رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: طلسم فراموش‌شده

نام نویسنده: زهرا | کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: فانتزی | جادویی | رازآلود

خلاصه:

یک کلید طلایی، آرین را وارد مسیری می‌کند که زندگی‌اش را برای همیشه تغییر خواهد داد. او برای نجات مادربزرگ بیمارش قدم به دنیایی ناشناخته می‌گذارد؛ جایی که جادو، راز و خطر در انتظار اوست. در این میان، آیلین، دختر شاه پریان، رازی درباره یک طلسم فراموش‌شده می‌داند؛ طلسمی که سرنوشت دو دنیا را به هم گره زده است.

مقدمه:

گاهی یک اتفاق ساده، آغاز ماجرایی است که هیچ‌کس نمی‌تواند از آن فرار کند...

آرین هنوز نمی‌دانست پیدا کردن یک کلید طلایی در کنار رودخانه، اولین قدم در راهی است که او را به دنیایی ناشناخته خواهد کشاند؛ دنیایی که در آن هیچ رازی برای همیشه پنهان نمی‌ماند.

 آرین، پسری شانزده‌ساله که در کلبه‌ای قدیمی و فقیرانه همراه مادربزرگ بیمارش زندگی می‌کند، هیچ‌وقت تصور نمی‌کرد زندگی آرام و سختش قرار است با رازی فراتر از دنیای انسان‌ها گره بخورد.

پس از پیدا کردن یک کلید طلایی مرموز در کنار رودخانه، اتفاقات عجیبی شروع می‌شوند؛ اتفاقاتی که آرین را قدم‌به‌قدم به دنیایی ناشناخته و سرشار از جادو، راز و خطر می‌کشاند.

در آن سوی این دنیا، دختری به نام آیلین منتظر اوست؛ دختر شاه پریان با موهای نقره‌ای و چشمان آبی که رازهایی درباره گذشته و یک طلسم فراموش‌شده می‌داند.

اما چرا این کلید به دست آرین رسیده؟ طلسم چه چیزی را پنهان کرده؟ و آرین چرا برای شکستن آن انتخاب شده است؟

گاهی یک انتخاب کوچک، می‌تواند سرنوشت دو دنیا را تغییر دهد...

پارت یک:

سپیده هنوز کاملاً از پشت کوه‌ها بالا نیامده بود. آسمان، رنگی میان آبی تیره و خاکستری داشت و نخستین پرتوهای کم‌جان خورشید، آرام‌آرام لبه‌ی کوه‌های دوردست را روشن می‌کردند.

روستا در سکوت صبحگاهی فرو رفته بود.

چند دودکش از پشت‌بام خانه‌های گِلی بالا می‌رفتند و رشته‌های باریک دود در هوای خنک صبح گم می‌شدند. صدای خروس‌ها از حیاط خانه‌ها به گوش می‌رسید و گاهی زنگوله‌ی گوسفندی که در دوردست حرکت می‌کرد، سکوت را می‌شکست.

در انتهای روستا، جایی دورتر از خانه‌های دیگر، کلبه‌ای کوچک و قدیمی قرار داشت.

کلبه از چوب و گل ساخته شده بود. سال‌های زیادی از عمرش می‌گذشت. دیوارهایش در چند قسمت ترک برداشته بودند و سقف چوبی‌اش آن‌قدر فرسوده بود که هنگام باران، گاهی قطره‌های آب از میان شکاف‌های آن به داخل خانه می‌چکید.

پنجره‌ی کوچک خانه قاب چوبی داشت و پرده‌ای ساده و رنگ‌ورورفته جلوی آن آویزان بود. کنار پنجره، گلدانی سفالی قرار داشت که چند شاخه‌ی خشک‌شده‌ی اسطوخودوس در آن دیده می‌شد.

هر وقت نسیم صبحگاهی از پنجره عبور می‌کرد، عطر آرام و آشنای اسطوخودوس در فضای کلبه می‌پیچید.

درون کلبه، وسایل زیادی وجود نداشت.

یک اجاق سنگی در گوشه‌ی اتاق، یک میز کوچک چوبی، دو صندلی قدیمی، چند ظرف سفالی و دو تخت ساده، تمام زندگی آن‌ها را تشکیل می‌داد.

روی یکی از تخت‌ها، پسری شانزده‌ساله خوابیده بود.

نامش آرین بود.

موهای مشکی و پرپشتش کمی بلند شده و چند تار مو روی پیشانی‌اش افتاده بود. صورتش گندمگون و کمی لاغر بود و گونه‌هایش به دلیل سال‌ها زندگی سخت، برجستگی بیشتری پیدا کرده بودند. ابروهای پررنگ و نسبتاً صافش بالای چشم‌های قهوه‌ای تیره‌اش قرار داشتند؛ چشم‌هایی که برای پسری هم‌سن او، بیش از اندازه جدی و خسته به نظر می‌رسیدند.

آرین قدی نسبتاً بلند داشت و شانه‌هایش برای سنش کمی پهن بود، اما فقر و کمبود غذا اجازه نداده بود بدنش آن‌طور که باید رشد کند.

دست‌هایش زبر و پینه‌بسته بودند و چند جای انگشتانش زخم‌های کوچکی دیده می‌شد؛ یادگار کارهایی که از کودکی برای کمک به مادربزرگش انجام داده بود.

لباس قهوه‌ای‌رنگ و ساده‌ای به تن داشت که در چند قسمت وصله خورده بود. شلوارش نیز قدیمی و کمی کوتاه شده بود و کنار تخت، یک جفت کفش چرمی فرسوده قرار داشت که بارها تعمیر شده بودند.

آرین آرام خوابیده بود.

تا اینکه صدای سرفه‌ای خشک و سنگین، سکوت کلبه را شکست.

چشم‌هایش بلافاصله باز شد.

چند لحظه به سقف خیره ماند.

سرفه دوباره تکرار شد.

این بار بدون لحظه‌ای درنگ از جا بلند شد.

نگاهش به تخت روبه‌رو افتاد.

مادربزرگش، ماه‌نسا، روی آن تخت خوابیده بود.

ماه‌نسا زنی حدود هفتاد ساله بود؛ زنی که سال‌های زیادی از عمرش را در سختی و رنج گذرانده بود.

موهایش کاملاً سفید شده بود و تارهای نقره‌ای آن تا روی شانه‌هایش می‌رسید. بخشی از موهایش را شب‌ها با نوار پارچه‌ای ساده می‌بست، اما چند رشته‌ی نازک همیشه آزاد می‌شد و کنار صورتش قرار می‌گرفت.

صورتش لاغر و استخوانی بود و چین‌وچروک‌های عمیقی پیشانی، اطراف چشم‌ها و کنار لب‌هایش را پوشانده بودند. هرکدام از آن چین‌ها انگار بخشی از زندگی طولانی و دشوارش را روایت می‌کردند.

پوست صورتش رنگی پریده و کمی کدر داشت و زیر چشم‌هایش گودی ملایمی دیده می‌شد. با این حال، چشم‌هایش هنوز زیبا و مهربان بودند؛ چشم‌هایی به رنگ خاکستری روشن که وقتی به آرین نگاه می‌کردند، گرمای عجیبی در آن‌ها پیدا می‌شد.

لب‌هایش باریک و کم‌رنگ بود و در گوشه‌ی دهانش خطوط ظریفی دیده می‌شد. بینی‌اش کمی استخوانی و گونه‌هایش فرو رفته بودند.

بدنش بسیار لاغر شده بود.

دست‌هایش باریک و نحیف بودند و رگ‌های آبی‌رنگ زیر پوست نازک آن‌ها به‌وضوح دیده می‌شد. انگشتانش از کارهای سالیان طولانی، کمی خمیده و زبر شده بودند.

اما با وجود تمام این نشانه‌های پیری، هنوز وقاری خاص در چهره‌اش دیده می‌شد.

او از آن زنانی بود که زندگی سخت، زیبایی‌شان را از بین نبرده بود؛ فقط آن را پشت لایه‌ای از خستگی و سال‌های دشوار پنهان کرده بود.

آرین خودش را به کنار تخت رساند.

ـ «مادرجون...»

پیرزن چشم‌هایش را باز کرد.

چهره‌ی خسته‌اش با دیدن آرین کمی آرام شد.

ـ «بیدار شدی، پسرم؟»

آرین نشست و دست سرد او را میان دستان خودش گرفت.

ـ «صدای سرفه‌هات بیدارم کرد. حالت خوبه؟»

ماه‌نسا لبخند زد.

ـ «چیزی نیست.»

پایان پارت اول.

ویرایش شده توسط سان آز
اشتباه تایپی
  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

 

m762460_____.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در تالار زیر، درخواست انتشار اثرتان را ثبت کنید:
درخواست انتشار

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم: 

آرین می‌دانست که مادربزرگش فقط برای آرام کردن او این حرف را می‌زند.
دستش سرد بود.
آرین کوزه‌ی سفالی کنار تخت را برداشت، کمی آب در کاسه‌ای ریخت و آن را به مادربزرگش داد.
پیرزن چند جرعه‌ی کوچک نوشید.
بعد سرش را روی بالش گذاشت.
آرین با نگرانی گفت:
ـ «امروز باید استراحت کنی. هیچ کاری هم انجام نمی‌دی.»
ماه‌نسا لبخند زد.
ـ «هر روز همینو می‌گی.»
ـ «چون تو هیچ‌وقت گوش نمی‌دی.»
پیرزن آرام خندید.
چند لحظه بعد دوباره سرفه کرد.
آرین سرش را پایین انداخت.
هر بار که مادربزرگش را این‌طور می‌دید، قلبش فشرده می‌شد.
می‌دانست مادربزرگش به دارو نیاز دارد، اما آن‌ها به‌سختی پول کافی برای خرید غذا داشتند.
آرین به سمت اجاق رفت.
خاکسترهای شب قبل را کنار زد و چند تکه هیزم کوچک داخل اجاق گذاشت.
بعد از چند بار تلاش، شعله‌ی ضعیفی بالاخره روشن شد.
نور نارنجی آتش روی دیوارهای قدیمی کلبه افتاد.
آرین درِ کمد چوبی کوچکی را باز کرد.
تقریباً چیزی داخلش نبود.
یک تکه نان خشک، کمی آرد و مقداری نمک.
همین.
پسر چند لحظه به غذاها خیره شد.
بعد نان را برداشت و با چاقوی قدیمی آن را به دو قسمت تقسیم کرد.
تکه‌ی بزرگ‌تر را کنار گذاشت.
مادربزرگ از روی تخت او را نگاه می‌کرد.
ـ «باز هم تکه‌ی بزرگ‌تر رو برای من گذاشتی.»
آرین بدون اینکه برگردد، گفت:
ـ «تو باید بیشتر غذا بخوری.»
ـ «دیشب خوب غذا خوردم.»
پیرزن نگاه معنی‌داری به او انداخت.
ـ «آرین...»
آرین برگشت.
ـ «جانم؟»
ـ «تو دروغگوی خیلی بدی هستی.»
آرین لبخند زد.
ـ «پس چیزی نگو که مجبورم کنه دروغ بگم.»
ماه‌نسا سرش را تکان داد و لبخند زد.
او نوه‌اش را بهتر از هر کس دیگری می‌شناخت.
می‌دانست حتی وقتی آرین گرسنه است، هیچ‌وقت اجازه نمی‌دهد بیشتر از او غذا بخورد.
بعد از صبحانه‌ی ساده‌شان، آرین شروع به مرتب کردن کلبه کرد.
زمین را جارو کرد، ظرف‌ها را شست و مقداری هیزم کنار اجاق گذاشت.
بعد به سمت تخت مادربزرگ رفت.
ـ «می‌رم آب بیارم.»
ماه‌نسا آرام گفت:
ـ «خیلی دور نرو.»
ـ «نمی‌رم.»
آرین کوزه را برداشت.
قبل از اینکه از خانه بیرون برود، لحظه‌ای کنار در ایستاد.
نگاهش به مادربزرگش افتاد.
پیرزن روی تخت دراز کشیده بود و نور صبح روی صورتش افتاده بود.
آن نور باعث شد آرین بیش از همیشه متوجه سن و سال او شود.
زمان موهایش را سفید کرده بود.
دست‌هایش را لرزان کرده بود.
و چشم‌هایش را خسته کرده بود.
آرین در را باز کرد.
ـ «زود برمی‌گردم.»
ماه‌نسا لبخند زد.
ـ «مواظب خودت باش، پسرم.»
آرین قدم به خیابان خاکی روستا گذاشت.
روستا کم‌کم داشت از خواب بیدار می‌شد.

پایان پارت دوم.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم
روستا آرام‌آرام از خواب شبانه بیرون می‌آمد.
سپیده هنوز کاملاً بر فراز خانه‌های کاهگلی ننشسته بود که بوی نان تازه، گرم و دلنشین، از نانوایی کوچک روستا در کوچه‌های باریک پیچید. درهای چوبی یکی پس از دیگری باز می‌شدند و صدای گفت‌وگوی اهالی با آواز دوردست خروس‌ها درهم می‌آمیخت. کمی آن‌سوتر، چند کودک با پاهای برهنه در کوچه می‌دویدند و خنده‌هایشان سکوت صبح را می‌شکست.
آرین این صحنه‌ها را بهتر از هر چیز دیگری می‌شناخت.
این روستا خانه‌ی او بود؛ همان جایی که سال‌های کودکی‌اش در میان دیوارهای قدیمی و کوچه‌های خاکی آن گذشته بود.
با این حال، خانه بودن همیشه به معنای آسوده بودن نبود.
زندگی در این روستا برای آرین هیچ‌گاه آسان نگذشته بود.
تقریباً همه او را می‌شناختند؛ پسری لاغر و کم‌حرف که همراه مادربزرگ پیرش در کلبه‌ای قدیمی زندگی می‌کرد.
برخی هنگام دیدنش آهی از سر دلسوزی می‌کشیدند.
برخی گاهی بی‌آنکه چیزی بگویند، تکه‌ای نان یا میوه‌ای به او می‌دادند.
و بعضی دیگر فقط نگاهش می‌کردند؛ نگاهی کوتاه و سنگین، پیش از آنکه دوباره به زندگی خودشان برگردند.
اما آرین یاد گرفته بود روی پاهای خودش بایستد.
نمی‌خواست دستش پیش کسی دراز باشد.
نمی‌خواست زندگی‌اش را مدیون ترحم دیگران کند.
فقر برایش چیزی بیشتر از نداشتن پول بود؛ امتحانی بود که هر روز مجبور بود از آن سربلند بیرون بیاید.
برای همین، از صبح تا شب کار می‌کرد و با وجود خستگی، آینده‌ای را در ذهنش می‌ساخت که هنوز نمی‌دانست چگونه قرار است به آن برسد.
وقتی به میدان کوچک روستا رسید، صدای آشنای برخورد چکش با فلز در هوا پیچید.
تق!
تق!
تق!
کارگاه آهنگری در گوشه‌ی میدان قرار داشت.
استاد بهرام، آهنگر روستا، پشت سندان ایستاده بود. مردی حدود پنجاه ساله با شانه‌هایی پهن، بازوانی نیرومند و صورتی آفتاب‌سوخته. ریش کوتاه و جوگندمی‌اش با موهایی که کم‌کم رنگ سفیدی گرفته بودند، از سال‌هایی حکایت می‌کرد که زیر آفتاب و کنار آتش سپری کرده بود.
همین که آرین را دید، چکش را پایین آورد.
ـ «صبح بخیر، آرین.»
آرین سرش را به نشانه‌ی احترام خم کرد.
ـ «صبح بخیر، استاد.»
نگاه بهرام روی کوزه‌ی خالی در دست آرین افتاد.
ـ «می‌ری آب بیاری؟»
ـ «آره.»
بهرام دست در جیب پیش‌بند چرمی‌اش کرد و سیب کوچکی بیرون آورد.
سیب را به سمت آرین گرفت.
ـ «بگیر.»
آرین بی‌درنگ سرش را تکان داد.
ـ «نه، ممنون.»
بهرام ابروهایش را بالا برد.
ـ «گفتم بگیر.»
آرین لحظه‌ای مردد ماند.
ـ «استاد، خودتون بخورید.»
بهرام اخمی ساختگی کرد.
ـ «وقتی می‌خوام چیزی بهت بدم، دیگه اجازه نمی‌گیرم.»
این بار آرین نتوانست مخالفت کند.
سیب را گرفت و آرام گفت:
ـ «ممنون.»
بهرام نگاه مهربانی به او انداخت.
ـ «برای مادربزرگت ببر.»
آرین به سیب نگاه کرد.
انگشتانش را کمی محکم‌تر دور آن حلقه کرد و گفت:
ـ «حتماً.»
از میدان دور شد و مسیر چشمه را در پیش گرفت.
چشمه کمی دورتر از مرکز روستا بود؛ جایی میان درختان و علف‌های خودرو که صدای آبش از دور به گوش می‌رسید.
آب زلال از میان شکاف سنگ‌ها بیرون می‌آمد و در جوی باریکی راه خود را میان علف‌های کنار مسیر پیدا می‌کرد.
آرین کنار چشمه زانو زد.
کوزه را آرام در آب فرو برد و صبر کرد تا پر شود.
سپس دست‌هایش را در آب فرو کرد.
خنکای آب روی انگشتان زبر و خسته‌اش نشست.
چند لحظه همان‌جا ماند.
صدای آب، آرام و یکنواخت، در گوشش می‌پیچید.
سرش را بالا آورد.
آسمان صبحگاهی بالای سرش گسترده بود؛ آبی، آرام و بی‌خبر از تمام چیزهایی که قرار بود اتفاق بیفتد.
آرین نمی‌دانست چرا ناگهان احساس عجیبی در دلش افتاده است.
انگار چیزی در دوردست، پشت همین روزهای تکراری و همین زندگی ساده، منتظر او بود.
چیزی که هنوز نامی نداشت.
چیزی که سال‌ها در سکوت پنهان مانده بود.
او هنوز نمی‌دانست این صبح، آخرین صبحی نیست که مثل همیشه از خواب بیدار می‌شود.
و نمی‌دانست راز بزرگی که سال‌ها از چشم همه پنهان مانده بود، خیلی زود راه خود را به زندگی او باز خواهد کرد.

ویرایش شده توسط روشـنـا
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم:

چند لحظه‌ی دیگر کنار چشمه ماند.

حس عجیبی که در دلش افتاده بود، هنوز از بین نرفته بود؛ حسی مبهم، شبیه وقتی که آدم می‌داند اتفاقی در راه است، اما نمی‌داند چه اتفاقی.

نگاهی دوباره به آب انداخت. سطح چشمه آرام بود و تنها موج‌های کوچکی که با وزش باد روی آن می‌افتاد، سکوت صبح را می‌شکست.

آرین نمی‌دانست چرا برای چند لحظه احساس کرده بود این چشمه با همیشه فرق دارد. شاید فقط خستگی بود. شاید هم ذهنش، در میان تمام سختی‌های زندگی، دنبال چیزی می‌گشت که خودش هم نمی‌دانست چیست.

کوزه را برداشت و از جا بلند شد و راه برگشت را در پیش گرفت.

خورشید حالا کمی بالاتر آمده بود و نور طلایی‌اش از میان شاخه‌های درختان عبور می‌کرد و تکه‌تکه روی زمین می‌افتاد. صدای زندگی دوباره در روستا پیچیده بود؛ صدای رفت‌وآمد مردم، زنگوله‌ی گوسفندها و کودکانی که در کوچه‌ها بازی می‌کردند.

اما ذهن آرین هنوز کنار همان چشمه مانده بود.

وقتی به کلبه رسید، در چوبی را آرام باز کرد. مادربزرگش کنار پنجره‌ی کوچک نشسته بود. سرفه‌ی خشکی کرد و دستمالی را مقابل دهانش گرفت.

آرین کوزه را روی زمین گذاشت.

ـ «مادربزرگ، آب آوردم.»

پیرزن سرش را بلند کرد و نگاهش کرد.

ـ «خسته نباشی، پسرم.»

آرین چیزی نگفت. چشمش به صورت خسته‌ی مادربزرگ افتاد. دلش می‌خواست کاری برایش انجام دهد؛ کاری بیشتر از آوردن آب و پیدا کردن چند تکه نان.

دست در جیبش برد و سیبی را که استاد بهرام به او داده بود، بیرون آورد.

مادربزرگ با دیدن سیب، نگاهش تغییر کرد.

ـ «این رو از کجا آوردی؟»

ـ «استاد بهرام داد.»

ـ «برای خودت نگهش نداشتی؟»

آرین سرش را تکان داد.

ـ «گفت برای تو ببرم.»

مادربزرگ چند لحظه به سیب نگاه کرد و بعد آن را گرفت.

ـ «خدا خیرش بده.»

آرین کنار او نشست.

در آن خانه‌ی کوچک، چیز زیادی برای داشتن وجود نداشت؛ نه سفره‌ای رنگارنگ، نه غذای فراوان و نه وسایل گران‌قیمت. اما همان سیب ساده برای آرین ارزش زیادی داشت، چون می‌دانست کسی به یاد مادربزرگش بوده است.

کمی بعد، آرین دوباره از خانه بیرون رفت. صبح کم‌کم جای خود را به ظهر می‌داد.

او نمی‌توانست تمام روز را در خانه بماند. برای زندگی‌شان باید کار می‌کرد؛ حتی اگر دست‌هایش از خستگی توان نداشتند.

در دلش آرزوهایی داشت که به هیچ‌کس نمی‌گفت. او فقط می‌خواست مادربزرگش سالم باشد. می‌خواست خانه‌ای داشته باشند که سقفش چکه نکند. می‌خواست روزی آن‌قدر پول داشته باشد که دیگر مجبور نباشد قیمت هر تکه نان را حساب کند. و شاید، فقط شاید، می‌خواست روزی بفهمد چرا زندگی از همان کودکی این‌قدر با او سخت گرفته است.

ظهر که شد، آرین برای کار به مزرعه‌ی عمو رحیم رفت.

رحیم مردی حدود شصت ساله بود با صورتی آفتاب‌سوخته، موهای سفید و ریشی کوتاه. دستانش بزرگ و پینه‌بسته بودند و سال‌ها کار در زمین، شانه‌هایش را کمی خم کرده بود.

وقتی آرین رسید، پیرمرد نگاهی به او انداخت و گفت:

ـ «به‌موقع اومدی.»

آرین جواب داد:

ـ «گفته بودم میام.»

رحیم سرش را به نشانه‌ی رضایت تکان داد.

ـ «می‌دونستم روی قولت می‌ایستی.»

آرین بیل را برداشت و مشغول کار شد.

ساعت‌ها گذشت. خورشید بالاتر رفت و گرمای آن روی زمین خشک مزرعه نشست. عرق از پیشانی آرین پایین می‌آمد و دست‌هایش از کار درد گرفته بودند، اما همچنان ادامه می‌داد.

رحیم چند بار از او خواست کمی استراحت کند، اما آرین هر بار فقط می‌گفت:

ـ «هنوز می‌تونم.»

در وقت ناهار، رحیم سفره‌ی کوچکی پهن کرد و خوراک سیب‌زمینی و تخم‌مرغ با نان تازه آورد.

آرین مشغول خوردن شد، اما فکرش دوباره سمت خانه رفت. مادربزرگش احتمالاً هنوز همان‌جا نشسته بود.

بخشی از غذا را جدا کرد و کنار گذاشت. رحیم این کار را دید. چند لحظه نگاهش کرد، اما چیزی نگفت.

بعد از پایان کار، چند سکه و بقچه‌ی کوچکی از غذا را به آرین داد.

ـ «اینم برای خونه.»

آرین با تعجب به دست‌های پیرمرد نگاه کرد.

ـ «عمو، همین پول کافیه.»

رحیم بقچه را جلوتر آورد.

ـ «این غذا رو هم ببر.»

آرین سرش را پایین انداخت.

ـ «زیاده.»

رحیم دستش را روی شانه‌ی او گذاشت.

ـ «نه. فقط بذار امشب مادربزرگت یه غذای خوب بخوره.»

آرین چند لحظه ساکت ماند. بعد بقچه را گرفت و آرام گفت:

ـ «ممنون، عمو رحیم.»

در راه بازگشت، سکه‌ها در جیبش صدای خفیفی می‌دادند و بقچه‌ی غذا را محکم در دست گرفته بود.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...