رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

بسم الله الرحمن الرحیم

داستان فیل و فنجون

نویسنده آتناملازاده | کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: عاشقانه

خلاصه: فیل و فنجون! داستانی بخونید که همیشه بعد از شنیدن این ضرب المثل یادش بیفتید. 

مقدمه: آدم وقتی توسط کسی دوست داشته‌ می‌شود، از خودش بیشتر مراقبت می‌کند، به سلامتی‌اش بیشتر اهمیت می‌دهد و دنیا و اتفاقات و آدم‌ها را، قشنگ‌تر می‌بیند.
آدم وقتی توسط کسی دوست داشته می‌شود، جهان برایش روشن‌تر و هدف‌هاش دست یافتنی‌تر و مقصدها، نزدیک‌تر و انگیزه‌هاش برای صعود، بیشتر می‌شوند.«دوست داشته شدن» شیرین‌ترین و امیدبخش‌ترین احساسی‌ست که یک انسان، طی زیستن، تجربه می‌کند.
دوست داشته شدن، مسئولیت آدمی را در قبال احوال و اوضاع و سلامتی‌اش بیشتر می‌کند و این، لازمه‌ی ارتقای کیفیت حیات انسان‌هاست.
هر انسانی نیاز دارد بیش از این‌که دوست بدارد، دوست داشته‌شود.
#نرگس_صرافیان_طوفان‌

پ. ن: زمانی که ما داریم درباره ش حرف می زنیم دورانی هست که تازه حکومت پهلوی بجای قاجار به کشور اومد و اون در بلبشو اون دوران هنوز قانونی به این شکل که جلوی اتفاق افتادن داستان ما رو بگیره وجود نداشت. این داستان در زنجان اتفاق افتاده.

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

بسم الله الرحمن الرحیم 

پارت اول

 

اسم پسر یدالله بود. مادرش این اسم رو گذاشته بود و بهش می گفت:
_ یدالله یعنی دست خدا. می خوام بدونی متفاوت بودن تو بد بودن تو نیست. ضعیف بودن تو نیست. فقط نشانه ای هست که خدا می تونه هرکسی رو به هر شکلی که بخواد ترسیم کنه. حتی اگه بر خلاف قوانین طبیعتش باشه. این خودش نشون از قدرت معجزه خداست. معجزه یعنی برهم زدن طبیعت پس تو معجزه خدا هستی.
هرچند که یدالله زیاد متوجه منظور این حرف ها نمیشد اما توی ذهنش سپرده بود. مادر یدالله واقعا زنی باهوش بود. مطمئنا اگه می تونست برای ازدواجش خودش پیش قدم بشه هیچ وقت با اون پیرمرد بد عنق ازدواج نمی کرد که بخاطر سن بالای اون پسری ناسالم به دنیا نیاره و بعد مرد طلبکار بشه:
_ تو حتی نمی تونی یک بچه بدنیا بیاری.
و بعد زن سومش رو ترک کرد و برای همیشه رفت. البته با این رفتن تک زمین و مغازه ای که از پدر عذرا مادر یدالله بهش رسیده بود رو با خودش برد. تنها شانسی که آوردن این بود که اون مرد به حدی پولدار بود که نیاز به خونه این زن نداشت و گذاشت توی خونه شون بمونه. یک مسئله دیگه ای که اسلام آخرین قدرت خودش رو برای کم خطر کردن افراد بی وجدان به کار برده بود ماجرای نفقه بود که باعث میشد هر ماه هزینه ای که معمولا آرد یا برنج و گاهی کمی شیر بود به عنوان نفقه بهش می داد.
با اینکه در اون وضعیت قحطی و ضعف اقتصادی دوران حکومت قاجار اون میزان چیزی نمیشد اما عذرا هرطوری بود اون هزینه رو تا آخر ماه بعد می کشوند. برای خرید لوازم قسمتی از اون رو تعویض و با بقیه ش نون درست می‌کرد. یدالله تا ده سالگی زیر سایه مادر بزرگ شد اما اتفاق عجیبی توی اون زمان نبود که یک نفر بر اثر بیماری بمیره. بعد از مرگ مادرش همه توقع داشتن پدرش اون رو پیش خودش ببره. مجبور بود ببره. پسرش رو پیش زن چهارمش برد. زن سه بچه داشت که همه از یدالله کوچیک تر بودن.
یدالله دوست داشت با اون ها بازی کنه اما اون ها از این پسر می ترسیدن و فرار می کردند. مادرشون هم به این کار ترقیبشون می کرد. اون دوست داشت با نشون دادن ترس بچه از یدالله پدرش رو مجبور کنه که بچه رو از اونجا ببره. شب ها یدالله روی تخت توی بهارخواب تنها می خوابید و کل روز هم بیرون می رفت و فقط برای غذا بر می گشت. کسی هم براش مهم نبود که کجا می رفت و اگه برای غذا دیر می اومد هم چیزی بهش نمی رسید. پدرش مجبور شد سال بعد اون رو به خونه زن دوم ببره.
زن دوم یک دختر بیست ساله داشت که سال ها پیش ازدواج کرده بود برای همین تنهایی از بچه با عشق مراقبت می کرد و تونست جای خالی مادرش رو تا حدی براش پر کنه اما سال بعد مریض شد و چند ماهی توی بستر افتاد و بعد هیج وقت به سلامت اولیه برنگشت. توی اون دوران پدرش مجبور شد یدالله رو پیش زن اول ببره. زن اول سه بچه داشت که همه همسر و بچه داشتن که همه با خودش زندگی می کردن. خود زن مشکلی با یدالله نداشت اما انگار اون پسرک مظلوم جای بقیه رو خیلی تنگ کرده بود که بچه ها بهش سنگ میزدن و بزرگ تر ها کتکش میزدن. با همه این ها تا پونزده سالگی اونجا رو تحمل کرد اما دیگه پدرش نتونست اون رو مدام جلوی چشمش ببینه.
_ آبروم جلوی همه با این پسر عقب مونده رفته.
اون رو به خونه مادریش می بره و همون جا ولش می کنه و کسی که سرزنش می کنه میگه:
_ دیگه پسر بزرگی شده خودش می تونه خرجش رو در بیاره.
اما یدالله واقعا نمی تونست. اون خونه بزرگ تبدیل به خرابه شده بود و لوازم بدرد بخورش هم دزدها برده بودن. علف های هرز همه حیاط رو گرفته بود و پیچک ها از دیوار خونه بیرون ریخته بود و درخت های سیب وقتی به ثمر می رسیدن تا روزها یدالله رو از غذا بی نیاز می کردن. موش و سوسک خونه رو برداشته بود. دستشویی تمیز نمیشد و بوی گند به حیاط و سبزی های نزدیک دستشویی زده بود. گاهی کسی دلش برای یدالله می سوخت یا نذری چیزی داشت و براش غذا می آورد. یدالله هر روز صبح بیرون میزد و تا شب بی‌دلیل توی خیابون ها دور میزد و می خوند:
من اتوبوسم
من مینی بوسم
بکن یک بوسم
برای غذا هم می رفت دم نونوایی ها و مدت زیادی، گاهی نصف روز، می نشست تا تیکه ای نون روی زمین بیفته و بخوره یا گاهی نانوا یا خریدار مهربانی یک تیکه نون بهش می داد اما در اون دوران سخت که آثار جنگ جهانی اول هنوز از بین نرفته بود، قحطی و ناکارآمدی حکومت قاجار و ضعف مشروطه هیچ‌کس حاضر نبود از لقمه نونش بگذره اما باز هم بودن افرادی که در راه خدا شکم خودشون رو تهدید به گرسنگی کرده و به دیگران کمک می کردن.
پدر یدالله دیگه خبری از پسرش نگرفت و یدالله هم کسی رو نداشت چون یا اقوامش رو نمی شناخت و یا اون هایی رو که می شناخت ترجیح می دادن که نشناسنش پس در اوج غریبی و تنهایی زندگی می کرد و شب ها قبل از خواب با تنها پیراهن بجا مونده از مادرش که بعد از مرگش توسط زن های دیگه پدرش به تاراج نرفته بود حرف میزد و بغلش می کرد و گریه می کرد.
_ مامان دلم برات تنگ شده!
یک روز یدالله توی کوچه ها که می گذشت متوجه صدای گریه کودکی شد و زنی رو دید که کنار خیابون دراز کشیده و بچه ای بغلش. به سمتشون رفت و با همون لکنت گفت:
_ خا... نم.. خا.. نم!
اما زن جواب نداد پس یدالله کنارش نشست و تکونش داد. وقتی زن به طرفی افتاد فهمید که مرده. به بچه نگاه کرد. یک پسر ریز میزه و لاغر. پسر در اصل چهار سال داشت اما انقدر لاغر بود که دو ساله به چشم می اومد. انگار زن هرچی برای خوردن پیدا می کرد به بچه ش می داد و خودش سر همین مرد. یدالله بچه رو بغل کرد و تکون تکونی داد اما بچه گرسنه ش بود. یدالله بدو بدو دوید و به سر همون نونوایی رفت و به بچه اشاره کرد. نونوا اول جا خورد.
_ این رو از کجا آوردی؟

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت دو

 

