رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

 

این دفتر خاطرات قلبی است که عشق را نه در واژه‌ها، بلکه در تپش‌هایش زندگی کرده است.

هر شعر، پنجره‌ای‌ست به لحظه‌ای از دوست داشتن؛
از نخستین نگاه،
تا دلتنگی،
انتظار،
امید،
و عشقی که هر روز دوباره متولد می‌شود.

اگر روزی این کتاب را ورق زدی،
بدان تمام این شعرها،
از قلبی نوشته شده‌اند
که هنوز به نام عشق می‌تپد.

Delven

 

ویرایش شده توسط Delven
  • لایک 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

اولین نگاه

نمی‌دانستم
یک نگاه
می‌تواند
سرنوشت یک عمر را بنویسد.

 

تو آمدی،
و آسمان
برای اولین بار
به رنگ چشم‌هایت درآمد.

از همان لحظه،
قلبم
بی‌اجازه‌ی من
نام تو را
در تمام تپش‌هایش تکرار کرد.

و من فهمیدم،
عشق
گاهی فقط
از یک نگاه آغاز می‌شود...

 

ویرایش شده توسط Delven
  • لایک 5
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

وقتی قلبم تو را نوشت

پیش از تو، واژه‌ها تنها کنار هم می‌نشستند؛ نه شعری می‌شد، نه ترانه‌ای.

اما از روزی که نامت در سکوت قلبم جوانه زد،

تمام حرف‌های ناتمامم راهی به سوی کاغذ پیدا کردند.

انگار قلبم، پیش از آنکه دست‌هایم قلم را بگیرند، تو را بارها و بارها نوشته بود.

تو را در طلوع هر صبح، در عطر باران، در آواز گنجشک‌ها، و در سکوت بلند شب‌ها.

اگر روزی از من بپرسند زیباترین شعری که سروده‌ای کدام است،

کتابی نشانشان نمی‌دهم؛ فقط آرام به تو نگاه می‌کنم و می‌گویم:

تمام شعرهای من، از لحظه‌ای آغاز شدند که قلبم، بی‌آنکه بداند، تو را نوشت.

 

ویرایش شده توسط Delven
  • لایک 4
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

عطر حضورت

گاهی
پیش از آنکه تو بیایی،
باد
خبر آمدنت را
برای کوچه‌ها می‌آورد.

گل‌ها
بی‌دلیل
زیباتر می‌شکفتند،
و پنجره‌ها
بی‌اختیار
رو به آفتاب باز می‌شدند.

نمی‌دانم
عطر حضورت
از کدام بهار آمده است،
که هر جا قدم می‌گذاری،
خستگیِ دنیا
آرام‌آرام
از شانه‌هایم کوچ می‌کند.

کنار تو
حتی سکوت
پر از حرف است،
و فاصله
معنای خودش را
گم می‌کند.

اگر روزی
باد
نام مرا از خاطر ببرد،
مهم نیست...

کافی‌ست
عطر حضورت
در حوالی قلبم بماند،
تا تمام فصل‌ها
دوباره
بوی زندگی بگیرند.

و من
هر صبح،
با امید دیدنت،
جهان را
از نو
دوست بدارم.

 

ویرایش شده توسط Delven
  • لایک 5
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

چشمان تو

می‌گویند
دریا
بی‌انتهاست،

اما من
بی‌کرانگی را
در چشمان تو دیدم.

دو پنجره
رو به آرامش،
که هر بار
نگاهم
در آن‌ها گم می‌شود،
راه بازگشت را
فراموش می‌کند.

در چشم‌های تو
صبح
زودتر از همیشه
طلوع می‌کند،
و شب
با همه‌ی ستاره‌هایش
به تماشای عشق می‌ایستد.

اگر تمام دنیا
از من بپرسد
خانه‌ات کجاست؟

نشانی هیچ شهری را
نخواهم داد؛

خواهم گفت:
خانه‌ی من،
همان جایی‌ست
که نگاه تو
بر دلم
لبخند می‌زند.

چه شگفت است
که دو چشم
می‌توانند
تمام یک زندگی را
به رؤیایی شیرین
تبدیل کنند.

و من،
هر بار
که به تو نگاه می‌کنم،
احساس می‌کنم
خدا
زیباترین شعرش را
در چشمان تو
سروده است.

 

ویرایش شده توسط Delven
  • لایک 4
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

باران و دلتنگی

امشب باران می‌بارد،
اما نه آن‌قدر
که دلم را بشوید
از فکر تو.

هر قطره
که به شیشه می‌خورد،
انگار نام تو را
آرام
تکرار می‌کند.

کوچه خیس است،
چراغ‌ها خسته‌اند،
و پنجره
چشم به راه کسی‌ست
که نمی‌آید.

من مانده‌ام
و یک فنجان چای سرد،
یک اتاق خاموش،
و هزار حرف
که فقط برای تو
نگه داشته‌ام.

کاش می‌شد
دلتنگی را
مثل باران
از پشت پنجره
تماشا کرد؛
بی‌آنکه
خیس نبودنت شد.

اما چه کنم...

تو نیستی،
و تمام شهر
امشب
بوی تو را می‌دهد.

باران که بند بیاید،
خیابان‌ها خشک می‌شوند،
پنجره‌ها روشن،
و شب آرام می‌گیرد...

اما من
هنوز
در گوشه‌ای از قلبم،
منتظر تو می‌مانم؛

شاید روزی
باران دیگری ببارد
و تو
همراه تمام دلتنگی‌هایم
از راه برسی.

 

ویرایش شده توسط Delven
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

میان دست‌های تو

میان دست‌های تو
دنیا
دیگر جای ترسناکی نیست.

آنجا
حتی سکوت
آرامش دارد،
و قلبم
یادش می‌رود
چگونه باید
از فردا بترسد.

دستت را که می‌گیرم،
انگار تمام راه‌های جهان
به خانه ختم می‌شوند،
و تمام خستگی‌های من
جایی میان انگشتانت
جا می‌مانند.

چه حس عجیبی‌ست
وقتی کسی را داری
که نمی‌خواهد
تو را تغییر دهد؛
فقط می‌خواهد
کنارت بماند،
حتی در روزهایی
که خودت را
کمتر از همیشه دوست داری.

من
کنار تو
نه قهرمانم،
نه بی‌نقص،
نه همیشه خوشحال...

فقط
خودِ خودم هستم؛
و شاید
زیباترین شکل عشق
همین باشد.

اینکه بتوانی
کنار کسی
تمام نقاب‌هایت را برداری
و مطمئن باشی
هنوز دوستت خواهد داشت.

پس
اگر روزی
تمام جهان
از من گرفته شد،
فقط دستت را
در دستم بگذار...

من با همین یک دست
می‌توانم
تمام زندگی را
از نو شروع کنم.

ویرایش شده توسط Delven
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

عاشقانه‌ای برای فردا

برای فردا
چیزی جز تو
نمی‌خواهم.

نه شهری پر از چراغ،
نه آسمانی پر از ستاره،
نه جهانی
که همه مرا بشناسند.

فقط می‌خواهم
صبح که چشم باز می‌کنم،
نام تو
اولین چیزی باشد
که قلبم به یاد می‌آورد.

می‌خواهم
سال‌ها بعد،
وقتی موهایمان
رنگ زمستان گرفت،
هنوز
برای دیدن لبخندت
بی‌قرار باشم.

می‌خواهم
در شلوغ‌ترین روزهای زندگی،
جایی برای تو
در آغوشم
و جایی برای خودم
در آغوشت داشته باشم.

می‌خواهم
تمام روزهای معمولی
با تو
خاص شوند؛
یک چای ساده،
یک عصر بارانی،
یک پیاده‌روی کوتاه،
و حرف‌هایی
که هیچ‌وقت
تمام نمی‌شوند.

اگر عشق
قرار است آینده‌ای داشته باشد،
من آینده را
کنار تو می‌خواهم.

نه به خاطر اینکه
زندگی همیشه زیباست،
بلکه چون می‌دانم
با تو
حتی روزهای سخت هم
ارزش ادامه دادن دارند.

و اگر روزی
از من بپرسند
از فردا چه می‌خواهی؟

لبخند می‌زنم
و آرام می‌گویم:

فردایی که
تو در آن باشی...
همین
برای خوشبختی من
کافی‌ست.

 

ویرایش شده توسط Delven
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

صدای قدم‌هایت

شب که می‌شود،
خانه
ساکت‌تر از همیشه است.

ساعت
آهسته‌تر می‌گذرد،
پنجره
چشم به کوچه دوخته،
و من
بی‌اختیار
به صدای قدم‌ها گوش می‌دهم.

شاید تو باشی...

شاید همین حالا
در انتهای کوچه،
کسی
با تمام دلتنگی‌های من
به سمت خانه می‌آید.

هر صدای پا
برای چند ثانیه
قلبم را
به رؤیا می‌برد،
و هر بار
که در باز نمی‌شود،
سکوت
مرا دوباره
به نبودنت برمی‌گرداند.

کاش می‌دانستی
انتظار تو
چقدر عجیب است؛
نه تلخ،
نه شیرین...

چیزی میان این دو،
مثل ایستادن زیر باران
با امید اینکه
دستی از دور
چترت شود.

من هنوز
به آمدنت ایمان دارم،
حتی اگر شب
طولانی باشد،
حتی اگر راه
دور باشد.

چون قلب من
صدای قدم‌هایت را
از میان هزار صدا
می‌شناسد.

و روزی که بیایی،
قول می‌دهم
در را
پیش از آنکه بکوبی
باز کنم...

من سال‌هاست
منتظر
همین صدای قدم‌ها
هستم.

 

ویرایش شده توسط Delven
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

شب‌های بی‌تو

شب‌های بی‌تو
عجیب طولانی‌اند...

انگار ساعت
دلش نمی‌خواهد
به صبح برسد.

چراغ را خاموش می‌کنم،
اما فکر تو
تمام اتاق را
روشن نگه می‌دارد.

روی تخت
جای خالی‌ات
بیشتر از همیشه پیداست،
و بالش
هنوز
بوی خاطره‌ای را می‌دهد
که نمی‌خواهم
از یادم برود.

با خودم حرف می‌زنم،
از روزی که گذشت،
از حرف‌هایی که نگفتم،
از دوستت دارمی
که باز هم
در گلویم ماند.

کاش می‌شد
فاصله را
مثل یک دیوار
با دست کنار زد
و تو
درست پشت آن
ایستاده باشی.

کاش می‌شد
یک شب
تمام دلتنگی‌هایم
تمام شوند
و صبح،
چشمانم
به جای پنجره،
به چشم‌های تو
باز شوند.

اما تا آن روز...

من با شب‌ها
کنار می‌آیم،
با سکوت،
با این بالش خالی،
با خاطراتی که
هر شب
دوباره متولد می‌شوند.

فقط یک چیز را
نمی‌توانم تغییر دهم:

اینکه
هر چقدر شب
بی‌تو طولانی باشد،
قلب من
هنوز
برای تو
بیدار می‌ماند.

 

ویرایش شده توسط Delven
  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

نامه‌ای به ماه

ای ماه،
امشب اگر او را دیدی،
سلام مرا
آرام
در گوشش بگو.

بگو کسی
در گوشه‌ای از این شب،
چشم به آسمان دوخته
و میان این همه ستاره،
فقط
به دنبال نشانی از اوست.

بگو دلتنگی
گاهی آن‌قدر بزرگ می‌شود
که در هیچ کلمه‌ای
جا نمی‌گیرد؛
آن‌وقت
آدم فقط
به آسمان نگاه می‌کند
و سکوت می‌کند.

اگر امشب
نور تو
به پنجره‌اش رسید،
کمی بیشتر بتاب...

شاید
در روشنایی تو
یاد من بیفتد،
شاید لبخند بزند،
شاید قلبش
برای لحظه‌ای
مثل قلب من
بی‌قرار شود.

و اگر پرسید
«چه کسی مرا به یاد دارد؟»

نام مرا نگو...

فقط بگو:
کسی هست
که هر شب
پیش از خواب،
تمام آرزوهایش را
با نام تو
تمام می‌کند.

ای ماه،
اگر توانستی
یک شب
او را تا کنار من بیاور؛

من سال‌هاست
حرفی دارم
که فقط
در حضور خودش
معنا پیدا می‌کند:

دوستت دارم...
هنوز،
بیشتر از تمام
شب‌هایی که
نبودی.

