داماسپیا ارسال شده در 1 خرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 1 خرداد (ویرایش شده) نام رمان : قلعهی سرخ نویسنده : داماسپیا ژانر : فانتزی ، عاشقانه ، تاریخی ، هیجانی ، اکشن خلاصه رمان : دیدمش ! در هیاهوی جنگ ، در بین چکاچک شمشیرها و فریادهای درد آلود ! منی که به خواب نمیدیدم دلبستهی دشمنم شدم...و همبسترش ! نهال نوپای زندگیمان تازه جان گرفته بود که مردی از گذشتهی تاریک کمر به نابودیمان بست ، و خون بهای این انتقام من و عشق و فرزندانم بودیم ! نقد رمان قلعهی سرخ : https://forum.98ia.net/topic/621-معرفی-و-نقد-رمان-قلعهی-سرخ-داماسپیا-کاربر-انجمن-نودهشتیا/#:~:text=معرفی و-,نقد,-رمان قلعهی سرخ ویرایش شده 1 خرداد توسط داماسپیا 3 نقل قول لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/620-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/ به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
داماسپیا ارسال شده در 1 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 خرداد پارت ۱ آرتمیس _ قلعهی سرخ _ اتاق مشترک آرتمیس و سیاوش با خستگی خودش را روی تخت رها کرد و نگاهی به نیکزاد انداخت که با انگشتان کوتاه و گوشتالویش دستانش را در هوا تکان میداد و صداهای نامفهوم از خودش درمیآورد. امروز روز جشن نامگذاری پسر کوچولوی شیرینش ، نیکزاد ، بود و تمام اشراف و بزرگان از سراسر هارپارک و پارسه به این مناسبت در قلعهی سرخ جمع شده بودند و تا پاسی از شب در مراسم با شکوه به جشن و پایکوبی پرداختند. شب هنگام ، هر کس که کاشانهای در خارج از پایتخت داشت به دستور شاه بارمان بزرگ ، یک شب را مهمان قلعهی سرخ شده بود و اکنون ، تمام قلعه در خاموشی فرو رفته بود. حتی خواهر و شوهر خواهرش هم از قلعهی سیاه به پایتخت آمده بودند تا در این مراسم شرکت کنند. این اتفاق مایهی شادی آرتمیس بود چون میتوانست به آشتی میان دو برادر و در نتیجه ارتباط بیشتر و بهتر با خواهرش امیدوار باشد. دل خوشی از سهند نداشت اما آتوسا که گناهی نداشت. او نیز پاسوز سهند شده بود و ناچار شده بود در قلعهی سیاه ، که در ساتراپ ( استان ) یوشیتا و در نزدیکی بندر جنوبی بود زندگی کند. این دستور بارمان شاه بود. به خیالش با دوری دو برادر که حالا باجناق هم شده بودند ، میتوانست از بیشتر شدن تنش و درگیری بین آنها جلوگیری کند. آرتمیس نمیدانست که این فکر شاه چقدر مفید بوده است. به راستی چه کسی میدانست ؟ 3 نقل قول لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/620-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/#findComment-6088 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد سادات.۸۲ ارسال شده در 1 خرداد مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 1 خرداد (ویرایش شده) 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از آنکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید می توانید درخواست نقد بدهید. درخواست نقد اثر با رسیدن به 35 پارت می توانید برای اثر خود درخواست جلد بدهید. درخواست کاور رمان با تحویل گرفتن نقد و ویرایش نکات، می توانید درخواست بررسی برای تالار برتر را بدهید. درخواست انتقال به تالار برتر همچنین با اتمام اثرتون لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر |کادر مدیریت نودهشتیا| ویرایش شده یکشنبه در 02:00 PM توسط سادات.۸۲ 1 نقل قول لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/620-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/#findComment-6091 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
داماسپیا ارسال شده در 4 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 خرداد پارت ۲ آن دو با خودشان دو قلوهای شیرین زبان و دوست داشتنی خود ، سام و سامان را هم آورده بودند. پسر بچههای پنج سالهای که ۹ ماه پس از ازدواجشان و قبل از رفتنشان به جنوب ، در همین قلعه به دنیا آمده بودند. صدای گریهی آرام نیکزاد او را به خود آورد. چشمهایش را میمالید و نق نق میکرد. آرتمیس که هنوز فرصت نکرده بود پیراهن مجلل و طلایی رنگش را از تن دربیاورد از جا بلند شد و در حالی که لباسش را با لباس خواب ابریشمی و نازکی عوض میکرد رو به نیکزاد نقنقو گفت: جونم!... عزیز دلم!...خوابالو شدی پسرم ؟... بداخلاق شدی ؟!... آره ؟!... الان میام نفس مامان!... الان میام عشق مامان! در حالی که بند جلوی لباس خواب سفیدش را باز میگذاشت نیکزاد را در آغوش گرفت و صورت تپل و سفیدش را بوسید. سپس سینهی چپش را در دهان او گذاشت و در حالی که آرام شیر خوردن او را تماشا میکرد ، موهایش را نوازش کرد. چشمهای درشت و سبزش ، مژههای برگشته و بلندش ، ابروهای پر پشت و سیاهش و موهای مواج و شبگونش را از پدرش به ارث برده بود. فقط خدا میدانست که چقدر از داشتن پسری درست مثل سیاوش به خود می بالید. پشت دست تپل و پنبهای سیاوش کوچولویش را بوسید و قربان صدقهاش رفت. در همین احوال بود که با صدای در به سمتش برگشت. سیاوش بود که پس از ورود به اتاق در را پشت سرش بست و با لبخند و اخم ظاهریای که هیچ به چهرهی بشاشش نمیآمد به تخت خواب نزدیک شد. 2 نقل قول لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/620-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/#findComment-6173 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
داماسپیا ارسال شده در 5 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 خرداد پارت ۳ در همان حال گفت: ای بابا!...شد ما یکبار از در این اتاق بیایم داخل و شما دارایی منو نکرده باشی توی دهن این مرتیکهی مفت خور!؟! آرتمیس دلبرانه خندید و رو به شوهرش با ناز گفت: خوش اومدی مرد من!...چی شده ؟... دوباره با پسر خودت لج افتادی ؟ سیاوش کنار آرتمیس روی تخت نشست و گونهی آرتمیس را بوسید و از همان فاصلهی کم در گوشش زمزمه کرد: باز دلبری کردی بانو؟... با دلبری و بیدلبری اسیرتم! آرتمیس که از برخورد نفسهای سیاوش به گردنش قلقلکش گرفته بود ریز خندید. سپس با فکر به دختر سه سالهاش رو به سیاوش گفت: نوشا چطور ؟...حالش خوبه ؟...نشد از صبح یکبار درست و حسابی بغلش کنم! سیاوش دستی روی موهای نیکزاد کشید و با لحنی دلجویانه گفت: دخترتم خوبه!...قبل از اینکه بیام اینجا بهش سر زدم...پرستارش تازه خوابونده بودش و همه چیز امن و امان بود. با پایان جملهاش نیکزاد را از بغل آرتمیس قاپید و گاز آهستهای از لپ تپلش گرفت. سپس در پاسخ به اعتراض آرتمیس صدایش را صاف کرد و رو به نیکزاد گفت: پدر سوخته!... چه معنی میده جلوی چشم من بچسبی به زنم ؟!...هان؟! نیکزاد صداهای کودکانهای از خودش درآورد که آرتمیس را به خنده انداخت. آرتمیس جلوی لباس خوابش را بست ، به بغل روی تخت دراز کشید و محو تماشای شوهر و پسرش شد. 1 نقل قول لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/620-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/#findComment-6182 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
داماسپیا ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل پارت ۴ سیاوش در حالی که خندهاش را کنترل میکرد گفت: بعله جناب متوجهم که ایشون ننهی شماست ولی قبلش زن بوده... اصلاً بیا یه کاری کنیم!... هفتهای دو شب مال من باشه بقیهاش مال تو...نظرته؟ آرتمیس اعتراض گونه و با لحنی لطیف گفت: اع!!...سیا! سیاوش نیکزاد را آن سمت تخت گذاشت. روی تخت به پهلو دراز کشید و دست راستش را ستون سرش کرد. دست چپش را دور کمر آرتمیس حلقه کرد و در حالی که او را به سمت خودش میکشید با لحنی شیطنت بار گفت: جاااااان؟!...جان و جهان سیا!...دلم تنگته خب!... دلم ماهی خودمو میخواد! با پایان جملهاش لبهای آرتمیس را بوسید. آرتمیس با آن که دلش نمیخواست ، به اجبار از او جدا شد و نگاهی به نیکزاد که در حال و هوای خودش بود انداخت و گفت: زشته!...بچه اینجاست! سیاوش دوباره او را بوسید. اینبار طولانیتر! سپس گفت: زشت اینه که منو اینقدر بچزونی بانو!... اصلاً این بچه باید همین روزا بره به اتاق خودش! آرتمیس چانهی سیاوش را بوسید و در حالی که دستش را روی سینهی او میکشید با لحن تبداری گفت: باشه!... ولی تا اون موقع نمیشه جلوی بچه کارای بد بد بکنیم! سیاوش نگاهی به دست آرتمیس روی سینهاش انداخت و سپس گفت: بچه که فعلاً هیچی نمیفهمه! و با پایان جملهاش چشمکی زد. آرتمیس که خودش هم دلش برای شوهرش تنگ شده بود مقاومت بیشتری نکرد. نقل قول لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/620-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/#findComment-7087 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
داماسپیا ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل پارت ۵ با فشاری که به سینهی سیاوش داد او را مجبور کرد که به پشت بخوابد و خودش با یک حرکت رو شکم او نشست. جای پاهایش را دو طرف بدن سیاوش تنظیم کرد و دستانش را دو طرف سر سیاوش گذاشت. درست مثل ماده شیری که روی شکارش چنبره بزند. خم شد و کامی از لب سیاوش گرفت. سپس کنار گوشش با لحنی اغواگرانه زمزمه کرد: پس امشب فرمانده منم! سیاوش با صدای خشدار گفت: رو کن ببینم چی بلدی دلبر! آرتمیس راضی کمرش را راست کرد و در حالی که بندهای لباس خوابش را با عشوه باز میکرد لبخند از سر رضایت و نگاه تبدار و گوشها و گردن سرخ شدهی سیاوش را از نظر گذراند. در حالی که دست سیاوش را از قسمت باز جلوی لباس خواب به سمت زیر آن هدایت میکرد ، دستش درگیر باز کردن قسمت سینهی لباس او شد. موهایش از روی شانهی راستش آویزان شده بود و در ادامه روی سینهی سیاوش ریخته بود. حالا قفسهی سینهی سیاوش کاملاً برهنه جلوی چشمانش بود و آرتمیس میتوانست بالا و پایین شدن سریع آن را ببیند. عضلات پهن و بزرگ سینهی او وسوسه برانگیز بود. آرتمیس نمیتوانست این حقیقت را انکار کند که با هر بار هم آغوشی با این مرد باری دیگر عاشق او میشود. حرکت نرم انگشتان سیاوش را روی پوست برهنهی کمرش حس میکرد و این مسئله سرش را داغتر از قبل میکرد. کنارههای لباس سیاوش را بیشتر از هم دور کرد و با نفسهایی لرزان زبانش را روی شاهرگ گردن او کشید. نقل قول لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/620-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/#findComment-7088 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
داماسپیا ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل پارت ۶ قبل از آنکه فرصت کند سرش را بالا بیاورد سیاوش با یک حرکت جایشان را عوض کرده بود. حالا سیاوش رویش چنبره زده بود و خودش به پشت روی تخت افتاده بود. این حرکت سریع سیاوش باعث شد جیغ کوتاهی از سر لذت بزند. چون به شدت روی تخت افتاده بود دو طرف لباس خواب کامل از هم باز شده بود و بدن برهنهی آرتمیس جلوی چشمان سیاوش بود. آرتمیس ابرو بالا انداخت و گفت: مگه قرار نبود فرمانده من باشم ؟! سیاوش نفس عمیقی در موهای او کشید و گفت: میدونم!... ولی دیگه طاقت نداشتم ماهی!...میخوامت! آرتمیس دستش را کنار صورت سیاوش گذاشت و با نوک انگشت شستش روی لب پایین او کشید. سپس پر حرارت زمزمه کرد: من بیشتر! و با یک حرکت لبهای سیاوش را اسیر خود کرد. در حال بوسه دستانش را از زیر لباس سیاوش رد کرد و روی کتفهای او گذاشت . او را سفت به آغوش خود میفشرد و میبوسید. درست در لحظهای که هر دو از گرمای عشق و لذت میسوختند ، صدای نق نق آرام نیکزاد تبدیل به گریه و جیغهای بلند شد. سیاوش کلافه نفسش را فوت کرد و کنار آرتمیس روی تخت دراز کشید. آرتمیس هم آهی کشید و جلوی لباس خوابش را به وسیلهی بندهایی که داشت دوباره بست. نقل قول لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/620-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/#findComment-7089 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
داماسپیا ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل پارت ۷ سپس در حالی که به سمت نیکزاد میرفت گفت: چیه مامانی؟!... وحشی شدی پسرم ؟...بیا!... دیگه بابات رفت اونور... راحت شدی؟ سپس نیکزاد را در آغوش گرفت و آرام پشتش زد. سیاوش با همان چشمان بسته گفت: باباش هنوز بیخیال نشده!... فقط منتظر میشه نیکزاد بخوابه آرتمیس در پاسخ به این حرف او لبخند زد و سر تکان داد. چون گریهی نیکزاد هنوز آرام نشده بود شروع به قدم زدن در اتاق کرد و دستانش را مثل گهواره تاب داد. چند لحظه گذشت اما فایدهای نداشت. صدای گریهی نیکزاد شدت بیشتری یافته بود. دستانش را به دو طرف باز کرده بود و جیغ میکشید. آرتمیس کمی نگران شده بود. تجربهای که از بزرگ کردن نوشا داشت به او میگفت که این گریهها طبیعی نیست. از اینها گذشته نیکزاد در طول سه ماهی که از تولدش گذشته بود هرگز چنین بیقراری نکرده بود. در واقع بچههای آرتمیس به آرامشی که داشتند شناخته میشدند. بیشک مشکلی وجود داشت. سیاوش که توجهش جلب شده بود ، روی تخت نشست و با تعجب گفت: چرا ساکت نمیشه! آرتمیس با صدایی که کمی از نگرانی میلرزید گفت: نمیدونم!...بچه از شدت گریه نفسش بالا نمیاد! سیاوش با چند گام خودش را به آنها رساند و دلواپس گفت: گرسنه نیست ؟...بهش شیر بده شاید بدخواب شده نقل قول لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/620-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/#findComment-7090 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
داماسپیا ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل پارت ۸ آرتمیس با اینکه ته دلش حس میکرد مشکل جدیتر از این حرفهاست تصمیم گرفت طبق توصیهی سیاوش عمل کند. صورت سرخ شدهی نیکزاد را که از شدت گریه به کبودی میزد به سینهاش فشرد اما نتیجهای نداشت. سیاوش و آرتمیس در میان جیغهای گوش خراش نیکزاد نگاهی به یکدیگر انداختند. سیاوش نیکزاد را از آغوش او گرفت و در حالی که سرش را نوازش میکرد گفت: جاییش درد میکنه انگار... ولی کجا ؟...و چرا؟ آرتمیس از شدت وحشت واژهها را از یاد برده بود. بیسخن نگاهش را بین سیاوش و نیکزاد میچرخاند. نگاه سیاوش هم رنگ و بوی وحشت گرفته بود. سیاوش در همان حال به سمت در اتاق دوید و با فریاد دستور داد که پزشک قصر را بیاورند. آرتمیس جلوی لباس خوابش را محکم کرد و به سمت آنها رفت. سیاوش هم از در فاصله گرفت ، نیکزاد را به آغوش او سپرد و کمک کرد تا آرتمیس روی تخت بنشیند. سپس در حالی که با وحشت و کلافگی دست در موهایش میکشید گفت: چیزی نیست!...الان پزشک میرسه! آرتمیس حس کرد که او بیشتر این حرف را برای آرام کردن خودش میزند. تا امروز سیاوش را اینقدر وحشت زده ندیده بود. پس از چند لحظه صدای گریهی نیکزاد قطع شد. هر دو با نگرانی به چهرهی نیکزاد خیره شدند. صورتش کبود بود. نفس نمیکشید! سیاوش _اتاق مشترک سیاوش و آرتمیس _قلعهی سرخ💛 صدای ضربان قلب خودش را بلندتر از هر وقت دیگری میشنید. وحشت کرده بود و نیازی به انکار این ح قیقت نمیدید. نقل قول لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/620-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/#findComment-7091 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
داماسپیا ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل پارت ۹ هر کس که نیکزاد را در آن حالت میدید حالش خراب میشد و سیاوش به عنوان پدر نیکزاد از همه پریشان تر بود. سیاوش عشق به فرزندانش را از پدرش به ارث برده بود. جانش را برای فرزندانش میداد. آنها میوههای باغ عشقش به آرتمیس و شگفتیهای بزرگ زندگی او بودند. اما سیاوش در این لحظه نگرانی بزرگ دیگری نیز داشت. آرتمیس! رنگ از رخ همسر زیبا رویش پریده بود و با حالتی گیج و منگ شاهد پرپر شدن کودک سهماههاش ، آن هم درست در آغوش خودش بود. حلقه زدن اشک در چشمان آرتمیس را میدید و کاری از دستش ساخته نبود. حس میکرد دنیا روی سرش خراب میشود. با صدای وحشت زده و بریده بریده و لرزان آرتمیس به خود آمد. آرتمیس: خ...و...خو...ن! نگاهش را با شتاب به سمت چهرهی رنگ پریدهی نیکزاد گرداند. دهانش پر از خون شده بود و نفس نمیکشید. مسیر خون از کنار دهانش تا گونهاش امتداد مییافت. سیاوش که در لحظهی اول دریافته بود چه اتفاقی افتاده است ، به سرعت نیکزاد را از آغوش آرتمیس بیرون کشید و روی ساعد دست خودش به شکم خواباند. مقدار زیادی خون از دهان نیکزاد بیرون ریخت و راه نفسش باز شد. با این اتفاق گریههای نیکزاد از سر گرفته شد. آرتمیس که حالا صورتش از اشک خیس شده بود با بغض و نگاهی معصومانه به سیاوش خیره شد و گفت: سیاوش!...بچم! سیاوش که قلبش از این عجز و ناتوانیای که در صدای آرتمیس بود مچاله شده بود سرش را به سمت مخالف گرداند تا آرتمیس نم اشک چشمانش را نبیند. آرتمیس دهانش را با دو دست چسبید و روی زمین زانو زد. صدای آرام هق هقش پای سیاوش را سست میکرد. نقل قول لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/620-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/#findComment-7092 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
داماسپیا ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل پارت ۱۰ از طرفی پسرش که در آغوشش در حال جان کندن بود امانش را بریده بود. در این لحظه پزشک و دستیارانش با شتاب وارد شدند. پزشک که مرد پیری با موها و ریش و سبیل سفید بود ، دستمالی را که نشانهی منصبش بود به سرش بسته بود و دستیارانش با لباس های سپید وسایلش را با خود میآوردند. همهی آنها با دیدن وضعیت شاهزاده و همسرش و شاهزادهی جوان لحظهای در جلوی در خشکشان زد اما با تشر سیاوش به خود آمدند و به سمت آنها دویدند. سیاوش ، نیکزاد را به آنها سپرد و تازه در آن لحظه بود که متوجه شد صدای آنها جمعیت زیادی را پشت در اتاق کشانده است. به لطف باز بودن در توانست چهرههایی از جمله ، پدر و مادرش ، سهند و آتوسا ، آریا و شهریار شاه ، را در میان صدها چهرهی دیگر تشخیص دهد. دست آرتمیس را گرفت و به او کمک کرد تا از جا برخیزد. در تمام مدتی که پزشک و دستیارانش با شتاب مشغول بودند ، دست آرتمیس را در دست گرفته بود و با نگرانی و سکوت به آنها نگاه میکرد. اصلاً برایش مهم نبود چه کس دیگری آنجاست. تنها مسائل مهم جهان برایش همسر و فرزندش بودند. سردی دستان آرتمیس و لرزش بدنش را حس میکرد. حالش اصلاً خوب نبود! هنوز آرام اشک میریخت. پس از چند لحظه پزشک ، نیکزاد را روی تخت گذاشت و در حالی که دستان خونیاش را با دستمالی پاک میکرد ، با سری پایین افتاده گفت: متأسفم سرورم!... شاهزاده مسموم شدن!...سم شبنم سیاه!... کاری از دست ما برنمیاد صدای شکستن قلب خودش را شنید. سرش از شنیدن این سخن به دوران افتاد. آرتمیس که تا لحظهای پیش همچون گنجشکی کوچک و بیپناه اشک میریخت ، ناگهان مانند ماده ببری خشمگین برآشفت و با همان صدای لرزان و بغض آلودش فریاد زد: برنمیاد؟!.... یعنی چی که برنمیاد ؟!...بچمو نجات بده! نقل قول لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/620-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/#findComment-7093 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
داماسپیا ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل پارت ۱۱ پزشک خاموش و شرمگین به زمین خیره ماند. صدایی از جمع حاضر در نمیآمد. هیچکس جوابی برای آرتمیس نداشت. آرتمیس به سمت نیکزادی که با چشمهای نیمه باز و چهرهای بیحال ناله میکرد و خون بالا میآورد ، خیز برداشت اما سیاوش به خود آمد و بازویش را چسبید. آرتمیس به سمت او برگشت و ناباورانه و با عجز نالید: ولم کن سیاوش!...پسرمون هنوز نفس میکشه!...بزار برم پیشش! سیاوش چشمان تبدار از اشکش را بست و بغضش را فرو داد. با یک حرکت آرتمیس را به سمت خودش کشید و او را در میان بازوهایش جا داد. آرتمیس که صورتش جلوی سینهی سیاوش بود با مشتهای کوچک و ظریفش به سینهی او میکوفت و در حالی که بیامان میبارید التماس میکرد: سیاوش خواهش میکنم ولم کن!...بچم درد داره!... بذار برم پیشش... نیکزاد!... پسر کوچولومون!... باید نجاتش بدیم!... تو رو به عشقمون قسم سیاوش!...بذار برای بار آخر بغلش کنم. سیاوش به مرز دیوانگی رسیده بود. جان و جهانش در آغوشش بیتابی میکرد و خودش هم حال بهتری از او نداشت. اما او وظیفه داشت در هر شرایطی استوار باقی بماند تا خانوادهاش به او تکیه کنند. اجازه نداشت حالا بشکند. آرتمیس بالاخره بیخیال مشت زدن به او و تقلا شد ، دستانش را دور کمر او حلقه کرد و صورتش را به سینهی او فشرد. جلوی لباس سیاوش از خون نیکزاد سرخ شده بود و حالا با اشکهای آرتمیس دوباره خیس میشد. نقل قول لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/620-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/#findComment-7094 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
به گفتگو بپیوندید
شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: strong> مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.