سوا جون هو 3 ارسال شده در 3 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 3 ساعت قبل روزی روزگاری در گوگوریو کره تاجری زندگی می کرد که غلامی داشت روزی از روز ها او از غلام اش خواست به خانه آنها بیاید و با آنها شام بخورد غلام قبول نکرد که آخر سر با اسرار های زیاد تاجر غلام مجبور شد قبول کند و برای شام به خانه آنها برود بعد مسافتی آنها به خانه تاجر رفتند زن تاجر در را بازکرد و غلام و تاجر داخل شدن بعد سفره انداخت و ظرف آش و کاسه های آش رو آورد و رفت آب بیاورد بعد آوردن آب و گذاشتن آن سر سفره دید غلام صورت اش قرمز کبود است گفت:حتما آش خیلی داغ بوده است که خوردید بفرمائید یک لیوان آب بخورید تا اثر داغی کم شود. تاجر گفت:آش نخورده و دهن سوخته روزی روزگاری در شهری یک روباه و یک گرگ در جنگلی زندگی میکردند روزی از روز ها روباه به گرگ پیشنهاد داد و گفت:بیا برویم کمی از مرغ و خروس های قاضی را بدزدیم. گرگ قبول نکرد و گفت: فرادی آن روز قاضی میگوید شکار گرگ ها آزاد است یا شاید برای سر من جایزه ای تعیین کند این داستان مستاق آدم هایی است که از قدرت یا نفوذ یا مقام و منصب کسی میترسند لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری