رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

پارت ۲۴✍🏻

آبِ دهانم را فرو دادم.

با بندِ انگشتم در زدم.

پس از چند لحظه، «بفرمایید»ی گفت.

دستِ یخ‌کرده و مرطوب‌شده‌ام را روی دستگیرهٔ طلایی گذاشتم و آن را پایین کشیدم.

با دیدنم از جا بلند شد.

- به‌به، سلام آذرخش‌خانم! حالت چطور است؟

تمام تلاشم را می‌کنم که لبخند بزنم.

جلو تر رفتم و در را پشت سرم بستم.

- سلام، دکتر. بد نیستم! خسته نباشید!

اشاره می‌کند روی صندلیِ کنارِ میزش بنشینم.

عینکش را می‌زند.

- خب، دکتر محسنی دیشب به من خبر داد قلبی آورده شده و از آنجایی که در این یک ماهِ اخیر وضعیتت اضطراری تر از قبل شده و دیگر داروها و پرهیزهای غذایی که داشتی جواب‌گو نیستند، قرار است فرداشب پیوندِ قلب را همراه با تیمِ مجربِ بیمارستان برایت انجام دهیم.

دستانِ مرطوب‌شده‌ام را در هم قلاب می‌کنم.

- کی باید بستری بشوم؟ چند روز بعد از عمل در بیمارستان مهمان‌تان هستم؟

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۵✍🏻

دکتر برگه‌ای برمی‌دارد.

- همین امروز عصر بستری می‌شوی. حدود هفت روز باید بعد از عمل مهمانِ ما باشی تا خیالمان راحت شود؛ بعدش مرخص می‌شوی!

نامهٔ بستری را به دستم می‌دهد و لبخندی می‌زند.

- نگران نباش، آذرخش‌جان. تو هنوز جوانی، پس عملِ خوبی داری!

جوان؟

جوان هستم و گیسوهایم تماماً به رنگِ دندان‌هایم شده؟!

کیفم را روی پایم جا به جا می‌کنم.

- دکتر خواهشی داشتم.

کاغذ را از دستش می‌گیرم که می‌گوید:

- چیزی شده؟ 

زیپ کیف را باز می‌کنم و کاغذ را در کیف می‌گذارم.

- من عصر خودم را بستری نمی‌کنم. فردا صبح بیمارستان می‌روم.

نارضایتی در صورتش دیده می‌شد، تا خواست مخالفت کند، تلفنش زنگ می‌خورد.

دکتر که از آشنایانِ خانم‌جانم است، می‌خندد.

- سلام، خانم... جانم؟ ... بله، آذرخش هم اینجاست... چشم، صبر کن!

گوشی را به سمتم گرفت.

- بیا، دخترم. خاله فرشته ات پشتِ خط است!

این مرد، در بدترین و پریشان‌ترین روزها، مرا از ورطه‌ای به نامِ مُردِگی نجات داد و الحق که پدری را برایم تمام کرد.

گوشی را از دستانِ درازشده‌اش می‌گیرم.

-سلام، خاله‌جان!

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۶✍🏻

صدای مهربانش از میانِ میکروفنِ گوشی به جانم رسوخ می‌کند.

- به روی ماهت، دخترم. خوبی؟

لبخندی می‌زنم که به گمانم درخشان‌تر و واقعی‌تر به نظر می‌رسید.

-ممنونم.

نگرانی به صدایش تزریق می‌شود.

- اصلاً نگران نباش. من و آمین، بعد از عمل، ان‌شاءالله کنارت خواهیم بود.

دلگرم می‌شوم از خانواده‌ای که هنوز دارم.

- خاله...

میانِ کلامم پرید.

صدایش لرزید.

-خانم‌جانِ تو بزرگِ ما بود و ما بیش از این‌ها به او مدیون هستیم. علاوه بر همهٔ این‌ها، تو برای ما مانندِ آمین هستی.

چشمانم خیس می‌شود.

- حرفی جز تشکر ندارم.

گوشی را به سمت دکتر می‌گیرم...

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۷✍🏻

گوشی را به سمتش می‌گیرم.

من چند سال است که نه پدر دارم و نه مادر؟

" کاش هنوز او را داشتم که مانند آن وقت‌ها عمیق نگاهم کند و من در آن عسلیِ بی‌انتهای چشمانش غرق شوم و آهسته زمزمه کند:

- من که هم مادر دارم و هم پدر، اما آن‌ها کیلومترها با من فاصله دارند و تنها دغدغه‌شان این است که آخرِ هفته را کجا بروند؟ ماه بعد بلیطِ کنسرتِ کدام خواننده را بخرند؟ " 

دکتر می‌گوید:

- نگران نباش!

از او بابت زحماتش تشکّر، می‌کنم و از مطبش خارج می‌شوم.

از آن ساختمانِ چندطبقه با نمای آجرهای قرمزِ سه‌سانتی بیرون می‌آیم.

در پیاده‌روی سنگ‌فرش‌شده قدم برمی‌دارم و یک سؤال گوشهٔ ذهنم دور می‌خورد:

«من  تا کی فرصت دارم در این خیابان‌ها راه بروم و هوای پاییزیِ رو به اتمام رفته را به ریه بکشانم؟ آیا هنوز هم در خیابان ها راه خواهم رفت؟ آیا زمستان، بهار و تابستان را خواهم دید؟»

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۸🏻

در خیابان‌ها راه می‌روم و باد وزیدن می‌گیرد و بوی...

بویِ کاپتان بلکی را به همراه می‌آورد که سال‌هاست دیوانه‌وار انتظارش را می‌کشم.

او...اینجاست؟ ممکن است، ممکن است از این خیابان عبور کرده باشد؟ ممکن است، ممکن است چند دقیقه یا شاید هم چند ثانیه قبل از اینکه به اینجا برسم از اینجا گذر کرده باشد؟

سر می‌چرخانم، با چشمانم انسان‌ها را از نظر می‌گذرانم و چه کسی گفته فاصله می‌شود دل بریدن؟

به‌والله قسم من هنوز دل دارم در گرویش!

دلم را پس نداد و من نیز برای گرفتنش، اقدامی نکردم!

خدایا، گناه است فکر کردن به مردی که روزی برای من بود و اکنون زن و شاید چند بچه دارد؟

و یک زن روزی با تمام جنونش به من آموخت که، عاشق شدن...

قبلِ ویرانگی است!

ناامید به راه خود ادامه می‌دهم.

قدم و قدم و قدم...

چند ساعت است که راه را پیاده می‌پیمایم؟

نمی‌دانم!
اذان از گلدسته‌ها به گوش می‌رسد که...

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ۲۹ ✍🏻

اذان از گلدسته‌ها به گوش می‌رسد که سرم را بلند می‌کنم.

چند قدم آن‌طرف‌تر، مردی ایستاده...

قد و قامتش...

موهایش...

ایستادنش...

همه شبیه اوست!

اصلاً...

اصلاً شاید خودِ خودِ اوست؟!

دستم بندِ دیوارِ کنارم می‌شود.

قدم اول را برمی‌دارم...

پاشا، چرا دست از سرِ من برنمی‌داری؟

قدم دوم...

صدای «آذرخش» گفتنت...

قدم سوم...

نگاهت...

امان از نگاهِ پرمهرت...

چرا رهایم نمی‌کنی؟

چرا امروز؟

چرا امروز هر جا می‌روم حضورت را حس می‌کنم؟

چرا امروز که حالِ نزارم را از رنگِ پریده‌ام و چشمانِ گودرفته‌ام، نگاهِ هر رهگذری به درد می‌آید، یادِ توی بی‌معرفت رهایم نمی‌کند؟

قدم چهارم را برمی‌دارم.

آن‌قدر نزدیک هستم که می‌توانم دست روی شانه‌اش بگذارم.

آن‌قدر نزدیک هستم که همان بوی عطری را حس می‌کنم که بیست سال پیش، آخرین بار، برای دیدنم زده بود.

آن‌قدر نزدیک که مطمئن می‌شوم مغزم مرا فریب نداده است.

فرم شانه‌هایش...

موهایش...

همه و همه، خودِ او را نشان می‌دهد.

آن‌قدر نزدیک که صدایش می‌زنم.

پا... پاشا؟

پاشا؟

خودت هستی؟

پاشا؟

صدایم می‌لرزد.

گلویم گرفته است.

چشمانم تر شده‌اند.

تندتند پلک می‌زنم تا اشک‌های لعنتی، مرا از دیدن صورتش محروم نکنند.

آن‌قدر نزدیک هستم که دستم را بلند می‌کنم.

رعشه به جانم افتاده است.

دستم را روی شانه‌اش می‌گذارم.

پاشا...؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...