هانو 21 ارسال شده در دوشنبه در 20:53 اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 20:53 (ویرایش شده) نام رمان: دگردیسی در ویرانه نام نویسنده: هانیه فرهادی | کاربر نودهشتیا ژانر: عاشقانه، اجتماعی، طنز خلاصه:من همیشه فکر میکردم آدم باید خیلی خوششانس باشه که زندگی خوبی داشته باشه. ولی خب... من هیچوقت خوششانس نبودم. از همون بچگی یاد گرفتم نباید زیادی به آدمها دل ببندم. چون آدمهایی که قرار بود بمونن، رفتن و اونایی هم که موندن، هیچوقت واقعاً مال من نبودن. شاید واسه همینه که هیچوقت از کسی چیزی نخواستم. نه محبت، نه دلسوزی، نه حتی یه زندگی بهتر. به خودم قبولونده بودم که همین چیزایی که دارم، برای من کافیه. البته آدم میتونه خیلی چیزا رو به خودش قبولونده باشه؛ تا وقتی که یه روز یکی پیدا بشه و همهی باورهاشو به هم بریزه. من اون روز رو نمیشناختم. نمیدونستم قراره چه آدمهایی وارد زندگیم بشن، کدومهاشون بمونن و کدومهاشون فقط یه خاطرهی بد از خودشون جا بذارن. فقط میدونستم از یه جایی به بعد، زندگی دیگه مثل قبل پیش نمیره. وشاید بدترین قسمت ماجرا همین بود...اینکه من، شاپرک، دختری که تمام عمرش رو به تنها موندن عادت کرده بود، قرار بود با آدمهایی روبهرو بشه که تنهایی رو ازم بگیرن؛ حتی اگه به قیمت از دست دادن خیلی چیزای دیگه تموم بشه. ویرایش شده 9 ساعت قبل توسط هانو 4 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 1,803 ارسال شده در 22 ساعت قبل مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 22 ساعت قبل 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانو 21 ارسال شده در 19 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 ساعت قبل (ویرایش شده) پارت یک مداد رو از لای موهام بیرون کشیدم و نگاهم رو به کتاب زیست دوختم. دوباره مسئله رو خوندم. چند ثانیه به عددها و فرمولهای روی صفحه خیره موندم؛ انگار اگه به اندازه ی کافی زل بزنم، خودشون رو بهم میگن. خب... بله. من نمیفهمم. چشمام رو گرد کردم و دوباره خط به خط خوندمش. نه، من واقعاً خدا زده تر از این حرفام. چرا نمیفهمم؟! بوی نم دیوارها با بوی تند شویندهای که از راهرو میاومد قاطی شده بود. پنکهی قدیمی بالای سرمون با صدای تق تق آرومی میچرخید و هر چند ثانیه یه بار، باد گرم و بیجونی رو توی اتاق پخش میکرد. کتاب رو با حرص بستم و پرت کردم اون طرف تخت. صدای افتادنش روی تشک و بعد سر خوردنش روی ملحفهی گلدار قدیمی، توی اتاق پیچید. _امروزَم خیّرا اومدن. صدای کیانا بود. کنار کمد فلزیِ زنگزدهش ایستاده بود و لباس هاشو یکی یکی با وسواس تا میکرد و توی کمد میچپوند. درِ کمد هر بار که باز و بسته میشد، یه صدای قیژقیژ اعصاب خردکنی درمیآورد. این دختر از بس مرتب بود، من یکی خجالت میکشیدم کنارش بشینم. روی تختِ من، یه جوراب لنگه به لنگه افتاده بود، دو تا کتاب نیمه باز کنار بالش بود و لیوان آب دیشبم هم هنوز روی طاقچه مونده بود. فاطمه اون طرف اتاق، در حالی که داشت جوراباشو میپوشید، با پوزخند گفت: — هه، اومدن عکس بگیرن و یه کم پز بدن که ما داریم به مؤسسه پول میدیم. از پنجرهی باریک اتاق، نور کدر ظهر افتاده بود روی کف موزاییکی. پردهی سفید و نازک تکون میخورد و صدای بچه ها از اتاق های دیگه میاومد؛ یکی دنبال کش موش میگشت، یکی سر لباسش غر میزد و یکی هم از ته راهرو داد میزد که حموم خالی شده. هنوز چیزی نگفته بودم که صدای خانم فدوی از توی راهرو پیچید: — بچهها! اتاقهاتونو تمیز کنید، لباس مرتب بپوشید! یه پوف بلند کردم و خودمو روی تخت عقب کشیدم. مخصوصاً با صدای بلند گفت که اتاق ما بشنوه. حوصلهی این جینگولک بازیها رو نداشتم. میری پایین، باید نقش یه دختر خوب و مؤدب رو بازی کنی؛ لبخند بزنی، سرتو بندازی پایین و هرچی گفتن بگی چشم. یه نقاب کاملِ همهچی عالیه، من خیلی خوشحالم بزنی رو صورتت. همون لبخندی که تا مهمونا هستن باید گوشهی لبت بمونه و به محض بسته شدن درِ پشت سرشون، میتونی پاکش کنی. آخرشم فقط خودمون بودیم که اذیت میشدیم. کیانا درِ کمدشو با یه تق بست و برگشت سمتم. — تو حداقل یه شونه به موهات بکش. ابروهامو بالا انداختم. — چرا؟ یه نگاه به موهام کرد؛ بعد نگاهش رو از نوک موهام تا صورتم کشید بالا. — چون شبیه کسی شدی که با تارزان همنشین شده. فاطمه زد زیر خنده. — کیانا، ولش کن. این اگه بخواد خوشگل و مرتب بشه، باید اول خودش قبول کنه آدمه. بالش رو برداشتم و پرت کردم سمتش. — خفه شو فاطمه. بالش محکم خورد به شکمش و فاطمه از خنده خودش رو جمع کرد و چند ضربه به تخت زد. لبام رو جمع کردم و با چندش نگاش کردم. الان مثلاً به چی خندید؟ صدای قدم های خانم فدوی که توی راهرو نزدیکتر میشد، باعث شد هر سهمون یه دفعه ساکت بشیم. صدای پاشنهی کفشش روی موزاییکها نزدیک و نزدیکتر شد. دستگیرهی در پایین رفت. خانم فدوی سرشو آورد توی اتاق. اول یه نگاه به من انداخت، بعد چشمش افتاد به کتاب زیست روی زمین. چشمهاشو ریز کرد. — شاپرک... نگاهش کردم. — جانم؟ — این کتاب چرا رو زمینه؟ یه نگاه کوتاه به کتاب انداختم، بعد سرمو تکون دادم و همراهشون ابروهامو توی هم کردم. — خودش افتاد. کیانا سرشو پایین انداخت تا خندهشو قایم کنه. فاطمه هم تازه داشت دوباره میزد زیر خنده. خانم فدوی یه نفس عمیق کشید. — جمعش کن. و اون اخمت رو هم باز کن. مهمون داریم. زیر لب گفتم: — مگه اومدن منو ببینن؟ — چی گفتی؟ — هیچی. چند ثانیه نگام کرد؛ انگار میخواست از توی صورتم بفهمه واقعاً چی گفتم. آخرش فقط یه آه کشید، درو بست و رفت. چند لحظه سکوت توی اتاق موند. فاطمه آروم گفت: — تو یه روز ما رو به کشتن میدی. از جام بلند شدم و کتاب زیستو از روی زمین برداشتم. گوشهی جلدش رو صاف کردم و دوباره پرت کردم رو تخت. — قبلش خودم میمیرم از دست اینا. همون لحظه درِ اتاق با شدت باز شد؛ اونقدر محکم که دو تا گچ از دیوار ریخت پایین. فاطمه تا چشمش به سارا افتاد، جیغزنان حملهور شد سمتش. سارا همونجا دمِ در خشکش زد. — هودیِ من کووو؟! باز تو بردیشش! سارا دستاشو گذاشت روی سرش و یه قدم عقب رفت تا فاطمه به گیساش دسترسی نداشته باشه. — به جون جدِ نامعلومم، من نبردم! فاطمه عین زامبیِ خشمگین نفسهای تندی میکشید. سارا درو پشت سرش بست و با دستش یه بوس برای فاطمه فرستاد. جوابش یه لگد بود که خورد توی پاش. — آخ! اصلاً غلط کردم اومدم این اتاق. فاطمه با غیظ پشتشو بهش کرد و روی تخت نشست. — نه بابا. کیانا که انگار این دعواها براش دیگه بخشی از دکور اتاق بود، بدون اینکه حتی سرشو بلند کنه، شالشو از روی تخت برداشت و گفت: — کم زر بزنید، حاضر شید. بعد انگشتشو گرفت سمتم. دست چپش هم گوشهی شالشو انداخت روی شونهش. — یکم به قیافت برس، نابشر. آهی از دهنم بیرون دادم. نگاهی به آینهی کوچیکِ ترکخوردهی گوشهی اتاق انداختم. آینه اونقدر قدیمی بود که گوشههاش سیاه شده بود و تصویر آدم رو یکم موجدار نشون میداد. موهام درهم بود، چند تارش به پیشونیم چسبیده بود و قیافهم بیشتر از اینکه شبیه یه دختر هفدهساله باشه، شبیه کسی بود که سه شب نخوابیده. لشمو از روی تخت پایین کشیدم و جلوی آینه ایستادم. دستام رو حالت پنجه کردم و کشیدم توی موهام؛ یه جور شونهی اضطراری. به خدا خیلی هم کاربردی بود... البته اگه از این موضوع که موهام از بس حموم نرفته بودم به هم چسبیده بود، فاکتور میگرفتیم. کیانا چند ثانیه نگام کرد. بعد خیلی جدی گفت: — خیلی چرکویی. سرمو از توی موهام بیرون آوردم و نگاهش کردم. فاطمه از روی تخت گفت: — شاپرک، یه روز باید ببریمت حموم. قول میدم. — خوابشو ببینی. — چرا؟ — چون اون روز، روزِ مرگ توئه. فاطمه دوباره خندید و تیشرتشو از سرش کند و روی تخت انداخت. کیانا سرشو تکون داد. — شما سهتا واقعاً غیرقابلتحملید. شونهمو بالا انداختم. — تو هم میتونی بری. — کجا؟ — هرجا که ما نباشیم. کیانا دستشو به حالت برو بابا توی هوا تکون داد. قبل از اینکه جوابمو بده، صدای قدمهای خانم فدوی دوباره از راهرو اومد. — بچهها! پنج دقیقه دیگه همه پایین باشن! لبخند از صورتم رفت. پنج دقیقه. فقط پنج دقیقه وقت داشتیم تا خودمون رو تبدیل کنیم به همون چیزی که اونا میخواستن ببینن. بچههای مرتب، تمیز، مؤدب و خوشحال. یه مشت لبخند فیک. یه مشت «چشم» گفتن. یه مشت صورتهایی که باید طوری رفتار میکردن انگار همهچی توی این ساختمون کاملاً اوکیه. شالمو از روی لبهی تخت برداشتم و همینجوری انداختم روی سرم. یه نگاه دیگه توی آینه انداختم. تیپم که عالی بود. یه بلوز سفید که روش گلهای ریز داشت و اون شلوار نخیِ گلگلی که انگار از زمان قلقلکشاه مونده بود. با صدای جیغ کیانا از جا پریدم. — زهرمار! چه مرگته؟! کیانا با وحشت به شلوارم خیره شده بود. — با اینا میای؟! — چرا؟ مگه چشه؟ — این شلوار؟! خدا خدا، منو مرگ بده! با عجله سمتم اومد و خواست شلوارمو بکشه پایین که جیغ زدم و خشتکمو چسبیدم. — ولممم کن! حیوان نباششش! با همون چشمهای ورقلمبیده نگام کرد و لب زد: — زود عوضش کن. — بابا شلوار به این خوبی و باکلاسی... — شاپرک. — چیه؟ — عوضش کن. با حرص یه شلوار بگ از کمدم برداشتم و روی همون پوشیدم. چهار نفرمون با لبخندهای فیک، یه نقاب الکی روی صورتمون کشیدیم و از اتاق زدیم بیرون؛ فقط برای اینکه دلِ خیرهای محترم نشکنه. اگه این کیانا ولم میکرد، با همون شلوار نخیِ گلگلیم میاومدم پایین، ولی خب... یه آبرویی هم باید برای مرکز باید میموند. همهمهی بچهها کل راهرو رو برداشته بود. صدای خنده، باز و بسته شدن درها و کشیده شدن دمپاییها روی موزاییکها از هر طرف میاومد. حدود سی تا دختر نوجوان، از سیزده تا هجده سال، توی راهرو پخش بودن؛ همه تمیز و مرتب، موها شونهشده، لباسها صاف و اتوکشیده و تقریباً همه با یه لبخند گنده روی صورتشون. یه لبخندهایی که از دور قشنگ بودن. از نزدیک؟ نه خیلی. سارا خودش رو از بازوم آویزون کرده بود و تقریباً نصف وزنشو انداخته بود روم. — شاپرک، اگه پام پیچ خورد، میافتم روتا. نگاهش کردم. — خب بیفت. — چه دوست مهربونی. — خودمم از این حجم از مهربونیم تعجب میکنم. سارا خندید و بیشتر خودش رو به بازوم چسبوند ویرایش شده 28 دقیقه قبل توسط هانو 2 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانو 21 ارسال شده در 18 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 ساعت قبل (ویرایش شده) پارت دو فاطمه دهنشو اندازهی اسبآبی باز کرده بود و با خلالدندون لای دندوناشو تمیز میکرد. یه نگاه بهش انداختم. ـ تو چرا خلالدندون دستته؟ ـ چون تنها آدم عاقل این جمع منم. استاد جوابهای نامنظم و چرت ! من که میدونستم این عقلش رو با نشیمنگاهش پیوند دادن. کیانا پوزخند زد. ـ آره، مخصوصاً تو. فاطمه با اعتمادبهنفس خلال رو از بین دندوناش بیرون کشید. ـ حسادت نکن. سارا دستشو کوبید رو کمرم که قشنگ یهوری شدم. ـ فقط فاطمه عین بشر اومده پایین. فاطمه ابروشو بالا انداخت. ـ بالاخره یکی باید آبروداری کنه. ـ با خلالدندون؟ ـ هرچی باشه، از شما بهترم. لبخندم رو نگه داشتم، ولی زیر لب گفتم: ـ خیلی خانوم. فاطمه با غرور سرشو تکون داد. ـ در یک کلام. طبقهی پایینتر مخصوص بچههای شش تا دوازده سال بود؛ شلوغترین طبقهی مرکز. اگه دو دقیقه اونجا بمونی، تبدیل به بیمار تیمارستانی میشی. چندتا از بچهها با موهای بافتهشده و لباسهای رنگی، مثل فرفره از جلوی مربیها رد میشدن. ـ بدو، بدو! مهمونا اومدن! ـ خانم، من اینجا وایسم؟ ـ نه عزیزم، بیا اینور. ـ من میخوام کنار دوستم بشینم! ـ ساکت باشین دیگه! یکی از دختر بچههای کوچیکتر از کنارمون رد شد و تقریباً به پای سارا خورد. سارا سریع خودش رو کشید کنار. ـ اوه! یکی منو نجات بده. فاطمه گفت: ـ تو فقط کافیه دو دقیقه آویزون شاپرک نباشی، زنده میمونی. سارا دوباره بازومو محکمتر گرفت. ـ نه، من بهش وابستگی عاطفی دارم. ـ من بهت وابستگی ندارم. ـ مهم نیست. یکطرفهست. مربیها با عجله بچهها رو به سمت نشیمن هدایت میکردن. یکیشون مدام دست میزد و میگفت: ـ بچهها، آرومتر! همه میریم نشیمن. هل ندین همدیگه رو! از نشیمن صدای جابهجا شدن صندلیها میاومد. وقتی به آخر راهرو رسیدیم، صدای خندهی بزرگترها هم به گوشم رسید. لبخندم رو دوباره روی صورتم مرتب کردم. فاطمه زیر گوشم گفت: ـ آمادهای؟ نگاهش کردم. ـ برای چی؟ ـ برای خوردن. یه لحظه سکوت کردم. بعد شونههام رو بالا انداختم. وارد سالن نشیمن شدیم. سالن نسبتاً بزرگ بود؛ چند ردیف صندلی پلاستیکی کنار هم چیده بودن و روی میزهای گوشهی سالن چند بشقاب شیرینی و لیوانهای یکبارمصرف آب گذاشته بودن. بوی چای تازهدم و شیرینی توی هوا پیچیده بود. جلوی سالن، پنج نفر نشسته بودن؛ سه مرد و یه زن. اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد، مرد جوونتر بود. احتمالاً اواخر سی سالگیش بود. موهاش رو اونقدر تافت زده بود که حس میکردم اگه با بمب هم بزنی، تکون نمیخوره. کتوشلوار مشکی تنش بود، کفشهاش برق میزد و از سر و وضعش معلوم بود لباسهاش ارزون نیست. فاطمه خیلی آروم خم شد سمت من. ـ لباسا رو نگاه... هنوز جملهش تموم نشده بود که کیانا یه نیشگون ریز از دستش گرفت. ـ یکم اون دهنتو ببند. فاطمه لبشو جمع کرد. ـ خب چی؟ دارم تعریف میکنم. فاطمه که کنارم راه میرفت، قولنج انگشتاش رو یکییکی شکست و گفت: ـ راستی، باران کو؟ سارا پوزخند زد. ـ سر قبر من. ابروهام رو بالا دادم. ـ شماها چرا اینقدر با هم مهربونید؟ سارا شونه بالا انداخت. ـ محبت بین ما موج میزنه. یه نفس عمیق کشیدم و شروع کردم به آنالیز خیرهای محترم. همون آقای جوونتر، کنار دست یه مرد حدوداً پنجاهساله نشسته بود. مرد پنجاهساله داشت با خانم رحمانی، مسئول مرکز، آروم دربارهی یه چیزی حرف میزد. بندهخدا یکم شکمش خارج از محیط بدنش بود. اونم کتوشلوار پوشیده بود؛ این یکی خاکستری. فاطمه دوباره سرش رو جلو آورد. ـ این چند ماهه حاملهست؟ این بار کیانا بدون هیچ حرفی با لگد زد تو ساق پاش. ـ آخ! فاطمه دستشو گرفت روی پاش. ـ چرا میزنی خب؟ کیانا با دندونهای بههمفشرده گفت: ـ چون نمیخوام امروز از مرکز اخراجت کنن. فاطمه زیر لب غر زد: ـ آدم حتی نمیتونه سؤال بپرسه. سارا خندهشو قورت داد. کنار اون مرد پنجاهساله، یه پیرمرد دیگه نشسته بود. موهای سفید و عینک باریکی داشت و خیلی ساکت اطرافش رو نگاه میکرد. کنارش هم یه خانوم با مانتوی آبی روشن و شال سفید نشسته بود. یه کیف دستی کوچیک روی پاهاش گذاشته بود و هر چند ثانیه یه بار لبخند میزد و با خانم رحمانی سر تکون میداد. نگاهم روی تکتکشون چرخید. همه مرتب، همه شیک، همه با لبخند. همه انگار دقیقاً میدونستن برای چی اینجان. فقط من هنوز نمیفهمیدم چرا باید برای اومدن چند نفر غریبه، اینهمه سر و صدا راه بندازیم. کیانا آروم گفت: ـ بچهها، آخر بشینیم. سارا سریع گفت: ـ آره، من حوصله ندارم جلوی اینا بشینم. فاطمه گفت: ـ من که میخوام نزدیک شیرینیها باشم. ـ تو فقط به غذا فکر کن. ـ خب، من در حال رشدم. سارا انگشتهاشو از دور بازوم شل کرد و جواب داد: ـ آره، به طرفین. چهار نفری رفتیم سمت ردیفهای آخر و نشستیم. من کنار دیوار نشستم و سارا خودش رو چسبوند کنارم. فاطمه و کیانا هم دو طرفمون جا گرفتن. از اینجا تقریباً همهی سالن رو میدیدم. خانم رحمانی وسط سالن ایستاده بود و با لبخند داشت از مهمونها تشکر میکرد. ـ واقعاً ممنونیم که وقت گذاشتید و تشریف آوردید. حضور شما برای بچهها خیلی ارزشمنده. چند نفر از بچهها دست زدن. من هم فقط دستهام رو آروم به هم زدم. فاطمه زیر گوشم زمزمه کرد: ـ شاپرک... ـ هوم؟ ـ فکر میکنی شیرینیها رو بعدش بهمون میدن؟ نگاهش کردم. ـ اگه ساکت بمونی، شاید. فاطمه سریع انگشتشو گذاشت روی لبش. ـ باشه. برای اولین بار اون روز، دلم خواست واقعاً ساکت بمونه. خانم رحمانی چند قدم جلو اومد و دستهاش رو به هم قفل کرد. ـ خب، بچهها، اول از همه میخوام از مهمونای عزیزمون تشکر کنم که امروز وقت گذاشتن و به مرکز ما سر زدن. چند نفر دوباره دست زدن. من فقط به صندلی فلزی زیر دستم زل زده بودم و با ناخنم خط کوچیکی که روی رنگش افتاده بود رو دنبال میکردم. اصلاً حوصلهی سخنرانی نداشتم. مرد جوونتر که تا اون لحظه ساکت بود، یهدفعه سرش رو بلند کرد و نگاهی به بچهها انداخت. ـ خب... ما هم خوشحالیم که اینجاییم. صدای فاطمه از کنارم خیلی آروم اومد: ـ چه سخنرانی خفنی. با آرنج زدم به پهلوش. ـ ساکت. ـ من که چیزی نگفتم. کیانا زیر لب گفت: ـ دقیقاً مشکل همینه. تو هیچوقت فقط چیزی نمیگی. فاطمه خواست جوابشو بده که خانم رحمانی جلوتر رفت. ـ همونطور که میدونید، این مرکز مدتیه برای بعضی از بخشها نیاز به تجهیز و بازسازی داره. مهمونای عزیزمون هم لطف کردن و تصمیم گرفتن بخشی از هزینهها رو تقبل کنن. چند نفر از بچهها با شنیدن بازسازی شروع کردن به پچپچ. یکی از ردیفهای جلو گفت: ـ یعنی اتاقامونو رنگ میکنن؟ مربی سریع گفت: ـ هیس، بذار خانم رحمانی حرفشو بزنه. خانم رحمانی لبخند زد. ـ بله عزیزم. یکی از برنامهها همین رنگآمیزی اتاقهاست. چندتا از بچهها ذوق کردن. من نگاهم رو دور سالن چرخوندم. دیوارهای زرد و کثیف، گوشههای پوستهپوسته، پنجرههایی که قابشون قدیمی شده بود... خب، واقعاً لازم داشت. سارا سرش رو نزدیک گوشم آورد. ـ اگه اتاقمونو صورتی کنن، خودمو از پنجره پرت میکنم. ـ طبقهی اوله. ـ خب، پس دوبار خودمو پرت میکنم. لبخندم گرفت. مرد پنجاهساله که کنار اون آقای جوون نشسته بود، چیزی تو گوشش گفت. مرد جوون سر تکون داد و بعد نگاهش افتاد سمت ردیف ما. چند ثانیه نگاهمون کرد. من سریع نگاهم رو برگردوندم. حس خوبی نداشتم وقتی غریبهها اینطوری نگاهمون میکردن. خانم رحمانی ادامه داد: ـ البته مهمترین چیز برای ما، خود بچهها هستن. امیدواریم این کمک بتونه شرایط بهتری برای زندگی و تحصیلشون فراهم کنه. همه دوباره دست زدن. فاطمه این بار خیلی جدی دست زد. ـ بالاخره یکی به فکر زیست شاپرک افتاد. برگشتم سمتش. ـ چی؟ ـ هیچی. کیانا خندید. ـ بذار امروز اخراج نشه. یه لحظه نگاهمون به هم افتاد و هر سهتاشون خندیدن. منم لبخند زدم، یه لبخند واقعی. شاید اینجا، با همهی بدبختیهاش، تنها جایی بود که میتونستم بدون فکر کردن بخندم. حداقل این سه نفر میفهمیدن پشت اون اخمها چی میگذره. صدای کف زدن دوباره بلند شد. اما این بار، وسط شلوغی سالن، صدای باز شدن در اصلی توجه من رو جلب کرد. همهی سرها تقریباً همزمان برگشت سمت در. یکی از مربیها کنار رفت و یه دختر با عجله وارد سالن شد. نفسنفس میزد و موهاش بههم ریخته بود. خانم رحمانی با دیدنش اخم کرد. ـ باران؟ سارا زیر لب گفت: ـ بالاخره سر قبرم پیداش شد. فاطمه خندهش رو خورد. باران بدون اینکه جواب خانم رحمانی رو بده، مستقیم رفت سمت ردیف ما. کیانا جاش رو براش باز کرد. ـ کجا بودی تو؟ باران نشست و نفسش رو بیرون داد. ـ خواب موندم. سارا با ناباوری نگاهش کرد. ـ خیرها اومدن، تو خواب موندی؟ باران شونه بالا انداخت. ـ خب، خوابم مهمتر بود. فاطمه لبخند زد. ـ بالاخره یکی عاقل پیدا شد. فقط دوباره نگاهم افتاد به مهمونها. خانم رحمانی چند لحظه به باران خیره موند، بعد انگار بیخیال شد و دوباره برگشت سمت مهمونا. ـ خب، همونطور که عرض کردم... صدای آروم پچپچ بچهها دوباره سالن رو پر کرد. من اما حواسم دیگه به حرفای خانم رحمانی نبود. مرد جوون هنوز داشت اطراف سالن رو نگاه میکرد. این بار نگاهش روی ردیف آخر مکث کرد؛ روی ما. سارا آروم با آرنج زد بهم. ـ چرا این یارو اینقدر نگاه میکنه؟ شونه بالا انداختم. ـ از قیافهمون خوشش اومده. فاطمه سریع گفت: ـ معلومه از من خوشش اومده. کیانا پوزخند زد. ـ آره، مخصوصاً با اون خلالدندونت. فاطمه خلالدندون رو از گوشهی لبش برداشت. ـ حسودا. یه لبخند کمرنگ زدم و دوباره نگاهم رو جلو دوختم. خانم رحمانی حالا داشت اسم چند نفر از خیرها رو معرفی میکرد. ـ آقای نادری، که چند ساله در زمینهی حمایت از مراکز نگهداری کودکان فعالیت دارن... چند نفر دست زدن، مرد جوون هم یه لبخند کوتاه زد. بعد خانم رحمانی به مرد مسنتر اشاره کرد و چند جمله دربارهی فعالیتهای خیریهش گفت. من ناخودآگاه حواسم رفت سمت دستهای مرد جوون. یه ساعت فلزی گرونقیمت دور مچش بود. نگاهم رو از ساعتش گرفتم و به دست خودم نگاه کردم. ناخنهام کوتاه و نامرتب بود و کنار انگشت اشارهم یه زخم کوچیک داشتم که از صبح میسوخت. یه لحظه حس عجیبی کردم؛ نه حسادت، نه دقیقاً... بیشتر یه جور فاصله. فاصلهای که بین آدمهایی مثل اون و آدمهایی مثل ما بود، انگار دنیامون کلاً فرق داشت. اونا توی دنیایی زندگی میکردن که رنگ شده بود و دنیای ما بین طیفهای خاکستری در رفتوآمد بود. فاطمه زیر لب گفت: ـ چقدر حرف میزنن! شیرینی بدین بخوریم. کیانا سرش رو به نشونهی تأسف تکون داد و بیعقلی نثار فاطمه کرد. باران هم با همون موهای هپلهپوش، شبیه معتادی شده بود که بهش مواد نرسیده؛ دمبهدقیقه چشمهاش رو روی هم میذاشت. سارا هم در حال زبون درآوردن برای یه دختر بچه بود. خدا زده، من نبودم؛ اینا بودن. ویرایش شده 15 ساعت قبل توسط هانو 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانو 21 ارسال شده در 9 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 ساعت قبل پارت سه نمیدونم چند دقیقه گذشت . اینا فکشون درد نمیگیره ؟ البته بیشتر حرفا رو خانم رحمانی میزد و اون آقایون هم تأیید میکردن . هوای سالن گرفته و سنگین بود و صدای کولر قدیمی از گوشهی سقف میومد . بچهها روی صندلیها جابهجا میشدن و بعضیاشون زیرچشمی به مهمونها نگاه میکردن . باران که سرش به عقب افتاده بود و دهنشم باز بود ، هر از گاهی هم یه خروپفی میکرد . سارا انقدر قیافهش رو شبیه میمون کرده بود که اون دختر بچه شروع کرد به عربده زدن و مربیها سعی در آروم کردنش داشتن. سارا سریع گردنش رو سمت میز کرد ؛ یعنی نه بابا ، من اصلاً نبودم ، جون عمه نداشتش . فاطمه هم روی میز خم شده بود و با انگشتاش داشت پیانوی خیالی میزد و یه ویز ویز هم ازش میومد . ـ حداقل یه آبی بهمون بدین ، مردیم از تشنگی . شتر که نیستیم ! خانم رحمانی بالاخره به مرحلهای رسید که من منتظرش بودم ؛ یعنی مرحلهی کیش کیش هرکه رود اتاق خود . حرفاش تموم شد . ـ و در پایان ، میخوام از آقای نادری و خانوادهشون تشکر ویژهای داشته باشم که قبول کردن بخشی از هزینهی تحصیل و امکانات آموزشی بچهها رو هم بر عهده بگیرن . این بار صدای دست زدنها بلندتر شد . منم آروم دوتا انگشتم رو به هم کوبیدم . ولی خانواده ؟ نگاهم ناخودآگاه رفت سمت مرد جوون . خودش فقط خیلی کوتاه سرش رو پایین آورد . فاطمه بدنشون بالا کشید و کنار گوشم زمزمه کرد: ـ خانوادهش کجان ؟ ـ نمیدونم . ـ یعنی اینقدر پولداره که تنهایی خانواده حساب میشه ؟ ـ فاطمه ... ـ خب سؤال کردم . کیانا دستش رو گذاشت جلوی دهن فاطمه . ـ لطفاً برای پنج دقیقه هیچ سؤالی نپرس . اونم سوالای چرت . فاطمه دست کیانا رو کنار زد . ـ من فقط کنجکاوم . باران که هنوز نصفهنیمه خواب بود ، چشمهاش رو باز کرد . ـ دربارهی چی حرف میزنید ؟ سارا گفت : ـ هیچی بخواب . صدای خانم رحمانی دوباره بلند شد . ـ آقای نادری ، اگر ممکنه چند کلمهای برای بچهها صحبت کنن . مرد جوون آروم از جاش بلند شد . همهمهی سالن کمتر شد . حالا که ایستاده بود ، بیشتر از چیزی که فکر میکردم قدبلند به نظر میرسید . دستهاش رو جلوی بدنش به هم قفل کرد و چند لحظه به بچهها نگاه کرد . بعد گفت : ـ راستش من سخنران خوبی نیستم . ولی یه چیز رو میدونم . هیچ بچهای نباید به خاطر شرایطی که خودش انتخاب نکرده ، از داشتن یه زندگی خوب محروم بشه . سالن برای چند ثانیه کاملاً ساکت شد . حتی فاطمه هم چیزی نگفت . من نگاهم رو ازش گرفتم و به کف سالن دوختم . چه حرفای قشنگی ! حرفایی که چرت محض بود . زندگی خوب ؟ چه جالب . زندگی برای اینا یه بازی بود ، ولی برای ما شبیه میدون جنگ . اونا شاید چیزایی رو داشتن که ما یه عمر در حسرتش بودیم . ما رو که پدر و مادرمون نخواستن ، بعد زندگی خوب ؟ چند ثانیه مکث کرد و ادامه داد : ـ امیدوارم بتونیم کاری کنیم که اینجا فقط یه محل اقامت نباشه . جایی باشه که هرکدومتون احساس کنید واقعاً بهش تعلق دارید . نمیدونم چرا ، ولی با شنیدن جملهی آخر ، انگشتهام دور لبهی صندلی جمع شد . تعلق ؟ ما به هیچ جا تعلق نداشتیم . ما فقط یه عده آدم بودیم که کسی ما رو نخواست . هیچ کس . آب دهنم رو قورت دادم و ابروهام رو بالا دادم . ـ چه حرفای قشنگی . کیانا پوزخندی زد و شال سرش رو جلو کشید . ـ دلش خوشه ها . فاطمه دستش رو آروم آروم روی میز میکوبید و سرش رو تکون داد . ـ چون بچه پولداره خوشی زده زیر دلش . با صدای خر خر یه دفعه سالن ساکت شد و نگاهها برگشت سمت ما . ای بمیری باران ، تو رو که خدا زده ، با خرخر ! بعد از خرخر بعدی ، چشمهام رو بستم و خودم رو روی صندلی پایین کشیدم . سارا با دست کوبید روی دهنش که باران یهو بلند شد و صدای بلند داد زد : ـ حاضــــرررر ! صدای ریز ریز خندهها بلند شد و من فقط چشمهام معلوم بود . تمام بدنم رو کشیدم زیر میز . کیانا شالش رو دور دهنش پیچیده بود و فاطمه دستش رو جلوی دهنش گرفته بود ، داشت میخندید و فقط سارا بود با چشمهای پر از تعجب به این کودن نگاه میکرد . با صدای سرفه خانم رحمانی و یه خنده مصلحتی کرد و گفت : ـ باران جان از دخترای خوبمون بشین عزیزم بشین . این لبخندش یه دماری از روزگارت دربیارم توش بود . خانم رحمانی رو به خیر های عزیز تشکر کرد و گفت : ـ خب ، حالا بچهها میتونن بیان جلو و مهمونامون رو از نزدیک ببینن . بچهها انگار منتظر همین جمله بودن . عین قوم مغول ریختن جلو . ـ من اول میرم ! ـ خانم منم بیام ؟ ـ هل نده لیلا ! ـ خانم لباسم لک شد ! ـ آروم باشید به همه میرسه بچهها ! ـ اون شیرینیها رو کی میخوره ؟ فاطمه با شنیدن جملهی آخر مثل موشک از جا پرید و گوشههای شلوارشو با دستش جمع کرد که سریع فرار کنه . ـ من ! سارا مچ دستشو گرفت . ـ تو هیچ جا نمیری . ـ ول کن ! شیرینیها دارن تموم میشن ! ـ تو مگه از صبح چیزی نخوردی ؟ ـ خوردم . ـ پس چی میخوای ؟ ـ شیرینی . ـ چرا ؟ فاطمه با جدیت نگاهش کرد . ـ چون هست . کیانا زد زیر خنده . باران هم که تازه کامل بیدار شده بود ، از جا بلند شد . ـ منم میام . نگاهش کردم . ـ بی ابرو . همه پشت سر فاطمه رفتن و من آخر از همه از کنار دیوار جدا شدم . وقتی خواستم از بین صندلیها رد بشم ، یه بچهی کوچیک با عجله از جلوم رد شد و شونهش خورد به دستم . ایستاد و با چشمهای درشت سبزش نگاهم کرد . ـ ببخشید ! 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانو 21 ارسال شده در 9 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 ساعت قبل (ویرایش شده) پارت چهار _اشکال نداره. بچه رفت و من هم دنبالش راه افتادم. یا حضرت عباس، تا بهار سال بعد نوبت من نمیرسه. سالن پر بود از شلوغی، بوی شیرینی پختهشده و عطر چایی که از گوشهوکنارش بلند میشد. چراغهای کمنور زردرنگ از سقف آویزون بودن و بازتابشون روی دیوارهای رنگورو رفته، یه حال و هوای قدیمی و غمگرفته به جا گذاشته بود. هر جا که چشم میچرخوندی، یا بچهای با لباس تازهی پوشیدنی وایستاده بود یا مربیای که از این طرف به اون طرف میدوید. صدای فاطمه از اون طرف سالن بلند شد: – شاپرک! شیرینیها تموم شد! چشمهام رو بستم. یه نفس عمیق کشیدم. خدا واقعاً به این عقل نداد؟ دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و چند ثانیه همونجا وایسادم، طوری که انگار میتونم با همین نفس کشیدن، کل شلوغی رو از خودم دور کنم. ولی نشد. صدای بچهها هنوز توی گوشم بود، مثل زنبورهایی که دور یه شیشه عسل میچرخن. از بین جمعیت رد شدم و به سمت بچهها رفتم. دیدم فاطمه با دو تا شیرینی توی دستش ایستاده و با افتخار نگاهم میکنه. پشت سرش، سفرهی بلندی بود که حالا نصفش خالی شده بود؛ فقط چند تا بشقاب خالی و یه کاسهی بیمحتوای باقیمونده روی زمینش وایستاده بودن. – برات نگه داشتم. متعجب نگاهش کردم و ابروهامو دادم بالا. از این کارها هم بلد بود. – جدی؟ – نه، اینا مال خودمه. سارا از پشت سرش گفت: – یکیشو بده به شاپرک. بدبخت از صبح چیزی نخورده. فاطمه چند ثانیه به شیرینیهاش نگاه کرد؛ انگار با هرکدومشون داشت خداحافظی میکرد. بعد با اکراه یکی رو سمتم گرفت. – بگیر. لبخند زدم. شکموی بدبخت. – خودت کوفت کن. و سریع شیرینی رو از دستش کشیدم. فاطمه سریع گفت: – البته فقط چون امروز مهمون داریم. – آره، معلومه. فاطمه هنوز داشت با حسرت به شیرینیای که داده بود نگاه میکرد. زهرمارم شد. اصلاً. صدای خانم رحمانی توی سالن پیچید؛ صدایی که با همهی غوغای بچهها، باز هم خودش رو توی همهی گوشههای سالن جا کرد: – بچه ها، لطفاً همهتون یه کم آرومتر. مهمونا میخوان باهاتون آشنا بشن. فاطمه زیر لب گفت: – من با شیرینی آشنا شدم، کافیه. سارا خندهش گرفت. – بیعقل. _ ممنون. بچه ها کمکم دور مهمونها جمع شدن. بعضیها سؤال میپرسیدن، بعضیها خودشون رو معرفی میکردن و بعضیها هم فقط از دور نگاه میکردن؛ مثل بچههایی که هنوز جرئت نزدیک شدن به آدمهای جدید رو نداشتن. من ترجیح دادم عقبتر بمونم. پشتبهدیوار، جایی که سایهی یه ستون بلند، نصف بدنم رو پوشونده بود. همیشه همینطور بودم. نه اونقدر بیحرف که کسی متوجه حضورم نشه، نه اونقدر پرحرف که کسی بخواد بیشتر بشناسمش. یه جور وسطِ نامرئی. بین سایهها. سارا کنارم ایستاد و آروم گفت: – چرا اینقدر ساکتی؟ – مگه همیشه باید حرف بزنم؟ – نه، ولی وقتی تو ساکتی، من احساس میکنم یه اتفاقی قراره بیفته. نگاهش کردم. – مثلاً چی؟ شونههاش رو بالا انداخت و قری به باسنش داد. – نمیدونم. زلزله. از فاطمه بیعقلتر؟ سارا هست. ممنون. خواستم برگردم که همون موقع یکی از مربیها اومد سمت ما. قدمهاش رو توی شلوغی تند میذاشت، طوری که انگار برای رسیدن به من عجله داره. – شاپرک؟ – بله؟ – خانم رحمانی کارت داره. اخم کردم و با انگشت اشارهام به خودم اشاره کردم. – من؟ – آره. برو پیشش. نگاهم ناخودآگاه رفت سمت خانم رحمانی. داشت با همون خانوم با مانتوی آبی حرف میزد. منو میخواد چیکار؟ – چرا؟ مربی شونههاش رو بالا انداخت. – نمیدونم. فقط گفت صدات کنم. سارا سریع گفت: – میخوای منم بیام؟ – نه، تو همینجا بمون. فاطمه از پشت سرمون گفت: – اگه زندونیت کردن، سه بار سرفه کن. برگشتم سمتش. – دو دقیقه بمیر تا برمیگردم. راه افتادم سمت خانم رحمانی. هر قدمی که برمیداشتم، صدای صدای کفشم رو روی کاشیهای سالن میشنیدم. هرچی نزدیکتر میشدم، صدای حرف زدنشون واضحتر میشد. – ...دختر خیلی آرومیه. البته یه کم درونگراست، ولی از نظر درسی وضعیت خیلی خوبی داره. اگه برای مدرسهش انتقالش بدید عال... با شنیدن صدای قدمهام، خانم رحمانی حرفهاش رو قطع کرد و با یه لبخند برگشت سمتم. داشت دربارهی من حرف میزد. توطئهای در کار است. خانوم با مانتوی آبی وقتی منو دید، لبخند زد. – آهان، شاپرک جان، بیا عزیزم. جلو رفتم. خانم رحمانی دستش رو روی شونهم گذاشت. – میخواستم شما رو با هم آشنا کنم. نگاهم افتاد سمت اون زن. خدایا، اینو آفریدی؟ پس منو چیکار کردی؟ حتماً خط تولیدمون فرق داشته. چقدر خوشگل بود. چشمهای درشت قهوهای داشت و مژههاش اونقدر زیاد بود که میتونست باهاش پرواز کنه. موهای قهوهای روشنی داشت که آزادانه زیر شال رهاش کرده بود و یه لبخند خیلی دلبرانه. دماغش صددرصد معلوم بود عملی. خب، به ما چه؟ به ما دخلی نداره. لبخندش هنوز سر جاش بود و عمیقتر هم شد. – من خانم نادری هستم. چند لحظه مکث کردم. چقدر کلوچه نادری زیاد شد. نگاهم ناخودآگاه رفت سمت مرد. شوهرش بود یا داداشش؟ اون هم از اون طرف سالن، کنار یه پنجرهی بزرگ، ایستاده بود و داشت به ما نگاه میکرد؛ یه مرد بلندقامت با کت و شلوار تیره که توی این جمع، مثل یه تیکه از یه دنیای دیگه بود. خانم نادری ادامه داد: – همسرمه. همون لحظه فاطمه از دور با صدای نسبتاً بلندی گفت: – شاپرک! اینا زن و شوهرن! خانم رحمانی چشمهاش رو بست. خدا ذلیلت کنه دختر. دو دقیقه دهنتو ببندی، کسی نمیگه لالی. سارا صورتش رو با دست پوشوند. کیانا هم با پاش همون لگدهای معروف رو نثار ساق پاش کرد. من دلم میخواست زمین دهن باز کنه و منو قورت بده. فقط آرزو کردم همین لحظه، یه سوراخ کوچیک توی زمین باز بشه تا من توش غیب بشم. خانم نادری خندید. – دوستاتون چه بامزه. با خجالت گفتم: – متأسفانه. از گوشهی چشمم دیدم آقای نادری هم لبخند زده؛ ولی نه اون لبخند گرمی که همسرش میزد، بیشتر شبیه یه لبخند رسمی و کوتاه بود. خانم رحمانی با دست اشاره کرد. – خانم نادری از وضعیت تحصیلی بچه ها پرسوجو میکردن. ظاهراً دربارهی کلاسهای تقویتی هم برنامهای دارن. خانم نادری سر تکون داد. – بله. قرار شده برای چند نفر از بچه ها کلاسهای خصوصی یا نیمهخصوصی در نظر بگیریم. خانم رحمانی گفتن شما واقعاً توی درسهاتون عالی هستید. متعجب نگاهش کردم. – من؟ خانم نادری با مهربونی گفت: – اگه خودتون تمایل داشته باشید، میتونید توی این کلاسها شرکت کنید. قبل از اینکه جواب بدم، صدای آقای نادری از پشت سرمون اومد: – البته اجباری نیست. برگشتم. بوی عطرش آدمو خفه میکرد. داداش، میدونم پولداری. عطرت هم بوی پولداری میداد. چند قدمی ما ایستاده بود. این بار نگاهش خیلی کوتاه روی صورتم موند و بعد نگاهش رو ازم گرفت. این بار، یه چیز دیگهای توی نگاهش بود؛ نه نوازش، نه کنجکاوی، فقط یه نگاه کوتاهِ اندازهگیری، مثل کسی که چیزی رو وزن میکنه و بعد رد میشه. – فقط یه پیشنهاده. سرم رو پایین انداختم. خب بابا، خودمم میدونم نفهم نیستم. – متوجه شدم. خانم رحمانی لبخند زد. – فکر میکنم فرصت خوبیه، شاپرک. لبم رو به دندون گرفتم. کلاس تقویتی. چیزی که آرزوی خیلی از بچه های مرکز بود. و چیزی که همیشه لازم داشتم، ولی هیچوقت جرئت نکرده بودم درخواستش کنم. همین الان، توی همین لحظه، چند تا از بچهها از دور داشتند ما رو نگاه میکردن؛ با چشمهایی که پر بود از یه چیزی شبیه حسادت یا شاید هم فقط حسرت. – باشه. خانم نادری لبخندش پررنگتر شد. – عالیه. آقای نادری هم فقط سر تکون داد. – پس هماهنگ میکنیم. بعد برگشت سمت بقیهی مهمونا. من هنوز همونجا ایستاده بودم. خانم رحمانی دستش رو از روی شونهم برداشت و آروم ضربهای بهش زد. – میتونی بری پیش دوستات. – ممنون. با قدمهای تند برگشتم سمت اون دار و دستهی احمقها. هنوز سه قدم بیشتر نرفته بودم که سارا خودش رو بهم رسوند. – چی شد؟ – هیچی. – هیچی یعنی چی؟ فاطمه هم خودش رو انداخت وسط. – چی شد؟ کیانا ابرو بالا انداخت. – خانم رحمانی چی گفت؟ – گفت ممکنه برام کلاس تقویتی بذارن. سارا لبخند زد. – جدی؟ سر تکون دادم. – آره. فاطمه دستهاش رو به هم زد. – پس از این به بعد وقتی ریاضی حل نمیکنی، حداقل بهانه داری. – چه ربطی داره؟ – نمیدونم. خواستم یه چیزی بگم. کیانا خندید. اما قبل از اینکه جوابش رو بدم، صدای خانم رحمانی دوباره بلند شد: – بچه ها، لطفاً برای عکس دستهجمعی آماده بشید! همه شروع کردن به جابهجا شدن. مربیها در مرز فروپاشی روانی بودن. اونقدر امروز عربده زده بودن که صداشون دیگه توی سالن واخورده بود. – نیلا، برو سمت چپ. – خانم، این سمت؟ – دختر جان، راست نه ، چپ! – خانم، پیش نازی بشینم؟ سارا دستمو گرفت و کشونکشون بردم سمت جایگاه. – بیا، تو باید کنار من باشی. – چرا؟ – چون من بهت وابستگی عاطفی دارم. فاطمه سریع خودش رو رسوند و اون یکی دستمو گرفت. – منم وسط میایستم. کیانا گفت: – خوابشو ببین. چهار نفری رفتیم سمت جلوی سالن. بچه ها ردیف میشدن و مربیها سعی میکردن همه رو مرتب کنن. اونقدر بچه ها رو اینور اونور کرده بودن که اگه میتونستن، وسط همین سالن گیساشون رو میکشیدن. من بین سارا و کیانا ایستادم. فاطمه هم به زور خودش رو کنارمون جا داد. آفتاب عصر از پنجرهی بزرگ میتابید و یه خط روشن نور، درست از وسط بچه ها رد میشد و روی زمین مینشست. دوربین آماده شد. – همه لبخند! سارا آروم گفت: – باران کو؟ با دیدن موهاش که جلوی من بود، با سر بهش اشاره کردم. – دخترا، بگین سیب. صدای زیر لبی فاطمه اومد: – عه وا! صدای شاتر بلند شد. و درست همون لحظه، از گوشهی چشمم دیدم آقای نادری کنار همسرش ایستاده. ولی نگاهش به دوربین نبود. بهجاش داشت به دیوارهای مرکز نگاه میکرد؛ به اون ترکهای ریز کنار پنجره، به رنگِ کندهشدهی گچ. ایای، جنس اینجور آدما رو میشناسم. ویرایش شده 20 دقیقه قبل توسط هانو 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری