رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

پارت(24)

امروز قرار بود با نفس و نیاز برم دنبال مبلمان و وسایل چوبی خونم. 

با هزار رو یک بدبختی مامانم رو راضی کردم که خودم تنهایی برای خرید وسایل خونم برم،آخرش هم که دید زورش به حرف من نمی‌رسه زد زیر گریه که مجبور شدم دو ساعت هم قربون صدقش برم. 

خب چیکار می‌کردم آخه سلیقه هامون اصلا به هم نمی‌خورد و اگه می‌اومد صد در صد دعوامون می‌شد،تازه اگه با ما به اونجایی که نیاز می‌خواد ببرتمون می‌اومد با دیدن قیمت‌ها می‌گفت(-اوا خاک بر سرم،انگار پول خون باباشون رو از ما طلب دارن!!دخترم بیا بریم سمت محله‌ی قدیمیمون قلعه‌میر از اونجا مبلمانت رو بخر.)خلاصه که آخرش نفس رو با من فرستاده که به‌جای خودش من رو رصد کنه. 

ماشین رو روبه‌روی خونه‌ی بچه‌ها پارک کردم. 

راستین برای رفت‌و‌آمد راحتم ماشین پورشش رو در اختیارم گذاشته بود. 

رو به نفس کردم و گفتم:

-من برم نیاز رو صدا کنم و بیام. 

نفس به معنی باشه برام سر تکون داد که از ماشین پیاده شدم،به سمت ساختمون بچه‌ها رفتم و زنگ واحد نیاز اینا رو زدم. 

-اومدم میکا،دو دقیقه دیگه پایینم. 

نذاشت من حتی یک کلمه هم حرف بزنم!!زارت گرفت آیفون رو قطع کرد،این هم از بدی آیفون تصویری. 

بی‌خیال شونه‌ای بالا انداختم و زنگ قدیمی واحد سرایداری رو زدم. 

بعد از چند لحظه مش‌رحمت که یه پیرمرد مسن بود که با خانمش توی واحد سرایداری ساختمان بچه‌ها سکونت داشتن و کار‌های آپارتمان رو انجام می‌دادن بدوبدو از داخل ساختمان بیرون اومد. 

-به سلام خانم مهندس!چه عجب از این طرف‌ها!راه گم کردین؟

با مهربونی به روش لبخند زدم.

تنها کسی که من رو مهندس صدا می‌زد همین مش رحمت و خانمش گلاره جون بودن. 

-سلام مشتی خوبی؟گلاره جون خوبه؟اومدم دنبال نیاز بریم برای خرید خونم،یه زحمتی هم برای شما داشتم. 

-ممنون دخترم،گلاره هم خوبه اتفاقا از دخترها مدام حالت رو می‌پرسه،جانم چه کمکی از دست من بر میاد؟ 

کلید خونه‌ی اینجا و کلید ویلا رو از جیب کیفم در آوردم و به سمتش گرفتم. 

-می‌خواستم یه زحمت بکشید و با گلاره جون یه دستی به سر و روی  این دوتا خونه بکشید،بالا رو که یه گرد گیر بکنید بسه،برادرم و خانمش قراره که اینجا ساکن بشن،اون یکی کلید هم برای خونه‌ی ویلایی خودمونه که آدرسش رو براتون پیامک می‌کنم،اونجا هم یه تمیزکاری حسابی می‌خواد که وسایل اومد بره برای چیده شدن. 

-ای به چشم،مبارک‌ها باشه خانم مهندس،به سلامتی. 

نیاز در‌حالی که داشت با سگک کیفش ور میرفت از راه رسید. 

-سلام مش رحمت،خوبی؟

-سلام نیاز خانم،ممنون به لطف شما. 

-بریم میکا؟ 

-آره،تو برو سوار ماشین شو من هم تا دو دقیقه دیگه میام،نفس هم توی ماشینه. 

نیاز به سمت ماشین رفت که رو به مش رحمت گفتم: 

-مشتی به حسابت پول می‌زنم هر وسیله‌ای که برای کارتون نیاز داشتید رو تهیه کنید،اگه سوالی داشتید یا مشکلی پیش اومد هم شماره‌ی من رو که دارید؟ 

-خیالت راحت خانم مهندس،آره دارم. 

-پس فعلا خداحافظ. 

-خدانگهدارت دخترم. 

به سمت ماشین رفتم و سوار شدم. 

نیاز روی صندلی جلو نشسته بود و داشت روی مانیتور ماشین آدرس رو وارد می‌کرد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت(25)

ماشین رو روشن کردم و راه افتادم که مش‌رحمت با موتورش از بغلمون رد شد و برامون بوق زد،با لبخند جوابش رو دادم و براش بوق زدم. 

بعد از یک ساعت رانندگی توی ترافیک به پاساژی که آشنای بابای نیاز مغازه داشت رسیدیم. 

بعد از پارک کردن ماشین توی پارکینگ پاساژ با دخترها پیاده شدیم و به سمت داخل پاساژ رفتیم. 

وارد مغازه مورد نظر که شدیم صاحب مغازه از جاش بلند شد و به پیشوازمون اومد. 

-سلام نیاز جان،خوش اومدید عموجان،چه عجب شما یه سری یه این عموت زدی!!!(روش رو به من و نفس کرد و محترمانه گفت)سلام خانم‌ها. 

-سلام عمو جان خوبید؟خانومتون خوبه؟بچه‌ها خوبن؟ببخشید تو رو خدا من به خاطر شغل همسرم مجبورم که مدام به خارج از کشور سفر کنم برای همین زیاد ایران نیستیم. 

-همه خوبن سلام دارن خدمت شما،چرا سر پا ایستادین؟بفرمایید بشینید. 

با دخترها روی مبل‌های پذیرش نشستیم که یکی از فروشنده‌ها برامون قهوه و کیک آورد. 

آقای علی‌دوست صاحب مغازه کاتالوگ‌های مبلمانش رو بهمون نشون که از بینشون دو دست مبل مدرن فانتزی،یه دست مبلمان برای پاسیو،یه میز ناهار خوری دوازده نفره،سه دست سرویس خواب و یه دست مبلمان و میز برای اتاق کار راستین انتخاب کردم. 

آقای علی‌دوست برای آخرین بار چک کرد: 

-پس شد دو دست مبلمان مدرن فانتزی به رنگ سبز ماچایی و شیری،یه دست مبلمان برای محوطه و یک دست میز ناهار خوری دوازده نفره به همون رنگ،سه دست از سرویس خواب‌های مدرنمون به رنگ آبی آسمانی،سبز پسته‌ای و بنفش روشن و در آخر یک دست مبلمان برای اتاق کار به رنگ طوسی و مشکی؟ 

-بله درسته. 

-خوب،سفارشات شما تا پانزده روز دیگه ارسال می‌شه. 

نیاز نگاه قدردانی به آقای علی‌دوست کرد. 

-واقعا ازتون ممنونم عمو جون،خیال ما رو راحت کردین. 

بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن نیاز و آقای علی‌دوست با کارتی که راستین بهم داده بود پول سفارشات رو که دو میلیارد و نیم شده بود حساب کردم(البته قبلش با شنیدن رقمی که باید پرداخت می‌کردیم هم من و هم نفس یه سکته‌ی ناقص رو قشنگ رد کردیم)و بعد از خداحافظی به سمت خونه‌ی نیاز اینا راه افتادیم. 

سر کوچه‌ی نیاز اینا رسیده بودیم که نیاز گفت: 

-میکا یه لحظه جلوی این فروشگاه نگه دار من برای خونه خرید دارم. 

ماشین رو کنار کشیدم که نیاز از ماشین پیاده شد،به سمت فروشگاه رفت و ما هم توی ماشین منتظرش نشستیم. 

-میکا چه خوب کردی که مامان با خودمون نبردیم،اگه اون این قیمت رو می‌شنید مغازه رو روی سر اون یارو خراب می‌کرد. 

زهر خندی زدم: 

-حق داره خب،خونه‌ای که الان داره توش زندگی می‌کنه پولش چهار میلیارده و پولی که ما دادیم یکم بیشتر از نصف پول خونشه،شرط می‌بندم که اگه بود می‌گفت این پول رو بده به من با پونصد میلیونش برات وسایلت رو می‌خرم با اون دو میلیارد دیگش هم برات یه آپارتمان کوچیک سمت خودمون می‌خرم. 

نفس از لحن تقلید حرف مامان انقدر خندید که آب دهنش پرید توی گلوش و به سرفه افتاد. 

-چی شدی تو؟خوبی؟بذار برم برات یه آب بگیرم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت(26)

سریع از ماشین پیاده شدم و به سمت فروشگاه دویدم که جلوی در فروشگاه نیاز رو دیدم. 

-چیزی می‌خوای میکا؟

-نفس به سرفه افتاده می‌خوام براش یه آب بگیرم. 

-من هم آب و هم بستنی گرفتم بیا بده بهش. 

داشتیم از خیابون رد می‌شدیم که یه موتوری اومد بغلمون و کیف نیاز رو گرفت و شروع به کشیدن کرد. 

اع!!!این که موتور مش‌رحمته!چرا داره با نیاز بکش‌مکش می‌کنه؟!

هی موتوری بکش،نیاز بکش،از زوری که داشتن می‌زدن زدم زیر خنده،انقدر خندیده بودم که اشک از گوشه‌ی چشم‌هام سرازیر شده بود. 

موتوری که از گرفتن کیف از نیاز ناامید شد گازش رو گرفت و فرار کرد. 

موتوری که رفت نفس از ماشین پیاده شد و به سمت نیاز که روی زمین نشسته بود و از ترس می‌لرزید دوید. 

-خوبی نیاز؟؟؟ای دزد عوضی ....بهت صدمه نزد که؟ 

با شنیدن حرف نفس تازه به خودم اومدم،موتوریه دزد بود نه مش‌رحمت!!!!!ولی من مطمئن بودم که قشنگ موتور خود مش‌رحمت بود!!؟ 

یه دونه توی پیشونی خودم کوبیدم و سریع به سمت موتوری که الان تا وسط‌های کوچه رسیده بود و داشت دور می‌شد دویدم. 

-دزد عوضی،مرتیکه ….، …. 

-میکا داری چیکار می‌کنی؟؟اون که دیگه رفته!!بیا کمک نیاز ... 

راه رفته رو برگشتم و به سمت نیاز رفتم،با نفس بلندش کردیم و توی ماشین نشوندیمش. 

اومدم خودم هم سوار ماشین بشم که صدای موتور به گوشم خورد،سریع به پشت سرم نگاه کردم که دیدم دزده داره برمی‌گرد. 

از ته کوچه اومد و با سرعت از کنارم رد شد،بدون فکر کردن شروع کردم به دویدن و دنبالش افتادم،همون‌طور که مثل دونده‌ی ماراتون داشتم دنبالش می‌دویدم شروع کردم به دادن فحش‌ها رکیک دادن.

-مرد‌تیکه‌ی .....،ای دزد ....،ای خواهرت رو .....

یهو دیدیم در کمال تعجب موتوری سرعتش رو کم کرد و به کلی نگه داشت،از روی موتورش پیاده شد و به سمتم اومد.

ای که لال بشی میکا ...با خواهرش چی کار داشتی آخه؟؟؟الان میاد می‌برتت حضوری با خواهرش آشنات می‌کنه. 

از ترس توی جام خشکم زده بود و دهنم قفل کرده بود. 

موتور سوار نزدیکم شد و همزمان که کلاه‌کاسکتش رو در می‌آورد گفت: 

-چیزی شده دخترم؟ 

اع!!!این که مش‌رحمته!!! 

دخترها توی ماشین از خنده پاره شده بودن و من از فحش‌هایی که نثار مش‌رحمت کرده بودم داشتم از خجالت می‌مردم،دلم می‌خواست زمین دهن باز کنه و من رو توی خودش ببلعه. 

نفس از ماشین پیاده شد و در حالی که اشک‌های زیر چشمش رو پاک می‌کرد گفت: 

-ببخشید مش‌رحمت ...میکا شما رو با دزدی که می‌خواست کیف نیاز رو بزنه اشتباه گرفته. 

مش‌رحمت با نگرانی جلوتر اومد و رو به نفس پرسید:

-دزد داشته کیف نیاز خانم رو می‌زده؟

در حالی که به سمت ماشین می‌رفت از نیاز پرسید: 

-دخترم خوبی؟آسیبی که بهت نزدن؟تو کیفت چیز مهمی داشتی؟ 

-خوبم مشتی نگران نباش،کیف رو بهشون ندادم. 

مش‌رحمت در حالی که روی دستش می‌کوبید گفت: 

-این چه کار خطرناکی بود که تو کردی دخترم؟؟؟نگفتی خدایی نکرده بهت چاقو می‌زنن؟؟؟ 

-مشتی سرویس عروسیم توی کیفم بود،برده بودم قفلش رو که خراب شده بود درست کنم. 

نفس دست منی که مثل یه مجسمه هنوز پشت موتور مش‌رحمت خشک شده بودم رو کشید و به سمت ماشین هلم داد. 

از خجالت نمی‌تونستم توی چشم‌های مش‌رحمت نگاه کنم. 

مثل ربات سوار ماشین شدم و به سمت خونه‌ی نیاز اینا حرکت کردم،مش‌رحمت هم برای اطمینان پشت سرمون با موتورش راه افتاد. 

با تصور اتفاقی که افتاد از خجالت و شرم زدم زیر گریه که دوباره صدای خنده‌ی نفس و نیاز بلند شد. 

حرصی کوفتی زیر لب نثارشون کردم و برای خودم زار زدم. 

(هجده روز بعد-راستین) 

امروز بالاخره قرار بود وسایل ویلا رو بیارن،خدایی جون دادیم تا توی بیست و پنج روز بتونیم کل وسایل‌های ویلا رو بگیریم. 

مبلمان و سرویس خواب‌ها رو دو روز پیش آورده بودن و کارگرها چیدمان و نصبشون رو انجام داده بودن،الان هم وسایل برقی رسیده بود و نصاب داشت راه‌اندازی‌شون می‌کرد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...