 

ویرایش شده توسط Delven
  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

بوی بهار

از وقتی تو آمدی،
بهار
دیگر فقط
در تقویم نبود.

در قلبم شکفت،
در نگاهت،
در لبخندت،
در تمام لحظه‌هایی
که کنار تو
زندگی کردم.

حتی زمستان هم
کنار تو
سرد نیست؛
وقتی دستت را می‌گیرم،
تمام برف‌ها
راه خانه را
گم می‌کنند.

تو آمدی
و گل‌ها
دلیل تازه‌ای برای شکفتن پیدا کردند،
پرنده‌ها
آوازشان را
بلندتر خواندند،
و من
یاد گرفتم
بعد از هر شب،
منتظر صبح باشم.

نمی‌دانم
عشق تو
از کدام فصل آمده،
اما هر جا که می‌روی،
بوی بهار
با توست.

کاش همیشه
همین‌طور بمانی؛
مثل اولین روزهای بهار،
مثل باران روی خاک،
مثل نوری
که آرام
از پنجره وارد می‌شود.

من
به آمدنت عادت نکرده‌ام...

هنوز هم
هر بار که می‌بینمت،
قلبم
مثل اولین روز،
کمی تندتر می‌تپد.

شاید راز عشق
همین باشد؛

اینکه بعد از هزار بار دیدن،
هنوز
دیدنِ تو
شبیه اولین دیدار باشد.

 

ویرایش شده توسط Delven
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

در امتداد نگاهت

گاهی
تمام راه‌های جهان
به یک نگاه ختم می‌شوند؛
نگاه تو...

نگاهی که
وقتی به من می‌رسد،
هیاهوی دنیا
آرام می‌شود.

من در امتداد چشم‌هایت
راه می‌روم،
بی‌آنکه بدانم
آخر این جاده
کجاست.

شاید
عشق همین باشد؛
گم شدن
در جایی
که دلت نمی‌خواهد
هرگز راهش را پیدا کنی.

تو نگاه می‌کنی
و من
هزار بار
در دل خودم
به تو نزدیک‌تر می‌شوم.

میان ما
گاهی فقط
چند قدم فاصله است،
اما قلبم
برای رسیدن به تو
تمام جهان را
طی می‌کند.

اگر روزی
از من بپرسند
چرا هنوز دوستش داری؟

خواهم گفت:

چون هنوز
هر بار که نگاهم می‌کند،
قلبم
همان قلب روز اول است؛

بی‌دفاع،
بی‌قرار،
و عاشق...

 

ویرایش شده توسط Delven
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

قرار عاشقی

قرارمان باشد
یک عصر آرام،
جایی دور از شلوغی شهر،
جایی که فقط
صدای قلب‌هایمان
شنیده شود.

تو بیا
با همان لبخند همیشگی،
من می‌آیم
با تمام حرف‌هایی
که مدت‌هاست
برای تو نگه داشته‌ام.

قرارمان باشد
چایمان سرد شود،
ساعت‌ها بگذرند،
و ما
نفهمیم دنیا
چه زمانی از حرکت ایستاده است.

قرارمان باشد
از آرزوهایمان بگوییم،
از روزهایی که هنوز نیامده‌اند،
از خانه‌ای کوچک
با پنجره‌ای رو به آفتاب،
و دو قلبی
که بلدند
در کنار هم آرام بگیرند.

اگر باران گرفت،
فرقی نمی‌کند؛
خیس می‌شویم،
می‌خندیم،
و زیر یک چتر کوچک
تمام فاصله‌های دنیا را
فراموش می‌کنیم.

من از تو
قول بزرگی نمی‌خواهم؛
فقط بمان...

همین که باشی،
همین که هر روز
دوباره انتخابم کنی،
برای من
زیباترین شکل عشق است.

و اگر روزی
این قرار
به یک خاطره تبدیل شد،
امیدوارم
آن‌قدر زیبا باشد
که سال‌ها بعد
با شنیدن نام تو،
لبخندی آرام
روی لب‌هایم بنشیند
و قلبم بگوید:

ارزشش را داشت...
تمام این عشق،
ارزشش را داشت.

 

ویرایش شده توسط Delven
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

نبض عشق

قبل از تو،
قلبم فقط
می‌تپید...

اما بعد از تو،
هر تپش
معنایی تازه پیدا کرد.

حالا هر بار که صدای قلبم را می‌شنوم،
انگار نام تو را
آرام
تکرار می‌کند.

تو همان حس نابی هستی
که نمی‌شود توضیحش داد؛
مثل آرامش بعد از باران،
مثل نور کوچکی
در تاریک‌ترین شب‌ها.

گاهی فکر می‌کنم
چطور ممکن است
یک نفر
این‌قدر نزدیک شود
که حتی سکوتش
برای آدم
آشنا باشد.

تو در قلب من
جایی ساخته‌ای
که هیچ‌کس
قبل از تو
راهش را نمی‌دانست.

نه با وعده،
نه با حرف‌های بزرگ...

فقط با بودنت،
با نگاهت،
با همان مهربانی ساده‌ای
که مرا
به ماندن امیدوار کرد.

اگر روزی
تمام دنیا
از حرکت بایستد،
اگر ساعت‌ها
دیگر نچرخند،

من هنوز
یک نشانه از زندگی دارم:

همین قلبی که
با یاد تو
می‌تپد...

و تا وقتی
نبض عشق در من جاری‌ست،
نام تو
زیباترین دلیل نفس کشیدن من است.

ویرایش شده توسط Delven
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لبخندت

لبخندت
اتفاق کوچکی نیست...

چیزی‌ست
شبیه طلوع خورشید
بعد از شبی طولانی،
شبیه رسیدن بهار
به شهری که
مدت‌هاست
زمستان را نفس می‌کشد.

وقتی می‌خندی،
دنیا
کمی مهربان‌تر می‌شود،
و من
برای چند لحظه
تمام غم‌هایم را
فراموش می‌کنم.

نمی‌دانم
چه رازی
پشت آن لبخند پنهان شده
که هر بار می‌بینمش،
قلبم
مثل کودکی خوشحال
شروع به دویدن می‌کند.

کاش می‌دانستی
بعضی روزها
فقط یاد لبخند تو
کافی‌ست
تا دوباره
به زندگی لبخند بزنم.

تو شاید
لبخندت را
یک اتفاق ساده بدانی،

اما برای من،
همان لحظه‌ای‌ست
که جهان
دلیل تازه‌ای
برای زیبا بودن پیدا می‌کند.

پس بخند...

نه فقط برای من،
برای تمام روزهایی
که خسته‌ای،
برای تمام شب‌هایی
که گذرانده‌ای،
برای تمام آرزوهایی
که هنوز
در راه‌اند.

و اگر روزی
دلیل خندیدنت را
فراموش کردی،

یادت باشد
جایی در این دنیا
کسی هست
که با دیدن لبخند تو،
تمام قلبش
لبخند می‌زند.

ویرایش شده توسط Delven
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگر بیایی

اگر بیایی،
برای تو
تمام پنجره‌ها را
باز می‌کنم؛

تا باد
خبر آمدنت را
به تمام خانه برساند.

اگر بیایی،
دیگر از شب
نمی‌ترسم،
چون می‌دانم
صبح،
از چشم‌های تو
آغاز خواهد شد.

من
برای آمدنت
هزار بهانه دارم؛
یک فنجان چای،
یک صندلی کنار پنجره،
و قلبی
که مدت‌هاست
جای تو را
خالی نگه داشته است.

اگر بیایی،
از تو نمی‌پرسم
چرا دیر کردی؛

تمام دلتنگی‌هایم را
پشت لبخندم
پنهان می‌کنم
و فقط می‌گویم:

«خوش آمدی...»

بعضی آدم‌ها
آن‌قدر عزیزند
که حتی اگر
تمام راه‌های دنیا را
دور زده باشند،
باز هم
آمدنشان
شبیه رسیدن به خانه است.

پس اگر روزی
دلت خواست
برگردی،
اگر از تمام شلوغی‌ها
خسته شدی،
اگر دلت
یک جای امن خواست...

یادت باشد
در قلب من،
همیشه
چراغی روشن است.

چراغی
که برای آمدن تو
هیچ‌وقت
خاموش نمی‌شود.

ویرایش شده توسط Delven
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تمام جهان تویی

گاهی
میان شلوغی دنیا،
میان این همه آدم،
این همه راه،
این همه اتفاق،

فقط یک نفر
برای آدم
تمام جهان می‌شود...

و برای من،
آن یک نفر
تویی.

وقتی تو هستی،
دیگر چه فرقی دارد
دنیا چقدر بزرگ است؟

من
تمام آسمانم را
در چشم‌هایت دارم،
تمام آرامشم را
در صدایت،
و تمام آرزوهایم را
در کنار تو.

تو را که دارم،
حتی ساده‌ترین لحظه‌ها
رنگ دیگری می‌گیرند؛

یک قدم زدن کوتاه،
یک گفت‌وگوی ساده،
یک سکوت طولانی...

همه چیز
وقتی تو باشی،
شبیه معجزه است.

من
از دنیا
زیاد نمی‌خواهم؛

نه ثروتی بی‌پایان،
نه شهری پر از رویا،
نه قصه‌ای
که همه آن را تحسین کنند.

فقط جایی
در این زندگی
که تو باشی
و من،
و عشقی
که هر روز
از نو آغاز شود.

شاید
تمام جهان
برای دیگران
در نقشه‌ای بزرگ
خلاصه شود،

اما جهان من
وسعت عجیبی دارد...

از لبخند تو
شروع می‌شود،
در قلب تو
ادامه پیدا می‌کند،
و هر جا که تو باشی،
همان‌جا
تمام جهان من است.

ویرایش شده توسط Delven
  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل تو

بعد از تو
فصل‌ها
معنای دیگری پیدا کردند.

بهار،
وقتی‌ست
که لبخند می‌زنی.

تابستان،
گرمای دست‌هایی‌ست
که دلم
آرام گرفتن در آن‌ها را
آرزو می‌کند.

پاییز،
رنگ چشم‌هایی‌ست
که مرا
میان هزار فکر
به خودشان می‌خوانند.

و زمستان،
شب‌هایی‌ست
که نبودنت
آرام‌آرام
بر شانه‌هایم
برف می‌شود.

اما حقیقت این است...

من دیگر
فصل‌ها را
با تقویم نمی‌شمارم.

برای من،
هر روزی که تو باشی،
بهار است.

هر لحظه‌ای
که صدایت را بشنوم،
دلم
بوی شکوفه می‌گیرد.

و هر بار
که از من دور می‌شوی،
تمام جهان
کمی سردتر می‌شود.

تو
برای من
یک آدم معمولی نیستی؛

تو فصلی هستی
که دلم
دلش نمی‌خواهد
هیچ‌وقت
به پایان برسد.

پس بمان...

بگذار
سال‌ها بگذرند،
تقویم‌ها عوض شوند،
و فصل‌ها
یکی‌یکی
از کنار ما عبور کنند.

من
فقط یک فصل می‌خواهم
که همیشه
ادامه داشته باشد:

فصل تو...

ویرایش شده توسط Delven
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آرامش

آرامش
برای من
جایی دور از دنیا نیست...

نه ساحلی‌ست
کنار دریایی آرام،
نه خانه‌ای
میان کوه‌ها.

آرامش،
گاهی
فقط صدای توست
وقتی می‌پرسی:

«خوبی؟»

همین یک کلمه
می‌تواند
تمام خستگیِ روز را
از شانه‌هایم بردارد.

کنار تو
لازم نیست
همیشه حرف بزنم؛
سکوت هم
معنای خودش را دارد.

سکوتی
که نه سنگین است،
نه غمگین...

سکوتی
که میان دو قلب
آرام قدم می‌زند.

تو را که دارم،
دیگر دلم
دنبال جای امنی
نمی‌گردد؛

انگار
بعد از تمام راه‌هایی
که رفته‌ام،
بعد از تمام آدم‌هایی
که دیده‌ام،
بالاخره
به خانه رسیده‌ام.

و چه خوب است
در این دنیای پر از رفتن،
کسی باشد
که بودنش
تمام نگرانی‌ها را
برای چند لحظه
فراموش‌کردنی کند.

اگر روزی
از من بپرسند
آرامش چه شکلی‌ست،

چشم‌هایم را می‌بندم،
نام تو را
در دلم تکرار می‌کنم
و لبخند می‌زنم...

برای من،
آرامش
همین است:

بودن تو،
کنار قلبم.

ویرایش شده توسط Delvin
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...