یدالله جوابی نداد و فقط به نون ها اشاره کرد.
_ این بچه از کجاست؟! دزدیدی؟!
نگاهی به چهره بچه کرد. از شدت گریه قرمز شده بود و معلوم بود خیلی گرسنه ست. دیگه دلش نیومد وقت رو هدر بده و تیکه ای نون کند و بهش داد. بچه نون رو گرفت و با ولع شروع به خوردن کرد. نونوا خواست دوباره از یاسر بپرسه بچه رو از کجا آوردی که یاسر همینطور که شعر می‌خوند از نونوایی فاصله گرفت. بچه که دیگه غذاش رو خورده بود چندبار بهانه‌گیری مادرش رو کرد اما یدالله متوجه نمیشد اون چی میگه و زیاد هم براش اهمیت نداشت و با سرخوشی شعر می خوند. همه افرادی که تا اون روز یدالله رو دیده بودن از دیدن اون با بچه توی دستش تعجب می کردن.
بچه یکم نق نق کرد و مامان مامان گفت. وقتی می دید یدالله اهمیتی بهش نمیده گریه کرد و یک مدت بعد از شدت گریه بیحال شد و سرش رو روی شونه یدالله گذاشت و تا وقتی که یدالله کنار جوب آب نشست از خواب بیدار نشد. جوب آب از قناتی می اومد و به سمت باغ های بیرون شهر می رفت. پسر تشنه بود و وقتی یدالله کنارش گذاشت تا آب بخوره اون هم روی زمین دراز کشید و سرش رو توی جوب فرو کرد و آب خورد. یدالله خندید. تا اون موقع بچه زیاد دیده بود اما هیچ بچه ای انقدر بهش نزدیک نشده بود.
زیر درختی نشست و پاهاش رو دراز کرد. پسر اومد و نزدیک یدالله نشست. برای اون هم چهره یدالله عجیب بود اما نه انقدر که بترسونش. سرش رو روی پاش گذاشت.
_ مامان کجاست؟
_ مامان من کجاست؟
پسر بچه سرش رو بالا آورد و به یدالله نگاه کرد. اون هم به چشم هاش نگاه کرد.
_ مامان تو کجاست؟
_ رفته زیر خاک.
_ چرا؟
یدالله شونه بالا انداخت.
_ نمی دونم، فکر کنم تموم شده بود.
خیلی وقت بود یدالله صحبت نکرده بود. یعنی کسی نبود که باهاش صحبت کنه. کی دوست داشت پای حرف هاش بشینه؟
_ یعنی چی تموم شده بود؟
_ من دیدم بعضی آدم ها تموم میشن.
_ مامان من کجاست؟ تموم شده؟
یدالله یکم فکر کرد بعد گفت:
_ فکر نکنم چون زیر خاک نرفت.
_ پس کجاست؟
یدالله فکر کرد بعد گفت:
_ همون جا.
_ میشه بریم پیشش؟
یدالله مخالفتی نکرد. بچه رو بغل کرد و سعی کرد دنبال همون مکان بگرده. انقدر شهر رو گشته بود که همه جا رو حفظ بود اما بخاطر ذهن کندشبه راحتی نمی تونست به یاد بیاره. شروع به گشتن کرد و بالاخره به جایی که می خواست رسید.
_ پیدا کردم. پیدا کردم.
بدو بدو وارد اون کوچه شد و یکم گشت اما چیزی پیدا نکرد.
_ نیست.
_ مامانم؟
_ آره، مامانت نیست. همین جا بود.
و گیج به این طرف و اونطرف نگاه می کرد. بچه با ناراحتی گفت:
_ رفته؟
بعد زیر گریه زد.
_ رفته؟! من رو نبرده!
و با صدای بلند گریه می کرد. یدالله همینطور که دیده بود بچه های کوچیک رو وقت گریه کردن تکون میدن اون رو هم تکون داد. شب شد و بچه رو با خودش به خونه ش برد. بچه با دیدن محیط بزرگ خونه ترسید و توی بغل یدالله فرو رفت. نور ماه خیلی کم بود و محیط رو روشن نمی کرد. یدالله بچه رو روی بهارخواب گذاشت و خودش چند شاخه از درخت ها کند و آتیشی درست کرد و همون جا نشست. بچه چندبار به داخل خونه نگاه کرد.
_ مامانت هست؟
_ نه، گفتم که تموم شده.
_ بابات هست؟
و دوباره به داخل خونه که تاریک بود نگاه کرد.
_ نه، گمشده. من رو گذاشت اینجا و گم شد.
_ خواهر و برادر نداری؟
_ چی هست؟
بچه که از تاریکی ترسیده بود رفت و کنار آتیش نشست.
_ نمی دونم، مامان میگه من یک برادر داشتم که کوچولو بود اما پیش خدا رفت.
_ چرا تو رو نبرد؟
_ نمی دونم، شاید چون من گنده بودم زورش نرسید من رو ببره.
یدالله نگاهش کرد و خندید.
_ تو بامزه صحبت می کنی بچه! اسمت چیه؟
_ اسم چیه؟
یدالله یکم مکث کرد. تا حالا به معنی اسم فکر نکرده بود.
_ نمی دونم.
پسر خمیازه ای کشید و دراز کشید.
_ اینجا نخواب بذار داخل بریم.
بعد بلند شد و آتیش رو خاموش کرد. قبلش یک چوب از آتیش برداشت و باهم داخل رفتن. خونه شومینه داشت اما یدالله کار با شومینه رو بلد نبود. با چوب روشن از خونه گذشت تا به اتاقی رسید. تنها فرش خونه که دزدیده نشده بود توی اون اتاق بود. یک تشک کهنه و بالشت توی اتاق بود یدالله بچه رو روی تشک گذاشت و چوب رو انقدر تکون داد تا نورش خاموش شد بعد از پنجره بیرون انداختش و کورکورانه دنبال تشک گشت و کنار بچه دراز کشید.
_ بغلت کنم؟
_ آره.
بچه رو مثل روزهایی که مادرش خودش رو بغل می کرد در آغوش گرفت. اون شب یدالله بعد از سال ها با یک آدم دیگه خوابید و پسر هم بعد از سال ها توی خونه خوابید. اسم پسر عزت بود و محصول صیغه یک زن و مرد بود. وقتی باردار شده بود مرد که خودش آویزون خانواده زن عقدیش بود جرات نکرد این رو به زنش بده و دیگه سراغ زن رو نگرفت و زن هم که اطلاعی از امکان اون نداشت مدتی در انتظار نشست. شیش ماه از رفتن شوهرش می گذشت که بچه ش دنیا اومد. یک پسر بود. اسمش رو عزت گذاشت. تا اون موقع صاحب خونه ش کمکش می کرد اما وقتی عزت سه ماه بود صاحب خونه پیشش اومد و گفت:

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت سه

 

_ محلت اجاره ت تموم شده.
_ خوب شما که وضع من رو می دونید پولی ندارم بدم.
زن اصلا فکر نمی کرد که مردی به اون مهربونی که تمام مدت با همسرش مراقبش و اون رو هم سفره خودش کرده بود بخواد بهش بی رحمی کنه.
_ این مشکل من نیست دیگه. مگه من شاهم که نیازی به پول این خونه نداشته باشم؟
زن نگران شد.
_ من چیکار می تونم بکنم آخه؟
_ هرکار می خوای بکنی زودتر.
زن ناراحت سرش رو پایین انداخت و گفت:
_ باشه، خونه رو خالی می کنم.
مرد که می خواست زن به این حد از بی پناهی برسه گفت:
_ یک راه دیگه هم هست.
صدای مرد نرم شده بود و زن امیدوار شد.
_ چی؟
مرد نیشخندی زد که زن رو یکم ترسوند.
_ اینکه با من راه بیار. هفته ای یک شب من میام پایین و در مقابل توهم آواره نمیشی.
زن به خودش لرزید. این مدت اون خانواده رو باشرف تر از اونی میدید که بخوان همچین کاری کنند.
_ چیه؟ چرا رنگت پریده؟ تو که عادت داری؟
زن با همون ناباوری گفت:
_ اما تو زن داری!
انقدر بهت زده بود که نمی تونست مثل همیشه با احترام صحبت کنه.
_ خوب... شوهر قبلیت هم زن داشت.
_ من اطلاع نداشتم.
پوزخند زد.
_ چطور اطلاع نداشتی؟ پس چرا مخفیانه تو رو نگه می داشت؟
_ می گفت که خانوادش موافق ازدواجش با یک دختر معمولی مثل من نیستن.
_ توهم باور کرده بودی؟
زن یکم موند بعد گفت:
_ من وسایلم رو جمع می کنم.
مرد عصبانی شد و گقت:
_ خیلی خوب، برو ببینم چه غلطی می خوای بکنی.
و فحشی زیر لب داد. زن با ناراحتی به داخل خونه اومد. انقدر وسیله نداشت. خونه اجاره ایش یک اتاق توی حیاط خونه اون مرد بود که یک گلیم کهنه، یکم لوازم پخت و پز و یک کمد قدیمی و چند تیکه لباس داشت. زن همون روز بچه ش رو پیش زن صاحب خونه که از وقتی شنیده بود شوهرش زن رو بیرون کرده حسابی شرمنده شده بود و گریه کرده بود، گذاشت و گلیم رو به خودش به بازار برد و فروخت. کمد انقدر قدیمی بود که به فروش نمی رفت. لوارم خودش و بچه ش رو جمع کرد و بیرون رفت.
نه کاری می تونست انجام بده و نه جایی داشت. اون موقع ها نه از خونه های سبز خبری بود و نه مغازه و شرکت هایی که به یک زن جوون کار می دادن. اون موقع زن برای تو خونه نشستن بود و طبیعتا زن بی پناه هم شغلش زن صیغه ای شدن بود. اما اون یک زن بود، احساس داشت و به این سرعت نمی تونست دوباره دل به کسی بسپاره و دوباره دلش بشکنه. تصمیم گرفت گدایی کنه. هرچند که این کار هم بنظر نشد بود چون مردم اون زمان نون نداشتن خودشون بخورن چه برسه به کسی بدن.
با همه این ها وسع قلب مردم خیلی بیشتر از جیبشون بود و از هیچ کمکی دریغ نمی کردن اما این اواخر انقدر اوضاع بد شده بود که حتی غذا به اندازه کافی توی خونه ای نبود. اوایل زن مثل فیل تیکه نون ها رو می خورد اما کم کم فهمید اون تیکه نون ها به اندازه غذای دو نفر نیست پس خودش کمترین مقدار رو می خورد و بقیه رو به بچه ش می داد که بعدش هم خودتون دیدید.
فیل چشمش رو که باز کرد با دیدن بچه ای که توی بغلش خوابیده بود تعجب کرد. طول کشید تا صحنه های دیروز توی ذهنش بیاد و یکدفعه با خوشحالی گفت:
- من بابا شدم!
پسر از صدای یدالله بیدار شد و نگاهی به دور و بر کرد و یکدفعه یاد مامانش افتاد.
- مامانم!
و زیر گریه زد. یدالله بغلش کرد.
- گرسنه ت؟
بچه که یاد گرسنگیش افتاد سکوت کرد و گفت:
- آره.
- یک غذای خیلی خوبی دارم که هیچ جا پیدا نمی کنی.
بچه با تمام هیجانی که یک بچه دور افتاده از مادر می تونه داشته باشه بهش نگاه کرد. یدالله دستش رو گرفت و بلندش کرد و هر دو به جایی رفتن که قبلا مطبخ بود اما حالا خونه موش های بزرگ و عنوان عنکبوت و لونه چندتا پرنده شده بود. موش ها با دیدن یدالله فرار کردن. یدالله گفت:
- این ها رو نگاه. وقتی غذا پیدا نمی کنم این ها غذای میشن. البته گرفتنشون خیلی سخته اما باعث میشه تا دو روز غذا نخوام.
بعد کوزه ای رو برداشت.
- خوراکی هام رو توی این میریزم که مورچه ها نخورن.
درش رو برداشت و برعکسش کرد.
- این ها ملخن؟
- ها ملخن. من یک عالمه گرفتم. همینطور یکی یکی می خورم.
در حالی که دو سه تا می ذاشت توی دهنش و کرچ کرچ صدا می داد گفت:
- سیر نمی کنه اما تا پیدا کردن نون از اینکه شکمت خودش رو گاز بگیره نجاتت میده.
- برای چی خودش رو گاز بگیره؟
- من نمی دونم. فکر کنم خیلی گرسنه ش میشه. البته تا حالا نشده از خودش بخوره اما سعی ش رو می کنم. تو تا حالا شکمت خودش رو گاز نگرفته؟

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت چهار

 

پسر یکم فکر کرد بعد گفت:
- چرا، بعد هم دردم میاد.
یدالله ملخ ها رو سمت پسر گرفت و پرسید:
- تو اسمت چیه؟
- اسم دیگه چیه؟
- بقیه بهت چی میگن؟
یکم فکر کرد بعد گفت:
- مادرم میگه پسرم.
- منم فیلم.
- فیل بریم دنبال مادرم بگردیم؟
یدالله یکم پسر رو نگاه کرد بعد گفت:
- اول باید دنبال غذا بگردیم، اگه وقت کردیم دنبال مادرت هم می گردیم اما اگه مادرت زیر خاک باشه چطور دنبالش بگردیم؟
- نمی تونیم خاک رو بکنیم؟
- آخه من نمی دونم کجای زمینه.
پسر دستش رو روی صورتش گذاشت تا جلوی اشک هاش رو بگیره.
- صورتت درد گرفته!
سرش رو به دو طرف تکون داد و با صدای خفه ای گفت:
- نه.
- می خوای بوست کنم خوب بشی؟
- نه.
مدتی هر دو سکوت کردن که یدالله گفت:
- اگه از الان دنبال نون نریم دل نونوا برامون نمی سوزه ها.
- نمی دونم... بریم.
یدالله دست پسر رو گرفت و باهم بیرون رفتن. نور حیاط چشم پسر رو زد. یکم چشم هاش که عادت کرد تازه تونست درست به دور و بر نگاه کنه.
- چقدر قشنگه!
- درخت ها دوست های منند. باهاشون حرف میزنم. بعضی وقت ها هم بهم غذا میدن.
- یعنی میوه میدن؟
یدالله با ذوق گفت:
- آره، مامانم هم می گفت میوه.
بعد دستش رو سمت پسر دراز کرد.
- بریم؟
هر دو دست به دست از بین باغ گذشتن و وارد کوچه شدن. یدالله مستقیم به سمت نونوایی رفت. پسر کوچه ها رو که می دید یاد آوارگی خودش و مادرش توی همین کوچه ها می افتاد و حالش بد بود. یکم بعد حال بدش رو فراموش کرد چون راه خیلی براش سخت اومد و بخاطر جون نداشتن بدنش توانایی راه رفتن زیاد رو نداشت. یدالله وقتی دید نمی تونه زیاد راه بره متوجه شد.
- خسته شدی؟
- آره.
یدالله خم شد و بغلش کرد. از اونی که تصور می کرد سبک تر بود. دوباره راه افتادن. به نونوایی که رسیدن بوی نون سنگک پیچید اما اون ها چون تازه غذا خورده بودن هوس نکردن. نونوا که اون‌ها رو دید و منتظرشون بود از پشت دخل بیرون اومد و به سمتشون رفت.
- من از صبح منتظر شمام.
- مرسی، اما ما غذا خوردیم.
- برای غذا دنبالت نبودم. بگو ببینم این پسر کی هست؟
یدالله به پسر نگاه کرد.
- میوه هست.
- یعنی چی میوه هست؟
- یعنی میوه هست. روی زمین روییده بود. من برش داشتم.
مرد که دید از یدالله خیری نمیرسه به خود پسر روی کرد.
- بگو ببینم تو کی هستی؟
پسر که از طرز صحبت مرد ترسیده بود به یدالله چسبید و چیزی نگفت.
- هی با توام.
باز هم جوابی نداد. یدالله گفت:
- با من حرف زد. یک عالمه.
مرد نونوا دستش رو به سمت پسر دراز کرد.
- اصلا بدش به من.
یدالله شگفت‌زده پسر رو به عقب کشید.
- چرا؟! خودم پیداش کردم.
- بده به من خانواده‌ش رو براش پیدا کنم.
- خانواده نداره. مادرش مرده رفته زیر خاک. ما خودمون رفتیم دنبالش گشتیم.
مرد جا خورد. سریع یادش اومد از زنی که جنازه‌ش رو پیدا و دفن کردن.
- خدای من!
بعد گفت:
- تو چطور می‌خوای ازش مراقبت کنی؟
- نگران نباش...
با لبخند به پسر نگاه کرد.
- ما دوست‌های خوبی هستیم.
پسر هم لبخند زد. نانوا گفت:
- من می‌دونم مادر این پسر رو کجا دفن کردن.
چند دقیقه بعد، نانوا، یدالله و پسر بالای شر قبر تازه دفن شده اون مادر بودن پسر به قبر نگاه کرد.
- اون مادر منه؟
نانوا گفت:
- بله؟
- چرا زیر خاک خوابیده؟
مرد که از رفتار با بچه‌ها چیزی نمی‌دونست گفت:
- اون مُرده.
- نمیشه از زیر خاک درش بیاریم؟
- نه، نه نمیشه.
اما بنظر پسر روش خوبی می‌اومد:
- اون چون زیر خاکه مُرده. درش بیاریم تا زنده بشه.
- زنده نمیشه.
- چرا؟
مرد مجبور شد یکم بی‌رحم باشه:
- چون انسانی که بمیره دیگه زنده نمیشه.
پسر بچه غمگین شد. مرد سعی کرد بهش دلداری بده:
- غصه نخور، تو بجاش یدالله رو داری.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنج

 

یدالله با ذوق به خودش اشاره کرد.
- من رو میگه.
پسر لبخند کوچیکی زد اما چیزی نگفت. یدالله پسر رو برد. از فرداش خبر همه محل پیچید. خیلی‌ها به دیدن یدالله و اون پسر اومدن. اصرار داشتن:
- اون رو بده ما ببریم.
اما یدالله قبول نمی‌کرد. اون خوشحال نبود که خونه عزیزش مدام پر از جمعیت میشه. اون‌ها می‌خواستن پسر رو ببینند. وقتی می‌دیدن یدالله قبول نمی‌کنه پسر رو بهشون بده می‌خواستن اون رو ازش بدزدن. اون‌ها احساس می‌کردن یدالله به هیچ عنوان نمی‌تونه از اون بچه مراقبت کنه. می‌خواستن هروقت اون رو جدا از یدالله دیدن بدزدنش اما یدالله هیچ‌وقت بدون پسر از خونه بیرون نمی‌رفت. بعد سعی کردن به بهانه اینکه می‌خوان دیدنشون برن وارد اون خونه بشن و خودشون یدالله رو سرگرم کنند و پسر رو به بهانه بازی با همسن و سال‌ها بفرستن و بدزدنش اما اون اصلا علاقه به آشنا شدن و بازی با کسی بجز یدالله نداشت.
یکم بعد همسایه‌ها بیخیال جدا کردن اون‌ها شدن. حالا که پسر بچه می‌خواست با یدالله بمونه باید شرایط زندگی توی اون خونه آسون‌تر میشد. همسایه‌ها تا حالا شرایط زندگی یدالله رو ندیده بودن. با هم دیگه جلسه‌ای گذاشتن و با وجود فقر قرار گذاشتن روزی یک نفرشون، یک وعده غذا برای اون دوتا ببره. بیست و دو خونه باهم توافق کرده بودن و تقریبا ماهی یکبار نوبتشون میشد. البته این غذا تا حدی نبود که اون، ها رو بی‌نیاز از خورده نون و سیب بکنه. حتی عادت موش گرفتنشون رو از بین نمی‌برد.
همسایه‌ها تصمیم گرفتن هر کدوم یک وسیله برای آسون کردن شرایط خونه بهشون بدن. اول زن‌ها اومدن و همه جا رو تمیز کردن و مردها هم باغ رو حرص کردن.
- حیف این باغ که دست این دیونه‌ست.
- حیف پولش رو ندارم اگه نه دیوارم رو پایین می‌آوردم و وسط باغ این دیوار می‌کشیدم میشد جز خونه خودم. این هم می‌تونست چیکار کنه؟
و البته بودن زن‌هایی که چیز بدرد بخور توی خونه پیدا کردن بردن و اینطور وجدان خودشون و آروم می‌کردن:
- بدرد این‌ها که نمی‌خوره. چهار روز دیگه دزد میاد می‌بره.
بعد هر خونه یک وسیله بهشون داد. یکی یک گلیم داد که وضعش از گلیم خونه اون‌ها بهتر بود. دو نفر تشک دادن و دو نفر پتو و دو نفر بالشت. یک نفر کوزه سالم‌تری برای آب بهشون داد. هرچند که از توی لوازم آشپزخونه خودشون می‌تونستن پیدا کنند اما کوزه، های مامان یدالله قیمتی بود و با خودشون برده بودن. یکی جلوی در پتو زد و یکی اتاق خوابشون رو پرده کرد. یک نفر یک پشتی قدیمی بهشون داد و پشت گلیم گذاشت که راحت باشند. یک نفر هم قول داد که هفته‌ای یکبار بیاد خونه‌شون رو تمیز کنه.
بقیه هم پارچه دادن و یک نفرشون هم اندازه رو گرفت تا براشون لباس بدوزه. وضع خونه و زندگی‌شون خیلی تغییر کرد و یدالله مبهوت به همه جا سر میزد و بعد پسر رو بغل کرد و گفت:
- مامانم می‌گفت مهمون برکت داره. می‌پرسیدم برکت یعنی چی. می‌گفت یعنی چیزهای خوبی به خونه‌ت اضاف میشه. تو واقعا برکت داری.
اون دوتا زندگی خوبی داشتن. کم‌کم کسی هم درخواست نکرد بچه رو با خودش ببره و بچه هم با کسی جز یدالله مراوده نداشت. بچه‌های کوچه چون همیشه اون رو توی بغل یدالله می‌دیدن می‌ترسیدن بهش نزدیک بشن و اون هم علاقه‌ای به بازی با بچه‌ها نداشت، چون اصلا نمی‌دونست بازی چی هست، بچه‌ها که هر روز توی کوچه اون‌ها بازی می‌کردن و وقتی یدالله بیرون می‌اومد فرار می‌کردن روی این مرد چاق و گنده و پسرک کوچولو اسم گذاشتن:
- اون‌ها مثل فیل و فنجون هستن. هر وقت اون‌ها رو می‌بینم به این مثل فکرم می‌افته.
بچه‌ها دیگه اون‌ها رو فیل و فنجون صدا می‌زدن. بزرگ‌ترها اول متوجه نمیشدن این‌ها وقتی می‌گن فیل و فنجون منظورشون چیه و وقتی می‌فهمیدن زیر خنده می‌زدن و گاهی اون‌ها هم به شوخی این اسم رو صدا می‌کردن و کم‌کم برای همه این اسم جا افتاد و اگه هم می‌خواستن اون‌ها رو تکی صدا کنند، مثلا به یدالله می‌گفتن فیل! یا پسر کوچولو رو به اسم فنجون یاد می‌کردن. فنجون ما پنج ساله بود که یک روز که فیل سرماخورده بود و حال بیرون رفتن نداشت. داشت توی باغ قدم می‌زد که صدای بازی بچه‌ها رو شنید.
اون چندبار این صدا رو توی باغ شنیده بود و هیچ‌ موقع جرات اینکه بهشون پیونده نداشت. اما حالا بی‌حوصلگی آنچنان بهش فشار آورد که به سمت در رفت و در رو باز کرد. بچه‌ها صدای باز شدن در زنگ‌زده رو شنیدن و به اون سمت برگشتن و آماده فرار شدن، اما دیدن در باز شد و چیزی ازش بیرون نیومد. سرشون رو پایین‌تر از حد معمول آوردن و فنجون رو دیدن. اون هم خجالت‌زده کنار در ایستاده بود و جرات نزدیک شدن به اون‌ها رو نداشت. بچه‌ها هم گیج بودن که باید چیکار کنند یا اون می‌خواد چیکار کنه.
یک قدم جلو رفت اما در رو نبست که در صورت نیاز بتونه به داخل فرار کنه. نگاه بچه‌ها می‌ترسوندش. اون‌ها می‌خواست بهش حمله کنند؟ شاید منتظر بودن به اندازه کافی جلو بیاد تا بپرن و اون رو بگیرن؟ اون‌ها می‌خواستن بدزدنش که دیگه پیش یدالله نباشه؟ یکی از پسر بچه‌ها که اون رو مدد دید کار جالبی کرد. خم شد و توپ رو به آرومی به سمت پای پسر غل داد. پسر ناخودآگاه مثل کاری که از بقیه بچه‌ها دیده بود به توپ ضربه وارد کرد. توپ به سمت اون‌ها پرتاب شد و به آغوش همون پسر در اومد.
همه خندیدن و این شد آغاز دوستی. اون‌ها اول یک ساعت کامل به فوتبال مشغول شدن. بعد دورهم نشستن.
- تو اسمت چیه؟

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شیش

 

- پسر.
- پسر که اسم نیست.
پسر گیج شد.
- اسم من پسره. همه پسر صدام می‌زنند.
- یعنی تو اسمی نداری؟
- اسمم پسره.
یکی دیگه‌شون گفت:
- احتمالا اسمش رو نمی‌دونه، مامانت چی صدات میزد؟
- پسر.
- اا، خوب بیان ما روش اسم بذاریم.
خیلی اسم‌ها میشد پیشنهاد بشه اما یکی از بچه‌ها اسم عجیبی گفت:
- همه این دوتا رو که می‌بینند میگن فیل و فنجون هستن. هر وقت میان میگن فیل و فنجون اومدن. بیان اسمش رو همون فنجون بذاریم.
پسرهای دیگه خندیدن.
- اسم تو فنجون!
- فنجون.
لبخند زد.
- دوستش دارم!
بچه‌ها هم خندیدن و دست زدن. اون‌ها انقدر بازی کردن که فیل از خواب بیدار شد و به دور و برش نگاه کرد. پسر رو ندید. بلند شد و سر کوزه رفت و آبی خورد و فنجون رو صدا زد:
- پسر! پسر!
داخل خونه نبود. با خودش فکر کرد حتما توی حیاطه. یک چیزی خورد و توی حیاط رفت. دنبال پسر گشت اما نبود. نگران شد. به بیرون دوید و داد زد:
- پسر!
در رو که باز کرد. دید بچه‌ها دارن بازی می‌کنند و پسر هم بین اون‌ها بود.
- مرد!
یدالله با نگرانی به پسرها نگاه کرد. احساس کرد فنجون در خطر افتاده پس به سمتش دوید و اون رو به آغوش کشید و رو به بقیه پسرها گفت:
- برید، دور بشین.
بچه‌ها ترسیده به دو طرف دویدن و دور شدن. بچه با حرص به فیل نگاه کرد.
- چرا اینطور می‌کنی؟!
اما فیل طوری که انگار صدای اون رو نشنیده به سمتش دوید و بغلش کرد.
- تو خوبی؟! اون آدم‌های بد بهت آسیب نزدن؟!
- نه، اون‌ها آدم‌های بد نیستن.
- چرا هستن. وقتی من کوچولو هم اندازه تو بودم خیلی من رو اذیت می‌کردن. من رو میزدن و بهم سنگ می‌انداختن.
بچه جا خورد.
- اما با من خیلی مهربون بودن.
- مهربون؟! امکان نداره، اون‌ها هیولا هستن.
بعد بچه رو با خودش توی خونه برد. تا چند روز بچه‌های توی کوچه خبری از پسر نداشتن. فقط گاهی می‌دیدنش که توی بغل یدالله هست. از اونجایی که از یدالله می‌ترسیدن اینطور وقت‌ها فرار می‌کردن و نمیشد با فنجون چشم توی چشم بشن. تا اینکه یک روز یکی‌شون گفت:
- در خونه فیل باز شد.
بچه‌ها پناه گرفتن اما یک چیز کوچولو جلوی در دیدن. یکی گفت:
- اون فنجونه.
بچه‌ها با هیجان به سمتش دویدن. اون پشت در پنهان شد.
- چیکارم دارید؟
- منتظرت بودیم چرا نیومدی؟
- می‌خوان با من چیکار کنی؟
محمد گفت:
- فقط نگرانت بودیم. می‌خواستیم بازی کنیم.
فنجون اعتماد کرد و جلو اومد.
- واقعا؟
- بله.
- باشه.
مشغول بازی شدن اما بعد از یک ربع فنجون گفت:
- من برم تا مرد بیدار نشده.
بعد به سمت در دوید. تا چند روز کار فنجون همین بود. تا اینکه بالاخره یک روز به فیل گفت:
- من باید یک رازی رو بگم.
- چی؟
- اون پسرهایی که بیرون خونه هستن!
یدالله ترسید.
- اون ها بهت آسیب زدن؟!
- نه نه.
- وارد خونه شدن؟!
پسر در حالی که برخورد یدالله ترسونده بودش گفت:
- اصلا.
- پس چیکارت کردن؟
- من با اون ها دوست شدم.
مرد یکم مکث کرد بعد گفت:
- دوست؟
- دوست.
- دوست چیه؟
فنجون از خدا خواسته کلمه تازه ای که یاد گرفته بود رو برای یدالله بازگو کرد:
- یعنی آدم های غریبه که باهم آشنا میشن تا بهم محبت کنند.
- مثل من و تو.
- آره.
یدالله لبخند زد.
- پس اون ها خوب هستن.
پسر با هیجان از اینکه یدالله نرم شده گفت:
- آره.
- ولی اون ها من رو میزدن؟
- فکر کنم چون از تو می ترسیدن تو رو میزدن.
این حرف مثل پتک روی سر فیل فرود اومد.
- اون ها از من می ترسیدن؟!
- آره.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفت

 

- اما چرا؟ من که به کسی کاری ندارم.
پسر شونه‌ای بالا انداخت. بنظر اون هم منطقی نبود اما گفت:
- اگه تو بخوای من می‌تونم با اون‌ها آشنات کنم.
- تو قول میدی من رو نزنند؟
- قول میدم.
خود فنجون با پسرها صحبت کرد و از اون‌ها قول گرفت. اون‌ها هم استرس داشتن. فیل و فنجون هم استرس داشتن. فرداش فیل پشت سر پسر بیرون اومد. بچه‌ها نگاهش می کردن. توی نگاهشون ترس بود. توی نگاه فیل هم همینطور. فیل همون جلوی در ایستاد. پسر هی به فیل و هی به بچه‌ها نگاه می‌کرد. منتظر یک واکنش مثبت بود ولی چیزی دریافت نکرد. ناامید شد. امید که ناامیدیش رو دید چند قدم جلو اومد و با اینکه ترسیده بود دست لرزونش رو به سمت فیل دراز کرد. سعی کرده بود با دورترین حالت ممکن از یدالله بایسته. همین باعث شد که یدالله مجبور بشه یک قدم به جلو برداره و امید بیشتر بترسه اما به تردیدش غالب شد و با اون دست داد.
- اسم من یدالله هست!
- اسم منم امیده!
- من می تونم شما رو دوست داشته باشم، شما می تونید من رو دوست داشته باشید؟
این نوع حرف زدن خیلی به دل بچه‌ها نشست. اون‌ها نمی‌دونستن بی‌تکلف بودن یدالله بخاطر بیماریشه، بلکه اون رو یک آدم بزرگ مهربون می‌دیدن. یدالله خیلی زود بین بچه‌ها جا باز کرد اما این خیلی طول نکشید چون اولین خانواده بچه‌های توی کوچه که رد میشدن داد زدن:
- تو اونجا چیکار می‌کنی؟!
بچه‌ها و یدالله با وحشت به اون‌ها نگاه کردن. پسر اون خانواده گفت:
- داریم بازی می کنیم دیگه.
- با تو نیستم.
و بعد به یدالله نگاه کرد.
- تو اونجا چیکار می کنی؟!
یدالله ترسید و یک قدم عقب رفت.
- دارم با دوست‌هام بازی می‌کنم.
- دوست؟ تو دوست این‌هایی؟!
- بله، ما امروز باهم دوست شدیم.
اخم های مرد درهم رفت.
- تو با اون ها دوست شدی؟ مگه تو همسن و سال اون ها هستی؟
فیل با ناراحتی گفت:
- مگه باید همسن و سال باشیم دوست بشیم؟
- آره، گمشو خونه ت.
پسر اون مرد گفت:
- بابا چیکارش داری ما باهم دوست هستیم.
- این مرد دیوانه ست یکدفعه وسط بازی بهتون حمله می کنه.
فیل بغض کرد. اون تا حالا به کسی حمله نکرده بود اما همه اینطور قضاوتش می‌کردن. برگشت و به سمت خونه دوید. بچه‌ها با ناراحتی به راه رفتش نگاه کردن.
***
بچه وارد باغ شد. بنظرش فضای باغ دلگیرتر از همیشه می‌اومد. به سمت ساختمون رفت. پشت سرش دوست‌هاش هم وارد شدند. بچه‌ها برای دیدن اون باغ خیلی کنجکاو بودند چون تا حالا داخلش رو ندیده بودند. فضای بی‌نظم باغ براشون حالت مخوفی داشت.
- کجاست؟!
- اونجا.
و با دست به ساختمون اشاره کرد. بچه‌ها به ساختمونی که بنظرشون مخوف می‌اومد نگاه کردن. پسر حرکت کرد اما دید بقیه دنبالش نیومدن. به سمتشون برگشت.
- چی شده؟
بچه‌ها نخواستن نشون بدن که ترسیدن پس یکی یکی دنبال فنجون رفتن. به جلوی ساختمون که رسیدن لرز بدنشون رو گرفت. انگار قرار بود به ساختمون ارواح وارد بشن. باز هم به اجبار داخل رفتن و وقتی که چشمشون به نور کم خونه عادت کرد در شگفت موندن که چطور ممکن دو نفر توی همچین خونه‌ای زندگی کنند.
- کجاست؟
- احتمالا توی اتاقه.
حرکت کردن. از گوشه چشم موش‌هایی که فرار می‌کردن، عنکوب‌های بزرگی که از در و دیوار آویز بودن، سوسک‌هایی که از زیر دست و پاشون فرار می‌کردن رو می‌دیدن. وارد اتاق شدن. بچه راست می‌گفت. مرد گوشه اتاق توی خودش جمع شده بود و مدام می‌گفت:
- اون‌ها دوست من نیستن! اون‌ها دوست من نیستن!
بچه‌های بزرگ‌تر که بیشتر متوجه حال و شرایط فیل میشدن با دلسوزی نگاهش کردن. بچه صداش زد:
- مرد!
این چیزی بود که می‌شنید مادرش به آقایون می‌گفت و احساس کرد شاید این حرف از کلمه فیل بتونه کمک بهتری برای یدالله باشه چون مادرش می‌گفت:
- این‌ها اینطور صدا زدن رو دوست دارن و ممکن که کمک بیشتری بهمون بکنند.
فیل به سمتشون برگشت. با دیدن اون‌ها بلند شد و به سمت کنج دیوار دوید و به دیوار چسبید.
- نه، برید! من خطرناکم به شما آسیب می‌زنم.
بچه‌ها با دلسوزی نگاهش کردن. قلب پاک و روح خدایی اون‌ها باعث میشد زودتر از بزرگ‌ترها متوجه شخصیت خوب یک نفر بشن. پس مهدی جلو رفت و گفت:
- نه تو خطرناک نیستی!
بچه هم گفت:
- تو تا حالا به کسی آسیب رسوندی؟
- نه، من کسی رو نزدم. حتی کسی رو نخوردم. بچه‌های بابام به من می‌گفت لولوخورخوره اما من هیچ‌وقت کسی رو نخوردم.
بچه‌ها یکم ترسیدن. نکنه این واقعا می‌تونست کسی رو بخوره؟ اما مهدی بی‌توجه به همه گفت:
- بیا، باید بریم بازی.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هشت

 

- نه مامان و باباهاتون من رو دعوا می‌کنند.
- ما نمی‌ذاریم کسی تو رو دعوا کنه.
امیر گفت:
- چطور نمی‌ذاریم؟ مگه میشه؟
پسرها به فکر رفتن آخر سر حمید گفت:
- خوب اصلا میایم اینجا بازی می‌کنیم.
پسرها با این حرف خیلی خوشحال شدن و دست و جیغ کشیدن. فیل هم با مظلومیت نگاهشون کرد. اون‌ها دوستش داشتن؟
از این به بعد برنامه جدید بچه‌ها به این شکل شد که برای بازی به باغ خونه فیل می‌اومدن و همه باهم بازی می‌کردن. خانواده‌ها متوجه نمیشدن و اینکه بچه‌ها توی کوچه نبودن رو حمل بر این می‌ذاشتن که توی کوچه دیگه‌ای بازی می‌کنند. بچه‌ها هم باهم قرار گذاشته بودن که اگه خانواده‌ها چیزی پرسیدن بگن دوست‌هایی از کوچه کناری پیدا کردمن و اونجا میرن و اون دوره خانواده‌ها دنبال بچه‌هاشون راه نمی‌افتادن تا ببینند چیکار می‌کنه و کجا هست. کم‌کم بعضی از خانواده‌ها می‌فهمیدن و چند نفر سرزنش و تنبیه شدن اما بعد که دیدن بچه‌ها حاضر نیستن از دوستشون دست بکشن و اینکه همه باهم می‌رفتن و با چیزهایی که از مرد تعریف می‌کردن خیالشون راحت‌تر شد.
کم‌کم مردم به یدالله محبت نشون می‌دادن و یدالله از بچه‌ها یاد گرفته بود وقتی کسی رو می‌بینه سلام کنه و اینکار رو هم می‌کرد. اوایل گاهی همسایه‌ها می‌ترسیدن و سرعت قدم‌هاشون رو تند می‌کردن تا ازش دور بشن اما کم‌کم ترسشون از یدالله می‌ریخت و جواب سلامش رو می‌دادن و یدالله خوشحال به بچه‌ها که می‌رسید می‌گفت:
- امروز فلانی به من گفت سلام!
این صحبت یدالله به گوش فلانی می‌رسید و اون هم با توجه به ذات انسان‌ها که خوشحال کردن دیگران حس خوبی بهشون دست میده خوشحال میشد و سعی می‌کرد بیشتر به فیل توجه داشته باشه. کم‌کم این توجه داشتن آدم‌ها به مرد براشون یک اعتبار بین بچه‌ها و کم‌کم بین بقیه می‌آورد و به شکلی یک رقابت پنهان توی اهمیت دادن به یدالله شکل گرفته بود. حتی به حدی که گاهی مغازه داری دعوتش می‌کرد که روی صندلی جلوی مغازه بشینه و براش چای می‌آورد و وقتی می‌دید از شادی اشک توی چشم فیل جمع شده قلبش پر از افتخار میشد و تمام روز حال خوبی داشت.
کار به جایی رسید که یکی از همسایه‌ها با هزار تردید و فکر یکبار فیل و فنجون رو شام دعوت کرد و از اونجایی که دید بی‌آزار هست کم‌کم بقیه همسایه‌ها هم دعوتش کردن و فیل و فنجون خیلی خوشبخت و خوشحال بودن. یک سال به این شکل گذشت و حالا فیل و فنجون به عنوان یک خانواده دو نفره جا افتاده بودن. فنجون بزرگ‌تر شده بود و لباس‌ سال پیشش توی تنش زار میزد و اون زمان چون هر خانواده‌ای لباسی که برای بچه‌ش می‌خرید رو هی دست به دست می‌فرستاد به بچه کوچیک‌تر چیزی نمی‌موند که به بچه بدن اما یکی از همسایه‌ها که خیاط بود از فنجون پرسید:
- شما توی خونه‌تون پرده دارید؟
- یک پرده داغون.
- برو همون رو بیار تا برات لباس بدوزم.
بچه با ذوق به خونه برگشته بود و پرده داغونی که تقریبا از پنجره کنده شده بود رو برداشت و به خونه زن برد. زن پرده رو وارسی کرد. چند جاش موش خوردگی و لک بزرگ داشت و چند جاش هم نخ نما شده بود اما هنوز قسمت‌های قابل استفاده داشت.
- برو به اون آقا که با تو زندگی می‌کنه هم بگو بیاد تا سایز هردوتون رو بگیرم.
جفتشون رو اندازه گرفت. مرد گفت:
- چرا من رو متر کردی؟
- می‌خوام برات لباس بدوزم.
مرد با ذوق خندید. اون لباس جدید نداشت و آخرین لباسی که یک سال پیش تنش کرده بودن و همیشه تنش بود رو نونوا از پسرش که هم هیکل اون بود بهش بخشیده بود و تنش کرده بود. زن با عشق و ایمان مشغول کار شد. پرده بادمجونی رنگ بود و می تونست لباس قشنگی ازش در بیاره. یک تیشرت دو سایز بزرگ‌تر برای فنجون دوخت و یک دست کت و شلوار برای فیل. وقتی تنشون کردن هر دو شروع به بالا و پایین پریدن کردن و می‌گفتن:
- آخ جون! آخ جون! آخ جون!
سال بعد بچه هشت ساله شد و برای اولین بار به چیزی به اسم کار کردن آشنا شد. به این شکل که با یدالله بیرون بود و داشتن قدم میزدن که به سمت همون نونوایی رفتن. مرد پرسید:
- عمو نون داری؟
اون دیگه انقدر اجتماعی شده بود که سوال بپرسه.
- می‌بینی که دست تنهام، کسی نیست کمکم کنه. از صبح همه مشتری‌هام پریدن.
فیل نفهمید که منظور مرد چیه اما فنجون پرسید:
- یعنی چی پریدن؟
مرد که فنجون رو دوست داشت با لحن مهربون‌تری گفت:
- یعنی دیدن نون نیست رفتن.
- چرا نون نیست؟ مگه پسرتون نیست؟
- پسرم کیه؟ من پسر ندارم.
بچه با تعجب پرسید:
- پس اونی که کمکتون می‌کرد کی بود؟!
- شاگردم.
- شاگرد چیه؟
مرد درحالی که دیگه داشت حوصله‌ش سر می‌رغت گفت:
- یعنی یک نفر میاد به من کمک می‌کنه در مقابل من بهش پول میدم.
بچه با تعجب به اون حرف‌ها گوش کرد. شبش حسابی فکر کرد و فرداش از همبازی‌هاش درباره شاگردی پرسید. اون‌ها هم درباره پول و شاگردی هرچی نیاز بود رو بهش توضیح دادن. اون شب بچه وقتی توی بغل مرد دراز کشیده بود گفت:
- من می‌خوام برم شاگردی.
- شاگردی چیه؟
- یعنی میری برای یکی کار می‌کنی بهت غذا میده.
مرد متوجه دلیل اینکار نشد.
- خوب چرا؟ همینطوری هم همه بهمون غذا میدن.
- اما اینطور می‌تونیم غذای بیشتر و بهتری بگیریم. حتی لباس.
این چیز برای مرد هم جذاب شد.
- پس حتما برو.
اما چند دقیقه بعد گفت:
- تو زود میری برمی‌گردی؟
- نه، از بچه‌ها شنیدم باید دوبار در روز برم. صبح برم تا ظهر، بعد از ظهر برم تا هشت شب.
- پس شب اونجا نمی‌خوابی.
بچه سر بالا انداخت. یدالله با مظلومیت گفت:
- تو نیستی من چطور با بچه‌ها بازی کنم؟
- خوب تو برو باهاشون بازی کن.
- خانواده‌هاشون دعوام می‌کنند.
بچه که این مدت دیده بود رفتار خانواده‌ها با یدالله بهتر شده گفت:
- فکر نکنم.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت نه

 

- چرا، برو اجازه میدن.
فرداش هر دو حرکت جدید توی زندگی‌شون رو زدن. بچه‌ها که ماجرا رو می‌دونستن چیزی نگفتن و خانواده‌ها هم خیلی کم توی بازی بچه‌ها دقت می‌کردن که متوجه بشن کی هست و کی نیست اما کم‌کم بچه رو که توی نونوایی محل می‌دیدن می‌فهمیدن که بچه اونجا کار می‌کنه و با اینکه کمی نگران بودن بچه‌هاشون با اون مرد بدون کسی که کار با یدالله رو بلد باشه بودن اما چون با این کنار اومده بودن که احتمالا فیل خطری نداره ترجیح می‌دادن تا مشکلی خودش رو نشون نداده بزرگش نکنند.
شب بچه که برگشت خیلی خسته بود اما یک نون به عنوان هدیه روز اول کار بهش داده بودن که چشم‌های بچه از بدست آوردنش برق میزد. یک سال به این شکل گذشت. حالا بچه به کارش عادت کرده بود و وضعشون هم بهتر شده بود. همسایه‌ها از وقتی که دیدن بچه می‌تونه پول در بیاره بهش گفتن:
- تو لوازم خوراکی بگیر ما میایم خونه‌تون براتون غذا درست می‌کنیم.
بچه هم قبول کرد و اون‌ها می‌اومدن. با کمک دوست‌هاش پس‌انداز کردن رو یاد گرفت و یکبار اومد خونه و یک قلک سفالی دستش بود. مرد جا خورد.
- این چیه؟
- قلک.
- چیکارش می‌کنند؟
بچه توضیح داد:
- از این به بعد هروقت حقوق بگیرم میرم اول یکمش رو توی این می‌ندازم وقتی زیاد شد یک چیزی برای خونه می‌خرم.
- چه جالب!
پسر قلک رو کنار خونه گذاشت و هر دو برای پر شدنش هیجان داشتن. وقتی اولین بار پر شد ده‌بار باهم مشورت کردن. فیل می‌گفت:
- اسب بخریم؟
- پولمون نمی‌رسه؟
- شاه رو بخریم؟
بچه خندید.
- فکر نکنم شاه رو بفروشن.
- چی می‌تونیم بخریم؟
- بهتر با یک نفر مشورت کنیم. با یک بزرگ‌تر.
فیل به هیکل خودش اشاره کرد.
- من دیدم هیچ‌کسی بزرگ‌تر از من نیست.
- منظورم اون‌هایی هست که مامان و بابا شدن.
- باشه.
بچه با مادر و پدر یکی از دوست‌هاش صحبت کرد. اون گفت:
- بهتره اول یک فکری برای شرایط خونه‌تون بکنید. الان با پول یک موکت دارید. موکت بگیرید و حداقل اتاقی که می‌خوابید رو موکت کنید.
- میان کمکم کنید بخرم؟
یک موکت قشنگ شیری رنگ خریدن و اتاق رو موکت کردن. و هردو. کلی ذوق کردن. خرید بعدی دوتا تشک بود و بالشت. اون شب‌ها تا نزدیک صبح درباره راحتی تشک و بالشت صحبت می‌کردن. خرید بعدی موکت برای هال بود و بعد پشتی و وقتی بچه یازده ساله شد خونه کاملا پر بود. حالا بچه یک پسر از عهده به در شده بود. حتی اون‌موقع متوجه شده بود که اسمشون طبیعی نیست. با گشت فهمیده بود اسم فیل یدالله‌ست اما اسم درست خودش معلوم نبود چی بود.
- کاش مامانم زنده بود و می‌تونست اسمم رو بگه.
دوست‌هاش گفتن:
- مگه اسمی که ما روت گذاشتیم چه ایرادی داره؟ فنجون.
- این یک اسم واقعی نیست، خودتون هم می‌دونید. من یک اسم واقعی می‌خوام. اسمی که بتونم باهاش توی دنیا زندگی کنم. مثل شما.
بچه‌ها بهم نگاه کردن.
- خوب، اسمت رو چی می‌خوای بذاری؟
- نمی‌دونم، اصلا نمی‌دونم چه اسمی خوبه!
بچه‌ها خواستن چندتا اسم پشنهاد بدن اما اون گفت:
- دیگه به اسم‌هایی که شما بذارید اطمینان نمی‌کنم. یکبار اطمینان کردم کافی بود.
- خوب... می‌خوای چیکار کنی؟
- می‌خوام از یک بزرگ‌تر بپرسم.
هرکی مادر یا پدر خودش رو نظر داد. با اینکه بچه بعضی‌هاشون رو دوست و قبول داشت اما یک نفر دیگه به ذهن خودش رسید. پیش صاحب کارش رفت و تصمیمش رو گفت. صاحب کار گفت:
- تصمیم خوبی گرفتی واقعا این اسم خیلی بچگانه بود.
- بنظر شما چه اسمی بذارم خوبه؟
مرد که کیف کرده بود پسر نظر اون رو پرسید خواست نظری بده که فنجون همیشه از این انتخاب اسم راضی باشه. بعد یاد یکی از فامیل‌های پولدار و امروزی‌شون افتاد که به تازگی پسر دار شد.
- الان نیما یک اسم باکلاسه!
لب‌های اون به لبخند باز شد.
- خیلی قشنگه!
و با هیجان گفت:
- از این به بعد اسم من نیما هست.
و رفت تا به دوست‌هاش هم بگه. اون‌ها هم حسابی کیف کردن.
- بابا عجب اسمی!
- خیلی باحاله!
- بعد برای من که اسم انتخاب کردن گذاشتن غلام.
همه خندیدن. غلام ادامه داد:
- برو به مرد بگو.
- آره، حتما بهش میگم.
و خوشحال به سراغ یدالله رفت. یدالله روی بهارخواب خونه‌ش نشسته بود و شعری که خودش ساخته بود رو می‌خوند:
من فیلم و اون فنجون
عزیزدلم فسنجون

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ده

اینجا مکث کرد چون پسر رو دید. بچه بهش رسید و با هیجان گفت: 

- سلام! 

یدالله هم با ذوقی که همیشه از دیدن پسر داشت گفت: 

- سلام! 

فنجون با ذوق گفت: 

- من یک اسم برای خودم گذاشتم. 

مرد گیج شد. 

- تو که قبلش هم یک اسم برای خودت گذاشته بودی. 

- آره اما اون یک اسم الکی بود ولی این یک اسم واقعی هست. 

فیل کنجکاو شد. 

- جدا؟ اسم اسمت چیه؟ 

- نیما. 

- یعنی من هم از الان به تو بگم نیما؟ 

نیما با ذوق سر تکون داد یعنی آره. یدالله گفت: 

- باشه. 

پسر گفت: 

- می‌خوای توهم برای خودت اسم بذاری؟ 

- نه، من از همین اسمی که دارم خیلی خوشحالم. این اسم یعنی من و تو باهم وصل هستیم. 

بچه با محبت نگاهش کرد و گفت: 

- تو خیلی مرد خوبی هستی! 

و بغلش کرد. زمستون‌ها می‌اومدن و می‌رفتن و فنجون قصه ما بزرگ و بزرگ‌تر میشد. توی هفده سالگی بود که صاحب کارش رو یکبار به خونه دعوت کرد. صاحب کار برای ناهار به خونه‌ای اومد که حالا از بالا تا پایین با اون چیزی که نیما برای اولین بار واردش شد فرق می‌کرد. دیوارها بلوطی رنگ شده بود. همه خونه حصیر بود و پرده‌های تمیز نقره‌ای به پنجره‌هایی که از تمیزی برق می‌زد وصل بود. 

دو پشتی توی هال بود و لوازم آشپزخونه به اندازه زندگی دو نفر کامل بود و باغ مرتب شده بود و یک حصیر روی بهارخواب پهن شده بود. وضع مالی مردم حالا یکم بهتر شده بود. نونوا با تعجب گفت: 

- همه این‌ها رو تو با پول شاگردی گرفتی یا از قبل توی خونه بود؟ 

- با پول شاگردی گرفتم، خونه چند سال پیش خیلی ساده بود. 

صاحب کارش دیگه چیزی نگفت و منتظر غذا موند. اون روز با عرضگی و مسئولیت‌پذیری شاگردش و بی‌آزار و مهربون بودن یدالله که بهش میوه پذیرایی می‌کرد و خیلی اصرار می‌کرد برداره رو دید و وقتی برنمی‌داشت پیش پسر می‌رفت و معترض می‌گفت: 

- نونوا میوه بر نمی‌داره. 

و نونوا می‌خندید و می‌گفت: 

- بیا، بیا بر می‌دارم. 

و هر سه خوشحال خندیدن. نونوا فرداش سرکار از فنجون پرسید: 

- زندگی با اون مرد برات سخت نیست؟ 

نیما همینطور که کار می‌کرد با یادآوری فیل لبخندی زد و گفت: 

- یدالله همه انگیزه و امید من هست. 

- پس اسمش یدالله‌ست؟ 

- آره، دو سال پیش انقدر پرس و جو کردم که خانواده‌ش رو پیدا کردم. اما نخواستم دوباره سراغش بیاد پس نزدیک نرفتم. 

مرد سر تکون داد و گفت: 

- بیماریش برات اذیت نداره؟ 

- اون مثل یک بچه کوچولو هست و گاهی برای من مثل مادر و گاهی دوست و حتی پدر یا برادر. 

و بعد به روبه‌رو خیره شد و با خودش فکر کرد: 

 

می‌گویند
دریا
بی‌انتهاست،

اما من
بی‌کرانگی را
در چشمان تو دیدم.

دو پنجره
رو به آرامش،
که هر بار
نگاهم
در آن‌ها گم می‌شود،
راه بازگشت را
فراموش می‌کند.

در چشم‌های تو
صبح
زودتر از همیشه
طلوع می‌کند،
و شب
با همه‌ی ستاره‌هایش
به تماشای عشق می‌ایستد.

اگر تمام دنیا
از من بپرسد
خانه‌ات کجاست؟

نشانی هیچ شهری را
نخواهم داد؛

خواهم گفت:
خانه‌ی من،
همان جایی‌ست
که نگاه تو
بر دلم
لبخند می‌زند.

چه شگفت است
که دو چشم
می‌توانند
تمام یک زندگی را
به رؤیایی شیرین
تبدیل کنند.

و من،
هر بار
که به تو نگاه می‌کنم،
احساس می‌کنم
خدا
زیباترین شعرش را
در چشمان تو
سروده است

Delven

@Delven

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت یازده

سال بعد نیما تونست برای خودش شناسنامه بگیره. اون هیچ نشونه‌ای از پدر و مادر واقعیش نداشت و هرچی هم گشته بود چیزی نتونسته بود پیدا کنه. اما توی مرتب کردن خونه شناسنامه یدالله رو پیدا کرد. شناسنامه‌ای که مادرش اصرار به گرفتنش داشت. اسم واقعی مرد هم اونجا دیده بود. حالا می‌خواست که اسم یدالله رو به عنوان پدر خودش بزنه. با روحانی محلشون هم صحبت کرده بود. حاج آقا گفته بود: 

- کار خوبی هست! من چیکار می‌تونم براتون بکنم؟ 

- شما به سازمان اسناد بیان و شهادت بدین که من پسر فیل... یدالله هستم. 

حاج آقا مخالفت کرد و گفت: 

- من نمی‌تونم شهادت دروغ بدم. 

نیما خودش رو جمع کرد. 

- پس من چیکار کنم؟ 

- دنبال یک آدم معتمد دیگه برو. 

- من کسی رو نمی‌شناسم. 

حاج آقا یکم فکر کرد و بعد گفت: 

- دوتا از مردهای محلتون با خود مرد رو ببر و ازشون بخواه اونجا بگن که تو پسر فیل هستی. 

و نیشخندی گوشه لب خودش با کلمه فیل نشست. اون هم مثل بقیه عادت کرده بود به این اسم صداش بزنه. 

- همین کار رو می‌کنم. 

پسر با همسایه‌ها صحبت کرده بود و اون‌ها هم قبول کردن. مرکز اسناد هم که اون موقع‌ها سخت‌گیری نداشت خیلی راحت قبول کرد و اون دو خوشحال بیرون اومدن. یدالله مدام می‌پرسید: 

- حالا تو پسر منی؟! 

- بله. 

- خیلی عالیه! خیلی عالیه! 

بعد با مظلومیت می‌پرسید: 

- یعنی دیگه دوست من نیستی؟ 

نیما اون رو به خودش فشرد. 

- البته که دوستت هستم. من هم دوستت هستم و هم پسرت. 

و مرد ذوق کرد. پسر با اینکار امتیازی هم برای خودش گرفته بود. اینکه اون باغ و خونه بعد از مرگ فیل به اون می‌رسید. 

سال بعدش بود که نیما متوجه شد صاحب کارش وسط کار خیلی خسته میشه. 

- آقا، شما یکم بشینید من انجامش میدم. 

مرد نشست و نیما مشغول شد. هنوز کسی نیومده بود و داشتن خمیر رو وز می‌دادن. مرد چیزی که مدت‌ها بود توی دلش بود رو به زبون آورد: 

- دارم پیر میشم. 

نیما نیشخند زد. 

- شما هنوز تا پیری خیلی راه دارید. 

- نه، دیگه خیلی راه ندارم. 

نیما می‌دونست که صاحب‌کارش پسر نداره که بخواد جانشین خودش بیاره و فقط یک دختر داره. مرد ادامه داد: 

- کسی رو ندارم که مغازه رو به عهده بگیر. از پس دختر که بر نمیاد. 

- من کار و حساب و کتاب‌هاش رو براشون انجام میدم نگران نباشید. 

مرد لبخند زد. 

- به تو اطمینان کامل دارم پسرم! واقعا این چند سال برام حکم پسر داشتی. 

- لطف‌دارید! 

- برای همین می‌خوام کل زندگیم رو به تو بسپرم. 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

دوازده 

گیج نگاهش کرد. 

- یعنی چی؟ 

- می‌دونی که من یک دختر دارم. 

پسر مکث کرد. تقریبا داشت متوجه ماجرا می‌شد. مرد ادامه داد: 

- چهارده سالشه. وقت ازدواجش رسیده. خواستگار زیاد داره اما... 

با محبت نگاهش کرد. 

- من به کسی اندازه تو اعتماد ندارم. 

فنجون یکم گیج بود. حس بچه بودن بهش دست داده بود. حس اولین روزی که بین جمع بچه‌ها رفت. 

- چطوره؟ تو هم نظرت هست؟ 

با سرخوشی سرش رو پایین انداخت و گفت: 

- باعث افتخارمه! 

مرد خندید. 

- پس مبارکه! 

راه رسیدن به خونه داشت پرواز می‌کرد. بعد از ناهار به مرد گفت: 

- برات یک خبری دارم؟ 

- چی؟ 

- من می‌خوام ازدواج کنم. 

مرد نونی که توی دستش بود رو توی آبگوشت برگردوند. چند ثانیه نگاهش کرد و بعد گفت: 

- ازدواج چیه؟ 

پسر جا خورد. چطور باید بفهمونه ازدواج چیه! 

- اوم... یعنی زن می‌گیرم.  

- زن چیه؟ 

- دیدی بقیه همسایه‌ها یک مرد با یک زن زندگی می‌کنند؟ 

فیل یکم گیج شد و بعد گفت: 

- فکر کردم من و تو باهم زوجیم. 

فنجون خندید. 

- نه، من باید زن بگیرم. 

- من هم زن می‌خوام. 

- تو وقت زن گرفتنت گذشته. 

یدالله کنجکاو پرسید: 

- تو زن بگیری من چی میشم؟ 

- خوب تو با ما زندگی می‌کنی. 

- زنت من رو بیرون نمی‌کنه؟ 

پسر اخم کرد. 

- خونه برای خودته کی اجازه داره بیرونت کنه؟ 

مرد آروم شد. 

- فردا زنت رو میاری؟ 

فنجون خندید. 

- به این زودی که نه. 

- چه شکلیه؟

- ندیدمش. 

با تعجب گفت: 

- مگه میشه؟ 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

سیزده

- آره. 

و ماجرا رو تعریف کرد. مرد خیلی ذوق داشت. 

- کی میاریش خوب؟ 

- از فردا درباره خواستگاری و مراسم‌ها صحبت می‌کنم. 

- خواستگاری چیه؟ 

پسر خنده‌ش گرفت. فرداش با کلی خجالت به استادش گفت: 

- اگه اجازه بدین من برای خواستگاری با یک دوتا از همسایه‌ها بیام. 

مرد خندید. 

- همسایه‌ها چرا پسرم؟ مگه ما تو رو نمی‌شناسیم؟ خودت بیا. 

- جدا؟! 

مرد سر تکون داد و نیما هم خوشحال شد. شب به خونه استادش رفت. چندبار برای کمک توی کارها توی این چند سال رفته بود اما حالا که ماجرا فرق می‌کرد احساس خجالت می‌کرد. خانم استادش به استقبالش اومد. 

- خوش اومدی پسرم! 

جوون سرش رو پایین انداخته بود. با احترام به داخل بردش و یک کنار نشوندنش. دختر هم اونجا بود. نیما چندبار دیده بودش اما هردفعه در نظرش یک دختر بچه بود و فکر نمی‌کرد که یک روز قرار باشه چیزی بیشتر از این باشه. سیاره دختری چهارده ساله، با پوستی سبزه، چشم‌های ریز تیره، موهای مشکی که زیر اون روسری بود. 

اون جلسه خیلی عالی و با محبت خانواده پیش رفت و مهریه دویست ریال برای دختر گذاشتن و قرار عقد رو برای فردا شبش گذاشتن. قرار بود عقد خانوادگی توی خونه عروس باشه و عروسی رو داماد بگیره. پسر به خونه برگشت. حسابی سرخوش بود. تا وارد شد مرد رو دید که روی بهارخواب منتظرشِ. 

- زن گرفتی؟ 

- تو منتظر من بودی؟ 

- آره، همش می‌اومدم روی بهارخواب تا بیای. زن گرفتی؟ 

جوون با خنده داخل رفت. 

- آره، فردا میریم و می‌بینیش. 

- خوب چرا الان نیاوردیش؟ 

- الکی نیست که. 

بعد به پشتی تکیه داد و پاهاش رو روی هم انداخت. مرد هم نشست و گفت: 

- خوشگل بود؟ 

- دوست داشتنی بود! 

- پس دوستش داری! 

پسر خندید و گفت: 

- فردا باید لباس خوشگلت رو بپوشی و من هم یکم هدیه برای عروس خانم می‌گیریم با حلقه و می‌ریم. 

- من هم بیام خرید؟ 

- توهم بیا. 

فردا صبح هر دو برای خرید رفتن. حلقه، چادر و یک پارچه سفید رنگ برای عروس گرفتن و به خونه نونوا رفتن. نونوا با مهربونی از مرد استقبال کرد و به داخل بردشون. دوتا پشتی روی هم گذاشته بودن و روش پارچه پهن کرده بودن و دایی‌های دختر هم اومده بودن. عروس چادر سفید گلداری سرش کرده بود و روی پشتی نشسته بود. داماد با خجالت درحالی که بلوز ماشی و شلوار ستش که هر دو نسبتا نو بودن به تن داشت کنارش نشست. عاقد خطبه عقد رو خوند و بعد از سه بار عروس با اجازه بزرگ‌ترهاش بله داد. عاقد گفت: 

- فردا برید کارهای محضری و قانونیش رو انجام بدین. 

و بعد بلند شد و رفت. همه جلوی پاش بلند شدن و پسر با اجازه پدر عروس چادر رو از سر عروس برداشت. همه صلوات فرستادن و مشغول حرف زدن شدن. نگاه‌های سنگین دایی‌ها گاهی روی مرد می‌نشست. حتی یکبار با اشاره چشم دامادشون رو به آشپزخونه خواستن و بهش گفتن: 

- این چه کاری هست که تو کردی؟ 

- چه کاری؟ 

- چرا به این پسر با این پدرش دختر دادی؟ 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

چهارده

- مشکل چیه؟ 

- بیماری پدرش رو نمی‌بینی؟ اگه ارثی باشه چی؟ 

نونوا که خبر داشت مرد پدر داماد نیست گفت: 

- ای بابا شما هم! بیخیال این حرف‌ها. درضمن چرا انقدر بهش زل می‌زنید بهش برمی‌خوره. من که بهتون گفته بودم همچین وضعی داره. 

- گفته بودی اما نمی‌دونستیم تا این حد هست. 

- تو دخترت رو دادی که پرستار این مرد باشه. 

نونوا به دفاع برخاست: 

- فیل نیاز به طرفداری نداره سال‌ها تنهایی زندگی کرده. 

- فیل؟! 

نونوا خنده‌ش گرفت. 

- اینطور صداش می‌زدن. 

- اگه یک روز بلایی سر دخترت یا بچه‌ش بیاره چی؟ به دیوانه که فرجی نیست. 

- اون مثل یک گوسفند بی‌آزار هست. 

اون‌ها هنوز راضی نبودن اما چون جلوی مهمون‌ها بد بود فعلا بیخیال شدن. وقتی که داماد می‌خواست بره به مرد گفت: 

- خوب دیگه بریم. 

فیل تا جلوی در بی‌اعتراض اومد اما جلوی در متوجه چیزی شد و برگشت و گفت: 

- زنت رو نمی‌بریم؟ 

همه خندشون گرفت. پسر دست فیل رو گرفت. 

- حالا نه، باشه برای بعدا. 

- چرا خوب؟ الان ببریمش دیگه! 

همه داشتن می‌خندیدن. فنجون با صبوری توضیح داد: 

- باید بریم خونه رو تمیز کنیم، قشنگ کنیم بعد بیایم عروسمون رو ببریم. 

یدالله همینطور که با حرص دنبال نیما راه افتاده بود نق می‌زد: 

- خوب از صبح تمیز می‌کردیم بعد می‌اومدیم. 

به خونه که رسیدن داماد سرخوش بود اما مرد کلافه رفت یک کنار نشست و خودش رو توی آغوش گرفت و بغ کرد. پسر سراغش رفت. 

- بیا کمکت کنم لباست رو عوض کنی. 

- نمی‌خوام. 

فنجون مقابلش نشست. 

- الان تو چرا ناراحتی؟ 

- من دوست داشتم عروس بیاد اینجا. 

- خوب میارمش. 

فیل نوچی کشید و روش رو گرفت. 

- تو من رو گول می‌زنی، نمیاریش. 

نیما خنده‌ش گرفت. 

- نه به اون موقع که حاضر نبودی زن بگیرم نه به الانت! 

- آخه دختر مهربونی بود و من رو دوست داشت. 

داماد خندید و گفت: 

- میارمش، میارمش نگران نباش. 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پونزده

بخاطر بیشتر اصرارهای هر روزِ مرد، داماد مجبور شد که زودتر برای مراسم ازدواج آماده بشه. با کلی خجالت به یکی از همسایه‌ها که مادر دوستش امیر بود گفت که ازدواج کرده و قصد مراسم عروسی داره. همسایه حسابی ذوق کرد و کل کشید و بعد اعتراض کرد که چرا بی‌سر و صدا و بعد یک ساعت درباره دختر و خانواده‌ش پرسید و در آخر پرسید: 

- کی می‌خوای عروسی بگیری؟ 

- هرچه زودتر بشه بهتر. 

- بذار با همسایه‌ها هماهنگ می‌کنم بهت خبر میدم. 

پسر تشکر کرد و به خونه برگشت. مرد جلو دوید. 

- چی شد؟! 

- قرار خونه جشن بگیریم تا عروس رو بیاریم. 

همسایه‌ها برای داماد صدشون رو گذاشتن تا احساس بی‌کسی بهش دست نده. خونه تمیز و با هرچی بقیه داشتن تزیین شد. اون زمان‌ها رسم بود که با شرشره و بادبدک خونه رو برای عروسی‌ها تزیین می‌کردن. باغ و داخل خونه رو تزیین کردن. 

- باغ باشه برای آقایون داخل خونه برای خانم‌ها. 

با پول پس‌انداز داماد عدس و برنج گرفتن تا برای مهمون‌ها پلو عدس درست کنند. پسر نگران گفت: 

- بد نیست؟ 

- نه بابا؛ روایت داریم شام عروسی حضرت زهرا هم پلو عدس بوده. 

یکی دیگه از همسایه‌ها گفت: 

- اینطور ساده بگیر که ان شاءالله خود حضرت زهرا زندگیت رو تضمین کنه. 

جوون دست‌هاش رو بالا برد. 

- خدایا من که جز تو کسی رو ندارم و هر محبتی از آدم‌های زمینی به من می‌رسه با حمایت توی! باز هم من رو حمایت کن! 

همه همسایه‌ها با محبت نگاهش کردن. وقتی خانواده عروس درحالی که سینی جهاز عروس رو روی سرشون گذاشته بودن وارد خونه شدن با استقبال جمعیت زیادی مواجه شدن و از اونجایی که شنیده بودن داماد کسی رو نداره از این استقبال حسابی جا خوردن. همه با بهترین شکل پذیرایی شدن و خانم‌ها شعرهای مخصوص مراسم عروسی رو می‌خوندن و آقایون هم دور هم گل می‌گفتن و گل می‌شنیدن. 

عروسی با آبرودارترین حالت ممکن برگذار شد و شب یکی از همسایه‌ها به مرد گفت: 

- تو امشب به خونه ما بیا.

- چرا؟ 

- چون رسم زن و شوهر شب اول ازدواج تنها باشن. 

فیل اصلا با این قضیه کنار نمی‌اومد. 

- اما پسرم گفته من هم عضو این خانواده هستم. 

- البته که هستی؛ اما شب اول عروسی زن و شوهر باید تنها باشن. 

- من نمی‌تونم از خونه بیرون بیام. تا حالا جایی بیرون خونه‌م نخوابیدم. 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

شانزده

- خوب اگه الان بخوای بخوابی چی میشه؟ 

مرد که احساس کرد بهونه خوبی می‌تونه بیاره تا اون‌ها نبرنش گفت: 

- میمیرم. 

همه خندیدن. یکی از همسایه‌ها گفت: 

- نه نترس نمی‌میری. 

اما وقتی دید فیل هنوز قصد قبول کردن نداره گفت: 

- ما کلی میوه خوشمزه برات گذاشتیم ها! 

این رو که گفت یدالله با خوشحالی گفت: 

- آخ جون، بریم. 

و همینطور که همسایه دستش رو گرفته بود و می‌بردش برگشت و برای داماد که روی بهارخواب ایستاده بود دست تکون داد. سه روز به بهانه‌های مختلف مرد رو نگه داشتن اما بعد از سه روز وقتی دیدن خیلی ترسیده که داماد بیرونش نکرده باشه به خونه برگردوندنش. پسر یک هفته قرار بود سرکار نره و از اومدن فیل حوشحال شد. یدالله هم با خوشحالی بغلش کرد و گفت: 

- فکر کردم من رو دیگه بیرون انداختی! 

و بعد به عروس که با روسری به سر منتظرش بود نگاه کرد. 

- سلام زن فنجون! 

سیاره از لحن سرخوش مرد و نوع خطابش خنده‌ش گرفت. زندگی سه نفرشون شروع شد. برای فیل این خوب بود که دیگه در طول روز تنها نبود. عروس زن خوش صحبت و مهربونی بود که به یدالله هم می‌رسید. رنگ و لعاب یک زن وارد خونه شده بود و جز اون جهاز اندکش خونه رو به جون آورده بود. کم‌کم مرغ و خروس هم به حیاط خونه وارد شد و مرد با خوشحالی هر روز صبح تخم‌مرغ‌ها رو جمع می‌کرد و بقیه روز توی کارهای خونه به زن کمک می‌کرد. 

چند سالی بود که دیگه همسایه‌ها براشون آشپزی نمی‌کردن و خود نیما آشپزی می‌کرد و فیل متوجه شده بود که کیفیت غذاها خیلی کم شده اما حالا غذاها دوباره خوب شده بودن. برای سیاره هم بودن فیل خوب بود. اون یک دختر نوجوون بود و دست تنها کارهای خونه به اون بزرگی رو کردن براش سخت بود اما یدالله توی ظرف شستن و لباس شستن کمکش می‌کرد و اگه چیزی برای غذا باید خورد می‌کرد رو براش خورد می‌کرد. 

اولش اقوام عروس نگران بودن اون و مرد توی خونه تنها بودن، بالاخره اون یک مرد بود! اما با مرور زمان متوجه شدن فیل اندازه یک بچه پاک و معصوم هست. روزها گذشت. زندگی این دوتا مرد حسابی فرق کرده بود و هر دو سرخوش‌تر بودن. یک روز پسر که از سرکار برگشت دید یدالله نگران به سمتش میاد. 

- چی شده؟ 

- زنت حالش بده! همش بالا میاره. 

فنجون نگران به اون سمت رفت و دید که سیاره یک کنار به پشتی تکیه داده و بیحاله. مقابلش نشست. 

- چی شده؟ 

- فکر کنم گرمازده شدم. 

- میرم برات شربت خاکشیر درست کنم. 

شربت آورد و یکم تیمارش کرد اما انگار هیچ‌کاری فایده نداشت. شب حال عروس بدتر شد. مرد با ترس گفت: 

- باید کمک بیاریم. 

- برو به یکی از... نه، تو بمون پیشم زنم من میرم. 

جرات نکرد فیل رو بفرسته که جوری نگه که باعث ترس همسایه‌ها بشه. خودش رفت و با یکی از خانم‌های همسایه‌ها برگشت. خانم چند سوال از حال عروس کرد و بعد به سمت داماد برگشت و با ذوق گفت: 

- چشمت روشن، خانمت بارداره. 

برق از سر پسر پرید. زنش به خنده افتاد و مرد با گیجی نگاه می‌کرد. فنجون با گیجی پرسید: 

- شما مطمئنین؟ 

- آره بابا مگه اولین تجربه‌م؟ 

نیما تک‌خنده‌ای زد و بعد به زنش نگاه کرد و دوباره تک‌خنده‌ای زد و بعد به خنده افتاد. همسرش هم خندید. زن همسایه رفت به همه همسایه‌ها خبر بده. تازه پدر هم انقدر درگیر همسرش بود که اصلا متوجه فیل نشد. تا اینکه آخر شب وقتی در حال جمع کردن لوازم شام بودن پسر متوجه توی فکر بودن مرد شد. اون که از ظهر سرخوش‌تر بود خندید و گفت: 

- به چی فکر می‌کنی؟ 

- بچه داره یعنی چی؟ 

فنجون تعجب کرد. 

- چی؟ 

- میگن سیاره بچه داره یعنی چی؟ 

- تو نمی‌دونی یعنی چی؟ 

فیل نوچی کشید و سرش رو بالا انداخت. نیما لوازم دستش رو روی سفره گذاشت و توضیح داد: 

- انسان‌هایی که به وجود میان از شکم خانم‌ها بیرون میاد و کم‌کم بزرگ می‌شن. 

یدالله با یکم ذوق گفت: 

- یعنی من هم از شکم یک زن دنیا اومدم؟ 

- آره. 

- پس کجاست؟ 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

هفده

فنجون مکث کرد. اون از سرنوشت مرد چیزهایی می‌دونست. 

- اوم... بعضی از مادرها میمیرن. 

- یعنی مثل مادر تو یکدفعه غیب می‌شن. 

سر تکون داد یعنی آره. هر دو سرشون پایین بود. فیل گفت:

- دخترها رو سیاره دنیا میاره پسرها رو تو؟ 

- نه، همه بچه‌ها رو مادر دنیا میاره. 

- پس تو چیکارِ هستی؟ 

نیما چند ثانیه نگاهش کرد بعد زد زیر خنده و بعد قهقه زد. به پشت افتاده بود و می‌خندید. یدالله هم که از شادی اون لذت می‌برد شروع به خندیدن بی‌دلیل کرد. زن بیرون دوید و با تعجب و شگفتی به اون دوتا که روی زمین ولو شده بودن و می‌خندیدن نگاه می‌کرد. 

خانواده مادر تازه متوجه شدن. مادر شوهرش حدودا هر دو روز یکبار به کمکش می‌اومد و به مرد هم نصیحت می‌کرد کمکش کنه. اون هم با وجدان کامل سعی داشت به این حرف عمل کنه. مدام هم سراغ می‌گرفت که بچه کی دنیا میاد و وقتی زمانش رو می‌گفتن، می‌گفت: 

- چرا انقدر دیر؟ 

- بچه همین شکلی دنیا میاد دیگه. 

- جنسیتش چیه؟ 

و جواب می‌گرفت: 

- هنوز معلوم نیست. 

- ای بابا! 

بالاخره نُه ماه گذشت و مرد مدام بزرگ‌تر شدن شکم مادر رو می‌دید و ذوق می‌کرد. با اینکه خیلی منتظر بود اما روز زایمان حسابی ترسیده بود و با صدای فریادهای عروس توی حیاط می، دوید و فریاد می‌زد: 

- داره میمیره! داره میمیره! دیگه فنجون زن نداره. 

همسایه‌ها خواستن که بیرون ببرنش که کمتر بترسه اما اون هرکی نزدیکش می‌شد رو هل می‌داد و رفتار پرخاش گرارانه‌ای داشت که تا حالا ازش دیده نشده بود. نیما نمی‌دونست به اون برسه یا استرس خودش. سعی می‌کرد جلوی راه یدالله رو بگیره و می‌گفت: 

- اون حالش خوبه! این‌ها طبیعی هست! بس کن دیگه! بس کن! 

همسایه‌ها می‌گفتن: 

- بابا ولش کن پدر جوون، حالت‌هاش طبیعی نیست. 

اما انگار پسر توقع داشت همین حالا مرد حالت طبیعی بگیره. اگه همون‌موقع یکی از همسایه‌ها از داخل خونه بیرون نمی‌اومد و نمی‌گفت: 

- بچه به دنیا اومد! 

شاید فنجون هم شروع به داد و بیداد می‌کرد. فیل و نیما هر دو به سمت خونه دویدن. مادر سیاره کنارش نشسته بود. یدالله پرسید: 

- بچه کجاست؟! 

پدربزرگ بچه که پشت سرشون رسیده بود گفت: 

- دارن میارنش. 

همون‌موقع یکی از همسایه‌ها بچه به دست داخل اومد. اول مرد بلند شد و به اون سمت دوید و بعد پدر بلند شد و بچه رو به آغوش گرفت و از هولش از زن همسایه پرسید: 

- اسمش چیه؟! 

یک لحظه سکوت جمع رو گرفت و بعد زیر خنده زدن. خود پسر هم می‌خندید و پرسید: 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

هجده

- جنسیتش چیه؟ 

- دختر. 

زن دوست‌هاش که توی اتاق بودن با پوزخند بهم نگاه کردن اما فنجون خندید و فیل پرسید: 

- دختر چیه؟ 

- یعنی بزرگ بشه زن میشه. 

یدالله به نوزاد نگاه کرد. 

- کی باشه این بزرگ بشه. 

قابله پرسید: 

- اسمش رو چی می‌خوان بذارید؟ 

نیما طبق سنت‌های اون موقع انتخاب اسم رو با احترام برای پدر دختر گذاشت. پدر بزرگ بچه رو در آغوش گرفت و بوسیدش و داد یکی از همسایه‌ها که فرد مذهبی بود. دم گوشش اذون گفت و بعد به دست پدر بزرگش رسوند. همه نشستن. مرد یواشکی از پدر پرسید: 

- چیکار می‌کنند؟ 

فنجون هم آروم جواب داد: 

- می‌خوان اسمش رو انتخاب کنند. 

پدر بزرگ دم گوش نوه تکرار کرد: 

- اسم تو پری هست! اسم تو پری هست! 

همه صلوات فرستادن. مادر خوشحال بود. این اسم خیلی باکلاس بود. زندگی با پری رنگ گرفت. اوایل مرد ناراحت بود که چرا انقدر دیر بزرگ میشه اما کم‌کم عادت کرد. بیشتر وقت‌ها خودش کنار بچه بود و مادر هم با خیال راحت به کارهاش می‌رسید. همراه با دختر چهار دست و پا می‌رفت و اولین قدم‌هاش رو یادش داد و اولین کلمه‌ای که پری یاد گرفت این بود: 

- فیل! 

وقتی که پری یک ساله بود زن دوباره باردار شد. یدالله با تعجب گفت: 

- فکر کردم هرکی یکبار بچه‌دار میشه. 

بچه اول دو ساله بود که پسر دنیا اومد. سه سال پیش پسر دوم و سه سال بعدش بچه آخر. همه بچه‌ها عاشق مرد بودن و اون هم دیگه از خونه بیرون نمی‌رفت و روی بهارخواب می‌نشست و می‌خوند: 

 

من فیلم تو فنجونی
من پدرم تو پسری
من عزیزم تو محبوبی
دوستت دارم فنجونی

 

امروز در ۶/ شهریور / ۱۴۰۵

در ساعت ۱۳:۵۴ 

در خانه پدرم

در حالی که فیلم سال گربه رو نگاه می‌کنم. 

این داستان رو به اتمام می‌رسانم

طبق عادت به یکی از بزرگان تقدیم می‌کنم

و این داستان رو به رباب همسر امام حسین تقدیم می‌کنم

یا رباب

 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...