رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

رمان آنیورانسا

نویسنده: آتن | کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر عاشقانه،  معمایی

خلاصه: گرون ترین فوتبالیست اروپا و تنها پسر شاه از معشوقه ایرانیش تیاگو کاستا که به کثیف کاری های پادشاهی میرسه  یه بازی تو ایران دارن و قراره با کشتی تفریحی  از ایران برگردن. از اون طرف ماجرا، آوا وقتی فهمید دختر واقعی خانواده نیست، تصمیم می‌گیره همه چیزش رو بفروشه و قاچاقی بره امریکا اما وارد کشتی اشتباهی میشه و... 

ویرایش شده توسط Aten
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

g261177_Picsart_26-03-19_02-32-06-139_11

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱ 

 

لوکیشن:اسپانیا، مادرید

 

کتمو پوشیدم و کلاهمو سرم کردم باید هر جور شده امشب از دست این مردو عمارتش فرار کنم حتی شده برای دخترم.

 

دستکشامو دستم کردم ساکمو برداشتمو دخترمو بغل خودم گرفتم شب بود و هوا تاریک

 

نقشه ام بی نقص بود و قطعا عملی میشد  دور تا دور قصر پر از نگهبان بود از راه مخفی مه پیدا کرده بودم به سختی از عمارت بیرون زدم

گفته بودم بهش برام تاکسی خبر کنه

 

تاکسی یه کوجه اونور تر منتظر بودم منم بدو بدو دویدم و نشستم به اسپانیای ازم پرسید کجا میرید گفتم  ببریدم سفارت خانه ایران

و حرکت کرد دل تو دلم نبود وایی یعنی بلاخره دارم نجات پیدا میکنم به همراه دخترم و….

 

 

یهو به سمت چپ برگشتم و همون لحظه خرده شیشه های شیشه ماشین رو صورتم پاشید خون رو تو جا جای صورت و بدنم حس میکردم راننده از هوش رفته بود

 

 

فقط یکم از سفارت فاصله داشتیم دخترم بغلم بود اونو تو خودم قایم کرده بودم   اونو از دور دیدم داشت میدویید به سمتم یه پسر بچه کنارش بود

 

چشامم کم کم بسته شد فقط فهمیدم که بغلم دیگه خالیه و یهو….  (انفجار)

 

 

۲۰ سال بعد:

 

لوکیشن:ایران

رفته بود بابام پدر من

تو اتاق نشسته بودم زار زار گریه میکردم باید از الان به بعد چیکار میکردم چجوری ادامه میدادم

 

_ اواااا دختره احمق تنه لشتو بیاررر بدو

 

صدای مامانو شنیدم

حالا که بابا نبود کی قرار در برابرشون ازم دفاع کنه با این فکر باز زار زدم به بیرون اتاق رفتم تا ببینم چی میخوان

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...