رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

الو...

صدایم را داری؟

ببخشید...

این روزها زیادی حواسم پرت است.

حواسم تو بودی؛ حالا که رفتی، حواسی هم نمانده.

راستی، گفتم صدا!

من که صدایی ندارم...

حنجره‌ام خالی‌ست؛ خالی‌تر از خالی...

از وقتی که نامت را نمی‌توانم فریاد بزنم...

از وقتی که نمی‌توانم آن «میمِ مالکیت» را روی اسمِ نازنینت بچسبانم.

می‌دانی این روزها چه کار می‌کنم؟

این روزها، همراهِ یک فنجان چایِ تلخ، پهلوی این یکی یا آن پنجره‌ی خیالم می‌نشینم و خاطراتت را مرور و مرور و مرور می‌کنم.

همراهِ اوهامِ خیال می‌خندم و... می‌گریم.

گلدانِ حسن‌یوسفی که کاشته بودی، با همان چشمانی که در خیالم برایش گذاشته‌ام، دائم در اوهامِ خیال نگاهم می‌کند و می‌گوید:

-دیوانه شدی، پیرمرد!؟

می‌دانی؟

این را که در اوهام یا در خوابی غمناک می‌گوید...

من تلخ می‌خندم.

و...

جوابی نیست.

چون صدایی نیست.

من این روزها تهی‌ام...

تهی از صدا...

از هوش و حواس...

تهی از زندگی و پر از وهمِ خیالِ تو...

که خیالی بیش نیست.

این روزها همدمِ تنهاییِ تاریکِ من...

گفتم که...

یک فنجان، یا بیشتر، چایِ تلخ و کتابِ فروغِ فرخزاد است...

همان‌جا که می‌گوید:

«حیاطِ خانه‌ی ما تنهاست...»

و من گمان می‌کنم حیاط، خودِ خودِ من هستم.

نمی‌شود یک دقیقه در واقعیت ببینمت؟

بی‌وفا...

ما که عهد بستیم، پس چه شد؟

گفتی قولِ یک زن، حتی از یک مرد نیز می‌تواند پابرجا بماند...

یک سؤال...

پس چه شد؟

پیر شده‌ام.

بر روی صورتم خط‌وخطوطی افتاده که گمان می‌کنم از دوریِ بی‌پایانِ توست.

مویی نمانده...

همه در انتظارِ وارد شدنت از این درِ چوبین، ریخته‌اند.

اما، ملالی نیست، ملالی نیست، اگر باشی، مهم نیست.

به رسمِ عشاق، به رسمِ محبوبینِ قدیم، این نامه را به پایِ کبوتری می‌بندم تا برای تویِ بی‌نشان بیاورد.

و شاید که تو آن را بخوانی،  شاید، برای یک بار هم پاسخِ این نامه‌ها را بدهی.

شاید...

نگران نباش!

من پشتِ این دو پنجره‌ای که در وهم و خیال، در کوچه‌ی حُب برای عشاق ساخته‌ام...

منتظرت می‌مانم. حتی در قبر.

 

ستاره درخشان‌نیا✍🏻

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آن مردِ اورکت‌پوش... بر روی تختِ طلایی‌اش، در عمارتی به سانِ کاخِ گلستان نشسته است.

چشمانِ او از شرارت و خصومت برق می‌زنند...برقی شوم.

به گمانم لبانش را خیاطی ماهر بر هم دوخته است...

یا شاید هم...روزه‌ی سکوت گرفته است. کسی چه می‌داند؟

چشمانش را می‌چرخاند و با پوزخندی، نگاهش را به چشمانِ خالی از حسم سنجاق می‌کند.

و من می‌ترسم...از مرگ در تنهایی و از شکنجه‌ی روح می‌ترسم.

با اینکه خالی از عاطفه هستم، او هیچ نمی‌داند.

نه از مرگ و نه از زندگانی...

او تنها چیزی که به یاد دارد، نگاه کردن و سکوت کردن است.

آری!

کاش برود... نبیند...و نباشد.

او، ما را در انزوای محلِ آینه‌های کدر و پریده‌رنگ کشته است.

 

ستاره درخشان‌نیا✍🏻

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک بزرگی می‌گفت:

«برای به دست آوردنِ چیزهای بزرگ و ارزشمند، باید... باید اسماعیل‌وار، ابراهیمت را سر ببری.»

خب...

من نیز دلم را برای تو سر بریدم.

پس تو کجایی؟

من که اسماعیل شدم...

پس تو کجایی؟

 

ستاره درخشان‌نیا✍🏻

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من آن‌قدر تو را از برم، آن‌قدر تو را از برم،

که همان جایی که گیسوانِ کمندت را به دار کشیدی، در خاطرِ من مانندِ روز روشن است.

اما...رفتی و تمامِ مرا فراموش کردی؛ با اینکه گفته بودی عشقِ مرا در سراچه‌ی قلبت داری.

و هنوز که هنوز است، نفهمیدم...آن دل بود، یا دریا؟

 

ستاره درخشان‌نیا✍🏻

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ستارگان در بسترِ خود آرامیده‌اند و ماه در گوشه‌ترین گوشه‌ی آسمان است.

و باد، گیسوانِ شب‌رنگم را به بازی می‌گیرد و صدای تو را با خود، برای منِ دلتنگ، به ارمغان می‌آورد.

یک سؤال، جنابِ دوست!

قول و قرارمان را به خاطر می‌آوری؟

تو را نمی‌دانم، اما برای من که، واضح و آشکار است.

گفته بودی:

- دلتنگم که شدی، ستارگان را تماشا کن. رخشان‌ترینشان منم و از بالای آسمانِ همیشه خاکستریِ شهر، تو را به تماشا می‌نشینم؛ گاهی هم تو از آن پایین، مرا به تماشا بنشین!

خب،من نیز دلتنگی‌ام سر به فلک کشیده!

تو بگو چه کنم؟!

آخر تماشای آن ستاره‌ی نورانی به چه کارِ من می‌آید؟!

کاش آن بالا بالاها خطِ تلفن می‌کشیدند و شاید این‌گونه می‌توانستیم ما زمینی‌ها، مواقعی که دلتنگی امانمان را می‌برید، یک تماس، تلگراف یا نامه‌ای بفرستیم!

کاش...تمامِ کاش‌ها واقعی شوند.

ستاره درخشان‌نیا✍🏻

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جگرگوشه‌ی این مردم...عجیب زیبا بود! آن روز که او را دیدم، چشمانِ سیاهش را سرمه کشیده بود و لبانش سرخِ سرخ بود.

اما خنده‌اش ، امان از خنده‌اش که، با اینکه یک جایی حوالیِ این قلبِ لعنتی‌ام می‌دانست او از آنِ مردم است، عاشق شد!

مثلِ قباد که می‌دانست شهرزادِ قصه‌گویش روزی خواهد رفت، اما، باز هم دل داد به دلی که برای فرهاد بود.

بدترین دردی که یک انسان می‌تواند به آن دچار شود، قطعاً این است که بدانی او نمی‌ماند، اما تمامِ دارایی‌ات را شش‌دانگ به نامِ زیبای او بزنی.

و او، تنها یک لبخندِ ژکوند بزند و با یک «متأسفم» برود.

ستاره درخشان‌نیا✍🏻

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امروز که او را در کوچه‌باغِ آرزوهای خاک‌خورده‌ام دیدم، ناگهان دلم برای خودم سوخت!

و اشک در چشمانم حلقه زد‌، زیرا که او را، بدونِ خویش، خندان دیدم.

نمی‌دانم چرا، ولی یک جایی حوالیِ دلِ سیاه‌پوشم می‌خواستم او را در فراقِ خود، نالان ببینم.

در گذشته‌های نه‌چندان دور، روزی گفتمش: «حقِ رفتن نداری! نباید بروی، می‌دانی؟»

گفت:«تو عاشق نیستی، مرا به زور می‌خواهی!‌ رسمِ عاشقی این نیست!»

من عاشق نبودم؟ چه می‌گفت؟ دیوانه شده بود، قطعاً!

با چه زبانی باید عشق را ابراز می‌کردم‌ ؟فارسی، انگلیسی، اسپانیایی؟

می‌گفت:«محبوبت را باید خندان بخواهی، حتی اگر این خندان بودن... دور از تو باشد.»

می‌دانی من چه کردم؟

پشتِ پنجره‌ی سرتاسریِ سالن، کنارِ ساعتِ خرابِ ازکارافتاده، روی صندلیِ راکِ چوبین،

به تماشای رفتنش نشستم، به تماشای بردنِ ساک‌هایش نشستم و...چه کسی گفت من عاشق نبودم؟

پیر شده‌ام و هنوز که هنوز است، او را دیوانه‌وار می‌خواهم!

من از مجنون و فرهاد و خسرو ، عاشق‌تر بودم. من نیز شهریارِ دوم هستم. اما پریِ قصه‌ی من، مانندِ پریِ شهریار، بی‌وفایی کرد و‌ رفت! می‌دانی...امروز آخرین روزِ سفر به این کوچه‌باغِ آرزوهای خاک‌خورده‌ام است.

زیرا که فردایی برای من نیست.‌ بی او هیچ‌وقت فردایی نبود و نیست. اما می‌دانم که فردا، این زندگیِ عجین‌شده با درد و رنج، تمام خواهد شد و همه، مرا در ذهنِ خود به دیارِ فراموشی‌ها خواهند سپرد.

 

ستاره درخشان‌نیا✍🏻

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در کوچه، باد وزیدن می‌گیرد و باران، خود را به در و دیوارِ این شهرِ خاموش می‌کوباند.

و آذرخش، آسمانِ تاریکِ روزگارم را روشن کرده است.

و جایِ تو در میانِ همه‌ی این‌ها خالی‌ست...

کاش بودی که، به سانِ آن روزها، با هم بر روی صندلی‌های چوبین می‌نشستیم و چایِ قندپهلو را نوشِ جان می‌کردیم.

اما می‌دانی، تو نیستی و من خانه را چهل‌چراغ کرده‌ام و تنها بر روی مبل می‌نشینم و با ترس، نگاهم را به آیت‌الکرسیِ روی دیوار می‌دوزم که شاید معجزه‌ای شود و...تو بیایی.

تو، با آن خشمِ مهارنشدنی، وارد شوی و دلِ مرا از ترس بلرزانی!

چه فرقی دارد؟

همین که باشی، همین که در این خانه نفس بکشی و ریه‌های من از بویِ دلپذیرِ نفس‌هایت پر شود...کافی‌ست.

می‌دانی، باد که می‌وزد، با بویِ باران و خاکِ نم‌خورده، عطرِ تلخِ تو را برای من می‌آورد.

و مرا دچارِ جنون می‌کند.

و من آن‌گاه...

با حسرت، دستانم را به پنجره‌ی سرد و بخارگرفته می‌چسبانم و پیشانی‌ام را به شیشه تکیه می‌دهم.

و تلاش می‌کنم ،تلاش می‌کنم، با چشمانِ کم‌سویِ لرزان، تهِ کوچه را نگاه کنم.

شاید که تو از راه برسی.‌ شاید تو، با آن پالتوی مشکی،چترِ مشکی و سامسونتِ مشکی...

بیایی و دلِ غم‌زده‌ی مرا شاد کنی. می‌دانم...تمامِ زندگانی‌ات مشکی‌ست.

اما من قول داده بودم که مدادرنگیِ سی‌وشش‌تایی‌ام را بردارم.

قول داده بودم آن‌قدر بخندم که خنده را از بر شوی.

آخر آن روزها می‌گفتی:«من خندیدن را بلد نیستم.»

من قسم یاد کرده بودم که زندگی‌ات را با شکوفه‌ی لبخند رنگین کنم.

اما ترسیدی...از شادی ترسیدی. از دلبستگی، از سپید بودن، از آبی و زرد و بنفش بودن ترسیدی.

یا شاید هم...ولش کن، اهمیتی ندارد.

از خودت بگو، آنجایی که هستی، باران می‌بارد؟ عطرِ پرتقالیِ مرا با خود می‌آورد؟

جانکم، حواست با من است؟!

این روزها تنها آهنگِ «هم‌گناه» می‌چسبد. آخر، تمامِ زندگانی‌ام را می‌گوید.انگار او نیز دچارِ چنین غمی است!

«شب تاریک و مهتابم نیومد، نشستم تا سحر خوابم نیومد

نشستم تا دمِ صبحِ قیومت، قیومت اومد، یارم نیومد

سه روزه رفتی و سی روزه حالا، زمستون رفته، نوروزه حالا

خودت گفتی سرِ هفته میایم، شماره کن ببین چند روزه حالا؟!»

 

ستاره درخشان‌نیا✍🏻

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باد

باد در میانِ درختانِ عریان‌شده زوزه می‌کشد.

سایه‌ی سیاهِ تو بر روی زمینِ خشک می‌افتد و من، در پشتِ پنجره، صدای قدم‌های سنگینِ تو را می‌شنوم.

باغ خشک شده...

دیگر با رستاخیزِ طبیعت سبز نخواهد شد.

باغِ نفرین‌شده...

این باغِ منحوس، نامِ تو را زمزمه می‌کند.

با هر بادی که در میانِ شاخه‌های درختان می‌پیچد، نامِ تو را با درد فریاد می‌زنند.

کاوری سفیدرنگ روی تمامِ وسایلِ خانه کشیده شده.

خودم این کاور را کشیده‌ام.

بوی مرگ می‌دهد...

بوی عزا...

بوی ناله و فغان...

خانه را درد فرا گرفته است.

تو، با هر قدمِ سنگین و سرگردانی که برمی‌داری، این خانه را در خفقانی عظیم فرو می‌بری.

شاخه‌شاخه‌های درختان، دستانِ خشکشان را به هم گره زده‌اند و دعا می‌کنند...

دعایی که اجابت شود نزدِ دیوانِ پرعظمتِ پروردگار.

درخواستِ آمدنِ روزی آفتابی را دارند.

روزی که دوباره بهار شود و این خزانِ اندوه‌بار برود.

خزانی که برگی ندارد...

خش‌خشِ برگ‌ها زیرِ کفش‌ها را ندارد...

عاری از این حس‌های خوب است.

عاری از این معجزه‌ها و آیاتِ کوچک است.

سایه‌ات سنگین است.

سایه‌ات پرصداست.

پر از هیاهوی زنان و کودکان.

پر از ناله و فغان است.

برو!

نیا!

آمدنت سنگین، سنگین و پر از جوش‌وخروش است.

هنگامِ آمدنت، خشکیده‌تر می‌کنی این باغی را که چندصد سال است خشک شده.

برو!

این کفش‌هایی را که انگار زیرشان میخ کوبیده‌اند، از پا دربیاور...

شاید از دردِ خاکِ زیرِ پاهایت کاسته شود.

 

ستاره درخشان‌نیا✍🏻

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خانه‌ام...

 

آه از دلِ خانه‌ام...

ویران است.خراب است. امیدی به آبادی‌اش نیست. دیوارهایش زرد شده‌اند و لکه‌دار.

شب‌هنگام که باران می‌بارد، آب بر سر و رویمان می‌چکد.

خانه‌ی ما...سردش است . دائماً از آن گچ‌بری‌های زیبا کنده می‌شود و جلوی پاهای برهنه‌مان پایین می‌افتد.

گل‌های حسن‌یوسفِ کنارِ حوض هم، زبان‌بسته‌ها خشکیده‌اند، مرده‌اند!

ولی ما در گلدانِ خونی‌رنگ نگهشان می‌داریم.

حوضمان دیگر آبی نیست...

جسدِ ماهی‌های گلی درونش به چشم می‌خورد و ما خاکی نداریم که این بیچاره‌ها را به دستِ خاک بسپاریم؛ شاید که دست‌کم روحشان آسایش یابد.

البته مگر ماهی جزو آبزیان نیست؟!

خب، آبی هم نیست که به آب رهایشان کنیم!

ساعتِ ترک‌خورده‌ی روی دیوار هم مدت‌هاست روی ساعتِ دوازده خشک شده و نایِ حرکت ندارد...

به گمانم دیگر آرزویی هم نمانده که تکانی بخورد و حرکتی، هرچند کوچک، بکند.

چه بگویم؟!

حرفی هم نمانده،‌ واژه‌ها هم همه از لغت‌نامه‌های دهخدا و معین پاک شده‌اند. انگار فردی پاک‌کنی را برداشته و تا جان در بدن داشته، مغزِ ما انسان‌ها را از همه‌چیز تهی کرده است.

