رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

 نام دلنوشته: سیصد و شصت و پنج روز تا مرگ. 

 

 به قلم: 𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂 𝑴𝒐𝒉𝒆𝒃𝒃𝒚 ( 𝑨𝒓𝒊𝒐 ) 

 

  خلاصه:

 تنها سیصد و شصت و پنج روز تا مرگ من مانده؛ تا مرگ کسی که خود را به دو نیم تقسیم کرد تا بتواند زندگی بهتری داشته باشد. 

 او برای حس بهتر دو فرد را خلق کرد: آریو و سئودا. 

 کسانی که شخصیت‌های متفاوتی داشتند و گویی مکمل هم هستند. 

 

 مقدمه: 

 دلنوشته؟ 

 هه! شعر می‌گویی؟ نوشته‌ی چه دلی؟ مگر دلی مانده؟ زیر پای تمام افراد صحنه‌ای که خدا خالقش بوده حداقل یک بار را لگد شده! 

  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روز یکم:

 

  طوری روح از تنم رفته و قلبم خرد و تکه تکه شده که دیگر گریه‌ام نمی‌آید... شاید این اثرات مردن باشد؟ 

 

 𝒜𝓇𝒾ℴ . 𝒮ℯℴ𝒹𝒶

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روز دوم:

 

 چرا در انتظار شکستن من هستی؟ آری من مانند بقیه‌ی دختران نیستم! آن‌هایی که بزرگ‌ترین مشکل‌شان شکستن ناخن یا نداشتن رنگ موست!‌

 من خودم هستم، سئودا. دختری که از چیزهایی عبور کرده که هرکس بود تا کنون چندباری خودش را به کام مرگ می‌سپرد.

 

𝒜𝓇𝒾ℴ . 𝒮ℯℴ𝒹𝒶

ویرایش شده توسط Ario Seoda
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روز سوم:

 

 می‌گویی سئودا و آریو چه کسانی هستند؟ به تو می‌گویم جانا...

 قبل از آریو و سئودا دختری بود که قلبش شکسته بود و از همه‌جا زده شده بود. 

 او روزی به کل از دنیا و زندگانی‌اش زده شد و تصمیم گرفت خودش را بکشد. 

آری درست شنیدید! 

 او خودش را کشت، اما نه با تیغ و قرص؛ با چیزی قوی‌تر... خودش را از خاطره‌ها پاک کرد و سپس بعد از پاک کردن و به قولی کشتن خودش دو نفر متفاوتی ایجاد شدند: سئودا و آریو. 

 

𝒜𝓇𝒾ℴ . 𝒮ℯℴ𝒹𝒶

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روز چهارم:

 

 می‌گوید چرا دوستی نداری؛ چون از آدم‌ها بی‌زارم! 

جز دسته‌ی کمی از آنها... 

 

𝒜𝓇𝒾ℴ . 𝒮ℯℴ𝒹𝒶

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 روز پنجم:

 

 به خدای بی‌نهایت قسم که تو آدم نیستی! 

 دست همت بر کمر بسته‌ای که مرا یک تنه نابود کنی اما کور خوانده‌ای! 

 بنشین تا نابود شوم! 

 

𝒜𝓇𝒾ℴ . 𝒮ℯℴ𝒹𝒶

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روز ششم:

 

 دانه دانه‌ی آرزوهایم را به عمل در می‌آورم. چرا؟

 چون هرشب و هرروز در آن‌ها زندگی می‌کنم.‌

 روی پوستر فیلم کورالین... نوشته بود:

- مراقب باشید که چه آرزو می‌کنید چون... قرار است آرزوهایتان به حقیقت بپیوندد.

 

𝒜𝓇𝒾ℴ . 𝒮ℯℴ𝒹𝒶

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 روز هفتم:

 

 کسی مرا درک نمی‌کند... کسی نه آریو را درک می‌کند و نه سئودا را... 

اما... من به امید هفت نفر زنده‌ام چون به من آموختند همه چیز از صفر شروع می‌شود...  

 

𝒜𝓇𝒾ℴ . 𝒮ℯℴ𝒹𝒶

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روز هشتم:

 

 دوست دارم نویسنده شوم و البته... بعد از آن از دردهایم بخوانم و بنویسم... مانند آن هفت نفر باشم... آنها به من امید دادند تا زنده بمانم پس من هم می‌خواهم امید برای دیگری باشم!... دوست دارم سئودا و روح مخفی‌اش آریو را همه بشناسند، نه تنها به عنوان یک خواننده... بلکه به عنوان یک امید دهنده...

 

𝒜𝓇𝒾ℴ . 𝒮ℯℴ𝒹𝒶

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روز نهم:

 

نکند برای او یک سر بار باشم و از روی اجبار با من دوست شده باشد؟...

 او اولین دوست واقعی سئودا و آریوست، دوستی که هم سئودا و هم آریو پیش او احساس امنیت می‌کنند :) 

 

𝒜𝓇𝒾ℴ . 𝒮ℯℴ𝒹𝒶

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روز دهم:

 

 دوست دارم تمام تلاشم را برای آرزویم بکنم تا بتوانم باعث سر بلندی آریو، سئودا شوم :) 

 

𝒜𝓇𝒾ℴ . 𝒮ℯℴ𝒹𝒶

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...