رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

spacer.png

دلنوشته: مجموعه‌ نوادگان شمسی‌خانم

نویسنده: ستاره درخشان نیا

ژانر: عاشقانه، فانتزی، تراژدی

مقدمه:

محبوب من،

مثل شادی نباش...

که می‌گذرد و پنهان می‌شود...

مثل غم باش و با من بمان...

-غادة السمان

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
  • لایک 4
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

پارت 0 ✍🏻

شمسی‌جان، زنی با صلابت و استواری‌ست که در بیست‌سالگی‌اش، با شاه‌جهان، پادشاه آسمان‌ها و زمین، ازدواج کرد.

کل اقلیم را که می‌گشتی، عاشق و دلباخته‌تر از شاه‌جهان نمی‌یافتی!

دلیلش را می‌خواهی؟

جانم برایت بگوید که شمسی‌جان سه سال بچه‌دار نشد. آن موقع، همه‌ی درباریان کنار گوش شاه تکرار می‌کردند:«شما وارث می‌خواهید، ادامه‌دهنده‌ی راه می‌خواهید!»

«این همه دختر هم در سراسر اقلیم خواهان وصلت با شما هستند؛ لب تر کنید تا بهترینش را برایتان بیاوریم!»

شاه بر لبانشان مهر سکوت زد و به پاس وفاداریِ او، چهار فرزند نیک‌نام و نامدار، ایزد به آنان ارزانی کرد!

---

spacer.png

فصلِ اوّل: شهریور

 

پارت ۱ ✍

شهریور را می‌شناسی؟

آخرین فرزند تابستانِ خشن و دومین نوه‌ی شمسی‌خانمِ مشهور را می‌گویم.

شهریور، به سانِ پدرش، مردِ مستبدی‌ست که موهای مشکی‌اش را از حرارتِ تب‌گونه‌ی بدنش کوتاه‌کوتاه کرده است.

او ته‌تغاریِ تابستان، نوه‌ی محبوبِ شمسی‌جان است، نمی‌دانی...

وقتی این مرد روی زمین گام برمی‌دارد، زمین زیر پاهایش از استواریِ قدم‌هایش به لرزه می‌افتد.

خودمانیم‌ها، من گمان می‌کنم این به لرزه افتادنِ زمین از غرور و تکبرِ این مرد است، نه از استواریِ گام‌هایش.

او امشب، هنگام طلوع ماه، می‌خواهد به باغ، محل حکومتِ انار خاتون، برود.

جایی که انار خاتون، ملکه‌ی هلو‌جان، آقا شلیل، گیلاسِ زیبا و غیره است.

پادشاهِ شهریور قصد دارد برای برقراریِ صلح به آنجا برود.

آخر چند وقتی‌ست میان مرزِ دو قلمرو، جنگ‌هایی برپا شده و این جنگ، جانِ بسیاری را گرفته است.

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
  • لایک 4
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 2 ✍🏻

گوشت را جلو بیاور، یک حرف را به تو قرض می‌دهم؛ این جنگ و این‌ها مهم هستند، ها! اما بهانه‌ای بیش نیستند. شهریور می‌خواهد آن زیبایی افسانه‌ای انار خاتون را ببیند! آخر می‌دانی، همه‌ی مردم قلمرو تابستان از زیبایی و نجابت انار خاتون سخن می‌گویند.

ماه طلوع کرده است و شهریور، موی سرش را کوتاه‌تر از پیش کرده، یک کت‌وشلوار زیبا و خوش‌دوخت از جنس آب خنک رودخانه پوشیده است.

عجیب است. ولی، او استرس دارد.

اولین بار است که این حالت را در او می‌بینم. او ته‌تغاری است. او شاه است!

خدایا... او فرزند تابستان سنگدل است!

هم‌زمان با یک نفس عمیق، دستی به موهای دو سانتی‌اش می‌کشد.

ابروهایش را در هم می‌کند و... به مرز میان دو قلمرو می‌رسد.

 

  • لایک 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3 ✍🏻

انار خاتونِ زیباروی، با پیراهنی سرخ‌رنگ و آن تاج زرین، با لبخندی منتظر شهریور است؛ منتظر آمدنِ شهریورِ بدخلق.

آن‌ها... باهم، شانه‌به‌شانه، به آن باغِ رویاییِ زیبا می‌روند؛ باغی که روی شاخه‌های بالاییِ درختانش، پری‌های کوچک خانه کرده‌اند.

بر روی شاخه‌های زیرینِ درخت، پرندگانِ کاکل‌به‌سر لانه دارند.

آن دو، زیرِ نورِ مهتاب که تمام باغ را روشن کرده بود، چای خوردند، حرف زدند و... خندیدند.

باورت می‌شود؟! اولین بار بود که من خنده‌ی آن مردِ مغرور و خودشیفته را می‌دیدم. نمی‌دانی طنینِ خنده‌اش چقدر زیبا بود.

آوایش، شبیه...شبیه موجِ دریا، یا، طنینِ سازی آسمانی بود.

  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 4 ✍🏻

چشمان بی‌فروغ آن ملکه و پادشاه مغرور... ستاره‌باران شده بود.

حتم دارم اگر آینه را جلوی آن‌ها می‌گذاشتند، از شکوه و درخشششان، چشمانش کور می‌شد.

لبخندی که روی لبان سرخ ملکه می‌درخشید، در تمام سرزمین تابستان، یا حتی پاییزِ مهربان، پیدا نمی‌شد.

پروانه‌های طلایی‌رنگ بالای سرشان پرواز می‌کردند و گردِ اکلیلی را روی آن دو می‌پاشیدند!

تا به حال، موجودات این دو قلمرو مجلسی به باشکوهیِ این جشن ندیده بودند و نخواهند دید؛ مگر، مگر جشن پیوند انار خاتون و شهریور.

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 5 ✍🏻

زمان رفتن فرا می‌رسد.

انار لب بر هم می‌فشارد و بغض فرو می‌دهد.

شهریور دستهایش را پشت سرش قفل می‌کند تا خدایی ناکرده، بدون فرمان مغز جلو نروند و گیسوهای فر انار جان را پشت گوشش ندهند!

انار پیش قدم می شود و با صدای لرزانی زمزمه می‌کند:

-دیر وقت شده ...

آب دهان را فرو می‌دهد و اشکی ناغافل پایین می‌چکد:

-بهتر است بروید. امیدوارم دیگر جنگی در کار نباشد تا بیش از این خون بیگناهی زمین را قرمز نکند!

شهریور از خشم و غصه رفتن دستش را روی سرش می‌کشد:

-هم مردم من و هم مردم تو در صلح و آرامش زندگی خواهند کرد. نگران نباش!

  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 6✍🏻

انار می‌چرخد و با این چرخش کوتاه، آن حجم از گیسوی فرش در هوا به رقصی کوتاه برمی‌خیزند و بوی عطر خوش موهایش، هوش و حواس را از سر شهریور می‌پراند.

شهریور با دستانی مشت‌شده، بدون پلک زدن، به راهی که دخترک در آن گام برداشته بود خیره می‌ماند؛ دخترکی که انگار جان شده بود برای تن بی‌جان شهریور... ملکه‌ای که برق چشمان شاه یک قلمرو را برگردانده بود.

شهریور مغرور است. تکبر دارد. خودخواه است؛ اما با همه‌ی این‌ها احساس دارد، حتی اگر کسی نداند.

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 7✍🏻

حتی اگر کسی از احساس او خبری نداشته باشد، او دلش می‌خواست، دلش می‌خواست بلند بگوید: برگرد، انار خاتون، و ملکه‌ام شو!

اما شهریور، در مقابل انارِ مهربان و سخاوتمند، هیچ نبود!

این مرد چند روز است که به پنجره‌ی سرتاسری اتاق خیره شده. این مرد چند روز است که همدم همیشگی‌اش... پیپ چوبین را گوشه‌ی لبش می‌گذارد و دود می‌کند، و دود می‌کند.

تمام خادمین، با تعجب و نگرانی، نگاهش می‌کنند. آن‌ها از این مرد ترس دارند. خدم و حشم، در کنار هم، پچ‌پچ می‌کنند:

-این آرامش قبل از طوفان است. الان است که سرمان از بدنمان جدا شود.

آن‌ها از مردی که به تب عشق دچار شده، می‌ترسند.

کاش می‌توانستم با صدای بی‌صدایم فریاد برآورم: نترسید، این شهریور، دیگر شهریورِ قدیم نیست. او عاشق شده. مرد عاشق، بی‌آزارترین است اما... من که صدایی ندارم.

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 8✍🏻

 او تمام شب را نقاشی می‌کشد؛ نقاشیِ آن باغِ سحرآمیز و دخترکی که در میان پریانِ شهرِ جادو می‌رقصد. دخترک، با همان خنده‌ای که به طنین بالِ پروانه‌ها شبیه است، می‌رقصد و دل می‌برد از مردی که تکیه‌اش را به تنه‌ی درخت داده است.

ایها الناس، شهریورمان دل‌تنگ است. بروید و به انار خاتون خبر دهید.

شهریور، با ته‌ریشی که جذاب‌ترش کرده بود، با کت‌وشلواری از جنس شبِ تاریک و کرواتی از ابریشمِ روزِ سپید، به راه می‌افتد تا به باغِ سحرآمیزِ انار خاتون برود.

تا گونه‌های گلگونش را ببیند، تا چشمانِ شب‌رنگی را ببیند که دین و ایمانِ نصف‌ونیمه‌اش را به باد داده است؛ تا بگوید:

«من... منی که پادشاهِ قلمروِ تابستان هستم، بعد از دیدن چشمانِ تو، عاشقِ شب شده‌ام!»

 

 

  • هاها 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 9 ✍🏻

وقتی به باغ می‌رسد، دخترک سرخ‌پوشی را می‌بیند که با همان گیسوان افشان و تاج زرین، منتظرش بود.

«آی مردم! خاتون هم شهریور را می‌خواهد. جارچیان، بروید و این خبر را به سرتاسر جهان برسانید.»

انار و شهریور، یکدیگر را عاشقانه و شاعرانه می‌خواهند. شهریور با همان صدای بم و جذابش، در میان زوزه‌ی باد زمزمه می‌کند:

-انار خاتون، می‌شوی خاتون من؟!

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 10 ✍🏻

انار با لبخند و اشک میان چشمانش، دهان باز می‌کند تا «بله»‌ی معروف را بگوید و بعد کنار هم طلوع پاییز زیبایشان را تماشا کنند.

اما...چشمانش را بالا می‌آورد.

پس شهریور کجا رفت؟

خشک‌شده روی زمین می‌افتد.

-شهریور... کجا رفتی؟!

صدایش می‌زند؛ با داد، با فریاد،‌ اما دریغ از یک جواب.

انارِ عاشق، جایی میان باغ سحرانگیز، در دل زمین ریشه می‌دواند؛ درخت می‌شود، عشق می‌شود.

جوانه می‌زند و میوه‌ای سرخ، تاج‌به‌سر، متولد می‌شود از غروب شاعرانه‌ی اول.

دل سپیدش از غم عشق می‌ترکد و چند دانه‌ی قرمز روی زمین می‌افتد.

می‌دانی؟ عشق آن‌ها به سان یک غم است... آری، غم!

آخر شادی شیرین است، اما زودگذر.

دقیقاً مانند سخن غادة السمان، محبوب من:

«مثل شادی نباش که می‌گذرد و پنهان می‌شود؛

مثل غم باش و با من بمان.»

 

اتمام بخش اوّل نوادگان شمسی‌خانم💐

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

شروعِ فصلِ دومِ دلنوشته نوادگانِ شمسی‌خانم: یلدا، نوه‌ی دختری حضرت پاییز 🍁

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

spacer.png

پارت ۱ ـ فصل دوم✍🏻

یلدا قصه‌ی عشق دختری است؛ دختری که زیبا بود و دلفریب. ابروهای کمانیِ مشکی، چشمان قجریِ قهوه ای، با آن لعلِ سرخش که زیر پوشیه پنهان بود، دل از همه‌ی مادرانِ پسردار ربوده بود. دیگر دری نمانده بود تا از جا دربیاید. اما، یلدا دل در گرو کسی داشت؛ کسی که قدش چون سرو رشید، موهایش سپیدِ سپید چون برف و چشمانش که دل آن دخترک خجالتی را برده بود، عسلی بود... آری، عسلی.

یلدا روز و شب و شب و روز در فکر و خیال او بود و رویای او را داشت.

شاهزاده سوار بر اسب سفیدش بود. دیگر در خیالش با او در کلبه‌ای چوبی، در میان جنگل، در مکانی که ظهرها خورشیدخانم پرتوهای طلایی‌اش را بر زمین می‌تاباند، زندگی می‌کرد.

جانکم، می‌پرسی او را کجا دیده بود؟!

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲ ـ فصل دوم✍🏻

نخست بگذار برایت این را توضیح دهم؛ یلدا دردانه‌ی آذرخانم و آبان است. او در طولانی‌ترین شب سال پا به جهان گذاشت. پدرش، به پاس به دنیا آمدن دخترکش، سندِ آن شب طولانی را شش‌دانگ به نام یلدایش زد.

هرموقع تولدش فرا می‌رسید، مهمانی بزرگی برگزار می‌کرد و درِ عمارتشان را که در کوچه‌باغی بود که برای پاییزخان و همسرش، دیبا جان، و فرزندانش، مهر و آذر بود، باز می‌کرد.

همه را، از آشنا و غریب، دعوت می‌کرد؛ به صرف شیرینی و آجیل و هندوانه و انار!

نوای موسیقی هم که در تمام شب، در آن کوچه‌باغ، گوش‌نوازی می‌کرد.

یلداجان، در شبِ چله‌ی پارسال بود... دقیقاً در لحظاتی که خورشید در حال طلوع و ماه در حال غروب بود، شازده‌ای سوار بر اسب سپید را دید!

یلدا خودش را پشت درختی که برگ‌های رنگارنگش سقوط می‌کردند و برف آرام‌آرام درخت محبوبش را سفیدپوش می‌کرد، پنهان کرد و با چشمان براقش، زمستان را به نظاره نشست.

  • لایک 2
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳ ـ فصل دوم

بعد از آن شب، تمام بیست‌وچهار ساعت شبانه‌روز را به فکر و خیال آن مرد می‌گذراند.

روزها می‌گذشتند و سپندارمذگان از راه رسید.

یلدا، با چشمانی که نور درونشان رو به خاموشی می‌رفت، پیراهنی بلند به رنگ زردِ کم‌رنگ، با گل‌های ریز قرمز و صورتی پوشید.

گیسوان بلندش را دورش رها کرد و یک گل‌سر کوچک به سرش زد. مردد به سرمه نگاه کرد، دست به سمتش برد و آن میله‌ی خنک فلزی را آغشته به آن پودر سیاه‌رنگ کرد و در چشمانش کشید.

از پشت پنجره که خیره اش شده بودم، میان ذهنم این‌چنین می‌گذشت:

«به‌راستی، زنان خاورمیانه از دو چیز سرشارند؛ چشمان زیبا و غم!»

شنل برفی‌اش را روی سر و شانه‌اش تنظیم کرد و بعد از پوشیدن کفش‌هایش، از عمارت خارج شد.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۴ ـ فصل دوم

 

به سمت اصطبل گام برداشت.

درِ چوبی با صدای جیرجیری از هم باز شد.

- درود.

میکائیل، مرد مسنی بود که در اصطبل کار می‌کرد و به چارپایان رسیدگی می‌کرد.

- درود بر تو، خانم کوچک!

منتظر نگاهش کرد. یلدا به طرف اسب خاکستری‌اش قدم برداشت.

- شما به کارتان برسید، عمو جان! می‌خواهم با خاکستری به جنگل بروم.

میکائیل مردد نگاهش کرد.

- خانم کوچک، برف همه‌جا را گرفته؛ خطرناک است.

لبخندی زد و کلاه شنل را جلوتر کشید.

- نگران نباشید! مراقب هستم!

دستش را روی یال مشکی‌وسفید اسبش کشید و خاکستری را به سمت بیرون هدایت کرد.

پایش را بلند کرد و با یک حرکت، روی اسب نشست.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۵ ـ فصل دوم

 

نگهبانانِ مشکی‌پوش، با دیدن نزدیک‌تر شدن یلدا، دروازه‌ی آهنی را باز کردند. با پایش آرام به پهلوی اسب ضربه زد و خاکستری با شیهه‌ای بلند، در میان برف‌ها به‌سرعت حرکت کرد.

باد، کلاه شنل یلدا را از سرش انداخت.

کنار دریاچه‌ای یخ‌زده، اسب را نگه داشت.

از روی خاکستری پایین آمد و به سمت پل چوبیِ روی دریاچه رفت. من از پشت درختانِ برفی، خیره‌اش شده بودم.

دستکش‌های سرخش را از دستانش درآورد و خم شد و گلوله‌ی برفی را درست کرد. همان‌طور که با برف بازی می‌کرد و لبخند، عضوِ جدانشدنیِ صورتش بود، صدایی دخترک را از جا پراند:

- در قلمروِ من چه می‌کنی؟

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۶ ـ فصل دوم

نگهبانانِ مشکی‌پوش، با دیدن نزدیک‌تر شدن یلدا، دروازه‌ی آهنی را باز کردند. با پایش آرام به پهلوی اسب ضربه زد و خاکستری با شیهه‌ای بلند، در میان برف‌ها به‌سرعت حرکت کرد.

باد، کلاه شنل یلدا را از سرش انداخت.

کنار دریاچه‌ای یخ‌زده، اسب را نگه داشت.

از روی خاکستری پایین آمد و به سمت پل چوبیِ روی دریاچه رفت. من از پشت درختانِ برفی، خیره‌اش شده بودم.

دستکش‌های سرخش را از دستانش درآورد و خم شد و گلوله‌ی برفی را درست کرد. همان‌طور که با برف بازی می‌کرد و لبخند، عضوِ جدانشدنیِ صورتش بود، صدایی دخترک را از جا پراند:

- در قلمروِ من چه می‌کنی؟

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 پارت ۷ ـ فصل دوم

یلدا با وحشت از جا پرید. صدای مادرش در گوشش زنگ زد:‌«می‌دانی که نباید به قلمروِ زمستان نزدیک شوی، یلدا! تو متعلق به پاییز هستی!»

خودش را جمع کرد، سرش را بالا گرفت و برگشت. او خودش بود... او همان مرد بود.

مرد با چشمانی کنجکاو نزدیک‌تر شد و گفت:

- اینجا چه می‌کنی؟ از لباس‌هایت مشخص است که اهل قبیله‌ی من نیستی!

نه، معلوم بود که از اهالی اینجا نبود. مردمان این قلمرو، نگاه‌های سرد و دستانی یخ‌زده داشتند و لباس‌هایشان سفید یا خاکستری بود.

دستکش‌هایش را پوشید.

- من، یلدا، فرزند آبان و مهر هستم. نوه‌ی دختریِ حضرت پاییز!

یک تای ابرویش بالا پرید.

- پس دختری که بلندترین شبِ سال به نامش خورده، تو هستی!

جمله‌اش سؤالی نبود. یلدا گامی به جلو برداشت و لیز خورد.

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۸-فصل دوم

زمستان خود را به‌سرعت به دخترک رساند و او را گرفت. یلدا با شرم تشکری کرد و نگاهش را به برف‌ها دوخت.

مرد خود را معرفی کرد.

- من، زمستان هستم، حاکم قلمرو برف!

یلدا یک قدم عقب رفت و به چشمان خاکستری‌رنگ زمستان خیره شد.

- بله، می‌دانم.

حالت چهره‌ی زمستان از سردی به متفکر تغییر کرد.

- چرا به اینجا آمدی؟ هیچ‌کس از قلمرو پاییز حق پا گذاشتن به این خاک را ندارد.

یلدا به زیرکی گفت:

- اما من که اینجا خاکی نمی‌بینم که پایم را رویش نگذارم!

باد سردی وزید و یلدا خود را در آغوش گرفت. دندان‌هایش از سرما به هم می‌خوردند.

- سرزمین زیبایی دارید، آقا!

مرد حرف یلدا را اصلاح کرد.

- زمستان!

یلدا با تعجب پرسید:

- متوجه نشدم؟

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۹-فصل دوم

یلدا عطسه‌ای کرد و بیشتر در خودش جمع شد. زمستان کت سپیدش را درآورد و روی شانه‌های یلدا گذاشت.

- گفتم، زمستان هستم. نه آقا زمستان!

یلدا با صدای آرامی پرسید:

- خودتان سردتان نمی‌شود؟

زمستان دستانش را پشت کمرش قلاب کرد و پوزخندی زد.

- من حاکمِ این قلمرو هستم! بدن ما با سرما سازگار شده، از همان کودکی!

متکبر و مهربان؟ دو ویژگی که با هم همخوانی ندارند!

یلدا با حسرت نگاهی به اطرافش انداخت.

- چه عادت بزرگی! کاش…

زمستان گفت:

- باید بروی! اگر بمانی، از سرما یخ می‌زنی!

یلدا به سمت خاکستری قدم برداشت. سوار شد.

زمستان دستی به یال بافته‌شده‌ی اسب دختر کشید و گفت:

- اگر خواستی از برف بازدید کنی، لباس مناسب بپوش و برگرد! شخصاً راهنمایت می‌شوم.

گونه‌های یلدا رنگ گرفت و با لبخند گفت:

- افتخار است، سرورم!

چشمان زمستان به لبخند دخترک خیره ماند.

از ذهنش گذشت: چرا او آن‌قدر خاص است؟!

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۰ – فصل دوم

من درست پشتِ سرِ یلدا بودم؛ قدم‌به‌قدم… آن‌قدر نزدیک که صدای تپش قلبش را بشنوم و آن‌قدر دور که قرمزیِ گونه‌هایش را نبینم!

یلدا، شب و روز را در فکر و خیالِ آن مردِ برفی می‌گذراند؛ مردی که مانند کوهِ یخ، سرد بود، قدش چون سرو، رشید و چشمانش… آخ از آن چشمانی که خواب را از چشمانِ مخمورِ یلدا ربوده بود.

هر روز و هر شب، شاهدِ رنگ‌به‌رنگ شدنِ شهدختِ پاییزی بودم تا بالاخره تصمیم گرفت به خیاط‌باشیِ قلمروِ پاییز مراجعه کند.

شال و کلاه کرد و خود را به دکانی رساند که با آجرهای قرمز ساخته شده بود و تابلویی داشت که با خطِ خوشِ نستعلیق روی آن نوشته شده بود: «خیاط‌خانه‌ی گل‌اندام».

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۱-فصل دوم

درِ شیشه‌ای را به سمت داخل هل داد و آویزِ بالای در، با صدای «جیرینگ‌جیرینگ»، حضورِ دخترک را به گل‌اندام‌خانم نوید داد.

گل‌اندام سرش را از کتابی که در دست داشت بلند کرد و به در نگاه کرد.

- سلام، یلداخانم! حال و احوالتان؟

گرم و صمیمی! یلدا لبخندی زد و گفت:

- گل‌اندام‌جان! خوبید شما؟

خیاط‌باشی به طرف دختر آمد و او را مهربانانه در آغوش گرفت.

روی کاناپه‌ی سنتیِ گوشه‌ی دکان نشستند و گل‌اندام‌جان با چای و شیرینی به پذیرایی از دختر پرداخت.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۲ – فصل دوم

گل‌اندام رو به یلدا کرد و گفت:

- خب، چه عجب از اینجا گذر کردی و سایه‌ات روی ما فقیر‌فقرا افتاد، خانم‌کوچک!

یلدا شرمگین خندید و در جایش کمی جابه‌جا شد.

- این چه حرفی است، گل‌اندام‌جان!

خیاط‌باشی دستش را به طرف فنجان چای دراز کرد و گفت:

- بخور، جانم، تا یخ نکرده!

یلدا با تشکری، دستش را به سمت فنجان دراز کرد و آن را برداشت. فنجان را به لب‌هایش نزدیک کرد و جرعه‌ای نوشید.

- راستش، زحمتی داشتم، گل‌اندام‌جان. می‌خواستم برایم یک شنل یا لباس پشمی، یا هرچه که گرم‌تر است، بدوزی!

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۳- فصل دوم

گل‌اندام پا روی پا انداخت و ابرویش از کنجکاوی بالا رفت.

- لباس گرم؟! هوم!

به فکر فرو رفت و دستش را زیر چانه زد. لحظه‌ای گذشت؛ سپس ناگهان از جا برخاست و گفت:

- صبر کن، الان می‌آیم.

به اتاقکِ تهِ دکانش رفت و پس از یکی‌دو دقیقه بازگشت. کاوری را روی میز گذاشت.

- فکر کنم چیزی که می‌خواهی اینجا باشد.

یلدا با ذوق به سمت کاور خم شد و انگشتان کشیده‌اش را روی زیپ گذاشت و آن را پایین کشید.

- بله، بله! این همان چیزی است که می‌گفتم!

شنلی سپید و خزدار، به همراه دو دستکش مشکیِ نگین‌دار. یلدا چشمانِ براق‌شده‌اش را به گل‌اندام دوخت.

- یک پیراهن بلند و گرم هم برای زیر شنل می‌خواهم؛ رنگش مثل همیشه زرشکی باشد.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...