روزگارانِ قدیم، در این خانه همیشه جشن برپا بود.

صدای ساز و آواز، تا هفت خانه که سهل است، تا هفت کوچه آن‌ورتر هم می‌رفت.

ولی، الان...این خانه ویران شده است، ای دوست، بیا چاره‌ای بیندیشیم. این خانه از همان پای‌بست ویران بود.

 

ستاره درخشان‌نیا✍🏻

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

و قسم به اشکی که، در میانِ گریمِ سنگینِ دلقک گم شد.

و سوگند به لبخندی که در میانِ ناراحتی بر لب آورد.

و به چشمانی که با دیدنِ معشوق در کنارِ دیگری، به درد آمد.

و به جرمِ دلقک بودن و خنده‌ی جاودان بر لب‌های گریان، نتوانست هیچ سخنی بگوید.

و لبانش را با سوزنی، از جنسِ نخِ سکوت، بر هم دوخت.

و تنها با نگاهی گله‌مند، با همان آرایشِ پخش‌شده، سر به بیابانِ فراموشی‌ها سپرد و...رفت.

آری...رفت. به همین سادگی و هیچ‌کس یادش نماند که دلقکی، با رنجش، از این کوچه و خیابان رفت.

حتم دارم من و شما هم، فرداها، او را به دیارِ فراموشی‌ها تبعید خواهیم کرد...

 

ستاره درخشان‌نیا✍🏻

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بر روی مبل نشسته‌ام و به ساعتِ گوشه‌ی سالن نگاه می‌کنم.

تیک‌تاک...

تیک‌تاک...

یک ساعت از نبودنت را نشانم می‌دهد.

یک ساعت از نفس نکشیدنت در این خانه.

یک ساعت؟

نمی‌دانم...

شاید هم یک روز است؟

یا یک سال؟

نمی‌دانم.

بعد از پر کشیدنت، زمان را گم کرده‌ام.

منی که زمان را بدون ساعت هم حدس می‌زدم، دیگر هیچ نمی‌دانم.

قابِ عکسِ روبانِ مشکی‌زده‌ی گوشه‌ی سالن توجهم را به خود جلب می‌کند.

بلند می‌شوم و با قدم‌هایی لرزان، با اعصابی پریشان، گام برمی‌دارم.

انگشتِ اشاره‌ام را بر روی چهره‌ی درونِ قاب می‌کشم و آرام، با بغض، زمزمه می‌کنم:

-مشکی...؟

بغض تبدیل به خشم می‌شود و مغزم را از کار می‌اندازد.

دستانم، بدون فرمانِ مغز، بالا می‌روند و قابِ عکس با صدایی مهیب به سرامیکِ گرمِ سالن کوبیده می‌شود.

انگار آن خشم و عصبانیت لحظه‌ای فروکش کرده بود و جایش را به اشک داده بود.

می‌نشینم و سرم را بر زانوهایم می‌گذارم.

نگاهِ پر از اشکم را به عکس گره می‌زنم.

طولی نمی‌کشد که صدای دردناکِ گریه‌هایم تمامِ خانه را پر می‌کند.

دستانم دچار لرزشی شده‌اند که حتم دارم هیچ‌کس مانندش را ندیده است.

با همان دستانِ مرتعش، شیشه‌های شکسته‌ی روی عکس را کنار می‌زنم.

عکسش در قابِ چشمانم جان می‌گیرد.

لبخندش در مغزم حک می‌شود.

خاطرات، مانند فیلمی، از جلوی دیدگانم رد می‌شوند.

صدایش در گوشم طنین‌انداز می‌شود.

ناگهان نبودش را به خاطر می‌آورم.

با همان چشمانِ تارِ حاصل از اشک، دور تا دورِ خانه را می‌نگرم.

با هر بار نگاه کردن، جان از تنم می‌رود.

چشمم به بازتابِ خودم در شیشه‌ی شکسته می‌افتد.

پیر شده‌ام، با سی‌و‌اندی سال، پیرزنی جوان.

آرام، خطاب به عکس می‌گویم:

-ببین، نبودت مرا پیر کرد.

اصلاً می‌دانی؟

نبودنت سنگین است.

خودمانیم‌ها...فضای خانه دیوانه‌کننده شده است. مانند کاروان‌سرا شده.

یکی می‌آید.

یکی می‌رود.

همه با چشمانی گریان و یخ‌زده نزدِ من می‌آیند و نبودنت را تسلیت می‌گویند؛ تا تسلای خاطرم شوند و تا نبودنت را به رخم بکشند.

یکی سینه می‌زند...

یکی با اشک طبل می‌نوازد...

و یکی تاجِ گل را همراهِ کفن می‌آورد.

خاله‌زنک‌ها هم کنارِ گوشِ هم پچ‌پچ می‌کنند، به حالم تأسف می‌خورند و راجع به حالِ من اظهار نظر می‌کنند.

برگرد، برگرد. خانه درد دارد.

روحِ خانه زخمی‌ست، زخمی از نبودِ تو.

گلدان‌های حسن‌یوسف خشک شده‌اند.

هر شب، هنگامِ گرگ‌ومیشِ هوا...

تو چی؟ صدای گریه‌های گوش‌خراششان را می‌شنوی؟

بعد از تو، زنگ‌خوریِ این گوشی پایین آمده است. دیگر کسی نیست که احوالم را هر نیم ساعت بپرسد. ولش کن...حالِ خودت چطور است؟

بدونِ من خوش می‌گذرد؟

فراموشم کرده‌ای یا سراغم را از فرشتگان و حوری‌های بال‌طلایی می‌گیری؟

آن‌ور، یک باجه‌ی تلفنِ عمومی هست؟

آخر دلم برای طنینِ صدایت تنگ است.‌آخر این دل برای شنیدنِ نامش از زبانِ تو تنگ شده.

 

ستاره درخشان‌نیا✍🏻

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شهری را می‌شناسم که کسی در آن نمی‌میرد. همه‌مان آن را می‌شناسیم یا در آن زندگی می‌کنیم.

مردم این شهر زنده‌اند، نفس می‌کشند، قلبِ ساعتی‌شان می‌زند و حرکت می‌کنند، صبح بیدار می‌شوند، ظهر غذا می‌خورند و شب می‌خوابند.

یادم می‌آید هنگامی که به این شهر سفر کردم، متوجه شدم که آن‌ها تنها زاد و ولد می‌کنند و مرگی برایشان مقدر نشده است!

من نیز مانند شما چشمانم گرد شده بود؛ دقیقاً مثل یک گردو.

روز بعد که به خیابان رفته بودم و صداهای عجیبی گوشم را پر کرده بود... صدای تیک‌تاکِ ساعت؛ اما هر جا را نگاه کردم، ساعتی ندیدم!

از مردی کهنسال پرسیدم:

«این صدای ساعت از کجا می‌آید؟»

چشمانش آن‌قدر سرد بود که خون را در رگ‌هایم منجمد کرد.

صدایش نیز سرد بود:

«ما در بدو تولدمان، به جای قلب‌های گوشتی، ساعتی در سمتِ چپِ سینه‌مان کار می‌گذاریم که تنها نشانگرِ گذرِ زمان باشد؛ نشانگرِ نفرینِ ابدیِ ما!»

در خیابان‌ها راه می‌رفتم. کودکان، با چهره‌هایی سپید، گیسوانی رهاشده در اطرافشان و با کفن‌هایی که با گلدوزیِ بیلی‌سیاه کار شده بود، دستِ عروسک‌های مرده‌ی خود را گرفته بودند.

نمی‌دانم چند روز خیابان‌ها را گشتم و به این نتیجه رسیدم که روحِ این مردم، چند صد سال پیش مُرد؛ همان روزی که آن مردِ بزرگ را در حمامِ خونِ خودش غسل دادند.

جاودانگیِ این مردم، نفرینی بود بر نادانی و جهلشان؛ بر ناسپاس بودنشان.

جاودانگی نفرینی ابدی‌ست؛ آن را برای خود نخریم!

 

 ستاره درخشان‌نیا✍🏻

  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نخ به نخ

دود می‌کنم نبودنِ تویی را که رفته‌ای از ذهن و مانده‌ای در دل.

نخ به نخ

دود می‌کنم هوای سردِ پاییزی را که نداشتنت را فریاد می‌زند.

