلم خوش بود… محرم دلم لق نمیزند، محکم است، استوار، تکیهگاه… پس آسوده سر گذاشتم، نفس راحتی کشیدم، و گنجینهام کردم. اما… دیوار ترک برداشت، آهسته، بیصدا، از درون پوسید، و ناگهان، فرو ریخت. حالا من ماندهام، با آوار خاطراتی که تکیهگاهم بود، و دستی که باید از نو بسازد… moonecho 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 22 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 خرداد، 2025 بارون میباره، ولی انگار فقط زمینو آروم میکنه، نه منو… چرا؟ چرا این حال لعنتی دست از سرم برنمیداره؟ چرا همه چی سخته؟ چرا دردها تمومی ندارن؟ چرا دنیا اینقدر بیرحمه؟ چرا زندگی اینقدر خشنه؟ میگن خدا دوستم داره، اما چرا باهام اینقدر محکم بازی میکنه؟ نمیبینه که دردم میاد؟ مثل اون بچهای که زمین خورده، زخم رو پاش میسوزه، دلش میخواد یکی بغلش کنه، یکی بوسش کنه، بگه "من هستم، خوب میشی"… اما من چی؟ من کی بغل بگیرم، کی بگه "خوب میشی"؟ moonecho 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 22 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 خرداد، 2025 «نسخه دوم» بارون میباره، اما انگار رو دلم نمیشینه… انگار نمیخواد خاک دردهای منو بشوره، نمیخواد آرومم کنه، فقط میریزه، بیتفاوت، بیرحم. چرا این دنیا مهربون نیست؟ چرا دردها رو دونهدونه جمع میکنه و میکوبه تو صورتم؟ چرا زندگی مثل یه مبارزهست که حتی وقتی زمین خوردم، بازم کسی بهم فرصت نفس کشیدن نمیده؟ میگن خدا حواسش به منه، پس چرا ولم نمیکنه یه لحظه راحت باشم؟ چرا منو تو بازیای انداخته که هر طرفش یه درده؟ منم همون بچهایم که زمین خورده، با دستای زخمی، با زانوی خونی، که فقط یه آغوش میخواد، یه صدا که بگه: "آروم باش، خوب میشی..." moonecho 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 22 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 خرداد، 2025 سکوت کردهام، اما درونم غوغاست. چشمانم به سقف خیره مانده، انگار منتظرم کسی از میان دیوارها صدایم بزند، بگوید "بلند شو، هنوز تمام نشده." اما هیچ صدایی نیست، فقط منم و این حجم از سنگینی که روحم را در خود بلعیده، دردی که مثل سایه، همه جا همراهم است. زمان جلو میرود، بیوقفه، بیتفاوت، و من؟ در همان نقطهای که بودم، ماندهام، با دستی که نمیدانم برای گرفتن است یا رها کردن. moonecho 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری