piano 10 ارسال شده در دوشنبه در 16:57 اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 16:57 (ویرایش شده) نام رمان:مرد یخی نویسنده:ریحانه شیبانی|کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:معمایی،عاشقانه،جنایی خلاصه:(سمیرا عالمی)دخترک کنجکاوی است که به خاطر مشکلات مالی خانواده اش،مشغول به کار در شرکتی با مدیریت(شاهد پارسایی)میشود؛مردی بی احساس و جدی.سمیرا با دیدن اخلاق شاهد کنجکاو میشود تا دلیل اخلاق مردی که کارکنان به او لقب(مرد یخی)داده اند را بفهمد،بی خبر از اینکه راهی سخت و ترسناک در پیش دارد... ویرایش شده 53 دقیقه قبل توسط روشـنـا 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 2,169 ارسال شده در دوشنبه در 17:43 مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 17:43 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در تالار زیر، درخواست انتشار اثرتان را ثبت کنید: درخواست انتشار با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
piano 10 ارسال شده در دیروز در 11:39 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 11:39 پارت ۱: نگاهم رو از روی فرش قرمز اما رنگ و رو رفته زیر پام برداشتم و به مامانم خیره شدم.داشت آخرین سیب زمینی رو از توی سبد سیب زمینی،پیاز ها برمی داشت تا باهاشون کوکو درست کنه.نگاهم رو چرخوندم و به برادر بزرگترم(سامیار)،خیره شدم که گوشه حال خوابش برده بود.برای بار هزارم اون راننده ای که باعث شکستگی پاش شده بود،لعنت فرستادم.از دیوار فاصله گرفتم و به سمت آشپزخانه کوچیکمون رفتم.کنار مامانم زانو زدم و گونه اش رو بوسیدم.نگاهش رو از روی رنده و سیب زمینی توی دستش برداشت و به من نگاه کرد.لبخند خسته ای زد و دوباره مشغول کار شد.از کنار مامان بلند شدم و به یخچال تکیه دادم،پاهام رو توی شکمم جمع کردم.می خواستم حرفی بزنم ولی نمی تونستم.مامان نگاهم کرد و پرسید:چی شده؟ به مامان نگاه کردم،دلم رو به دریا زدم و گفتم:اممممم...مامان...من...من... _بگو دختر.نصفه جونم کردی. _مامان من می خوام کار کنم. از سرعت جملم خندم گرفت اما با دیدن اخم های مامان خندم محو شد. _چرا اینجوری نگاه میکنی،مامان؟ _دستت درد نکنه سمیرا خانم.دیگه راست راست میای تو صورتم میگی کم کار میکنی. از برداشت مامان تعجب کردم. _مامان من می خوام کار کنم تا کمک حالت باشم.اون پولی که شما از راه خیاطی به دست میاری،نصفش میشه پول دوا دکتر سامی.اون باقی موندش هم میشه پول دانشگاه من.دیگه چیزی نمیمونه که بخوایم باهاش مواد غذایی یا لباس بخریم. هنوز اخماش تو هم بود.از سرجام بلند شدم و کنارش نشستم و دستم رو،دور شونه هاش حلقه کردم.به نیم رخش نگاه کردم و گفتم:شما اصلا فکر کن می خوام پولمو خرج دانشگاهم کنم.اینجوری خوبه؟ آهی کشید و ظرف سیب زمینی های رنده شده رو با رنده برداشت و بلند شد.اون هارو روی کابینت گذاشت و سمت من برگشت و گفت:من دلم رضا نمیده. لبخندی به نگرانی هاش زدم و گفتم:مادر من،من خودم دلم می خواد مستقل باشم و کار کنم.اینکه می خوام مستقل باشم بده؟ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
piano 10 ارسال شده در 2 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 ساعت قبل (ویرایش شده) پارت ۲: سرش رو به علامت تاسف تکون داد و گفت:من که از پس تو بر نمیام،ولی سامیار هم باید راضی باشه. چشمام گرد شد:مامانننننن!خودتم میدونی عمرا قبول کنه! مامان همون طور که روغن رو توی ماهیتابه میریخت گفت:بالاخره برادر بزرگته و باید بفهمه می خوای چیکار کنی. پوف کلافه ای کشیدم و بلند شدم.باید یه نقشه، برای راضی کردن سام بکشم.. ************ همین طور که مسکن های سامیار رو میدادم خودم رو برای حرف زدن،اماده میکردم.تمام دیشب رو فکر کرده بودم و راهی جز اینکه حرف هایی که به مامان زدم رو هم یه سام بزنم،نداشتم.نفس عمیقی کشیدم و به پشتی سام تکیه دادم و صداش زدم: _سامیار... _نوچ. _چی نوچ؟ _نمیذارم کار کنی! با تعجب بهش خیره شدم که خندید و گفت:چیه خب؟حرف هات رو با مامان شنیدم. اخم کردم، چشمام رو ریز کردم و خیره بهش گفتم:مگه جنابعالی خواب نبودین؟ دوباره خندید وگفت:نوچ. _خب حالا چرا نمیذاری کار کنم؟ _چون هنوز بچه ای! _من کجام بچس؟۲۱سالمه. _به هرحال نظرم منفیه. _سام!یکم عقلانی فکر کن.اگه من کار کنم هم پول عمل تو زود تر جور میشه،هم زندگیمون دوباره سر وسامون میگیره. ویرایش شده 2 ساعت قبل توسط piano 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
piano 10 ارسال شده در 2 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 ساعت قبل (ویرایش شده) پارت ۳: نگاه متفکرانه ای به من انداخت و پرسید:از کجا بدونم محل کارت امنه؟ خوشحال از اینکه داره راضی میشه گفتم:نگران نباش.یه جایی پیدا میکنم که هیچ خطری منو تهدید نکنه. سکوت کرد که پر انرژی تر گفتم:خداروشکر.سکوت علامت رضاست! بعد هم پر انرژی بلند شدم،اما وسط راه خوشحالی جاش رو به غم داد. سامیار پرسید:چی شدی؟ _من از کجا کار پیدا کنم؟ لبخندی زد و با آرامش گفت:یه رفیق دارم،میدونه از کجا واست کار پیدا کنه. با خوشحالی سمتش رفتم و بغلش کردم:ای من قربوووون تو داداش خوشگل بشم. دستش رو روی سرم کشید و گفت:من قربون شما بشم فینگیل خانم. عادتش بود.بیشتر اوقات به من میگفت فینگیل خانم.با اینکه فقط دو سال ازم بزرگ تر بود! همون جا رو پای سالمش،سرم رو گذاشتم و با نوازش دست های سامی به خواب عمیقی فرو رفتم. ************ شاهد: با صدای گوشی که زنگ می خورد بیدار شدم.کلافه دستی که صورتم کشیدم و نیم خیز شدم.نگاهی به صفحه گوشی انداختم.با دیدن اسم آریا پوف کلافه ای میکشم و گوشب رو برمیدارم و با صدای دورگه ای که ناشی از خوابه جواب میدم:الو؟ _به به!آقا شاهد.چطوری داداش؟ _ساعت پنج صبح زنگ میزنی بگی چطوری؟ _خیله خب بابا.مثلا می خواستم انرژی بگیری. _آریا بنال _باشه.باشه.چرا عصبانی میشی؟ دستم رو عصبی لای موهای پریشونم میکشم ویرایش شده 2 ساعت قبل توسط piano 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
piano 10 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل پارت ۴: دستم رو عصبی لای ماهای پریشونم میکشم و گوشی رو خاموش میکنم.حوصله چرند گویی هاش رو این ساعت از صبح ندارم.گوشی رو رو زمین می اندازم و سعی میکنم بخوابم که خیلی زود موفق به این کار میشم. ************** ساعت هشت از خواب بلند شدم.مطمئنم اگه آریا زنگ نمیزد،تا دوازده می خوابیدم.روی تخت چهار زانو میشینم و کش و قوسی به بدنم میدم.از تخت پایین میرم و به سمت حموم میرم.بعد یک حموم پنج دقیقه ای حوله رو دور بدنم می پیچونم و جلوی آینه با حوله کوچیک تری موهام رو خشک میکنم.یه لحظه نگاهم از توی آینه به خودم میفته.آهی عمیق میکشم و به سمت کمد لباس هام میرم.پیراهن سفید با کت، شلوار و کراوات سیاه.جلوی آینه کراواتم رو تنظیم میکنم.ساعت طلایی رنگم رو دور مچ دست چپم میبندم.آخر سر هم کمی از ادکلن مورد علاقم رو به زیر گردنم میزنم و از اتاق بیرون میرم.از طبقه بالا نگاهی به پایین می اندازم.پنج ساله هیچ تمیز کاری یی نکردم.روی مبل ها و مجسمه ها با پارچه ای سفید پوشیده شده.بقیه جاها هم پر از خاکه.از پله ها پایین میرم و به سمت در ورودی میرم.در رو باز میکنم و نگاهم به درخت های خشک شده دور تا دور حیاط میفته.آهی میکشم و از پله ها پایین میرم.چشمم به جای خالی ماشینم میفته.اخم هام توی هم میره.یکم فکر میکنم تا یادم بیاد دیشب ماشینم رو چیکار کردم.بعد از کمی فکر کردن یادم میاد دیشب بعد دعوام با میعاد ماشین رو همونجا توی کوچه پارک کردم.با سرعت به سمت در حیاط میرم.در رو با شدت باز و بسته میکنم.چشمم به ماشینم که میفته نفسی از راحتی میکشم و،به سمتش پا تند میکنم.دور تا دور ماشین می چرخم تا مطمئن شم خشی روی بدنه سیاه رنگش نیافته.بعد از اینکه از سالم بودن ماشین عزیزم مطمئن میشم سوار ماشین میشم و به مقصد شرکت میرونم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری