رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

 

معرفی رمان «خانه‌ی آخرین مه»

عنوان: خانه‌ی آخرین مه
نویسنده: جانا
ژانر: عاشقانه | معمایی | رازآلود | درام

خلاصه:

گاهی بعضی خانه‌ها فقط از آجر و چوب ساخته نشده‌اند؛ آن‌ها حافظ رازهایی هستند که سال‌ها در سکوت و مه پنهان مانده‌اند.

رها پس از سال‌ها به خانه قدیمی مادربزرگش در محمودآباد بازمی‌گردد؛ خانه‌ای که خاطرات کودکی‌اش را در دل خود نگه داشته است. اما از همان لحظه ورود، اتفاقاتی عجیب آغاز می‌شود؛ صداهای ناشناس، اتاقی که همیشه قفل بوده، آینه‌ای که حقیقتی فراتر از واقعیت را نشان می‌دهد و رازی که زیر درخت نارنج حیاط دفن شده است.

هرچه رها بیشتر در گذشته خانواده‌اش جست‌وجو می‌کند، پرده از حقیقتی هولناک برداشته می‌شود؛ حقیقتی که زندگی او را برای همیشه تغییر خواهد داد. در میان این رازها، عشقی غیرمنتظره نیز شکل می‌گیرد؛ عشقی که شاید تنها راه نجات او باشد.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

g261177_Picsart_26-03-19_02-32-06-139_11

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان: خانه‌ی آخرین مه
فصل اول
بارانی که بوی گذشته می‌داد
باران آرام و بی‌وقفه می‌بارید؛ از همان باران‌هایی که انگار قصد تمام شدن ندارند. قطره‌ها روی شیشه‌ی تاکسی نارنجی می‌لغزیدند و منظره‌ی بیرون را در هاله‌ای از مه فرو می‌بردند.
رها سرش را به شیشه تکیه داده بود. بوی نمِ باران، خاک خیس و شالیزارهای اطراف جاده، از پنجره‌ی نیمه‌باز داخل ماشین می‌آمد. سال‌ها بود این بو را حس نکرده بود؛ بویی که هر بار، خاطره‌ی تابستان‌های کودکی را در ذهنش زنده می‌کرد.
راننده، مردی حدود شصت ساله با سبیل‌های جوگندمی، از آینه نگاهی به او انداخت.
ـ «اولین باره میای محمودآباد؟»
رها نگاهش را از پنجره گرفت.
ـ «نه... اینجا به دنیا اومدم.»
ـ «پس چرا غریبه به نظر میای؟»
لبخند تلخی روی لب‌های رها نشست.
ـ «چون بعضی وقتا آدم از جایی که دوستش داشته، بیشتر از هر جای دیگه فرار می‌کنه.»
راننده دیگر چیزی نگفت.
جاده باریک‌تر شد. دو طرفش را درختان بلند و سبز گرفته بودند و شاخه‌های خیس، زیر باران آرام تکان می‌خوردند.
چند دقیقه بعد، تاکسی وارد کوچه‌ای قدیمی شد.
دیوارهای سیمانی، خانه‌های ویلایی با سقف‌های شیروانی و صدای قورباغه‌هایی که از جوی آب می‌آمد، همه چیز را شبیه خاطره‌ای دور کرده بود.
راننده ترمز کرد.
ـ «رسیدیم...»
رها از ماشین پیاده شد.
خانه روبه‌رویش ایستاده بود؛ همان خانه‌ای که در کودکی برایش تمام دنیا بود.
درِ چوبی قدیمی هنوز سر جایش بود. دیوارهای حیاط را پیچک پوشانده بود و کنار ایوان، درخت نارنجی با برگ‌های سبز و براقش زیر باران می‌درخشید. قطره‌های آب از نوک برگ‌ها می‌چکیدند و بوی نم و برگ تازه، فضای حیاط را پر کرده بود.
رها بی‌اختیار لبخند زد.
«هنوز سر جاشی...»
درخت را خوب یادش بود.
مادربزرگ همیشه می‌گفت:
«هر وقت دلت گرفت، برو زیر همین درخت بشین. بعضی درختا حرف آدمو می‌فهمن.»
آن روزها رها به این حرف می‌خندید.
امروز، دیگر مطمئن نبود همه‌چیز به همان سادگی باشد.
کلید زنگ‌زده را از کیفش بیرون آورد.
لحظه‌ای مکث کرد.
خانه، در سکوتی عجیب فرو رفته بود؛ نه صدای تلویزیونی از همسایه می‌آمد، نه پارس سگی، نه حتی آواز پرنده‌ای.
فقط باران...
کلید را داخل قفل چرخاند.
صدای خشکی در حیاط پیچید.
در آهسته باز شد.
هوای خنک و بوی چوب کهنه به استقبالش آمد.
رها قدم اول را داخل خانه گذاشت.
و همان لحظه...
احساس کرد کسی، از طبقه‌ی دوم، بی‌صدا مراقب اوست.
او سرش را بالا آورد.
پنجره‌ی اتاق شمالی، پشت پرده‌ی سفید، برای یک لحظه تکان خورد.
اما باد نمی‌وزید...
و هیچ‌کس نباید در آن خانه می‌بود.
رها با خودش زمزمه کرد:
«توهمه... فقط توهم...»
اما درست در همان لحظه...
از طبقه‌ی بالا، صدای آرام کشیده شدن یک صندلی روی کف چوبی خانه بلند شد...
صدایی که سکوت سال‌های خانه را شکست.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان: خانه‌ی آخرین مه
فصل اول (ادامه)
رها همان‌جا ایستاد.
صدای کشیده شدن صندلی فقط چند ثانیه طول کشید؛ اما همان چند ثانیه کافی بود تا تمام موهای تنش سیخ شود.
خانه دوباره در سکوت فرو رفت.
چند قطره آب از موهای خیسش روی سرامیک افتاد.
«حتماً باد بود...»
این را گفت، اما خودش هم باور نکرد.
باد؟
پنجره‌ها همه بسته بودند.
رها چمدانش را کنار دیوار گذاشت و آرام به طرف کلید برق رفت.
کلید را فشار داد.
لامپ قدیمی سقف چند بار چشمک زد و بعد با نوری زرد و کم‌جان روشن شد.
نور، سالن را آشکار کرد.
مبل‌های چوبی با روکش‌های سفید هنوز همان‌جا بودند. قفسه‌ی کتاب‌ها دست‌نخورده مانده بود و ساعت دیواری قدیمی، درست مثل پنج سال پیش، روی ساعت هشت و بیست دقیقه ایستاده بود.
رها زیر لب گفت:
ـ «هنوز درستش نکردن...»
ناگهان صدای زنگ ساعت در خانه پیچید.
دنگ...
دنگ...
دنگ...
رها از جا پرید.
با ناباوری به ساعت خیره شد.
عقربه‌ها تکان نمی‌خوردند.
پس چطور زنگ می‌زد؟
دنگ...
صدای چهارم که بلند شد، سکوت خانه را صدایی دیگر شکست.
تق...
تق...
تق...
این بار صدای قدم‌ها واضح‌تر بود.
نه تند...
نه آرام...
مثل قدم‌های کسی که می‌خواست مطمئن شود مهمانش فرار نمی‌کند.
رها بی‌اختیار به سمت پله‌ها رفت.
هر پله زیر وزنش ناله‌ای کوتاه می‌کرد.
طبقه‌ی دوم تاریک‌تر از پایین بود.
راهرویی باریک، با چهار در چوبی که سال‌ها رنگ تازه ندیده بودند.
در انتهای راهرو، همان اتاق شمالی قرار داشت.
اتاقی که مادربزرگ همیشه می‌گفت:
«تا وقتی من زنده‌ام، این در باز نمی‌شه.»
و هیچ‌وقت هم دلیلش را نگفته بود.
در نیمه‌باز بود.
رها نفسش را در سینه حبس کرد.
«من که خودم بازش نکردم...»
آرام جلو رفت.
هرچه نزدیک‌تر می‌شد، بوی عجیبی بیشتر به مشامش می‌رسید.
نه بوی نم.
نه بوی چوب.
بوی عطری قدیمی...
شبیه عطر مردانه‌ای که انگار سال‌ها پیش در هوای اتاق مانده باشد.
دستش را روی در گذاشت.
سرد بود.
آن‌قدر سرد که انگار تکه‌ای یخ را لمس کرده باشد.
در را کمی بیشتر باز کرد.
اتاق تقریباً خالی بود.
یک تخت فلزی قدیمی.
یک کمد چوب گردو.
میزی کوچک کنار پنجره.
و آینه‌ای قدی با قاب نقره‌ای که غبار نازکی روی آن نشسته بود.
رها قدمی داخل گذاشت.
همان لحظه درِ اتاق پشت سرش آرام بسته شد.
تق...
صدای بسته شدنش آن‌قدر آرام بود که بیشتر شبیه یک زمزمه به گوش می‌رسید.
رها سریع برگشت.
دستگیره را پایین کشید.
در باز شد.
نفس راحتی کشید.
«دیگه داری خودتو می‌ترسونی...»
خواست از اتاق بیرون برود که نگاهش ناخواسته به آینه افتاد.
اول فقط تصویر خودش را دید.
دختری با موهای خیس، چهره‌ای رنگ‌پریده و چشمانی که ترس را پنهان نمی‌کرد.
اما...
چند ثانیه بعد، چیزی در تصویر تغییر کرد.
پشت سر او...
در گوشه‌ی اتاق...
سایه‌ی مردی ایستاده بود.
قدبلند.
با پیراهنی روشن.
چهره‌اش میان مهی خاکستری پنهان بود.
رها با وحشت برگشت.
اتاق خالی بود.
دوباره به آینه نگاه کرد.
سایه هنوز همان‌جا بود.
این بار، مرد آرام سرش را پایین آورد؛ انگار می‌خواست چیزی بگوید.
لب‌هایش تکان خورد.
اما هیچ صدایی شنیده نشد.
در همان لحظه، شیشه‌ی آینه از گوشه‌ای ترک برداشت.
ترک باریکی که آرام‌آرام مثل شاخه‌های خشک درخت، روی تمام سطح آینه دوید...
و رها برای نخستین بار احساس کرد شاید تمام هشدارهایی که درباره‌ی این خانه شنیده بود، افسانه نبود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان: خانه‌ی آخرین مه
فصل اول
ترک‌ها روی آینه آرام‌آرام پیش می‌رفتند.
صدایی شبیه شکستن یخ، تمام اتاق را پر کرده بود.
رها چند قدم عقب رفت. نفس‌هایش کوتاه و نامنظم شده بود. نگاهش بین آینه و گوشه‌ی خالی اتاق می‌چرخید.
«نه... این واقعی نیست...»
با خودش حرف می‌زد، شاید برای اینکه ترسش کمتر شود.
دوباره به آینه نگاه کرد.
سایه دیگر آنجا نبود.
فقط تصویر خودش مانده بود؛ دختری با صورتی رنگ‌پریده و چشمانی که وحشت را فریاد می‌زدند.
رها بی‌درنگ از اتاق بیرون آمد و در را پشت سرش بست.
قلبش آن‌قدر تند می‌زد که انگار می‌خواست از سینه‌اش بیرون بزند.
به پایین پله‌ها دوید.
وقتی به آشپزخانه رسید، شیر آب را باز کرد و چند مشت آب سرد به صورتش زد.
آب خنک بود.
واقعی بود.
با خودش گفت:
«حتماً خسته‌ام... از صبح توی راه بودم. ذهنم داره بازی درمیاره.»
همان لحظه صدای زنگ خانه بلند شد.
دینگ... دانگ...
رها از جا پرید.
سریع خودش را به در ورودی رساند.
پشت در، پیرزنی با روسری گلدار و چکمه‌های پلاستیکی ایستاده بود. در یک دستش سبدی از نان تازه و در دست دیگرش چتری خیس بود.
با دیدن رها لبخند گرمی زد.
ـ «تو باید نوه‌ی خانم طاهره باشی.»
رها کمی آرام‌تر شد.
ـ «بله... شما؟»
ـ «من سکینه‌ام. همسایه‌ی دیواربه‌دیوار. گفتم اومدی، تنها نباشی. نون تازه آوردم.»
رها با لبخند از او تشکر کرد و دعوتش کرد داخل بیاید.
پیرزن همین که وارد خانه شد، لبخندش کم‌رنگ شد.
نگاهش آرام روی پله‌ها ثابت ماند.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آهسته پرسید:
ـ «بالا رفتی؟»
رها تعجب کرد.
ـ «بله... از کجا فهمیدین؟»
پیرزن به جای جواب دادن، به کفش‌های رها اشاره کرد.
رد گل و خاک نمناک از پله‌ها تا پذیرایی کشیده شده بود.
سکینه‌خانم آهی کشید.
ـ «اون اتاق شمالی رو باز کردی؟»
رها با تعجب گفت:
ـ «درش باز بود...»
رنگ از صورت پیرزن پرید.
سبد نان را محکم‌تر در دست گرفت.
ـ «نه دخترم... اون در همیشه قفل بود...»
سکوت سنگینی میانشان افتاد.
باد شدیدی وزید و شاخه‌های درخت نارنج به شیشه خوردند.
پیرزن آرام زیر لب گفت:
ـ «امشب، اگر دوباره صدای کسی رو شنیدی... هر اسمی که صدات زد، جواب نده.»
رها خواست چیزی بپرسد، اما سکینه‌خانم دیگر حرفی نزد.
چادرش را مرتب کرد، از خانه بیرون رفت و در را آرام بست.
رها تا چند لحظه همان‌جا ایستاد.
صدای باران دوباره بلند شده بود.
درخت نارنج زیر باران می‌درخشید.
ناگهان نگاهش به پای درخت افتاد.
انگار خاک کنار تنه‌ی آن تازه به هم خورده بود...
مثل اینکه کسی، همین امروز، چیزی را آنجا دفن کرده باشد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان: خانه‌ی آخرین مه

 

فصل اول (بخش چهارم)

 

رها تا چند دقیقه از پشت پنجره به درخت نارنج خیره ماند.

 

باران آرام‌تر شده بود، اما خاک کنار تنه‌ی درخت هنوز تیره‌تر از بقیه‌ی باغچه به نظر می‌رسید.

 

انگار کسی، نه چندان دور، آنجا را کنده و دوباره با عجله پوشانده بود.

 

سعی کرد خودش را قانع کند که خیال می‌کند.

 

اما هرچه بیشتر نگاه می‌کرد، حسش قوی‌تر می‌شد.

 

از انباری، بیلچه‌ی قدیمی مادربزرگ را پیدا کرد؛ دسته‌ی چوبی‌اش ترک برداشته بود، اما هنوز محکم بود.

 

چتر را باز کرد و قدم به حیاط گذاشت.

 

هوای بارانی شمال بوی برگ خیس، خاک نم‌خورده و شکوفه‌های نارنج را در خود داشت.

 

رها کنار درخت زانو زد.

 

دستش را روی تنه‌ی زبر درخت کشید.

 

بی‌اختیار لبخند زد.

 

کودکی‌هایش را به یاد آورد؛ روزهایی که مادربزرگ برایش تاب کوچکی به همین شاخه بسته بود و ساعت‌ها روی آن تاب می‌خورد.

 

زیر لب گفت:

 

«اگه واقعاً رازی اینجاست... کمکم کن پیداش کنم.»

 

اولین ضربه‌ی بیلچه در خاک فرو رفت.

 

خاک نرم بود.

 

ضربه‌ی دوم...

 

سوم...

 

چند دقیقه گذشت.

 

فقط صدای برخورد فلز با خاک شنیده می‌شد.

 

ناگهان...

 

«تق!»

 

بیلچه به چیزی سخت برخورد کرد.

 

رها دست از کار کشید.

 

نفسش را در سینه حبس کرد.

 

با دست‌هایش خاک را کنار زد.

 

گوشه‌ی جعبه‌ای فلزی نمایان شد؛ زنگ‌زده، اما سالم.

 

دو دسته‌ی کوچک در دو طرفش داشت.

 

با زحمت آن را از دل خاک بیرون کشید.

 

سنگین‌تر از چیزی بود که انتظار داشت.

 

قفلش زنگ زده بود، اما شکسته به نظر می‌رسید.

 

رها لحظه‌ای مردد ماند.

 

اگر داخلش فقط چند وسیله‌ی قدیمی بود چه؟

 

اگر هم...

 

چیز دیگری بود؟

 

دستش را روی درِ جعبه گذاشت.

 

در همان لحظه، نسیمی سرد از میان شاخه‌های درخت گذشت.

 

برگ‌ها با صدایی آرام به هم خوردند.

 

و برای نخستین بار، صدایی بسیار نزدیک، درست پشت سرش شنید.

 

صدایی مردانه، آرام و غمگین:

 

«هنوز وقتش نشده...»

 

رها با وحشت برگشت.

 

حیاط خالی بود.

 

باران آرام می‌بارید.

 

هیچ‌کس آنجا نبود.

 

اما وقتی دوباره به جعبه نگاه کرد، چیزی توجهش را جلب کرد.

 

روی درِ فلزی، زیر لایه‌ای از زنگار، حروفی حک شده بود.

 

او با آستینش روی آن کشید.

 

کم‌کم نوشته آشکار شد.

 

فقط دو کلمه...

 

«برای آرمان»

 

رها بی‌اختیار زمزمه کرد:

 

«آرمان...»

 

همان لحظه، صدای برخورد فنجانی با زمین از داخل خانه بلند شد.

 

صدایی تیز که سکوت حیاط را شکست.

 

رها جعبه را محکم در آغوش گرفت و با عجله به سمت ایوان دوید.

 

درِ خانه باز بود...

 

در حالی که مطمئن بود هنگام بیرون آمدن، آن را بسته بود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان: خانه‌ی آخرین مه
فصل اول (بخش پنجم)
باران روی پله‌های سنگی ایوان می‌بارید.
رها چند لحظه همان‌جا ایستاد. جعبه‌ی فلزی را محکم در آغوش گرفته بود و نگاهش به در نیمه‌باز خانه دوخته شده بود.
او مطمئن بود قبل از رفتن به حیاط، در را بسته بود.
آرام گفت:
«کسی... داخل خونه‌ست؟»
پاسخی نیامد.
فقط صدای باران بود که روی شیروانی می‌کوبید.
قدم اول را داخل خانه گذاشت.
کف چوبی زیر پایش ناله کرد.
پذیرایی درست مثل چند دقیقه قبل بود؛ مبل‌ها، ساعت دیواری، کتابخانه...
اما روی زمین، کنار آشپزخانه، فنجان چینی مادربزرگ شکسته بود.
رها خم شد و یکی از تکه‌ها را برداشت.
لبه‌ی فنجان هنوز گرم بود.
گرم...
انگار همین چند لحظه پیش کسی آن را در دست گرفته باشد.
ترسی آرام، مثل مه، دور قلبش پیچید.
«نکنه... سکینه‌خانم برگشته؟»
خانه را صدا زد.
«خانم سکینه؟»
جوابی نیامد.
همان لحظه، بوی عطر مردانه‌ای در هوا پیچید.
همان بو...
همان عطری که در اتاق شمالی حس کرده بود.
نه تند بود، نه شیرین؛ عطری قدیمی، با بوی چوب خیس و مرکبات.
رها بی‌اختیار برگشت.
انتهای راهرو، برای یک لحظه، سایه‌ی مردی دیده شد.
قدبلند.
کت تیره بر تن داشت.
اما پیش از آنکه رها بتواند خوب نگاهش کند، سایه پشت دیوار ناپدید شد.
رها با صدایی لرزان گفت:
«کی اونجاست؟»
سکوت...
چند قدم جلو رفت.
راهرو خالی بود.
هیچ دری باز نبود.
هیچ پنجره‌ای تکان نمی‌خورد.
فقط یک چیز روی زمین افتاده بود.
کلیدی قدیمی، از برنج، با دسته‌ای که روی آن حرف «آ» حک شده بود.
رها کلید را برداشت.
فلز آن یخ کرده بود؛ چنان سرد که انگشتانش درد گرفت.
در همان لحظه، جعبه‌ی فلزی که در دست دیگرش بود، صدای آرامی داد.
تق...
انگار چیزی از داخل آن تکان خورده باشد.
رها با تردید روی مبل نشست.
جعبه را روی میز گذاشت.
با کمک همان کلید قدیمی، قفل زنگ‌زده را امتحان کرد.
کلید به‌آرامی داخل قفل چرخید.
یک صدای کوتاه در اتاق پیچید.
«کلیک...»
قفل، بعد از سال‌ها، باز شد.
رها نفسش را حبس کرد.
درِ جعبه را آهسته بالا آورد.
داخل آن خبری از طلا یا پول نبود.
فقط سه چیز دیده می‌شد:
یک دفترچه‌ی چرمی که گوشه‌هایش فرسوده شده بود...
یک عکس سیاه‌وسفید از جوانی که کنار درخت نارنج ایستاده بود...
و پاکتی که با مهر قرمز بسته شده و روی آن با خطی خوش نوشته شده بود:
«اگر این نامه را می‌خوانی، یعنی من دیگر زنده نیستم...»
رها هنوز نامه را برنداشته بود که ناگهان...
صدای همان مرد، این بار واضح‌تر از همیشه، از پشت سرش شنیده شد:
«لطفاً...
اول عکس را ببین.»
رها با وحشت برگشت...
و برای اولین بار، چهره‌ی مرد را، هرچند فقط برای یک چشم برهم‌زدن، میان نور کم‌رنگ غروب دید...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان: خانه‌ی آخرین مه
فصل اول (بخش ششم)
رها از جا پرید.
صندلی با صدای بلندی روی کف چوبی کشیده شد و به عقب افتاد.
نفسش در سینه حبس شده بود.
مرد...
دیگر فقط یک سایه نبود.
برای یک لحظه کوتاه، چهره‌اش را دیده بود.
پوستی رنگ‌پریده، موهای مشکی که روی پیشانی‌اش ریخته بود و چشمانی عمیق؛ چشمانی که به جای ترساندن، غمی عجیب در خود داشتند.
اما حالا...
هیچ‌کس آنجا نبود.
رها با صدایی که از شدت اضطراب می‌لرزید، گفت:
ـ «کی هستی؟ خودت رو نشون بده!»
سکوت.
باران آرام به شیشه می‌خورد.
بعد، همان صدا، آرام و شمرده، از جایی نامعلوم در خانه پیچید:
ـ «از من نترس... از آدم‌های زنده بترس.»
رها بی‌اختیار دور خودش چرخید.
ـ «تو... آرمانی؟»
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد صدایی آرام، همراه با اندوهی عمیق، پاسخ داد:
ـ «سال‌هاست کسی اسمم را صدا نزده...»
اشک در چشم‌های رها حلقه زد؛ نه از غم، بلکه از وحشتی که هیچ توضیحی برایش نداشت.
او همیشه آدم منطقی‌ای بود.
برای هر اتفاقی دنبال دلیل می‌گشت.
اما حالا...
داشت با کسی حرف می‌زد که نمی‌توانست او را ببیند.
نگاهش دوباره به جعبه افتاد.
عکس را برداشت.
جوانی حدود بیست‌وهشت ساله کنار درخت نارنج ایستاده بود. لبخندی محو بر لب داشت و دستش روی تنه‌ی همان درختی بود که هنوز در حیاط خانه ایستاده بود.
رها با دقت به چهره‌اش نگاه کرد.
قلبش از تپش ایستاد.
همان صورت...
همان چشم‌ها...
همان مردی که چند لحظه قبل دیده بود.
پشت عکس، با خودنویس آبی نوشته شده بود:
«تابستان ۱۳۷۶ ـ آخرین روزی که خورشید را دیدم.»
رها زمزمه کرد:
ـ «آخرین روز...»
ناگهان سرمای شدیدی در اتاق پیچید.
شعله‌ی شمع کوچکی که روی میز بود، بی‌آنکه پنجره‌ای باز باشد، لرزید.
صدای آرمان دوباره شنیده شد.
این بار نزدیک‌تر.
آن‌قدر نزدیک که انگار کنار گوشش ایستاده باشد.
ـ «نامه را بخوان... اما وقتی آماده شدی.»
رها دستش را به سمت پاکت برد.
مهر قرمز هنوز سالم بود.
با تردید آن را باز کرد.
داخل پاکت فقط یک برگ کاغذ تاخورده بود.
دست‌خطی مرتب و مردانه.
او شروع به خواندن کرد:
«اگر این نامه به دست تو رسیده، یعنی کسی بالاخره حقیقت را پیدا کرده است. من فرار نکردم... من خودم هم ناپدید نشدم... به من خیانت شد.»
رها نفسش را در سینه حبس کرد.
در ادامه‌ی نامه فقط سه کلمه با فشار زیاد روی کاغذ نوشته شده بود:
«به چاه اعتماد نکن.»
او با تعجب ابروهایش را در هم کشید.
«چاه؟»
در این خانه مگر چاهی هم وجود داشت؟
در همان لحظه، از دوردست حیاط، صدای برخورد سطل فلزی با سنگ بلند شد.
تق...
تق...
رها آرام به سمت پنجره رفت.
باران هنوز می‌بارید.
درخت نارنج زیر نور کم‌رنگ ایوان دیده می‌شد.
اما پشت درخت...
در تاریکی...
سایه‌ی مردی دیگر ایستاده بود.
این بار نه آرمان.
قدش کوتاه‌تر بود.
کلاه لبه‌داری بر سر داشت.
و بی‌حرکت، فقط به پنجره‌ی خانه خیره شده بود...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان: خانه‌ی آخرین مه

فصل اول (بخش هفتم)

رها پلک نزد.

سایه‌ی مرد پشت درخت نارنج تکان نمی‌خورد؛ فقط ایستاده بود، انگار سال‌ها منتظر همین لحظه مانده باشد.

نور زرد ایوان به سختی تا آنجا می‌رسید. باران پرده‌ای نازک میان رها و آن مرد ساخته بود.

رها با احتیاط شیشه‌ی پنجره را کمی پایین کشید.

هوای خنک و بوی خاک خیس به داخل خانه هجوم آورد.

چشمانش را ریز کرد تا بهتر ببیند.

«شما... کی هستین؟»

مرد هیچ جوابی نداد.

تنها یک قدم به عقب برداشت.

در همان لحظه، صدای آرمان دوباره در خانه پیچید؛ این بار محکم‌تر از همیشه.

«رها! بیرون نرو!»

رها از شدت ترس پنجره را رها کرد.

با شتاب برگشت.

«اون کیه؟»

سکوت کوتاهی برقرار شد.

بعد صدای آرمان، آرام اما جدی، به گوش رسید:

«او مرا نمی‌بیند... اما اگر تو از خانه بیرون بروی، تو را خواهد دید.»

رها احساس کرد خون در رگ‌هایش یخ زده است.

«یعنی... تو واقعاً اینجایی؟»

چند لحظه بعد، هوای کنار کتابخانه موج برداشت؛ درست مثل هوایی که بالای آسفالت داغ می‌لرزد.

کم‌کم تصویر مردی از دل مه آشکار شد.

اول شانه‌هایش...

بعد دست‌هایش...

و در آخر، چهره‌اش.

همان مرد داخل عکس.

همان نگاه آرام.

همان غمی که انگار سال‌ها روی صورتش مانده بود.

او کاملاً شفاف نبود؛ می‌شد نقش کاغذدیواری را از میان پیکرش دید.

رها بی‌اختیار یک قدم عقب رفت.

آرمان لبخند کم‌رنگی زد.

«می‌دونم سخته باورش کنی.»

صدایش دیگر شبیه زمزمه نبود؛ آرام و انسانی بود، انگار سال‌ها کسی را برای حرف زدن نداشته است.

رها با زحمت پرسید:

«...تو روحی؟»

آرمان نگاهش را به پنجره دوخت.

چند ثانیه چیزی نگفت.

بعد آهسته جواب داد:

«خودم هم سال‌هاست دنبال جواب همین سؤال می‌گردم.»

رها مات و مبهوت به او خیره شد.

این جواب را انتظار نداشت.

«یعنی چی؟»

آرمان به عکس روی میز اشاره کرد.

«آخرین چیزی که یادم میاد... اینه که برای دیدن کسی به این خونه اومدم.»

«بعدش؟»

«بعد... فقط تاریکی.»

صدای باران دوباره بلند شد.

آرمان نگاهش را از پنجره نگرفت.

«وقتی چشم باز کردم، سال‌ها گذشته بود. آدم‌ها عوض شده بودن، اما من... هنوز اینجا مونده بودم.»

رها احساس کرد ترسش آرام‌آرام جای خود را به دلسوزی می‌دهد.

چشمان آرمان، برخلاف ظاهر اسرارآمیزش، هیچ خشونتی نداشت.

فقط خستگی بود...

و تنهایی.

ناگهان آرمان با نگرانی گفت:

«چراغ‌ها رو خاموش کن.»

رها متعجب پرسید:

«چرا؟»

آرمان نگاهش را به حیاط دوخت.

«چون اون مرد هنوز نرفته...»

رها آرام به پنجره نزدیک شد.

دلش نمی‌خواست دوباره بیرون را نگاه کند، اما نتوانست جلوی خودش را بگیرد.

پرده را فقط به اندازه‌ی چند سانتی‌متر کنار زد.

پشت درخت نارنج دیگر کسی نبود.

اما روی تنه‌ی درخت، درست در ارتفاع چشم، چیزی با چاقو حک شده بود.

سه حرف...

ر . ا .

رها نفسش را حبس کرد.

این حروف را قبلاً هم دیده بود...

سال‌ها پیش.

وقتی فقط ده سال داشت.

اما هرچه تلاش کرد، نتوانست به یاد بیاورد آن روز چه اتفاقی افتاده بود.

در همان لحظه، برق آسمان برای یک ثانیه تمام حیاط را روشن کرد.

و در نور سفید رعدوبرق، رها مرد کلاه‌دار را دید...

این بار نه پشت درخت.

بلکه درست کنار پنجره.

آن‌قدر نزدیک که اگر دستش را دراز می‌کرد، می‌توانست شیشه را لمس کند.

اما وقتی صدای رعد در آسمان پیچید، مرد ناپدید شد؛ گویی هرگز آنجا نبوده است.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...