رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

بسم الله الرحمن الرحیم

داستان فیل و فنجون

نویسنده آتناملازاده | کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: عاشقانه

خلاصه: فیل و فنجون! داستانی بخونید که همیشه بعد از شنیدن این ضرب المثل یادش بیفتید. 

مقدمه: آدم وقتی توسط کسی دوست داشته‌ می‌شود، از خودش بیشتر مراقبت می‌کند، به سلامتی‌اش بیشتر اهمیت می‌دهد و دنیا و اتفاقات و آدم‌ها را، قشنگ‌تر می‌بیند.
آدم وقتی توسط کسی دوست داشته می‌شود، جهان برایش روشن‌تر و هدف‌هاش دست یافتنی‌تر و مقصدها، نزدیک‌تر و انگیزه‌هاش برای صعود، بیشتر می‌شوند.«دوست داشته شدن» شیرین‌ترین و امیدبخش‌ترین احساسی‌ست که یک انسان، طی زیستن، تجربه می‌کند.
دوست داشته شدن، مسئولیت آدمی را در قبال احوال و اوضاع و سلامتی‌اش بیشتر می‌کند و این، لازمه‌ی ارتقای کیفیت حیات انسان‌هاست.
هر انسانی نیاز دارد بیش از این‌که دوست بدارد، دوست داشته‌شود.
#نرگس_صرافیان_طوفان‌

پ. ن: زمانی که ما داریم درباره ش حرف می زنیم دورانی هست که تازه حکومت پهلوی بجای قاجار به کشور اومد و اون در بلبشو اون دوران هنوز قانونی به این شکل که جلوی اتفاق افتادن داستان ما رو بگیره وجود نداشت. این داستان در زنجان اتفاق افتاده.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

بسم الله الرحمن الرحیم 

پارت اول

 

اسم پسر یدالله بود. مادرش این اسم رو گذاشته بود و بهش می گفت:
_ یدالله یعنی دست خدا. می خوام بدونی متفاوت بودن تو بد بودن تو نیست. ضعیف بودن تو نیست. فقط نشانه ای هست که خدا می تونه هرکسی رو به هر شکلی که بخواد ترسیم کنه. حتی اگه بر خلاف قوانین طبیعتش باشه. این خودش نشون از قدرت معجزه خداست. معجزه یعنی برهم زدن طبیعت پس تو معجزه خدا هستی.
هرچند که یدالله زیاد متوجه منظور این حرف ها نمیشد اما توی ذهنش سپرده بود. مادر یدالله واقعا زنی باهوش بود. مطمئنا اگه می تونست برای ازدواجش خودش پیش قدم بشه هیچ وقت با اون پیرمرد بد عنق ازدواج نمی کرد که بخاطر سن بالای اون پسری ناسالم به دنیا نیاره و بعد مرد طلبکار بشه:
_ تو حتی نمی تونی یک بچه بدنیا بیاری.
و بعد زن سومش رو ترک کرد و برای همیشه رفت. البته با این رفتن تک زمین و مغازه ای که از پدر عذرا مادر یدالله بهش رسیده بود رو با خودش برد. تنها شانسی که آوردن این بود که اون مرد به حدی پولدار بود که نیاز به خونه این زن نداشت و گذاشت توی خونه شون بمونه. یک مسئله دیگه ای که اسلام آخرین قدرت خودش رو برای کم خطر کردن افراد بی وجدان به کار برده بود ماجرای نفقه بود که باعث میشد هر ماه هزینه ای که معمولا آرد یا برنج و گاهی کمی شیر بود به عنوان نفقه بهش می داد.
با اینکه در اون وضعیت قحطی و ضعف اقتصادی دوران حکومت قاجار اون میزان چیزی نمیشد اما عذرا هرطوری بود اون هزینه رو تا آخر ماه بعد می کشوند. برای خرید لوازم قسمتی از اون رو تعویض و با بقیه ش نون درست می‌کرد. یدالله تا ده سالگی زیر سایه مادر بزرگ شد اما اتفاق عجیبی توی اون زمان نبود که یک نفر بر اثر بیماری بمیره. بعد از مرگ مادرش همه توقع داشتن پدرش اون رو پیش خودش ببره. مجبور بود ببره. پسرش رو پیش زن چهارمش برد. زن سه بچه داشت که همه از یدالله کوچیک تر بودن.
یدالله دوست داشت با اون ها بازی کنه اما اون ها از این پسر می ترسیدن و فرار می کردند. مادرشون هم به این کار ترقیبشون می کرد. اون دوست داشت با نشون دادن ترس بچه از یدالله پدرش رو مجبور کنه که بچه رو از اونجا ببره. شب ها یدالله روی تخت توی بهارخواب تنها می خوابید و کل روز هم بیرون می رفت و فقط برای غذا بر می گشت. کسی هم براش مهم نبود که کجا می رفت و اگه برای غذا دیر می اومد هم چیزی بهش نمی رسید. پدرش مجبور شد سال بعد اون رو به خونه زن دوم ببره.
زن دوم یک دختر بیست ساله داشت که سال ها پیش ازدواج کرده بود برای همین تنهایی از بچه با عشق مراقبت می کرد و تونست جای خالی مادرش رو تا حدی براش پر کنه اما سال بعد مریض شد و چند ماهی توی بستر افتاد و بعد هیج وقت به سلامت اولیه برنگشت. توی اون دوران پدرش مجبور شد یدالله رو پیش زن اول ببره. زن اول سه بچه داشت که همه همسر و بچه داشتن که همه با خودش زندگی می کردن. خود زن مشکلی با یدالله نداشت اما انگار اون پسرک مظلوم جای بقیه رو خیلی تنگ کرده بود که بچه ها بهش سنگ میزدن و بزرگ تر ها کتکش میزدن. با همه این ها تا پونزده سالگی اونجا رو تحمل کرد اما دیگه پدرش نتونست اون رو مدام جلوی چشمش ببینه.
_ آبروم جلوی همه با این پسر عقب مونده رفته.
اون رو به خونه مادریش می بره و همون جا ولش می کنه و کسی که سرزنش می کنه میگه:
_ دیگه پسر بزرگی شده خودش می تونه خرجش رو در بیاره.
اما یدالله واقعا نمی تونست. اون خونه بزرگ تبدیل به خرابه شده بود و لوازم بدرد بخورش هم دزدها برده بودن. علف های هرز همه حیاط رو گرفته بود و پیچک ها از دیوار خونه بیرون ریخته بود و درخت های سیب وقتی به ثمر می رسیدن تا روزها یدالله رو از غذا بی نیاز می کردن. موش و سوسک خونه رو برداشته بود. دستشویی تمیز نمیشد و بوی گند به حیاط و سبزی های نزدیک دستشویی زده بود. گاهی کسی دلش برای یدالله می سوخت یا نذری چیزی داشت و براش غذا می آورد. یدالله هر روز صبح بیرون میزد و تا شب بی‌دلیل توی خیابون ها دور میزد و می خوند:
من اتوبوسم
من مینی بوسم
بکن یک بوسم
برای غذا هم می رفت دم نونوایی ها و مدت زیادی، گاهی نصف روز، می نشست تا تیکه ای نون روی زمین بیفته و بخوره یا گاهی نانوا یا خریدار مهربانی یک تیکه نون بهش می داد اما در اون دوران سخت که آثار جنگ جهانی اول هنوز از بین نرفته بود، قحطی و ناکارآمدی حکومت قاجار و ضعف مشروطه هیچ‌کس حاضر نبود از لقمه نونش بگذره اما باز هم بودن افرادی که در راه خدا شکم خودشون رو تهدید به گرسنگی کرده و به دیگران کمک می کردن.
پدر یدالله دیگه خبری از پسرش نگرفت و یدالله هم کسی رو نداشت چون یا اقوامش رو نمی شناخت و یا اون هایی رو که می شناخت ترجیح می دادن که نشناسنش پس در اوج غریبی و تنهایی زندگی می کرد و شب ها قبل از خواب با تنها پیراهن بجا مونده از مادرش که بعد از مرگش توسط زن های دیگه پدرش به تاراج نرفته بود حرف میزد و بغلش می کرد و گریه می کرد.
_ مامان دلم برات تنگ شده!
یک روز یدالله توی کوچه ها که می گذشت متوجه صدای گریه کودکی شد و زنی رو دید که کنار خیابون دراز کشیده و بچه ای بغلش. به سمتشون رفت و با همون لکنت گفت:
_ خا... نم.. خا.. نم!
اما زن جواب نداد پس یدالله کنارش نشست و تکونش داد. وقتی زن به طرفی افتاد فهمید که مرده. به بچه نگاه کرد. یک پسر ریز میزه و لاغر. پسر در اصل چهار سال داشت اما انقدر لاغر بود که دو ساله به چشم می اومد. انگار زن هرچی برای خوردن پیدا می کرد به بچه ش می داد و خودش سر همین مرد. یدالله بچه رو بغل کرد و تکون تکونی داد اما بچه گرسنه ش بود. یدالله بدو بدو دوید و به سر همون نونوایی رفت و به بچه اشاره کرد. نونوا اول جا خورد.
_ این رو از کجا آوردی؟

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت دو

 

یدالله جوابی نداد و فقط به نون ها اشاره کرد.
_ این بچه از کجاست؟! دزدیدی؟!
نگاهی به چهره بچه کرد. از شدت گریه قرمز شده بود و معلوم بود خیلی گرسنه ست. دیگه دلش نیومد وقت رو هدر بده و تیکه ای نون کند و بهش داد. بچه نون رو گرفت و با ولع شروع به خوردن کرد. نونوا خواست دوباره از یاسر بپرسه بچه رو از کجا آوردی که یاسر همینطور که شعر می‌خوند از نونوایی فاصله گرفت. بچه که دیگه غذاش رو خورده بود چندبار بهانه‌گیری مادرش رو کرد اما یدالله متوجه نمیشد اون چی میگه و زیاد هم براش اهمیت نداشت و با سرخوشی شعر می خوند. همه افرادی که تا اون روز یدالله رو دیده بودن از دیدن اون با بچه توی دستش تعجب می کردن.
بچه یکم نق نق کرد و مامان مامان گفت. وقتی می دید یدالله اهمیتی بهش نمیده گریه کرد و یک مدت بعد از شدت گریه بیحال شد و سرش رو روی شونه یدالله گذاشت و تا وقتی که یدالله کنار جوب آب نشست از خواب بیدار نشد. جوب آب از قناتی می اومد و به سمت باغ های بیرون شهر می رفت. پسر تشنه بود و وقتی یدالله کنارش گذاشت تا آب بخوره اون هم روی زمین دراز کشید و سرش رو توی جوب فرو کرد و آب خورد. یدالله خندید. تا اون موقع بچه زیاد دیده بود اما هیچ بچه ای انقدر بهش نزدیک نشده بود.
زیر درختی نشست و پاهاش رو دراز کرد. پسر اومد و نزدیک یدالله نشست. برای اون هم چهره یدالله عجیب بود اما نه انقدر که بترسونش. سرش رو روی پاش گذاشت.
_ مامان کجاست؟
_ مامان من کجاست؟
پسر بچه سرش رو بالا آورد و به یدالله نگاه کرد. اون هم به چشم هاش نگاه کرد.
_ مامان تو کجاست؟
_ رفته زیر خاک.
_ چرا؟
یدالله شونه بالا انداخت.
_ نمی دونم، فکر کنم تموم شده بود.
خیلی وقت بود یدالله صحبت نکرده بود. یعنی کسی نبود که باهاش صحبت کنه. کی دوست داشت پای حرف هاش بشینه؟
_ یعنی چی تموم شده بود؟
_ من دیدم بعضی آدم ها تموم میشن.
_ مامان من کجاست؟ تموم شده؟
یدالله یکم فکر کرد بعد گفت:
_ فکر نکنم چون زیر خاک نرفت.
_ پس کجاست؟
یدالله فکر کرد بعد گفت:
_ همون جا.
_ میشه بریم پیشش؟
یدالله مخالفتی نکرد. بچه رو بغل کرد و سعی کرد دنبال همون مکان بگرده. انقدر شهر رو گشته بود که همه جا رو حفظ بود اما بخاطر ذهن کندشبه راحتی نمی تونست به یاد بیاره. شروع به گشتن کرد و بالاخره به جایی که می خواست رسید.
_ پیدا کردم. پیدا کردم.
بدو بدو وارد اون کوچه شد و یکم گشت اما چیزی پیدا نکرد.
_ نیست.
_ مامانم؟
_ آره، مامانت نیست. همین جا بود.
و گیج به این طرف و اونطرف نگاه می کرد. بچه با ناراحتی گفت:
_ رفته؟
بعد زیر گریه زد.
_ رفته؟! من رو نبرده!
و با صدای بلند گریه می کرد. یدالله همینطور که دیده بود بچه های کوچیک رو وقت گریه کردن تکون میدن اون رو هم تکون داد. شب شد و بچه رو با خودش به خونه ش برد. بچه با دیدن محیط بزرگ خونه ترسید و توی بغل یدالله فرو رفت. نور ماه خیلی کم بود و محیط رو روشن نمی کرد. یدالله بچه رو روی بهارخواب گذاشت و خودش چند شاخه از درخت ها کند و آتیشی درست کرد و همون جا نشست. بچه چندبار به داخل خونه نگاه کرد.
_ مامانت هست؟
_ نه، گفتم که تموم شده.
_ بابات هست؟
و دوباره به داخل خونه که تاریک بود نگاه کرد.
_ نه، گمشده. من رو گذاشت اینجا و گم شد.
_ خواهر و برادر نداری؟
_ چی هست؟
بچه که از تاریکی ترسیده بود رفت و کنار آتیش نشست.
_ نمی دونم، مامان میگه من یک برادر داشتم که کوچولو بود اما پیش خدا رفت.
_ چرا تو رو نبرد؟
_ نمی دونم، شاید چون من گنده بودم زورش نرسید من رو ببره.
یدالله نگاهش کرد و خندید.
_ تو بامزه صحبت می کنی بچه! اسمت چیه؟
_ اسم چیه؟
یدالله یکم مکث کرد. تا حالا به معنی اسم فکر نکرده بود.
_ نمی دونم.
پسر خمیازه ای کشید و دراز کشید.
_ اینجا نخواب بذار داخل بریم.
بعد بلند شد و آتیش رو خاموش کرد. قبلش یک چوب از آتیش برداشت و باهم داخل رفتن. خونه شومینه داشت اما یدالله کار با شومینه رو بلد نبود. با چوب روشن از خونه گذشت تا به اتاقی رسید. تنها فرش خونه که دزدیده نشده بود توی اون اتاق بود. یک تشک کهنه و بالشت توی اتاق بود یدالله بچه رو روی تشک گذاشت و چوب رو انقدر تکون داد تا نورش خاموش شد بعد از پنجره بیرون انداختش و کورکورانه دنبال تشک گشت و کنار بچه دراز کشید.
_ بغلت کنم؟
_ آره.
بچه رو مثل روزهایی که مادرش خودش رو بغل می کرد در آغوش گرفت. اون شب یدالله بعد از سال ها با یک آدم دیگه خوابید و پسر هم بعد از سال ها توی خونه خوابید. اسم پسر عزت بود و محصول صیغه یک زن و مرد بود. وقتی باردار شده بود مرد که خودش آویزون خانواده زن عقدیش بود جرات نکرد این رو به زنش بده و دیگه سراغ زن رو نگرفت و زن هم که اطلاعی از امکان اون نداشت مدتی در انتظار نشست. شیش ماه از رفتن شوهرش می گذشت که بچه ش دنیا اومد. یک پسر بود. اسمش رو عزت گذاشت. تا اون موقع صاحب خونه ش کمکش می کرد اما وقتی عزت سه ماه بود صاحب خونه پیشش اومد و گفت:

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...