نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,535 ارسال شده در 1 ساعت قبل نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل (ویرایش شده) بسم الله الرحمن الرحیم رمان گمشده در زمان نویسنده ملیکا ملازاده ژانر: تاریخی، تخیلی، عاشقانه خلاصه: این رمان فصل اول سری رمان چهار جلدی معمای زمان، سفری دیگر و تیری در تاریکی هست که ماجرای پسری رو نقل میکنه که با نقشه دوستی تازه وارد و خانوادهش به گذشته میره و شرایط بازگشت به زمان خودش رو نداره. پسر در اونجا ازدواج میکنه و سرنوشت به سمتی میبرش که باید از کودکی مراقبت کنه که تاریخ رو به کلی میتونه عوض کنه. مقدمه: تاریخ به معنی جنگها و شرح زندگی چند نفر اندک شمار نیست که شاه شده یا سرداران بزرگی بوده اند. تاریخ باید درباره مردم یک کشور برای ما سخن بگوید که چگونه زندگی می کردند، چه کارهایی انجام می دادند و چگونه می اندیشیدند. تاریخ باید از رنجها و شادیهای آنان و از دشواری ها و مشکلاتشان برای ما سخن بگوید و بگوید که چگونه بر این دشواریها چیره شدند. * جواهر لعل نهرو ویرایش شده 1 ساعت قبل توسط ملیکا ملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,535 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل پارت اول - برای چی باید همچین کاری بکنیم، اصلا تو کی هستی؟ برای خانواده پارسایی خیلی عجیب بود. یک پسر جوان ناآشنا صبح در خانه شان را زده بود و گفت میخواهد درباره مسئله مهمی با آنها مسئله مهم چه بود! * من را به عنوان فرزند برادرتان در سفر دوستانه ببرید* پسر جوان در حالی که کیف سامسونتش را بر روی میز میگذاشت گفت: _ هرچقدر کمتر بدونید همان قدر به نفعتان است. بعد درب کیف را باز کرد. مرد و زن با دیدن پولهای داخل آن چند لحظه خیره ماندند. پسر که میدانست پیش خانواده حریصی آمده گفت: _ من فقط این سفر یک هفته ای رو با شما میام و بعد هم میرم. و یک مشت از پول را برداشت و مقابلش گذاشت. _ هر روز همین قدر بهتون میدم. حالا نظرتون چیه؟ _ آخه چرا میخوای همچین کاری کنی؟ اصلا تو کی هستی؟ رادوین دستهاش رو در هم گره زد و گفت: _ هرچه کمتر بدونید، بیشتر به نفعتونِ. *** _ آخه این آوا طفلک چه بدی در حق تو کرده؟ آرشا همینطور که توی آینه موهاش رو شونه میکرد در جواب پدرش که جلوی در اتاقش ایستاده بود گفت: _ مگه برای ازدواج نکردن با کسی فقط بدی کردن بهت ملاکه؟ من و آوا بهم نمیخوریم. _ آخه چرا؟ آرشا برس رو روی میز دراول گذاشت و به سمت پدرش برگشت. _ خوب میدونید من و آوا باهم خوشبخت نمیشیم اما چون همون یک سوم سهم عمه رو از شرکت بدست بیارید براتون مهم نیست چه بلایی سر زندگی تنها پسرتون میاد. ده بار گفتم دوباره هم میگم، خودتون برای مشکل خودتون راحل پیدا کنید من قلاب ماهی گیری شما نیستم. _ احمق، اون شرکت به تو میرسه، من دارم برای تو دست و پا میزنم. در حالی که کوله ش رو بر میداشت گفت: _ خدا سایه شما رو همیشه روی سر ما نگه داره، برای خودم هم باشه خودم دست و پا میزنم. و از کنار پدرش رد شد و بیرون رفت. دستان هم کلافه پشت پسرش راه افتاد. نمیدونست یاید باهاش چیکار کنه. حرفهای آرشا درست بود اما وسوسه یک سوم شرکت هم کم صدا نبود. خواهرش فقط یک دختر داشت و چی بهتر از این که سهمش از شرکت به پسر خودش برسه، نه یک غریبه؟ باغبون ها وسایل رو توی ماشین چیدن. یک مازراتی قرمز. آرشا عقب نشست و مامان و باباش جلو. دستان از آینه به پسرش نگاه کرد. پسری هفده_ هجده ساله با پوستی براق جوگندمی و صورتی کشیده و چشم های ریز، مشکی. به در خونه خواهرش رسیدن. با اینکه ثروت اون، ها به اندازه دستان نبود اما باز هم خونه خوب و ماشین قشنگی داشتن. دستان تک زنگی به خواهرش زد و اون ها هم پایین اومدن. دلارام تنها خواهر دستان بود که چند سال پیش با پسر یک هتل دار به اسم وحید ازدواج کرد. حالا هم به وحید قول داده بود که سهم خودش رو از شرکت بفروشه و به اون بده تا سهم شریک پدرش از هتل رو هم بخره و به نام دلارام بزنه. هرچند از این تصمیم دستان خبری نداشت اگه نه سکته میزد. در خونه عمه دلارام که باز شد خانواده برادر از ماشین پیاده شدن. عمه دلارام با صد و پنچاه سانت قد، هیکل توپر و پوست سفید و صورت گرد و چشمهای درشت مشکی و موهای خاکستری در حالی که مانتو جذب سفید و شلوار ماشی پوشیده بود و عینکش رو روی شال ماشی رنگش زده بود بیرون اومد. بعد از اون وحید آقا با صد و هشتاد متر قد، هیکل فوق العاده لاغر و گونه های تو رفته و پوست جوگندمی، چشمهایی که زیر پلک ها پنهان شده بود به رنگ مشکی و موهای شلاقی مشکی. وحید خان کت و شلوار راه راه سفید_ خاکستری با کلاه پهلوی و پیراهن سفید که توی تنش زار میزد. پشت سر اونها دختری چهارده ساله بیرون اومد که قد صد و شصت و پنجش نشون می داد از این نظر به مادرش میره. با صورت ساده و پوستی سفید، چشمهای وحشی مشکی و موهای لخت مشکی با دماغی بزرگ. با همه اینها چهره جذابی داشت و از همین سن مورد توجه خیلی از مردها بود، اما اون فقط دلش با آرشا بود. مانتو کوتاه دودی رنگی با شلوار دودی پوشیده بود و هد مسی رنگی زده بود و روسری مشکی داشت. آرشا با عمه و شوهر عمه ش دست داد. آوا با سرخوشی گفت: _ چه خوب که تو اومدی آرشا! همیشه چندتا کار جالب برای سرگرم شدن بلدی! آرشا لبخند زد اما تصمیم داشت این مسافرت اصلا با آوا وقت نگذرونه که بیشتر از این توی ذهنش رویا نبافه. وحید خان گفت: _ پشت سر من بیان تا دم خونه دوستم بریم. همه دوباره سوار شدن. دوست وحید برعکس تصور بقیه خانواده وضع متوسط رو به بالا داشت. هر دو توی دانشگاه انگلیس باهم دوست شدن اما وحید با توجه به ثروت پدرش به جایی رسید و دوستش نه. چهار نفر از در بیرون اومدن. خورشید خانم، آرمین خان، دختر چهار ساله شون پونه و یک پسر جوون. همه پیاده شدن و بعد از احوال پرسی آرمین خان پسر همراهشون رو معرفی کرد: _ پسر خواهر خورشید خانم، آقا رادوین. رادوین با بقیه سلام و احوال پرسی کرد و با لبخند به آرشا خیره شد. آرشا از طرز نگاهش تعجب کرد اما باهاش دست داد و ابراز خوشنودی کرد. همه سوار شدن و دوباره راه افتادن. آرشا در طول سفر به کاری که میخواست انجام بده فکر میکرد و حسابی هیجان و نگرانی داشت. چند ساعتی توی راه بودن. ویلاشون در روستایی بالای کوه قرار داشت و سه ساعت از شهر تا اونجا راه بود. از روستا گذشتن و به ویلای چهارصد متری رسیدن که صد و شصت متر ساختمون و بقیه باغ بود. همه لوازمشون رو برداشتن و در حال گوش دادن به توضیحات دستان داخل رفتن: _ خونه چهارتا خواب داره. هر زن و شوهر توی یک خواب بخوابن. دخترها هم با خانواده هاشون. رادوین و آرشا هم باهم بخوابن. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری