رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

# پارت پنجم

توی فکر فرو رفته بودم و بی‌اختیار نوک کفشم را با ریتم آرامی روی کف‌پوش ماشین می‌کوبیدم.

ناگهان صدای غرش موتور ماشینی توجهم را جلب کرد.

سرم را بالا آوردم.

ماشینی با سرعت سرسام‌آوری مستقیم به سمت سیامک می‌آمد.

رنگ از صورتم پرید.

تمام وجودم یخ زد.

بی‌اختیار شیشه را پایین کشیدم و با تمام توان جیغ زدم:

ـ سیامک...!

سیامک همان لحظه سرش را به سمت من برگرداند و بی‌اختیار یک قدم عقب رفت.

ماشین با فاصله‌ای کمتر از دو قدم از کنارش عبور کرد و با صدای وحشتناکی از آنجا دور شد.

نفسم بند آمده بود.

دستم را روی سینه‌ام گذاشتم و سعی کردم ضربان دیوانه‌وار قلبم را آرام کنم.

سیامک چند لحظه مات و مبهوت به خیابان خیره ماند؛ انگار خودش هم نفهمیده بود چه اتفاقی افتاده است.

چند دقیقه بعد...

نگاهم بی‌اختیار به آن سوی خیابان کشیده شد.

مردی کنار پیاده‌رو ایستاده بود.

فاصله زیاد بود و صورتش کاملاً مشخص نبود.

فقط...

حس عجیبی داشتم.

انگار قبلاً او را جایی دیده بودم.

ذهنم میان خاطره‌های دور می‌گشت، اما هرچه بیشتر فکر می‌کردم، کمتر به نتیجه می‌رسیدم.

«نه... اشتباه می‌کنم.»

همان لحظه صدای ممتد بوق ماشین پشت سرم پیچید و رشته افکارم از هم گسست.

وقتی دوباره سرم را برگرداندم...

آن مرد دیگر آنجا نبود.

در همان لحظه سیامک با یک کیسه پر از خوراکی به طرف ماشین آمد.

همین که نشست، نفس راحتی کشیدم.

ـ خداروشکر... چیزی نشد.

لبخند کم‌رنگی زد.

ـ انگار امروز شانس باهام بود.

ماشین را روشن کرد و راه افتاد.

حدود ده دقیقه بعد، مقابل دانشگاه نگه داشت.

کمربندم را باز کردم و کیفم را برداشتم.

ـ ممنونم داداش.

ـ ساعت سه میام دنبالت.

ـ باشه... خداحافظ.

با تکان کوتاهی سرش، از ماشین پیاده شدم.

هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدایی آشنا از پشت سرم آمد.

ـ نیلو...!

برگشتم.

رها با همان لبخند همیشگی‌اش به سمتم می‌آمد.

بی‌اختیار لبخند زدم.

ـ سلام رها، خوبی؟

ـ سلام. تحقیق جلسه قبل رو آماده کردی؟ قرار بود تو پرینتش کنی.

ـ آره، توی کیفمه.

کنار هم وارد محوطه دانشگاه شدیم.

پرسیدم:

ـ از ساناز چه خبر؟

رها خندید.

ـ دیشب زنگ زده بود. می‌گفت با حسین قرار داره.

اسم «حسین» توی ذهنم تکرار شد.

حسین...

حسین...

ناگهان چیزی یادم آمد.

ـ همون پسری نیست که یه بار به من و تو شماره داده بود؟

رها چشم‌هایش را گرد کرد و گفت:

ـ خودش بود. ول‌کن هم نیست.

با خنده سری تکان دادم، اما هنوز ذهنم درگیر مرد ناشناسی بود که چند دقیقه پیش آن طرف خیابان دیده بودم...

__________________________________________

# پارت ششم

با تکان‌های دست رها، از میان افکارم بیرون کشیده شدم.

ـ نیلو... کجایی؟ چی شده؟ از وقتی اومدی دانشگاه انگار اصلاً اینجا نیستی.

پلک زدم و نگاهش کردم.

ـ هیچی... راستی، از مهمونی فرداشب چه خبر؟

رها آهی کشید.

ـ هیچی بابا... کنسل شد.

با تعجب گفتم:

ـ جدی؟ چرا؟

ـ مامان و بابام صبح از سفر برمی‌گردن. دیگه نمی‌شه خونه مهمونی بگیرم.

لبخندی زدم.

ـ اشکالی نداره، من با ساناز هماهنگ می‌کنم. خیلی وقته درست‌وحسابی باهاش حرف نزدم.

همراه رها وارد ساختمان دانشکده شدیم.

با دیدن صندلی کنار شوفاژ، بی‌اختیار همان‌جا نشستم.

زمستان بود و گرمای شوفاژ، تنها چیزی بود که سرمای استخوان‌سوز آن روز را قابل تحمل می‌کرد.

استاد وارد کلاس شد و درس را شروع کرد.

صدایش در کلاس می‌پیچید، اما هیچ‌کدام از جمله‌هایش وارد ذهنم نمی‌شد.

تمام فکرم پیش همان موتورسواری بود که صبح دیده بودم.

او کی بود؟

چرا با دیدنش احساس کردم قبلاً جایی دیده‌امش؟

هرچه بیشتر فکر می‌کردم، کمتر به نتیجه می‌رسیدم.

با شنیدن صدای استاد که گفت:

ـ خسته نباشید، جلسه بعد ادامه می‌دیم.

به خودم آمدم.

وسایلم را جمع کردم و همراه رها از کلاس بیرون رفتیم.

هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودیم که رها گفت:

ـ آها، راستی... اون پسره... اسمش چی بود؟ اممم...

نگاهش کردم.

ـ آرمان رو می‌گی؟

ـ آره، خودش. گفت تا فردا جواب نهاییتون رو درباره اون موضوع بهش بدی.

با حواس‌پرتی پرسیدم:

ـ کدوم موضوع؟

رها با خنده آرنجم را زد.

ـ نیلو! حواست کجاست؟ درباره قرار.

اخم کوچکی کردم و گفتم:

ـ آها... همون اول هم گفتم بهش بگو باشه. فقط امروز چیزی نگو، فردا صبح بهش خبر بده.

ـ باشه.

چند لحظه سکوت کردیم.

بعد با تردید گفتم:

ـ فقط... یه چیزی.

ـ چی؟

لبم را گاز گرفتم.

ـ راستش... من اصلاً از این کارا سر درنمیارم. می‌شه تو هم باهام بیای؟

رها با اخم کمرنگی نگاهم کرد

ـ ای وای، خاک بر سرم! مامان و بابای من اگه بفهمن، پوستمو می‌کنن. حالا انگار خودم خیلی حرفه‌ای‌ام!

لبخند التماس‌آمیزی زدم.

ـ رها جون... فقط این یه بار. به خاطر من.

رها هنوز داشت جوابم را می‌داد که ناگهان صدایی از پشت سرم آمد:

ـ نیلو...

صدای سیامک بود.

تمام بدنم یخ زد.

اگه حرفهام با رها رو شنیده باشه چی؟...

با این فکر زبونمو گاز گرفتم اگه می فهمید قیامت می شد

قلبم آن‌قدر محکم به سینه‌ام می‌کوبید که انگار می‌خواست از قفسه سینه بیرون بزند.

آهسته برگشتم...

____________

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...