zari_8092 2 ارسال شده در دوشنبه در 13:39 اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 13:39 رمان عشق و اجبار نویسنده: zizi | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر : مافیایی، عاشقانه، بزرگسال خلاصه: بعضی آدمها با عشق ازدواج میکنند، بعضیها با اجبار، و بعضیها... مثل من، با امضای یک قرارداد. روزی که اسمم کنار اسم دانته رومانو نوشته شد، هنوز نمیدانستم قرار نیست همسر یک مرد شوم؛ قرار بود وارد جنگی شوم که هیچ برندهای نداشت. "ترجمه این رمان توسط بنده صورت گرفته" 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,891 ارسال شده در دوشنبه در 14:08 مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 14:08 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
zari_8092 2 ارسال شده در دوشنبه در 15:13 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 15:13 1 ساعت قبل، zari_8092 گفته است: پارت اول همان لحظهای که گلوریا، یکی از خدمتکارهای خانه، به در اتاقم زد، فهمیدم یک جای کار میلنگد. صدایش آرام بود، محتاط... انگار خودش هم از رساندن آن پیام میترسید. «پدرتون میخوان توی اتاق کارشون ببیننتون.» دل توی دلم نماند. اتاق کار او... تنها جایی در این عمارت که هیچوقت اجازه نداشتم واردش شوم، مگر وقتی که کار اشتباهی کرده بودم. سعی کردم هر چیزی را که ممکن بود باعث عصبانیتش شده باشد به خاطر بیاورم، اما هیچچیز به ذهنم نمیرسید. نه حتی یک اشتباه. بااینحال، ترس آرامآرام در ستون فقراتم خزید. از اتاق بیرون آمدم و وارد راهرو شدم. قدمهایم از همیشه سنگینتر به نظر میرسید؛ آنقدر بلند که انگار عمداً میخواستند خبر آمدنم را بدهند. قلبم آنقدر تند میزد که حس میکردم هر لحظه از سینهام بیرون میپرد. وقتی به در رسیدم، دستم از شدت اضطراب میلرزید. انگشتانم را روی دستگیرهی فلزی و سرد گذاشتم و آهسته آن را چرخاندم. در همان لحظه صدای پدرم از آن سوی در آمد. «بیا تو.» نفسم در سینه حبس شد آب دهانم را قورت دادم و وارد شدم. اتاق نیمهتاریک بود. پردهها کاملاً کشیده شده بودند و حتی نور کمرنگ ماه هم راهی برای ورود نداشت. بوی تند دود همهجا را پر کرده بود؛ حلقههای دود دور زیرسیگاری لبریز روی میزش میپیچیدند. پدرم پشت میز نشسته بود کنار دستش بطری آبجویی بود که تقریباً نصفش خالی شده بود و روبهرویش چندین پوشه روی هم تلنبار شده بودند. نگاهش... سنگین، سرد و برنده بود؛ مثل تیغهای که تاریکی اتاق را میشکافت. طبق اولین قانونی که از کودکی یاد گرفته بودم، سرم را پایین انداختم. هیچوقت مستقیم توی چشمهایش نگاه نکن، مگر اینکه دنبال دردسر باشی. انگشتانم را جلوی بدنم در هم قفل کردم و خیلی آرام گفتم: «بله، پدر؟» صدایم از یک نجوا هم ضعیفتر بود. چند ثانیه هیچ نگفت. فقط نگاهم کرد انگار به چیزی نگاه میکرد که حتی تحمل دیدنش را هم نداشت. وقتی بالاخره لب باز کرد، لحنش بیاحساس، بیتفاوت و درعینحال پر از دستور بود. «تو کوچکترین بچهی منی... و تنها دخترم.» سکوت کردم نفسم سطحی و بریده شده بود. بعد ادامه داد: «تو با دانته رومانو ازدواج میکنی.» برای چند لحظه همهچیز درونم یخ زد قلبم از تپیدن ایستاد. ریههایم یادشان رفت چطور باید نفس بکشند. بیاختیار سرم را بالا آوردم صورتش هیچ احساسی نداشت اما تصمیمش قطعی بود. او آیندهی مرا از قبل انتخاب کرده بود؛ بدون اینکه حتی لحظهای نظر مرا بپرسد. «مـ... من...» صدایم شکست. «من فقط... نوزده سالمه، پدر.» دستهایم آنقدر میلرزیدند که مجبور شدم پشت لباس پنهانشان کنم. او آرام از جایش بلند شد و دود سیگار را از بینی بیرون داد. «که چی؟» ابروهایش در هم رفت. «فکر میکنی برای من مهمه؟» چند قدم جلوتر آمد. «دیگه از تحمل بارت خسته شدم. این ازدواج به درد من میخوره.» بعد با لحنی که هیچ جایی برای مخالفت باقی نمیگذاشت ادامه داد: «یک هفتهی دیگه باهاش ملاقات میکنی و باید بهترین تأثیر ممکن رو روش بذاری.» کمی خم شد. «و اگه این کار رو نکنی...» صدایش آرامتر شد، اما ترسناکتر از قبل. «عواقبش رو میبینی. فهمیدی؟» اشک چشمهایم را سوزاند. گلویم آنقدر گرفته بود که به سختی توانستم زمزمه کنم: «بله... پدر.» بیحوصله دستش را تکان داد. «از اتاقم برو بیرون. کار دارم.» اشکی روی گونهام لغزید. بیصدا برگشتم و در را پشت سرم آرام بستم پاهایم میلرزیدند راهروی طولانی عمارت را طی کردم، اما همهچیز دور و مبهم شده بود انگار زیر آب راه میرفتم. وقتی به اتاقم رسیدم، در را بستم و روی تخت افتادم. ازدواج با دانته رومانو... یکی از ترسناکترین مردان دنیای مافیا. مردی که برادرهایم به او اعتماد داشتند، اما من تقریباً هیچ شناختی از او نداشتم فقط دو بار دیده بودمش؛ زمانی که برای دیدن برادرهایم به خانه آمده بود. ساکت بود سرد بود غیرقابلخواندن. همان مردی که همه دربارهاش پچپچ میکردند. مردی که به خشونت، کنترل و قدرتی مشهور بود که میتوانست تنها با یک دستور زندگی آدمها را نابود کند. اگر او هم مثل پدرم باشد چه؟ اگر حتی از او هم بدتر باشد؟ قطرهی اشکی روی دستم افتاد تقتق آرامی به در خورد. صدای مادرم آمد. «الارا؟» با عجله صورتم را پاک کردم، اما وقتی جواب دادم، صدایم هنوز میلرزید. «مامان...» او وارد شد، در را بست و با چشمانی غمگین به طرفم آمد. همین که مرا در آغوش گرفت، دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم. «مامان... من نمیخوام ازدواج کنم...» هقهقم بالا گرفت. «فقط نوزده سالمه... تازه دبیرستان رو تموم کردم... حتی اجازه نداد برم دانشگاه... نفسم برید. «اگه... اگه دانته هم مثل خودش باشه چی؟» مادرم محکمتر بغلم کرد و آرام دستش را روی پشتم حرکت داد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
zari_8092 2 ارسال شده در دوشنبه در 15:17 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 15:17 1 ساعت قبل، zari_8092 گفته است: پارت دو صدایش لرزید. «اگه زودتر میفهمیدم، هر کاری میکردم جلوش رو بگیرم.» لحظهای سکوت کرد و بعد گفت: «برادرهات به این راحتی قبولش نمیکنن... مخصوصاً مارکو و زاویر.» نفسم لرزید دستهایم مشت شدند. او آهی کشید و مثل وقتی بچه بودم، دستهای از موهایم را پشت گوشم زد. ولی تلاششون رو میکنن، عزیزم.» لبخند تلخی زد. «پدرت رو که میشناسی... هیچکس نمیتونه نظرش رو عوض کنه.» سرم را پایین انداختم. حق با او بود. بعد صورتم را میان دستهایش گرفت. «بیا پایین... شام آمادهست.» آرام از اتاق بیرون رفت. اما من همانجا نشستم به دیوار خیره شدم. نه چیزی میدیدم و نه چیزی میشنیدم. انگار ذهنم برای محافظت از خودش خاموش شده بود. نفسهایم یکی بعد از دیگری کوتاهتر میشدند. این زندگی منه... فکر، آرام و بیاجازه در ذهنم پیچید. این آیندهایه که دوباره یکی دیگه برام انتخاب کرده... اشکی بیصدا روی صورتم لغزید. حتی زحمت پاک کردنش را هم به خودم ندادم. به مارکو فکر کردم... به خشمش به سکوت تلخ پل به آتش وجود زاویر میدانستم برایم میجنگند همین فکر، هم دلم را گرم میکرد و هم عذاب وجدان را در سینهام میپیچاند. چون بخش کوچکی از وجودم... واقعاً میخواست کسی برایم بجنگد. کسی از من دفاع کند؛ وقتی خودم توانش را نداشتم. اما پدرم را میشناختم تصمیمهایش مثل سنگ بودند غیرقابلتغییر هیچ التماس، فریاد یا خواهشی نمیتوانست نظرش را عوض کند. با خستگی زمزمه کردم: «شاید... قسمت منه...» از بچگی تمام زندگیام را کنترل کرده بود. شاید این هم فقط یکی دیگر از چیزهایی بود که باید تسلیمش میشدم. تکهی دیگری از خودم که حق نگه داشتنش را نداشتم... لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
zari_8092 2 ارسال شده در دوشنبه در 15:22 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 15:22 پارت سوم دقیقاً یک هفته گذشته بود. امروز روزی بود که قرار بود رسماً با دانته رومانو آشنا شوم. فقط فکر کردن به آن کافی بود تا معدهام از اضطراب در هم بپیچد. پدرم کاملاً واضح گفته بود که باید برای شام خانوادگی که امشب در عمارت ما برگزار میشد، بینقص به نظر برسم. بینقص آبرومند ساکت روبروی میز آرایشم نشسته بودم و بیهدف به تصویر خودم در آینه خیره شده بودم. انگشتهایم روی دامنم میلرزیدند موهایم را با فرهای درشت و ملایمی حالت داده بودم تا روی شانههایم بریزند. آرایشم هم خیلی ساده بود؛ فقط کمی رژگونه، کمی بالم لب نه چیزی پررنگ... نه چیزی که بهانهای دست پدرم بدهد. پیراهن ساتن مشکی تا زیر زانو، بهآرامی روی تنم نشسته بود. آستین نداشت، اما یقهاش کاملاً پوشیده و ساده بود؛ آنقدر شیک که پدر را راضی کند و آنقدر ساده که جلب توجه نکند. به تصویر خودم نگاه کردم و گلویم فشرده شد. من این را نمیخواستم... هیچکدامش را. تقتق محکم در، افکارم را برید. قلبم از جا کنده شد. «بفرمایید داخل.» با عجله گفتم؛ هرچند صدایم به زحمت ثابت مانده بود. در باز شد پدر وارد شد قدبلند چهارشانه با همان چشمهای سردی که هیچوقت... حتی یکبار هم... برای من نرم نشده بودند. فوراً از جا بلند شدم سرم را پایین انداختم. دستهایم را جلوی بدنم روی هم گذاشتم و انگشتانم بیاختیار در هم گره خوردند. چند لحظه، بدون اینکه حرفی بزند، نگاهم کرد. همان نگاه سرد و حسابگر همیشگی. بعد آرام به سمتم آمد. صدای کفشهایش روی زمین، سنگین و شمرده در اتاق میپیچید. قبل از آنکه بتوانم خودم را آماده کنم، دستش محکم چانهام را گرفت و صورتم را بالا کشید. «امشب آبروم رو نبر، الارا.» صدایش پایین، کنترلشده و خطرناک بود. «تا همین حالا هم به اندازهی کافی ناامیدم کردی. امروز دیگه بدترش نکن.» نفسم در سینه گیر کرد. اما جرئت نکردم خودم را عقب بکشم. ادامه داد: «و خوب به حرفم گوش کن.» لحظهای مکث کرد «وقتی با اون رومانو ازدواج کردی... از خواهرش دور بمون.» اخمهایش در هم رفت. «سوفیا برای خانوادهش خیلی عزیزه... مخصوصاً برای برادرهاش.» فشار دستش روی چانهام بیشتر شد. «اگه کوچکترین مشکلی براش درست کنی... ناراحتش کنی... یا به هر شکلی بهش آسیب برسونی...» نگاهش یخزده بود. «بدون لحظهای تردید میکشنت.» صدایش حتی پایینتر آمد «و من هم جلویشون را نمیگیرم.» دستم از شدت اضطراب میلرزید. انگشتانم را داخل مشت فشردم. «فهمیدی؟» با زحمت زمزمه کردم «بله، پدر.» با حرکتی تحقیرآمیز رهایم کرد و بدون حتی یک کلمهی دیگر از اتاق بیرون رفت. در پشت سرش بسته شد. و اتاق از قبل هم سردتر به نظر رسید. اشک فوراً در چشمهایم جمع شد. اما سریع پلک زدم اجازه نمیدادم پایین بیاید. باید تا حالا به این رفتارها عادت کرده بودم. احمق بودم که هنوز هم از حرفهایش درد میکشیدم. آرام دوباره روی صندلی نشستم. دستهای لرزانم را روی زانوهایم گذاشتم. چند دقیقه بعد، ضربهی آرامی به در خورد. «بفرمایید.» این بار صدایم نرمتر بود مامان وارد شد. او همیشه با خودش گرما را به اتاق میآورد. همین که نگاهم کرد، چشمهایش از مهربانی نرم شد. جلو آمد، صورتم را میان دستهایش گرفت و آرام پیشانیام را بوسید. «چقدر قشنگ شدی، پرنسس من.» لبخند کمرنگی زدم. «ممنونم، مامان.» دستهایم را میان دستهای گرمش گرفت تلاش کردم لبخندم را حفظ کنم. نمیخواستم قرمزی چشمهایم را ببیند. او خیلی بیشتر از من رنج کشیده بود. دیگر نمیخواستم بار دیگری روی دوشش باشم. تقتق دیگری به در خورد. این بار محکمتر. مارکو، زاویر و پل وارد اتاق شدند. هر سه همان لحظه که نگاهم کردند، سر جایشان خشکشان زد. مامان با لبخند آرامی نگاهشان کرد و بیصدا از اتاق بیرون رفت تا ما تنها بمانیم. اول از همه پل جلو آمد. دست بزرگش را روی گونهام گذاشت و با همان نگاه گرم و محافظهکارانه لبخند زد. «چقدر خوشگل شدی، عروسک من.» همین لقب... چیزی را درونم شکست. اشک دوباره چشمهایم را سوزاند، اما به سختی قورتش دادم. «ممنونم...» آرام مرا در آغوش گرفت. یک دستش روی موهایم بود و دست دیگرش روی شانهام. کنار گوشم زمزمه کرد: «لازم نیست نگران باشی.» مکث کوتاهی کرد «دانته آدم بدی نیست.» صدایش مطمئن بود. «اگه بود، هیچوقت نمیذاشتم این ازدواج انجام بشه.» لبخند تلخی زد. «اون بهترین دوست منه. هیچوقت بهت آسیب نمیزنه.» بعد آرامتر ادامه داد: «و اگه یه روز این کار رو کرد... فقط کافیه بهم بگی.» نگاهم کرد. «اگه بعد از امشب دیدی با این ازدواج کنار نمیای... فقط بگو. خودم جلوش رو میگیرم.» ضعیف سر تکان دادم. بعد مارکو و زاویر جلو آمدند. هر دو مرا در آغوش گرفتند پیشانیام را بوسیدند. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
zari_8092 2 ارسال شده در دوشنبه در 15:36 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 15:36 پارت چهارم روبهروی مارکو، پل نشسته بود و کنار او زاویر مامان هم کنار زاویر جای گرفته بود. جای نشستن همه حسابشده به نظر میرسید حامیانه. انگار برادرهایم بیصدا دور من حصاری کشیده بودند تا از من محافظت کنند. حس میکردم همه نگاهم میکنند. آرام برای اولین بار سرم را بالا آوردم. درست روبهروی پدرم، الساندرو رومانو، پدر دانته، نشسته بود. چهرهاش جدی بود، اما نه بیرحم. طرز نشستن و آرامشش نشان میداد که در خانوادهی خودش، قدرت را بدون نیاز به فریاد زدن در اختیار دارد کنارش همسرش، لوسیا، نشسته بود. چشمهایش مهربانتر از چیزی بود که انتظار داشتم. با نگاهی آرام و دقیق مرا برانداز میکرد؛ نگاهی که قضاوت نمیکرد، فقط میخواست مرا بشناسد. بعد نگاهم به لوکا افتاد مثل همیشه با همان لبخند گرم و صمیمی نگاهم کرد. لبخندی که همیشه بیشتر شبیه برادر بزرگتر بود تا غریبهای از یک خانوادهی دیگر. هیچوقت با من جز مهربانی رفتار نکرده بود. لبخند کوچکی جوابش دادم کنار او سوفیا نشسته بود چشمهایی نافذ داشت، چهرهای آرام و رفتاری که اعتمادبهنفس و قدرت خاموشش را فریاد میزد؛ نه معصومیت را. لبخند مؤدبانه و کوچکی به من زد. من هم همانقدر آرام پاسخ دادم. واقعاً دختر مهربانی به نظر میرسید. دلم نمیخواست. هیچوقت باعث ناراحتیاش شوم و بعد.. نگاهم روی دانته افتاد سرد تیز. چشمهای تیرهاش مستقیم به من دوخته شده بود فوراً نگاهم را دزدیدم سرم پایین افتاد و به دستهایم خیره شدم الساندرو سکوت را شکست. «خب... بهتره اول خودمون رو معرفی کنیم.» اول خودش را معرفی کرد بعد لوسیا. سوفیا با لبخند دستش را کمی تکان داد «سلام، من سوفیا هستم. بیستوپنج سالمه. واقعاً خوشحالم که بالاخره تونستم ببینمت.» با احترام سر تکان دادم. بعد صدای دانته آمد بم آرام محکم «دانته رومانو.» دوباره فقط سر تکان دادم حتی جرئت نکردم نگاهش کنم مارکو کمی به سمتم خم شد. «تو هم خودت رو معرفی کن، پرنسس.» آب دهانم را قورت دادم. «من... الارا ونس هستم.» الساندرو نگاهی با پدرم رد و بدل کرد و گفت: «حالا بهتره دربارهی ازدواج صحبت کنیم.» نفسم بند آمد. پدرم قبل از همه لب باز کرد. «من میخوام هرچه زودتر ازدواجشون انجام بشه.» بیاختیار سرم را بلند کردم نگاهم به او افتاد اما همان اخم سردش کافی بود تا دوباره خشک شوم. سریع چشمهایم را پایین انداختم. حس میکردم دانته هنوز نگاهم میکند اما جرئت نکردم نگاهش را جواب بدهم. الساندرو با رضایت گفت: «عالیه. ما هم ترجیح میدیم هرچه زودتر انجام بشه.» فک زاویر محکم روی هم قفل شد. «لازم نیست همین الان ازدواج کنه.» پدر با نگاهی یخزده به او خیره شد. «این منم که تصمیم میگیرم چه چیزی برای دخترم بهتره.» سکوت سنگینی روی میز افتاد. مارکو زیر میز مشتهایش را گره کرده بود. عضلات فکش از شدت فشار بیرون زده بودند. چهرهی پل هم کاملاً در هم رفته بود. بالاخره دانته حرف زد. «برای من مشکلی نداره.» انگشتانم زیر میز دوباره شروع به لرزیدن کردند. الساندرو با قاطعیت اعلام کرد: «پس مراسم عروسی... دو روز دیگه برگزار میشه.» سکوتی سنگین بر میز سایه انداخت. سکوتی که مزهی ترس میداد. لوسیا با خوشحالی واقعی به همسرش نگاه کرد و لبخند زد. چه خبر فوقالعادهای در حالی که دست سوفیا را گرفته بود، با شوق گفت. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
zari_8092 2 ارسال شده در دوشنبه در 15:37 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 15:37 پارت پنجم سوفیا هم لبخند زد. چشمهایش از خوشحالی برق میزد. آرام به لوکا گفت: «بالاخره... این اتفاق برای همهمون خوب میشه.» لوکا دوباره به من لبخند زد. همان لبخند مهربان همیشگی. «تبریک میگم، الارا.» صدایش صادقانه بود. اما لبهای من حتی تکان هم نخورد. هیچ کلمهای از گلویم بیرون نمیآمد. حتی برادرهایم هم فقط با احترام سر تکان دادند. اما هیچکدامشان خوشحال نبودند حتی ذرهای. دانته. چهرهاش کاملاً غیرقابلخواندن بود کنترلشده ییاحساس. فقط انقباض بسیار خفیفی در فکش دیده میشد؛ آنقدر جزئی که هر کسی متوجهش نمیشد، مگر کسی که بلد باشد شکافهای زره یک آدم را پیدا کند. چشمهایش... سرد تیز ترسناک هیچ احساسی را لو نمیدادند نه عصبانیت نه رضایت نه خوشحالی. هیچچیز. مثل مجسمهای از سنگ نشسته بود؛ مردی که سالها تمرین کرده بود هیچکس نتواند احساساتش را بخواند. فقط یکبار نگاهش به سمت من برگشت. آرام ثابت غیرقابلتفسیر. و بعد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشد، دوباره نگاهش را به میز دوخت. پدرم اما... راضی به نظر میرسید حتی مغرور. همهی اطرافیان واکنشی داشتند خوشحالی رضایت یا دستکم پذیرشی مؤدبانه. همه. بهجز من. صورتم کاملاً خالی از هر احساسی بود. بیروح چون اگر اجازه میدادم حتی ذرهای از احساساتم بیرون بریزد ترس اندوه وحشت دیگر نمیتوانستم جلویش را بگیرم دو روز دیگر... از آن لحظه به بعد زندگی دیگر متعلق به من نخواهد بود.اما اصلاً مگر هیچوقت متعلق به من بود زیر سقف این خانه... هر نفسی که میکشیدم از قبل مال شخص دیگری بود. هر تصمیمی برایم گرفته میشد هر اشتباهی مجازات داشت. و هر رؤیایی، قبل از آنکه حتی شکل بگیرد، نابود میشد. من هیچوقت آزاد زندگی نکرده بودم. نه حتی یکبار نه در این خانه نه در این زندگی پس... هیچچیز قرار نیست تغییر کند. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری