رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: هیاهوی سکوت

نام نویسنده: انسیه | کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: عاشقانه_مذهبی_درام

خلاصه:

 

بعدازاین همه ماجرا بالاخره به اون خوشحالی رسیده بودم، یه نفس راحت از ته دل کشیدم، 

حالا میتونستم ارزوهامو با کسی که دوسش دارم زندگی کنم

ولی اون،،،

بی خبر از همه رفته بود.. 

شاید فراموشی گرفته بود که همه ی قول هاشو یادش رفته بود و رفته بود 

اره بااین فرض فقط میتونستم خودمو اروم کنم...

 

 

مقدمه: «بعضی صداها، فقط صدا نیستند؛ رعدند. وقتی نامِ آن مکان به میان آمد، صدایِ خنده‌هایِ تویِ اتاق، صدایِ برخوردِ قاشق به بشقاب و صدایِ عادیِ زندگی در گوشم محو شد. انگار زمان ایستاد و من، دوباره به همان راهرویِ سرد و بی‌روحِ بیمارستان پرت شدم. دست‌هایم یخ کرد. می‌خواستم فریاد بزنم: “بس است!” اما باز هم سکوت کردم. برایِ من، دنیا همیشه به دو نیم تقسیم شده بود: قبل از آن روز، و بعد از آن؛ روزی که فهمیدم برایِ دوست داشتنِ کسی که جانم به جانش بسته است، باید به اندازه‌یِ تمامِ قضاوت‌هایِ دنیا، تاوان بدهم.. 

"هیاهوی سکوت"داستانی از یک انتظار بی پایان.

ویرایش شده توسط Ensiyh
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

g261177_Picsart_26-03-19_02-32-06-139_11

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هیاهوی سکوت|پارت 1

بعد از مدت‌ها، قدم به حریمِ آرامستان گذاشتم.  چهارمین سالگردِ فوتش بود؛ چهار سال از آن روزِ لعنتی می‌گذشت.

 

همان‌قدر تلخ، همان‌قدر دور از ذهن. انگار همین چند لحظه پیش بود که مادرم با چشمانی که از اشک و هراس می‌سوخت، خانه را به مقصدِ بیمارستان ترک کرد. من ماندم و یک گوشی که ثانیه به ثانیه در دستم داغ می‌شد و هیچ جوابی از آن‌سویِ خط، جز بوق‌هایِ ممتد و کُشنده، به گوش نمی‌رسید. به خاله‌ها زنگ زدم، به هرکس که فکر می‌کردم خبری دارد؛ اما سکوت… انگار همه دنیا دست به یکی کرده بودند تا مرا در بی‌خبریِ محض خفه کنند.

 

نمی‌توانستم خانه را ترک کنم. مادرم پیش از رفتن، با همان نگاهِ نگرانش تأکید کرده بود مراقبِ احسان باشم. داداشِ بزرگترم، احسان… 

حالا به سایه‌ای از خودش تبدیل شده بود. بعد از آن شکستِ عاطفی، بعد از آنکه دختردایی‌مان که قرار بود همسرش شود ولی بی‌مقدمه همه چیز را تمام کرد و رفت، احسان در اتاقش دفن شد. اتاقِ او همیشه تاریک بود؛ با پرده‌هایِ ضخیمِ کشیده و چراغ‌هایی که گویی با دنیایِ بیرون قهر کرده بودند. اگر هم از آن دخمه بیرون می‌آمد، فقط برایِ یک لقمه غذا بود و باز هم بازگشت به همان سکوتِ مطلق. روانشناس و دکتر هم بی‌فایده بود؛ احسان به دیواری از جنسِ درد تکیه داده بود وخودش نمی‌خواست که نجات پیدا کند.

غرق در این افکار بودم که گوشی‌م زنگ خورد دخترخاله‌ام بود. صدایش… آن صدایِ لرزان و پر از هق‌هق، تمامِ دنیا را رویِ سرم خراب کرد:

— مامان‌بزرگ… دیگه نفس نمی‌کشه…

تلفن از دستم رها شد. دیگر نه به احسان فکر می‌کردم، نه به هیچ‌چیزِ دیگر. در را باز کردم و با هق‌هقی که نفسم را بند آورده بود، واردِ اتاقِ احسان شدم. بویِ ماندگیِ اتاق، ریه‌هایم را پر کرد. با صدایی که از تهِ گلویم خراشیده بیرون می‌آمد، گفتم:

+ احسان… مامان‌بزرگ تموم کرد!

بغضم شکست. همان‌جا رویِ زمین زانو زدم. 

احسان انگار که از یک خوابِ سنگینِ چندساله بیدار شده باشد، نگاهم می‌کرد. شوکِ خبر، انگار او را از پیله‌یِ تنهایی‌اش بیرون کشیده بود. امد و کنارم نشست دستش را روی شانه‌ام گذاشت، بغلم کرد و با صدایی که حالا آرامشِ غریبی داشت، گفت:

— اشکال نداره آبجی… اون از زندگیِ کوفتی راحت شد. کاش… کاش به زودی نوبتِ من بشه.

آن جمله، مثلِ پتکی بر سرم کوبیده شد. انگار تمامِ خشم و دردی که در این سال‌ها در خودم ریخته بودم، یکباره منفجر شد.

همین الان هم با فکر نبود مامانبزرگ دنیا برایم تمام شده بود! خودم را از بغلش بیرون کشیدم. چشمانم از اشک می‌سوخت و با صدایِ لرزان فریاد زدم:

+ بس کن دیگه احسان! خونه‌مونو جهنم کردی، مامان و بابا رو پیر کردی… عه! بسه دیگه! اولاش بهت حق می‌دادم، ولی الان… الان واقعاً داری زیاده‌روی می‌کنی.

 

حالا که به آن روز فکر می‌کنم، از آن کلمات پشیمانم. آن روزها هنوز نمی‌دانستم که چه دریایی از درد در سینه‌اش نهفته است…

 

  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...