رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

 

بسم الله الرحمن الرحیم
داستان کوتاه میانجی‌گری زن ها
داستان دوم:  اسفند فرخ رو پارسا
ژانر: تاریخی، واقعی، درام

خلاصه: پزشک، آموزگار، استاد دانشگاه، فعال حقوق زنان و سیاستمدار ایرانی بود. وی در کابینهٔ دوّم و سوّمِ امیرعبّاس هویدا به‌عنوان وزیر آموزش و پرورش ایران فعالیت می‌کرد. او نخستین مدیرکل زن در ایران، از نخستین زن‌های راه‌یافته به مجلس شورای ملی و نخستین زن ایرانی بود که در دوران حکومت پهلوی به مقام وزارت رسید.
مقدمه:
فرخرو پارسا وقتی معاون وزارت آموزش‌وپرورش شد، طرح اصلاح طبقه‌بندی معلمان را برای بهبود وضعیت شغلی آن‌ها تهیه و تصویب کرد و با اجرای قانون استخدام کشوری در این وزارتخانه نزدیک به ۵۰ هزار معلم و کارمند پیمانی، رسمی شدند.
وی سه سال معاون وزارت آموزش‌وپرورش بود تا آن‌ که در شهریور سال ۱۳۴۷ امیرعباس هویدا دوباره از او دعوت می‌کند تا مسئولیتی جدید به عهده بگیرد.
فرخ‌رو پارسا در یادداشت‌هایش از قول هویدا می‌نویسد:
«می‌خواهم مسئولیت بزرگی را به یک مادر بدهم. می‌خواهم آموزش‌وپرورش فرزندان این مملکت را به دست یک مادر بسپارم. می‌خواهم وزیر آموزش‌وپرورش ما بچه‌های مردم را چون فرزندان خود بداند.» 
اقدامات او بی شمار و سرنوشتش تلخ است.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

بسم الله الرحمن الرحیم
#پارت_اول

- اسفند! اسفند یک لحظه بمون حرف من رو گوش کن.
به سمت همسرش احمد برگشت.
- بله!
- چرا انقدر تو حرف نشویی؟
- چرا حرف نشنو؟ می خوام به کشورم برگردم و بهش خدمت کنم.
احمد با حرص و جوش گفت:
- الان؟! الان که تازه انقلاب شده و تو خوب می دونی اول هر انقلابی بکش بکشه.
- من که کاری نکردم.
- مثل اینکه یادت رفته همین روحانیون چقدر باهات مخالفت کردن. یادت رفته بهت گفتن بهایی هستی؟ ضد دینی؟ یادت رفته بهت تهمت فساد روی زمین زدن؟
دوست نداشت این حرف ها رو بشنوه. دوست نداشت دوباره بهش یادآوری بشه. دست هاش رو روی سرش گذاشت.
- نه نه یادم نرفته.
احمد آروم گرفت تا مگه اون پشیمون باشه اما اسفند گفت:
- اگه الان بر نگردم هیچ وقت نمی تونم به کشورم برگردم اما اگه الان برگردم و گرفتنم خواستار محاکمه بشم و ببینند چیزی بر علیه من وجود نداره هم ادعای حثیت شدم هم می تونم دوباره مسئولیتی قبول کنم. ببین احمد دیگه ساواک نیست که زیر پای من رو خالی کنه و باعو اخراجم بشه.
- آخه تو چرا می‌خوای به ایران برگردی؟ چرا می خوای ادعای حیثیت کنی؟ چرا می خوای مسئولیت بگیری؟
- چون به من احتیاج داره. چون ایرانم به من احتیاج داره خیلی هم احتیاج داره. ایرانم، آموزش و پرورش، فرزندانم، اون همه فرزندم که قرار ایران رو بسازن. و همه اون زن هایی که محسور توی خونه هستن و یک الگو می خوان تا بیرون بیان. همه به من احتیاج دارن.

 

- اون ها بهت احتیاج دارن اما لیاقتت رو ندارن؟
و این صدا توی گوش اسفند زنگ زد. چقدر کار انجام داده بود. چقدر خدمت به کشورش کرده بود. از جمله  تشکیل شوراهای منطقه‌ای، انحلال اداره بازرسی (خبرچینان ساواکی) که یکی از دلایل دشمنی ساواک با اون بود، سرکشی اجباری مدیران از مناطق و آموزش عشایر بودند. او چندین تشکل را در دوران وزارتش ایجاد کرد از جمله سازمان زنان ایرانی، خانه زن، شورای ورزشی بانوان، و جمعیت زنان دانشگاهی ایران.
او در دوره‌ای به ارزیابی گواهی‌های طلاب حوزه‌ها در آموزش و پرورش پایان داد. وی چادر را در مدارس منسوخ کرد و البته با تعیین لباس فرم، پوشیدن مینی‌ژوپ را نیز جایز ندانست! در زمان وزارت پارسا، آیت‌الله بهشتی و حجت‌الاسلام باهنر و آیت الله برقعی در امر تهیه کتاب‌های درسی از مشاورین وزارت آموزش و پرورش بودند. همچنین مرکز اسلامی هامبورگ از وزارتخانه فرخ‌رو پارسا بودجه دریافت می‌کرد. پارسا توضیح می‌دهد که
«در آن زمان از کسانی امثال دکتر محمدجواد باهنر و آیت‌الله برقعی دعوت به عمل آمد که در تهیه و ترجمه دروس تعلیمات دینی و قرآن با این وزارتخانه همکاری به عمل آورند و کتاب‌های لازم را تهیه نمایند.»
چقدر مظلوم بود. کم پیش می اومد علما و ساواک باهم برای براندازی کسی دستشون توی یک کاسه باشه اما برای اون بود. جرمش چی بود؟ زن بودن یا عاقل بودن؟ اون نیمه عقل بود یا اون هایی که اون رو خطرناک می دونستن؟
حذف زبان عربی از کتاب‌های مدارس برای منتقدان پارسا بسیار سنگین بود و آن را «تصمیمات عنادآمیز علیه روحانیت» و «مخالفت» با اصل اسلام تفسیر کردند. همچنین حذف چادر از مدارس نیز با انتقاد سخت روحانیون همراه بود که در توضیح آن گفته
«در مورد حجاب زنان گفتم که حجاب نباید مانع فعالیت‌های اجتماعی زنان گردد. در آن زمان دختران مدارس مذهبی در فعالیت‌های ورزشی اصلاً شرکت نمی‌کردند. من در تمام بخشنامه‌های خود زنان را به پوشیدن لباس‌های سنگین و با حجاب دعوت می‌کردم.»

 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت دو

 

با وجود تمام ترس و تردیدها او به ایران بازگشت. خانواده و دوستانش صبحت کردن، گریه کردن، التماس کردن و حتی تهدید کردن اما فایده نداشت و برگشت. احمد گفت:
- من تنهاش نمی‌ذارم.
بهش گفتن:
- حداقل تو بمون.
اما اون نخواست شریک زندگی ش رو تنها بذاره و رفیق نیمه راه باشه. بهش گفتن:
- تو یک سپهبدی. حکم تو رو اعدام میزنند.
اما نشنید و هر دو برگشتن. توی فرودگاه اسفند که تا حالا فکر می کرد هیچ خطری تهدیدش نمی‌کنه یک لحظه دلش ریخت برگشت و به عزیزانش نگاه کرد. چشم های اون ها رو نگران و خیس دید. لبخند زد و دعا کرد آخرین باری نباشه که می بینشون. ورود به فرودگاه ایران حسی خوش به همراه داشت. حسی خوش همراه ترس و نگرانی. یک تاکسی گرفتن و به سمت خوهنه قبلی شون رفتن. ناشناس سفر کرده بودن و هنوز حجاب اجباری نشده بود.
سعی کردن از فضا بفهمند که انقلاب چه تاثیراتی داشته. تغییراتی از سال ۱۳۵۳ که اسفند اخراج شده بود و بعد از کشور خارج شد ایجاد شده بود اما تغییر زیاد از انقلاب، جز تصاویر و شعارهای روی دیوار دیده نمیشد. پس شروع به هم صحبتی با تاکسی دار کردن. اون هم از خدا خواسته شروع کرد:
- از کی ایران نیستید؟
- حدود چهار سال.
- او پس سال های پر خبری رو نبودید.
و شروع کرد از تظاهرات گفت. از بکش بکشا. از وضع اقتصادی و شکافت طبقات که به شدت شده بود. از امام و اعلامیه و نوارهاش که پنهانی پخش میشد. از سرکوب شدید ساواک که باعث تنفر بیشتر از شاه میشد. از تغییر پشت سر هم نخست وزیرها. از فرار شاه و برگشت امام و انقلاب و شور مردم و...
انقدر گفت که به خونه قدیمی شون رسیدن. احمد حساب کرد و به داخل رفتن. از اطلاعاتی که بدست آوردن خوشحال بودن. از دیدن خونه قدیمی شون هم. سرایدارشون که خبر داشت میان همه جا رو تمیز کرده بود و دخترش خودش رو توی بغل اسفند انداخت. داخل رفتن و هر دو با عشق به لوازم قدیمی شون که کم کم باهم خریده و چیده بودن نگاه کردن. اسفند گفت:
- هیچ چیز دکور ایرانی نمیشه!
احمد هم باهاش موافق بود. اسفند به سمتش رفت و سرش رو روی سینه شوهرش گذاشت.
- یعنی میشه دوباره توی این خونه بمونیم و زندگی کنیم؟
یعنی میشد؟

اما مرغ آمین اون موقع از بالای سرشون عبور نکرد بلکه برعکس زنگ در رو دوتا مامور زدن. وقتی صدای زنگ اومد دلشون فرو ریخت. نگاهی بهم انداختن. اما اون ها تصمیمشون رو گرفته بودن. توی ماشین دست هم رو گرفتن و فشار دادن و بعد هر کدومشون به بازداشتگاه خودشون رفتن. اسفند اشتباه کرده بود! اول هر انقلابی با خون همراه بود و شاید اگه سال ها بعد می اومد اینطور نمیشد. اون از کی می خواست که بی گناهیش رو ثابت کنه؟
- خدایا راضی ام به رضای تو!
می تونسته اعدام نشه. با اتهام ها خنده ش می گرفت. بعضی تهمت ها انقدر مسخره هستن که آدم بیشتر از اینکه غصه بخوره خنده ش می گیره. کسی توی اون جمع دوست نداشت که اون جون سالم بدر ببره. کسی دوست نداشت که یک زن که اومده بود و سیستم آموزشی رو مسموم کرده بود زنده بمونه. اسفند! ترد شده از طرف همه عقاید! اتفافی افتاد... امام به مناسبت نوروز سال ۱۳۵۹ عفو عمومی اعلام کرد. دیگه خون و خونریزی که بخاطر خلخالی و امسال اون از حد گذشته بود بست بود.
- جناب رییس جمهور مسئول هستن که از اعدام بی گناهان جلوگیری کنند.
با این وجود بنی‌صدر یک روز قبل از اعدام خانم پارسا از حکم او مطلع می‌شود! بنی‌صدر تمام تلاش خود را به کار می‌گیرد تا از اعدام دکتر پارسا جلوگیری کند و حتی نامه ای به آیت الله قدوسی دادستان وقت می نویسد و به همه مجریان عدالت پیغام و پسغام می فرستد. او می خواهد همه تلاش خود را بکند. در کیفرخواست فرخ رو پارسا آمده:
حیف و میل اموال بیت‌المال...
آری، همانطور که به وزیری که علاقه داشت انرژی اتم رو وارد ایران کنه گفتن:
- ایران نفت داره انرژی اتم برای چی؟
و در حکمش حیف و میل کردن اموال بیت المال زدن.
فساد در وزارت آموزش و پرورش و کمک به نشو و نمای فحشا در آموزش و پرورش و همکاری موثر با ساواک منحله در جهت سرکوبی و اخراج آزادیخواهان و فرهنگیان مبارز از وزارت فرهنگ جهت تحکیم رژیم منفور پهلوی و سخنرانی‌های موثر و مکرر نیز جهت تحکیم رژیم مزبور و شرکت در تصویب قوانین ضد مردمی و استفاده از مقام و موقعیت خود جهت نقض قوانین و وابسته نمودن آموزش و پرورش به فرهنگ استعماری امپریالیسم. 
هه! هه! وای!

- روابط نزدیک با نصیری معدوم و روابط نامشروع با رئیس دفتر خود....

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت سه

 

ای وای این رو کجای دلش باید می ذاشت؟!  اومده بود از تهمت مبرا بشه با نام ننگ زیر خاک می رفت.
- و ... و نظر به اینکه مشارالیه از فرقه‌ی بهایی و از تیره‌ی ازلی بوده و بدون جهت خود را مسلمان معرفی کرده و در حیله سخن را موجب اعتراض معترضین است و نظر به سایر دلایل موجود در پرونده محرز است متهمه مرتکب گناهانی شده است تقاضای رسیدگی و اشد مجازات متهمه و مصادره اموال وی را می‌نماید.
۹ جلسه دادگاه! تا جلسات آخر اسفند باورش نمیشد حکمش اعدام باشه و فکر می کرد جون سالم بدر ببره چون واقعا هم تقصیر کار نبود. اما خود اتهام ها از مرگ براش بدتر بود و چنان شکنجه روانیش می داد که دوست داشت زودتر حکم اعدامش رو بدن. چرا اون باید مثل شکنجه گران ساواک و همپای اون ها اعدام میشد در حالی که اون ها انسان رو قطعه قطعه کردن و این قطعه قطعه انسان می ساخت. از همه بیشتر برای شوهرش ناراحت بود اما اون اطلاع نداشت که حکم همسرش هم اعدام. شب قبل از اعدام توی سلولش نشسته بود و دعا می کرد. فردا ولادت حضرت زهرا بود.
- مادر تولدم که با شما یکی نبود خوشحالم که مرگم روز ولادت شماست مگه قربانی جلوی پای شما باشم! مادر من رو مورد مرحمت قرار بده. من چیزی از این دنیا ندارم و دیگه هم دوست ندارم چیزی داشته باشم. تهمت هایی به من زدن که اگه زنده می موندم روزی صدبار من رو می کشت. من رو مظلوم می کشن مثل خودت که مظلوم شهید شدی. شنیدم روز ولادتت رو روز زن گذاشتن پس خوشحالم که توی این روز به جرم زن بودن قربانی شدم که خود تو به جرم زن بودن قربانی شدی. و امیدوارم کسی در آینده ما به این جرم قربانی نشه.

درب زندان باز شد و مردی داخل اومد.
- چی شده؟
- اومدم وصیتتون رو بنویسم.
اسفند دهن باز کرد و مرد مشغول نوشتن شد.  «وصیتی ندارم، زیرا که اموال زیادی ندارم و آنچه دارم مصادره شده است، به کسی بدهی ندارم و اگر از کسی طلب دارم خود داند که آن را به فرزندان من بدهد. می‌دانم و وجدانم راضی است که گناهانی که در کیفرخواست به من نسبت داده شده و مواردی که ذکر شده مرتکب نشده‌ام. جانماز مرا که تسبیح و حلقه و ساعت من نیز در آن است به همسرم بدهید که به دخترم بدهد. دادگاه بین زنان و مردان تفاوت زیادی می‌گذارد که امیدوارم آتیه برای زنان ایران بهتر از این باشد. پولی را که در زندان دارم بین زندانیان قسمت کنید.»
مرد پوزخند زد. این زن ج. ن. د. ه می خواست در راه رضای خدا کار کنه؟ هه! شاید پشیمون شده بود. اون شب اسفند در سکوت به سرنوشت تلخ خودش فکر کرد اما ناراضی نبود.
- من هرکاری از دستم بر می اومد انجام ندادم. با سر بلندی به اون دنیا میرم. من انسان خوب و کارآمد و پویا بودم و سربار پروردگارم و جهانی که درش بودم نبودم.
تمام شب رو به دیوار تکیه داده بود و فکر و دعا می کرد. اون شب آخرین شب زندگیش توی این دنیا بود. فرداش درب زندان با صدای وحشتناکی باز شد. تنش لرزید. دو نفر داخل اومدن.
- خانم فرخ پارسا بیرون بیا.
با کمک دیوار بلند شد و به اون سمت رفت. از جلوی در کنار رفتن تا بیرون بیاد. دوتا زن پشت سرشون بودن و سریع دست و پاش رو زنجیر کردن. دیگه تحمل نکرد و اشک توی چشم هاش حلقه زده بود. ترسیده بود. اون یک دختر کوچولو داشت. و خانواده ای که منتظرش بودن. زن ها بازوهاش رو گرفتن و به همراه خودشون کشوندنش. نمی تونست به سرعت راه بره و سعی کرد به خودش دلداری بده:
- درست دخترت یتیم میشه اما یک اسطوره و یک مادر قوی داشته.
انگار صدایی توی سرش می گفت. صدایی که مال بانویی که اون روز تولدش بود بود.
- تو از مایی و ما شفاعت کننده تو! خدا کارنامه نوشته شده بدست مردم زمین رو نمی خونه! به نزد ما بیا که اینجا برای تو خوش تر از زمین هست. بیا که حقا تو برای زمین کم نذاشتی و ما در آسمان برایت کم نمی گذاریم.

سوار ماشینی کردنش و بین زن هایی که هیچ کدوم مهری بهش نداشتن نشست. اون داشت به بدنامی میمرد.
* اشکال نداره. مهم اینه احمد می دونه من بهش خیانت نکردم.
دوباره گریه ش گرفت و سرش رو توی یقه ش پنهان کرد تا بتونه گریه کنه. به میدون اعدام کرپ رسید دید چند نفر از اقوامش که ایران زندگی می کردن هم اونجان. با چشم های اشکی هم رو نگاه کردن. انقدر نگاهش به افرادی بود که با هر کدوم کلی خاطره داشت که نفهمید کی مقابل دار اعدام قرار گرفت. به دار نگاه کرد. یکی از زن ها بازوش رو گرفت و بالا بردش. دیگری چشم هاش رو بست و فکر کرد شاید این چشم بستن باعث بشه کمتر بترسه اما وقتی که طناب دور گردنش قرار گرفت بدنش شروع به لرزیدن کرد.
- بچه هام! بچه هام!
تمام زندگیش جلوی چشم هاش اومد و رد شد و رد شد تا روی دختر و پسرش موند. بغضش ترکید اما اشک هاش رو اون دستمال خشک کرد. یکدفعه چیزی زیر پاش در رفت. صدای جیغ ها پیچید احساس نفس تنگی شدید کرد. دست و پا زد تا خودش رو نجات بده. ذهنش نمی کشید. احساس می کرد می تونه خودش رو نجات بده. قصد نداشت بمیره!... صدای فریادهای پسرش رو می شنید:
- مادرررر! مادرررر!
توی جمع اون رو ندیده بود. حتما کنار رفته بود تا مادر قیافه شکستش رو نبینه. اما الان طاقت نیاورده بود. صدای جیغ و گریه بود. دخترش که ایران نبود و پسرش هم داشت جون می داد.
اسفند تموم شد!
رسالت اسفند توی این دنیا تموم شد!
اسفند با مظلومیت رفت!
اسفند شهید شد!
شهیدی که مثل مادر شهیدش غسال نشستش.
غسال ها گفتن:
- ما یک زن فاسد رو نمی شوریم.
پسرش توی سر خودش زد و گریه کرد. زن های خانواده دلداریش دادن.
- بذار ما می شوریم.
روز نوزدهم اردیبهشت ۱۳۵۹ فرخ‌رو پارسا در بهشت زهرا به خاک سپرده می‌شود اما «هنوز مدت زمانی از خاک‌سپاری نگذشته بود و سنگ قبر بر سینهٔ خاک جا خوش نکرده بود که بولدوزرها را آوردند و قبر را با خاک یکسان کردند. چندی بعد فرزندان او یاد مادر را فقط با ذکر کلمهٔ «مادر» بر روی سنگ گرامی داشتند. چند روز دیگر گذشت باز هم بولدوزرها را آوردند و همهٔ سنگ قبرها را خرد کردند و دیگر نه از مادر سنگ قبری بر جای ماند و نه از او نام و نشانی.»

 

این داستان را با نام مقدس حضرت ام البنین به اتمام می‌رسانم

یا ام البنین

 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...