رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر اجرایی

spacer.png

به نام خدا

نام داستان: بازی‌مافیا؛ شب آخر

نویسنده: زینب چرم‌گر 

ژانر: جنایی، معمایی، مافیایی

خلاصه:

یک جزیره. یک ویلا. دوازده مهمون که همه‌شون چیزی برای پنهان‌کردن دارن. همه برای یک بازیِ مافیا که قراره فقط برای تفریح باشه جمع شدن. تا وقتی که می‌فهمن، صندلی‌های خالی سر میز، دیگه قرار نیست تو بازی باشن.

مقدمه:

می‌گن وقتی انسان‌ها نقاب می‌زنن، تازه چهره‌ی واقعی‌شون رو نشون میدن. بازی مافیا قانون ساده‌ای داره: بکش تا کشته نشی، دروغ بگو تا باور بشی.

اما مرز بین بازی و واقعیت کجاست وقتی دوازده گرگ پشت یک میز با هم دست می‌دن؟

من فقط قرار بود تماشاگرِ غرور و ثروتِ آدم‌هایی باشم که فکر می‌کردن همه‌چیز رو می‌شه خرید… اما اون شب توی اون جزیره و ویلا، وقتی درها پشت سرمون قفل شد، فهمیدم بعضی بازی‌ها برنده ندارن؛ فقط آخرین کسی که زنده می‌مونه، تاوان همه‌ی بازی رو پس میده.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 3
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

پارت اول

بوی تند و تیز الکل و ساولن، ریه‌هام رو مثل اسید می‌سوزوند. صدای مانیتور کنار تخت با یه ریتم کش‌دار و یکنواخت، بیپ‌بیپ می‌کرد؛ صدایی که انگار داشت ضربان ضعیف قلبی رو می‌شمرد که دیگه هیچ حسی توش نمونده بود. روی اون تخت فلزی و سرد، زیر اون ملافه‌های سفید بیمارستان، من فقط یه جسمِ نجات‌یافته بودم. می‌گفتن معجزه شده، می‌گفتن خدا بهم عمر دوباره داده. اما توی اون جهنمی که من از سر گذرونده بودم، نجات پیدا کردن، بزرگ‌ترین مجازات بود. توی عرض چند ساعت، تمام دنیای معصومانه‌ام تکه‌تکه شده بود و من، با چشم‌های خودم، قعر کثافت و لجن رو دیده بودم.

در اتاق با یه صدای قیژِ آرومی باز شد. پرستار با چشم‌های خسته و موهای طلایی که از گوشه مقنعه‌اش زده بود بیرون، اومد تو. نگاهم کرد؛ یه نگاهی که پر از دلسوزی سنگین و آزاردهنده بود. 

قدمی جلو گذاشت و با صدایی که انگار می‌ترسید من بشکنم، گفت:

— حالت چطوره عزیزم؟ بهتری؟

لب‌هام خشک و چسبیده به هم بود، مثل گچ، سفید شده بود. انگار حتی توان تکون دادن انگشت‌هام رو هم نداشتم. فقط مردمک‌های چشمم تکون می‌خورد. نمی‌تونستم صدایی از خودم دربیارم. تارهای صوتی‌ام توی یه سکوتِ فلج‌کننده قفل شده بودن؛ دکترها به زبون علمی اسمش رو «موتیسمِ ناشی از شوک» گذاشته بودن، ولی خودم می‌دونستم حنجره‌ام فقط دیگه توانِ این رو نداشت که اون جیغ‌های خفه شده رو به بیرون پرتاب کنه. پرستار موهاش رو زیر مقنعه سر داد و با تردید زمزمه کرد:

— دو تا افسر آگاهی دمِ درن، اگه حالت مساعده، باید باهات صحبت کنن رویا جان.

با شنیدن اون اسم و هجوم خاطرات، تصویر چشم‌های وحشت‌زده، صدای شلیک‌های خفه و رنگِ خون، مثل رگبار گلوله به مغزم خورد. یه قطره اشک سرد و بی‌صدا از گوشه چشمم لغزید، روی شقیقه‌ام سر خورد و توی موهام گم شد. سرم رو به سمت دیوار بتنی و خاکستری اتاق برگردوندم؛ که یه جواب محکم و قطعی به پرستار بود: «نمی‌تونم. هنوز نه.»

چشم‌هام رو بستم و عقربه‌های بی‌رحم زمان، توی سرم با یه سرعت سرسام‌آور به عقب چرخیدن.

***

**سه روز قبل — تهران**

— آرشام! توروخدا چشمامو باز کن. مردم از فضولی!

صدای بم و مردونه‌اش درست از پشت سرم بلند شد. بوی ادکلن تلخ و گرون‌قیمتش، از اون رایحه‌های چوبی و تاریکی بود که همیشه مستم می‌کرد.

— چقدر تو کم‌طاقتی عروسکِ من. دو قدم دیگه صبر کن.

دست‌های مردانه، پهن و گرمش از پشت دورم حلقه شد و با یه ظرافت خاص، بدنم رو به سمت جلو هدایت کرد. نسیم خنکی که گونه‌هام رو لمس می‌کرد و صدای سایش برگ‌ها، بهم فهموند که از سالن عمارت وارد باغ شدیم.

ناگهان ایستاد. دست‌هاش رو دور کمرم محکم کرد و گرمای نفس‌هاش خورد به گوشم:

— حالا وقتشه. چشماتو باز کن، رویای شب‌های تارم!

پلک‌هام لرزید و باز شد. اولش نور زرد و خیره‌کننده پرژکتورها چشمم رو زد، اما وقتی نگاهم به فضای روبرو افتاد، نفسم بند اومد و از سر ذوق یه جیغ کوتاه کشیدم.

وسط محوطه سنگ‌فرش باغ، یه استیج شیک دایره‌ای با کلی بادکنک سبز یشمی و طلایی تزیین شده بود. درست وسطش، اسم «رویا» با یه فونت طلایی و مدرن می‌درخشید. روی میز شیشه‌ای، یه کیک گرد با رنگ‌های مرمرین سبز و طلایی بود و دو تا شمع ظریف عدد «۲۴» روش آروم می‌سوختن.

به سمتش برگشتم. خودم رو بغلش انداختم و با تمام وجود بوسیدمش:

— وای آرشام! تو دیوونه‌ای! باورم نمیشه چند روز زودتر یادِ تولدم بودی. اصلاً باورم نمیشه!

اون هم یه لبخند کج و مغرور زد؛ همون لبخندی که وقتی یه معامله بزرگ رو می‌بُرد، روی صورتش می‌نشست. دستش رو بین موهام برد و با مهربونی گفت:

— مگه میشه تولد زندگیم رو یادم بره؟ تازه اولشه، سورپرایزهای امشب تموم نشده.

نگاهش کردم. به اون چشم‌های تیره‌اش که هیچ‌وقت نمی‌تونستم ته و توشون رو بفهمم. با یه بغضِ از سر قدردانی گفتم:

— نمی‌دونم بابت کدوم کار نکردم، خدا تو رو سر راهِ من گذاشت.

نوک بینیم رو با انگشت فشار داد و گفت:

— این دیالوگ من بود رویا خانوم! حالا هم بدو تا شمع‌ها آب نشدن فوتشون کن.

***

صدای خنده ما کل حیاط رو پر کرده بود. که ناگهان صدای قدم‌های سریع و نامنظم یه نفر روی سنگ‌فرش‌ها، خنده رو روی لب هر دومون خشکوند.

آرشام توی یه پلک‌ بهم زدن تغییر کرد. اون آرامش عاشقانه جاش رو به یه چهره‌ی یخی و نگاهی که انگار آماده‌ی جنگیدن بود، داد. برگشت و با لحنی برنده و خشن غرید:

— مگه قدغن نکرده بودم کسی پاشو این سمت نذاره؟! چه غلطی می‌کنی اینجا؟!

مرد میان‌سالی با موهای جوگندمی و کت‌وشلواری مشکی، با بدنی که از ترس می‌لرزید، جلو اومد. سرش پایین بود و یه جعبه مربع‌شکل ماتِ مشکی رو که با یه روبان سرخِ ضخیم بسته شده بود، با دو دست لرزون جلو آورد:

— شـ... شرمنده‌ام آقا... باور کنید قصد جسارت نداشتم... اما گفتید بسته‌های خان رو بدون معطلی براتون بیارم ... این الان با پیک ویژه رسید.

با شنیدن اسم «خان»، آرشام خشکش زد. رگ شقیقه‌اش شروع به تیک زدن کرد. جعبه رو با خشونت از مرد گرفت و با لحنی که ازش یخ می‌بارید، گفت:

— حرفی که زدم یادمه. از جلوی چشمام گم شو!

مرد همون‌طور که سرش رو به پایین بود، تقریباً پا به فرار گذاشت.

آب دهانم رو با احتیاط قورت دادم. نزدیکش شدم و دستم رو روی بازوی سفت‌شده‌اش گذاشتم:

— آرشام؟ کی بود؟ این «خان» کیه عزیزم؟

نگاهش رو از ته باغ دزدید، بهم نگاه کرد و سعی کرد لحنش رو نرم کنه:

— هیچی رویا جان، کسی نیست. فقط یکی از همکارای قدیمی تو کار وارداته.

روی صندلی کنار میز نشست و با یه حرکت سریع، روبان قرمز رو باز کرد. یه مکعب روبیک‌مانند فلزی به رنگ مشکی و قرمز مات روی میز افتاد. آرشام پوزخندی زد و گفت:

— خان باز هم بازی درآورده. اسباب‌بازی فرستاده.

با کنجکاوی، مکعب سنگین رو دستم گرفتم:

— من حلش کنم؟ یادته گفتم بچه بودم عاشق این پازل‌ها بودم؟

آرشام سیگاری روشن کرد و با مهربونی موهام رو لمس کرد:

— امشب همه‌چیز مالِ توئه. هر کاری دلت می‌خواد بکن.

چند دقیقه تمام، زیر نگاه‌های آرشام و خنده‌های ریزم، مشغول چرخوندن قطعات مکعب بودم. وقتی آخرین مهره جفت شد، با یه لبخند پیروزمندانه گفتم:

— تادا! دیدی گفتم؟!

در همون لحظه، یه صدای «تیک» خشک و مکانیکی از داخل مکعب بلند شد. یکی از وجوه فلزی مثل یه درِ مخفی، به داخل لغزید و یه فنر باز شد!

از ترس مکعب رو روی میز انداختم. آرشام متعجب و شوکه خندید و مکعب رو برداشت و یه لوله کاغذ مقوایی ضخیم رو که با یه پاپیون سرخ بزرگ بسته شده بود، از توی مکعب بیرون کشید.

کاغذ رو باز کردم. چشمم به فونت سنگین و دست‌نویس روی کاغذ خیره شد:

 **«جناب آرشام آهنگر،**

 این دعوت‌نامه فقط برای شما و نامزد محترمتون صادر شده.

 برای یه دورهمی متفاوت در پایان هفته؛ به صرف خون، هیجان و یه بازی مافیای واقعی در ویلای اختصاصی خلیج (جزیره کیش).

پذیرش این دعوت اختیاری نیست. اسکورت تشریفاتی برای جابه‌جایی شما فرستاده میشه.

**قوانین حضور:**

 ۱. اصلاً نباید بادیگارد یا همراه همراهتون باشه. امنیت شما رو خودِ "خان" ضمانت می‌کنه.

 ۲. آوردن هر جور سلاح یا وسیله دفاعی، اکیداً ممنوعه.

۳. کُد لباس شب بازی: 

آقایان: کت، شلوار و پیراهن مشکی با کراوات قرمز.

 بانوان: کت و دامن مشکی، کلاه لبه‌دار توری و یه سنجاق‌سینه رز سرخ.

*امیدواریم یه شب به یاد ماندنی داشته باشیم.*

 **— خان»**

سکوت سنگینی بینمون حاکم شد. آرشام یه خنده بلند و کوتاه کرد:

— عجب پیرمرد پررویی! دعوت اجباری؟ مافیا؟! واقعاً رد داده.

دستم رو توی جعبه بردم. تهِ جعبه، زیر یه پارچه مخمل قرمز، یه کراوات ساتن سرخ و یه سنجاق‌سینه فلزی با طرح یه گل رز خونی و لبه‌های تیز، بود.

با تردید سنجاق‌سینه رو لمس کردم:

— یعنی چی که بادیگارد نبریم؟ آرشام، لحنش یه جوریه، ترسناک نیست؟ می خوای دعوتش رو بپذیری؟

آرشام من رو محکم بغل کرد. با همون لحن آروم و همیشگی‌اش، توی گوشم زمزمه کرد:

— ترسناک چیه دختر جون؟ مهمونی‌های خان همیشه همین‌قدر پر از هیجان و نمایشه.

بعد هم خندید و اضافه کرد:

_مگه اجازه رد کردن داده که بپذیرم یانه! گفته اسکورت تشریفاتی می‌فرسته. نگران نباش  یه دورهمیِ جذاب و خودمونیه. چند روز دیگه میریم کیش، حالت عوض میشه. مطمئنم خیلی بهت خوش می‌گذره.

چشم‌هام رو به سنجاق‌سینه رز سرخ دوختم. لبه‌های گلبرگ‌های فلزی‌اش توی نور ماه، یه برقِ تیزی زد. و برای اولین بار، یه سرمای ناخودآگاه رو تو کل وجودم حس کردم؛ سرمایی که ای کاش اون شب، واقعاً جدی می‌گرفتم.

 

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

پارت دو

دو روز بعد، چرخ‌های هواپیمای اختصاصی خان با یه تکون سنگین روی باند فرودگاه کیش نشست.

هوای کیش توی این فصل سال، یه خنکای مطبوعی داشت. باد ملایمی که از سمت خلیج می‌وزید، موهای بازم رو به بازی گرفته بود و لبه‌های شومیز و شلوارِ نخیِ سبکم رو تکون می‌داد. کنارم آرشام قدم برمی‌داشت؛ توی اون پیراهن و شلوار کرم‌رنگِ آزاد، جذاب‌تر و کشنده‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.

چند دکمه بالای پیراهنش باز بود و همون گردنبند همیشگی‌اش روی بدنش می‌درخشید؛ پلاک سنگینی به شکل یه کره زمین فلزی که چند تا دستِ لاغر و کشیده، مثل چنگال دورش رو محکم گرفته بودن. چند بار تا حالا ازش پرسیده بودم این نماد چیه‌، اما هر بار با یه لبخند مبهم می‌گفت: «معنای خاصی نداره عروسک، فقط از طراحیش خوشم میاد.» ولی امشب، توی این هوای غریب، نگاه کردن به اون دست‌های فلزی که کره زمین رو چنگ زده بودن، یه حسِ مسخره‌ی خفگی بهم دست می‌داد.

همراه ما، دو تا مردِ درشت‌هیکل با کت‌وشلوارهای مشکی اتوکشیده راه می‌رفتن؛ بادیگاردهایی که خان خودش برای تشریفات و اسکورت فرستاده بود تا مثلاً طبق اون قانونِ کذایی، امنیت ما رو ضمانت کنن.

از سالن فرودگاه که بیرون زدیم، یه لندکروز مشکی‌رنگِ شیشه‌دودی منتظرمون بود. داشتم به سمت درِ ماشین می‌رفتم که یک‌دفعه نگاهم به اون‌طرف، درست زیر سایه درخت‌های کنار خیابون کشیده شد. دو تا مرد با لباس‌های معمولی ایستاده بودن و چشم از ما برنمی‌داشتن. با دقت که نگاه کردم، نفسم حبس شد؛ اون‌ها دو تا از آدم‌های خودِ آرشام بودن!

برگشتم سمت آرشام تا بپرسم اون‌ها اینجا چه غلطی می‌کُنن، اما قبل از اینکه کلمه‌ای از دهنم بیرون بیاد، آرشام نگاهش رو بهم دوخت. چشم و ابرویی برام اومد؛ یه علامتِ سکوتِ مطلق و تهدیدآمیز که یعنی صدات درنیاد.

دستش رو پشت کمرم گذاشت و با یه فشارِ آروم ولی قاطع، من رو به سمت داخل لندکروز هدایت کرد. حس کردم یه خنجرِ یخی درست وسط سینه‌ام فرو رفت. آرشام داشت پنهانی نیرو می‌آورد. یعنی فکر می‌کرد این دعوت، یه تله‌ست؟ آخه چرا؟!

───

بعد از بیست دقیقه رانندگی توی جاده‌های خلوت و ساحلی، ماشین جلوی یه نرده‌ی سنگی و بلند ایستاد. درهای آهنیِ عظیم با صدای غژغژی باز شدن و ماشین وارد محوطه شد.

نفسم از زیباییِ مسحور کننده اونجا بند اومد. یه ویلای مدرن و فوق‌العاده شیک درست لب دریا ساخته شده بود. حیاطش اون‌قدر بزرگ بود که انتهای چمن‌های کوتاهش به خطِ ساحل وصل می‌شد. درست وسط محوطه، یه استخر غول‌پیکر به شکل دو تا دایره‌ی درهم‌تنیده می‌درخشید که کاشی‌های آبی‌رنگش زیر نور خورشید برق می‌زدن. نخیلاتِ باریک و درختچه‌های منبت‌کاری‌شده دقیقاً یادآوری می‌کرد که توی قعر جنوب کشوریم.

خدمتکارها با فرم‌های یک‌دست، مدام توی محوطه در حال رفت‌وآمد بودن. ماشین که ایستاد، در برامون باز شد.

هنوز پامون رو روی سنگ‌فرش‌های خنک نگذاشته بودیم که مردی حدوداً پنجاه‌ساله از پله‌های سنگیِ ورودی پایین اومد. موهای مشکیِ کوتاه، که دور شقیقه‌هاش جوگندمی شده بود. برعکسِ تصورم، به جای کت‌وشلوار رسمی، یه پیراهن گشاد هاوایی با گل‌های درشتِ قرمز و شلوار کتانِ روشنی پوشیده بود.

برقِ توی نگاهش در بدو ورود، لرز به تنم انداخت. لبخند پهنی زد، دست‌هاش رو از دور باز کرد و به سمت ما اومد:

— به‌به! آرشام‌جان! پارسال دوست، امسال آشنا! مگه من دعوتت کنم که سر به ما بزنی پسر!

آرشام جلو رفت و با لحنی کاملاً چاپلوسانه—لحنی که تا حالا حتی یک‌بار هم ازش نشنیده بودم—گفت:

— نفرمایید خان! ما همیشه مخلص و به یادتون هستیم. درگیرِ بیزینسِ واردات و صادراتیم. خودتون که در جریانید، کارا چقدر سخت و پیچیده شده.

توی لحنِ آرشام یه رگه از ترسی پنهان بود که سعی می‌کرد زیر اون خنده‌های مصنوعی مخفیش کنه. شایدم من زیادی حساس شده بودم. شایدم توهم زده بودم.

خان بالاخره به ما رسید. بعد از اینکه آرشام رو محکم بغل کرد و چند بار روی شونه‌اش زد، با یه چرخشِ سریع سمت من برگشت. بدون هیچ مقدمه‌ای، دست راستم رو گرفت، آورد بالا و لب‌هاش رو چسبوند به پشت دستم!

حرکتش اون‌قدر سریع و غیرمنتظره بود که اصلاً فرصت نکردم دستم رو بکشم. لرزش خنکی رو روی پوستم حس کردم. خان سرش رو بالا آورد، توی چشمام نگاه کرد و با صدایی که بیشتر به یه دستور شباهت داشت تا احوال‌پرسی، گفت:

— شما باید رویا جان باشید. خوش اومدی بانو! پیوندتون رو تبریک می‌گم. ایشالا به زودی شام عروسیتون رو همین‌جا بخوریم!

یه لبخند اجباری و خشک روی لب‌هام نشوندم و با دستپاچگی زمزمه کردم:

— ممنون. لطف دارید.

خان به یکی از مستخدم‌ها که کمی دورتر ایستاده بود اشاره کرد. بعد از اینکه زیرلب سفارشی بهش کرد، رو به ما کرد و گفت:

— حتماً از راه رسیدید و خسته‌اید. برید یه دوش بگیرید، لباس عوض کنید و استراحت کنید. بقیه بچه‌ها هم کم‌کم می‌رسن. برای ناهار صداتون می‌کنم.

آرشام کمی سرش رو خم کرد:

— شما همیشه لطف داری خان، مرسی.

همراه خدمتکار، از پله‌های چوبیِ عریضِ داخل سالن بالا رفتیم به سمت اتاقی که توی طبقه دوم برامون در نظر گرفته شده بود حرکت کردیم.

همون‌طور که قدم‌هام رو روی پله‌ها برمی‌داشتم، سنگینی نگاه خان رو درست روی خودمون حس می‌کردم. و احساس کردم تازه واردِ دهانِ اژدها شدیم.

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...