رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

بسم الله الرحمن الرحیم
داستان خفاش و پرستو
نویسنده ملیکاملازاده
ژانر: درام، کودک و نوجوان
رده سنی: ۸ تا ۱۲
خلاصه: یک خانواده کبوتر که خوشبخت در جنگل‌های رامسر زندگی می‌کردن اما... جنگل حیوون وحشی هم داره. ولی خانواده باید توی این شرایط هم مراقب هم باشن.

سخن نویسنده: والدین عزیز لطفا قبل از خوندن هر داستان کودکانه برای فرزند دلبندتان اول خود مطالعه کنید ببینید صلاح می‌دونید برای فرزندتان بخوانید و بعد...  

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

بسم الله الرحمن الرحیم 

پارت یک

خوش‌پر تندتند بال میزد تا به پدرش ثابت کنه که اون یک پرنده خوبه.
- پدر! پدر من رو نگاه!
پدر نگاهش کرد و به تلاش جوجه‌ش لبخند زد.
- آفرین، خوبه!
جوجه به سختی تونست خودش رو به شاخه‌ای که پدر روش بود برسونه و روش جا بگیره. نفس نفس میزد. پدر با لذت نگاهش کرد. عاشق جوجه‌هاش بود. نوک خودش رو به نوک پسر کوچولوش مالید. 
- خوب داری یاد می‌گیری‌ها!
بعد هر دو به لونه برگشتن. خواهر کوچولو با ذوق گفت:
- داداش! داداش!
با خوشحالی به آغوش برادرش رفت. تا حالا نشده بود یک ساعت از روز از برادرش دور باشه. برادر کوچیکش هم از لونه سر بیرون آورد تا پدر و برادر رو ببینه. هر چهارتایی داخل رفتن و پدر کرم‌هایی که توی معدش بود بهشون داد. جوجه‌ها خوشحال کنار هم نشستن و خوش‌پر داشت حس و حال اولین پروازش رو تعریف می‌کرد. خواهرش، ورپریده پرسید:
- مامان کجاست؟
- رفته برامون غذا بیاره.
همون موقع مادر رسید. سریع به جوجه‌هاش کرم‌هایی که توی گلوش نگه داشته بود رو داد. هر سه آروم گرفتن و برای بازی رفتن. اون‌ها زندگی شاد و خوبی داشتند. مدت‌ها بود روی اون درخت توی جنگل زندگی می‌کردن. اون‌ها پرنده‌های مهاجر نبودن اما شاهد مهاجرت پرنده‌های زیادی بودن. در طول تابستون پرنده‌ها می‌اومدن و همسایه‌شون می‌شد اما هوا سردی اون‌ها توی جنگل تنها بودن.

خیلی کم پیش میاد که توی هوا سردی حیوانات کوچیک از گرسنگی و سرما جون سالم بدر ببرن اما نوع لونه اون‌ها از سرما نگه‌شون می‌داشت و خدا هم روزی همه حیوانات رو براشون کنار می‌ذاشت. 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دو

جوجه‌ها توی فصل گرم دنیا اومده بودن و از فصل سرد چیزی نمی‌دونستن. پرنده‌های مهاجر به اونجا رسیده بودن و همسایه‌شون شده بودن. پرنده‌ای که لونه‌ای نزدیک شاخه اون‌ها زده بود سال پیش هم اونجا بود و با دیدن پدر کبوتر ذوق کرد. 

- من رو یادته؟! من و تو جوجه بودیم باهم دوست بودیم. 

پدر کبوتر هم با ذوق گفت: 

- آره، خیلی خوب یادمه. باهم پرواز یاد گرفتیم. 

- از پدر و مادرت چه خبر؟ 

- اون‌ها پیر شدن و پیش خدا رفتن. حالا نوبت ما جوون‌هاست. من با خانواده‌م زندگی می‌کنم. 

- وای، خدا بیامرزشون! بریم با خانواده‌ت آشنا بشم. 

باهم به سمت لونه کبوترها میان. جوجه‌ها با تعجب به اون پرنده خاکستری رنگ نگاه کردن. پدر گفت: 

- آقا پرستو دوست جوجگی من هستن و حالا لونه کنار لونه ما دارن. 

جوجه‌ها که حسابی با ادب بودن سلام کردن و گفتن: 

- از آشنایی شما خوشبختیم عمو. 

عمو پرستو گفت: 

- به به چه جوجه‌های قوی و با ادبی! من هم دوتا جوجه دارم و امیدوارم شما باهم خوب کنار بیان. 

همون‌موقع دوتا جوجه اومدن و کنار پدرشون نشستن. پدر معرفی‌شون کرد: 

- جوجک پسرم، جوجو دخترم. 

جوک یکم بزرگ‌تر از جوجو بود. جوجه‌ها با تردید بهم زل زدن و هیچ کدوم برای سلام کردن پیش‌قدم نشدن چون هنوز باهم آشنا نبودن. چند ساعت بعد وقتی والدین دنبال غذا پیدا کردن بودن جوجه‌ها هم داشتن روی شاخه‌ها بازی می‌کردن که یکی از جوجه پرستوها گفت: 

- برین اونور اینجا جای بازی ما هست. 

- جای بازی شما؟ اینجا همش جای بازی ما هست. ما همیشه اینجا بازی می‌کردیم. 

- ولی این شاخه لونه ما هست. 

جوجه‌ کبوترها قانع نشدن و گفتن: 

- ما همیشه اینجا بازی می‌کردیم و حالا هم می‌خوایم اینجا بازی کنیم. 

جوجه پرستوها به اعتراض گفتن: 

- شما دارید به ما زور می‌گین. ما حرف کسی که بخواد بهمون زور بگه رو قبول نمی‌کنیم. 

جوجه کبوترها عصبانی شدن و خواستن دعوا کنند اما خوش‌پر گفت: 

- نه، ما دعوا نمی‌کنیم. یادتون نیست؟ بابا گفت دعوا کار خوبی نیست. گفت یا باید با گفت و گو مشکل رو حل کنید یا از بزرگ‌ترها بخوان کمکتون کنند. 

- پس بریم پیش بابا کبوتر. 

جوجه پرستوها گفتن: 

- نخیر، بابای شما طرف شما رو می‌گیره. 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سه

خوش‌پر با اخم گفت: 

- نخیر، پدر من میگه یک بزرگ‌تر همیشه باید با انصاف و عدالت، قضاوت کنه نه اینکه فقط جانب بچه خودش رو بگیره. 

جوجه پرستوها بهم نگاه کردن و سری به نشونه تایید تکون دادن. 

- باشه، بریم. 

همه به لونه کبوترها رفتن اما مامان و بابا نبودن پس اون‌ها روی شاخه بیرون از لونه نشستن چون جوجه‌ها نباید وقتی مامان و بابا نیستن کسی رو به داخل خونه راه بدن. بالاخره بابا کبوتر رسید و با تعجب پرسید: 

- اینجا چه خبره؟ چرا شما جوجه‌ها بازی نمی‌کنید؟  

جوجه پرستوها گفتن: 

- چون این‌ها دارن مکان بازی ما رو می، گیرن. 

جوجه کبوترها هم گفتن: 

- ما همیشه اونجا بازی می‌کردیم و الان هم می‌خوایم به جای بازی‌مون بریم. 

پدر کبوتر لبخند زد. 

- من متوجه شدم مشکل شما چی هست. بیان داخل لونه ما بشینید تا بهتون توضیح بدم. 

جوجه پرستوها گفتن: 

- ما نباید بدون اجازه خانواده‌مون به خونه کسی بریم. 

پدر کبوتر گفت: 

- آفرین، درسته! پس من همینجا بهتون توضیح میدم. 

و شروع به توضیح دادن کرد: 

- وقتی ما جایی تنها هستیم می‌تونیم از حدود امکانات اونجا استفاده کنیم اما وقتی به طور قانونی کسی همراه ما میشه باید چیزهایی رو که داریم تقسیم کنیم. 

جوجه کبوترها پرسیدن: 

- یعنی چی؟ 

- بذارین براتون مثال بزنم. 

و برگشت و به خوش‌پر نگاه کرد. 

- وقتی خواهر و برادر کوچیک‌ترت دنیا اومدن رو یادته؟ 

- آره. 

- قبل از اون تو توی لونه تنها بودی. جای بیشتری داشتی. غذا همش برای تو بود و مادر و پدرت با تو همه وقتشون رو می‌گذروندن. نه؟ 

سر تکون داد. 

- آره. 

- یادته چه حسی داشتی وقتی جوجه‌ها دنیا اومدن؟ 

- اول ناراحت بودم اما بعد با خودم کنار اومدم که اون‌ها دوست‌های من هستن و قرار ما باهم بزرگ بشیم و بازی کنیم و توی همه خوبی‌ها و بدی‌ها کنار هم باشیم. 

پدر با لبخند از توضیح قشنگ پسرش گفت: 

- و فهمیدی که مکان، غذا و توجه و پدر و مادرت رو باید با اون‌ها تقسیم کنی. 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهار

- بله پدر! 

- توی رسم همسایگی هم همینطور هست. ما مکانی که داریم رو باهم تقسیم می‌کنیم و یک سری آداب رو باید رعایت کنیمـ

- چه آدابی پدر؟ 

اون‌ها کنجکاو بودن که باید چه رفتاری در مقابل همسایه‌ها داشته باشن. پدر با حوصله‌ای که یک بزر‌گ‌تر باید برای جواب سوال بچه‌ها رو دادن بذاره توضیح داد: 

- یکی همین تقسیم مکان هست. ما باید به عدالتی در مکان برسیم. دومی نوع رفتارمون توی محیط هست. مثلا نباید خیلی سر و صدا کنیم یا باعث بشیم لونه همسایه آسیب ببینه. 

- پس ما باید درخت رو باهم تقسیم باشیم؟ 

- آفرین پسرم! 

جوجه‌ها خوشحال برای بازی رفتن و چون به حقوق همدیگه احترام می‌ذاشتن خیلی زود تونستن باهم دوست بشن. روزها گذشت و اون‌ها کنار هم خوب و خوش زندگی می‌کردن تا اینکه کم‌کم هوا رو به سردی رفت. وقتی هوای سرد نزدیک شد جوجه پرستوها که دیگه مثل جوجه کبوترها پرواز یاد گرفته بودن به دوست‌هاشون گفتن: 

- ما باید مهاجرت کنیم. 

- مهاجرت چیه؟ 

- فصل‌های سرد ما به یک منطقه گرم‌تر میریم. 

جوجه‌ها پیش مادرشون رفتن. 

- مادر چرا ما مهاجرت نمی‌کنیم؟ 

- چون سبک لونه و بدن ما سرمای زمستون رو بهتر می‌تونه تحمل کنه و اینجا هم منطقه‌ای نیست که برف بیاد یا سرما زیاد باشه که ما مهاجرت کنیم. 

- کاش دوست‌هامون نرن. 

مادر که غصه‌شون رو خوب درک کرد بود جلو رفت و بغلشون کرد و گفت: 

- می‌دونم که دور شدن از دوست‌هاتون براتون سخته. اما دنیا همینطور هست. همیشه یک عده دوست به زندگیت میان و یک روز میرن و بعد دوست‌های جدیدی به زندگیت میان و اون‌ها هم برات عزیز میشن. البته می‌دونم که الان قبول این حرف‌ها براتون سخته پس من فقط شما رو بغل می‌کنم و باهم صبر می‌کنیم که غصه این مشکل ازتون بگذره. 

- مامان... چرا دوست‌ها توی زندگی‌مون میرن؟ 

- چون موجودات زندگی جدایی دارن که باید همون زندگی هم ادامه بدن. 

جوجه‌ها تقریبا قانع شدن اما می‌دونستن که قرار نیست ناراحتی‌شون زود تموم بشه یا گریه نکنند و می‌تونند برای غمشون وقت بذار و غم نشون میده انسان احساس داره و گریه باعث میشه بعدا از ناراحتی مریض نشی. پسر بزرگ‌تر زودتر غم رفتن دوست‌هاش رو فراموش کرد. پسر کوچیک‌تر یکم دیرتر و دختر خانواده که احساسی‌تر بود یکم بیشتر طول کشید تا بتونه فراموش کنه. اون نگران به مادرش می‌گفت:

- اگه نتونم دوباره شاد بشم چی؟ 

مادر بهش دلداری می‌داد:

- همه می‌تونند دوباره شاد بشن. چون هر انسانی سرنوشت خودش رو داره. افرادی که از دست دادی جز سرنوشت تو بودن نه سرنوشتت. البته غم از دست دادن عزیزان هیچ‌وقت تموم نمیشه ولی حالت بهتر میشه و باهاش کنار میای و اون غم یک گوشه قلبت به یادگاری می‌مونه. 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنج

روزها گذشت و جوجه دختر هم آروم‌تر شد. حالا جوجه‌ها با چیز جدیدی توی زندگی‌شون روبه‌رو بودن. زمستون! توی زمستون غذا به راحتی پیدا نمیشد و پدر و مادر ساعت‌های طولانی در روز دنبال غذا بودن و جوجه‌ها توی لونه تنها بودن. هوا سرد بود و اون‌ها می‌لرزیدن و مامان و بابا هم که می‌اومدن غذای کمتری همراهشون بود و مثل تابستون جوجه‌ها سیر نمیشدن. شب که همه دور هم می‌نشستن پدر براشون خاطرات روزهایی که توی شهر زندگی می‌کرد رو تعریف می‌کرد: 

- انسان‌ها برنج اضاف اگه داشتن برای ما می‌ذاشتن یا نون خشک‌ها رو با سنگ خورد می‌کردن و یک کنار می‌ریختن تا ما بخوریم. 

پدر و مادر وقتی قرار بود برای غذا پیدا کردن برن به جوجه‌ها می‌گفتن: 

- از لونه بیرون نرین. هیچ غریبه‌ای رو توی لونه راه ندین. 

اما جوجه‌ها با خودشون فکر می‌کردن: مامان و بابا خیلی سختگیر هستن. هیچی نمیشه. بقیه حیوون‌ها بچه‌شون توی جنگل آزادانه اینور و اونور میرن. 

برای همین وقتی مامان و بابا می‌رفتن اون‌ها هم از لونه بیرون می‌رفتن و روی شاخه بازی می‌کردن و اینطوری برای خودشون توجیح می‌کردن: 

- ما جلوی در لونه بازی می‌کنیم، چیزی نمیشه. 

اما یک روز اتفاق بدی افتاد. خفاش‌ها که دنبال غذا داشتن جنگل رو می‌گشتن متوجه شدن چندتا جوجه کبوتر دارن روی شاخه بازی می‌کنند. 

- به‌به چه غذاهای خوشمزه‌ای! 

و به اون سمت پرواز کردن. دختر خانواده که همیشه جلوی در لونه می‌نشست و بدون اجازه پدر و مادرش بیرون نمی‌رفت فریاد زد: 

- غریبه! غریبه! 

و به داخل لونه پرید. خوش‌پر هم که می‌دونست نباید با غریبه‌ها صحبت کنه سریع پر زد و داخل لونه رفت و داد زد: 

- داداشی، توهم بیا. 

اما پسر کوچیک که فکر می‌کرد همچین کارهایی نشون میده اون بزرگ شده ایستاد تا خفاش‌ها نزدیک بشن. وقتی اون‌ها روی شاخه نشستن بهشون گفت: 

- سلام آقایون! اینجا چی می‌خوان؟

خفاش‌ها فهمیدن که اون جوجه رو می‌تونند شکار کنند. پس جلو رفتن و لبخند زدن. 

- به‌به، چه پسر شجاع و خوش‌زبونی! 

حرف‌هاشون به دل جوجه نشست و با خودش فکر کرد: اون‌ها که انقدر مهربون هستن امکان نداره بد باشن. تازه به قیافه‌شون اصلا نمی‌خوره. 

پس با سرخوشی گفت: 

- مرسی آقای مهربون! چیکار می‌تونم براتون بکنم؟ 

اون خفاش‌ها همینطور که بهش نزدیک می‌شدن گفتن: 

- بگو ببینم مامان و بابات خونه هستن؟ 

جوجه کوچولو یادش رفت که نباید به غریبه‌ها می‌گفت که مامان و باباش توی لونه هستن و فکر کرد که باید راستش رو بگه تا دروغگو نباشه اما در اصل بچه‌ها فقط باید به مامان و باباشون راستش رو بگن و جلوی بقیه اون چیزی که مامان و باباشون بهشون گفته رو بگن. 

- نه، رفتن برامون غذا بیارن. 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شیش

خفاش‌ها خوشحال شدن و نزدیک‌تر رفتن. خوش‌پر داد زد: 

- داداشی، بیا داخل. 

اما پسر کوچولو سرخوش به سمتشون برگشت و گفت: 

- اون‌ها خطرناک نیستن، نگاه کنید. پرنده‌های مهربونی هستن! 

اما تا روش رو برگردوند اون خفاش‌های بدجنس از موقعیت استفاده کردن و سریع اون رو به پنجه گرفتن و پرواز کردن. بقیه جوجه‌ها شروع به جیغ و داد کردن اما خفاش‌ها به سرعت داشتن فرار می‌کردن. خوش‌پر چندتا بال زد و دنبال اون‌ها راه افتاد اما اصلا امکانش نبود بهشون برسه. به لونه برگشت. خواهر کوچولوش مدام داشت گریه می‌کرد. اون رو بغل کرد. 

- گریه نکن! گریه نکن! 

- داداشی رو بردن! چه بلایی سرش میارن! 

اون چیزی نگفت. خودش هم نمی‌دونست چی میشه و گفت: 

- نمی‌دونم، تو اینجا بمون من میرم هرطوری باشه پیداش می‌کنم. 

خواهر سریع گفت: 

- نه، نه! ما نباید از درخت دورتر بریم. تازه الان که این اتفاق ترسناک افتاده اصلا نباید از لونه دور بشیم. 

خواهر مراقب بود که با وجود ترس و ناراحتی زیاد تصمیم هیجانی نگیرن. هر دو جوجه توی لونه موندن و با اینکه خیلی دوست داشتن بیرون برن تحمل کردن تا مامان و بابا رسیدن. تا داخل اومدن جوجه‌ها با گریه به سمتشون دویدن و توی بغل گرفتنشون. مامان و بابا از حال جوجه‌ها نگران شدن. 

- چی شده؟! 

خوش‌پر با گریه گفت: 

- داداشی... رو... غریبه‌ها... بردن. 

مادر و پدر خشکشون زد. 

- چی؟! 

جوجه‌ها دیگه از شدت گریه نتونستن جواب بدن. مادر نشست و نگران پرهای دخترش رو گرفت و داد کشید: 

- گفتم چی گفتی! 

دختر کوچولو می‌دونست که مامانش از اون عصبانی نیست که داره فریاد میزنه و چون نگرانه به این حال افتاده؛ پس نترسید و چندبار هق زد و سعی کرد خودش رو آروم کنه تا بتونه همه چیز رو کامل و با جزئیات برای مادرش تعریف کنه که اون‌ها دقیقا بدونند چه خبره و دقیقا بدونند چیکار کنند. تمام ماجرا رو تعریف کرد. مامان و بابا ترسیدن. وقتش بود که بزرگ‌ترها شرایط رو جمع کنند. پدر گفت: 

- خوب کاری کردین که دنبالشون نرفتین. اینطور وقت‌ها فقط باید منتظر بمونید تا بزرگ‌ترها بیان یا می‌تونید به آقا پلیسه جنگل زنگ بزنید. حالا هم بیان شما رو لونه خاله کلاغ می‌ذارم تا ما ببینیم چیکار کنیم. 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفت

- ما نمی‌خوایم بریم، می‌خوایم پیش شما بمونیم. 

- بابایی، اینطور وقت‌ها باید به حرف مامان و بابات گوش کنی تا بتونند شرایط رو بهتر کنند. 

و پیشونی پسرش رو بوسید. مادر هردوی اون‌ها رو به لونه خاله کلاغ برد و نه جلوی جوجه‌ها بلکه کناری برای خاله کلاغ ماجرا رو تعریف کرد. خاله کلاغه هم حسابی ترسید. 

- برین دنبال جوجه‌تون. 

اون‌ها رفتن و خاله کلاغه به داخل لونه برگشت و نگاهی به جوجه‌ها که حسابی ترسیده بودن کرد و گفت: 

- براتون خوراکی بیارم؟ 

جوجه‌ها سر تکون دادن یعنی آره. اون روز جوجه‌ها ناراحت گوشه لونه نشسته بودن و گاهی آروم گریه می‌کردن. خاله کلاغه می‌بوسیدشون و می‌گفت: 

- گریه کنید، حق دارید ناراحت باشید. بیان بغل من. 

و جوجه‌ها رو بغل می‌کرد. سر شب بود که مامان و بابا اومدن. جوجه‌ها به سمتشون دویدن. 

- داداشمون کجاست؟! چرا داداشمون رو نیاورین؟! 

مادر گفت: 

- مامان آروم باشین! اینکارها زمان می‌بره. 

بعد پدر جوجه‌ها رو به داخل لونه خاله کلاغه برد و مادر و خاله کلاغه مشغول به گفت و گو شدن. خاله کلاغه نگران گفت: 

- چی شد؟! 

- لونه خفاش‌ها رو پیدا کردیم. اما یکم از اینجا دور هست. ما باید به اونجا بریم و جوجه‌مون رو برگردونیم.

- شما از پس اون‌ها برن نمیان!  

مادر با وجود ترسی که داشت محکم ایستاد و گفت: 

- اما باید اینکار رو بکنم. مادر و پدر باید از بچه‌هاشون مراقبت کنند. 

- اما اگه بلایی سرت بیاد چی؟ میشه بعضی وقت‌ها از دوست‌ها کمک گرفت. 

- مثلا کی؟ کی زورش به خفاش‌ها می‌رسه. 

خدا به ذهن خاله کلاغه یک راحل داد: 

- من... یعنی ما کلاغ‌ها. من با دوست‌هام صحبت می‌کنم که برای کمک بهتون بیایم. 

مادر چند ثانیه مکث کرد بعد گفت: 

- اگه تو بیای جوجه‌هام رو پیش کی بذارم؟ من دیگه آشنایی توی جنگل ندارم. 

خاله کلاغه گفت: 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هشت

- پیش مادر من می‌ذاریم، اون پیر شده و نمی‌تونه به جنگ بیاد. 

- من نمی‌خوام شما بخاطر من آسیب ببینید. 

- اینطور نگو. ما باید غیرت داشته باشیم ث بهم کمک کنیم. 

مادر تشکر کرد و گفت: 

- کی حرکت می‌کنیم؟

- همین حالا. باید توی هوا تاریکی به غارشون برسیم. چون بیرون از غار هستم و احتمالا پسر تو رو توی غار گذاشتن. تا قبل از اینکه صبح بشه و برای خوردن غذاشون برگردن باید نجاتش بدیم. 

وقتی که ترس مادر رو دید دلش سوخت و با محبت گفت: 

- نگران نباش! نجاتش میدیم. 

بعد به داخل لونه رفتن. مامان رفت تا برای بابا کبوتر ماجرا رو تعریف کنه و خاله کلاغ هم جوجه‌ها رو آماده کرد و با خودش به خونه مامانش برد. جوجه‌ها گفتن: 

- ما نمی‌خوایم اینجا باشیم. 

- الان همه ما توی شرایطی هستیم که نمی‌خوایم باشیم اما سعی می‌کنیم هم رو درک کنیم و بخاطر پیدا شدن داداشتون بهم کمک کنیم پس شما هم سعی کنید کمک کنید. 

جوجه‌ها گفتن: 

- ما چطور می‌تونیم کمک کنیم؟ 

- همین که مراقب خودتون باشید و صبوری کنید کافیه. 

 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...