nafas.shahpori 89 ارسال شده در 16 آبان اشتراک گذاری ارسال شده در 16 آبان (ویرایش شده) نام رمان: آزادی قلابی نام نویسنده: نفس شاهپوری | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: تخیلی، طنز، اجتماعی، عاشقانه تاریخ شروع: 1405/5/25 خلاصه: خیرالنسا، دختر هفدهسالهی قاجاری، برای فرار از ازدواج اجباری با کریمآقای قصاب، شبانه میگریزد؛ اما بهجای آزادی، صد سال به آینده پرتاب میشود. در آنجا با کایرا، همزاد امروزیاش، روبهرو میشود. با کمک فردی مرموز و طلسمی در برابر آینهای کهن، جای زندگیشان را عوض میکنند. حالا هرکدام در جهانی بیگانه دستوپنجه نرم میکنند؛ یکی با تکنولوژی و تنهایی، دیگری با سنتهای خشن گذشته. حالا این دو باید راهی برای بازپسگیری هویت و زندگیِ ازدسترفتهشان بیابند. مقدمه: اگر قرار بود کسی مرا از روی ظاهر قضاوت کند، احتمالاً میگفت دختر آرام و مؤدبی هستم. حق هم داشت. من معمولاً وقتی بزرگترها حرف میزدند، سرم را پایین میانداختم، آهسته جواب میدادم و آنقدر ساکت میماندم که گاهی مادرم فراموش میکرد من هم در اتاق نشستهام. فقط یک مشکل کوچک وجود داشت. من هیچکدام از اینها نبودم. در ذهنم هزار فکر میچرخید؛ از اینکه اگر دخترها هم میتوانستند مثل مردها کار کنند چه میشد، تا اینکه چرا هیچکس اجازه نمیدهد خودم برای زندگیام تصمیم بگیرم. گاهی حتی خیال میکردم روزی لباس مردانه بپوشم، از خانه بیرون بروم و کاری برای خودم پیدا کنم. البته این فکرها را با صدای بلند نمیگفتم. من آنقدر هم احمق نبودم. امشب اما قرار بود یکی از همان فکرهایی که همیشه در سرم نگه داشته بودم، دیگر فقط یک خیال نباشد. قرار بود برای آیندهام تصمیم بگیرند. و من برای اولین بار، تصمیم گرفته بودم اجازه ندهم این اتفاق بیفتد. نقد ویرایش شده 9 آذر توسط nafas.shahpori 8 1 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 2,396 ارسال شده در 17 آبان مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 17 آبان 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nafas.shahpori 89 ارسال شده در 21 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 آبان (ویرایش شده) پارت اول از وقتی فهمیده بود پدرش قرار است او را به کریمآقای قصاب شوهر بدهد، آرام و قرار نداشت؛ همان مرد مسن و درشتهیکل با سبیلهای ترسناکش و دو زنی که هنوز نتوانسته بودند راضیاش کنند، چه رسد به چند بچهای که از آن دو زن داشت. او همیشه خوب میدانست که بالأخره روزی قرار است پدرش او را به کسی شوهر بدهد و تمام آمال و آرزوهایش را بر باد بدهد، ولی فکرش را نمیکرد آن مرد، کسی مثل کریمآقای قصاب باشد و آن روز هم اینقدر زود از راه برسد.هفده سال بیشتر نداشت؛ سنی که به گفتهی زنهای همسایه، حتی برای ازدواج هم دیر شده بود، اما خودش آنقدر غرق رویاها و بازیگوشیهایش بود که اصلاً متوجه بالا رفتن سنش نشده بود. در ظاهر، همان دختر آرام و مؤدبی بود که جلوی بزرگترها سر به زیر میانداخت و جز به احترام جواب نمیداد؛ اما کافی بود پایش از اندرونی بیرون بیفتد تا شیطنتهایش شروع شود. همین کارهای پنهانی هم کمکم دهان مردم را باز کرده بود؛ هرچند بیشترشان چیزی از حقیقت نمیدانستند و هر بار که ماجرایی به گوششان میرسید، چیزی هم از خودشان به آن میافزودند. به همین خاطر، خواستگارهای درستوحسابی کمتر سراغش میآمدند و پدرش کمکم از آیندهی دخترش سخت نگران شده بود. حالا هم همین یک خواستگار را غنیمت میدانستند؛ انگار کریمآقا آخرین مرد باقیمانده در تمام شهر بود. - خیرالنسا، اسبها رو آماده کردم. پدر و مادرت هم حسابی از اینجا دور شدن. اسبابَت رو جمع کردی؟ زود باش، تا برنگشتن باید بریم. دخترک سرش را از روی بقچهی وسایلش بلند کرد و بیخیال به در چوبی نیمهباز خانه نگاه انداخت. سر کمال از میان در پیدا بود و با دلهرهای که باعث شده بود همانند هر بار که نگران میشد تمام صورتش سرخ میکرد، خیرهاش شده بود. ـ خاطر جمع باش، رفتن خونهی عمو جان تا دربارهی عقد من بشینن و چارهای برای این سیاهبختی بیندیشن. تا برگشتنشون وقت داریم. بیا تو، تا من آماده بشم؛ بعد باید ببینیم از اینجا که رفتیم، کجا بریم. درحالیکه پیدرپی عرق پیشانیاش را پاک میکرد و مدام نگاهی به حیاط میانداخت تا مبادا کسی سر برسد، گفت: ـ مگر دفعهی پیش به این نتیجه نرسیدیم که بریم انبار یکی از دوستای من تا کسی به ما شک نبره؟ اینقدر آهسته نباش، زودتر بیا، پیش از اونکه از بخت بد ما کسی سر برسه و دستمون رو بشه. خیرالنسا، بیخیال از موقعیتی که در آن قرار داشت، با چشمهای چینخورده از خنده به او خیره شد و زمزمه کرد: ـ پسرک ترسو! من قراره از اینجا فرار کنم، اگه کسی سر برسه، مجبور میشم با یه پیرمرد ترسناک تا آخر عمر سر کنم؛ اونوقت تو داری از ترس قالب تهی میکنی؟ کمال که از او ناامید شده بود، سریع وارد خانه شد. ـ دختر، انگار جدی بودن ماجرا رو نفهمیدی؟ زود باش بیا بیرون، پیش از اینکه بیان؛ وگرنه خودم کولت میکنم و میبرمت. خیرالنسا لحظهای دست از بستن بقچه کشید و نگاهش روی وسایلی که دوروبرش ریخته بود ماند. دلش نمیآمد برود؛ هرچه بیشتر به رفتن فکر میکرد، دلش بیشتر برای همین خانهی قدیمی و اتاق کوچکش میگرفت؛ حتی برای همان پدر و مادری که حالا میخواستند به زور شوهرش بدهند. آهی کشید و زیر لب گفت: ـ کاش همهچیز درست میشد و من مجبور نبودم فرار کنم... ! کمال که هنوز با نگرانی کنار در ایستاده بود، مردمک های دودوزن مشکی مملو از ترحمش را به او دوخت. خیرالنسا گوشهی دامن مشکیاش را میان انگشتانش گرفت و ادامه داد: ـ معلوم نیست تا کی باید آلاخون والاخون باشم. نه میدانم کجا باید بروم، نه میدانم آخرش چه میشود. برای چند لحظه ساکت ماند. بعد انگار از فکر خودش به خنده افتاده باشد، سرش را تکان داد و با پوزخندی روی لبان باریکش دوباره مشغول جمع کردن وسایلش شد. ـ ولی هرچه باشه، از زن کریمآقا شدن بهتره. بقچه ی سرخِ گلدارش را گره زد، چادر مشکیاش را به سر کرد و روبندهی سفیدش را بر روی صورتش انداخت. از جایش بلند شد و با حسرت، وجببهوجب خانهی کوچک و سادهشان را که در آن دنیایی خاطره داشت، با چشمان سرشار از دلتنگی از نظر گذراند. با کشیدن آهی، دستش را روی دیوار کاهگلی اتاق کشید؛ انگار میخواست پیش از رفتن، آخرین بار گرمای خانه را به خاطر بسپارد. با سماجت بغضش را فرو خورد و با قدمهای سریع و بلند به دنبال کمال از خانه خارج شد و شاید برای آخرین بار، درِ خانه را پشت سرش بست. با هر قدمی که به سوی در حیاط برمیدارد نگاهش را به دور حیاط؛ حوض کوچک آبی رنگ، درختهای عاری از هر گونه برگی و زمین مملو از برگهای خشک انداخت و هر دو از در چوبی خروجی خانه بیرون رفتند. ـ دخترک چموش! با این پسرک، این وقت شب، این بیرون چه میکنی؟ میخوای برای ما حرف دربیارن و همین یک خواستگار هم بپره؟ ویرایش شده 13 ساعت قبل توسط nafas.shahpori 5 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nafas.shahpori 89 ارسال شده در 8 آذر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 آذر (ویرایش شده) پارت دوم صدای متعجب و عصبانی احمدآقا باعث شد هر دو همانجا سر جایشان خشکشان بزند. کمال چنان یکباره از حرکت ایستاد که انگار پاهایش دیگر فرمان نمیبردند. شانههایش بالا رفت و دستهایش که تا چند لحظه پیش بیقرار کنار بدنش تکان میخورد، همانجا بیحرکت ماند. رنگ از صورتش پریده بود و فقط چشمهای سیاهش بود که با سرعت میان احمدآقا و خیرالنسا میچرخید؛ یک بار به مرد خشمگین روبهرویش نگاه میکرد و بار دیگر به خیرالنسا، انگار امیدوار بود دخترک ناگهان فکری به سرش بزند و هر دویشان را از این مخمصه نجات دهد. خیرالنسا هم کم از او دستپاچه نشده بود؛ با این تفاوت که سعی داشت هراسش را پشت روبنده پنهان کند. چشمهایش که از تعجب گرد شده بود، چند لحظه بیحرکت روی پدرش ماند و بعد آرام، خیلی آرام، به طرف کمال چرخید. کمال هم همان لحظه نگاهش کرد. هر دو چند ثانیه فقط به هم خیره ماندند؛ نه حرفی داشتند و نه جرئت داشتند تکان بخورند. نگاه کمال بهوضوح میپرسید «حالا چه کنیم؟» و نگاه خیرالنسا، با وجود تمام نگرانیاش، بیشتر شبیه کسی بود که خودش هم تازه فهمیده نقشهی فرارشان یک جای بسیار مهمی ایراد داشته است. احمدآقا اما همچنان با ناباوری به آن دو خیره مانده بود. انگار مغزش هنوز میان چیزی که میدید و چیزی که انتظار داشت ببیند، گیر کرده بود؛ دختر خودش، نیمهشب، همراه کمال، آن هم درست وقتی که قرار بود دربارهی عقدش تصمیم بگیرند. خیرالنسا یک بار دیگر به پدرش نگاه کرد و بعد زیرچشمی کمال را برانداز کرد. کمال لبهایش را به هم فشرد و خیلی آهسته سرش را به نشانهی درماندگی تکان داد. همین یک حرکت کافی بود. خیرالنسا فهمید که اگر قرار باشد کسی در این میان فکری بکند، آن شخص خودش است. احمدآقا کلافه شده از سکوت آن دو قدمی به سویشان برداشت و با بالا بردن صدایش سوالش را تکرار کرد: - گفتم این بیرون چه میکنی، دختر؟ مگه صدام رو نمیشنوی؟ خیرالنسا که سخت در فکر نقشهای برای خلاصی از آن مخمصه بود، بیتوجه به سوال پدرش خیلی آرام گفت: ـ کمال... کمال با تعجب از آرامش لحن خیرالنسا زیرچشمی نگاهی به او انداخت. ـ شرمندم. لحن متأسف او باعث شد کمال با نگرانی ابروهایش را بالا ببرد. ـ برای چی؟ خیرالنسا یک قدم به عقب برداشت و با شیطنت مختص خود خیلی سریع جواب داد: ـ ولی فکر میکنم باید اول خودم رو نجات بدم. ـ چی؟ هنوز کمال حرفش تمام نشده بود که خیرالنسا ناگهان با هر دو دست او را به سمت احمدآقا هل داد. ـ ببخش من رو! کمال با یک «وای!» خودش را میان دستهای احمدآقا پیدا کرد. احمدآقا با ابروهای گرهخورده و چهرهای برافروخته بازویش را محکم گرفته بود و از شدت عصبانیت دندانهایش را روی هم میفشرد. کمال هم با چشمهای گردش هراسان به او خیره مانده بود و دستوپا میزد خودش را خلاص کند. خیرالنسا همان لحظه دامنش را جمع کرد و با تمام سرعتی که در توان داشت به سمت اسبهایی که کمی آنطرفتر بسته شده بودند دوید. بقچهاش را درون خرجین رنگ و رو رفتهی کهنهی روی اسب گذاشت. کمال که تازه فهمیده بود چه بلایی سرش آمده، قلبش در سینه فرو ریخت؛ حالا دیگر جای او و احمدآقا عوض شده بود؛ مردی که تازه متوجه فرار دخترش شده و قصد دنبال کردن او را داشت، حالا خودش در چنگ کمال گرفتار شده بود. ـ خیرالنسا! نامرد، کجا میری؟! خیرالنسا درحالیکه میدوید، سرش را برگرداند و فریاد زد: ـ خودت یک فکری برای خودت بکن! احمدآقا گرفتار شده در دستان تنومند کمال خشمگین فریاد زد: ـ وایسا ببینم، دختر! کمال دستپاچه و گیج شده از وضعی که پیش آمده بود گفت: ـ احمدآقا، صبر کنید! احمدآقا که با آن جثهی ریزش هیچ شانسی در برابر کمال با آن قد بلند و هیکل درشت نداشت، دندانقروچهای رفت و فریاد زد: ـ پسرک احمق، داری چه کار میکنی؟ برو کنار، دخترم از دستم رفت! کمال مستأصل زمزمه کرد: ـ نمیشود! ـ گفتم کنار برو! ـ به خدا من هم تقصیری ندارم! احمدآقا با خشم به او نگاه کرد. ـ پس اینجا چه غلطی میکنی؟! کمال لحظهای ساکت ماند. نگاهی به خیرالنسا انداخت که حالا پایش را روی رکاب گذاشته و قصد رفتن کرده بود. بعد دوباره به احمدآقا نگاه کرد. ـ راستش... خودم هم نمیدونم! احمدآقا خواست از کنارش رد شود، اما کمال دوباره جلویش را گرفت. خیرالنسا درحالیکه افسار را در دست میگرفت، فریاد زد: ـ کمال، خیلی شرمندم! کمال با ناباوری نگاهش کرد. ـ واقعاً خیلی نامردی! خیرالنسا لبخند شیطنتآمیزی زد. ـ میدونم! و پیش از آنکه احمدآقا بتواند خودش را به او برساند، اسب را به حرکت درآورد. کمال با چشمهای گردش رفتنش را تماشا کرد و زیر لب گفت: ـ لااقل منتظرم میموندی نامردیت رو با هم انجام بدیم! بعد با دیدن احمدآقا که هنوز با خشم به او خیره شده بود، لبخندش محو شد و با لحنی سادهلوحانه گفت: ـ حالا... میشه من هم برم؟ ویرایش شده 13 ساعت قبل توسط nafas.shahpori 3 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nafas.shahpori 89 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل پارت سوم احمدآقا همین که دید اسبِ دخترش از خانه دور شد، با عصبانیت کمال را کنار زد صدای سم اسب خیرالنسا هر لحظه دورتر میشد. احمدآقا با نگرانی به انتهای کوچه چشم دوخت و وقتی صدای سمها ضعیفتر شد، اخمهایش بیشتر در هم رفت. اگر دخترش از کوچه بیرون میرفت، دیگر به این راحتی پیدایش نمیکرد. با همان جثهی ریز و پاهای کوتاهش، سعی کرد خودش را هرچه زودتر به اسب دوم برساند؛ اما قدمهای تند و نامنظمش بیشتر از آنکه به دویدن شبیه باشد، از عجله و دستپاچگیاش خبر میداد. - اگه دخترم رو نتونم گیر بیارم، به خدا از تو نمیگذرم! کمال که تازه احمدآقا را رها کرده بود، نگاهی به مرد انداخت و بعد چشمش به اسب افتاد. اگر احمدآقا سوار اسب میشد، خیلی زود خودش را به خیرالنسا میرساند و نقشهی فرارشان نقش بر آب میشد. قد بلند و پاهای کشیدهی کمال باعث شد با چند قدم بلند خودش را به اسب برساند؛ خیلی زودتر از احمدآقا که هنوز با قدمهای کوتاهش سعی داشت خودش را به آنجا برساند. کمال پیش از آنکه احمدآقا فرصت کند دستش را به افسار برساند، با یک حرکت سریع روی زین پرید و افسار را کشید. - احمدآقا، به خدا شرمندم! پیش از آنکه مرد با چشمان حیران و صورت برافروخته از دویدن و عجله بتواند چیزی بگوید، کمال اسب را به حرکت درآورد و به دنبال خیرالنسا تاخت. احمدآقا چند لحظه با خشم به تاریکی کوچه خیره ماند. بعد ناگهان به خودش آمد. هنوز فرصت داشت؛ اگر همین حالا اسبی گیر میآورد، شاید میتوانست قبل از آنکه آن دو از آبادی دور شوند، بهشان برسد. با عجله به سمت خانهی یکی از همسایهها راه افتاد. - باید هرطور شده اسب گیر بیارم. خیرالنسا آنقدر با عجله میراند که دیگر صدای سم اسب خودش را هم درست نمیشنید. باد سرد از لابهلای چادرش میگذشت و لبههای پارچه را پشت سرش به بازی میگرفت. دو سوی مسیر در تاریکی فرو رفته بود و تنها روشنایی کمرمق ماه و نور پراکندهی ستارهها، گاهی خطوط محو اطراف را از دل سیاهی بیرون میکشید. هر بار که سرش را برمیگرداند، دلش میریخت که نکند احمدآقا را ببیند که با خشم پشت سرش میتازد، اما خبری از او نبود. همین کافی بود تا لبخند کوچکی روی لبش بنشیند. ـ خلاص شدم! هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای سم اسبی از پشت سر به گوشش رسید. لبخندش همانجا خشک شد. ـ یا خدا! وحشتزده سرش را برگرداند. میان تاریکی مسیر، سایهی اسبی را دید که با سرعت به طرفش میآمد. نور کمرنگ ماه روی گردن و یال اسب افتاده بود و هرچه فاصله کمتر میشد، صدای سمهایش واضحتر به گوش میرسید. خیرالنسا افسار را محکمتر گرفت و سرعت اسبش را بیشتر کرد. آسمان بالای سرش صاف و تاریک بود و ستارهها در میان پهنهی سیاه شب میدرخشیدند؛ اما خیرالنسا آنقدر حواسش به صدای اسب پشت سرش بود که حتی فرصت نمیکرد نگاهی به آنها بیندازد. صدای سمها لحظهبهلحظه نزدیکتر میشد. ـ وای خدا... رسید! چند لحظه بعد، صدای آشنایی از پشت سرش بلند شد: ـ خیرالنسا! وایسا! خیرالنسا با شنیدن صدای کمال، کمی از سرعت اسبش کم کرد. کمال بالأخره خودش را به خیرالنسا رساند و با نفسنفس گفت: ـ تو واقعاً من رو هل دادی سمت بابات؟ خیرالنسا با خونسردی شانهای بالا انداخت و درحالیکه سعی میکرد نفسهای نامنظمش را آرام کند، جواب داد: ـ مجبور بودم. کمال با ناباوری نگاهش کرد. ـ مجبور بودی من رو تحویلش بدی؟ خیرالنسا لبخندی دنداننما زد و خودش را از سرمای هوا جمع کرد. ـ خب، خودم که نمیتونستم وایسم تا من رو بگیره. کمال زیر لب گفت: ـ ناز شستت! خیلی زحمت کشیدی، دستت درد نکنه! کمال تازه متوجه مسیری که داشتند میرفتند شد. نگاهی به اطراف انداخت و بعد چشمش روی مسیر باریکی ماند که در تاریکی شب به سمت دیگری کشیده شده بود. با تعجب نگاهش را به سوی او چرخاند؛ نور کمرنگ ماه روی صورتش افتاده بود و بخشی از چهرهاش را روشن میکرد. ـ مطمئنی راه انبار رو بلدی؟ خیرالنسا با اعتمادبهنفس سر تکان داد. ـ البته که بلدم. کمال چند لحظه چیزی نگفت. صدای منظم سم اسبها روی زمین خاکی در سکوت شب میپیچید و باد سردی از میان بوتههای خشک کنار مسیر میگذشت. ـ پس چرا این همه راه رو داری در جهت مخالف میری؟ خیرالنسا ناگهان سرش را چرخاند و نگاهی به اطراف انداخت. مسیر باریک و تاریک پشت سرشان کشیده شده بود و دیگر اثری از خانههای آبادی دیده نمیشد. فقط صدای سم اسبها بود که در سکوت شب میپیچید و هرچه جلوتر میرفتند، آشنایی مسیر کمتر میشد. ـ چی؟! کمال که خندهاش گرفته بود، لبخندش را با زحمت پنهان کرد و سرش را کمی تکان داد. ـ بیا پشت سر من. قبل از اینکه فرار از خونه تبدیل به گمشدن توی بیابون بشه. خیرالنسا با اخم ساختگی نگاهش کرد و افسار اسب را کمی کشید. ـ خیلی حرف میزنی. کمال ابرویی بالا انداخت و نگاهی به صورتش انداخت. ـ و تو خیلی مطمئنی که همیشه درست میگی. ـ چون معمولاً درست میگم. کمال نگاهی به مسیر پشت سرشان انداخت. ـ همین الان داشتی برعکس میرفتی. خیرالنسا جوابش را نداد و با حرص افسار اسب را کشید. ـ راه بیفت! کمال لبخندی زد و اسبش را به حرکت درآورد. خیرالنسا هم پشت سرش راه افتاد. صدای سم اسبها دوباره در تاریکی شب پخش شد و هرچه از آبادی فاصله میگرفتند، سکوت اطراف بیشتر میشد. تنها گاهی صدای خشخش علفهای خشک زیر سم اسبها یا وزش باد میان شاخههای برهنهی درختان به گوش میرسید. بالای سرشان آسمان صاف و پرستاره بود و نور کمرنگ ماه، مسیر خاکی پیش رو را به زحمت قابل تشخیص میکرد. کمال گاهی سرش را به دو سوی مسیر میچرخاند تا نشانههای آشنا را پیدا کند و خیرالنسا بیصدا پشت سرش میآمد؛ این بار دیگر جرئت نداشت ادعا کند راه را بلد است. پس از مدتی، در دوردست سایهی تیرهی چند درخت و دیوارهای کوتاه و کاهگلی از دل تاریکی نمایان شد. کمال با اشاره به آن سمت گفت: ـ رسیدیم. خیرالنسا کمی خودش را جلو کشید و چشمهایش را ریز کرد. ـ این همون انباریه؟ ـ آره. هر دو اسب را به سمت ساختمان بردند؛ جایی که امیدوار بودند هیچکس پیدایشان نکند و مدتی پناهگاهشان باشد. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری