رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر کل

 

آموزش نوشتن یک خلاصه جذاب برای رمان

دخترا توی نوشتن خلاصه‌هاتون خیلی دقت کنید! کم نمی‌بینم رمانایی که ایده و قلم خوبی دارن، اما به خاطر خلاصه‌هاشون هرگز شانس کلیک خوردن و دیده شدنو پیدا نمی‌کنن. خیلی از نویسنده‌ها ساعت‌ها و روزها برای جلد رمانشون وقت می‌ذارن، اما وقتی نوبت خلاصه می‌رسه، یا چند خط جمله ادبی تحویل خواننده می‌دن، یا نصف داستان رو لو می‌دن! در صورتی که خلاصه، یکی از مهم‌ترین ابزارهای شما برای جذب خواننده‌ست. قبل از اینکه کسی قلم شما رو بشناسه، قبل از اینکه فرصت کنه به شخصیت‌هاتون علاقه‌مند بشه، معمولاً اول جلد و خلاصه رو می‌بینه. خلاصه همان چند خطیه که باید خواننده رو متقاعد کنه روی رمان شما کلیک کنه.

«ساده بنویس.» شاید این مهم‌ترین توصیه‌ای باشد که می‌شود درباره خلاصه‌نویسی کرد. المور لئونارد، نویسنده مشهور آمریکایی، یک جمله معروف دارد: «اگر به نظر برسد که دارم نویسندگی می‌کنم، بازنویسی‌اش می‌کنم.» این دقیقاً همان چیزی است که خیلی از خلاصه‌ها به آن احتیاج دارند؛ خلاصه نباید آن‌قدر پر از تشبیه، استعاره و کلمات عجیب باشد که خواننده احساس کند نویسنده بیشتر از اینکه بخواهد داستانش را معرفی کند، تلاش دارد نشان بدهد چقدر خوب می‌تواند ادبی بنویسد.

اول از همه: خلاصه دقیقاً چیست؟

خلاصه قرار نیست مقدمه رمان باشد. قرار نیست دلنوشته باشد. قرار نیست چند جمله غمگین و آهنگین باشد که هر کسی بتواند آن را به هر رمانی بچسباند. خلاصه باید در کوتاه‌ترین و جذاب‌ترین حالت ممکن به خواننده بگوید: «داستان این رمان درباره کیست، چه می‌خواهد، چه چیزی جلوی او را گرفته و چرا باید بفهمم در آخر چه اتفاقی برایش می‌افتد؟»

اگر خلاصه شما بعد از خوانده شدن این چهار سؤال را جواب بدهد، احتمالاً مسیر درستی رفته‌اید:
شخصیت اصلی کیست؟
چه چیزی می‌خواهد؟
چه مانعی سر راهش قرار گرفته؟
چه سؤال یا ابهامی باعث می‌شود خواننده بخواهد داستان را ادامه بدهد؟

به زبان خیلی ساده، فرمول یک خلاصه خوب این است:

شخصیت + هدف + مانع + سؤال

مثلاً:

«مریم برای فرار از ازدواج اجباری، به شهر دیگری می‌رود تا زندگی تازه‌ای را شروع کند. اما تنها کسی که می‌تواند به او کمک کند، مردی است که خانواده‌اش سال‌ها قبل باعث نابودی زندگی او شده‌اند. حالا مریم باید بین اعتماد کردن به دشمنش و بازگشت به زندگی‌ای که از آن فرار کرده، یکی را انتخاب کند. اما آیا مردی که گذشته‌اش را نابود کرده، واقعاً می‌تواند آینده‌اش را نجات بدهد؟»

اینجا ما شخصیت داریم: مریم.
هدف داریم: فرار از ازدواج و ساختن زندگی تازه.
مانع داریم: تنها راه نجاتش، مردی است که به او اعتماد ندارد.
و در آخر سؤال داریم: آیا می‌تواند به او اعتماد کند یا نه؟

خواننده حالا یک دلیل برای ادامه دادن دارد.

بزرگ‌ترین اشتباه: خلاصه را با دلنوشته اشتباه نگیرید

یکی از خلاصه‌های اشتباه و بسیار رایج این شکلی است:

«گاهی آدم‌ها از جایی وارد زندگی‌مان می‌شوند که دیگر هیچ چیز مثل قبل نمی‌شود. گاهی عشق، درست از جایی شروع می‌شود که نفرت تمام وجودمان را گرفته. و گاهی سرنوشت، بازی خطرناکی را شروع می‌کند که هیچ‌کس از پایانش خبر ندارد...»

حالا از این متن چه چیزی درباره رمان فهمیدیم؟

تقریباً هیچ.

نمی‌دانیم شخصیت اصلی کیست. نمی‌دانیم داستان کجا اتفاق می‌افتد. نمی‌دانیم مشکل چیست. نمی‌دانیم عشق بین چه کسانی است. حتی نمی‌دانیم ژانر داستان دقیقاً چیست. این متن شاید به‌تنهایی خوش‌آهنگ باشد، اما خلاصه نیست. چنین متنی را می‌شود روی صدها رمان عاشقانه دیگر هم گذاشت.

حالا همان ایده را به شکل خلاصه می‌نویسیم:

«آوا هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد مجبور شود با مردی ازدواج کند که سال‌ها از او متنفر بوده است. اما وقتی پدرش برای نجات خانواده‌شان بدهی سنگینی را به جا می‌گذارد، آوا تنها یک راه برای جلوگیری از نابودی خانواده دارد: ازدواج با آرش. مردی که از همان روز اول به او می‌گوید این ازدواج هیچ شباهتی به یک زندگی عاشقانه نخواهد داشت. اما وقتی راز مشترکی از گذشته‌شان آشکار می‌شود، نفرت قدیمی میان آن‌ها معنای تازه‌ای پیدا می‌کند. آیا بعضی آدم‌ها واقعاً می‌توانند از دشمن به عشق زندگی ما تبدیل شوند؟»

همان حس عاشقانه و دراماتیک حفظ شده، اما این بار خواننده می‌داند قرار است چه چیزی بخواند.

المور لئونارد توصیه معروف دیگری دارد: «بخش‌هایی را حذف کن که خواننده معمولاً از رویشان رد می‌شود.» این توصیه برای خلاصه‌نویسی فوق‌العاده مهم است. در خلاصه، هر جمله‌ای که اطلاعات جدیدی نمی‌دهد یا کنجکاوی ایجاد نمی‌کند، احتمالاً اضافی است.

خلاصه باید چه چیزی را معرفی کند؟

۱. شخصیت اصلی

لازم نیست شناسنامه شخصیت را در خلاصه بنویسید. خواننده لازم ندارد بداند شخصیت شما چند ساله است، چه رنگ چشمی دارد، چه غذایی دوست دارد و سه سال قبل چه اتفاقی برایش افتاده، مگر اینکه این اطلاعات برای داستان مهم باشند.

شما فقط باید شخصیت را در موقعیتی معرفی کنید که داستان از آنجا شروع می‌شود.

بد:

«هلیا دختر بیست‌ودوساله‌ای بود که موهای بلند مشکی، چشم‌های قهوه‌ای و قد متوسطی داشت. او دانشجوی رشته روان‌شناسی بود و عاشق کتاب خواندن بود.»

بهتر:

«هلیا که همیشه برای دیگران تصمیم گرفته بود، درست چند ماه مانده به فارغ‌التحصیلی مجبور می‌شود از دانشگاه اخراج شود.»

در نسخه دوم، ما هنوز نمی‌دانیم هلیا چه شکلی است؛ اما کنجکاویم بدانیم چرا اخراج شده.

خواننده قبل از اینکه عاشق رنگ چشم شخصیت شما شود، باید دلیلی داشته باشد که برای سرنوشتش اهمیت قائل شود.

۲. هدف شخصیت

هر داستانی باید یک «خواستن» داشته باشد.

شخصیت شما چه می‌خواهد؟

می‌خواهد انتقام بگیرد؟
می‌خواهد فرار کند؟
می‌خواهد کسی را پیدا کند؟
می‌خواهد راز گذشته‌اش را کشف کند؟
می‌خواهد پول به دست بیاورد؟
می‌خواهد از یک ازدواج فرار کند؟
می‌خواهد عشقش را پس بگیرد؟

اگر شخصیت شما در خلاصه هیچ هدف مشخصی نداشته باشد، داستان مبهم می‌شود.

بد:

«زندگی مهتاب بعد از ورود مردی ناشناس به زندگی‌اش تغییر می‌کند.»

این جمله تقریباً هیچ اطلاعاتی نمی‌دهد.

بهتر:

«مهتاب فقط یک هدف دارد: پیدا کردن مردی که ده سال قبل باعث مرگ برادرش شده. اما وقتی بالاخره رد او را پیدا می‌کند، متوجه می‌شود برای رسیدن به حقیقت باید با همان مردی همکاری کند که سال‌ها آرزوی نابودی‌اش را داشته است.»

حالا ما می‌دانیم شخصیت چه می‌خواهد و چرا داستان شروع شده.

۳. مانع

اگر شخصیت هدف داشته باشد اما هیچ مشکلی سر راهش نباشد، داستانی هم وجود ندارد.

مانع می‌تواند یک آدم باشد، یک راز باشد، خانواده باشد، گذشته باشد، قانون باشد یا حتی خود شخصیت.

مثلاً:

«رها می‌خواهد از شهر فرار کند، اما برای گرفتن پولی که به آن نیاز دارد باید یک ماه دیگر کنار خانواده‌ای زندگی کند که سال‌ها از آن‌ها پنهان شده.»

هدف: فرار.
مانع: مجبور است یک ماه دیگر بماند.

همین تضاد، داستان می‌سازد.

۴. سؤال

این مهم‌ترین قسمت خلاصه است.

شما نباید به خواننده بگویید در آخر چه اتفاقی می‌افتد؛ باید کاری کنید که خودش بخواهد بفهمد.

خلاصه خوب معمولاً در ذهن خواننده یک سؤال ایجاد می‌کند.

مثلاً:

آیا او موفق می‌شود؟
آیا می‌تواند به او اعتماد کند؟
آیا حقیقت را خواهد فهمید؟
آیا عشقش واقعی است یا بخشی از نقشه؟
اگر راز فاش شود چه اتفاقی می‌افتد؟

حتی لازم نیست همیشه این سؤال را مستقیم با علامت سؤال بنویسید. گاهی خود موقعیت، سؤال را در ذهن خواننده ایجاد می‌کند.

برای مثال، معرفی رسمی رمان «The Fault in Our Stars» از جان گرین، موقعیت شخصیت اصلی و ورود شخصیت دوم را معرفی می‌کند و بعد خواننده را با این ابهام تنها می‌گذارد که زندگی او قرار است چگونه تغییر کند. همین ایجاد انتظار برای «بعدش چه می‌شود؟» یکی از مهم‌ترین تکنیک‌های خلاصه‌های موفق است.

نمونه‌ای از یک خلاصه جذاب و کوتاه

فرض کنید داستان شما درباره دختری است که مجبور می‌شود با دشمن خانوادگی‌اش ازدواج کند.

نسخه ضعیف:

«وقتی عشق و نفرت در هم گره می‌خورند، سرنوشت داستانی را رقم می‌زند که هیچ‌کس انتظارش را ندارد. داستانی از عشق، انتقام، نفرت و رازی که زندگی همه را تغییر می‌دهد.»

نسخه بهتر:

«سارا برای نجات برادرش حاضر می‌شود با تنها مردی ازدواج کند که تمام عمر از خانواده‌اش متنفر بوده: نوید رادمان. اما این ازدواج قرار نیست معامله‌ای ساده باشد. نوید چیزی از گذشته سارا می‌داند که اگر فاش شود، زندگی هر دو خانواده را نابود می‌کند. حالا سارا باید قبل از اینکه دیر شود، بفهمد مردی که کنارش زندگی می‌کند دشمنش است یا تنها کسی که می‌تواند نجاتش دهد.»

می‌بینید؟ جمله‌ها هنوز ساده‌اند، اما داستان دارند.

چرا بعضی خلاصه‌های کوتاه بیشتر جذب می‌کنند؟

چون خلاصه قرار نیست داستان را تعریف کند.

قرار است آن را بفروشد.

بین این دو تفاوت بزرگی وجود دارد.

خلاصه بد می‌گوید:

«در این رمان، شخصیت اصلی با مشکلات زیادی روبه‌رو می‌شود و اتفاقات مختلفی برای او رخ می‌دهد.»

خلاصه خوب می‌گوید:

«وقتی النا متوجه می‌شود شوهرش هویت واقعی‌اش را از او پنهان کرده، تنها بیست‌وچهار ساعت فرصت دارد قبل از ناپدید شدن او، راز زندگی مشترکشان را پیدا کند.»

اولی توضیح می‌دهد.
دومی موقعیت می‌سازد.

خواننده باید احساس کند اگر این رمان را نخواند، جواب یک سؤال جذاب را از دست می‌دهد.

از خلاصه‌های معروف چه چیزی یاد می‌گیریم؟

در معرفی رمان‌های پرفروش معمولاً یک نکته مشترک وجود دارد: معرفی، همه داستان را تعریف نمی‌کند. برای مثال، معرفی‌های رسمی رمان‌هایی مثل «The Fault in Our Stars» و «Gone Girl» روی موقعیت اصلی، شخصیت‌ها و راز یا تغییری که قرار است اتفاق بیفتد تمرکز دارند، نه اینکه پایان داستان را لو بدهند. «Gone Girl» به‌خصوص نمونه خوبی از داستانی است که مخاطب را با یک موقعیت ظاهراً ساده وارد داستان می‌کند، اما رازهای موجود در رابطه شخصیت‌ها را به‌عنوان موتور کنجکاوی نگه می‌دارد.

پس از این آثار می‌توانیم یک درس مهم بگیریم:

هرچه اطلاعات بیشتری بدهید، لزوماً خلاصه بهتری ننوشته‌اید. گاهی اطلاعات کمتر، اما انتخاب‌شده‌تر، جذابیت بیشتری ایجاد می‌کند.

استیون کینگ درباره توصیف خوب می‌گوید که معمولاً چند جزئیات درست و انتخاب‌شده می‌توانند نماینده بقیه جزئیات باشند. همین اصل را می‌شود در خلاصه‌نویسی هم به کار برد: شما لازم نیست همه‌چیز را بگویید؛ باید مهم‌ترین چیزها را انتخاب کنید.

بایدهای خلاصه‌نویسی

باید شخصیت اصلی را مشخص کنید.

خواننده باید بداند قرار است داستان چه کسی را دنبال کند.

باید مشکل اصلی را معرفی کنید.

اگر هیچ اتفاق یا مانعی در خلاصه وجود نداشته باشد، خواننده دلیلی برای شروع رمان ندارد.

باید ژانر و فضای داستان را تا حدی نشان دهید.

خلاصه یک رمان طنز نباید دقیقاً همان حسی را بدهد که خلاصه یک رمان جنایی می‌دهد.

باید کنجکاوی ایجاد کنید.

آخر خلاصه نباید احساس «خب، فهمیدم داستان چیه» بدهد.

باید احساس «خب، حالا می‌خوام بدونم چی می‌شه» بدهد.

باید ساده بنویسید.

اگر خواننده مجبور شود یک جمله را دو بار بخواند تا بفهمد منظورتان چیست، آن جمله برای خلاصه مناسب نیست.

نیل گیمن در توصیه‌ای درباره نوشتن، روی پیدا کردن واژه درست و رساندن منظور با اطمینان تأکید می‌کند. خلاصه جای پیدا کردن عجیب‌ترین و سخت‌ترین واژه‌ها نیست؛ جای انتخاب درست‌ترین آن‌هاست.

نبایدهای خلاصه‌نویسی

۱. پایان داستان را لو ندهید

بد:

«در نهایت، مریم متوجه می‌شود مردی که عاشقش شده قاتل برادرش نیست و آن‌ها با هم ازدواج می‌کنند.»

خب، پس چرا باید رمان را بخوانیم؟

خلاصه باید سؤال ایجاد کند، نه جواب بدهد.

بهتر:

«وقتی مریم عاشق مردی می‌شود که سال‌ها او را قاتل برادرش می‌دانسته، برای اولین بار مجبور می‌شود از خودش بپرسد: اگر تمام این سال‌ها اشتباه کرده باشد چه؟»

۲. از کلمات کلیشه‌ای زیاد استفاده نکنید

کلماتی مثل:

سرنوشت.
تقدیر.
بازی روزگار.
عشق ممنوعه.
رازهای تاریک.
اتفاقات غیرمنتظره.
زندگی‌ای که زیرورو می‌شود.

این‌ها ذاتاً بد نیستند، اما اگر به‌جای توضیح داستان فقط این‌ها را پشت سر هم بچینید، خلاصه شما هیچ هویتی نخواهد داشت.

بد:

«رازهای تاریک گذشته، سرنوشت دو انسان را به هم گره می‌زند.»

بهتر:

«وقتی پرونده‌ای قدیمی دوباره باز می‌شود، دو نفری که سال‌ها از وجود یکدیگر خبر نداشتند، می‌فهمند پدرهایشان در یک قتل مشترک دست داشته‌اند.»

نسخه دوم مشخص است.
نسخه اول می‌تواند درباره هر چیزی باشد.

۳. زیادی شاعرانه ننویسید

خلاصه:

«او باران بود و من شهری که سال‌ها خشکسالی را تجربه کرده بود.»

ممکن است جمله قشنگی باشد.

اما آیا خلاصه است؟

نه.

اگر شخصیت، داستان و مسئله اصلی را معرفی نمی‌کند، احتمالاً باید جای دیگری از رمان قرار بگیرد، نه در بخش خلاصه.

۴. همه شخصیت‌ها را معرفی نکنید

خلاصه جای معرفی شش شخصیت با اسم و سن و رابطه خانوادگی نیست.

اگر رمان شما ده شخصیت دارد، احتمالاً در خلاصه فقط به شخصیت یا شخصیت‌های اصلی نیاز دارید.

۵. زیادی طولانی ننویسید

اگر برای توضیح جذابیت رمانتان مجبورید تمام اتفاقات پنجاه فصل اول را تعریف کنید، احتمالاً هنوز نتوانسته‌اید هسته اصلی داستانتان را پیدا کنید.

از خودتان بپرسید:

«اگر فقط در سه جمله فرصت داشتم داستانم را بفروشم، چه می‌گفتم؟»

جواب این سؤال معمولاً به شما کمک می‌کند هسته واقعی داستانتان را پیدا کنید.

یک روش خیلی ساده برای نوشتن خلاصه

اول این چهار جمله را برای رمانتان کامل کنید:

شخصیت اصلی من...

مثلاً: «دختری است که بعد از مرگ پدرش مجبور می‌شود به خانه‌ای که سال‌ها قبل از آن فرار کرده برگردد.»

او می‌خواهد...

«می‌خواهد خانه را بفروشد و برای همیشه از آن شهر برود.»

اما...

«اما قبل از فروش خانه، جسدی در زیرزمین پیدا می‌شود.»

و حالا...

«او باید قبل از اینکه پلیس به گذشته خانواده‌اش برسد، بفهمد چه کسی سال‌ها قبل آن جسد را آنجا دفن کرده است.»

حالا فقط این چهار جمله را به یک متن روان تبدیل کنید:

«بعد از مرگ پدرش، مهسا مجبور می‌شود به خانه‌ای برگردد که سال‌ها قبل از آن فرار کرده بود. او فقط می‌خواهد خانه را بفروشد و برای همیشه از آن شهر برود، اما پیدا شدن جسدی در زیرزمین همه‌چیز را تغییر می‌دهد. حالا مهسا باید قبل از اینکه پلیس رازهای خانواده‌اش را کشف کند، بفهمد چه کسی سال‌ها قبل آن جسد را در خانه پدرش دفن کرده است.»

تبریک می‌گویم؛ شما یک خلاصه دارید.

نه لازم بود از «سرنوشت» استفاده کنید.
نه لازم بود درباره «باران و تنهایی» استعاره بسازید.
نه لازم بود تمام داستان را لو بدهید.

فقط شخصیت، هدف، مانع و سؤال.

چک‌لیست نهایی قبل از انتشار خلاصه

قبل از اینکه خلاصه‌تان را منتشر کنید، این سؤال‌ها را از خودتان بپرسید:

آیا بعد از خواندن خلاصه می‌فهمیم شخصیت اصلی کیست؟
آیا می‌فهمیم چه مشکلی دارد؟
آیا می‌فهمیم چه چیزی می‌خواهد؟
آیا یک مانع مشخص در داستان وجود دارد؟
آیا خلاصه من را می‌شود روی صد رمان دیگر هم گذاشت؟
آیا از جمله‌های کلی و مبهم زیاد استفاده کرده‌ام؟
آیا پایان داستان را لو داده‌ام؟
آیا جمله‌ای دارم که حذفش کنم و هیچ چیز تغییر نکند؟
آیا آخر خلاصه، خواننده را کنجکاو می‌کند؟

اگر جواب آخرین سؤال «نه» است، هنوز کارتان تمام نشده.

و مهم‌ترین نکته

خلاصه شما قرار نیست ثابت کند که نویسنده خوبی هستید.

خود رمان باید این را ثابت کند.

وظیفه خلاصه فقط این است که خواننده را به داخل داستان بکشاند.

ساده بنویسید. واضح بنویسید. داستانتان را معرفی کنید. یک مشکل واقعی نشان بدهید و در ذهن خواننده یک سؤال بسازید.

المور لئونارد می‌گوید: «سعی کن بخش‌هایی را که خواننده از آن‌ها می‌گذرد، حذف کنی.» این جمله را موقع نوشتن خلاصه همیشه یادتان باشد. اگر جمله‌ای فقط زیباست، اما اطلاعاتی نمی‌دهد، کنجکاوی ایجاد نمی‌کند و داستان را معرفی نمی‌کند، شاید جای آن در خلاصه نباشد.

خلاصه خوب، خلاصه‌ای نیست که خواننده بعد از خواندنش بگوید: «چه قشنگ نوشته!»
خلاصه خوب، خلاصه‌ای است که خواننده بعد از خواندنش بگوید: «وای باید رمانو بخونم تا ببینم چی می‌شه.»

 

  • تشکر 3
  • آتیش 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...