رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر اجرایی

spacer.pngبه نام خالق عشق

داستان یک هفته تا تو

نویسنده:زینب چرم‌گر کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر:عاشقانه

خلاصه: قصه‌ی دختری که در فاصله‌ی هفت روز، از اخم و تردید به یک «بله»ی عاشقانه در شب یلدا می‌رسد.

مقدمه: گاهی خدا مسیرِ آدم را درست از جایی شروع می‌کند که دلش دیگر امیدی به رسیدن ندارد.

گاهی یک نگاه، یک گفت‌وگوی ساده و چند روزِ کوتاه، کافی‌ست تا تمام ترس‌ها رنگ ببازند و دل، آرام‌آرام راه خودش را پیدا کند.

این قصه، روایتِ هفت روز است؛

هفت روز از بی‌میلی و فرار، تا دل‌بستن و رسیدن.

هفت روز تا تو…

پی‌نوشت: این داستان برحسب واقعیت هست عزیزانم امیدوارم از خوندش لذت ببرید.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

پارت اول

داشتم با سرور امتحان آنلاین کلنجار می‌رفتم تا بالاخره جوابامو ارسال کنم. هر چی روی گزینه‌ی اتمام امتحان می‌زدم، یا صفحه گیر می‌کرد یا دوباره سر جای اولش بر‌می‌ گشت. انگار سرور دقیقاً همون لحظه تصمیم گرفته بود اعصاب منو تست کنه.

صدای زنگ گوشی مامان بلند شد و رو مخم رفت.

بدون اینکه سرمو از گوشی بلند کنم، داد زدم:

— مامان بدو بیا، گوشیت داره زنگ می‌خوره!

مامان که تو پذیرایی بود، با عجله سمت اتاق اومد. گوشی رو برداشت، یه نگاه به صفحه‌ش کرد و بعد نگاهم کرد.

— ناشناسه.

اخم کردم و دوباره با حرص روی صفحه‌ی گوشی زدم.

— فعلاً که کروناس، ما هم به خاطر عمو تهرانیم. هر کی هست دست‌به‌سرش کن.

مامان چند ثانیه ساکت نگاهم کرد. از اون نگاه‌ها که آدم حس می‌کنه یه چیزی هست، ولی نمی‌فهمه چیه. بعد بدون اینکه چیزی بگه، تماس رو وصل کرد و از اتاق بیرون رفت.

منم با اعصاب خوردتر از چند دقیقه قبل، پشت سر هم زدم روی گزینه‌ی «اتمام امتحان» تا بالاخره سرور رضایت داد و جوابام ثبت شد.

یه نفس کلافه کشیدم و گوشی رو کنارم پرت کردم؛ و با دست موهام رو از توی صورتم پس زدم.

فکرم سمت خواستگارها رفت. من دیگه از پنج سال راه دادن خواستگار خسته شده بودم. تازه مگه چند سالم بود؟ بیست‌ودو سال! به نظرم هنوز خیلی وقت داشتم. اصلاً یه ترم دیگه مونده بود تا مدرک لیسانس کوفتی‌مو بگیرم؛ تمام فکرم این بود که بعدش سر کار برم.

چند هفته‌ای بود افتاده بودم به جون بابام که اجازه بده کار کنم. هی بحثش رو پیش می‌کشیدم، هی دلیل می‌آوردم و کم‌کم حس می‌کردم داشتم نرمش می‌کردم.

حالا وسط کرونا، با اون همه گرفتاری، کی حوصله‌ی ازدواج داشت آخه؟

اینم حتماً یکی مثل قبلی‌ها بود. چند تا حرف، چند تا پرس‌وجو، بعدشم تمام. چند وقت بود به مامان می‌گفتم دیگه خواستگار راه نده، ولی انگار حرفم اصلاً به گوشش نمی‌رفت.

بالاخره از اتاق بیرون اومدم. مامان هنوز داشت با تلفن حرف می‌زد؛ آروم و شمرده. جوری که من نتونم چیزی از حرفاش بفهمم.

خونه‌ی مامان‌بزرگ برخلاف همیشه ساکت بود. بابا رفته بود عمو رو از بیمارستان مرخص کنه. یه اتاق رو کامل استریل کرده بودن، دستگاه اکسیژن گذاشته بودن و همه‌چی رو آماده کرده بودن که عمو برگرده خونه و تا وقتی کامل خوب می‌شه، همون‌جا قرنطینه باشه.

یه هفته‌ای می‌شد که به خاطر عمو تهران بودیم. مامان هم تقریباً یک هفته بود که خوب شده بود و تست کوویدش منفی شده بود. ما هم سریع اومده بودیم تهران، خونه‌ی مامان‌بزرگ، تا بابا بتونه به عمو رسیدگی کنه.

خداروشکر حال عمو بهتر بود و قرار بود همون روز مرخص بشه.

اما من فقط چشم دوخته بودم به مامان که گوشی کنار گوشش بود و هر چند ثانیه یک بار می‌گفت:

— بله...  

— متوجه‌ام...  

— اجازه بدین با پدرش صحبت کنم...

همون‌جا اخمام تو هم رفت.

با خودم گفتم:  

«باز شروع شد!»

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دوم

عزیز داشت با دستای لرزونش برنج رو آبکش می‌کرد. سریع رفتم سمتش و گفتم:

— عزیز ولش کن، من انجام می‌دم.

همون موقع تماس مامان هم تموم شد. عزیز سرش رو چرخوند سمتش و پرسید:

— کی بود اکرم‌سادات؟

مامان خیلی عادی گفت:

— خواستگار بود، عمه.

اخمام تو هم رفت. برگشتم سمت مامان و گفتم:

— ان‌شاءالله که این سری بهم گوش دادی و گفتی نه!

مامان چند ثانیه ساکت موند. همون سکوتش کافی بود که بفهمم خبریه. بعد گفت:

— به خدا چند بار بهش گفتم تو این کرونایی اصلاً صلاح نیست بیان، ولی قبول نکرد. قرار شد با بابات حرف بزنم.

با حرص برنج‌ها رو هم زدم و گفتم:

— خب اشکال نداره. وقتی دوباره زنگ زد بگو بابا گفته نه.

عزیز گفت:

— وا ننه، بذار بیان حالا. شاید پسندیدی.

یه کم اخمم رو باز کردم، ولی خستگی توی صدام معلوم بود.

— عزیز، من پنج ساله دارم این وضع رو تحمل می‌کنم. هر هفته، هر روز، یه داستانه. خسته شدم دیگه، حوصله ندارم. نمی‌خوام ازدواج کنم.

دیگه منتظر جوابشون نموندم. رفتم توی یکی از اتاق‌خواب‌ها، هندزفریمو گذاشتم توی گوشم و شروع کردم به دیدن سریال ومپایر دایریز. تنها چیزی که اون لحظه می‌خواستم، این بود که چند ساعت ذهنم از خواستگار و حرف ازدواج و نگاه‌های معنی‌دار آدما خالی بشه. تا ظهر اتفاق خاصی نیفتاد.

بابا ظهر اومد و گفت:

— عمو رو بعدازظهر مرخص می‌کنن. خاله یه اتاق رو خالی کرده، دستگاه اکسیژن رو هم با وحید گرفتیم و بردیم گذاشتیم همون‌جا. خونه برای ورود عمو آماده‌ست.

خاله، زن‌عموم بود و وحید هم پسرخاله‌م و پسرعموم. همه‌چی انگار داشت کم‌کم سر و سامون می‌گرفت.

ناهار رو با خوبی و خوشی خوردیم و منم خوش‌خیال، ته دلم فکر کردم این دفعه از قضیه‌ی خواستگار قسر در رفتم. بعد ناهار رفتم یه چرت بزنم.

وقتی بعدازظهر بیدار شدم، بابا رفته بود دنبال عمو. ما هم نشستیم سریال دیدیم و باز تا شب اتفاق خاصی نیفتاد. شام هم کتلت داشتیم؛ از اون کتلت‌هایی که بوی سرخ‌شدنش کل خونه رو برمی‌داره و آدمو حتی اگر گرسنه نباشه، می‌کشونه سمت آشپزخونه.

تقریباً شب بود که بابا برگشت. گفت:

— عمو رو بردن خونه. الان چهارشنبه‌ست، تا جمعه تهران بمونیم، بعد بریم قم. این دو روز خیالم راحت باشه که حسین رو روال افتاده و حالش داره بهتر می‌شه.

همه موافقت کردیم. عزیز رو به بابا گفت:

— حسن، من نذر کردم حسین خوب بشه، گوسفند بکشم. فردا برو یکی بخر، بریم دم خونشون قربونی کنیم، گوشتشم پخش کنیم.

بابا سر تکون داد و گفت:

— باشه.

سفره رو انداختیم و شام خوردیم. بعدش من رفتم آشپزخونه که یه سینی چایی بریزم. آشپزخونه اُپن بود و به حال و پذیرایی دید کامل داشت.

داشتم چایی رو توی استکان‌ها می‌ریختم که چشمم به مامان و بابا افتاد.

یه گوشه‌ی پذیرایی، آروم و یواشکی با هم پچ‌پچ می‌کردن. اخمام دوباره تو هم رفت.

لازم نبود نزدیک‌تر برم یا گوش تیز کنم. تقریباً مطمئن بودم دارن درباره‌ی چی حرف می‌زنن. و این یعنی مامان به حرفم گوش نداده بود.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

 پارت سوم 

با اخم و تخم سینی چایی رو بردم توی پذیرایی و تعارف کردم. بعد خودم رو  روی یکی از مبل‌ها انداختم. دلم می‌خواست هرچه زودتر از جمع فاصله بگیرم، قبل از اینکه ترکش‌های احتمالی بابا بهم بخوره.

چایی داغ بود، ولی من تندتند سر کشیدمش. اون‌قدر تند که زبون و گلومم سوخت. با این حال چیزی نگفتم. فقط استکان رو گذاشتم روی سینی و سریع گفتم:

— شب بخیر.

بعد هم توی اتاق رفتم.

تا چشمم رو هم گذاشتم، فکرم رفت سمت این که این دفعه چطوری از زیر این خواستگاری در برم.

دو روز بعدش هم به سختی گذشت. جمعه بعدازظهر بود و وسایلمون رو جمع کرده بودیم که به قم برگردیم. من از همون موقع حسابی توی هم بودم. فردای اون تماس، دوباره زنگ زده بودن که جواب بگیرن و مامان هم برای شنبه گفته بود بیان.

وقتی بهم گفت، با حرص نگاهش کردم.

گفت:

— من روم نمی‌شه بگم نیان. بذار بیان، برن، بعد که زنگ زدن جواب بگیرن می‌گم خودت گفتی نه.

آخرش هم منو راضی که نه، بیشتر خر کرد که قبول کنم.

ولی خودم می‌دونستم به این راحتیا نمی‌تونم از زیرش در برم. برای همین تمام راه تهران تا قم کلافه بودم. راهی که معمولاً یک ساعت و نیم طول می‌کشید، اون روز برای من اندازه‌ی چهار سال گذشت. شاید هم فقط به خاطر حرص و جوشی بود که توی دلم جمع شده بود؛ بابت کنکور ارشد و کاری که بلاخره بابا رو راضی کرده بودم برم و حالا حس می کردم دارم از دستشون می‌دم.

صبح شنبه رسید. بابا رفته بود سر کار و مامان از همون اول صبح افتاده بود به خونه تمیز کردن. منم بیکار نذاشته بود؛ هر کاری داشت به من می‌سپرد. میوه و شیرینی و همه‌چی هم گرفته بود.

ساعت دوازده بود که گیر داد:

— چرا نمی‌ری حموم؟ موهاتو چرا اتو نمی‌کشی؟

منم هی بهونه‌ی درس خوندن می‌آوردم و دست‌به‌سرش می‌کردم.

مهمون‌ها قرار بود ساعت چهار بیان. طبق رسم، برای جلسه‌ی اول فقط خواهر و مادر پسر می‌اومدن که منو ببینن، بعد ببینن چی پیش میاد.

ساعت دو شد و من همچنان از زیر حموم رفتن در رفته بودم. تا اینکه مامان دیگه به زور متوسل شد و تقریباً  سمت حموم هلم داد.

از حموم که بیرون اومدم، از لج موهام رو خشک کردم، سشوار کشیدم و بستم. بعد با حرص جلوی کمدم رفتم.

حیف که خودم به تمیزی و شیک‌پوشی اهمیت می‌دادم و نمی‌تونستم جوری لباس بپوشم که نپسندنم. البته فقط این نبود؛ اگرم می‌خواستم یه تیپ ناجور بزنم، مامان با یه پس‌گردنی می‌فرستادم توی اتاق که لباس عوض کنم.

یه نگاه به لباسام انداختم و آخرش شلوار مشکی قد نودم رو پوشیدم؛ اون موقع خیلی مد بود. کتم هم صورتی بود. پابندم رو انداختم و کفش های مشکی پاشنه دارم رو هم پوشیدم و از اتاق بیرون اومدم.

مامان تا منو دید، یه لبخند رضایت‌مند زد.

من اما با اخم و تخم رفتم روی مبل نشستم.

مامان اومد کنارم و شروع کرد به نصیحت کردن:

— یه موقع آبرومو نبری‌ها. درست رفتار کن. عین یه خانوم محترم بشین، جواب بده، اخم نکن...

هر چی می‌گفت، حرص من بیشتر می‌شد. انگار من قرار بود برم امتحان اخلاق بدم، نه اینکه چند نفر بیان منو ببینن.

مامان هم تا کامل نرفت رو مخم و مطمئن نشد که قراره خوش‌اخلاق رفتار کنم، ولم نکرد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

 پارت چهارم 

رأس ساعت چهار زنگ خونه خورد. مادر و یکی از خواهرهای داماد اومدن. منم با اینکه از درون کلافه بودم، بدرفتاری نکردم؛ فقط ساکت نشستم و جواب‌ها رو کوتاه می‌دادم. مامان هم ازشون پذیرایی کرد.

حدود بیست دقیقه بعد، بلند شدن که برن. خداحافظی کردن و رفتن.

در که بسته شد، مامان برگشت سمتم و گفت:

— خب، نظرت چیه؟

خونسرد گفتم:

— چی می‌خوای باشه؟ طبق قرارمون زنگ زدن بگو دخترم گفت نه.

مامان یه لحظه نگاهم کرد و گفت:

— آخه بذار پسره رو ببینی، بعد بگو نه.

اخم کردم.

— از اول قرارمون همین بود. گفتی بیان، بعد بگو نه. اومدن؛ حالا هم بهشون بگو نه، دخترم قصد ازدواج نداره.

مامان با تعجب گفت:

— وا! مگه مردم رو مسخره کردیم؟ بهشون بگم دخترم قصد ازدواج نداره؟ می‌گن پس شما دیوونه‌این که خواستگار راه می‌دین!

یه مکث کرد و آروم‌تر ادامه داد:

— حالا تا شب فکر کن، بعد جواب بده. شاید نظرت تغییر کرد.

داشتم می‌رفتم سمت اتاق که لباس عوض کنم، محکم گفتم:

— نظرم تغییر نمی‌کنه. بی‌خودی خودت و من و اون بنده‌خداها رو معطل نکن.

تا شب مامان باهام سرسنگین بود و زیاد حرف نمی‌زد. وقتی بابا اومد، دوباره پچ‌پچ‌هاشون شروع شد. من هیچ‌وقت از این پچ‌پچ‌ها حس خوبی نمی‌گرفتم؛ چون معمولاً تهش همه‌چی برخلاف میل من پیش می‌رفت.

ولی اون شب، برخلاف چیزی که فکر می‌کردم، کاری به کارم نداشتن. منم چند قسمت از سریالم رو دیدم و خوابیدم.

فردا صبح، ساعت نه‌ونیم بود که با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم. چند بار این پهلو اون پهلو شدم که دوباره بخوابم، ولی فایده نداشت. آخرش بلند شدم، رخت‌خوابمو جمع کردم، رفتم دست و صورتمو شستم و اومدم توی حال ببینم کی با اون تلفنش خواب ناز منو خراب کرده.

مامان داشت با یکی خیلی رسمی حرف می‌زد. همون‌جا ایستادم و لابه‌لای حرفاش شنیدم:

— والله حاج‌خانوم، چی بگم آخه...

چند ثانیه ساکت شد.

— آخه یکم فرصت بدین فکر کنیم.

باز مکث.

— باشه، والله راستش آقای ما رضایت دادن. ان‌شاءالله پس‌فردا بیاین با آقازاده...

اخمام رفت تو هم و خواستم چیزی بگم که مامان گفت:

— باشه حاج‌خانوم، فردا تشریف بیارین.

دهنم باز موند.

مامان که تماس رو قطع کرد، نگاهم کرد و گفت:

— دیدی که اصرار دارن، چی‌کار کنم؟

اخم کردم و گفتم:

— والله شما که جلو جلو داری از طرف من بله رو هم می‌گی! قرار بود بگی دخترم گفته نه، نه اینکه بگی شوهرم رضایت داده!

بعد پشتم رو بهش کردم و گفتم:

— من تو اون مجلس شرکت نمی‌کنم، گفته باشم. چون از قبل نظرم رو گفتم.

صدای مامان رو از پشت سرم شنیدم:

— ولی آخه...

به اتاق رسیدم، در رو بستم و دیگه گوش نکردم.

از اون لحظه تا فردا که مهمونا بخوان بیان، همه رو مخم رفته بودن؛ از مامان و بابام گرفته تا مامان‌جون. آخرش هم با هزار جور حرف و ترفند، با این جمله که: «ما آبرو داریم، زشته. حالا بذار بیان، بعد خودت بگو نه»، منو توی خونه نگه داشتن تا تو اون مجلس کذایی شرکت کنم.

دو ساعت مونده به اومدنشون، با حرص موهامو بستم. حتی آرایش هم نکردم. فقط یه شومیز آبی پوشیدم با شلوار لی و روسری ستش. چادرم رو هم سرم انداختم و کفش‌های پاشنه پنج‌سانتی‌مو پوشیدم.

بعد با یه من اخم روی مبل نشستم.

هیچ‌کس جرئت نداشت حتی یه کلمه حرف بزنه.

مهمونا که اومدن، برای استقبال هم جلوی در نرفتم. سرمو پایین انداخته بودم که با کسی چشم تو چشم نشم. اونا هم با شیرینی وارد شدن، شیرینی رو دادن دست مامان و نشستن.

اون روز فقط من بودم و مامان و مامان‌جون. بابا نبود.

چند دقیقه‌ای از مجلس گذشته بود و مامان داشت پذیرایی می‌کرد که صدای خنده‌ی سه نفر رو شنیدم. داماد با دو تا خواهرش اومده بود.

مامان‌جون حال مادرشون رو پرسید و یکی از خواهرا گفت:

— مامان پادرد داره، بالا اومدن از پله‌ها براش یکم سخته. گفت سری قبل اومده و از اینجا به بعد با سید سعیده.

راستش از زمزمه‌ها و شوخی‌های ریز پسره با خواهراش کنجکاو شدم. زیرچشمی یه نگاه انداختم.

یه پسر قدبلند و چهارشونه بود، با هیکل ورزشکاری. پیراهن طوسی تیره پوشیده بود با شلوار طوسی روشن. موهای پر، چشم‌های عسلی و یه تیپ جذاب که اصلاً انتظارشو نداشتم.

همون‌جا یه جرقه توی قلبم زد. انگار یکی یهو اخمامو پاک کرد. لبخند شیرینی نشست روی لبم و برای اولین بار، واقعاً به عشق در یک نگاه باور کردم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

پارت پنجم

چند دقیقه‌ای به حرف‌های روزمره گذشت تا یکی از خواهرها گفت:

— اگه اجازه بدین این دوتا جوون برن یه کم با هم حرف بزنن.

مامان فوری گفت:

— خواهش می‌کنم، حتماً.

بعد رو کرد به من و گفت:

— زینب‌جان، آقا سعید رو راهنمایی کن.

منم از جام بلند شدم و باهاش رفتیم توی اتاق. رو‌به‌روی هم نشستیم و حرف زدن رو شروع کردیم.

راستش از همون چند دقیقه‌ی اول، یه چیز خیلی جالب توجهمو جلب کرد؛ انگار خیلی از سوال‌هایی که توی ذهن من بود، سوال اونم بود. هر چیزی که من می‌پرسیدم، می‌دیدم خودش هم دقیقاً دنبال همون جواب‌هاست. از اون طرف، سوال‌هایی که اون می‌پرسید، همون چیزایی بود که برای منم مهم بود.

همین باعث شد حرف زدن بینمون اصلاً زورکی و خشک پیش نره.

سید سعید هم بین سوال‌ها هر از گاهی یه شوخی بامزه می‌کرد یا یه چیزی می‌گفت که منو می‌خندوند. فضا رو خیلی خوب از اون حالت رسمی و سنگین درمی‌آورد. منی که تا نیم ساعت قبل با اخم نشسته بودم و دلم نمی‌خواست اصلاً توی اون مجلس باشم، حالا از ته دل می‌خندیدم.

انگار نه انگار که اومده بودم برای یه خواستگاری که هزار بار توی دلم بهش نه گفته بودم.

حرف‌هامون همین‌جوری گل انداخت و گذشت، تا جایی که اصلاً نفهمیدم چطور یک ساعت و نیم گذشت.

اون یک ساعت و نیم، واقعاً خوب گذشت. نه از اون خوب‌های الکی که آدم فقط برای رفع تکلیف می‌گه؛ نه، از اون خوب‌هایی که ته دلت حس می‌کنی دلت نمی‌خواد زود تموم بشه.

وقتی از اتاق اومدیم بیرون، دیدم مامان و مامان‌جون هم با خواهرهای سعید حسابی مچ شده بودن. صحبتشون گل انداخته بود و معلوم بود اونا هم از اون دیدار راضی‌ان.

ما تازه نشستیم که حدود ده دقیقه بعد عزم رفتن کردن.

اون موقع دیگه یه حس تازه توی دلم جوونه زده بود. یه چیزی بین دل‌آشوبی و ذوق. بین خوشحالی و ترس. فقط می‌دونستم تپش قلبم از قبل خیلی بیشتر شده.

بعد از خداحافظی و رفتن مهمون‌ها، هنوز کامل از حال و هوای خودم درنیومده بودم که مامان و مامان‌جون ریختن سرم:

— خب، پسندیدی؟  چی گفتین؟  نظرت چیه؟

منم سعی کردم خودمو خونسرد نگه دارم و خیلی عادی گفتم:

— من که جوابم مشخصه، ولی به خاطر اصرار شما، یکم فکر می‌کنم. قولی نمی‌دم.

بعد از جام بلند شدم که برم لباس عوض کنم.

ولی همون لحظه‌ی آخر، لبخندی که بین مامان و مامان‌جون رد و بدل شد، از چشمم دور نموند.

انگار اونا یه چیزی رو زودتر از خودم فهمیده بودن.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

 پارت ششم 

شب که بابا از سر کار اومد، همه‌چی ظاهراً آروم بود، ولی دل من مثل سیر و سرکه می‌جوشید. سفره‌ی شام رو که پهن کردن، فقط پشت سفره نشستم؛ ولی قاشق رو توی بشقاب می‌چرخوندم و بیشتر با غذا بازی می‌کردم تا اینکه چیزی بخورم. اصلاً توی این دنیا نبودم؛ ذهنم پر از تصویر چشم‌های عسلی، حرف‌ها و اون شوخی‌های یک ساعت و نیمِ پیش بود. 

بابا و مامان کاملاً متوجه حال و هوام بودن، ولی چیزی نمی‌گفتن و فقط زیرچشمی نگاهم می‌کردن. 

شام که تموم شد و سفره رو جمع کردیم، بابا استکان چایش رو برداشت، نگاهی به من انداخت و با همون لحن مهربون و پر از آرامشش گفت:

— زینب‌جان، بیا بشین بابا، باهات حرف دارم.

می‌دونستم قرار چی بپرسه. تپش قلبم دوباره روی هزار رفت. سر به زیر و با صورتی که از خجالت داغ شده بود، رفتم و آروم کنارش روی مبل نشستم. 

بابا چای رو گذاشت روی میز، یکم بهم نزدیک‌تر شد و گفت:

— ببین دخترم، خجالت و مجالت و رودربایستی رو کلاً بذار کنار. 

چند لحظه مکث کرد، دقیق توی چشمام نگاه کرد و گفت:

— نظرت راجع به این پسر و خانوادش تا اینجای کار چیه؟

چند لحظه سکوتِ سنگینی بینمون افتاد. زبونم قفل شده بود و نگاهم به گل‌های قالی بود. بالاخره با صدای خیلی آروم گفتم:

— والا، هر چی شما بگین بابا.

بابا لبخندی زد، آروم زد روی دستم و گفت:

— بابا جان! من که قرار نیست با پسره زندگی کنم! تویی که باید بپسندی. تو نظرت رو تا همین‌جای کار بگو تا من تکلیفم رو بدونم. با توجه به حرف تو، قدم بعدی با منه.

بعد دوباره مکث کرد، لحنش جدی‌تر و در عین حال گرم‌تر شد:

— این رو هم یادت باشه، نظرت هر چی که باشه، من مثل کوه پشتتم. پس بدون هیچ ترسی، نظر واقعیت رو بگو.

اون لحظه از حمایت و حرف‌های بابا، یه دلگرمیِ بی‌نظیر تمام وجودم رو گرفت. حس کردم چه پشتوانه‌ی محکمی دارم. همین باعث شد جرات پیدا کنم، نگاهم رو بیارم بالا و آروم بگم:

— راستش بابا، ازش بدم نیومده ولی هنوز یکم حرف باهاش دارم که بزنم.

بابام چشم‌هاش برق زد، لبخند پهنی روی لبش نشست و با شوخی گفت:

— اوه! دوباره حرف هم می‌زنین؟ پس یعنی من از فردا راه بیفتم دنبال تحقیق برم؟

از خجالت لپام گل انداخت. هیچی نگفتم و فقط با لبخند آروم سر تکون دادم. اون‌طرف‌تر مامان با یه رضایتِ شیرین نگاهمون می‌کرد.

اون شب، وقتی رفتم توی اتاقم و در رو بستم، تا خودِ صبح پلک روی هم نذاشتم. هزار تا فکر و خیال توی سرم می‌چرخید؛ از آینده، از این تغییر ناگهانی حسم، و از پسری که توی همین چند ساعت همه‌چیز رو برام عوض کرده بود.

از دانشگاه و کار و هزار تا فکر دیگه ای که قبل این حس تو سرم داشتم و حالا همشون تحت شعاع قرار گرفته بود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

پارت هفتم 

فردا صبح که با چشم‌های پف‌کرده از بی‌خوابی بیدار شدم، هنوز کامل از رخت خواب بیرون نیومده بودم که صدای مامان رو از توی پذیرایی شنیدم. داشت تلفنی با برادرام، امیر و سعید، حرف می‌زد:

— آره مادر، یه خواستگار اومده، فعلاً تا اینجای کار که خوب بودن، از اینجا به بعدش هم دیگه هر چی خدا بخواد.

شنیدن این حرف همون اول صبحی، ناخودآگاه یه لبخند گوشه‌ی لبم نشوند. از اتاق زدم بیرون و یکراست رفتم سمت آشپزخونه تا یه چیزی بخورم. درِ یخچال رو باز کردم، ولی هر چی چشم چرخوندم و بالا و پایینش رو نگاه کردم، دیدم اصلاً میلم به هیچی نمی‌کشه. انگار معده‌ام قفل شده بود. در نهایت فقط یه چای برای خودم ریختم و اومدم بیرون. 

مامان که تازه مکالمه‌اش با بچه‌ها تموم شده بود، چشمش افتاد به من:

— صبح بخیر خانوم! 

بعد یه نگاه به دستم انداخت و با خنده گفت:

— فقط یه چایی ریختی تنبل؟ خب صبحونه‌ات رو هم می‌آوردی دیگه!

لبخند زدم و گفتم:

— صبح بخیر، رفتم بیارم ولی اصلاً میل ندارم. همین چایی کافیه.

مامان اخم مصنوعی کرد و گفت:

— وا! نمیشه که...

هنوز حرفش نصفه بود که صدای زنگ تلفن بلند شد. مامان نگاهی به شماره انداخت، یهو رنگش عوض شد و با استرس رو به من گفت: 

— خودشونن! حرف نزنیا، تمرکزم به هم می‌ریزه!

تلفن رو که وصل کرد و فهمیدم خانواده‌ی سید سعید پشت خطن، یهو دست و پام یخ کرد. پیش خودم گفتم: «چقدر زود به زود زنگ می‌زنن!» این اولین باری بود که خانواده‌ی یه خواستگار این‌جوری سریع و پشت سر هم پیگیر می‌شدن. 

مکالمه‌شون حدود نیم ساعت طول کشید. من توی این نیم ساعت مثل مرغ سرکنده بودم. گاهی طول و عرض خونه رو متر می‌کردم گاهی چرخ بی‌خود تو اینستاگرام می‌زدم. وقتی مامان تلفن رو قطع کرد، دلم می‌خواست همون ثانیه بپرسم «چی شد؟»، ولی انقدر خجالت می‌کشیدم که زبونم به سقف دهنم چسبیده بود. فقط منتظر نشستم تا خودش سر حرف رو باز کنه.

خوشبختانه مامان زیاد منتظرم نذاشت. نگاهم کرد و یهو پرسید:

— امروز چهارشنبه‌ست؟

نگاهی به صفحه گوشیم انداختم و گفتم: 

— بله.

نفس راحتی کشید و گفت: 

— آها، پس درست گفتم.

چند لحظه مکث کرد. قلبم داشت توی دهنم می‌اومد. بالاخره ادامه داد:

— مادرش گفت جوابتون چیه؟ منم گفتم والا یکم به ما فرصت بدید تحقیق کنیم. اونم برگشت گفت منم دقیقاً برای همین زنگ زدم؛ اگه نظرتون مثبته، یه دو روز تحقیقات‌تون رو بکنین که ان‌شاءالله جمعه به همراه حاج‌آقا و سعید خدمت برسیم.

این رو که مامان گفت، انگار کیلوکیلو قند توی دلم آب کردن! یه ذوق عجیب و غریبی زیر پوستم دوید. اما دقیقاً همون ثانیه، یه دلشوره وحشتناک هم به جونم افتاد؛ دلشوره از اینکه نکنه توی تحقیقات یه چیزی دربیاد؟ نکنه همه‌چی خراب بشه؟ 

روی مبل نشسته بودم و داشتم به حالِ خودم فکر می‌کردم، واقعاً به کجا رسیده بودم؟ منی که تا همین دیروز یه مخالف سرسخت بودم و سایه‌ی خواستگار رو با تیر می‌زدم، حالا رسیده بودم به جایی که از ترسِ به هم خوردن همه‌چیز، داشتم سکته می‌کردم!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

پارت هشتم 

دو روز مثل برق و باد گذشت و چشم باز کردم دیدم جمعه‌ست. از صبح زود بیدار شده بودم، ولی انگار اصلاً خواب به چشمم نیومده بود. دلم شور می‌زد، قلبم بی‌وقفه می‌کوبید و هر چند دقیقه یک‌بار نگاهم سمت ساعت می‌رفت.

خدا رو شکر، توی اون دو روز هر جا بابا تحقیق کرده بود، جز خوبی چیزی نشنیده بود. از اخلاقش گرفته تا خانواده‌اش، همه ازشون با احترام و خوبی حرف زده بودن. همین باعث شده بود این بار همه‌مون جدی‌تر به قضیه نگاه کنیم؛ دیگه فقط یه خواستگار ساده نبود که بیاد و بره.

قرار بود شب، بابا هم خونه باشه تا همه با هم با خانواده‌ی سید سعید بیشتر آشنا بشیم. بابا هم از اون‌جایی که فکر می‌کرد شاید بخوان جدی‌تر حرف بزنن و پای مهریه و رسم و رسومات وسط بیاد، به مامان گفت مامان‌جون و باباجون رو هم خبر کنه.

شب که شد، جلوی آینه ایستاده بودم و برای بار صدم خودم رو نگاه می‌کردم. کت‌وشلوار زرشکی‌م رو پوشیدم، کفش‌های پاشنه‌هفت‌سانتی‌م رو پام کردم و روسری و چادر ستش رو هم سر کردم. همه‌چیز مرتب بود، اما خودم؟ انگار از توی دلم زلزله می‌اومد.

رفتم توی پذیرایی و منتظر نشستم. هر صدایی که از بیرون می‌اومد، سرم رو برمی‌گردوندم سمت در. تا اینکه بالاخره زنگ خورد.

همون لحظه حالت تهوع گرفتم. دست و پام یخ کرده بود و حس می‌کردم اگر بلند شم، زانوهام توان نگه داشتنم رو ندارن.

صدای باز شدن در و سلام‌وعلیک‌ها که پیچید، نفسم رو حبس کردم. سید سعید همراه پدر و مادرش از پله‌ها بالا اومدن. همه با هم گرم سلام و احوال‌پرسی شدن و پدرش جعبه‌ی شیرینی رو با احترام دست بابا داد.

همه رفتن سمت پذیرایی که بشینن، اما سعید یک لحظه جلو اومد. دسته‌گل بزرگی دستش بود؛ قشنگ و پر از رنگ، طوری که یک لحظه نگاهم روی گل‌ها موند.

دسته‌گل رو طرفم گرفت و آروم گفت:

— قابل‌دار نیست.

دستپاچه لبخند زدم و گفتم:

— ممنونم، خیلی قشنگه.

گل رو با احتیاط بردم و لبه‌ی اپن گذاشتم، بعد نشستم. مامان از همه پذیرایی کرد و کنار بقیه نشست. چند دقیقه‌ی اول به آشنایی و حرف‌های معمول گذشت، اما من فقط منتظر یه جمله بودم؛ اینکه دوباره اجازه بدن با سعید حرف بزنم.

بالاخره بعد از کمی صحبت، قرار شد ما دو نفر بریم و دوباره با هم حرف بزنیم.

این بار هم گفت‌وگومون یک ساعت و نیم طول کشید؛ یک ساعت و نیم که برای من از شیرین‌ترین لحظه‌های اون چند روز بود. با هر حرفی که می‌زد، انگار بیشتر مطمئن می‌شدم حس خوبی که از همون جلسه‌ی اول توی دلم افتاده بود، بی‌دلیل نبوده.

وقتی برگشتیم توی پذیرایی، نگاه همه سمت ما چرخید. سکوتی کوتاه افتاد و بعد یکی از بزرگ‌ترها با لبخند پرسید:

— خب؟ دهنمون رو شیرین کنیم یا نه؟

از خجالت سرم رو انداختم پایین. صورتم داغ شده بود و دلم نمی‌اومد چیزی بگم. چند ثانیه گذشت و دوباره با خنده پرسیدن:

— چی شد دخترم؟ شیرینی رو باز کنیم؟

این بار آروم سرم رو تکون دادم.

همون لحظه صدای تبریک‌ها بلند شد. مامان با ذوق جعبه‌ی شیرینی رو باز کرد و بین همه تعارف کرد. انگار خونه یک‌دفعه گرم‌تر و روشن‌تر شده بود.

بیست‌وهشت آذر بود و شب یلدا هم نزدیک بود. شیرینی‌هایی که آورده بودن تم یلدایی داشت؛ انارهای کوچیک و طرح‌های قشنگ قرمز و سبز. همین سلیقه‌ی ریز و دوست‌داشتنی‌شون، بی‌اختیار لبخند رو روی لبم نشوند.

اون شب چند ساعت کنار هم نشستیم، حرف زدیم و خندیدیم؛ اما با وجود همه‌ی حدس‌های بابا، حرفی از مهریه و باقی رسم و رسومات نشد.

آخر شب که رفتن، من موندم و دسته‌گلی که گوشه‌ی اپن گذاشته بودم؛ و دلی که حالا، بیشتر از قبل، به این آشنایی گره خورده بود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

پارت نهم

فردای اون شب، سر سفره‌ی صبحونه بودیم که دوباره تلفن زنگ خورد. مامان یه نگاه به صفحه‌ی گوشی انداخت و گفت:

— مامانِ سید سعیده.

همه‌مون ساکت شدیم و مامان تلفن رو جواب داد. چند دقیقه‌ای با هم حرف زدن، بعد قرار شد همون روز، یعنی شنبه بیست‌ونهم آذر، ماه خونه‌ی سید سعید بریم. مادرش به خاطر پله‌ها راحت نبود بیاد خونه‌ی ما و گفتن بهتره این بار ما مهمونشون باشیم.

از همون لحظه، انگار یه عالمه پروانه توی دلم ریختن. تا ساعت چهار، که قرار بود راه بیفتیم، شاید هزار بار جلوی آینه رفتم و لباس عوض کردم. اینو می‌پوشیدم، حس می‌کردم زیادی رسمی‌ه؛ اونو می‌پوشیدم، فکر می‌کردم زیادی ساده‌ست. آخرش بین همه‌ی لباس‌هام، پالتوی مخملیِ نسکافه‌ای‌م رو انتخاب کردم؛ با شلوار کرم و یه روسری با رنگ و طرح پاییزی، یه آرایش خیلی کم کردم، چادرم رو سرم کردم، کیف کوچیک کرم‌رنگم رو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم.

مامان و بابا که منو دیدن، لبخند زدن. لبخندشون یه جوری بود که بیشتر خجالتم داد؛ انگار ذوقی رو که خودم سعی می‌کردم پنهونش کنم، کامل از توی چشمام خونده بودن.

مامان برای اینکه دست خالی نریم، یه تراریوم خوشگل و یه جعبه سوهان خرید. رأس ساعت چهار سمت خونه‌شون راه افتادیم؛ منم تمام مسیر، ساکت و آروم نشسته بودم و قلبم از همیشه بی‌قرارتر می‌زد.

اون روز حرف‌ها جدی‌تر شد. از مهریه گفتن، از رسم و رسومات، از چیزهایی که تا چند روز قبل حتی فکر کردن بهشون هم باعث می‌شد فرار کنم. اما حالا نشسته بودم و به حرف‌ها گوش می‌دادم، در حالی که هر از گاهی نگاه سید سعید رو روی خودم حس می‌کردم.

هر بار که نگاهمون به هم می‌افتاد، سریع سرم رو پایین می‌انداختم. صورتم داغ می‌شد و انگشت‌هام بی‌اختیار گوشه‌ی چادرم رو بازی می‌دادن.

حرف‌ها که به نتیجه رسید، یه‌دفعه همه‌چیز رنگ تازه‌ای گرفت. قرار شد فردا عقد کنیم.

فردا؛ به همین نزدیکی، شاید برای خیلی‌ها عجیب بود که همه‌چیز این‌قدر سریع پیش می‌رفت، ولی برای ما انگار مسیرش از قبل آماده شده بود. فردا هم شب یلدا بود، هم تولد حضرت زینب. خانواده‌ی سید سعید با ذوق گفته بودن:

— عروسمون زینب رو، روز تولد خودِ خانوم عقد می‌کنیم.

شنیدن این جمله یه حس عجیب توی دلم انداخت؛ شیرین، ترسناک و باورنکردنی. انگار هنوز ذهنم عقب‌تر بود و نمی‌تونست باور کنه دختری که تا همین چند روز پیش از اسم خواستگاری فرار می‌کرد، حالا داشت برای عقد فرداش برنامه می‌چید.

قرار شد صبح، سید سعید بیاد دنبالم تا با هم برای آزمایش‌های قبل از ازدواج بریم.

وقتی از خونه‌شون بیرون اومدیم، هوا سردتر شده بود، اما من هیچ سرمایی حس نمی‌کردم. فقط یک جمله توی سرم می‌چرخید:

**فردا، من و سعید عقد می‌کردیم.**

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

 پارت دهم 

فردا صبح، دوباره به جون لباس‌هام افتادم. انگار هر چی به ساعت عقد نزدیک‌تر می‌شدم، انتخاب کردن سخت‌تر می‌شد. چند بار لباس عوض کردم، جلوی آینه ایستادم، روسری‌ها رو یکی‌یکی کنار صورتم گرفتم و آخرش با هزار جور وسواس، آماده شدم.

قرار بود همراه مامان و سید سعید  آزمایشگاه بریم. مامان اولش می‌گفت:

— خودتون برین، من دیگه برای چی بیام؟

ولی من با اصرار گفتم:

— نه مامان، تو هم بیا، من هنوز خجالت می‌کشم.

راستش همه‌چیز برای من خیلی تازه بود. تا همین چند روز قبل، فکر خواستگاری حالم رو بد می‌کرد و حالا قرار بود کنار پسری که تازه وارد زندگیم شده بود، برای آزمایش قبل از ازدواج برم. طبیعی بود که دلم بخواد مامانم کنارم باشه.

بعد از اینکه آزمایش‌ها رو دادیم، سید سعید ما رو رسوند خونه و خودش دنبال کارهای عقد رفت. من و مامان هم، بدون اینکه وقت رو تلف کنیم، راه افتادیم سمت بازار تا برای من لباس بگیریم.

حدود یک ساعت بعد، وسط بازار بودیم که تلفن مامان زنگ خورد. مادرِ سید سعید بود.

مامان جواب داد و چند ثانیه بعد، با چشم‌هایی که از ذوق برق می‌زد، نگاهم کرد:

— زینب، سید سعید تونسته اتاق عقدِ حرم رو رزرو کنه. گفتن رأس ساعت سه باید حرم باشیم.

چند لحظه فقط نگاهش کردم. انگار صداها دور شده بودن؛ رفت‌وآمد مردم، صدای مغازه‌دارها، هیاهوی بازار، همه‌چی محو شده بود.

اتاق عقد حرم؟ اون هم تو روز تولد حضرت زینب و شب یلدا؟

هنوز هم نمی‌دونم وسط اون روزهای کرونا، سعید دقیقاً چه‌جوری تونسته بود اتاق عقد رو جور کنه، اما شده بود. انگار خدا خودش راه رو باز کرده بود.

البته به خاطر شرایط کرونا، نمی‌تونستیم آدم‌های زیادی رو با خودمون ببریم. قرار شد از طرف سعید، فقط پدر و مادرش و خواهرهاش باشن. از طرف ما هم بابا و مامان، امیر و سعید و عروس‌هامون.

هرچند آخرش خاله‌هام و دایی‌م هم خودشون رو رسوندن و بیرون اتاق عقد ایستادن؛ دلشون نیومده بود اون روز مهم رو از دور هم نبینن.

وقتی وارد حرم شدیم، دلم یه جور عجیبی آروم گرفت. با اینکه از صبح قلبم بی‌وقفه می‌زد، اونجا، بین اون همه نور و عطر و سکوت، انگار همه‌ی دلشوره‌هام آروم‌آروم آب شد.

لحظه‌ای که صیغه‌ی عقد داشت جاری می‌شد، قرآن رو باز کرده بودم و یاسین می‌خوندم. لب‌هام آیه‌ها رو زمزمه می‌کردن و توی دلم برای همه دعا می‌کردم؛ برای بابا و مامانم، برای خانواده‌ام، برای سعید و زندگی تازه‌ای که قرار بود با هم بسازیم.

همون جا، بین آیه‌ها و دعاها، فکرم به اخم‌وتخم‌های یک هفته‌ی قبل برگشت. به زینبی که از شنیدن اسم خواستگاری کلافه می‌شد، به دختری که حاضر نبود حتی یک قدم به این مسیر نزدیک بشه.

و همون‌جا فهمیدم آدم حتی از یک ثانیه‌ی بعدش هم خبر نداره.

بعضی اتفاق‌ها درست همون‌طور کنار هم چیده می‌شن که خدا برای آدم مقدر کرده. شاید تو فکر کنی راهی نداری، شاید از چیزی بترسی یا فرار کنی، اما وقتی زمانش برسه، همه‌چیز می‌تونه توی چند روز تغییر کنه.

حالا تقریباً شش سال از اون روزها می‌گذره.

من و سعید زندگی خوبی داریم؛ زندگی‌ای که با همه‌ی بالا و پایین‌هاش، هر روز عشق‌مون رو به هم بیشتر کرده. و من هنوز هم، هر وقت به اون هفته‌ی عجیب و پرسرعت فکر می‌کنم، از ته دل خدا رو برای داشتن سعید شکر می‌کنم.

 

پایان

۱۴۰۵/۰۵/۱۷

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
×
×
  • اضافه کردن...