رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

پارت ۲۴ ✍🏻

---- 

درِ ماشین را باز کرد و نشست. دستش را به سمت جناب برادر دراز کرد.

- سلام نامدار جان!

بعد به سمت من که پشت سرش نشسته بودم، چرخید.

- سلام عزیزم. خوبی شما؟

لبخندی روی لبانِ برق‌لب‌خورده‌ام نشست.

- سلام، ممنونم. شما خوبید؟

نامدار پس از سلام‌ و احوال‌پرسی که با نامزدش داشت، شروع به حرکت کرد و خطاب به من گفت:

- خانم آراسته، این بانوی زیبایی که اینجاست، نامزدِ بنده هستن. ترانه خانوم!

ابرویم ناخودآگاه بالا پرید. شانسش را ببین! خوشا به سعادت ترانه، عجب نامزدی!

بعد رو به ترانه کرد و ادامه داد:

- ترانه‌جان، ایشون هم کارمند جدید شرکت طراحی، خانم تابان آراسته هستن!

جناب برادر پرسید:

- خب خانما، نظرتون چیه که قبل از اینکه سفارش بزرگ رو انجام بدیم، یه صبحانه‌ای بخوریم؟

ترانه کمربندش را بست.

- من که میگم عالیه، نظر شما چیه تابان جون؟

تلفنم را در دستم جابه‌جا کردم.

- خب، فرقی نداره. رئیس عصبانی نمیشه؟

نامدار از توی آینه‌ی جلو نیم‌نگاهی به سمتم انداخت و بیشتر گاز داد.

- نه، هنوز اول صبحه، زمان زیاد داریم.

خدا خیرشان بدهد، نگران بودم که صدایِ شکمِ بی‌صاحب‌شده‌ام آبرو برایم نگذارد.

ترانه، عینک آفتابی‌اش را روی موهایش گذاشت.

- نامدار؟

جناب برادر، راهنمای سمت راست را زد.

- جانم؟

ترانه متفکرانه گفت:

- یه کافه‌ی صبحانه‌ای نزدیک بازار بزرگ هستا، یادته؟ می‌تونیم بریم اونجا!

پشت چراغ قرمز ایستادیم. نامدار دستش را پشت صندلی ترانه گذاشت.

- آره، فکر خوبیه… خانم آراسته، بی‌زحمت با مسئول پرورشگاه تماس می‌گیرید که از اومدن ما اطلاع داشته باشن؟

آه، بله، درست می‌گفت.

- بله، بله، حتماً الان زنگ می‌زنم.

دکمه‌ی پاورِ بغل گوشی را زدم، برنامه‌ی‌آبی‌رنگِ مخاطبین را باز کردم. پناهی، نفر پنج لیست کوتاهم بود.

- الو؟ سلام خانم پناهی، تابان آراسته هستم.

صدای سرد و خشکش در گوشم پیچید و تنم به لرزه افتاد.

- سلام. تابان، سریع‌تر کارت رو بگو.

با پایینِ مانتوی آبی‌کاربنی‌ام بازی کردم.

- امروز، از طرف شرکت یه‌سری وسایل برای بچه‌ها میاریم. خواستم بگم که اطلاع داشته باشید.

صدای فریاد بچه‌ها از پشت گوشی هم به وضوح شنیده می‌شد.

- باشه!

و تماس را قطع کرد. ناباورانه تلفن را از گوشم فاصله دادم... چرا رفتارهای آن زن ازخودراضی هیچ‌وقت برایم عادی نمی‌شد؟!

آن زن با اخلاق نفرت‌انگیزش... چه آزاری که به من نرسانده بود!

- خب رسیدیم!

نامدار بود که گفت، گیج‌و‌گنگ از ماشین پیاده شدیم و به داخل کافه پا گذاشتیم.

مانتو و مقنعه‌ی ساده‌ی من کجا و محیط شیک و مجللی که در آن رفتیم کجا؟!

لبم را گاز گرفتم و پشت سر ترانه گام برداشتم. نامزد جناب برادر، قدم‌هایش را آهسته کرد تا من به او برسم. دستش را پشت کمرم گذاشت.

- راحت باش عزیزم!

لبخند کمرنگی زدم و پشت میزِ دنجی که در گوشه‌ی کافه بود، نشستیم.

 

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۵✍🏻

---

پس از ساعتی که در کافه نشسته بودیم، حدود ساعت ۱۰ بود که به سمت بازار بزرگ به راه افتادیم.

- خب، الان چه تعداد لباس نیاز داریم؟

ترانه بود که پرسید. دستم را زیر چانه گذاشتم و پس از لحظه‌ای تفکر، رو به آن دو که نگاهم می‌کردند، گفتم:

- به گمونم، توی سن ۱۰ تا ۱۷ سال‌ان و صد نفر هستن.

ترانه نگاهی به نامدار انداخت.

- خب، می‌خواید بریم اون فروشگاه روبه‌رویی؟

برگشتم و نگاهی به جایی که با دستش به آن اشاره می‌کرد، انداختم. به نظر می‌رسید لباس‌های خوبی داشته باشد. کنار هم ردیفی ایستادیم تا به آن سمت خیابان برویم.

نامدار درِ شیشه‌ای را برایمان باز کرد و گفت:

- اول خانم‌ها، بفرمایید!

زیر لب تشکری کردم و ترانه خنده‌ی آهسته‌ای کرد. به سمت یک ست هودی و شلوار رفتم و دستم را به پارچه‌اش کشیدم. به نظر می‌رسید که جنس خوبی داشته باشد. روی جیب کوچکی روی هودی دوخته و گل‌دوزی‌های قارچ به شکل ظریفی کار شده بود. ساده و زیبا!

- ترانه جون؟ می‌شه یک لحظه بیاید؟

از آن ردیف به سمتم گام برداشت.

- جونم، عزیزم؟

واقعاً خدا در و تخته را با هم جور کرده بود… زن و شوهر، هر دو محترم و مهربان!

- این چطوره؟

لبخند زد و با ذوق گفت:

- چقدر قشنگه! بیا، منم یکی دیگه رو پیدا کردم، اون رو هم ببین!

به آن طرف فروشگاه رفتیم و یک ست سویشرت و شلوار را که روی رگال چوبی آویزان بود، نشانم داد.

دستانم را در هم حلقه کردم. صدایم از هیجان بالا و پایین می‌شد:

- خیلی قشنگه، به نظرم! برای مدرسه‌شون هم مناسبه! نه؟

سرش را تکان داد.

- آره، دقیقاً! راستی، همه رو یه شکل بگیریم؟

قبل از این‌که بتوانم پاسخ سؤالش را بدهم، فروشنده به طرف ما آمد.

- خیلی خوش آمدید! می‌تونم کمکتون کنم؟

ترانه لباس را نشانش داد و پرسید:

- از این کارتون، تا چه سایزی دارید؟ ما حدوداً صد دست لباس می‌خوایم!

فروشنده با لبخندش را دست و دلبازانه نثارمان کرد:

- حتماً، مشکلی نیست؛ اما این طرح موجودیش محدوده. از سایز ۶۰ تا ۷۵ داریم…

دستی به موهایش کشید.

- فکر کنم بیست تا از این مدل داشته باشیم.

صدای گام‌هایی که از پشت سر به ما نزدیک می‌شد، باعث شد دو قدم عقب بروم.

- خانما، این خوبه؟

فروشنده با دیدن جناب برادر، خودش را جمع‌وجورتر کرد.

- سلام جناب، خوش اومدید.

نامدار تشکری کرد و رو به ما گفت:

- خب؟

ست بلوز و شلوار آستین‌بلند صورتی‌رنگ که روی بلوزش طرح برجسته‌ی خرگوش کار شده بود، نشانمان‌ داد.

پس از صحبت‌های فراوان، توانستیم همان سه ستی را که مورد پسندمان بود، بسته‌بندی‌شده و به کمک کارگران فروشگاه با خود ببریم.

توی ماشین با خستگی نشستیم. من و ترانه هر دو هم‌زمان گفتیم:

- آخیش!

شلیک خنده‌هایمان از این هماهنگی در آن فضای بسته پیچید. نامدار صندوق عقب را بست و در ماشین نشست.

- چیزی شده؟ به چی می‌خندین؟

ترانه بریده‌بریده پاسخ داد:

- هیچی… هیچی!

از او خوشم آمده بود! دختر خوب، نجیب و شادابی به نظرم می‌رسید.

پانزده دقیقه بعد هم از قنادی، شیرینی‌هایی را که رئیس سفارش داده بود، تحویل گرفتیم.

با دیدن دستِ پُرِ جناب برادر، با چابکی از ماشین پیاده شدم و درِ عقبِ پشتِ راننده را باز کردم.

نامدار لبخند خسته‌ای زد.

- ممنون!

"خواهش می‌کنمی"  گفتم و ادامه دادم:

- پس ترانه جون کجاست؟

با شنیدن اسم ترانه، چشمانش برق کوچکی زد که از دیدم دور نماند.

- ترانه عاشق شیرینی خامه‌ایه، الانم داره یه جعبه کوچیک انتخاب می‌کنه بخوریم یکم انرژی بگیریم.

گفته بودم که از این دختر خوشم می‌آید؟ باید بگویم که خیلی از او خوشم می‌آید! ترانه با قدم‌هایی سریع به سمتمان آمد و در ماشین جای گرفت. درِ جعبه را باز کرد.

- خب، تابان جون، وردار عزیزم که امروز حسابی برادران کیان اذیتت کردن!

بله، راست می‌گفت؛ اما تعارف کردم.

- نه، اصلاً این چه حرفیه! بهترین قسمت امروز این بود که با شما آشنا شدم.

چشمکی زد.

- بردار عزیزم! آهان، راستی ظرف هم آوردم. نامدار عزیزم، یه ظرف به تابان جون بده، لطفاً!

نامدار از نایلونی که روی پای ترانه بود، ظرف گیاهی درآورد و به طرفم گرفت.

تشکری کردم و کیک توت‌فرنگی را برداشتم.

- ممنون. شیرین‌کام باشی!

ترانه کمی اخم کرد.

- با من لطفاً تعارف نکن، تابان! بیشتر بردار!

چشم، هرچه شما بگویی! دستم را به سمت کوکی شکلاتی بردم و آن را برداشتم.

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۶ ✍🏻

---

- بله، بپیچید سمت راست!

نامدار، راهنما را زد و فرمان را به راست پیچاند. درختان زردآلو و گیلاسی که دو طرف کوچه در روز درخت‌کاری کاشته بودیم، برگ‌هایشان زرد و نارنجی شده بودند و با هر بادی که می‌وزید، روی زمین می‌افتادند.

- توی کوچه باید برم، خانم آراسته؟

خودم را یکم کش آوردم و از شیشه جلوی ماشین به روبه‌رو نگاه کردم.

- بله، بله، تابلوی خانه‌ی کودکان خورشید رو می‌بینید ته کوچه؟ اونجاست!

ترانه زمزمه کرد:

- چه کوچه‌ی باصفایی!

جلوی دروازه، ماشین را پارک کرد و من، مانند پرنده‌ای که انگار به منزلگاه خود بازگشته، در را باز کردم و بیرون آمدم. بی‌حواس در را محکم بستم و از صدایش شانه‌هایم بالا پرید.

- ببخشید، جناب کیان!

با ریموت، دکمه‌ی صندوق عقب را زد.

- نگرانش نباشید!

یک جعبه شیرینی را از ترانه گرفتم و به طرف آیفون رفتم. دکمه‌ی طوسی‌رنگ را زدم.

- کیه؟

صدای عمو اسماعیل، لبخند را روی لبم آورد.

- منم، عمو اسماعیل. تابانم!

- بیا تو، باباجان. خوش اومدی.

در با صدای «تیک»ی باز شد.

- بفرمایید، ترانه‌جون!

خانه… یا اقامتگاهِ کودکی و نوجوانی‌ام شاید لقب مناسب‌تری باشد؟! عمو اسماعیل به پیشوازمان آمد.

- سلام خانم، سلام تابان‌جان! خیلی خوش اومدین! چقدر دلتنگت بودیم!

ترانه به‌آرامی سلامی کرد.

- خسته نباشید، عمو! چقدر که اینجا قشنگه، تابان‌جون!

لبخندی زدم و سرم را تکان دادم.

- اینجا بهترین جای دنیاست! عمو اسماعیل، بی‌زحمت می‌شه برید یه کمکی به آقای کیان برسونید؟ یه‌سری لباس برای بچه‌ها آوردیم!

کلاهش را روی سرش محکم‌تر کرد.

- خدا خیرتون بده، واقعاً!

دستش را به سمت ساختمان دراز کرد.

- بفرمایید، تابان‌جان. خانم رو داخل راهنمایی کنید.

چشمی گفتم و به سمت ترانه قدم برداشتم که کنار دیوار نقاشی‌شده ایستاده بود.

- ترانه‌جون، بفرمایید بریم دفتر خانم پناهی!

چشم از نقاشی برنداشت.

- هنرمندی که این نقاشی رو کشیده کیه؟ خیلی قشنگه!

لپ‌هایم گُل انداخت.

- خب… خب، راستش خودم کشیدم.

گردنش به سمت من چرخید. دهانش باز شده بود و بدون پلک زدن خیره‌ام شد.

- الکی؟ جدی می‌گی، دختر؟ خودت کشیدی؟ نه؟!

خنده‌ام را قورت دادم.

- آره، کاملاً جدی می‌گم!

قسمتی از جنگل مازیچال که در یازده‌سالگی‌ام در مجله‌ی رشد دیده بودم، روی بزرگ‌ترین دیوار حیاط نقاشی کرده بودم. یک هفته تمام، از شب تا صبح تمام خرده‌فرمایشات خانم پناهی را انجام دادم تا سرانجام اجازه را صادر کرد… اما برای خرید رنگ‌ها تمام پس‌اندازم را دادم و به گمانم ارزشش را داشت! نه؟!

- بیاید، بیاید بریم دفتر. فرصت زیاده برای دیدن دیوار!

نگاه ناباورش به نیم‌رخ صورتم، باعث خنده‌ام شد.

- ترانه‌جون؟ چرا این‌جوری نگام می‌کنید؟

پلکی زد.

- من یه تابلو ازت می‌خوام، دختر! می‌تونی برام بکشی؟

سرم را تندتند تکان دادم.

- البته! چرا که نه!

در ساختمان را باز کردم و وارد شدیم.

شال‌اش را مرتب کرد.

- یادم باشه شمارتو بگیرم حتماً… راستی، تابان‌جون، چرا اینجا انقدر خلوته؟

ابرویم را بالا انداختم.

- امروز یک‌شنبه‌ست خب! مدرسه‌ان بچه‌ها!

ساعت مچی‌ام را که هدیه‌ی شانزده‌سالگی‌ام از طرف خانم پوران، معلم کلاس یازدهمم، بود، بالا آوردم.

- الان دوازده و سی دقیقه‌ست، تقریباً ربع‌ساعت دیگه میان!

در راهروی نارنجی‌رنگ قدم زدیم تا به در مدیریت خانه‌ی کودک رسیدیم. دست خالی‌ام را بالا آوردم و دو تقه به در زدم.

- بفرمایید.

ترانه دستگیره‌ی طلایی را به پایین کشید.

- سلام، خانم پناهی!

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۷ ✍🏻

---

نگاهش را از برگه‌ای که داشت چیزی در آن یادداشت می‌کرد، بالا آورد. لحظه‌ای مرا ورانداز کرد و بعد با دیدن ترانه، از پشت میزش به‌سرعت برخاست. مثل همیشه… من را داخل آدم هم حساب نکرد و تنها به سلامی خشک و خالی بسنده کرد.

صورتم را درهم کردم و با نوک کفشم روی زمین ضرب گرفتم.

- بفرمایید بشینید.

روی مبل‌های چرمی که به آن‌ها اشاره کرده بود، جای گرفتیم و جعبه‌های شیرینی را روی میز قرار دادیم.

پناهی به طرف تلفن بی‌سیم روی میزش رفت و شماره‌ای گرفت. ترانه سرش را به گوشم نزدیک کرد.

- تابان، این چرا این‌جوری کرد؟

دستم مشت شد، لبم را روی هم فشردم.

- همیشه با من این‌طوری بود… همیشه!

چه آزاری که این زن در ده‌سالگی‌ام به من نداد… تنبیه و حبس من در زیرزمین نمور!

- دستتون درد نکنه، بچه‌ها خیلی خوشحال می‌شن امروز!

ترانه، جدی، در جوابش گفت:

- ما کاری نکردیم، همه‌ی زحمت‌ها روی دوش تابان‌جون بود، واقعاً!

لبخند قدردانش منجر به جمع شدن چهره‌ی پناهی شد. صدای هیاهو و شادی بچه‌ها از حیاط به گوشم رسید. از روی مبل بلند شدم. بی‌توجه به پناهی، رو به ترانه گفتم:

- بچه‌ها اومدن، من می‌رم پیششون. اینجا می‌مونید، ترانه‌جون؟

کیفش را چنگ زد و مثل فنر روی پاهایش ایستاد.

- نه، عزیزم، منم میام. فعلاً خانم پناهی!

جلوتر از من به راه افتاد و کنار در منتظرم ماند. سرفه‌ای کردم و به چشمان سرد پناهی خیره شدم.

- ما، هدیه‌ها رو به بچه‌ها تقدیم می‌کنیم! با اجازه!

من گوشی‌ام را در مشت فشردم و با چانه‌ی بالا رفته از اتاق خارج شدم.

- اژدهای دوسر بودا، چطور با این سر کردی، تابان؟

لبخند تلخی زدم.

- به‌سختی!

از سالن خارج شدیم و بچه‌ها دور جناب برادر جمع شده بودند و با او صحبت می‌کردند. از اینجا هم می‌شد چشم‌های برق‌افتاده‌ی آن‌ها را دید.

- تابان!

قبل از اینکه بتوانم سرم را حتی بچرخانم، جسم پالتوپوشی در بغلم فرو رفت.

- دلم برات تنگ شده بود.

دستم را دورش پیچاندم.

- منم همین‌طور، نبات! خوبی؟

سرش را در همان حالت تکان داد. ترانه با لبخند از ما فاصله گرفت و به سمت نامزدش گام برداشت.

- نبات؟ چرا نگام نمی‌کنی؟

شانه‌هایش لرزید و صدای خفه‌اش به گوشم رسید:

- همین‌طوری!

روی سرش را بوسیدم.

- نبات‌جان؟ گریه می‌کنی، بچه؟

بینی‌اش را بالا کشید.

- وقتی رفتی، انگار همه‌ی دنیا رو با خودت بردی!

از خودم جدایش کردم.

- اِع‌اِع، الان که اینجام دیگه! بیا ببین چی آوردیم براتون. از دیدنشون ذوق می‌کنی حسابی!

لبخند لرزانی زد.

- چی؟ چی آوردین؟ راستی چرا انقدر کوتاه‌تر شدی؟

با مشت آرام به شانه‌اش کوبیدم.

- دختر بد، قد صد و پنجاه و هشت سانتی من رو مسخره می‌کنی؟

صورتش را پاک کرد و خندید.

دخترک، اگر نیاموزی که اشک‌هایت را بِزُدایی، آن‌وقت همیشه محتاج دیگران خواهی بود…!

بچه‌ها با دیدن من دورم حلقه زدند و اظهار دلتنگی می‌کردند… دلربایان معصوم!

تک‌تکشان را در آغوش گرفتم، سپس کف دست‌هایم را به هم کوبیدم و گفتم:

- بچه‌ها…

اشاره‌ای به نامدار و ترانه زدم و ادامه دادم:

- عمو نامدار و خاله ترانه براتون یه هدیه‌های قشنگی آوردن. نظرتون چیه به‌ترتیب بایستید تا خاله بهتون تقدیم کنه؟

کوله‌هایشان را به‌سرعت کنار دیوار ساختمان رها کردند و با همان لباس فرم مدرسه، از کوچک به بزرگ ایستادند.

جناب برادر و ترانه به سمت همان دیوار رنگ‌آمیزی‌شده رفتند. دست نبات را گرفتم.

- بیا بریم کمک!

پس از یک ساعت، بچه‌ها خندان از هدایا و شیرینی‌هایی که قرار بود برای عصرانه میل کنند، به سمت اتاق‌هایشان رفتند.

- می‌خوای بری، تابان؟

نگاهم را به نبات که سؤال را پرسیده بود، دوختم.

- آره، عزیزم، ولی میام دیدنت… به‌زودی!

در چشمان مشکی و مخمورش، نم اشک نشست.

- ولی…

دست پیش بردم و روی بازویش گذاشتم.

- نبات! گریه‌زاری و اشک نداریما! وقتی گفتم میام می‌بینمت، یعنی میام.

بی‌هوا خودش را در آغوشم انداخت و دستانش را محکم دورم حلقه کرد.

- تابان‌جون؟ ساعت دو و نیم شده، عزیزم. نمیای بریم؟

ترانه بود که از آن‌ طرف حیاط پرسید. مثل خودش بلند جواب دادم:

- الان میام!

بعد با مهربانی زمزمه کردم:

- باید برم، نبات، خب؟ انقدر خودت رو اذیت نکن! دوستت دارم. از خودت مراقبت کن!

سرش را تکان داد و زیر لب چیزی شبیه به «امید دیدار» گفت. به عمو اسماعیل که دم در مانده بود، گفتم:

- خداحافظ، عمو! خسته نباشید.

برق در چشم شما هم اشک است؟ چرا انقدر گریانید؟ دل آدم را برای دوباره رفتن ریش می‌کنید!

- خداحافظت باشه، دخترم! دست خدا به همراهت!

به‌سرعت در عقب ماشین را باز کردم و نشستم. از پشت شیشه هم می‌توانستم تکان خوردن لب‌های عمو اسماعیل را ببینم… مثل همان وقت‌ها که به اردو می‌رفتیم و برایمان آیت‌الکرسی می‌خواند، اکنون به اردو نمی‌رفتم، ولی باز هم دعایش را از من دریغ نکرد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...