رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

spacer.pngعنوان: زنگ آخر

نویسنده: سایه مولوی

ژانر: درام، تراژدی.

 

 

خلاصه: 
این داستان یک روایت ساختگی از حادثه‌ی مدرسه‌ی شجره طیبه میناب می‌باشد.
مدرسه‌ای که در اولین روز جنگ رمضان، توسط موشک‌های دشمن آمریکایی مورد هدف قرار گرفت و در آن مدرسه صد و شصت و هشت دانش‌آموز به همراه معلمین خود مظلومانه به شهادت رسیدند.


تقدیم به روح پاک شهید جاویدالاثر ماکان نصیری

 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

مقدمه: زینبم!
دنیای من پس از تو مثل کتابیست که صفحاتش را با خون نوشته‌اند. من اینجا میان هیاهوی زنده‌ها، هر روز کوله‌ی صورتی‌ات را در میان آوارها جستجو می‌کنم و دلتنگی‌ام را در گلزار شهدا تسکین می‌بخشم!
دخترکم! تو رفتی و بخشی از وجود من را با‌ خود به آسمان‌ها بردی! اما یادت همچون ستاره‌ای شب‌های تارِ تنهاییِ مرا روشن می‌کند. دعای من همواره به همراه توست، به همراه تویی که خیلی زودتر از آنچه فکر می‌کردم بزرگ شدی؛ بزرگ شدی و راه شهادت را برگزیدی. فرشته‌ی کوچک من حالا تو در بهشت هستی و دیگر هیچ صدای موشکی خواب نازت را برهم نخواهد زد!

(انتخاب تمامی اسامی اتفاقی می‌باشد.)

و بأیِ ذَنبٍ قُتِلَت؟
و آن‌ بی‌گناهان را به چه گناهی کشتید؟!


نهمین روز اسفند ماه بود و زمستان انگار آخرین نفس‌هایش را می‌کشید. هوای اول صبحِ جنوب، اما زودتر از همیشه به سمت بهار گراییده و خنکی و لطافت دلپذیری داشت. گویی خورشید تصمیم گرفته بود با تابشی ملایم به روزهای انتهاییِ زمستان رنگ بپاشد. زینب کوچولوی سرمایی‌‌ام، اما خودش را میان پتوی صورتی رنگ و طرح پرنسسی‌اش پیچیده و خواب هفت پادشاه را می‌دید. همانند غنچه‌ای ظریف که در میان برگ‌های سبز و نازک آرام گرفته باشد! لبه‌ی تختش نشستم؛ سکوت اتاق را تنها صدای نفس‌های آرام و منظم او بود که می‌شکست! دستم را آرام پیش بردم و با احتیاط پتو را از روی سرش کنار زدم. لحظه‌ای کوتاه نگاهم را میان اجزای صورتِ گرد و کوچکش گرداندم. پلک‌های کشیده‌اش، مژه‌های بلندی که بر صورتش سایه افکنده بود، بینی گرد و کوچکش و لب‌های سرخش که کمی باز مانده بودند. زیاد از دوران خردسالی‌اش فاصله نگرفته بود و من هنوز هم می‌توانستم نوزادی‌اش را به یاد بیاورم. نوزاد کوچکی پیچیده در پتوی صورتی که با چشمان مشکی و درشتش خیره خیره نگاهم می‌کرد. نگاهم از صورتش پایین‌تر آمد؛ با دیدن عروسک خرسی که سفت و محکم در آغوشش کشیده بود، لبم به لبخند شیرینی باز شد. ‌دخترکم از همین حالا درس عشق‌ورزی را آموخته بود. او مادر بودن را و در آغوش گرفتن را میان خواب‌هایش تمرین کرده بود! من در خلسه‌ی خیال او را فراتر از این اتاق تصور می‌کردم. گاهی با لباس سفید پزشکی و دستانی که مرهم دردهای دیگران بود و گاهی با خط‌کش و گونیای مهندسی در حال ترسیم نقشه‌ای منظم و زیبا! اما او در فکر کودکانه و معصومش رویاهای دیگری داشت؛ رویای مادر بودن. او دوست داشت که مادر تمام کودکان دنیا شود تا بر دل هیچ کودکی غم نباشد و بر چشمانشان اشک ننشیند. دست پیش بردم و موهای مواج و به رنگ شبش را که آزادانه بر روی بالشت سفیدش رها شده بودند، نوازش کردم. موهای بلندش هنوز بوی خوشِ شامپو بچه را یدک می‌کشید؛ بویی که برای من آرامش محض بود! 
- زینب جان؟ نفسِ مامان بیدار نمیشی؟!

 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

زینب تکانی خورد؛ خوابِ خرگوشی‌اش سبک بود و با یک اشاره از خواب می‌پرید. آرام پلک گشود و با چشمان مشکی و خمارش که هنوز غبار خواب بر آن‌ها نشسته بود، نگاهم کرد. چشمان سیاهش برایم سپیدترین تصویر زندگی‌ام بود؛ تصویری که می‌توانستم ساعت‌ها به آن چشم بدوزم و از دیدنش غرق لذت شوم!

- مگه صبح‌ شده مامانی؟
به تایید پلک بر هم گذاشتم و لبخند مهربانم را به چهره‌ی خواب‌آلودش پاشیدم. 
- بله که صبح شده مامانی!
درحالی‌که کمکش می‌کردم تا روی تختش نیمخیز بنشیند ادامه دادم:
- پاشو که باید بری مدرسه.
زینب با مشت‌های کوچکش چشمانش را مالشی داد و خمیازه‌ای کشید. دخترک لجبازم دیشب تا دیروقت مشغول تماشای کارتون بود و حالا در آمدنش از کسالت و خواب‌آلودگی مکافات داشت! زینب خمارِ خواب و نیمه بیدار لب زد:
- صبح بخیر مامان.
دستی به موهای پریشانش کشیدم. موهایش مثل تارهای ابریشم نرم و لطیف بود و نوازششان حس بی‌نظیری داشت!
- صبح تو هم بخیر گل دخترم!
از لبه‌ی تختش برخاستم و به سمت میز تحریر کوچکی که کتاب‌های مدرسه‌ و کیف صورتی‌اش را بر روی خود داشت رفتم. می‌خواستم مثل هر روز وسایل مدرسه‌اش را آماده کنم. 
- پاشو برو دست و روت رو بشور و صبحانه‌ات رو بخور که الان سرویست میاد.
زینب از روی تخت پایین پرید. حرکتش مثل رقص بچه گنجشک‌ها نرم و بی‌پروا بود! با لحنی که ترکیبی از بی‌خیالی و لجاجت کودکانه بود، غرغر کرد:
- ولی من روزه‌ام مامان؛ یادت نیست سحر پا شدم با شما سحری خوردم؟!
از این لجاجت شیرین، خنده‌ام گرفت. دخترکم همانقدر که در خواندن درس‌هایش سرکش بود، در انجام دادن خواسته‌هایش اما پیگیر و سرتق بود. هر چقدر که به او گفته بودم روزه گرفتن در دوران مدرسه برایت خوب نیست و ضعف می‌کنی قبول نکرده بود و با لجاجتِ تمام خواسته‌اش را عملی کرده بود و نگاه مصممش من را به تسلیم وا داشته بود.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

- خیلی خب، ولی برات یه ساندویچ گذاشتم اگه گرسنه‌ات شد حتماً بخورش؛ باشه؟

زینب کودکانه سری کج کرد و با نگاه معصوم و زلالی که می‌توانست تمام خستگی‌هایم را بشوید، لب زد:
- چشم مامانی!
کیف آماده‌اش را پای تختش گذاشتم و بوسه‌ای به موهایش زدم.
- چشم‌هات بی‌بلا نفسِ مامان!
***
وقتی زینب لباس مدرسه‌اش را پوشید، مثل هر روز محوِ تماشایش شدم. با اینکه تقریباً یک‌سال از شروع مدرسه‌اش گذشته بود و چیزی تا پایان آن نمانده بود، اما دیدنش در این لباس فرم مثل همان روز اول شیرین و دلچسب بود! اینکه او روز به روز پیش چشمانم قد می‌کشید و بزرگ و بزرگتر می‌شد، برایم مثل دیدن شکفتن گل‌های زیبای تابستانه بود‌؛ همانقدر جذاب و همانقدر دلپذیر! روی دو پا نشستم تا هم‌قد دخترکم شوم. زینبم آنقدر ریزه میزه و ظریف بود که روپوش سبزِ مدرسه‌اش انگار او را در خود پنهان کرده بود و مقنعه‌ی سفیدش صورت گندمگونش را به زیبایی قاب گرفته بود. زینب را به پشت چرخاندم و ساندویچ کتلتی که آن را با عشق برای دخترکم پخته بودم، درون کوله‌اش گذاشتم.
- نفسِ مامان مراقب خودت باشی ها. اگر هم گرسنه‌ات شد حتماً ساندویچت رو بخوری؛ باشه؟!
زینب لبخند عمیقی زد؛ لبخندی که چال زیبای گونه‌اش را به نمایش گذاشته بود و با همان شیرین‌زبانیِ ذاتی‌اش گفت:
- چشم مامان جونم!
صورت گرد و ماهگونه‌اش را میان دستانم گرفته و جزء به جزء صورتش را با نگاهم درنوردیدم. شاید از نظر خیلی‌ها جدا شدنِ چند ساعته از او یک روال بسیار عادی بود، اما برای منی که جان و روحم در گروی دخترکم بود؛ هر لحظه‌ دوری از او همچون تحمل سنگینیِ یک سنگ بر روی سینه‌ام بود، انگار که نیمی از قلبم را با خودش به مدرسه می‌برد.
- برو دیگه دخترم؛ سرویست منتظره!
زینب با شادی کودکانه‌ای همان‌طور که به سمت ماشین می‌رفت برایم دست تکان داد. من هم طبق آیینی که در میان خودمان ساخته بودیم، کف دستم را بوسیده و به سمت او فوت کردم. این‌کارم نماد عشق و علاقه‌ای بود که به او داشتم؛ برای یادآوری اینکه من بدون لمس کردنِ او هم می‌توانم علاقه‌ام را به دخترکم نشان دهم. زینب کوچکم هم با غنچه کردن لب‌هایش بوسه‌ای نامرئی برایم فرستاد و من با عشق پذیرایش شدم! زینب دوان دوان رفت و‌ خودش را به سرویسش رساند. 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

نگاهم تا آخرین لحظه‌ی حضورِ ماشین در کوچه، او را بدرقه کرد. وقتی کوچه دوباره در سکوت فرو رفت، من به داخل خانه بازگشتم، اما بوی تنِ او، بویِ شامپویی که عطر بچگانه‌ی توت فرنگی را با خود داشت، هنوز در اتمسفرِ خانه پرسه می‌زد. فقط خدا می‌دانست که من از همین لحظه‌ی جدایی در انتظارِ بازگشت او بودم؛ گویی حتی زمان هم از لحظه‌ی رفتنِ او، ایستاده و منتظر برگشتنش بود.
وارد آشپزخانه شدم؛ با ذهنی که درگیر بود و سکوتِ حاصل از نبودن زینب را به رُخم می‌کشید. از داخل فریزر بسته‌ی گوشت چرخ‌کرده را بیرون آوردم. قصد داشتم ماکارونی درست کنم. می‌دانستم که دخترکم با آن اراده‌ی پولادینش حتی اگر گرسنه شود هم به ساندویچ کتلتش لب نمی‌زند. به همین خاطر می‌خواستم غذای مورد علاقه‌اش را درست کنم؛ غذایی که با آن عطر و طعم لذیذش می‌توانست دخترک لجبازم را هم وادار به خوردن غذا بکند.
***
گذشتن زمان برای من مثل حرکت ساعتی شده بود که عقربه‌هایش در گل و لای گیر کرده باشند؛ کُند، نفسگیر و بی‌هدف! هر لحظه‌اش مثل خنجری بود که به پهنای انتظارم کشیده می‌شد و صبرم را می‌خراشید. در میان کارهای روزمره، از آشپزی گرفته تا گردگیری گوشه و کنار خانه، فقط یک فکر در سرم می‌چرخید؛ فکر بازگشت زینب. فکر به لحظه‌ای که در گشوده شود و دخترکم با آن قدم‌های کوچک، اما فرز و تند از میان راهرو عبور کند و در آغوشم آرام بگیرد. خانه در سکوت فرو رفته بود و باوجود آراستگی و نظمش باز چنگی به ‌دل نمی‌زد. انگار که خانه هم مثل من منتظر زینبی بود که هنوز نیامده نظم و زیبایی‌اش را با جنب و جوشش برهم می‌ریخت!
هنوز چند ساعتی به تعطیلی مدارس و بازگشت زینب مانده بود که صدای زنگ تند و ناگهانی تلفنم، سکوت خانه را شکست. لرزشی مبهم همچون سرمای ناگهانی بوران در ستون فقراتم نشست و چیزی در وجودم به تلاطم افتاد. دلیل این حال را نمی‌دانستم، اما شاید غریزه‌ زودتر از عقل و منطقم وقوع یک اتفاق ناگوار را حس کرده بود! 
- الو؟
- سلام خانوم محمدی؛ خوب هستین؟
صدای خانم علوی، مدیر مدرسه‌ی زینب بود. صدایی که سعی داشت آرامش را به من القا کند، اما بی‌آنکه متوجه باشد با لرزش نهفته در صدایش به تلاطم قلب من دامن می‌زد!
- سلام ممنونم؛ چیزی شده؟!

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

خانم علوی با صدایی که بغض داشت، اما در تلاش بود که تسلی ‌دهنده جلوه کند لب زد:
- نگران نباشید، چیز مهمی نیست فقط خواستم بگم… میشه بیاید دنبال زینب، آخه شرایط جنگیه و مدرسه در حالِ تعطیل شدنه.
با شنیدن کلمه‌ی «جنگ» زمین زیر پاهایم ریش شد و به درون سیاه‌چاله‌ی بی‌انتهایی از جنس ترس و اضطراب سقوط کردم. این کلمه همچون پژواکی در سرم تکرار می‌شد و تمام حس امنیت و آرامشم را درهم می‌شکست. باز هم سایه‌ی شوم جنگ؟! باز هم کشتار آدم‌های بی‌گناه؟! آه خداوندا چرا جنگ و ظلم در این دنیا تمامی نداشت؟! تماس را قطع کردم؛ دستانم چنان می‌لرزید که انگار زلزله‌ای در درونم رخ داده بود. با سرعتی که از جسمم‌ بعید به‌‌نظر می‌رسید خودم را آماده کردم. می‌دانستم که باید بروم، اما نمی‌دانستم که چه چیزی انتظارم را می‌کشد. هنوز از درب خانه خارج نشده بودم که صدای انفجاری مهیب تمام هستی‌ام را تکان داد. صدایی آنچنان بلند که نه تنها خانه‌مان بلکه تمام وجود مرا نیز درهم کوبید. قلبم، با شدتی که گویی می‌خواست از قفسه‌ی سینه‌ام بگریزد، به تپش افتاد. دویدم و با وحشتِ جنون‌آمیزی از خانه بیرون زدم. کوچه‌مان دیگر آن آرامش اول صبح را نداشت و انگار خود تبدیل به میدان جنگ و هراس شده بود! همسایه‌ها با چهره‌هایی رنگ‌پریده و چشمانی از ترس گشاد شده، از خانه‌هایشان بیرون ریخته بودند و در میانِ گرد و غباری که آسمان را پوشانده بود، با هراس درباره‌ی محل اصابتِ موشک‌ها پرس‌وجو می‌کردند. من اما در میان آن‌همه هیاهو تنها به دنبال یک چیز بودم؛ دخترم زینب! 
چادر به سر، با پاهایی که از شدت اضطراب می‌لرزیدند از کوچه گذشتم. به سمتِ مدرسه می‌دویدم؛ درحالی‌که ماشین‌های امداد با سرعتِ وحشتناکی از کنارم می‌گذشتند و با سرعتی سرسام‌آور به آن سمت می‌رفتند. با دیدن ماشین‌ها حس وحشت بیشتری در خونم می‌جوشید! در دل دعاهایی را که از سرِ نیازِ محض بود، بر زبان می‌آوردم؛ صلوات‌هایی که از سر استیصال بر زبانم جاری می‌شدند. نذر کردم که اگر دخترکم را سالم ببینم، تمامِ عمر را در شکر خدایِ مهربان سپری کنم، اما ستون‌های دود سیاهی که بی‌رحمانه از سمتِ مدرسه به آسمان قد کشیده بودند، تمامِ دعاهایم را در گلو خفه می‌کردند! بالاخره و پس از دقایقی که عجیب در نظرم کش می‌آمدند، به مدرسه رسیدم. دیدن تصویر پیش رویم، اما مرا از پذیرش این حقیقت هولناک بازمی‌داشت! چیزی که پیش رویم می‌دیدم یک مدرسه نبود؛ در واقع نام مدرسه برای آن مخروبه‌ی خونین و آوار شده، توهینی بود به معنایِ دانش و معصومیت. ساختمانِ دوطبقه‌ای که زمانی پناهگاهِ خنده‌های دختران و پسرانِ کوچک بود، حالا چون هیولایی زخمی بر روی خود فرو ریخته بود! 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

پیش از آنکه حتی به ویرانه‌ی ساختمان برسم، پاهایم که دیگر توان حمل بار سنگینِ این کابوس را نداشتند، سست شدند و بر زمین افتادم. گویی زمین زیر پایم، به جای حمایت مرا در آغوش خود فرو می‌برد. از دوردست‌ها، صدای آژیرهای درهم آمیخته‌ی آمبولانس و صدای جیغ و شیونِ پدران و مادرانی که جان‌هایشان تکه‌تکه شده در پیش چشمانشان بودند، در فضا می‌پیچید. چشمانم سیاهی می‌رفت؛ انگار مرگِ مطلق، پیش از موعد به سراغم آمده بود. تصاویر پیش رویم چون تکه‌هایی از یک کابوس درهم و برهم در ذهنم می‌چرخیدند. دیدن آن پیکرهای بی‌جان، تکه‌هایی از لباس و دست و پای جدا شده‌ی کودکان که در میان‌ خاک و خون پراکنده بودند، داشت جانم را ذره‌ ذره می‌گرفت. در آن لحظه‌ی وحشتناک، وقتی تمام جهانِ من از هم‌ پاشیده بود، تنها یک سؤال، تنها یک فریاد در اعماق جانم می‌پیچید. 

- زینب من کجاست؟! دختر کوچکم در کجای این ویرانه گم شده است؟!
آیا او هم زیر سنگینیِ این آوار بی‌رحم در تاریکیِ مطلق به انتظارِ یک دست حمایت‌گر نشسته بود؟ آیا زخمی شده بود و تنها با نگاهی التماس‌گونه، به دنبال من می‌گشت؟! اشک‌هایم دیگر نمی‌ریختند، بلکه مثلِ خون از چشمانم جاری بودند. با نگاهی سرگردان، در میان دخترکانی که خونین و زخمی بودند می‌گشتم، اما زینبم نبود. زینب کوچکم، طفل معصومم در میان جمع دخترکان رنج کشیده، دخترکانی که بعضی بی‌هوش و بعضی از درد درحال ناله و فغان کردن بودند، غایب بود! 
پدرانی را می‌دیدم که با ناامیدی و وحشت، میانِ سنگ‌ها و آوارها را به دنبال طفل خود می‌کاویدند، اما من... من کجا را باید می‌گشتم؟! چطور می‌توانستم در میان این کوه بتن و آهن و سقف‌های فرو ریخته، جسمِ نحیف و کوچک زینبم را بیابم؟! چگونه می‌توانستم در میان این‌همه مرگ، به دنبالِ زندگی بگردم؟!
نمی‌دانم برای چند دقیقه یا شاید هم چند قرن در همان وضعیت میان آوار و ویرانی‌ها نشسته بودم. زمان برایم از حرکت باز ایستاده بود؛ مثل مرده‌ای که گذر ساعت‌ها در این دنیا برایش بی‌اهمیت‌ترین چیز بود. من در میان خاکستر آرزوهایم نشسته بودم. میان سیاهیِ ظلمی که رویاهای سپیدم را بلعیده بود! چشمانم آنقدر باریده بودند که حالا تصاویر پیش رویم را تار می‌دیدم، اما باز در پِی یک کورسوی نور، یک روزنه‌ی امید و یا حتی یک نشانه از زینبم می‌گشتم.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

چشمانم مدام از این‌سو به آن‌سو در جستجوی یک لنگه کفش سفید، یا یک کوله‌ی صورتی می‌گشت و در آن سیاهیِ مطلق هیچ نمی‌یافتم. نشستن یک زن که لباس امدادگرها را به تن داشت در کنارم، سکوت ذهنم را شکست. چشمانم او را هم تار می‌دید، اما این دیگر اهمیتی نداشت. اگر قرار نبود چشمانم به دیدن دخترکم روشن شود، اصلاً بینایی می‌خواستم چه کار؟! 
- بچه‌ی شما هم اینجا درس می‌خوند؟
نگاهم مات و مغموم، از میان هاله‌ای از دود و غبار به او خیره ماند. لرزان و بی‌حرف، تنها با تکان آرام سرم به تایید پاسخ دادم. دهانم مثل یک کویر خشک شده بود و لب‌هایم از شدت وحشت بهم چسبیده بود. انگار می‌ترسیدم که با باز کردن دهانم تمام جانم را بالا بیاورم!
- هنوز بچه‌تون رو پیدا نکردین؟
باز هم پاسخی نداشتم. سکوت من، فریادی بود که در گلو خفه شده بود. زن با صدایی که می‌لرزید و کلماتش به سختی و بریده بریده از دهانش بیرون می‌آمدند؛ گفت:
- - ببینید خانم... چند تا از بچه‌ها که ش... شهید شده بودن رو بردن پزشکی قانونی. می... می‌خواهید اگه بچه‌تون اینجا پیدا نشد، یه سر هم برید اونجا؟!
در آن لحظه‌ انگار دنیا برایم از چرخش ایستاد و قلبم که تا آن‌موقع در تلاطم و تقلا بود یکباره نبضش به یک خط صاف و ممتد تبدیل شد. کلمه‌ی «شهید» در گوشم طنین‌انداز شد؛ کلمه‌ای که با معصومیت زینب هفت ساله‌ام تناقضی هولناک داشت! مگر می‌شد؟! مگر جنگ، جنگِ کودکان بود که دخترک هفت ساله‌ی من را به کام مرگ بکشاند؟! مگر جنگ را ما آدم بزرگ‌ها به راه نمی‌انداختیم؛ پس چرا کودکان باید تقاص این جنگ را پس می‌دادند؟! چشم‌هایم را به روی آن‌همه ظلم و تباهی بستم و آب نداشته‌ی دهانم را قورت دادم. خدواندا یعنی خواب نبود؟! یعنی این صحنه‌های دردناک یک کابوس وحشت‌آور نبود؟! خداوندا اگر کابوس بود پس چرا بیداری را در پی نداشت؟! 
- خانوم؟! خانوم حالتون خوبه؟!
حالم‌ خوب بود؟! این سؤال، در آن وضعیت بیشتر به یک تمسخر می‌مانست. چگونه می‌توانستم در میانه‌ی این ویرانی، در میان این خاک و خون و تلی از تکه‌تکه‌های پیکر کودکان، خوب باشم؟! اصلاً خوب بودن به کنار، من چگونه می‌توانستم زنده بمانم وقتی بخشی از وجودم در میان آوارِ این مدرسه، دفن شده بود؟!

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

اما ناگهان، جرقه‌ای از امیدی که بیشتر به خوش‌خیالی می‌مانست در تاریکی ذهنم درخشید. شاید... شاید او هنوز زیرِ آن سنگ‌های بی‌رحم نفس می‌کشید؛ شاید در میان آن دخترکانِ زخمی، در گوشه‌ی بیمارستانی، به دنبالِ من می‌گشت. آری، شاید زینبم هنوز زنده بود! با دستانی لرزان که قدرت چندانی نداشتند به زمین خاکی زیر پایم چنگ زدم و به سختی بر روی پاهای بی‌جانم ایستادم. باید می‌رفتم؛ باید به آن مکان سرد و بی‌روح می‌رفتم تا از مرگ دخترکم که نه، از مرگ رویاها و امیدهایم مطمئن شوم. با صدایی که از شدت بغض و خشکی گلویم به سختی بالا می‌آمد پرسیدم:
- اون… اون پ… پزشکی قانونی که گفتین کجاس؟!
زن امدادگر با نگاهی پر از دلسوزیِ بی‌ثمر، بازوی مرا گرفت تا از سقوطِ دوباره‌ام جلوگیری کند، اما او نمی‌دانست که من دیگر تا زمانی که چشم در چشم زینبم نشوم از پای نخواهم نشست.
- اجازه بدین، من همراهتون میام.
همراه با او به آن مکان جهنمی رفتیم؛ مکانی که شاید هرگونه دردی را به خود دیده بود‌. پزشکی قانونی فضایی بود که فراتر از تصورِ من، سرد، بی‌روح و آکنده از جیغ‌هایی بود که انگار از اعماق زمین برخاسته بودند. صدای شیونِ زنان و مردانی که در پیِ پیکرهای تکه‌تکه‌ی فرزندانشان می‌گشتند، مانند امواجِ درد بر قلب و ذهن من هجوم می‌آورد. زن مرا به اتاق دیگری برد؛ اتاقی که تاریکی گور و سکوت مرگ را برایم تداعی می‌کرد. اتاقی که کف آن با پیکرهای کوچک و بزرگِ پنهان شده در کاورهای مشکی، پر شده بود. 
- این‌ها پیکرهای دخترهاس.
زن این را گفت و نگاهی مردد به من که در آن اتاق، انگار به سنگ تبدیل شده بودم انداخت.
- من بمونم یا تنهاتون بذارم؟
بی‌هدف سرم را تکان دادم. در فکرم هیچ چیز نمی‌گذشت؛ هیچ چیز جز دیدن زینب. دیدن دختر کوچکم که جانم به جانش وصل بود و حالا جانم کجا بود؟ نمی‌دانم!
- برید لطفاً!
با بیرون رفتن زن از اتاق و حسِ تنهایی و سردیِ خفه کننده‌ی اتاق، انگار که جانم از تنم در رفته باشد بر زمین افتادم. اما از پا ننشستم و همان‌طور چهار دست و پا خودم را به سمت یکی از کاورها کشاندم. دستانم می‌لرزیدند، می‌ترسیدم. از دیدن حقیقت تلخِ پشت این کاورها عجیب می‌ترسیدم! 

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

لرزان و پر از ترس زیپ کاور را کشیدم. دخترکی درون کاور بود؛ زخمی، خونی و پوشیده از خاک. دخترک زینب من نبود، اما دیدنش در آن وضعیت حال خرابم را خراب‌تر کرده بود! برای لحظه‌ای پلک بسته و نفسم را با آسودگیِ دردناکی بیرون دادم. نمی‌دانستم باید برای نبودن او در آن کاور خوشحال باشم یا از این حقیقت که هنوز او را نیافته‌ام، هراسان! 
به سراغ کاور بعدی رفتم. آنچه دیدم، ورای توانِ تحملِ یک انسان بود. دخترک کوچکی، شاید هم‌سن و سالِ زینب من، اما بی‌جان و تکه‌تکه! تنش لبریز از زخم‌هایی بود که گویی خودِ مرگ آن‌ها را بر تن ظریف و لطیفش حکاکی کرده بود! از ترس اینکه زینب هم به چنین سرنوشتی دچار شده باشد، تمامِ بدنم به رعشه افتاد. قلبم در سینه‌ام چنان تپید که انگار می‌خواست از بندِ استخوان‌ها فرار کند. کاش خداوند کمی به من رحم می‌کرد و حداقل تن دخترکم را صحیح و سالم پیش رویم می‌آورد. با بی‌حسیِ تمام و و روحی که دیگر چیزی از آن باقی نمانده بود به سراغ کاور بعدی رفتم. به محض اینکه زیپ کاور را کشیدم خون از رگ‌هایم گریخت و جان از تنم پر کشید. این دخترک با کفش‌های بندی و سفید، زینب من بود؟! اشتباه نمی‌کردم؛ این کفش‌های سفید و بندی را که یک قلب صورتی و کوچک بر رویشان بود خودم برای زینبم خریده بودم، اما… اما این دخترک زخمی و خونین زینب من بود؟! این دخترک که موهای بیرون زده از مقنعه‌اش خاکی بود و لباس‌هایش با خون سرخش آبیاری شده بود، دختر من بود؟! دستم بی‌اراده بر قلبم نشست؛ قلبی که با رفتن زینب دیگر ضرب‌آهنگی برای زندگی نداشت. همچون تشنه‌ای که در میان بیابان به دنبالِ قطره‌ای آب می‌گردد، سرتاپای او را رصد می‌کردم.
- چی شدی نفسِ مامان؟! مگه تو به من قول ندادی که مراقب خودت باشی؟! پس چرا سرتاپات خونیه؟!
با دستانی که دیگر حس چندانی برای لمس کردن نداشتند، دست کوچک و سردش را گرفتم.
- مگه نگفتم اگه گرسنه‌ات شد خوراکی‌هات رو بخور؛ پس چرا تنت اینجوری یخ کرده؟!
دست کوچکش را بالا آوردم و بر آن بوسه‌ای زدم. تنش دیگر بوی خوشایند توت‌ فرنگی را نداشت، در عوض تنها بوی تلخ خاک و تند خون را با خود یدک می‌کشید. بویی که نشان از خاکستر شدنِ تمام رویاهای من داشت! 

 

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

***

چهل روز از آسمانی شدن زینبم گذشته بود؛ چهل روز و چهل شبِ تمام. من هرشب در آتشِ فراق دخترکم می‌سوختم و در صبحگاه چیزی جز خاکستر از وجودم باقی نمی‌ماند. چهل روز بود که جهانم بدون خنده‌های شیرین و شیطنت‌های زینب، رنگی از رنگِ مرگ به خود گرفته بود. دستم را روی سنگِ مزارش گذاشتم. سنگ به سردیِ همان آخرین لحظه‌ای بود که دست کوچکش را در میان دستانم لمس کرده بودم؛ سرد و بی‌روح! درست مثل سکوتِ خانه‌ام که این روزها عجیب صدای خنده‌های دل‌انگیز دخترکم را کم داشت! انگشتانم را نوازش‌وار بر سنگ سفت و سخت کشیدم؛ دلم می‌خواست گرما و عطر تنش را از میان این خاک‌ها پس بگیرم، اما ممکن نبود! این گلزار شهدا حالا تنها پناهگاه من بود؛ تنها جایی که در میان عطر خاک و گل‌های وحشی‌اش می‌توانستم دردهایم را دفن کنم. آه عمیقی کشیدم و بغضم را که مثل یک سد سنگی در گلویم بساط گسترانده بود، فرو بلعیدم. دیگر نمی‌خواستم گریه کنم. دیگر نمی‌خواستم شِکوه و دردم را با اشک‌های بی‌پایان، به دشمنانم هدیه دهم. گریه کردن، گاهی یعنی پذیرفتنِ شکست و من... من از ریشه‌هایی برخاسته‌ بودم که با هیچ طوفانی خم نمی‌شدند. من دختر جنگ بودم. من حاصل پیوند رنج و ایستادگی بودم. من دخترِ زنی بودم که در میان هشت سالِ خون‌بار جنگ، پسرش را به خاک سپرد، اما به جای زاری برای‌آینده‌ی پسر تازه‌دامادش آرزوهای دیگری ساخت! من دختر مردی بودم که پاهایش را در میخانه‌ی میدان نبرد جا گذاشت، اما هرگز حتی برای یک قدم، از ایستادگی بر سر خاک وطن عقب ننشست! آری؛ من با جنگ و با شهادت بیگانه نبودم. بعلاوه زینب دیگر فقط دختر من نبود، زینب دختر ایران بود، جان‌فدای ایران بود. دخترکم یک شهید بود، شهیدی که‌ باوجود کوچک بودنش، اما از زندگی‌اش و از مظلومیتش که در میان آوارهای مدرسه مدفون شده بود، هزاران کتاب می‌شد نوشت. نه تنها از زندگی زینب من، بلکه از زندگی تمام دخترکان و پسرکانِ شهیدِ مدرسه‌ی شجره‌ طیبه! از میان فضای خاکستری مزارها، سرم را بلند کردم. نگاهی به اطراف انداختم؛ به چهره‌های غبارآلود و چشم‌های سرخ مردان و زنانی که مثل من، در میان این سکوت سنگین ایستاده بودند. من تنها نبودم؛ من در میان صد و شصت و هفت خانواده‌ی دیگر، بخشی از یک ارکستر سوگ بودم؛ ارکستری که هر سازش ناله‌ای از فراق فرزند بود. ما همه پدران و مادرانی بودیم که آرزوهایمان را در میان یک کربلای دیگر با تیر خشم حرمله‌ای بی‌رحم از دست داده بودیم. اما در میان این ویرانی، حقیقتی استوار بود. ما می‌دانستیم که ریشه‌های ما در این خاک، عمیق‌تر از تندیِ طوفان‌ها است. ما در انتظار روزی هستیم که بساط این ستم از میان جهان برچیده شود؛ روزی که دوباره کودکان ما بتوانند با کفش‌های کوچکشان، در کوچه‌های امن ایران، به سوی آینده‌ای روشن ‌و زیبا قدم بردارند.
به امید سپیده‌دمی که تاریکی را مغلوب کند.


پایان

۱۴۰۵\۵\۷

 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
×
×
  • اضافه کردن...