زِهآ 21 ارسال شده در 14 آبان اشتراک گذاری ارسال شده در 14 آبان (ویرایش شده) نام رمان: نامشروع نام نویسنده: زهآ ژانر: عاشقانه، درام، معمایی، خانوادگی خلاصه: باده بعد از سالها دوباره وارد زندگی خانوادهای میشه که یه روز با یه اتهام سنگین ازشون طرد شده بود. حالا یه پروژه کاری و درست همونجا، کاوه محتشم وارد زندگی باده میشه؛ بدون اینکه هیچکدومشون بدونن این آشنایی قراره چه چیزایی رو تغییر بده بازگشت باده به عمارت محتشم؛ آغاز کشف رازهای افراست. ویرایش شده 16 آبان توسط Yammakh 5 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 1,866 ارسال شده در 14 آبان مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 14 آبان 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زِهآ 21 ارسال شده در 14 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 آبان پارت_1 صبحها همیشه از یک نقطه شروع میشدن؛ صدای زنگ گوشی و چند ثانیه خیره شدن به سقف. منم فرقی با بقیه نداشتم. چشمهام رو باز کردم و چند لحظه همونطور بیحرکت موندم. نور کمرنگی از لای پرده وارد اتاق میشد و روی دیوار روبهرو میافتاد. نمیدونم چرا، ولی بعضی روزها آدم از همون لحظه اول بیدار شدن میفهمه قرار نیست روز معمولیای باشه. گوشی رو برداشتم. چندتا پیام کاری داشتم. که یکیش از سیاوش بود. «کجایی؟» ساعت پیام برای ده دقیقه پیش بود. اخم کردم. «خونهام. مگه قرار نبود ساعت نه بریم؟» جوابش تقریباً فوری اومد. «قرار بود. الانم نهه.» به ساعت نگاه کردم. هشت و پنجاه و هفت دقیقه. لعنتی. از روی تخت پریدم پایین. خیلی سریع آماده شدم. معمولاً تیپهای خاصی نمیزدم، ولی همیشه سعی میکردم مرتب و خوشبو باشم. بعد از یه نگاه سرسری به آینه، کیفم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون. نیم ساعت بعد پشت فرمون نشسته بودم و توی ترافیک صبحگاهی گیر کرده بودم. موزیک درحال پخش بود ولی حواسم بهش نبود. فکرهام جای دیگهای بودن. شاید به خاطر پروژه جدید. شاید هم به خاطر اینکه چند وقت بود حس میکردم یه چیزی توی زندگیم در حال تغییره، ولی هنوز نمیتونستم اسمش رو چی بذارم. دستم رو روی فرمان کوبیدم. چراغ قرمز لعنتی انگار قصد نداشت سبز بشه. گوشیم لرزید سیاوش بود بدون معطلی جواب دادم. ـ رسیدی؟ ـ نه. ـ باز خواب موندی؟ ـ ساکت شو. صدای خندهش از پشت خط اومد. ـ از دبیرستان تا الان هیچچیزت تغییر نکرده باده. لبخند زدم. ـ خیلی حرف بزنی برمیگردم خونهها. ـ آره، حتماً. بعدم زنگ میزنی بگی سیاوش بیا دنبالم، حوصله تنهایی ندارم. ـ چرت نگووو. ـ حقیقت تلخه عزیزم. چشمهام رو گرد کردم. ـ عزیزم گفتی؟ ـ آره. ـ دیگه زیادی داری احساساتی میشی. ـ تقصیر سنمه. ـ سی و پنج سالت شده، انگار هشتاد سالته. خندهش بلندتر شد. همون خندهای که سالها بود میشناختم. وقتی به شرکت رسیدم، سیاوش جلوی آسانسور منتظرم بود. همونطور که میرفتم سمتش ، سرش رو تکون داد. ـ ده دقیقه. ـ هشت دقیقه. ـ یازده دقیقه. تشر زدم: ـ سیاوش… خندید. بعضی آدمها انقدر قدیمی میشن که دیگه جزئی از زندگی آدم به حساب میان ...سیاوش برای من دقیقاً همین بود. نه لازم بود توضیحی بدیم، نه وانمود کنیم آدمهای نزدیکی به هم هستیم. کنارش راه افتادم. ـ سیروان زنگ زده بود بهت؟ سیاوش پوزخند زد. ـ صبح تا الان پنج بار. پوفی کشیدم. ـ من وسط نیستماا. سیاوش خندید. ـ تو از روز اول بودی خبر نداری. اخم کردم. ـ من فقط میگم نازی نامزد داره. ـ و من فقط میگم نازی منو دوست داره. سرم رو تکون دادم. ـ این دوتا یکی نیست سیاوش. لبخندش کمرنگ شد. ـ تو هیچوقت نمیخوای از زاویه دید من نگاه کنی. ـ اتفاقاً خیلی وقتها از زاویه تو نگاه کردم. ـ پس چرا نمیفهمی؟ چند لحظه سکوت کردم. ـ چون بعضی چیزا فقط دوست داشتن نیست. آدم باید مسئولیت انتخابهاشم قبول کنه. ـ مسئولیتشو قبول میکنم. ـ ولی نازی هنوز مال خودش نیست که بخواد انتخاب کنه. چیزی نگفت میشناختمش؛وقتی حرفی برای گفتن داشت و نمیزد، یعنی نمیخواست بحث رو ادامه بده. 4 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زِهآ 21 ارسال شده در 22 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 آبان پارت_2 در آسانسور باز شد و هر دومون سوار شدیم.چند ثانیه سکوت بینمون نشست.طبقه دهم که رسیدیم، مستقیم سمت اتاقش رفتیم. در رو که باز کرد، کیفم رو روی مبل انداختم و خودم هم نشستم.سیاوش سمت دستگاه قهوه رفت. ـ قهوه میخوری؟ اخم کردم. ـ چند ساله منو میشناسی؟ ـ تقریباً بیست ساله ـ بیست ساله هنوز نفهمیدی من قهوه دوست ندارم؟ خندید. ـ هنوز امیدوارم آدم بشی. ـ آدمم. برای همین چای میخورم. ـ چای نوشیدنی نیست، آب جوش رنگیه. ـ اینو جلوی حاج مجید بگو ببینم چی میشه. سیاوش قهقهه زد. ـ حاج مجید هنوزم روزی ده استکان چای میخوره؟ ـ دوازده تا. آمارت قدیمیه. ـ یه روز رگهاشو باز کنن به جای خون چای میاد بیرون. خندهم گرفت. ـ به احترامش حرف نزن. اون مرد با چای و غر زدن زندهست. ـ و با دخالت تو زندگی بقیه. بینیمو جمع کردم ـ اون بخش شخصیتش رو دوست ندارم. ـ ولی خودشو دوست داری. لبخند کمرنگی زدم. _خیلییی. سیاوش برای خودش قهوه ریخت و برای من چای سفارش داد.نگاهم دور اتاق چرخید.همیشه از اتاقش خوشم میاومد. نه به خاطر دکورش.به خاطر اینکه شبیه دفتر مدیرعاملها نبود. روی کتابخونه چندتا قاب عکس بود.یکی از عکسها لبخند روی لبم آورد.من، سیاوش و سیروان. فکر کنم هفده هجده سالم بود،روز مسابقه پارکور، سیروان از روی دیوار افتاده بود و تا یک هفته لنگ میزد سیاوش متوجه نگاهم شد. ـ باز داری درباره گذشته فکر میکنی؟ ـ حداقل گذشته اعصاب آدمو خرد نمیکنه. ـ مطمئنی؟ نگاهش کردم یه لحظه حس کردم منظورش فقط عکس نیست ولی قبل از اینکه چیزی بپرسم، گوشیش زنگ خورد. نگاهی به صفحه انداخت اخمش نشست بین ابروهاش تماس رو رد کرد. چند ثانیه بعد دوباره زنگ خورد. و دوباره. من چیزی نگفتم و نپرسیدم اونم چیزی نگفت اما هر دومون میدونستیم اون طرف خط کیه... فنجون چاییم رو برداشتم بخار آرومی ازش بلند میشد بهم حس خوبی میداد گفتم: ـ این کارا فقط اوضاع رو بدتر میکنه. سیاوش به پنجره خیره شد. ـ چی کار کنم؟ ـ نمیدونم سیاوش ـسرم رو بلند کردم. ـ ببرمش از اون خونه. ـ سیاوششش! ـ چیه؟ ـ دیوونه شدی؟ ـ نه. ـ نامزد دارهااا ـ نامزدی که خودش انتخابش نکرده. جوابی نداشتم چون ته دلم میدونستم راست میگه اما راست بودن همیشه کافی نبود سکوت کردم و به بخار چای خیره شدم گاهی زندگی عجیب میشد یکی برای عشقش میجنگید یکی از عشق فرار میکرد. و یکی هم مثل من، فقط از دور تماشا میکرد و امیدوار بود آخرش هیچکس دلش نشکنه... فنجون چایم رو توی دستم میچرخوندم. گرماش از اون چیزهایی بود که آدم رو یه لحظه نگه میداره، حتی وقتی ذهنش شلوغه. سیاوش هنوز به پنجره خیره بود. انگار بیرون چیزی داشت که فقط خودش میدید. ـ تو واقعاً میخوای این کارو بکنی؟ بدون اینکه نگاهم کنه گفت: ـ کدوم کار؟ ـ همونی که گفتی دیگه... یه نفس عمیق کشید چشمهاش رو بست، بعد آروم برگشت سمتم. ـ تو فکر میکنی اون رابطه انتخابیه؟ ـ هر رابطهای انتخابیه. ـ نه وقتی که نازی رو دارن مجبورش میکنن. سکوت کردم این قسمت رو نمیتونستم رد کنم، چون میدونستم درباره چی حرف میزنه. اما هنوز هم قانع نشده بودم. ـ حتی اگه درست بگی… راهش این نیست. ـ پس راهش چیه؟ سکوت کردم جوابی نداشتم. و این بدترین حالته… وقتی میفهمی هم حق با خودته، هم حق با اون به شدت کلافه شده بودم از وضع موجود... .... 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری