رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

《پارت ۲۵》

 

قبل از اینکه بتونه حرف دیگه‌ای بزنه صدای در بلند شد و سر منشی اومد داخل. چشم‌هاش توی اتاق چرخید تا نگاهش به خانم دکترش افتاد گفت:

 

- خانم دکتر یه آقایی اومده تو نوبته دیوونه کرد منو انقدر که داد و قال راه انداخت.

 

- مشکلش چیه؟ 

 

منشی درو بیشتر باز کرد و جوری جلوی در ایستاد که داخل اتاق برای بیرون قابل دید نباشه. پوف کلافه‌ای کشید و با حالت گریه وار گفت:

 

- عجوله. میگه من سر وقتی که گفتی اومدم چرا دوساعته منو منتظر گذاشتین... خانم دکتر چرت میگه کلا تایم خانم راد یک ساعت و نیم بوده که هنوز نیم ساعتش مونده. 

 

بعد با شیطنت بامزه‌ای رو به ما لبخند زد و صداش رو آورد پایین تر و گفت:

 

- دَکِش کنم بره؟ یا خَرش کنم تا نوبتش بشه؟

 

بلقیس خانم چند لحظه ساکت موند و فقط نگاهش کرد بعد آروم با دستش اشاره کرد که بره و هم زمان گفت:

 

- بگو اتاقم پر از جادو و موکل شده اگه نمی‌ترسه بمونه الان نوبتش میشه اگه هم عجله داره یه وقت برای فردا بده بهش.

 

منشی با گفتن چشم بیرون رفت و در اتاق رو بست. صدای بسته شدن در با صدای منشی که داشت مشتری عجول رو صدا می‌زد، یکی شد. بلقیس خانم بی‌توجه به مکالمه پشت در دستش رو سمت جعبه‌ی چوبی روی میز برد و دسته‌ای از کارت‌های تاروت رو بیرون آورد. همون کارت‌هایی که زمان ورودمون از روی میز جمعش کرد و مرتب داخل جعبه گذاشت.

کارت‌ها رو بین دو دستش گرفت، چشم‌هاش رو بست و زیر لب زمزمه‌هایی کرد که نه من می‌فهمیدم چی می‌گه، نه مامان و بابا.

 

چند ثانیه بعد چشم‌هاش رو باز کرد و دسته‌ی کارت‌ها رو مقابلم گرفت.

 

ـ شکوفه... بدون فکر کردن، فقط با حست... سه تا کارت بردار.

 

با تردید نگاش کردم. همه‌ی کارت‌ها پشتشون به من بود و تصویرشون رو نمی‌تونستم ببینم. تمرکز نداشتم. سردرد و تپش قلبم بدتر ذهنم رو بهم می‌ریخت. دهنم خشک شده بود انقدر تو حقیقت‌های جدید غرق شدم که حتی وقت نکردم یک لیوان آب بخورم. نگاهم بین کارت‌ها می‌چرخید؛ انگار انتخاب کارت‌ها حکم مرگ و زندگیم رو می‌داد. 

 

ـ همین‌جوری؟

 

ـ آره... هر کدوم دستت رفت سمتش. فکر نکن فقط بردار.

 

نفسم رو بیرون دادم و بدون فکر اضافه سه تا کارت از وسط دسته بیرون کشیدم. بلقیس خانم یکی‌یکی کارت‌ها رو از دستم گرفت. اولی رو برگردوند، ابروهاش کمی تو هم رفت.

دومی... رنگ صورتش کم‌کم عوض شد. سومی رو که برگردوند... یه دفعه انگار برق گرفتش، هر سه کارت از دستش افتاد روی میز. تق!

 

هر سه ناخودآگاه از جا نیم‌خیز شدیم. آماده بودیم هر لحظه اگه غش کرد بپریم بگیریمش‌.

 

ـ خانم دکتر...؟

 

هر چی صداش کردیم جوابی نداد اصلاً انگار صدای ما رو نمی‌شنید. چشم‌هاش به کارت آخری که برگردوند خیره مونده بود. لب‌هاش آروم تکون خورد.

 

ـ ...اون؟

 

یهو سکوت کرد؛ سرش رو به سمتی از اتاق کج کرد انگار داشت به حرف کسی گوش می‌داد. بعد خیلی آروم گفت:

 

ـ نه... من فقط...

 

دوباره ساکت شد. رنگش لحظه‌به‌لحظه می‌پرید. بابا با تعجب گفت:

 

ـ با... با کی حرف می‌زنین؟

 

بلقیس خانم اصلاً جوابش رو نداد. چند ثانیه بعد نفسش لرزید و با صدایی گرفته گفت:

 

ـ داره... تهدیدم می‌کنه.

 

مو به تنم سیخ شد. چرا و کی تهدیدش می‌کرد؟ اینجا که فقط ما بودیم؟ یعنی حدسم درست بود و از اول ورودمون، یه نفر دیگه‌ هم اینجا بود؟ اون نگاه‌ها و گوش دادن‌ها و ساکت شدن‌های یهوییش به خاطر اون چیز توی اتاق بود؟.

 

تنم لرز آنی گرفت. دست‌هام خیس عرق شد. انگار حسی با تموم وجودم داد می‌زد «فرار کن». منطق عقل پر دردم با اون صدا موافق بود ولی حسی توی قلبم می‌گفت اگه الان بری بیرون دیگه به جوابت نمیرسی.

 

مامان ترسیده و با وحشت پرسید:

 

ـ کی؟

 

بلقیس خانم با دست لرزون به کارت‌های روی میز اشاره کرد.

 

ـ ببینین...

 

یکی‌یکی کارت‌ها رو به سمت ما برگردوند. به کارت اول اشاره کرد و گفت:

 

ـ این کارت... نماد خطره.

 

بعد دومی رو نشون داد و با انگشت زد روش.

 

ـ این... مرگه.

 

کارت سومی رو که نشون داد انگار بغض جلوی صداش رو گرفت که با خفگی گفت:

 

ـ و این... قدرت.

 

نفس عمیقی کشید و آب دهنش رو قورت داد. با سرفه‌ای خشک و کوتاه گفت:

 

ـ جدا از هم معنی‌های مختلفی دارن اما کنار هم...

 

سرش رو آروم تکون داد. با نگاهی وحشت زده بهمون نگاه کرد.

 

ـ می‌شن یه هشدار.

 

از هرچی هشدار و راز و عهد بود حالم بهم می‌خورد. با بی‌حوصلگی که به جونم افتاده بود بی‌اختیار پرسیدم:

 

ـ هشدار... به من؟

 

سریع دستاش رو تکون داد و گفت:

 

ـ نه.

 

بعد با ترسی که تو حرکاتش مشخص بود ادامه داد.

 

ـ هشدار به منه.

 

همه ساکت موندیم. نمی‌دونستیم چی بهش بگیم. بدون شک اون هشدار به خاطر دخالتش تو سرک کشیدن به گذشته‌ی من بود. 

 

ـ اون موجود داره بهم می‌گه اگه بیشتر از این توی گذشته یا حال تو سرک بکشم...

 

آب دهنش رو قورت داد و با وحشتی که از لرزش مردمکاش تا ویبره رفتن انگشت‌های بی‌قرارش معلوم بود گفت:

 

ـ کارم تمومه.

 

مامان ناباورانه گفت:

 

ـ یعنی... می‌کشتت؟

 

بلقیس خانم بدون مکث جواب داد.

 

ـ نابودم می‌کنه.

 

مامان شوکه یا خدایی گفت. بابا از واکنش مامان زیر لب استغفرالله‌ گفت و دستی به موهای خاکستریش کشید. انگار تازه چشمم داشت میدید که بابام چقدر پیر شده بود. تا به حال دقت نکرده بودم تارهای خاکستریش بیشتر از مشکی‌هاش بود.

 

قطره عرقی از کنار شقیقه‌ی بلقیس خانم پایین سر خورد و به سمت چونش رفت. صورتش کم‌کم سرخ شده بود. انگار که حرارت بدنش هر دقیقه زیادتر میشد. با اینکه کولر اتاق روشن بود، صورتش از گرما سرخ نشده بود... از ترس بود.

 

ـ شکوفه... اون موجود نسبت به تو حساسه. خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی. حتی اجازه نمی‌ده من چیزی ببینم. هر بار که می‌خوام بیشتر وارد گذشته‌ت بشم، حضورش قوی‌تر می‌شه. انگار...

 

با حرف‌های رگباری بلقیس خانم چشم از صورتش گرفتم انگار تازه ذهنم به اتاق برگشت. منتظر بهش خیره شدم تا جمله‌ش رو کامل کنه. انگار اونم منتظر بود عکس‌العمل من رو ببینه. صورتم احساسی نشون نمی‌داد چون دیگه قدرتی برای نشون دادن حس‌های شوک و ترس نداشت لحظه‌ای مکث کرد.

 

ـ انگار بخشی از قدرتش داخل وجود تو پنهون شده.

 

بابا که تا اون لحظه فقط گوش می‌داد، این بار با ناباوری پرسید:

 

ـ ولی مگه خودتون نگفتین هنوز دخترمو پیدا نکرده؟

 

ـ آره...

 

ـ پس چطور می‌تونه این‌قدر ازش محافظت کنه؟

 

بلقیس خانم با درماندگی شونه بالا انداخت. با خستگی دستی روی پیشونیش کشید. از نگاهش معلوم بود براش تبدیل به یک معمای لاینحل شدم. به قول خودش من اولین موردی بودم که چنین شرایطی داشتم. به عنوان یک دعانویس زیادی صبر و وقت گذاشته بود. هر کس دیگه‌ای بود با چندتا جمله سر و ته داستان رو در میاورد. آخرشم با چهارتا دروغ ردمون می‌کرد بریم.

 

ـ همین باعث شده این پرونده با همه‌ی پرونده‌هایی که تا امروز دیدم فرق داشته باشه.

 

سوال بابا رو که جواب داد سرش رو چرخوند سمت ما و مستقیم به مامان نگاه کرد.

 

ـ یه سؤال... تا حالا توی زندگی شکوفه، اتفاقی افتاده که نزدیک باشه جونش و از دست بده؟ فرقی نمی‌کنه تو بچگیش بوده یا همین چند سال اخیر.

 

مامان که یهو ازش سوالی پرسیده بودن اون هم بعده کلی سوال که می‌پرسید سریع گفت:

 

- نه... نه یعنی آره.

 

چند لحظه تو فکر رفت و در حالی که دست‌های عرق کردش رو با مانتوش خشک میکرد گفت:

 

 

ـ یه... یه اتفاق یادم اومد.

 

همه منتظر نگاش کردیم. یعنی من تو خطر بودم و تا الان برام تعریف نکرده بودن؟ عجیب بود. اونم مامانی که جیک و پوک خانواده و قوم و خویش رو برام رو آب می‌ریخت.

 

ـ خیلی قدیم وقتی شکوفه تازه غلط زدن یاد گرفته بود، یه شب ما خواب بودیم.

 

نفسش لرزید. انگار داشت خاطره رو مرور می‌کرد.

 

ـ شکوفه تو خواب چرخیده بود روی شکمش.

 

اشک توی چشم‌هاش جمع شد و لباش لرزید.

 

ـ هنوز گردنش اون‌قدر جون نداشت که سرش و بالا نگه داره.

 

صداش از بغض و گریه شکست. اشک از گونه‌هاش سر می‌خورد و زیر چونش می‌رفت. بابا آروم اشک‌هاش رو پاک کرد.

 

ـ صورتش کامل چسبیده بود به تشک... داشت خفه می‌شد. رنگش کبود شده بود.

 

دستم ناخودآگاه مشت شد. باورم نمیشد من تو بچگیم داشتم میمردم. کلی اتفاق هر روز می‌شنویم از دور و اطرافیان ولی فکرشم نمیکردم روزی خودمم جزوشون بودم.

 

مامان نفس عمیقی کشی و دست بابا رو تو دستاش فشار داد. انگار استرس و غمش رو توی اون فشار خالی می‌کرد.

 

ـ نمی‌دونم چرا... ولی یه نفر انگار توی خواب با داد صدام زد. همون لحظه از خواب پریدم. دویدم سمت تختش. وقتی بغلش کردم... دیدم داره خفه میشه. اگه یه لحظه فقط یه لحظه دیرتر رفته بودم بچم مرده بود.

 

بابا با تعجب گفت:

 

ـ تو همیشه می‌گفتی من صدات کردم.

 

مامان آهسته سر تکون داد و گفت:

 

ـ آره... فکر می‌کردم تو بودی ولی بعد‌ها یادم اومد وقتی که بیدار شدم... تو هنوز خواب بودی. اون‌قدر هول کرده بودم که دیگه بهش فکر نکردم فقط شکوفه رو نجات دادم. تو هم که باصدای جیغ من بیدار شده بودی و مثل خودم هول کرده بودی برای همون یادم رفت تو اون اوضاع.

 

بابا شوکه و ناباورانه به مامان نگاه میکرد. بعد انگار چیزی یادش اومده باشه، گفت:

 

ـ منم یه چیزی یادم افتاد.

 

همه نگاش کردیم. بلقیس خانم بلند شد و لیوان آبی برای مامان آورد. مامان تشکر کرد و یک جا آب رو سر کشید. احساس تشنگی کردم ولی تو اون اوضاع و وسط بحث مهم روم نمیشد برم آب بخورم یا درخواست آب کنم... بدتر از اون می‌ترسیدم جایی از اتاق برم و اون موجود نامرئي همون‌جا باشه.

 

بابا انگار دیگه تو اتاق ما رو نمی‌دید بی‌توجه به رفت و آمد بلقیس خانم و تشکر مامان حرفش رو ادامه داد.

 

ـ شکوفه حدود چهار سالش بود. از سر کار اومدم خونه. ناهید نبود دانشگاه بود قرار بود پرستاری که گرفته بودیم مراقبش باشه. دیدم شکوفه یه گوشه نشسته و گریه می‌کنه. رفتم بغلش کردم. گفتم: "چی شده بابا؟" با زبون بچگونه هی می‌گفت: "دادا بده... می‌گه... دست نه..." اول اصلاً نفهمیدم منظورش چیه. بعد چشمم افتاد به پریز برق کولر. درپوشش افتاده بود. سیم‌ها کلا لخت بودن.

 

بابا نفسش رو با صدا بیرون داد.

 

ـ شکوفه دوباره خواست از توی بغلم بهش دست بزنه خواستم دستش و بگیرم نزارم دیدم خودش دستش و عقب کشید و لب چید.چند بار دیگم تکرار کرد اما هر بار دستش و نزدیک می‌کرد، خودش عقب می‌کشید و گریه می‌کرد.

 

با اخمی کرد و دستش رو مشت کرد و زد به وسط پیشونیش.

 

- اگه دست می‌زد... مطمئنم همون‌جا برق می‌گرفتش. من اون موقع فکر کردم از برق ترسیده. اما...

 

آروم سرش چرخید و به من نگاه کرد.

 

ـ تا مدت‌ها تو ذهنم مونده بود که اون "دادا"یی که می‌گفت... کی بوده. چون تو فقط یه جمله رو تکرار می‌کردی... "دادا می‌گه دست نه..."

 

موهای تنم سیخ شد... من هیچ برادری نداشتم. پس اون«دادا» کی بود؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت ۲۶》

 

بلقیس خانم حتی پلک هم نمی‌زد. انگار دو خاطره‌ای که مامان و بابا تعریف کرده بودن، تکه‌های گمشده‌ی یه پازل قدیمی رو جلوی چشمش کنار هم گذاشته بودن. بعد از اینکه مامان بابا خاطراتشون رو تعریف کردن و تموم شد، آروم گفت:

 

ـ نه...

 

بعد سرش رو تکون داد. انگار داشت چیزایی که فهمیده بود رو بالا پایین می‌کرد تا برامون به زبون ساده بگه.

 

ـ این دیگه نمی‌تونه اتفاقی باشه.

 

مامان با نگرانی که تو حرکاتش مشخص بود پرسید:

 

ـ یعنی چی؟

 

بلقیس خانم دست‌هاش رو روی هم گذاشت. هر وقت می‌خواست چیزی را که ذهنش را درگیر کرده بود توضیح بده، همین‌طور دست‌هاش را روی هم می‌گذاشت.

 

ـ توی هر دو اتفاق... یه نفر قبل از اینکه دیر بشه، شکوفه رو نجات داده.

 

بابا سریع گفت:

 

ـ ولی ما که کسی رو ندیدیم.

 

ـ لازم نیست دیده باشین.

 

بعد نگاهش رو به من دوخت. انگار چیزی می‌دونست که من از شنیدنش قرار نبود خوشحال بشم.

 

ـ بعضی موجودات، تا وقتی نخوان، دیده نمی‌شن.

 

نفسم بند اومد. برای بار هزارم تنم لرزید. معدم تیر کشید. استرس و ترس بالاخره به معدمم رسید.

 

واکنش ترسیده من رو که دید ادامه داد:

 

ـ چیزی که من حس می‌کنم اینه که اون موجود، سال‌ها اطراف شکوفه بوده. نه از وقتی خواب‌ها شروع شده... خیلی قبل‌تر. شاید... از همون روزی که به دنیا اومده.

 

مامان با وحشت دستش رو روی گلوم گذاشت و گفت:

 

ـ یعنی از نوزادی کنار دخترم بوده؟

 

ـ احتمال داره.

 

بابا اخماش تو هم رفت. خودش رو روی مبل جلو کشید و دست‌هاش رو روی زانوهاش قفل کرد.

 

ـ یه دقیقه... اگه اون موجود این همه سال محافظ دخترم بوده... پس چرا الان این خوابای وحشتناک شروع شده؟ اصلا مگه نگفتین اون داره دنبال دخترم می‌گرده؟ چجوری از تولدش کنارش بوده؟

 

بلقیس خانم چند لحظه تو سکوت فکر کرد. از حرکت لباش میشد فهمید جواب رو می‌دونست ولی مونده بود چجوری برای ما بگه که ما بفهمیم.

 

ـ ببینین من گفتم دنبال دخترتونه. وقتی پیداش کنه مسلما سریع میاد دنبالش تا اینجاش کاملا درسته ولی دلیل اینکه چرا از تولد پیشش بوده و یهو شکوفه رو گم کرده یا به هر دلیلی ازش دور افتاده رو من نمی‌دونم. فقط می‌دونم چون یه چیزی تغییر کرده الان شکوفه داره خواب می‌بینه.

 

ـ چی تغییر کرده؟

 

ـ نمی‌دونم. اما هر طلسمی یه زمانی ضعیف می‌شه. هر عهدی یه زمانی بیدار می‌شه و هر موجودی بالاخره تصمیم می‌گیره خودش رو نشون بده.

 

بعد نگاهش رو از بابا گرفت و مستقیم به من نگاه کرد.

 

ـ شکوفه... اولین باری که چشم‌های زردش و دیدی کی بود؟

 

کمی فکر کردم. اولین باری که چشم‌هاش رو کلا دیدم همون شب قبل بود. شب‌های قبلش فقط صداش بود

 

ـ اگه اشتباه نکنم اولین بار همون دیشب بود ولی من الان به همه چی شک کردم شاید قبلا هم دیده بودم و یادم نیست.

 

ـ عیبی نداره بگو ببینم قبل از اون فقط حسش می‌کردی؟

 

ـ آره. یعنی اول فقط فرار می‌کردم. بعد صداش اومد. بعد چشم‌هاشو دیدم. بعد...

 

ذهنم شروع به یادآوری خواب‌هام کرد. برای یک لحظه حس کردم داخل همون جنگلم. مامان و بابا که دیده بودن من ساکت شدم چرخیدن و منتظر نگاهم کردن. لبم رو با زبونم خیس کردم و گفتم:

 

ـ بعد کم‌کم نزدیک‌تر شد.

 

بلقیس خانم آروم زیر لب گفت:

 

ـ دقیقاً همون چیزیه که می‌ترسیدم.

 

بابا کلافه شد. هم از تاریکی اتاق که با گذشت زمان بیشتر میشد و هم از گره‌های کوری که هی بیشتر میشد.

 

ـ خانم، لطفاً واضح حرف بزنین.

 

بلقیس خانم این بار بدون مکث گفت:

 

ـ اون موجود، هر بار یه قدم به شکوفه نزدیک‌تر شده. اول فقط حضورش، بعد صداش، بعد چشم‌هاش، بعد لمسش...

 

نگاهش روی صورتم ثابت موند.

 

ـ و مرحله‌ی بعد...

 

یک دفعه سکوت کرد. مامان با صدایی لرزون گفت:

 

ـ مرحله‌ی بعد چیه؟ جون به لب شدم.

 

بلقیس خانم جواب نداد. انگار دلش نمی‌خواست اون جمله رو به زبون بیاره. بابا عصبانی از حال مامان و استخاره گرفتن‌های زیاد خانم دکتر محکم‌تر پرسید:

 

ـ خانم احمدی... مرحله‌ی بعد چیه؟

 

بلقیس آه بلندی کشید.

 

ـ دیدن کامل چهره.

 

قلبم هری ریخت. یعنی من قرار بود امشب یا چند شب دیگه کامل صورتش رو ببینم. یعنی قرار بود بالاخره چهره‌ی مرموز صاحب اون چشم‌های عسلی برام رونمایی بشه. با اینکه باید از دیدنش می‌ترسیدم، ته دلم کنجکاو بودم بدونم صاحب اون چشم‌های عسلی چه چهره‌ای داره.

 

ـ بعد از اون...

 

نگاهش رو از من گرفت. دور اتاق تاریک چرخوند.

 

ـ معمولاً دیگه فاصله‌ای بین دو طرف باقی نمی‌مونه.

 

مامان خسته و ترسیده گفت:

 

ـ یعنی میاد؟

 

ـ اگه چیزی جلوش رو نگیره... بله.

 

یه سرمای عجیبی از ستون فقراتم بالا رفت. برای اولین بار، اون جنگل لعنتی، اون چشم‌های زرد، اون صدای بم... دیگه فقط یه کابوس به نظر نمی‌رسیدن.

 

بلقیس خانم دوباره کارت‌های تاروت رو جمع کرد اما درست لحظه‌ای که آخرین کارت رو برداشت دستش لرزید. انگار یک تصویر دیگه دیده باشه. رنگش دوباره پرید. خیلی آروم، طوری که انگار با خودش حرف می‌زد، زمزمه کرد:

 

ـ نه. این امکان نداره.

 

مامان که کنجکاویش جلوتر از خودش اعلام حضور می‌کرد فوری پرسید:

 

ـ چی شد؟ اون چیه؟

 

بلقیس خانم به هیچ‌کدوممون نگاه نکرد. انگار می‌ترسید از چیزی که فهمیده بود. پام بی‌اختیار روی زمین ضرب می‌گرفت. چشم‌هام برای دیدن صورت بلقیس خانم ریز شدن تو اون تاریکی سخت میشد چیزی دید. نور بیرون هم کمک زیادی نمی‌کرد. نفس عمیقی کشید صداش توی اتاق پیچید و بعد خیلی آرام گفت:

 

ـ اون... انگار شکوفه رو پیدا کرده.

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت ۲۷》

 

قبل از اینکه بلقیس خانم فرصت بده کسی حرفی بزنه، با عجله پرسید:

 

ـ شکوفه... خوب فکر کن.

 

نگاهش عجیب جدی شده بود. 

 

ـ تا حالا توی خواب... اون مرد کاری باهات کرده؟

 

اخمام تو هم رفت. منظورش از کاری دقیقا چی بود؟ مامان و بابا با تعجب و عصبانیت بهش نگاه کردن. بابا مشتش رو گره کرد. مامان رنگش پرید. میشد فهمید از چهره‌شون که با این سوال تا کجاها پیش رفته بودن. دندون‌های چفت شده‌ی بابا، بهت و اشک‌های جمع شده‌ تو چشم‌های مامان بیشتر از هر زمانی خجالت زده‌م می‌کرد. 

 

ـ یعنی چی؟

 

ـ مثلاً...

 

مکثی کرد و بعد با اشاره به پیشونیش گفت:

 

ـ به پیشونیت دست زده؟

 

سرم رو تکون دادم.

 

ـ نه.

 

دستاش رو نشونم داد و توهم قفل کرد.

 

ـ دستت رو گرفته؟

 

ـ نه.

 

ـ بهت آسیب زده؟ زخمی‌ت کرده؟ جای کبودی یا خراش بعد از بیدار شدن روی بدنت مونده؟

 

ـ نه.

 

بلقیس خانم کلافه از «نه» گفتن های پشت سرهمم پوفی کشید و اینبار با دقت نگاهم کرد. 

 

ـ مطمئنی؟

 

ـ آره.

 

چند ثانیه سکوت کرد. انگار نمی‌دونست چجوری من و راضی کنه قفل دهنم رو باز کنم به جای جواب‌های تک کلمه‌ای قشنگ براش توضیح بدم. مامان و بابا هم منتظر به من نگاه می‌کردن انگار هر لحظه منتظر بودن چیزی که تو ذهنشون بود و بگم و نابودشون کنم. بلقیس خانم خیلی آروم، انگار از پرسیدن سؤال بعدی خودش هم معذب باشه، گفت:

 

ـ تا حالا...

 

نفس عمیقی کشید. با صدای آروم‌تری پرسید:

 

ـ بوسیدت؟

 

یه لحظه همه‌چی توی اتاق متوقف شد. سکوت اونقدر سنگین بود که صدای نفس‌هامون رو می‌شنیدم. فضای معذب کننده‌ای بود. خجالت می‌کشیدم حتی به بغلم نگاه کنم. دمای بدنم رفت بالا و معدم مثل دیگ آب جوشید. آب دهنم رو به سختی قورت دادم به خاطر خشکی گلوم مثل خنجر رفت پایین.

 

مامان با تعجب نگام کرد. بابا هم ابروهاش بالا رفت. صورتم یه‌دفعه سرخ شد.

 

ـ ن. نه...

 

خواستم انکار کنم... اما تصویر اون خواب لعنتی مثل برق از جلوی چشمم رد شد. دیشب وقتی از افتادن توی جنگل بلندم کرده بود، وقتی صورتم رو بین دست‌هاش گرفته بود، لباش روی لبام... پلک‌هام رو روی هم فشار دادم. تا اون حس برام زنده نشه. هنوز داغی لباش رو حس می‌کردم.

 

ـ من...

 

مامان با نگرانی گفت:

 

ـ شکوفه...؟

 

لب پایینم رو گاز گرفتم. از خجالت جرئت نمی‌کردم حتی به بابا نگاه کنم. با صدایی که به زور شنیده می‌شد گفتم:

 

ـ یه بار.

 

صدای هین مامان تو صدای سرفه‌های بابا گم شد.

 

- توی خواب. لبام و بوسید...

 

هنوز جمله‌م تموم نشده بود که صدای ناله‌ی بلقیس خانم بلند شد.

 

ـ وای...

 

دستش رو محکم روی سینه‌ش گذاشت. رنگش پرید.

 

ـ نه. نه... این نباید اتفاق می‌افتاد.

 

مامان هراسون از جاش بلند شد. بابا انگار آماده بود همون لحظه یقه‌ی یکی رو بگیره. از شانس قشنگم بابام روی من حساس بود و الان یکی تو خواب به دخترش دست زده بود. با اینکه بابا فرد صبور و منطقی بود ولی همونقدر روی خانوادش غیرت داشت و حساس بود. تمام نگرانیش این بود خانوادش آسایش داشته باشن. حالا یکی آسایشش رو بهم زده بود و بدون شک دشمن شماره یک بابا شده بود.

 

ـ چی شده؟

 

بلقیس خانم با دست لرزون به من اشاره کرد.

 

ـ مهرت کرده.

 

قلبم انگار یک ضربه جا انداخت. دهنم خشک شد و ناخودآگاه لب‌هام رو روی هم فشار دادم. نفسم توی سینه‌م حبس شد. انگشت‌هام بی‌اختیار مشت شدن و سرمایی از ستون فقراتم بالا رفت.

 

بابا با اخم گفت:

 

ـ یعنی چی مهرش کرده؟

 

بلقیس خانم نفسش بند اومده بود.

 

ـ اون بوسه... بوسه‌ی معمولی نبوده. اگه چیزی که من حس می‌کنم درست باشه، اون با اون بوسه مُهرش رو روی روح شکوفه گذاشته.

 

مامان با ناباوری سریع گفت:

 

ـ مهر... یعنی چی؟

 

بلقیس خانم با صدایی که هنوز می‌لرزید گفت:

 

ـ یعنی دیگه فقط توی خواب دنبالش نمی‌گرده... دیگه جای شکوفه رو پیدا کرده.

 

نفس عمیقی کشید تا به خودش مسلط بشه. دست‌های لرزونش و شونه‌های خمیده‌ش من رو می‌ترسوند. 

 

ـ تا قبل از اون بوسه، فقط ردّ روحش رو حس می‌کرد. اما بعد از اون بوسه... راهش باز شده.

 

بابا با صدای خش‌داری پرسید:

 

ـ یعنی...؟

 

بلقیس خانم آهسته سرش رو تکون داد.

 

ـ یعنی داره میاد دنبالش و این بار... ممکنه فقط توی خواب نباشه

 

به محض اینکه جمله‌ش تموم شد، انگار تمام جونش خالی شد. بی‌رمق روی مبل نشست، دست‌های لرزونش رو به هم قفل کرد و چند لحظه فقط به نقطه‌ای نامعلوم خیره موند؛ انگار خودش هم از چیزی که به زبون آورده بود، وحشت کرده بود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...