shabnam 4 ارسال شده در 15 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل (ویرایش شده) نام رمان:جسی چشم سیاه نام نویسنده:شبنم ملاحسینی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:ترسناک،عاشقانه،کریپی پاستا خلاصه:داستان راجب دختری به نام جسی است که پدر و مادرش را در طی یک حادثه از دست می دهد،حادثه ای که هیچ کس در آن به او کمکی نمیکند. این اتفاق باعث تغییراتی هولناک در جسی میشود،تغییراتی که شاید شروع یک داستان تازه برای او باشد. مقدمه:همه ی آدما از اول بد نبودند،گاهی یک اتفاق کوچک باعث می شود تا آنها به آدم دیگری تبدیل شوند؛و گاهی این سرنوشت است که هر فرد را به کس دیگری تبدیل می کند. هر داستانی آغازی دارد،اما داستان او با خون نوشته شده بود. #پارت ۱ نام پارت:انتقام خونین سال ها پیش در جنگلی مه آلود و مرموز اتفاق عجیبی رخ داد. یک عمارت با شکوه که در آن یک زن و مرد پولدار و دختر کوچکشان زندگی می کردند،به طرز بسیار عجیبی آتش گرفت. زن و مرد در عمارت ماندند و به دخترشان که نامش جسی بود،درخواست کردند که از عمارت بیرون برود تا زنده بماند. جسی بیچاره بی نهایت گریه میکرد؛زیرا پدر و مادرش داشتند در آتش میسوختند؛چون نتوانستند نجات پیدا کنند. جسی از عمارت بیرون دوید و گریه کنان مدام فریاد میزد:کمکم کنید،لطفا. او این جمله را سه بار با تمام قدرت فریاد زد،اما هیچ کس صدای او را نشنید. با تمام قدرت جیغ میکشید،اما فریادش شنیده نشد. پدر و مادرش در آتش سوزی مردند و جسی برای همیشه تنها شد. هیچ پشت و پناهی نداشت. او هرگز آن روز رقت انگیز را فراموش نکرد؛چون در آن روز هیچ کس به او کمک نکرد.هیچ کس. وقتی جسد پدر و مادرش را از عمارت بیرون آوردند،غم تمام وجود دخترک را در بر گرفته بود. با خودش گفت:مطمئنا آدم های زیادی بودند که وقتی بلند کمک خواستم صدایم را شنیدند؛اما کمکم نکردند. این فکر وجود جسی را پر از خشم و انتقام و ناراحتی کرد و با خودش گفت شاید بهتر باشد درس عبرتی را به تمام کسانی که در جنگل زندگی میکنند بدهد... سال ها بعد از آن اتفاق دختر جوانی حدوداً ۲۰ ساله به نام آلیس خانه ای کوچک را در دل آن جنگل اجاره کرد. او یک روز را در آن خانه سپری کرد تا اینکه شب فرا رسید... آلیس ساعت ۲ شب در حال خوابیدن بود که ناگهان صدای بسیار بلند و دل خراشی را در دل جنگل شنید. صدا به نظر صدای یک دختر نوجوان می آمد. گوش های آلیس داشت از شدت صدا کر میشد. با خودش گفت شاید بهتر باشد به کمک آن دختر بینوا برود. صدا بلند میگفت:کمکم کنید،لطفا! و آن صدا سه بار بلند تکرار شد. آلیس در خانه را باز کرد و چند متر آن طرف تر خانه دختر عجیبی را مشاهده کرد. وقتی به آن دختر نزدیک تر شد به دقت او را نگاه کرد. دختر به ظاهر ۱۵ ساله می آمد. چهرهای عجیب و مرموز داشت؛ چشمانش بزرگ و کاملاً سیاه بودند... موهای بلند قرمز حالت دار داشت که در بالای سرش یک روبان مشکی بزرگ قرار داشت. یک لباس مشکی بلند و پف دار قدیمی با جوراب شروالی مشکی و کفش قرمز نیز به پا داشت. یک تیغ بلند و تیز هم که مشخص بود خیلی سیقل داده شده و برق میزند، در دستان دختر بود. آن دختر جسی بود! اما در اصل هدف او کمک خواستن نبود،بلکه برای هدفی شوم تر آمده بود. آلیس گفت:کمک میخوای، دخترخانم؟ جسی نگاه سرد و بی رحمی به او کرد. گفت:من ۱۷ سالمه. بعد با سرعت به سوی آلیس دوید و با چند ضربه به بدن او به وسیله تیغش،او را به قتل رساند. بعد با تیغش جمله《کمکم کنید》 را روی پیشانی آلیس حکاکی کرد. از آن شب به بعد در نقاطی از جنگل مه آلود صدای بلند و جیغ مانند جسی شنیده میشد و طعمه هایش فریب او را میخورند و در پیشانی تمام آنها آن جمله حک میشد؛یاد آور دختری که هرگز فریادش شنیده نشد و تنها ماند. جسی از آن به بعد نصفه شب ها به جنگل می رود و همراه اسلندرمن و یاران او می شود. ویرایش شده 1 ساعت قبل توسط روشـنـا 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 2,129 ارسال شده در 2 ساعت قبل مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 2 ساعت قبل 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در تالار زیر، درخواست انتشار اثرتان را ثبت کنید: درخواست انتشار با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
shabnam 4 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل #پارت ۲ نام پارت:وقتی دو افسانه به هم رسیدند... نیمه های شب بود. این بار جسی گیج و منگ در جنگل قدم میزد. نمیدانست باید چکار کند و به کجا برود. از تنهایی خسته شده بود؛از شکار آدم های ساکن در جنگل خسته شده بود. آرزو میکرد که فقط یکبار یک فرد جدید را ملاقات کند،فردی که بتواند کاری کند که جسی هرگز احساس تنهایی نکند. به گوشهای از جنگل رفت و دقایقی به ماه خیره شد. چقدر این ماه زیبا بود! او را به یاد مادرش می انداخت. اشک در چشمانش حلقه زد... _کاش فقط یبار دیگه میتونستم ببینمشون... اما افسوس که نمیتوانست. همینطور که در خیره شدن به ماه و بودن در افکارش غرق شده بود، ناگهان صدایی را در میان بوته ها و پشت درختان شنید. با خودش فکر کرد لابد این هم یک انسان دیگر است؛شاید هم یک حیوان. اما اینطور نبود. به بوته ها نزدیک و نزدیک تر شد. ناگهان سایه ی بسیار بلندی که نزدیک ۳ متر بود را مشاهده کرد. قلبش شروع به تپیدن کرد. تپ تپ تپ با دستانش جلوی قلبش را گرفت. سایه نزدیک و نزدیک تر شد،به نظر خسته می آمد. و این فرد کسی نبود جز اسلندرمن. جسی سرش را کاملا بالا آورد تا بتواند صورت او را ببیند، اما اسلندرمن صورت نداشت! برخلاف تمام انسان هایی که اسلندرمن را دیده بودند و با وحشت فرار می کردند، جسی اول اسلندرمن را با تعجب نگاه کرد و بعد لبخند ریزی به او زد. _ تو کی هستی؟؟تا حالا موجودی مثل تو رو ندیدم. اسلندرمن برای اولین بار احساس عجیبی به او دست داد؛احساس کرد تنها نیست و با یک نفر هم صحبت شده است. به جسی کمی نزدیک تر شد. جسی فهمید چون اسلندرمن دهان ندارد،پس حرف هم نمیتواند بزند. اسلندرمن با دستان بزرگ و باریکش یک چوب را از زمین برداشت، سپس روی خاک ها اسم 《اسلندرمن》را نوشت. جسی لبخندی زد و گفت:موجود عجیبی هستی،ولی جالبی. از دیدارت خوشبختم اسلندرمن. اسم من جسی هست،جسی چشم سیاه. من اول با صدای جیغ بلندی قربانیانمو شکار میکنم،بعد با تیغ بزرگی که همراهمه اون هارو به قتل میرسونم و جمله ی 《کمکم کنید》رو روی پیشانیشون حکاکی میکنم. اسلندرمن برای لحظاتی طولانی به جسی زل زد؛و بیشتر به جای دقت به حرف های جسی ، به چهره و چشمان درشت سیاه او نگاه میکرد. _ خب،تو قربانیاتو چجوری شکار میکنی؟ اسلندرمن شکل نوع شکار کردنش را با چوب روی زمین کشید،سپس این جمله را روی زمین نوشت:آیا میخواهی همراه من و یارانم بشوی و با آنها هم آشنا بشوی؟آنها هم درست مثل خودت هستند. بزرگ ترین زیردست من جف قاتل است. جسی با هیجان زدگی گفت: _البته،چرا که نه!من آماده ام. سپس آنها رو به روی هم ایستادند و به هم زل زدند. زیرا هر دو میدانستند که چه میخواهند، و این آغاز تمام ماجرا بود. 13 ساعت قبل، shabnam گفته است: نام رمان:جسی چشم سیاه نام نویسنده:شبنم ملاحسینی ژانر:ترسناک،عاشقانه،کریپی پاستا خلاصه:داستان راجب دختری به نام جسی است که پدر و مادرش را در طی یک حادثه از دست می دهد،حادثه ای که هیچ کس در آن به او کمکی نمیکند. این اتفاق باعث تغییراتی هولناک در جسی میشود،تغییراتی که شاید شروع یک داستان تازه برای او باشد. مقدمه:همه ی آدما از اول بد نبودند،گاهی یک اتفاق کوچک باعث می شود تا آنها به آدم دیگری تبدیل شوند؛و گاهی این سرنوشت است که هر فرد را به کس دیگری تبدیل می کند. هر داستانی آغازی دارد،اما داستان او با خون نوشته شده بود. سال ها پیش در جنگلی مه آلود و مرموز اتفاق عجیبی رخ داد. یک عمارت با شکوه که در آن یک زن و مرد پولدار و دختر کوچکشان زندگی می کردند،به طرز بسیار عجیبی آتش گرفت. زن و مرد در عمارت ماندند و به دخترشان که نامش جسی بود،درخواست کردند که از عمارت بیرون برود تا زنده بماند. جسی بیچاره بی نهایت گریه میکرد؛زیرا پدر و مادرش داشتند در آتش میسوختند؛چون نتوانستند نجات پیدا کنند. جسی از عمارت بیرون دوید و گریه کنان مدام فریاد میزد:کمکم کنید،لطفا. او این جمله را سه بار با تمام قدرت فریاد زد،اما هیچ کس صدای او را نشنید. با تمام قدرت جیغ میکشید،اما فریادش شنیده نشد. پدر و مادرش در آتش سوزی مردند و جسی برای همیشه تنها شد. هیچ پشت و پناهی نداشت. او هرگز آن روز رقت انگیز را فراموش نکرد؛چون در آن روز هیچ کس به او کمک نکرد.هیچ کس. وقتی جسد پدر و مادرش را از عمارت بیرون آوردند،غم تمام وجود دخترک را در بر گرفته بود. با خودش گفت:مطمئنا آدم های زیادی بودند که وقتی بلند کمک خواستم صدایم را شنیدند؛اما کمکم نکردند. این فکر وجود جسی را پر از خشم و انتقام و ناراحتی کرد و با خودش گفت شاید بهتر باشد درس عبرتی را به تمام کسانی که در جنگل زندگی میکنند بدهد... سال ها بعد از آن اتفاق دختر جوانی حدوداً ۲۰ ساله به نام آلیس خانه ای کوچک را در دل آن جنگل اجاره کرد. او یک روز را در آن خانه سپری کرد تا اینکه شب فرا رسید... آلیس ساعت ۲ شب در حال خوابیدن بود که ناگهان صدای بسیار بلند و دل خراشی را در دل جنگل شنید. صدا به نظر صدای یک دختر نوجوان می آمد. گوش های آلیس داشت از شدت صدا کر میشد. با خودش گفت شاید بهتر باشد به کمک آن دختر بینوا برود. صدا بلند میگفت:کمکم کنید،لطفا! و آن صدا سه بار بلند تکرار شد. آلیس در خانه را باز کرد و چند متر آن طرف تر خانه دختر عجیبی را مشاهده کرد. وقتی به آن دختر نزدیک تر شد به دقت او را نگاه کرد. دختر به ظاهر ۱۵ ساله می آمد. چهرهای عجیب و مرموز داشت؛ چشمانش بزرگ و کاملاً سیاه بودند... موهای بلند قرمز حالت دار داشت که در بالای سرش یک روبان مشکی بزرگ قرار داشت. یک لباس مشکی بلند و پف دار قدیمی با جوراب شروالی مشکی و کفش قرمز نیز به پا داشت. یک تیغ بلند و تیز هم که مشخص بود خیلی سیقل داده شده و برق میزند، در دستان دختر بود. آن دختر جسی بود! اما در اصل هدف او کمک خواستن نبود،بلکه برای هدفی شوم تر آمده بود. آلیس گفت:کمک میخوای، دخترخانم؟ جسی نگاه سرد و بی رحمی به او کرد. گفت:من ۱۷ سالمه. بعد با سرعت به سوی آلیس دوید و با چند ضربه به بدن او به وسیله تیغش،او را به قتل رساند. بعد با تیغش جمله《کمکم کنید》 را روی پیشانی آلیس حکاکی کرد. از آن شب به بعد در نقاطی از جنگل مه آلود صدای بلند و جیغ مانند جسی شنیده میشد و طعمه هایش فریب او را میخورند و در پیشانی تمام آنها آن جمله حک میشد؛یاد آور دختری که هرگز فریادش شنیده نشد و تنها ماند. جسی از آن به بعد نصفه شب ها به جنگل می رود و همراه اسلندرمن و یاران او می شود. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری