وال ای 12 ارسال شده در 7 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 7 ساعت قبل (ویرایش شده) نام رمان: دامیار؛ مسلک سودازده «جلد اول» نویسنده: Rihanna darling ژانر: جنایی، معمایی، درام خلاصه: جدال دو مرد نامشخص و تباهی زندگی، سرنوشت شومیاست که دخترک را به جنون میرساند. راز پنهانی او را به سمت خود میکشد و حقیقت را برملا میکند ولی این میان کسی دیگر از دل ماجرا بیرون میآید که همه را به جان هم میاندازد، کسی که شاید بتواند بخشی از حقیقت داستان باشد، پایان این قروح به کجا ختم میشود؟ مقدمه: عاشق بودی، عاشق منِ روسیاه؛ منی که خودم را بهخاطر گاز زدن به یک سیب کال و کرمخورده، از بهشت وجودت راندم. اما اینبار تو آن آدم عاشق نبودی! خواستم حوا باشم، اما راه برگشتی نداشتم. سردرگم هستم، نمیدانم من عاشقم یا تو؟ ادعایی ندارم، اگر عاشق بودم نمیرفتم، اما تو اگر عاشق بودی میماندی. به این نتیجه رسیدم که نه من عاشقم و نه تو... . راههای ارتباطی با نویسنده در ایتا، روبیکا، تلگرام و اینستاگرام: آیدی: ☆☆ Rihanna darling ☆☆ ویرایش شده 55 دقیقه قبل توسط Yammakh 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 1,571 ارسال شده در 7 ساعت قبل مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 7 ساعت قبل 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
وال ای 12 ارسال شده در 5 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 ساعت قبل °•°•دامیار•°•° چند روزی میشد که هوا حسابی سرد و طاقتفرسا شده بود. نسیم باد خنکی که میوزید لرز سرما را به تنش بیشتر میکرد. تنش از سرما مورمور میشد و دستهایش لرزش خفیفی داشتند. با گرفتن دولبهی پالتوی مشکیرنگش که بلندیاش تا ساقپایش میرسید، خواست کمی خودش را گرم کند. دوباره سربلند کرد و خیرهی ساختمان روبهرویش شد. برای بارچندم شروع به خواندن نوشتهی روی تابلو ساختمان سفید رنگی که با طراحی زیبای کودکانه به زیبایی آراسته شدهبود کرد. «محل نگهداری بچههای بیسرپرست» نامی بود که بر رأس تابلو باخطی خوانا و زیبا نوشته شده بود. هنوز هم باورش نمیشد که بعد از مدتها تنها زندگی کردن، تصمیم بر این کار را داشت. نگاهش ناخواسته روی بچههایی نشست که مشغول بازی بایکدیگر بودند. بچههایی که باشوق و ذوق درحال بالا رفتن از پلههای مارپیچی سرسره بودند و سعی بر خوشگذرانی و وقت گذراندن داشتند. دريغ از اینکه به این فکر کنند در آینده چه اتفاقی برایشان رخ خواهد داد. دنیا بزرگتر و کثيفتر از آنی است که این بچههای کوچک درک کنند. زخمی که از زندگی کردن در دنیا برمیدارند ممکن است آنقدر وخیم باشد که موجب تغییر یک انسان در طول عمرش باشد. اگر بدنی زخمی پیدا کند باید درمان شود، مگرنه تأخیر در درمان باعث عفونت آن زخم میشود. یا اگر هم بدنی زخمی پیدا کند شاید درمان شود، ولی جایش همیشه پدیدار و ماندگار میماند. زخمی هم که اگر بر روی قلب ایجاد شود هیچ وقت راه درمانی ندارد. همزمان با شنیدن صدای پایی از پشت سرش نگاهش را از بچهها گرفت و به سمت صدا برگشت. زنی مسن با موهایی که به رنگ توسی در آمدهبودند، مقابلش ایستاد. اگر او را در زمان جوانی میدید، شک نداشت که زیباترین زنی بود که تا به حال با او روبهرو شدهبود. زن دستی لای موهایش کشید و خطاب به او گفت: «شما آقای ادگار لانگمن هستید؟» «بله، درسته. خودم هستم.» «من خانم اکسلا هستم؛ مدیر این انجمن.» ادگار با دقت سر تا پای زن روبهرویش را که ادعای مدیریت این انجمن را میکرد رصد کرد. لباس اداری که به تن داشت میتوانست این ادعای او را ثابت کند. اکسلا که از طرز نگاههای ادگار خوشش نیامده بود و کمی برایش این رفتار ناشایسته آمد، راه روبهرویش را در پیش گرفت و اشارهای زد و خیلی سرد گفت: «دنبالم بیا.» ادگار که متوجه تغییر رفتار در زن روبهرویش شد، بدون هیچ حرکت اضافهای ازجایش برخاست و دوباره کمی لبههای پالتویش را به هم نزدیک کرد تا سرمای بیرون باعث آزارش نشود. کلاه پیکدارش را از روی نیمکتی که ساعتی قبل رویش نشسته بود برداشت و با تنظیم کردن آن روی سرش، به دنبال خانم اکسلا راه افتاد. خانم اکسلا جلو حرکت میکرد و از پشت سر او را همراهی میکرد. اتاقهای بچهها را یکی پس از دیگری طی میکردند، ولی هیچکدام اتاق دختر نوجوانی که ادگار به دنبالش بود نبود. دختری که سالها انتظار بزرگ شدنش را میکشید و سعی داشت که کنار خودش نگهش دارد. به محض ایستادن مدیر انجمن، قدم های ادگار هم درجایشثابت ماند. خانم اکسلا روبهرویش ایستاد و با دست اشارهای به اتاق کنارش زد وگفت: «این همون دختره که پونزده سال پیش اینجا آوردین.» ادگار کمی کلاهش را بالا داد و باشوق خاصی به در بسته شده خیره ماند. خانم اکسلا که متوجه انتظار مرد روبهرویش شد، قدمی سمت پنجره کنار در رفت وگفت: «نمیخواین ببینیش؟» چشمهای پرانتظارش از درب اتاق جدا شد و روی پنجره کنار اتاق نشست، بعد با قدمهایی آرام طول پنجره را طیکرد. وقتی ایستاد نگاهش را به داخل اتاق هدایت کرد و اتاق را به امید دخترک بازرسی کرد. اتاق کاملاً با تم دخترانه بود. پردهها و روپوش تخت، همه به رنگ صورتی بودند و کمد و فرشی که روی زمین پهن بود به رنگ قهوهای سوخته بودند. نگاه تشنه و بیتابش روی دخترکی ثابت ماند که کنار پنجره اتاق چمباتمه زده بود و بیرون را نگاه میکرد. به دلیل اینکه پشتش به آنها بود صورتش قابل دید نبود. موهایش را کاملاً کوتاه و پسرانه زده بود. با یک تیشرتی قرمز رنگ و شلوار جین که مسلماً برای یک دختر به سن و سال او مناسب نبود، زیادی معصوم شده بود. با به حرف آمدن خانم اکسلا حواسش را پی حرفهای او داد، در حالی که هنوز نگاهش به نیمرخ دخترک بود. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
وال ای 12 ارسال شده در 5 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 ساعت قبل «اسمش هیدرميلر هست، هجده سالش شده و درس میخونه.» «تاجایی که یادم میاد اسم نداشت.» «درسته؛ این اسم و ما براش انتخاب کردیم. بدون اسم که نمیشه درسته آقای لانگمن؟» وقتی جوابی از او دریافت نکرد ادامه داد: «اینجا بچهها همه باید اسم داشته باشن و بچههایی که این مشکل رو داشته باشن باید نامگذاری بشن. هیدر هم جزء اون دسته از بچههاست.» «شما، اسمش و انتخاب کردین؟» « نه، خانم ایزی این کارو کردن. ایشون برای هیدر حکم یه مادر و داره، از بچگی تا الان خانم ایزی مراقبش بوده و کمکش کرده. هیدر خیلی به ایشون وابسته هست و دوسش داره.» وقتی فهمید حواس ادگار پی دخترک است و توجهی به حرفهای او ندارد، بعد از مکث کوتاهی گفت: «متوجه حرفهام هستین آقای لانگمن؟» بالحن تقریباً بلند اکسلا ادگار از دخترک چشم برداشت و طوری که دستپاچگی درون کلامش موج میزد گفت: «بله چیزی فرمودین؟!» «انگار حواستون پی حرفهای من نیست!» ادگار که متوجه طعنه مدیر انجمن شد، کمی کمرش را باغرور صاف کرد و گفت: «خیر، میتونم باهاش حرف بزنم؟» اکسلا از روی تأسف سری تکان داد و درحالی که به راهش ادامه میداد گفت: «دنبالم بیاین.» با کمی مکث به راه رفته مدیر نگاه کرد، ولی سریع به خودش آمد و به دنبالش وارد اتاق مدیریت شد. با ورودش به داخل اتاق، هرمی از گرما روی صورتش هجوم میآورد که سردی بیرون را برایش جبران میکرد. خانم اکسلا با تنظیم کردن شوفاژ اتاق به سمت ادگار نگاه موقتی انداخت و با دست به مبل روبهرویش اشارهای زد. « بفرمایید بشینید، باید با هم صحبت کنیم.» بعد خودش روی صندلی مخصوص خودش جای گرفت. ادگار بعد از بستن درب اتاق، با قدمهایی پر ابهت و محکم جلو رفت و روی مبلی که اشاره زده بود نشست و منتظر به او چشم دوخت. خانم اکسلا با قفل کردن دستهای ضریف و نازکش داخل هم، روی میز گذاشت و با جدیت پرسید: « شما میخواید هیدر رو ملاقات کنین؟» ادگار برای تأیید چشمهایش را باز و بسته کرد. « درسته.» «اما متأسفانه باید بهتون بگم که این غیر ممکن هست.» ادگار با تعجب ساختگی ابرویی بالا اندخت. «میتونم بپرسم چرا؟» «بله، برای اینکه شما باید اول مراحل قبولی فرزندخواندگی رو پیش ببرید، بعد از اینکه مطمئن شدیم که هیدر میتونه کنار شما زندگی کنه و زندگی خوبی داشته باشه؛ میتونید اون و ببینین.» وقتی نگاه جدی ادگار را مشاهده کرد ادامه داد: « فکرکنم بهتره با شما واضح صحبت کنم. ببینید آقای لانگمن، بچهها روحیهای کاملاً ظریف و احساسی دارن به خصوص هیدر، اگه شما به اون وعدههایی بدین و بعد به هر دلیلی نتونین به قولتون وفا کنید و از اینجا برین، ممکنه اون دختر از نظر روحی آسیب جدی ببینه و این براش ضرر داره. پس لطفاً همکاری لازم رو با ما داشته باشین.» ادگار که دلش میخواست اول با خود هیدر حرف بزند و نظر خودش را بپرسد زیاد دلش رضا نمیداد ولی، کاملاً این حرفش را درک میکرد پس بدون هیچ چون و چرای اضافهای گفت: «خب من چیکار باید بکنم؟» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
وال ای 12 ارسال شده در 5 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 ساعت قبل خانم اکسلا با لبخند زیبایی که روی لبش نقش بسته بود، فرمی را از کشوی میزش بیرون آورد و همراه خودکار آبیرنگی روی میزش گذاشت. «باید این فرم رو پرکنید.» ادگار خم شد و فرم را برداشت و بادقت مشغول خواندن محتوای داخل برگه شد. بعد از آن که باهمه قوانین و مقررات مربوط به فرزندخواندگی رضایتش را اعلام کرد، فرم را پس روی میز برگرداند. ناگهان با به یاد آوردن خانم ایزی که حکم مادر را برای هیدر داشت، کنجکاو نگاهش را به خانم اکسلا داد و گفت: « راستی شما گفتین خانم ایزی برای هیدر حکم یه مادر رو داره؟» « درسته.» «میتونم بپرسم ایشون کی هستن؟» « ایشون مربی پرورشی بچهها هستن، بهخاطر رابطه صمیمانهای که با بچهها برقرار میکنن بچهها هم بهشون وابسته شدن، خانم ایزی خیلی آدم خوبی هستن.» «بعد بهنظرتون این وابستگی بیش از حد برای من دردسر نمیشه؟» «نه من به شما اطمینان کامل رو میدم، ولی یه مسئلهای هست که فکر کنم بهتره که شما هم بدونید.» وقتی نگاه منتظر ادگار را روی خودش دید افزود: « بعضی از بچهها خیلی سرکش هستن و بهآسانی با خانواده جدیدشون کنار نمیان، هیدر هم از اون دسته بچههاست. اخلاق خیلی بدی داره، سرکش و لجباز هست و حتی هم ممکنه کارهایی بکنه که برای شما خوشایند نباشه ولی به هرحال دختر خیلی خوبی هست. لطفاً شما هم سعی کنید که باهاش مدارا کنید. از دست کارهاش دلخور یا عصبی نشید و واکنش منفی نشون ندین چون این حرکات ممکنه بیشتر بهش ترغیب بکنه تا با شما لج کنه و ممکنه به اینکه با شما بیشتر دشمنی کنه اضافه بشه.» «یه سوال دیگه.» « بفرمایید.» « هیدر چرا تنهاست؟» با این حرفش خانم اکسلا نگاه گرفت و از جایش بلند شد. با قدمهایی آرام کنار پنجره اتاق ایستاد و مشغول تماشای منظرهی بیرون شد. ادگار که متوجه شد خانم اکسلا اشتیاقی برای توضیح این سوال ندارد با پاهایش روی زمین ضرب گرفت و سرش را پایین انداخت و به نوک کفشهایش خیره شد. «بهتره که از خودش بپرسید، شاید دوست نداشته باشه که کسی چیزی بدونه.» « باشه.» اکسلا دوباره با لبخند ادامه داد: « واگر هم کمکی از دست من بر اومد حتماً بهم گزارش بدین، خوشحال میشم اگه بتونم کمکی به شما بکنم.» ادگار تکانی به سرش داد و ناگهان از جایش برخاست که همراهش خانم اکسلا هم از جایش بلند شد. «میخواین برین؟» « بله.» « پس من به هیدر بگم که حاضر بشه.» تا میخواست برود با صدای ادگار سرجایش متوقف شد و به او نگاه کرد. «الان نه، من جایی کار دارم، فردا دنبالش میام.» « ولی مگه شما نمیخواستین که اون رو ببینین؟» « بله ولی الان نه، گفتم که فردا دنبالش میام. الانم اگه میشه میخوام که بهش در این رابطه که با من بیاد توضیح بدید شاید از شما بیشتر حرف شنوی داشته باشه.» «حتماً.» «فعلاً.» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
وال ای 12 ارسال شده در 5 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 ساعت قبل مدیر انجمن که دیگر سعی بر اصرار نداشت با کلمه (خوش آمدین) او را تا کنار در ساختمان رهنمایی کرد. باز دوباره سرما و سوز زمستان به تن و بدنش اثر کرد. پیک کلاهش را کمی جلوتر کشید تا مانعی برای دیدن صورتش شود، زیرا او برای پیدا نشدن باید پنهان بماند. بعد با بغل گرفتن دستانش آرامآرام مسیر پیاده رو را طی کرد. توجهی به رهگذرانی که از کنارش با تعجب رد میشدند نمیکرد و در هنگام راه رفتن خودش را با تماشای بوفهها و سوپر مارکتها سرگرم میکرد. بوی خوش هاتداگها و ساندویچها دل هر آدم گرسنهای را مالش میداد. وقتی سرکوچهای تنگ رسید ایستاد. با نگاهی به داخل کوچه همه جایش را بازرسی کرد. کوچهای تنگ و مخوف که بیشتر در آن کوچه دست فروشها و دلالها درحال خرید و فروش اجناس بودند و چيز غیر عادی مشاهده نمیشد. درون جیب پالتویش دست انداخت و برگه تا شدهای را بیرون آورد و آدرسی را که روی آن نوشته شده بود را بازخوانی کرد. با اطمینانی که حاصل کرده بود به داخل کوچه قدم گذاشت و سمت مقصد مشخص شده خودش را سوق داد. کنار مغازهای که تعمیراتی قطعات ماشین و موتور بود ایستاد و دوباره مشکوک اول نگاهی به نوشته داخل برگه و دوباره نگاهی به اطرافش کرد. وقتی متوجه شد کسی پی او نیست دوباره نگاهش داخل مغازه نشست. تاریکی مغازه نشان از این را میداد که هنوز تعطیل است و باید منتظر بماند. به دلیل تاریکی مغازه چیز خاصی قابل دید نبود؛ تنها چیزی که بیشتر معلوم بود دوچرخه از رنگ و رور رفتهای بود که نیمهکاره روی زمین رها شده بود. قطعاتی که هم کنارش بود نشان از این را میداد که درحال تعمیر بوده ولی خب پس صاحب مغازه کجا میتوانست باشد؟ «هی عمو چی میخوای؟» با صدایی که از پشت سرش شنید عقب گرد و روبهرویش ایستاد ولی لحظهای با دیدنش سرجایش کپ کرد. دخترک مقابلش ایستاد ولی به دلیل کوتاهی قدش تا کنار سینهاش میرسید و برای صحبت باید سرش را بالا میگرفت. نگاهی به تیریپاش کرد ولی با دیدنش در این وضعیت تأسفی خورد. لباسی کهنه و قدیمی به تن داشت و با سرو صورتی که برای خودش ساخته بود، خیلی سخت و دشوار نبود که بفهمد او صاحب مغازه است. دخترک که انگار برای دک کردن او عجله داشت یک دستش را درون جیب شلوار دوبندیاش انداخت وگفت: « کی هستی؟» « آدمیزاد.» پوزخندی گوشه لبش جا خوش کرد و با تمسخر گفت: «نپرسیدم چی هستی... پرسیدم کی هستی؟» « فکر نکنم نیازی به توضیح باشه، حتماً میدونی برای چهکاری اینجام.» « عجب!» دخترک لبخند به لب، با سه انگشت فشاری به شانه ادگار وارد کرد و با کنار زدنش وارد مغازه شد. با روشن کردن فیوز برق همه مغازه روشن شد بعد دست به کمر روبه روی ادگار گفت: « همه برای انجام یه کاری اینجان... همهی ما برای انجام یه کاری اینجا(دنیا) هستیم ولی بستگی داره برای چهکاری اینجا اومدی؟!» نگاه گذرایی به اطراف ادگار انداخت و بعد اضافه کرد: «وسیلهای هم که همراهت نیست، پس برای تعمیر نیومدی.» بعد از کمی مکث کوتاهی گفت: «ساقی هستی یا مواد فروش؟» ادگار از سر کلافگی پوفی کشید و گفت: « ادگار لانگمن هستم، میخوام موريس و ببینم.» دخترک که فهمیده بود قضیه از چه قرار است، هومی زمزمه کرد و سمت جعبه ابزاری که روی زمین پهن بود رفت و با برداشتن آچار فرانسه مشغول بستن قطعات دوچرخه شد. «خب که پس با موریس خان کار داری، تنها اومدی؟» «نه، عمهم هم آوردم، دلش برات خیلی تنگ شده بود.» « چه بد... میدونی چیه، چون من میونه خوبی با عمهها ندارم بهتره بهش بگی دیگه به من فکر نکنه... چون باهاش حرف نمیزنم.» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
وال ای 12 ارسال شده در 5 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 ساعت قبل به نظر سن و سالی نداشت و این زبان درازیهایش زیادی برایش جالب بود، ولی از اینکه در این سن پایین جزو دارو دستههای خلافکار موریس بود باعث افسوسش شده بود. به نظر دختر زیبایی میآمد ولی با صورت پسرانهای که برای خودش ساخته بود زیبایی و لطافت دخترانگیاش را پنهان کرده بود. نگاهی به ساعت مچیاش انداخت و گفت: « من برای مسخرهبازی اینجا نیومدم، وقتش رو هم ندارم پس لطفاً من رو پیش موریس ببر.» « قراره براش چیکار کنی؟» از تعجب یه تای ابرویش بالا پرید و بعد با حفظ ظاهر گفت: «عجب! تو قراره از همه چیز سر در بیاری؟» بعد از بستن پیچ دوچرخه آچار را روی زمین گذاشت و با پارچهای که بند کمرش بود سیاهیهای دستش را پاک کرد و با اخم گفت: «آره میدونی چرا... چون هر خری پاشه بیاد دم مغازهام و بعد بیاد بگه که میخواد با موریس ملاقات کنه به نظرت من باید اعتماد بکنم؟ از کجا معلوم مأمور پاَمور نباشی؟» « نگران نباش مأمور نیستم.» « چندوقته باهاش کار میکنی؟» « این اولین دیدارمون هست.» « هوم پس نو ورودی.» پارچه را از دور کمرش باز کرد و ناگهان سمتش چرخید و گفت: « باشه اوکی هست دنبالم بیا، چون خودم هم باهاش کار داشتم تو رو هم پیشش میبرم ولی حواست باشه که نخوای دبه کنی و سرم و کلاه بذاری و اعتبارم و پیش موريس خان از بين ببری وگرنه من خودم اولین نفری هستم که سیمپیچت میکنم پیچپیچی. ملتفتی؟» ادگار اصلاً این طرز رفتار را برای او مناسب نمیدانست ولی با حرفهایی که میزد باعث خندهاش میشد. با دست سعی بر پوشاندن لبخندش کرد و گفت: « آره فهمیدم، نیازی نیست نگران باشی خودم حواسم هست.» « اوم خوبه... چون حوصله توضیح دوباره رو ندارم حالا راه بیفت.» از مغازه که بیرون آمد دست به کمر اطراف را کمی جستوجو کرد و بعد خطاب به ادگار گفت: «پس ماشینت کو؟» «ندارم.» متعجب سمتش برگشت و گفت: « نگو که باید پیاده این همه راه و بریم.» « متأسفم.» دخترک نوچنوچی کرد و با لب کج طعنه زد: «واقعاً تویی که با امثال موریس خان میگردی باید پیاده باشی؟ جلل خالق حداقل باید یه ابوقراضهای برای خودت داشته باشی... نداری؟» وقتی نگاه گنگ ادگار را دید پوفی کشید و با گرفتن دستش او را به دنبال خودش کشید و کنار موتوری ایستاد. « نیازی نیست هنگ کنی بیا سوار شو کاچی به از هیچی.» ادگار نگاهی به موتور قدیمی دخترک انداخت. معلوم بود که او را از یک قبرستان موتورها برداشته چون به جز یک تنه و دو عدد لاستیک چیز دیگری نداشت؛ بدنهاش هم حسابی زنگ خورده بود و نمایش را از دست داده بود. دست دراز کرد و فرمانش را کمی تکان داد. «توقع داری این موتور بینوا وزن هردومون و تحمل کنه و تا مقصد برسونه؟» « نگران نباش این موتور کارش و خوب بلده به این آسونی ها هم از پا نمیفته.» ادگار گوشه چشمش راخاراند و گفت: « اول اینکه این بدبخت اگه الان ولش کنی غش میکنه، دوماً من نگران خود موتور نیستم نگران صاحب موتورم، اگه این موتور از لاین کارایی بیفته تو بدون موتور چیکار میخوای بکنی؟ بدجور ضرر مالی میکنی حالا من که هیچی ولی خود تو چرا با وجود اینکه برای موریس کار میکنی باید یه همچین اوراقی زیر پات باشه؟» « خب کار من زیاد توش درآمد نیست، به نظرت به یک پادو چه قدر پول میدن؟! همین که یه جا برای سکونت و یه کار همیشگی و شرافتمندانه داشته باشی خودش نعمتیه.» ادگار با تعجب ساختگی گفت: « تو به این هم میگی کار شرافتمندانه؟» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
وال ای 12 ارسال شده در 3 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 ساعت قبل دخترک که متوجه طعنه ادگار شد سوار موتور شد و با روشن کردنش گفت: « حرف بسه ما کاری مهمتر از این موتور بینوا داریم! سوار شو.» ادگار لبخندی به تخسی دخترک زد و با قرار گرفتن بر پشت دخترک، موتور ناگهان با سرعتی از جایش کنده شد. با صدایی که از موتور به گوش میخورد ادگار دعا میکرد که سالم به مقصد برسد. در میان رانندگی از دستاندازی پریدند که ادگار بیهوا دستش روی گودی کمر دخترک نشست. به دلیل سرعت زیاد دخترک بلند فریاد زد تا به گوش ادگار برسد: «من و سفت بچسب نیفتی... وگرنه باید با کاردک از روی آسفالتهای خیابون جمعت کنم.» بعد شروع به ریزریز خندیدن کرد و این بهانهای شد که ادگار دستش را آزاد کند و روی پای خودش بگذارد. « نه نگران نباش... نمیفتم.» «اوم خوبه... شجاعی.» ادگار که کنجکاو اسم دخترک بود پرسید: «میتونم بپرسم اسمت چیه خانم کوچولو!؟» « اسمم جسیکا هست ولی همه جسی صدا میزنن، تو هم هر طور راحتی میتونی صدا بزنی در عوض من تو رو به جای آقای لانگمن... ادگار صدات میکنم... خوبه؟» ادگار بیتوجه به حرف جسیکا نگاهش را به اطراف داد و گفت: «مهم نیست... هر طور خواستی صدا کن... راستی تو پدر، مادرت کجان؟» « چی داری میگی عمو؛ من اگه پدرومادر داشتم که الان بین اینهمه دله دزد و قاچاقچی و خلافکار چیکار میکردم!» « تو اهل کجایی؟» « نوادا.» « نوادا؟ شهر بزرگ و قشنگیه.» «خب آره بود... ولی حالا که نیست و میبینی که اینجا دارم زندگی میکنم.» به محض رسیدنشان ادگار سریع پیاده شد و همان طور که پالتویش را صاف میکرد گفت: «نیویورک برای یه دختری به هم سن و سال تو و تنها شهر بزرگ و خطرناکیه. باید مراقب خودت باشی که هر کسی نخواد ازت سوءاستفاده بکنه و ولت بکنه.» جسیکا آرنج دستش را تکیهگاه شاخههای موتور کرد و با پایش روی زمین ضرب گرفت و متحیر گفت: «حتی موریس؟» ادگار بدون لحظهای ملاحظه گفت: « حتی موریس... مردها برای تو یه خطر محسوب میشه پس باید تا میتونی ازشون فاصله بگیری این و اینکه ازت بزرگترم آویزه گوشت کن.» « پس خودت چهطور به موریس اعتماد میکنی؟» «بحث من با تو فرق میکنه دختر جون.» « چه فرقی؟» ادگار که از سوالهای بیسر و ته جسیکا کلافه شده بود پوفی کشید. نمیدانست این دخترک سرکش و نفهم را چهطور بفهماند که دنیا جای شغالها و گرگ صفتهایی است که میتوانند به راحتی دختری نادان همانند او را به دام بیاندازند. « فرق اینکه من مردم و تو دختری... دخترا جذابیتهایی دارن که به راحتی چشم یه مرد و میگیره.» «ولی منم میتونم مثل یه پسر رفتار کنم.» « آره ولی خودش نیستی که... هرکاری هم که بکنی بازم یه دختری... دختر.» با تکرار آخر جملهاش، جسیکا چشمانش را کمی باریک کرد و ابرویی بالا انداخت و از موتورش پیاده شد. بعد از قفل کردن موتور روبهروی ادگار ایستاد و گفت: «برای اينکه علاقهای برای بحث با تو ندارم باشه درموردش فکر میکنم، الانم بهتره که بری دیدن موریس.» و بعد اشارهای به یک کلاب کرد و ادامه داد: « اینجا کلابشه. معمولاً با دارو دستهاش هم اینجا پلاسه. تمام معاملاتش هم اینجا میشه بریم داخل؛ اگه نبود تو رو میبرم محل کارش... هر چند که چه فرقی برای تو میکنه.» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
وال ای 12 ارسال شده در 3 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 ساعت قبل با گفتن جمله آخرش گرد کرد و سمت ورودی کلاب رفت. ادگار هم خونسرد دست درون پالتویش برد و با قدمهایی آرام پشت سرش روانه شد. جسیکا کنار درب ورودی ایستاد و با انگشت اشارهاش گوشه لبش را خاراند. بعد با نگاه مختصری که به ادگار انداخت تقهای به در زد و منتظر ماند تا اجازه ورود پیدا کند. بعد از دقيقهای در که باز شد قامت ورزیده مردی نمایان شد. قدمی جلو آمد و دست راستش را بند لبه در کرد و سد راه آنها شد. انگار که با این کار میخواست بفهماند که اجازه ورود ندارند. مرد با آن ریش زرد و بلندی که داشت بیشتر شبيه یک تروریست شده بود و باعث رعب و وحشت یک انسان میشد. انواع چنگولی بنگولیهای مختلفی را به گردن و دست خود آویزان کرده بود که با نشان دادن آن سعی این را داشت که ابهت خودش را به رخ بکشد. ادگار که چشم ریز کرده بود و او را میکاوید ناخواسته چشمش روی اسلحهای افتاد که پشت کمرش گذاشته بود و در صورت نیاز، گاهی روی آن دست میکشید. با به حرف آمدن جسیکا حواسش را دوباره پی حرفهای آنها داد. « اومدم رئیس و ببینم.» « مگه نگفت که دیگه نمیخواد تو رو ببینه، پس چرا گوش نمیکنی و راه به راه میای اینجا و میخوای رئیس و ببینی، نکنه از جونت سیر شدی دختر جون؟ زود شرت رو کم کن تا خودم دست بهکار نشدم.» جسیکا با خباثت ابرویی بالا انداخت و گفت: « واقعاً؟ پس چرا وقتی من و نمیخواد ببینه پشت سرم هی زرت و زرت تحفه میفرسته؟! مگه من حمالش هستم که میخواد به هر روشی ازم حمالی بگیره و من هیچ کاری نکنم؟! کسی که نخواد کسی رو ببینه کلاً روابط و قطع میکنه نه اینکه فقط حرفش و بزنه و بره.» مرد دستش را به نشانه «برو بابایی» بالا انداخت و گفت: « اینجاش دیگه به من مربوط نیست، من مسئول بودم که پیغام برسونم تو هم بهتره که حرف گوش کنی و بری رد کارت چون بد ضرر میبینی.» «ببین دیل؛ من این حرفا توی کَتَم نمیره، یا کنار میری و میذاری که من موریسخان و ببینم و تکلیف خودم و باهاش روشن کنم، یا اینکه اینجا رو روی سر همه خراب میکنم و حال همه رو که تو اون خراب شدست میگیرم... خودت میدونی که این کار رو میکنم با هیچ کسی هم شوخی ندارم دیل.» مردی که حالا معلوم شده بود اسمش دیل است با اخمی که بر روی پیشانی داشت کنار رفت و گفت: «اصلاً روز خوبی رو برای قشقرق انتخاب نکردی جسی، چون موریس خان حسابی اعصابش به خاطر اون ریک عوضی خراب هست تو خرابترش نکن... تو که میخوای خودت رو به کشتن بدی اصلاً من چیکاره باشم... بیا... بیا برو داخل تا موریسخان دخلت رو بیاره.» جسیکا خشنود به داخل کلاب قدم گذاشت و روبهرویش قد علم کرد و گفت: « اون فقط هارت و پورت میکنه کاری از دستش برنمیاد... نگران نباش.» « بعضی از هارت و پورتها رو باید جدی گرفت، چون صلاح کار داخلشه... نادیده که بگیری بعداً پشیمون میشی درحالی که پشیمونی هیچ سودی نداره.» « نه میتونی باهام باشی نه میتونی جام باشی این و گفتم که در جریان باشی پس لطفاً من و نصیحت نکن که گوشم از این حرفا پره.» « بمیرم برای اون گوشات که مجبوره هر بار از این نصیحتها بشنوه.» «ببینم تو دردت با من چیه؟! چرا همش میخوای من و از اینجا بیرون کنی؟ دارم دیگه به این نتیجه میرسم که داری بهم حسودی میکنی.» دیل پوزخندی زد و گفت: «حسودی؟ آخه به چی تو حسادت کنم بچه. به رفتار خوشت یا به قیافه خوشگلت؟ کدوم؟ فعلا رئیس بیشتر از تو به من اعتماد و توجه داره جوجه.» « هی تو، از اینکه امروز مورد توجه همه هستی خوشحال نباش، تیتر اول روزنامه، کاغذ باطلهی فرداست. اون ارباب خوشتیپت هم همین طور که من و که این همه سال بهش خدمت کردم و به کارش میاومدم انداخت دور، نیازی به مشنگهایی مثل تو هم که نصف روز خماری و نصف روز نعشه نداره. خیلی راحت میذارتت کنار تا دوران بازنشستگی تو کنار خانواده از هم پاشیدت بگذرونی. » ناگهان اخمهای دیل در هم رفت و دوقدم بینشان را تهدیدوار جلو آمد و از لای دندانهای چفت شدهاش غرید: «خفه شو دختره چشم سفید.» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
وال ای 12 ارسال شده در 3 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 ساعت قبل جسیکا با لبخند مرموزی خم شد و آرام کنار گوش دیل پچ زد: « تند نرو آقای مهم، بهتره روی اعصابت مسلّط باشی بابابزرگ؛ چون روز خوبی برای دعوا نیست. رئیس از دست اون ریک عوضی عصبیه و ممکنه که به خاطر بیآبرویی از اینجا بیرون بشی. اون وقته که اعتماد فراوان رئیس بهت کم میشه تو... تو که این و نمیخوای دیل استارک، درسته؟!» بیتوجه به دست مشت شده دیل خشنود از زیر نگاه خشمگین و آتشینش گذشت و بعد سمت پلههایی که به طبقه بالا منتهی میشد رفت. ادگار هم که در حال مشاهده معرکه جسیکا بود بعد از رفتن او، به دنبالش سمت طبقهبالا روانه شد. باورش نمیشد دختری با این سن، سربه سر مردهایی بگذارد که کمکم سن پدرش را دارند. به نظرش این شجاعت نبود، حماقت بود چرا که دخترها باید حد خودشان را در مقابل یک مرد بدانند. جسیکا نمیداند که اگر یک مرد به مرز خشم و خشونت برسد چهقدر میتواند ترسناک و خطرآور باشد. ما بین راه با ايستادن و چرخیدن جسیکا او هم ایستاد و متعجب نگاهش کرد. درون چشمهای جسیکا برق خاصی بود که شک نداشت که سرمنشأ آن میتواند به دیل برسد. « موفقیتم چهطور بود، خوب حالش و گرفتم مگه نه؟» ادگار از بالا تا پایین جسیکا را برانداز کرد و جدی گفت: «تو به این میگی موفقیت؟» « هنوزم بهم میگی نمیتونم مثل یه پسر رفتار بکنم؟» « هنوزم حرفم همونه... تازه یه حرف هم به جملههام اضافه شده.» «و اون چیه؟» « تو عقلت و از دست دادی دختر.» جسیکا اخمهایش را ساختگی جلو کشید و گفت: «لطفاً توی فاز پدربزرگها نرو که اصلاً بهت نمیاد... به بعضیها حتی نباید فحش داد باید خندید و از کنارش رد شد، دیل هم از اون دسته آدمها هست که باید باهاش گارد بگیری... دلت به حالش نسوزه اون پرو و زبون درازتر از این حرفاست. اگه بهش رو بدم پرو میشه و فردا پسفردا میاد و من و زین میکنه و سوار میشه.» ادگار نگاه گرفت و دست به جیب اطراف کلاب را که خالی از مشتری بود را از نظر گذراند و گفت: « به من ربطی نداره که اون کی هست و چی هست... من منظورم از اون حرف این بود که تو باید حد خودت رو بدونی. دخترجون قلدربازی برای تو نیست. از حرفهام هم ناراحت نشو چون میگن کنار کسی نشین که ازت تعریف کنه، کنار کسی بشین که نصیحتت کنه آدم بهتری بشی.» «یعنی الان من آدم بدی هستم؟» «مگه من گفتم آدم بدی هستی؟ » «بحث کردن با تو اصلاً فایده نداره.» « خب تو که این و میدونی چرا سعی داری یه بحثی رو وسط بندازی و تکونش بدی، درحالی که میدونی بازندهش خودتی.» جسیکا چشمانش را کمی باریک کرد و با خباثت از او رو گرفت و به در روبهرو اشارهای زد و گفت: « اینجاست.» «خب منتظر دعوتنامهای در بزن دیگه.» جسیکا لحظهای خواست سخن بگوید که ما بین را پشیمان دهان بست و این از دید ادگار دور نماند، ولی چون علاقهای برای بحث با او را نداشت پیگیرش نشد. بهجایش نگاهش را سمت مردی که از پشت سرشان میآمد داد. مردی قد بلند و هیکلی نحيف که به آسانی میتوانست در یک جنگ یا درگیری کتک را نوشجان کند. مرد همانطور نگاه متعجبش ما بین ادگار و جسیکا درگردش بود، متحیر گفت: « جسی... تو... اینجا چیکار میکنی؟ مگه رئیس ورود تو رو به اینجا ممنوع نکرده بود پس چهطور داخل اومدی؟» «من باید به تو هم جواب پس بدم؟ » مرد دوباره نگاهی مرموز بین او و ادگار انداخت و درحالیکه نگاهش روی ادگار بود گفت: «نه ولی اینکه الان... بعداز این همه وقت... همراه یه مرد اومدی جای تعجب برام گذاشته.» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
وال ای 12 ارسال شده در 3 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 ساعت قبل جسیکا کلافه پوفی کشید و دست روی دستگیره در گذاشت و در جواب مرد گفت: «لطفاً داستانسازی نکن ویک... حوصله تو یکی رو دیگه اصلاً ندارم. بعد با کشیدن دستگیره، درب اتاق باز شد. وقتی با نمای اتاق روبهرو شدند، جسیکا بعد از نفس عمیقی مردد به داخل اتاق قدم گذاشت. ادگار هم مطیعانه پشت سرش راه اتاق را در پیش گرفت. اتاق کاملاً درون دود و دم سیگار تاریک شده بود و بوی نامطبوعی پخش کرده بود. علامتها و مجسمههای شیطانپرستی میتوانست نشانگر این باشد که مردی که با او قرار و معامله دارد میتواند برایش بسیار خطرناک باشد و باید حسابی ششدانگ حواسش را جمع کند. نگاهش از طرحهای مختلف اتاق جدا شد و روی مردی که پشت به آنها روی صندلی نشسته بود و با تکاندادن صندلی؛ سیگار هم دود میکرد نشست. روی میزش هم انواع موادمخدر در بستهبندیهای مختلف بود که شک نداشت همه برای تست نوع جنس بودند. چون در طول عمرش با این موارد برخورد بسیار کرده بود میدانست قضیه از چه قرار است. مرد که متوجّه حضور کسی به داخل اتاق شد بدون اینکه به عقب برگردد کمی از خاکستر سیگارش را میان دوانگشتش تکاند و گفت: « چی میخوای؟» جسیکا مغرورانه و جسور دست به کمر شد و با صدایی که درونش کنایه وجود داشت گفت: «سلام موریسخان... پارسال دوست امسال هیچی برادر.» با صدای آشنای جسیکا ناگهان پاهایش را محکم روی زمین نگهداشت که باعث شد صندلی از حرکت بایستد. با این حرکت، جسیکا یک قدم عقب رفت که این را میتوانست پای ترسش از مرد مرموز روبهرویش بگذارد. آرام ازجایش برخاست و به سمتشان برگشت. وقتی متوجّه حضور جسیکا، ویک و مرد غریبهای شد سیگارش را در ظرف بلوری که مخصوص سیگارش بود خاموش کرد. بعد دست درون جیبش برد و تقریباً با صدای بلندی گفت: « فکر کنم این اتاق در داره، در هم برای در زدن هست تا احمقهایی مثل شما برای احترام، اول در بزنن بعد بیان داخل. اگه برای خود آشغالتون احترام قائل نیستین حداقل برای من بیشعور قائل باشین.» جسیکا مکارانه قیافه مظلومی به خودش گرفت و گفت: « آروم ارباب... آروم؛ باشه این که جنجال نداره از این به بعد با احترام وارد میشیم، اصلاً اگه ناراحت هستی میریم بیرون بعد دوباره با اجازه وارد میشیم... ها نظرت چیه؟» موریس برای طعنهای که جسیکا زده بود چشم ریز کرد و موشکافانه نگاهش را سمت ادگار سو داد و گفت: «مهم نیست... حرفت رو بزن، مگه نگفتم که دیگه نبینم این دورو برا پیدات شه؟ تو که باز اینجا سبز شدی. از جونت سیر شدی دخترهی کله شقّ!» جسیکا وقتی به یاد حرف دیل افتاد و متوجّه عصبانيت موریس شد سعی کرد ماجرای خودش را به بعد موکول کند. لبخند دلربایی بر لب نشاند و خرامان سمت موریس قدم گذاشت. با ناز روی میز نشست و با طنازی تکانی به موهای بلوند کوتاهش داد و گفت: «حتماً کار مهمی داشتم که اومدم خدمت رئیس.» موریس نگاه اندرسفیانهای کرد و با ابهتی که درون چهرهاش پدیدار بود گفت: « خودت که به خوبی میدونی من چهقدر وقتم گرانبهاست و وقتم و الکیپلکی روی هر آدم خیابونی خرج نمیکنم... پس زودتر حرفت رو بزن.» «حالا چه عجلهای هست! چایی شربتی چیزی ما رو مهمون نمیکنی؟» موریس که از طفره رفتنهای جسیکا که میدانست برای عصبی کردنش است حرصی شده بود نگاهش را قفل چشمهای وحشی جسیکا کرد و با آرامش، دست سمت تلفن روی میزش دراز کرد و با برداشتنش جسیکا سریع هول شده گفت: «خب حالا باشه میگم.» موریس همیشه قبل از استخدام نفر داخل باندش از آنها زهرچشم میگرفت که یکی از آنها خبرکردن آدمهای غولپیکرش بود که با زنگ زدن به آنها پدر طرف را زندهزنده از قبر بیرون میآوردند و او را به غلط کردن میانداختند. جسیکا سمت ادگار دست دراز کرد و گفت: « تحفهتون دستم رسید... میخواستم تحویل بدم و مزدم و بگیرم.» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
وال ای 12 ارسال شده در 3 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 ساعت قبل ادگار خیلی با وقار سلام کوتاهی داد و دوباره در سکوت رفت. موریس که از طرز رفتارش خوشش آمده بود، خطاب به جسیکا گفت: «ما رو تنها بذار... میخوام با این مرد تنها حرف بزنم.» « اما پس مزدم چی میشه؟» با این حرفش موریس نگاه تندی کرد و بعد با فریاد رو به ویک گفت: «چرا مثل بز اونجا وایستادی و بروبر من رو نگاه میکنی! بیا این دخترهی دیونه رو از اینجا بیرون ببر... زود.» ویک چشمی گفت و با دوگام بلند خودش را به جسیکا رساند، بازویش را میان دستش گرفت و بدون توجه به اعتراضهای جسیکا او را کشانکشان از اتاق بیرون برد. موریس که رد نگاهش دنبال جسیکا بود با بستهشدن در دوباره به ادگار نگاه کرد. وقتی هیچ ترسی را درون چهرهاش پیدا نکرد با دست به مبل روبهرویش اشارهای زد و گفت: « بشین... خیلی وقته منتظرت بودم فکر نمیکردم بعد از اون همه اصرار مایکل بازم به دیدنم بیای.» « من به اصرار مایکل نیومدم... اگه الان اینجام فقط به خاطر خودمه... تکرار میکنم فقط بهخاطر خودمه.» موریس که متوجه سرسختی و گستاخی در نطق کلام ادگار شد لبخند معناداری روی لبهای سیاهش نشست و بادست شروع به مالش لبهایش شد. راه سختی را در پیش داشت. این مرد به آسانی خام حرفهای پوچ و بیارزش نمیشد. باید بالاترین مبلغ پیشنهادی را گزینه روز میز خود میکرد. ادگار وقتی نگاه منتظر موریس را روی خودش دید، با قدمهایی محکم سمت مبلی که اشاره زده بود رفت و روبهرویش جای گرفت. موریس هم روی صندلی که از قبل نشسته بود نشست و بطری مشروبی که کنار دستش بود را برداشت و دو لیوان روی میز را شروع به پر کردن کرد و گفت: « مایکل و از کجا میشناسی؟» مایکل دوست صمیمی ادگار بود که او را به موریس پیشنهاد کار داد. ادگار نگاهش را به لیوانهای مشروب داد و گفت: «من همه رو میشناسم و زمان و مکان هیچ کدوم از اونها رو دقیق یادم نیست.» یه تای ابروی موریس بالا پرید و بطری مشروب را روی میز گذاشت و کنجکاو پرسید: « یعنی میخوای بگی که منم میشناسی؟» چشمهای ادگار قفل چشمهای موریس شد و گفت: «البته که میشناسم... من همیشه قبل از معامله، باید طرف حسابم و بشناسم.» « از مایکل اطلاعات من و گرفتی؟» «من نیازی به اطلاعات مایکل ندارم... خودم کار خودم و پیش میبرم و به کسی هم احتیاج ندارم.» موریس لبخندی زد و از جایش برخاست و با برداشتن لیوانها سمت ادگار رفت و یکی از لیوانها را روی میز روبهرویش گذاشت. میز را دور زد و سرجایش نشست و درحالی که لیوان را به لبهایش نزدیک میکرد گفت: «میدونی... داره کمکم ازت خوشم میاد به نظر آدم باحالی هستی... از آدمهای باحال خوشم میاد و میخوام کنارم باشن.» ولی ادگار همچنان ساکت خیره او بود. موریس دستهایش را درهم گره کرد و موشکافانه پرسید: «میدونی برای چهکاری اینجا هستی؟» «من کارم و بلدم.» «ولی این با بقیه حسابی فرق داره.» «حوصله فلسفهبافی رو ندارم بهتره که بری سر اصلمطلب. » « چه عجلهای هم داری... باشه بابا صبر کن به اونجاش هم میرسیم... تو میدونی به آدمهایی مثل تو چی میگن؟» « آدمیزاد. » «اون که آره ولی به کاری که تو میکنی و به آدمهایی که مثل تو هستن میگن جایزه بگیر، جایزه بگیرها کارشون چه؟ اینکه بدون اینکه کسی یا چیزی براشون مهم باشه پولشون و میگیرن و آدم مورد نظر رو به قتل میرسونن و این به نظرت یعنی چی میتونه باشه؟» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
وال ای 12 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل « خب؟» موریس صاف نشست و با خودکار روی میزش مشغول بازی شد و گفت: «خب به جمالت... اینکه پلیسها سردرد دربهدر دنبالت هستن تا گیرت بیارن و شرت رو کم کنن؛ پس نمیتونی زیاد برام طاقچه بالا بذاری و ادا دربیاری... رقم اون چیزی میشه که من میخوام.» « رقم پیشنهادی؟» موریس نفس عمیقی کشید و روی میز خم شد و با صدای آرامی گفت: « هفتصد هزار دلار مبلغ پیشنهادی منه.» ادگار با انگشت اشاره استخوان چانهاش را خاراند و بیخیال گفت: «یک میلیون دیگه هم روش بذار که بشه یک میلیون و هفتصد هزار دلار.» موریس متعجب به پشت صندلیاش تکیه داد و گفت: «چه اشتهایی داری، یه وقت کور نشه که بپره توی گلوت؛ عمراً من یه همچین چیزی رو قبول کنم.» « کسی که تو روی سرش شرط بستی کم کسی نیست... خب بالأخره یه آدم سیاستمدار نامدار هست و ممکنه که جونم به خطر بیفته، اونم بهخاطر یه کینه شتری جنابعالی... درضمن آدمهایی مثل کامرون کلی محافظ دنبال خودشون داره که لحظهبهلحظه حواسشون هست. کارم خیلی سخت میشه.» موریس چشمهایش گشادتر از آن نمیشد باورش نمیشد که مرد روبهرویش از همه زیرو بم او خبر داشته باشد. بدتر از آن مبلغ پیشنهادی بود که تقریباً درآمد یک سالش میشد. «هرکسی میتونه این کارو بکنه.» « جدی؟ خب پس به یکی از همون هرکسها بگو که برات آدم بکشن. » تا میخواست از جایش بلند شود با صدای موریس متوقف شد. «صبر کن کجا؟ بذار... بذار فکر کنم.» بعداز نشستن دوباره ادگار، موریس متفکرانه لب زیرینش را به دندان گرفت و با پاشنه کفش با بیقراری روی زمین میکوبید، ولی بعد دوباره تخس گفت: «نه نمیشه... فکر کنم از اولم بهت گفتم که پلیسها دنبالت هستن و هرآن منتظرن تا یه سرنخی ازت پیدا کنن و بیان سروقتت... پس نخوای که خودتو زیادی دست بالا بگیری چون دمت زیر پای منه و میتونم قشنگ تو رو لو بدم. پس قراره همون چیزی بشه که من میخوام.» پرویی بیش از حد موریس رژهای روی مغزش شده بود که اگر او را آرام نمیکرد بیشک دیوانه میشد. پس با یک حرکت سمت موریس خیز برداشت و اسلحهاش را از پشت کمرش بیرون کشید و آرام کنار شقیقه موریس گذاشت. همانند یک شیر درحال شکار روی موریس چمبره زده بود و مجال تکان خوردن به او را نمیداد. وقتی ترس و واهمه را در چهرهاش پیدا کرد نوک اسلحه را آرام از کنار شقیقهاش سر داد و کنار گلویش قرار داد و کمی سرش را بالاتر برد و خیره به عمق چشمهایش از لای دندانهای چفت شدهاش غرید: «من مثل گربهای میمونم که اگه دمم زیر پای کسی باشه برای رهایی خودم دمم و قطع میکنم پس سعی نکن من و از این لحاظ بترسونی که خودت بد ضرر میکنی. بهت هشدار میدم یه دفعه دیگه... فقط یه دفعه دیگه بخوای من و تهدید یا قصد ترسوندن من و داشته باشی هدف بعدیم تو هستی این و شک نکن. درضمن من میرم تا فردا شب فرصت داری که روی یک میلیون و هفتصد هزار دلار یه میلیون دیگه هم بذاری که بشه دومیلیون و هفتصد هزار دلار، وگرنه غیر این صورت فرداشب خودم اولین کسی میشم که میام بالاسرت تا سرت و برای اون یارو ببرم؛ شاید از تو بیشتر جنم داشت و یه کم ولخرجی کرد. پس نخوای که سر من و شیره بمالی و دورم بزنی. من با اون پاکتهای شیری که تو زیر دستت گرفتی کلی فرق دارم پس سعی نکن که با من دربیفتی چون روزگارت و سیاه میکنم... روشن شد آقای موریسچرچیل؟» موریس ترسیده آب دهانشان را قورت داد و بدون هیچ حرفی سرش را به نشانه تأیید تکان داد. این باعث شد لبخند پیروزی روی لبهای ادگار جای بگیرد. *** لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
وال ای 12 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل همانطور که ویک با قدمهای بلند گام برمیداشت، بازوی جسیکا را درون مشتش گرفته بود و با خود سمت اتاقی که مخصوص مهمانهای ویژه کلاب بود میبرد. با باز کردن در اتاق، جسیکا را به داخل اتاق تقریباً هل داد که اگر خودش را محکم نگرفته بود بیشک پهن زمین میشد. بعد با خشم به عقب برگشت و با تشر رو به ویک غرید: « چته دیونه مگه اسیر گرفتی؟ به خدا با اسیر هم از این کارا نمیکنن که تو میکنی.» ویک عصبی با دو انگشت شصت و اشاره استخوان بینیاش را مالید و با بیحوصلگی گفت: «اینجا چیکار میکنی؟» جسیکا که متوجه شد ویک او را برای بازجویی و به حرف آوردنش اینجا آورده است، بیخیال خودش را روی یکی از مبلهای اتاق ولو کرد. پای چپش را روی پای راستش انداخت و با یک بغل لم داد. ویک هم که متعجب رفتار گستاخانهی جسیکا را دنبال میکرد دوقدم جلوتر رفت. صدایش را از دفعه قبل بالاتر برد و گفت: «میگم تو اینجا چیکار میکنی؟ اون مرد کیه و با تو چه صنمی داره؟ مگه قرار نشد که دیگه پا تو اینجا نذاری؛ مگرنه خونت به پای خودته؟ مگه رئیس تورو تهدید... .» سریع جسیکا میان کلام ویک پرید و گفت: «رئیس نه... موریس خان.... اون دیگه رئیس من نیست که به حرفش گوش بدم و بیچون و چرا دستوراتش رو اجرا کنم.» «پس... پس چرا اومدی... میخوای شر درست کنی؟» جسیکا لبخندی زد و گفت: « نه.» «جسیکا محض رضای خدا هم که شده از خر شيطون بیا پایین، من خودم آخر خطم... تو میخوای شر درست کنی! من که میدونم چی توی اون سر آکبندت میگذره. » « نوچ... نفهمیدی.» «پس برای چی اومدی؟» «اینجام... تا تکلیف خودمو با اون موریس احمق روشن کنم تا یه وقت پیش خودش فکر نکنه که من یه سادهلوح پاپتی هستم.» ویک که متوجه یک سری از حرفهای مخفی درون نطق کلام جسیکا شد موشکافانه چشم ریز کرد و پرسید: « تو چی میخوای بگی جسی... تو چه تکلیف نامشخصی با موریس خان داری؟... داری از کدوم سادهلوحی حرف میزنی؟» جسیکا که سعی داشت کمی ویک را به چالش بکشد، بیخیال با انگشتانش شروع به خاراندن چانهاش کرد که ویک عصبیتر غرید: «حرف بزن جسی تا خودم دست بهکار نشدم... اینقدر با خودت ور نرو بگو منظورت از تکلیف نامشخص چیه؟ تو چی میدونی که من ازش بیخبرم؟» «من خیلی چیزا میدونم که تو حتی خبری ازش نداری... تکلیفی که فقط باید بین من و اون حل بشه... فقط من و اون نه کس دیگهای.» «حتی من؟» «حتی تو... حالا میتونم برم؟» تا میخواست از جایش بلند شود با فشار دست ویک روی شانهاش دوباره مجبور شد که روی مبل بنشیند و ناچار به حرفهایش گوش بدهد. ویک کمی کنار جسیکا خم شد و موشکافانه و کمی آرامتر از دفعه قبل گفت: «حداقل جسی یه اشاره کوچولو کن... این که دیگه مشکلی داخلش نیست.» جسیکا با خباثت ابرویی بالا انداخت و گفت: « داری از فضولی میمیری مگه نه؟» «جسی! من و تو که دوستیم چه اشکالی داره که با من مشکلت رو درمیون بذاری؟... بذار منم توی این راه کمکت کنم.» «جالبه من دارم میگم نره تو هی بهم بگو بدوش... من دارم بهت میگم هیچکس غیر از من و موریس... بس کن دیگه، من نیاز به کمک کسی هم ندارم ممنون.» « جسیکا!» جسیکا کلافه پوفی کشید و گفت: « ویک خودت که خوب میدونی تا من نخوام هیچی نمیتونی از زیر زبونم بيرون بکشی پس فضولی رو کنار بذار و اذیتم نکن.» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
وال ای 12 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل ویک کمی چشمهایش را ریز کرد و صاف شد و ایستاد. بعد با جذبه یک دستش را درون جیب شلوارش برد و گفت: «اینجا قانون داره دختر... دفعهی بعدی تو رو اینجا ببینم مجبورم به دستور رئیس گوش بدم و کاری رو که نباید بکنم و انجام بدم... پس جسی خودت رعایت کن... حالا هم از اینجا برو بیرون.» جسیکا وقتی بیتفاوتی ویک را دید سعی کرد کمی از ماجرای قضیه را باز کند و او را به چالش بکشد تا شاید سرنخی از ماجرا را به دست ویک بسپارد. تا میخواست گرد کند و از اتاق بیرون برود با به حرف آمدن جسیکا سرجایش متوقف شد. « تو... اصلاً میدونی برای چی موریس از دست ریک عصبیه؟ تو اصلاً میدونی توی این دخمه موریس چی میگذره؟» ویک از پشت سرش نیمنگاهی حواله جسیکا کرد و بیتفاوت گفت: « به من این مسائل مربوط نمیشه من سرم توی کارخودم باید باشه... عادت فضولی توی کار مردم و ندارم.» «چرا... چرا میخوای چشم روی همه حقایق ببندی وقتی که خودت هم ممکنه توی دام اون موریس لعنتی بیفتی.» ویک متعجب به عقب برگشت و روبهروی جسیکا گفت: «تو داری درمورد چی حرف میزنی جسی... چرا حرف تو کامل و واضح نمیزنی؟» « ویک برات تعجب نداشت که چرا... بعد از این همه خدمتی که بهش کردم بازم با بیرحمی تمام من و از گروه بیرون انداخت و پشتش رو هم نگاه نکرد؟» «خب نه تعجب نداشت چون موريس خان همیشه تو رو سرکارهای اشتباهت توبيخ میکرد ولی... اگه جای تعجب گذاشته بهم بگو.» جسیکا کمی به جلو خم شد و با دست اشارهای به ویک زد که او هم به تبعیت از او کمی جلو برود. ویک از سر کلافگی پوفی کشید و کمی به جلو خم شد. «تو آقای جسپر و میشناسی؟» ویک با نگاه گنگی سر تکان داد وگفت: « آره؛ مسئول وزارت امور مالیاتی رو میگی که چند ماه پیش به طرز مرموزی کشتهشد؟» « تو بعد میدونی دلیل مرگ آقای جسپر چی بوده؟» «تو چی میخوای بگی جسی؟» «من چیزی نمیگم... فقط میخوام بهت هشدار بدم که مواظب باشی.» «مواظب چی؟» «مواظب اشتباهی که نباید دوباره تکرار بشه... تو باید جلوی اون اشتباه و بگیری.» «من کاری نمیتونم بکنم... از من نخواه.» جسیکا آرام و با احتیاط از جایش برخاست و دستش را پشت کمرش زد. روبهرویش قد علم کرد و خیره در چشمهای ویک گفت: « تو تنها کسی هستی که میتونه با یه حرکت درست جلوی این بیقانونیهای موریس و بگیره.» «بعد چهجوری به این نتیجه رسیدی؟» «من که کنارش نیستم و از کارهاش هم سر در نمیارم ولی تو همیشه و همه جا کنارش هستی، پس باید حواست کاملاً جمع باشه. اگه اون همینطور پیش بره مطمئن باش... .» با دو انگشت به سینه ویک زد و ادامه داد: « اون هرچقدر جلوتر بره همش پشت سرش جنازه به جا میذاره؛ مطمئن باش نوبت خودت هم میرسه... اینقدر آدم میکشه... اینقدر آدم میکشه تا مدرک جرمهاش رو پاک کنه... براش فرقی هم نمیکنه که تو باشی یا من.» بعد بدون هیچ حرف اضافهای از اتاق خارج شد. ویک متعجب به عقب برگشت و به در بسته خیره ماند. اصلاً از حرفهای جسی سر در میآورد، باورش نمیشد که باید بعد از بیستسال خدمت در کنار موریس به او پشت کند و وسیلهای برای نابودیاش بشود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
وال ای 12 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل جسیکا بعد از بستن در اتاق، محکم با پشت به در چسبید و نفس عمیقی کشید تا کمی آرام شود که در همان هین؛ در اتاق موریس با ضربی به شدت باز شد و ادگار با اخم بزرگی که لای ابروهایش جا خوش کرده بود بیرون آمد و با قدمهایی سفت و محکم به سمت خروجی کلاب رفت. در فضای خفقان کلاب تنها صدا، قدمهای محکم ادگار بود که سکوت را میشکست. حدس زدنش برای جسیکا کار سختی نبود. میدانست که موریس آدم یکدندهای است و بهآسانی زیر بار حرف زور نمیرود. حتماً با هم سر ناسازگاری گرفتند و به تریپ یکدیگر زدند که اینطور ادگار خشمگین از کلاب بیرون رفت. دست مشت شده ادگار نشان از عصبانیت بیش از حدش از معامله بین خودش و موریس میداد. بیشک اگر ثانیهای ادگار در کنار موریس میماند الان گردن موریس بود که در میان انگشتان قدرتمند ادگار خورد میشد. برای افکاری که در مغزش رژه میرفت، لبخندی زد و سری تکان داد و سمت در خروجی قدم گذاشت ولی با شنیدن صدای موریس در جایش متوقف شد. «صبر کن... کجا؟» دوباره دردسرهایش با موریس احمق شروع شد. کلافه دستی روی صورتش کشید و به عقب برگشت که با چهره به خون نشسته موریس روبهرو شد. حال او را کجای دلش بگذارد. حتماً میخواهد عقدههایی را که نتونسته روی ادگار خالی کند را روی او پیاده کند. موریس با چند گام بلند خودش را به جسیکا رساند و در آنی از حال دستش را بالا آورد و سیلی محکمی را روی صورت او کوبید که باعث شد با پشت روی زمین بیفتد. دستش را روی گونهاش گذاشت و با غضب به مرد عصبی روبهرویش خیره شد. موريس انگشتش را بالا آورد و تهدیدوار جلویش تکان داد و درحالی که چشم ریز و درشت میکرد گفت: «همین حالا... میری و راضیش میکنی تا با من کنار بیاد... وگرنه خونت و میریزم.» جسیکا چشمانش را بست و با صدایی که به زور شنیده میشد گفت: « من... نمیتونم... کاری کنم... از من نخواه.» موریس خم شد و با چنگ کردن دستش لای موهای جسیکا کمی او را بالا کشید و خیره در عمق چشمهای وحشیاش غرید: « تو غلط اضافه میکنی دخترهی چشم سفید... باید بتونی... فهمیدی باید بتونی وگرنه با خودم طرفی.» «وقتی خودت نتونستی با پیشنهادهای میلیاردی راضیش کنی... من چهطور با حرف راضیش کنم؟ » « گفتم حالا... یعنی حالا.» « گفتم که نمیتونم... اونم یه کلهخره، به آسونی زیر بار حرف زور نمیره؛ اون کارش رو میکنه زحمتش و میگیره، پس مطمئن باش که نمیتونی با حرف راضیش کنی... پس بهتره که زور بیخود نزنی و به فکر پولش باشی و زودتر آماده کنی تا برات کار رو سریعتر انجام بده.» نفسهای عصبیاش را روی صورت جسیکا فوت کرد که با نگاههایی که نشانگر اتفاقات خوبی نبود به دخترک مغرور و سرسخت روبهرویش خیره شد. *** دخترک مظلوم روی یکی از نیمکتهای زمین بازی نشسته بود و با قیافه پکر به بازی بقیه بچهها چشم دوخته بود و آنها را نظاره میکرد. تماشای بازی بچهها برایش بهاندازه بازی با آنها لذت نمیداد ولی؛ برای بازی علاقهای هم نشان نمیداد. او دیگر بزرگ شده بود و باید خوی کودکانهاش را پنهان میکرد. باید رفتار شبیه به یک دختر بالغ را میداشت. با این فکر چشم از بچهها گرفت و به پشت نیمکت تکیه داد و شروع به تکان دادن پاهايش کرد. سعی میکرد با عقب و جلو کردن پاهايش خودش را سرگرم کند. روزها برایش تکراری و کسلکننده شده بود. او الان زمانی از نوجوانیاش را میگذراند که دوست داشت در طول زندگی هیجانات مختلفی را تجربه کند. شاید اگر پدر و مادری داشت میتوانست کمی از وقتش را با آنها بگذراند و خوش باشد. به راستی که اگر او هم پدر و مادر میداشت مانند باقی بچهها خوشبخت میشد؟ یا بلای دیگری سرش نازل میشد؟ بهخاطر میآورد که چند سال پیش دختری به دلیل از دست دادن پدر و مادرش مجبور به زندگی در این یتیمخانه شد. اسمش لیلو و دوسال کوچکتر از او بود. از او شنیده بود که از مرگ پدر و مادرش راضی است و از تنهاییاش لذت میبرد، چرا که آنها باعث آزار و اذیت او میشده. به او اجازه هرکاری را نمیدادند و سر اشتباهاتش توبیخ میکردند. میگفت که تنهاییاش را دوست دارد و دیگر نمیخواهد که پدر و مادری داشته باشد. این حرفی بود که بعد از شنیدن حرفهای خانم اکسلا به آن میاندیشید. دیروز خانم اکسلا به او گفته بود که مردی قصد دارد او را به فرزندخواندگی بگیرد و این یعنی که او هم بعد از نوزدهسالی که داشت صاحب پدر میشد. ولی آیا کار درستی است که بخواهد با آن مردی که هیچ شناختی از او ندارد زندگی کند؟ اگر که همانند والدین لیلو باشد و به او اجازه هرکاری را ندهد چه کار باید بکند؟ او نوزدهسال طعم تلخ تنهایی را کشیده و دوست ندارد که این تنهایی تا آخر عمرش ادامه پیدا کند. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
وال ای 12 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل از دور با دیدن خانم ایزی که برایش جای مادرش را پر کرده بود برخاست و دفتر خاطراتش را همراه خودکار آبیاش را از روی نیمکت برداشت و در بغل گرفت. با ايستادن خانم ایزی سرش را بالا گرفت و منتظر به لبهای او چشم دوخت که ببیند با او چهکار دارد. خانم ایزی با لبخندی که همیشه روی لبهایش نقش بسته بود گفت: « هیدر، آقای لانگمن اومده تا تو رو باخودش ببره.» یعنی زمان و لحظه دیدار پدرخواندهاش رسید. یعنی باید به همین زودی اینجا را ترک کند و با او به خانهاش برود. اگر نتواند که با او زندگی کند چهکار کند؟ مسلماً او یک مرد است و نمیتواند به نیازهای دخترانه او برسد. هیدر لحظهای مکث کرد، بعد جمله خانم ایزی را دوباره تکرار کرد. «آقای لانگمن اومده تا من و باخودش ببره.» خانم ایزی با تکان دادن سرش حرفش را تأیید کرد و ادامه داد: «درسته... حالا هم توی اتاق مدیر منتظرت هست، بیا بریم.» وقتی که خانم ایزی خواست گرد کند و برود لحظهای هیدر از شوک درآمد و سریع سمتش رفت و با گرفتن دست خانم ایزی مانع رفتن بقیه راه او شد. وقتی خانم ایزی متعجب به عقب برگشت و قیافه بهتزده هیدر را دید گفت: «هیدر!» هیدر سریع از خانم ایزی نگاه دزدید. سرش را پایین انداخت و دستش را رها کرد. خانم ایزی که متوجه شد هیدر حرفی برای گفتن دارد ولی مردد است، روبهرویش ایستاد. دست روی شانهاش گذاشت و گفت: « هیدر... چیزی میخوای بگی... مشکلی برات پیش اومده؟» دخترک انگشتهای ضریف و کشیدهاش را در هم قلاب کرد و ناامید گفت: «خانم... راستش من... باید چیزی رو به شما بگم.» «خب؟» «راستش... من نمیخوام با آقای لانگمن که الان قراره به عنوان پدرم باشه برم... من نمیخوام با ایشون برم، میخوام اینجا بمونم.» « چرا، نکنه ازش خوشت نمیاد؟» سرش را به طرفين به نشانه انکار تکان داد و گفت: «نه این نیست... من که ایشون و اصلاً ندیدم، پس چهطور باید ازشون خوشم نیاد... نه این نیست، فقط من چون هیچ شناختی از ایشون ندارم میترسم که نتونم باهاش زندگی کنم. یا به هر دلیلی من و دیگه نخواد و بخواد من و پس به اینجا برگردونه. شما که میدونید من کسی... رو ندارم... از بیکسی هم خوشم نمیاد... نمیخوام که دوباره احساساتم جریحهدار بشه... نمیخوام.» در هنگام سخن گفتن بغض بدی بیخ گلویش نشسته بود و آخر جملاتش به گریه افتاد. سرش را دائم تکان میداد و میگفت که نمیخواهد بقیه عمرش را در تنهایی سپری کند. خانم ایزی که از جملات داغان هیدر به بغض رسیده بود، فوراً هیدر را در بغل کشید و پیشانیاش را بوسید. دستش را لای خرمن موهای بلوند هیدر کشید و با دلسوزی گفت: «نگران نباش عزیزم... قرار نیست که تو دوباره طعم تنهایی و بیپدری رو بکشی، من درکت میکنم دخترم... آقای ادگار خیلی مرد خوبی هست، من حتی دربارهاش تحقيق هم کردم. اگه آدم درستی نبود حتماً خودم مانع این کار میشدم. پس بهم اعتماد کن و همراهش برو. من مطمئنم که ایشون میتونه پدر خوبی برای تو باشه... من نمیخوام مانع خوشبختی تو بشم دخترم.» هیدر که فهمید چارهای جز قبول کردن ندارد با کف دست روی سینه خانم ایزی گذاشت و با یک حرکت خودش را از بغلش بیرون کشید. دستی زیر چشمهای خیس و نمناکش کشید تا قطرات اشک را از روی گونهاش پاک کند و هیچ اثر و ردی از آن بهجای نگذارد. خانم ایزی نفس عمیقی کشید و به سمت دخترک دست دراز کرد و گفت: « اگه حالت خوبه که... بریم... خوب نیست آقا رو منتظر بذاریم.» «ببخشید... اگه میشه بذارید میخوام اول برم اتاقم... میخوام وسایلم و جمع کنم.» «بعداً هم میتونی، الان... .» «خواهش میکنم!» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
وال ای 12 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل با لحن التماس گونه هیدر، خانم ایزی لحظهای درنگ کرد. بعد نفسش را بیرون فرستاد و گفت: «باشه... فقط زیاد طولش نده... من توی اتاق مدیریت منتظرتم.» با دور شدن خانم ایزی، دوباره بیجان روی نیمکت زمینبازی نشست و چشم بست. بیمحابا اشکهایش شروع به ریزش کردند. شاید تنها دلیل اینکه نخواست در مقابل خانم ایزی گریه کند این بود که دوست نداشت کسی ضعفهای او را ببیند. ببیند که چقدر تنها است و بدون هیچ پشت و پناهی درون بیکسی خود زندانی شده است. طوری بیحال روی نیمکت نشسته بود که گویی جانی برتن ندارد و هر لحظه امکان داشت که زیر پایش فرو بریزد و او را باخود به اعماق زمین بکشد. با به یاد آوردن اینکه همه به او میگویند که او مصوب مرگ والدینش شده؛ شدت اشکهایش بیشتر شد. سرش را میان دستانش گرفت که با صدای منفور کسی که سالها باعث عذاب او در این مکان شده روبهرو شد. « چرا گریه میکنی؟» سرش را بالا آورد و با چشمهای اشکی نگاه منزجری به تاگو کرد. تاگو را پنجسالی میشد که به این پرورشگاه آورده بودند. کودکهای قماش بود و در این مدت کوتاه در اینجا برای خودش سالاری میکرد. پدر تاگو از افراد قاچاقچی است و تاگو به این فکر و اندیشه که قرار است به زودی پدرش بیاید و او را از این پرورشگاه بیرون بیاورد بود. وقتی سکوت تاگو را دید نگاه از او گرفت و به بچههای درحال بازی خیره شد. تاگو لبخند کجکی زد و کنجکاو پرسید: «گریه نداره که؛ از بچهها شنیدم که یه مرد اومده و تو رو میخواد به عنوان فرزندخوانده بگیره، این حقیقت داره؟» فقط از هیدر برایش سکوت آید شد، برای همین به ادامه حرفش افزود: «خب پس... حقیقت داره، تو باید خوشحال باشی و از خوشحالی بال در بیاری این همه غم و ماتم برای چیه؟ اگه از این رفتارها داشته باشی مطمئن باش که اون مرد تو رو دوباره به همین کاهدونی برمیگردونه، پس شاد باش و شادی کن.» هیدر همانطور ساکت و خنثی نگاهش را به نقطهای داده بود و توجهی به حرفهای تاگو نمیداد. نمیدانست که دلیل این خوشرفتاری تاگو را چه بگذارد؛ چرا که از بدر ورودش تا به الان فقط با هم بحث و جدال داشتند و روی خوش به هم نشان نداده بودند. حتی به یاد میآورد که یک بار دعوای شدیدی میانشان رخ داد که کارشان به اتاق مدیریت کشید. تاگو که از سکوت هیدر کلافه شده بود، داخل جلد تخس بودن رفت و با خباثت گفت: «به تو خوبی نیومده... همون بهتر که اینجا تا آخر عمر بمونی و بپوسی. » هیدر کلافه با دو کف دست محکم چشمهایش را مالید و آرام نالید: «لطفاً تاگو، دست از سرم بردار تو رو محض رضای خدا دست از آزار و اذيت من بردار؛ مگه من با تو چیکار کردم که تو باید با من این رفتار و داشته باشی؟» «تو خیلی لوس و نازپرورده هستی، این و میدونستی؟» هیدر که متوجه بود تاگو قصد جنجال و دعوا دارد و میخواهد به این وسیله او را از چشم پدر تازه وارد بیندازد، بدون اینکه به تاگو مجال بدهد از جایش برخاست. دفتر خاطراتش را چنگ زد و با سرعت به سمت ساختمان پرورشگاه دوید. با رسیدن کنار اتاقش وارد شد و بدون اینکه به عقب برگردد در را پشت سرش کشید تا بسته شود، ولی در آن هنگام تاگو که مسیر هیدر را تا اتاقش دنبال کرده بود با گذاشتن پایش لای در مانع بستهشدن آن شد با ضربه پایی در را تا انتها باز کرد و دست به کمر به دخترک مغرور مقابلش خیره شد. هیدر با اخمهایی که در هم کشیده بود، کنار تختش زانو زد و با برداشتن کولهپشتی صورتیرنگش از زیر تخت دوباره برخاست و کوله را روی تخت انداخت. بعد بدون اینکه نیمنگاهی یا توجهی به تاگو بکند، سمت کمد لباسهایش رفت و شروع به انتخاب و برداشتن لباسهای مد نظرش شد. با برداشتن دو دست لباس خانگی و دو دست لباس بیرونی، در کمد را بست و دوباره سمت کولهاش رفت و بدون اینکه آنها را مرتب تا بکند، مچاله کرد و به داخل کوله چپاند. تاگو نگاه تیزی به هیدر کرد و گفت: « این کارا یعنی چی دختر؟!» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
وال ای 12 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل هیدر که انگار منتظر یک تشر از جانب تاگو بود، عصبی سمتش چرخید و دستش را در هوا چرخاند و گفت: «یعنی معلوم نیست؟ میخوام وسایلم و جمع کنم و از اینجا برم.» «یعنی تو واقعاً تصمیم رفتن گرفتی؟» «چیه؟ مگه همین و نمیخوای؟ مگه همین و نمیخواستی؟ دارم میرم... دارم گورم و برای همیشه از اینجا گم میکنم تا تو راحت باشی.» «تو دیونه شدی نمیفهمی چیکار میکنی... تو الان فقط به این فکر میکنی که از اینجا بری تا تنها نباشی؛ ولی دريغ از اینکه یهکم فکر کنی که قراره توی زندگی با اون مرد چه چیزهایی رو تجربه کنی... لطفاً عاقلانه تصمیم بگیر هیدر.» «مگه این تو نبودی که بهم گفتی که باید خوشحال باشم از اینکه بعد از این همه مدت صاحب پدر شدم هان؟» تاگو ناخوداگاه چشم در حدقه چرخاند و گفت: «آره گفتم ولی اون موقع فقط میخواستم که اذیتت کنم.» « الان چی؟ الان چه دلیلی داره که تو بخوای برام دل بسوزانی و بهم هشدار بدی که اون مرد به درد پدری من نمیخوره!» پوزخندی زد و ادامه داد: «به بعضیها باید گفت که خوبه دنیای مجازی هست، وگرنه تو کجا میخواستی کلاس بذاری.» «اینقدر کنایه نزن هیدر... منظورت از حرفایی که میزنی چیه نمیفهمم؟!» « فکر کردی که من نمیدونم تو چهقدر کثیف و آشغالی؟ که جلوی رو تظاهر بر خوب بودن میکنی ولی از پشت خنجر میزنی به طرف! بیشعور کسی هست که بیشتر از اینکه با خودت حرف زده باشه، پشت سرت حرف زده باشه... هر کی ندونه من که میدونم پشت سرم توی این پنج سال چه حرفهایی ساختی آقای محترم.» « من... من.» «تو چی؟» تاگو کلافه دستی لای موهای خوشحالتش کشید و درمانده گفت: «یه حرفهایی هست که نمیشه به تو زد هیدر... یعنی... یعنی خارج از درک تو هست... لطفاً این کار من و پای حسادت یا چه میدونم انتقامگیری نذار، من نمیخوام که تو توی دردسر بیفتی.» «پس از سر راهم برو کنار عوضی... اگه توی دنیا یه نفر مونده باشه که برام دلسوزی کنه و اون یه نفر هم تو باشی... نمیخوام که دل بسوزونی، چون حالم ازت بهم میخوره و ازت متنفرم.» تاگو که دیگر حرفی برای گفتن نداشت فقط با قیافه متحیر به هیدر چشم دوخته بود و سیبک گلویش بالا پایین میشد. هیدر با یک حرکت کولهاش را روی تخت رها کرد و بعد با چند گام در مقابل تاگو قد علم کرد. تاگو فقط دو سال از او بزرگتر بود، ولی با این فرق سنی از هیدر قد بلندتر و چهار شانهتر بود و دخترک برای حرف زدن در مقابلش باید سرش را بالا میگرفت. انگشت کوچیک اشارهاش را بالا آورد و آرام روی سینه تاگو چند بار کوبید و گفت: «هیچ وقت نمیبخشمت تاگو؛ از خدا میخوام که تقاص زورگوییهات رو بهت بده، تو یه آدم غیر قابل تحملی و هیچ وقت هم دلت به حال کسی نمیسوزه، تو فقط بلدی تظاهر کنی... تظاهر به خوب بودن، پس لطفاً از این دلسوزیهای آبکی برای من نکن که ازت متنفرم.» بعد دوباره با صدایی که از قبل بلندتر بود نعره زد: « شنیدی؟ ازت متنفرم تاگو، ازت متنفرم... پس از اینجا برو نمیخوام دیگه تو رو ببینم... برو.» انگار که با فریادهایش میخواست دق و دلیهایش را سر او خراب بکند. تاگو برای اینکه کنترلش را از دست ندهد و باعث ضرب و شتم دخترک نشود که حتماً میداند هیدر تحمل مشتهای او را ندارد، گرد کرد و اتاق را ترک کرد، ولی بلافاصله بعد از بستن در برخورد جسمی را با در شنید، نیمنگاهی حواله در بسته کرد و بعد با خشم از اتاق دور شد. هیدر که از خشم فریادی سرداده و موبایلش را به سمت در بسته پرتاب کرده بود، به نفسنفس افتاده بود. چشم بست که روی اعصابش مسلط باشد. سپس سمت کولهاش رفت و با انداختن دفتر خاطراتش درون کوله آن را پشت کرد و از اتاق بیرون آمد و راه اتاق مدیریت را در پیش گرفت. در میانه راه دوباره با خانم ایزی روبهرو شد که با استرس در مقابل در اتاق مدیر آرام قدم میزد. خانم ایزی با دیدن چهرهی آشفتهی هیدر سمتش دويد و با گرفتن دو شانهاش هراسان گفت: «حالت خوبه؟!» «آره.» «پس چرا انقدر طولش دادی؟» «ببخشید کارم یهکم طول کشید.» با یک حرکت دست و با احترام خانم ایزی را به کناری هل داد و سمت در رفت و در همان حالت گفت: «فکر نکنم خوب باشه منتظر بذاریم... بهتره که بریم داخل.» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
وال ای 12 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل با باز کردن در اتاق وارد جو خیلی سنگینی شد که برای لحظهای ته دلش خالی شد. دخترک تیلههای آبیرنگش را دور اتاق چرخاند و تنها کسی را که در اتاق مشاهده کرد، خانم اکسلا پشت میز کارش بود. به دلیل اینکه وارد اتاق نشده بود، نیمی از اتاق در تیر رأس دید او نبود. خانم اکسلا که در حال نوشتن بود با صدای باز شدن در، نگاهش را به هیدر داد و بعد با آرامش خاصی اشارهای به داخل زد و گفت: «سلام هیدر، خوش اومدی بیا تو.» هیدر که بیصبرانه مشتاق دیدن پدر تازه وارد بود بدون اینکه درنگ کند پا به داخل اتاق گذاشت و وارد شد. دوباره مشتاقانه اطراف اتاق را بازرسی کرد که با نشستن نگاهش روی مرد کنارش سرجایش متوقف شد. بدون آنکه لبخندی بر لب بیاورد یا همانند بقیه بچههای دیگر با نشاط و شادی به استقبالش برود، خنثی نگاهش کرد. مرد مقابلش که با آن پالتوی بلند و کلاهی که به زور میتوانست چهرهاش را مشخص کند به نظرش مخوف میرسید، تا جایی که یادش میآمد به او گفتهبودند که اسمش ادگار هست پس باید اول او را به اسم بخواند یا پدر صدا بزند؟! چهرهی مرد جدی مقابلش اصلاً به داشتن فرزندی به سن و سال او نمیخورد؛ چرا که به نظر او جوان به شمار میآمد. مرد بدون اینکه توجهی به او بکند از بدو ورودش تا الان، درحال کار کردن با تلفن همراهش بود. پیش خود خیال کرد که ممکن است پدر تازه وارد از دسته آدمهای بداخلاقی باشد که کل روز را با او درحال جدال و دعوا باشد و نتواند با او مثل آدم دو کلام حرف بزند و یا او را در اتاق مخصوصش کل روز را حبس کند. با صدای خانم ایزی از ادگار چشم گرفت و نگاهش را به نوک کفشهایش دوخت. « آقای لانگمن این دختر اسمش هیدر هست، دختر خیلی خوبی هست، امیدوارم که باهاش مهربون باشید؛ همینطور که میدونید هیدر در طول عمرش تنها بوده و این حق مسلم هیدر هست که برای خودش خانوادهای داشته باشه. من نمیتونم این حق و ازش بگیرم، من نمیتونم جای مادرش باشم ولی به هیدر وابسته شدم، پس لطفاً مواظبش باشید. ازتون خواهش میکنم.» ادگار تلفنش را درون جیب پالتویش انداخت و سرش را به تأیید حرفهای خانم ایزی تکان داد. در این مدت حتی نگاهی هم سمت دخترک نینداخته بود. چشم بست و با صدای خشدار و بم مردانهاش لب زد: «بله... ممنون متوجهام، فقط اگه میشه میخوام با این دختر حرف بزنم.» «بله، چرا که نه.» سر بلند کرد و رو به خانم اکسلا گفت: « میخوام تنها باشیم.» با این حرفش یک تای ابروی هیدر بالا پرید و موشکافانه حرکات ادگار را زیر نظر گرفت. خانم اکسلا که سر از این کارش در نمیآورد و دلیل آن را نمیدانست، مردد بر تنها گذاشتن آن دو، درون اتاق بود ولی وقتی تحکیم در صدای ادگار را دید بدون هیچ چون و چرای اضافهای همراه خانم ایزی اتاق را ترک کردند. اتاق مدتی کوتاه وارد فضای خفقان قرار گرفته بود. گویی انگار هیچ کدام از آنها قصد شکستن آن سکوت را نداشتند. ادگار سرش را پایین انداخت و خودش را با انگشتان دستش مشغول کرد و گفت: « بیا بشین، تا آخر حرفم که نمیخوای اونجا وایستی؟» هیدر بدون اینکه نگاهی به او بکند با لحنی خیلی سرد گفت: «ممنون، من راحتم میتونید حرفتون و بزنید.» ادگار که با سخن گستاخانه هیدر برای اولین بار روبهرو شده بود متعجب سر بلند کرد و برای اولین بار به چهره معصوم و دلربای دخترک خیره شد. تا بهحال به کسی اجازه نداده بود که حرفش را رد بکند و به او بیمحلی بکند. اخم ملایمی کرد اما هنوز آرامش خودش را حفظ کرده بود. «من برای راحتی تو نگفتم بشین، حرفهام طولانیه گفتم که ممکنه خسته بشی.» ولی هیدر همان طور مصر سرجایش خشک شده بود و تکان نمیخورد. از همان اول دخترک سر ناسازگاری را با او گرفته بود. دخترکی که با دیدنش خاطرات بدش دوباره جلوی چشمهایش زنده میشد. دخترکی که یادگار روزهای تلخ نوجوانیاش بود و او را به عمق فاجعه سالها پیش میبرد. هیدر از انتظار متنفر بود و باعث خشمش میشد. مکثهای پیدرپی ادگار زیادی روی اعصابش رژه میرفت. برای اینکه کنترلش را از دست ندهد بند کولهاش را چنگ گرفت و آنرا محکمتر بر روی شانهاش نگه داشت. وقتی دید دخترک کم نمیآورد و برحرفش مصمم است نگاهش را به شومینه داخل اتاق داد و گفت: «باشه هرطور دوست داری... چند تا سوال دارم که دوست دارم قبل از اینکه با هم زندگی کنیم جوابشونو بدونم.» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
وال ای 12 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل نفس عمیقی کشید و ادامه داد: « تو میدونی برای چی اینجایی؟» نفسش را آهسته بیرون داد. نمیخواست جوابی بدهد که ضعفش را نشان بدهد، پس سعی کرد سکوت کند و جوابی ندهد؛ ولی ادگار مصرتر از آنی بود که بتواند هیدر تصورش کند. گویا که میخواست برای زندگی در کنار هم، رضایت قلبی او را هم داشته باشد. دوباره به هیدر خیره شد و گفت: «تو... میدونی من کی هستم و اینجا چیکار میکنم؟» هیدر نمیتوانست جواب بدهد، چون خودش هم نمیدانست چه بگوید اما یک چیز را با تمام وجودش حس میکرد. آن مرد برای او آمده بود، که تنها نباشد، تا خلع تنهاییاش را برایش پرکند و درکنارش باشد. حتی وقتی که هنوز بینشان فاصله بود ولی؛ این میان باید او هم از دلایل او اطلاع پیدا میکرد. برای همین بهترین گزینه جواب این را دید که سوالش را با سوال پاسخ بدهد. « بله خانم اکسلا درمورد شما با من حرف شده بود، یعنی الان شما پدر من هستید؟» ادگار از ذوقی که درون صدای دخترک مشاهده میشد خيالش راحت شده بود. با آرامش چشمانش را باز و بسته کرد و حرفش را تأیید کرد ولی هنوز لب باز نکرده بود که هیدر ادامه داد: « ولی چرا؟» « چی چرا؟» « چرا میخواین که پدرم بشین؟ چرا باید از این همه بچهای که اینجا وجود داره باید من و انتخاب میکردی؟» با مکث کوتاهی ادامه داد: « تو کی هستی؟» هیدر دستهایش را مشت کرد. قلبش دیوانهوار بر قفسه سینهاش میکوبید و استرسش را زیاد کرده بود. جانی از او گرفته شد تا حرفهای دلش را بزند. حرفهایی که از زمانی که متوجه شد مورد انتخاب مردی قرار گرفته است، در دلش مانده بود تا جوابی برای آن پیدا بکند. میخواست دلیل پیدا شدن این پدر یهویی را بداند که چرا بعد از این همه مدت سراغش آمده؟ الانی که به خودش گنجانده بود که این زندگی اصلیاش است و باید به آن عادت بکند. کف دستانش عرق کرده بود و شاید تنها دلیلش هم میتواند جواب ناگواری باشد که از جانب پدر تازه وارد بشنود. ادگار که سنگينی نگاه هیدر را روی خود دید از جایش برخاست و قدمزنان بهسمتش آمد. یک دور با آرامش دور او چرخید و با نگاهش هیدر را برانداز کرد. مقابلش ایستاد و دست درون جیب پالتویش برد. با لحن سرد و محاسبهگرانه گفت: «قرار شد اینجا من سوال بپرسم و تو جواب بدی.» هیدر حس کرد که قلبش برای لحظهای از تپش ایستاد و منتظر ادامه حرف ادگار بود، ولی ادگار خودش را بیتفاوت نشان داد و گفت: «ولی مهم نیست، هر سوالی بپرسی من جواب میدم.» گیج لب روی هم سابید و بدون مقدمه سر اصل مطلب رفت. « شما کی هستید و من و از کجا میشناسید؟» «مگه برات فرقی هم میکنه؟» « حتماً فرق میکنه که دارم میپرسم.» صامت و نافذ، زبانی بر لب کشید و بعد از تک سرفهای متفکر به صورتش خیره شد. «من اسمم ادگار هست و قراره که پدرت بشم، تو رو هم وقتی که همراه بچهها توی زمین بازی بودی اتفاقی دیدم... سوال دیگهای هم هست؟» « من قانع نشدم.» لبخند محوی روی لبهای ادگار نشست و همانطور که دستش را به کمر پشت سرش قفل کرده بود، چرخید و دوباره روی مبل نشست. لیوان ودکااش را برداشت. «مهم نیست، میتونی قانع نشی و همینطور باقی بمونی دختر کوچولوی من.» «ولی من مطمئنم که شما این و نمیخواین!» «چی رو نمیخوام؟» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
وال ای 12 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل برای دومین بار او بود که سعی داشت با مکثهای پیاپی تشری به اعصاب ادگار بزند. ادگار از گوشهی چشمش نگاه کشداری کرد و جملهاش را دوباره تکرار کرد. « چی رو نمیخوام؟» هیدر با تبسمی که بر لب داشت گفت: « اینکه... من... با شما... راحت نباشم و نتونم حرف دلم و بزنم.» ادگار نگاه دنبالهداری به او کرد و با آرامش شمردهشمرده گفت: «چه فکری توی سرته؟» «هیچی... فقط... برام سخته.» «زندگی کنار من؟» « نه... اعتماد کردن به شما، به حس پدری شما نسبت به خودم نمیتونم اعتماد بکنم، خواهش میکنم؛ بهم بگو دنبال چی هستی؟ از من چی میخوای؟» با دیدن هالهای از اشک درون چشمهای آبی دخترک تپش قلبش بالاتر رفت. به یاد گذشتههای تلخ و ناگوار، به یاد چشمهای آشنای دخترک، به یاد سالها تنهاییاش. او بعد از آن ماجرا مرد سخت و سنگدلی شدهبود، که به هیچکس رحم نمیکرد و بیرحمانه آدم میکشت. درست بود او یک آدمکش بود که جان میلیونها انسان بیگناه را با یک ضربه شصت گرفتهبود. جان انسانهای بیگناهی که خودش هم از مظلوم بودن آنها خبر داشت. درحالی که از دستهای پشت پرده هم آگاه بود؛ باز هم تلاشی برای نجات آن آدمها نکرده بود. از هیدر چشم گرفت و با فشردن پلکهایش روی هم سعی کرد که مظلومیت بیش از حد دخترک او را اغوا نکند، تا نتواند به اهدافش برسد. ولی هیدر با چهرهی ملتمسانه، عاجز و درمانده رخ به رخش ایستاد و گفت: «خواهش میکنم از من چی میخوای؟... من یه توضیح ازت میخوام همین.» ادگار سرش را بالا آورد و ریزبین گفت: «به سرنوشت و تقدیر چهقدر اعتقاد داری؟» گیج از سوال ادگار چند بار پشت سر هم پلک میزند و جوابی برای سوالش پیدا نمیکند. «سوالم جواب نداشت؟» «نمیدونم ... چرا از من میپرسی!؟» پوزخند تلخی زد و نگاه گرفت و قورت دیگری از لیوان ودکااش را خورد. با صورت در هم که ناشی از طعم نوشیدنی بود گفت: «پس نمیدونی؟ خب بهتره که من بهت بگم... لحظههایی که داری همشون توی سرنوشتت بوده. هیچ وقت خودت و برای کاری سرزنش نکن چون که تو تقصیری در اون باره نداری... قسمت همیشه دنبالت هست، هر اتفاقی که برات توی این دنیا میفته، بدون که توی تقدیرت نوشته شده بوده... حالا هم فکر کن توی سرنوشتت این نوشتهشده بوده، که تو دختر من بشی و من پدرت... نمیدونم که تو در مورد من چی فکر میکنی دوست هم ندارم که بدونم پس باید با من مدارا کنی فهمیدی؟» نگاهی به ساعت مچیاش کرد و با لحن سرد و بدون هیچ احساسی گفت: « من زیاد وقت ندارم، یه جایی کار دارم زودتر آماده شو که بریم.» هیدر با نگاهی که غم درونش را به طغیان کشیده بود به مرد خودخواه روبهرویش خیره شده بود. چرا هیچوقت کسی حق را به او نمیدادند و کار خودشان را با سلیقه خودشان انجام میداند. چرا هیچ وقت اختیار زندگی خودش را نداشت و باید به دستورات دیگران عمل میکرد؟ هیچ کس او را درک نمیکرد به جز خانم ایزی. شاید برای همین بود که با او دربارهی هر مسائلی راحتتر بود و سعی میکرد که مشکلاتش را با او در میان بگذارد. به هرحال باید از او جدا شود و باقی عمرش را با این مرد وحشتناک بگذراند. *** لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری