رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

 

بسم الله الرحمن الرحیم
داستان خفاش و پرستو
نویسنده ملیکاملازاده
ژانر: درام، کودک و نوجوان
رده سنی: ۸ تا ۱۲
خلاصه: یک خانواده کبوتر که خوشبخت در جنگل‌های رامسر زندگی می‌کردن اما... جنگل حیوون وحشی هم داره. ولی خانواده باید توی این شرایط هم مراقب هم باشن.

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

بسم الله الرحمن الرحیم 

پارت یک

خوش‌پر تندتند بال میزد تا به پدرش ثابت کنه که اون یک پرنده خوبه.
- پدر! پدر من رو نگاه!
پدر نگاهش کرد و به تلاش جوجه‌ش لبخند زد.
- آفرین، خوبه!
جوجه به سختی تونست خودش رو به شاخه‌ای که پدر روش بود برسونه و روش جا بگیره. نفس نفس میزد. پدر با لذت نگاهش کرد. عاشق جوجه‌هاش بود. نوک خودش رو به نوک پسر کوچولوش مالید. 
- خوب داری یاد می‌گیری‌ها!
بعد هر دو به لونه برگشتن. خواهر کوچولو با ذوق گفت:
- داداش! داداش!
با خوشحالی به آغوش برادرش رفت. تا حالا نشده بود یک ساعت از روز از برادرش دور باشه. برادر کوچیکش هم از لونه سر بیرون آورد تا پدر و برادر رو ببینه. هر چهارتایی داخل رفتن و پدر کرم‌هایی که توی معدش بود بهشون داد. جوجه‌ها خوشحال کنار هم نشستن و خوش‌پر داشت حس و حال اولین پروازش رو تعریف می‌کرد. خواهرش، ورپریده پرسید:
- مامان کجاست؟
- رفته برامون غذا بیاره.
همون موقع مادر رسید. سریع به جوجه‌هاش کرم‌هایی که توی گلوش نگه داشته بود رو داد. هر سه آروم گرفتن و برای بازی رفتن. اون‌ها زندگی شاد و خوبی داشتند. مدت‌ها بود روی اون درخت توی جنگل زندگی می‌کردن. اون‌ها پرنده‌های مهاجر نبودن اما شاهد مهاجرت پرنده‌های زیادی بودن. در طول تابستون پرنده‌ها می‌اومدن و همسایه‌شون می‌شد اما هوا سردی اون‌ها توی جنگل تنها بودن.

خیلی کم پیش میاد که توی هوا سردی حیوانات کوچیک از گرسنگی و سرما جون سالم بدر ببرن اما نوع لونه اون‌ها از سرما نگه‌شون می‌داشت و خدا هم روزی همه حیوانات رو براشون کنار می‌ذاشت. 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت دو

جوجه‌ها توی فصل گرم دنیا اومده بودن و از فصل سرد چیزی نمی‌دونستن. پرنده‌های مهاجر به اونجا رسیده بودن و همسایه‌شون شده بودن. پرنده‌ای که لونه‌ای نزدیک شاخه اون‌ها زده بود سال پیش هم اونجا بود و با دیدن پدر کبوتر ذوق کرد. 

- من رو یادته؟! من و تو جوجه بودیم باهم دوست بودیم. 

پدر کبوتر هم با ذوق گفت: 

- آره، خیلی خوب یادمه. باهم پرواز یاد گرفتیم. 

- از پدر و مادرت چه خبر؟ 

- اون‌ها پیر شدن و پیش خدا رفتن. حالا نوبت ما جوون‌هاست. من با خانواده‌م زندگی می‌کنم. 

- وای، خدا بیامرزشون! بریم با خانواده‌ت آشنا بشم. 

باهم به سمت لونه کبوترها میان. جوجه‌ها با تعجب به اون پرنده خاکستری رنگ نگاه کردن. پدر گفت: 

- آقا پرستو دوست جوجگی من هستن و حالا لونه کنار لونه ما دارن. 

جوجه‌ها که حسابی با ادب بودن سلام کردن و گفتن: 

- از آشنایی شما خوشبختیم عمو. 

عمو پرستو گفت: 

- به به چه جوجه‌های قوی و با ادبی! من هم دوتا جوجه دارم و امیدوارم شما باهم خوب کنار بیان. 

همون‌موقع دوتا جوجه اومدن و کنار پدرشون نشستن. پدر معرفی‌شون کرد: 

- جوجک پسرم، جوجو دخترم. 

جوک یکم بزرگ‌تر از جوجو بود. جوجه‌ها با تردید بهم زل زدن و هیچ کدوم برای سلام کردن پیش‌قدم نشدن چون هنوز باهم آشنا نبودن. چند ساعت بعد وقتی والدین دنبال غذا پیدا کردن بودن جوجه‌ها هم داشتن روی شاخه‌ها بازی می‌کردن که یکی از جوجه پرستوها گفت: 

- برین اونور اینجا جای بازی ما هست. 

- جای بازی شما؟ اینجا همش جای بازی ما هست. ما همیشه اینجا بازی می‌کردیم. 

- ولی این شاخه لونه ما هست. 

جوجه‌ کبوترها قانع نشدن و گفتن: 

- ما همیشه اینجا بازی می‌کردیم و حالا هم می‌خوایم اینجا بازی کنیم. 

جوجه پرستوها به اعتراض گفتن: 

- شما دارید به ما زور می‌گین. ما حرف کسی که بخواد بهمون زور بگه رو قبول نمی‌کنیم. 

جوجه کبوترها عصبانی شدن و خواستن دعوا کنند اما خوش‌پر گفت: 

- نه، ما دعوا نمی‌کنیم. یادتون نیست؟ بابا گفت دعوا کار خوبی نیست. گفت یا باید با گفت و گو مشکل رو حل کنید یا از بزرگ‌ترها بخوان کمکتون کنند. 

- پس بریم پیش بابا کبوتر. 

جوجه پرستوها گفتن: 

- نخیر، بابای شما طرف شما رو می‌گیره. 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت سه

خوش‌پر با اخم گفت: 

- نخیر، پدر من میگه یک بزرگ‌تر همیشه باید با انصاف و عدالت، قضاوت کنه نه اینکه فقط جانب بچه خودش رو بگیره. 

جوجه پرستوها بهم نگاه کردن و سری به نشونه تایید تکون دادن. 

- باشه، بریم. 

همه به لونه کبوترها رفتن اما مامان و بابا نبودن پس اون‌ها روی شاخه بیرون از لونه نشستن چون جوجه‌ها نباید وقتی مامان و بابا نیستن کسی رو به داخل خونه راه بدن. بالاخره بابا کبوتر رسید و با تعجب پرسید: 

- اینجا چه خبره؟ چرا شما جوجه‌ها بازی نمی‌کنید؟  

جوجه پرستوها گفتن: 

- چون این‌ها دارن مکان بازی ما رو می، گیرن. 

جوجه کبوترها هم گفتن: 

- ما همیشه اونجا بازی می‌کردیم و الان هم می‌خوایم به جای بازی‌مون بریم. 

پدر کبوتر لبخند زد. 

- من متوجه شدم مشکل شما چی هست. بیان داخل لونه ما بشینید تا بهتون توضیح بدم. 

جوجه پرستوها گفتن: 

- ما نباید بدون اجازه خانواده‌مون به خونه کسی بریم. 

پدر کبوتر گفت: 

- آفرین، درسته! پس من همینجا بهتون توضیح میدم. 

و شروع به توضیح دادن کرد: 

- وقتی ما جایی تنها هستیم می‌تونیم از حدود امکانات اونجا استفاده کنیم اما وقتی به طور قانونی کسی همراه ما میشه باید چیزهایی رو که داریم تقسیم کنیم. 

جوجه کبوترها پرسیدن: 

- یعنی چی؟ 

- بذارین براتون مثال بزنم. 

و برگشت و به خوش‌پر نگاه کرد. 

- وقتی خواهر و برادر کوچیک‌ترت دنیا اومدن رو یادته؟ 

- آره. 

- قبل از اون تو توی لونه تنها بودی. جای بیشتری داشتی. غذا همش برای تو بود و مادر و پدرت با تو همه وقتشون رو می‌گذروندن. نه؟ 

سر تکون داد. 

- آره. 

- یادته چه حسی داشتی وقتی جوجه‌ها دنیا اومدن؟ 

- اول ناراحت بودم اما بعد با خودم کنار اومدم که اون‌ها دوست‌های من هستن و قرار ما باهم بزرگ بشیم و بازی کنیم و توی همه خوبی‌ها و بدی‌ها کنار هم باشیم. 

پدر با لبخند از توضیح قشنگ پسرش گفت: 

- و فهمیدی که مکان، غذا و توجه و پدر و مادرت رو باید با اون‌ها تقسیم کنی. 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت چهار

- بله پدر! 

- توی رسم همسایگی هم همینطور هست. ما مکانی که داریم رو باهم تقسیم می‌کنیم و یک سری آداب رو باید رعایت کنیمـ

- چه آدابی پدر؟ 

اون‌ها کنجکاو بودن که باید چه رفتاری در مقابل همسایه‌ها داشته باشن. پدر با حوصله‌ای که یک بزر‌گ‌تر باید برای جواب سوال بچه‌ها رو دادن بذاره توضیح داد: 

- یکی همین تقسیم مکان هست. ما باید به عدالتی در مکان برسیم. دومی نوع رفتارمون توی محیط هست. مثلا نباید خیلی سر و صدا کنیم یا باعث بشیم لونه همسایه آسیب ببینه. 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...