نخ به نخ

دود می‌کنم و تنم، با وجودِ گرمای اندکِ سیگار، یخ می‌بندد و مرا، دیوانه، به این باور می‌رساند که هیچ‌چیز گرمای لعنتیِ دستانِ زبرت نمی‌شود.

پک دیگری می‌زنم و دلم می‌خواهد بالا بیاورم تمام خاطراتی را که می‌کُشد!

بالا می‌آورم، عق می‌زنم و اصلاً تو چه کسی هستی؟

مردی با صدای خش‌دارش می‌گوید:

-رها، خودتی؟

رها...آری، به گمانم هستم.

دور دهانم را پاک می‌کنم و باز سیگار مهمانِ لبانِ ماتیک‌خورده‌ام می‌شود.

-من که خودمم، اما شما را به جا نمی‌آرم.

حیران می‌شود.

-منو یادت نمیاد، نامرد؟ منم... من!

«نامرد» را که می‌گویی، یک چیزهایی را یادم می‌آورد، اما نه، همین پیشِ پایت آلزایمر گرفتم.

پس، به سلامت.

پلک می‌زند.‌ نگاهم می‌کند. بغض در گلویم می‌نشیند و...دود می‌کنم.

-رها!

درمانده است و عاجز!

یا شاید هم خسته، نمی‌دانم.

-رها!

می‌روم، قدم تند می‌کنم.

از اویی که انگار جذاب‌تر شده، باید فاصله گرفت.

زیرا این کالبدِ مادی، خیلی وقت است از مغز دستور نمی‌گیرد.

مو سپید کرده. راستی، ازدواج کرد؟

می‌گفت عاشقِ دیگری شده، هیچ‌وقت نفهمیدم من زشت بودم یا او زیبا بود؟

بور بود؟

ولش کن...مهم نیست.

ستاره درخشان‌نیا✍🏻

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جان، در جایی که عاشق‌ها

چون شمعی نیم‌سوز

می‌سوزند و پرپر می‌شوند.

در عذاب است، عذاب.

ستاره درخشان‌نیا✍🏻

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گیسوانش زیبا بود، عسلی‌رنگ و فِر. رنگشان، آه که نمی‌دانی، انگار خداوند رنگشان را از خورشید گرفته بود!

آرزویش بود، گیسوانش را در دشت و جنگل باز بگذارد و باد میان آن حجمِ مو وزیدن بگیرد.

و تاجِ گلی روی موهایش بگذارد و به سانِ آن شرلیِ قصه، بنشیند و برای درختِ کاج، قصه‌ی شهرِ پریان بخواند.

اما، حیف که گیسوانش سهمِ خاک شد و...

ستاره درخشان‌نیا✍🏻

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وجودم جنگلِ سحرآمیزی بود، که هر سحرگاه،در آن، مرغانِ سحری و پری‌های شهرِ هزار و یک شب، به آواز و رقص برمی‌خواستند.

اما، با دیدنِ تو،

تمام آن زندگی به پایان رسید.

ابتدای آمدنت خوب بود.

خیلی خوب.

ولی، رفتی و مرا با یک دنیا تنهایی رها کردی.

من بودم و شب...شب بود و بغض...بغض بود، اما دست‌های آشنایی که اشک‌ها را پاک کند، نبود.

و من بودم و دستانِ تو نبود، ولی دست‌های زمختِ مرگ بود!

لعنتی، ارمغانِ آمدنت برای من، تارکِ دنیا شدن بود و بس!

می‌دانی، تو به من مدیونی! دستانت را، قلبت را...و همان زندگیِ رویایی را که قولش را دادی.

گیسوانم بوی دستانت را می‌داد. پس آن‌ها را قیچی کردم. راستش را بخواهی، می‌خواهم فراموشت کنم.

اما خب،خودمانیم...فراموش کردن، تازه اولِ به یاد آوردنِ خاطرات است.

ستاره درخشان‌نیا✍🏻

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من و تو. آه، باز هم فراموش کردم...تو و او و درخت و باد و باران و چتر‌ خاطره می‌شوید در میان برگ‌های تاریخِ پاییز.‌ من ، باید کوله‌بارم را، به همراه خاطراتت، جمع کنم و بروم.

به شهر که نه، به جهانی که تو در آن نباشی!

نه نامت باشد و نه نشانت.

خودم باشم و دیگران...

دیگرانی که بیگانه‌اند! دیگرانی که با ترحم نگاهم نکنند و کاش برای تو نیز، به سانِ من، محبوبت برود و تو بمانی و خاطراتش...

ستاره درخشان‌نیا✍🏻

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

می‌بینی مرا؟ منی که پشتِ پنجره‌ی رؤیا و اوهامِ خیال، به تو می‌نگرم.

نگاهم می‌کنی و لبخند می‌زنی و من ، دخترکِ ساده‌ی زندگیت، دلم خوش می‌شود به حضورت ،حتی در خواب، حتی در خیال. 

دست تکان می‌دهی و می‌روی . بغض است که با طنازی، در جاده‌ی پرپیچ‌وخمِ گلویم جولان می‌دهد.

می‌روی و می‌خواهم فریاد برآورم:

«نرو، بمان. با من بمان.»

می‌خواهم بودنت را فریاد بزنم...

اما صدایی نیست. می‌بینی؟!

نبودنت چه بر سرم آورده که حتی در خوابِ کابوس‌وار، حقیقتِ نبودنت مانند پتک بر سرم کوبیده می‌شود!

 

ستاره درخشان‌نیا✍🏻

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

می‌خواهم...

تمام هیاهوی شهر را ساکت کنم.

می‌خواهم دارویی بیاورم که تمام مردم به خواب روند و من، تنها، به تماشای تو بنشینم.

آهسته پا روی پا بیندازم و دخترکی را نگاه کنم که با طمأنینه، قهوه‌اش را نوشِ جان می‌کند!

می‌خواهم تمام شهر را به خوابی عمیق فرو برم تا بتوانم خنده‌های روح‌نواز تو را، با پس‌زمینه‌ی آهنگِ «یارم به یک لا پیراهن»ِ استاد شجریان، در نوار کاست ضبط کنم!

می‌خواهم شهر غرقِ سکوت شود و ما را به تماشا بنشیند؛ که چگونه دست در دست هم راه می‌رویم...

می‌خواهم در آن روزی که تنها مرغانِ سحری آواز می‌خوانند، تو را به گندم‌زار ببرم.

بدویم و باد در میان گیسوانِ عسلی‌رنگِ تو بپیچد...

آه که چه منظره‌ای!

بر روی سبزه‌ها، زیر درخت، بنشینیم و تو برایم از فروغ بخوانی یا شاید هم رهی معیری!

و هنگام غروب، دست در دست هم، به تماشای غروبِ آدینه بنشینیم.

و چه کسی گفته غروبِ آدینه دلگیر است؟

 

ستاره درخشان‌نیا✍🏻

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گفته بودم دوستت می‌دارم...حتی بعد از مرگ.

بعد از رفتنت، مرگ را هم تجربه کردم، اما...دوستت دارم.

 

ستاره درخشان‌نیا✍🏻

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روبه‌روی آینه‌ی خیال نشسته‌ام؛ گیسوانم را می‌بافم. گفته بودی گرگ‌ومیش می‌آیی و در میان خواب و رؤیاهایم، یک سری هم به منِ لیلی‌شده این روزها می‌زنی؛ لیلی‌ای که مجنونش رفته، جایی که نمی‌دانم کجاست...

جوری رفته‌ای که انگار از اول هم نبوده‌ای... همه‌چیز را، به‌جز خاطراتت و گفته‌هایت، با خودت برده‌ای! یادم است...

گفته بودی روزی می‌آیی که قوانین، غل‌وزنجیر نشوند و پای عشاق را نبندند.

روزی که مذهب و مسلک و آیین، میان ما شدنِ من و تو خط بطلان نکشد.

گفته بودی روزی می‌آیم که گرگ‌ومیش، عشق باشد... روزی می‌آیم که عشق در جهان سرودی بخواند و تمام پرندگان سحری، هم‌آواز با من و تو باشند!

روزی که کنار ساحل، آزاد و رها بدوی و گیسوان مواجت اسیر دست باد شود... آن روز مرا کنارت خواهی دید.

آن روز، آن روز، آن روز... پس کی می‌شود، ای یار، ای یگانه‌ترین یار!؟

ستاره درخشان نیا✍🏻

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
×
×
  • اضافه کردن...